رفتن به مطلب

تمامی فعالیت ها

این جریان به طور خودکار بروز می شود     

  1. جدیدا
  2. باغچه بیدی نویسنده : صلاح الدین احمد لواسانی فصل اول : نوستالوژی ********************************** با خودم فکر می کردم چی مون شبیه آدمیزاده که عاشق شدن مون باشه. برخلاف همه داستان های عاشقانه ، شروع داستان من ، نه توی یه غروب سرد زمستان بود و نه نیمروز دل انگیز بهاری .... بلکه یه روز بود مثل همه روز های لعنتی که میومدن و دلشون نمی خواست برن. من کلافه از این روند کٌند و تکراری، تصمیم گرفتم خروس خون یه سری بزنم کله پزی سید و حداقل توی این چرخه کسالت بار روزگار ، زمان رو با یه دل سیر کله پاچه و خاطرات خوش پشت سر گذاشته ، سپری کنم. خیلی وقت بود ...... شاید سه سالی می شد ، سید محسن رو ندیده بودم . همسن و سال خودم بود و مغازه از پدر خدا بیامرزش بهش رسیده بود . راستش رفیق بودیم ، از دوره ابتدایی تا آخر دبیرستان . تا زمانی که پدر تحت تاثیر غر ولندای مامان قانع شد خونه آباء و اجدادی خودش توی باغچه بیدی رو بفروشه و بساط زندگی مون رو جمع کنه و ببره توی یه منطقه خوش آب و هوا و با کلاس توی خیابون پاسداران اول منو خواهرم نفیسه از این مسئله خیلی راضی بودیم. چون با شستشوی مغزی مفصلی که مادر قجری تبار ما مسبب اصلیش بود. من و خواهرم هم به این نتیجه رسیده بودیم ، که جامون اینجا نیست. به هر صورت غرغر مکرر مادر و اصرار های چپ و راست من و نفیسه کار خودش رو کرد و بابا یه خونه خیلی قشنگ و بزرگ توی پاسداران خرید. و خیلی زود ما خونه قدیمی پدری رو با همه خاطرات ریز و درشتش پشت سرگذاشتیم و شدیم بالا شهر نشین . تنها کسی که آخرین لحظات ترک خونه اون محل ، اشک توی چشماش حلقه زد پدرم بود. راستش منم غمگین شدم از اندوهی که توی چشماش موج می زد...... پدر تا زمانی که از کوچه خارج می شدیم از توی آیینه چشمش به در خونه بود. خیلی زود حزن ناشی از غم و اندوه درونی پدر جای خودش رو به هیجان ناشی از سکونت در خونه و محله جدید داد. من و مادر و نفیسه سراز پا نمی شناختیم . مادر دائم اینطرف و اونطرف می رفت و به کار گر ها که مشغول چیدن اسباب و اثاثیه بودن دستور می داد هر چیز رو کجا بذارن. البته این سر خوشی خیلی طول نکشید . کم کم متوجه شدم ، توی این محله یک غریبه تمام عیار هستیم. نه فقط با آدماش بلکه با فرهنگش ، با خلقیاتش، هیچ چیش رو نمی تونستیم بفهمیم . حال و هوای اینجا من رو یاد سکوت و خلوتی قبرستون ارمنی ها می انداخت که توی نوجوونی می رفتیم برای زدن گنجشک هاش ، اونموقع ها رفیقی داشتیم بنام منصور که تنها گوشتی که گیرشون می اومد برای خوردن، به دلیل فقر بی حد و اندازه خانواده اش. همون گنجشگای قبرستون بود. برعکس باغچه بیدی ....... که دائم صدای زندگی ، باهمۀ غم و شادی هاش به گوش می رسید . هیچ صدایی از خونه های اینجا در نمی اومد. هیچ دری باز نبود که از لای اون کله زن همسایه بره توش و داد بزنه ، هی .... همسایه.... زنده ای ؟ ........چرا سر و صداتون نمی آد ؟....... براتون آش رشته نذری آوردم ........ هیچ بچه ای دیده نمی شد. با صورتی کثیف از عرق ، بازی بی امان توی کوچه ها با یه توپ پلاستیکی ....... تنها چیزی که به چشم می خورد ، پرده های ضخیم چند لایه بود که حتی جلوی عبور نور و روشنایی رو به داخل خونه می گرفت. اوایل فکر می کردم ، همه خونه های مجاور خالی هستند و کسی توی اونها زندگی نمی کنه . اما کم کم علایم ضعیفی از حیات رویت شد و من متوجه حداقل نوعی زندگی نباتی در این خونه ها شدم. کم کم افسردگی محل به ما نفوذ کرد. پدر اولین کسی بود که دچار افسردگی شدید شد و به سال هم نکشید که ما رو تنها گذاشت و از دنیا رفت. من و نفیسه هم که توی خونه قدیمی مون دائم توی سرو کله هم می زدیم. حتی قبل از فوت پدر و با یافتن اتاق های مستقل حالا توی جزیره های خودمون محبوس شده و کاری به کار هم داشتیم ..... واین افسردگی مون رو تشدید می کرد. اما ظاهرا" مادر وضع بهتری داشت. سرخوش از فتح بزرگش برای انتقال به جایی که خودش رو لایق و شایسته اون میدونست. سرگرم مهمانی های فاخر ومجلل خود با دوستانش بود. مرگ پدرهم ، نه تنها نتونست اون رو از این سرگرمی تازه دور کنه. که تازه با از دست دادن آقا بالاسر، اکنون او راحت تر به این رفت و آمد ها می پرداخت . به قول خودش من و نفیسه هم دیگر بزرگ شدیم و می تونیم گلیم خودمون رو از آب بکشیم بیرون .... اما مرگ پدر برعکس مادر ، من و نفیسه رو بدجوری غافلگیر و درونگرا کرد. کسالت باری محله جدید و مردمش هم مزید بر علت . تا جایی که تازه سال پدر رو پشت سر گذاشته بودیم که نفیسه رفتن به دانشگاه رو تعطیل کرد و خونه نشین شد و به چشم برهم زدنی مادر به یک خانواده به اصطلاح خودش اشرافی شوهرش داد و رفت پی زندگی خودش. عضو جدید خانواده گذشته از خانواده حال به همزنی که داشت ، پسر خوبی بود و این خیال من رو از طرف نفیسه راحت می کرد . با تموم شدن انحصار وراثت و کارهای قانونی سهم هر یک از ما ، از املاک گسترده باقیمانده از پدر مشخص و تحویل شد. ثروت هنگفتی نبود. اما اونقدر بود که تا پایان عمر، ما رو از هر کس و هر چیز بی نیاز کنه. مادر بلافاصله سهم ارث خودش رو فروخت و به پول تبدیل کرد و آن را دربانک گذاشت. خواهرم هم که حالا کمی حالش بهتر از گذشته بود، یک شرکت بازرگانی با همسرش تاسیس و شروع به فعالیت کرد .ماندم من ... و ... من........ هرروز بیشتر و بیشتر افسرده می شدم. یه روز مادر رو به من کرد و گفت: نوید بیا توهم زمین هات رو بفروش و یک کاری برای خودت شروع کن ....... مگه تو چیت از نفیسه و مسعود کمتره. نگاهی بهش کردم و سرم روانداختم پایین و توی دلم گفتم : من تحت هیچ شرایطی زمین های پدرم رو نمی فروشم . این تنها چیزی هست که من رو با گذشته شیرینم پیوند میده. مادر دوباره با صدای بلندتر گفت : نوید شنیدی چی گفتم ؟ با کمی مکث جواب دادم : آره مامان شنیدم ...... و دوباره سکوت کردم. مادر ادامه داد : یه مشتری خوب براش دارم...... اگر بخوای بفروشیش. برای اینکه بحث ادامه پیدا نکنه گفتم . چشم مامان هر وقت تصمیم گرفتم خبرت می کنم...... مادر راضی از پاسخ دو پهلوی من به طرف اتاقش رفت و منو با افکارم تنها گذاشت........ باید کاری می کردم...اما چیکار؟ بعد از مدتی کلنجار رفتن با خودم تصمیم گرفتم فردا صبح کله سحر سری به محله قدیمی وسید بزنم. واین شد که الان اینجام ..... جلوی در کله پزی آسد محسن .... اونم بعد از دو سال و اندی ......... سید حواسش به بیرون نبود و متوجه حضور من پشت شیشه مغازه اش نشد ، در و که باز کردم ، بی اختیار عطر و بوی کله پاچه که توی سینی رو یپیشخون خودنمایی می کردن دهنم رو آب انداخت . گفتم خسته نباشی سید...... خدا قوت. یه مرتبه عین برق گرفته ها به طرف در برگشت و با دیدن من گفت: نوید ....تویی بی معرفت...... فوری از پشت پیشخون بیرون پرید و من رو با همون دستای چرب وچیلیش بغل کرد و شروع کرد به ماچ کردن . بابا کجایی نامرد. رفتی حاجی حاجی مکه ، نگفتی دوستی .... رفیقی ...... یار غاری داشتی . قدیم ندیما ...... در گوشش گفتم :هرچی بگی حق داری.... دست من رو گرفت و پشت یه میز نشوند و خودش هم روبروم نشست. به شاگردش و گفت : امروز باید خودت به مشتری ها برسی . شاگرد جواب داد : چشم اقا سید ، رو چشمم ، خیالت تخت باشه .... با مکث پرسید : مهمون تون ناشتایی خوردن؟ سید نگاهی به من کرد و گفت : بیجا کردن اگر ناشاتایی خورده باشن و قدم توی دکون سید بزارن. بعد هم بلند شد و یه کاسه با نون تازه سنگک گذاشت جلوی منو گفت مگه نه آقا نوید؟..... خنده ای کردم و گفتم. کی جراتش رو داره با شیکم پر بیاد مغازه شما. بعد باهم زدیم زیر خنده. سید رو به شاگردش کرد و باصدای بلند، ..... گویی داره اطلاعیه می خونه گفت : نصف مغز با خوئک و دوتا چشم ونصف گوشت صورت رو با آب روغن بساب تا نونش و تلیت کنه. روبه من کرد و ادامه داد: ارباب چیزی رو که از قلم نیانداختم؟........ بازهم زدیم زیر خنده و گفتم : نه هزار ماشالله حافظه ات حرف نداره . با خنده ای شیرین گفت : به این میگن معجون ارباب کش ..... درست میگم ارباب ..... همه توی محله ارباب صدام می کردن ........ یه مرتبه .... یاد بابام افتادم و حالت صورتم برگشت ...... سیدهم متوجه این ماجرا شد . گفت یاد بابای خدابیامرزت افتادی ؟ سرم رو به علامت تایید تکون دادم. دستش رو روی شونه ام گذاشت و گفت : خدا بیامرزدش ، انصافا" آدم خوبی بود. توی محل همیشه ذکر خیرش هست و هنوزم که هنوزه اهل محل هر شب جمعه براش خیرات میکنن. حرف سید تموم شده و نشده کاسه تلیت ، عروس شده و با معجون اربابی روش جلوم قرار گرفت. سید برای اینکه فضا رو عوض کنه گفت : بخور گشنه ، میدونم الان توی دهنت سیل راه افتاده. قاشق رو توی کاسه گذاشت و سکوت کرد. جاتون خالی دلی از عزا درآوردم. پشت بندش هم چشم و مغز و گوشت لخم ....... سیری من رو تا شب تضمین کرد. به یاد بچگی توی سروکله هم میزدیم که صدای زنگ کوچیکی که به در وصل بود و با هر بار باز و بسته شدن صدای دلنشینی از خودش در می آورد به گوش رسید. سرم رو که بر اثر خنده روی میز خم شده بود بلند کردم ، نگاهم روی در خشک شد .....عین برق گرفته ها قدرت هیچ حرکتی نداشتم. پایان فصل اول
  3. مقدمه : دوستان عزیز و گرامی این دومین رمان آنلاین به زبان فارسی است که توسط صلاح الدین احمد لواسانی ، فصل به فصل تدوین و به شما تقدیم می گردد. نویسنده در تمام زمان نگارش فقط یک فصل از خوانندگان جلوتر است . رمان اول با عنوان " میبینمت که تماشا نشسته ای مرا " (قصه عشق ) حدفاصل سالهای 1382 تا 1384 در پونای هند به همین شیوه تدوین و به علاقمندان تقدیم گردید . این رمان تا کنون بیش از 3/5 نسخه دانلود گردیده است. ( با جستجوی نام اثر و نویسنده نسخه PDF آن را بصورت رایگان دریافت و مطالعه نمایید.) رمان باغچه بیدی نیز قرار است به همان شیوه ارائه گردد . به فاصله سه ماه پس از پایان نگارش رمان توسط موسسه فرهنگی تبوکان بشکل کتاب و فایل الکترونیکی منتشر خواهد گردید. توقع داریم در طول انتشار فصل به فصل بصورت روزانه نظرات شما خوانندگان اثر را دریافت و در ویرایش نهایی اعمال نماییم .
  4. sajjad

    در سایت سرمایه کذاری سرمایه ما شما میتوانید در طرح های متنوع ماهانه، شش ماهه، یک ساله سرمایه خودتون رو قرار بدید و مقدار سودتون رو از سایت دریافت کنید.(این سایت صد درصد چک شده هست و جای نگرانی نیست.) شما میتوانید هر زمان که میخواهید با پشتیبانی سایت ارتباط برقرار کنید و سوالات خودتون رو بپرسید. ورود به سایت
  5. mjtbshaker

    دوستان تجربیاتشون رو در این زمینه به اشتراک بگذارن من برای تجهیز دفتر کار خودم و مبلمان اداری اون از یک برند نوپا استفاده کردم و از کیفیت و خدمات این شرکت با توجه به قیمت های مناسبشون راضی بودم . خواستم این شرکت رو به دوستان عزیز معرفی کنم. در این پروژه علاوه بر مشاوره رایگان و طراحی فضای کاری که برای من انجام دادن، محصولاتشون رو هم به صورت سفارشی تولید کردن. این شرکت با نام مبلمان اداری ژاویز فعالیت میکنه. آدرس دفترشون هم سمت میدان صادقیه است. پیشنهاد میکنم که شما هم از یکبار از خدمات و محصولات این شرکت استفاده کنین. قطعا بعد از خرید یک کامنت مثبت زیر همین پست درج می کنین. ممنون از شما
  6. sajjad

    در اینجا بخشی از کلیدهای مهم تلگرام رو براتون آوردیم امیدوارم که خشوتون بیاد:
  7. sajjad

    تو

  8. sajjad

    نبضم با نبضت میزنه عشق جانم

  9. sajjad

    ازمایش

  10. sajjad

    دختر

  11. sajjad

    موش

  12. sajjad

    موش

  13. sajjad

    پسر

  14. sajjad

    نمیتونی فراموش کنی

    یه وقتایی خودت روهم فراموش میکنی اما بعضیا رو هرگز نمیتونی فراموش کنی
  15. مهمان

    اره فقط این ده تا نامه توی اینترنت بخشه شده.. در اصل این کتابشون شامل 19 نامه هست:) اما بالاخره تونستم 7جلد از کتابای ایشون رو خریداری کنم:) 2تاکتاب نثر ایشون فوق العاده هستن و کتب های شعرشون هم حرف نداره:)
  16. martian_girl

    🌸🌸🌸 ببخشید نمی تونم زود به زود ادامه ی رمانو بزارم ، اول اینکه اینترنتم خیلی وقت بود سایت عاشقانه دیوونه تو رو باز نمی کرد، دوم اینکه یکم اینکه چطوری بتونم رمانو بهتر کنم و طنز بودنشو حفظ کنم وقت زیادی می بره و هی باید تغیرش بدم ، ی نصیحت دیگه : اهنگایی که برای این رمان انتخاب کردم بیشترشون خیلی قشنگن ، اگه ادمی هستید که اهنگای رپ ایرانی رو یا خارجی رو ترجیه می دید به اهنگای دیگه می تونید همراه با رمان این اهنگا رو هم دانلود یا به صورت انلاین گوششون بدین . خیلی ممنونم از اینکه رمانو دنبال می کنی. اینکه می دونم چند نفر از چیزایی که من می نویسم خوششون میاد انرژی می گیرم . 🌸🌸🌸
  17. martian_girl

    قسمت ششم ی نگاه کلی به چهار تا پسر می ندازم ، چشمای عسلی کاوه که برق می زنه کاملا به موهای روشنش میاد و جذابش کرده ، سپهر ی پسر با قیافه ی بامزه اما جذاب نگاه تیزی داره، طوری که فکر کنم کاملا با ی نگاه بفهمه چی توی دل ادم می گذره ، کوروشم که با اون چشمای ابی یخیش می تونه ادمو جادو کنه که بهش نگاه کنه... همین طوری نگام رو صورت هر سه تاشون درحال گردش بود که هر سه تاشون با هم گفتن : _ تموم شٌدا!!! منو اذر بهشون نگاه دیگه ای انداختیمو دوتاییمون با هم گفتیم : _ نه هنوز یکم دیگه مونده ... یهو هر سه تاشون با هم خندیدن . کوروش همین طور که سعی می کرد خنده اشو کنترل کنه رو به اونا گفت : _ تا همین حالا نمی دونستم دختر به این چشم چرونی و پر رویی هم وجود داره . اذر تک خنده ای کردو رو به کوروش گفت : _عه؟ پس چه قدر خوب شد . و بقیه ی جملشو رو به من گفت : یه کاره خیرم انجام دادیم ... کوروش رو به اذر گفت : یعنی چی؟ اذر نفسو با صدا از دهن داد بیرون و رو به کوروش گفت : _ خب... ما دو تا تونستیم دانسته های شما رو بیشتر کنیم دیگه. _ اها... _پسرم...بازم اگه سوالی داشتی می تونی ازم بپرسی... _باشه فعلا که سوالی ندارم. _ اگه داشتی حتما بپرس. _ حتما. رو به اون چهار تا که هنوز داشتن همو نصیحت می کردن کردمو گفتم : _ هووووووییی ... بیریختا ... نوبت من بودا ! سپهر _ خو ما که انقدر بیریختیم و تو خوشگلی چرا داشتی مارو با چشات می خوردی؟ _می خواستم ببینم ادم چقدر می تونه بیریخت باشه اذر و کوروشو کاوه از این حرف من قهقهه ای زدن طوری که تمام میزایی که اطراف ما بودن برگشتن و ما رو نگاه کردن . ی دونه زدم رو سر اذر و پریدم تا اهنگو انتخواب کنم ، که دیدم سپهرم با من روی صحنه لومد . _ وا تو دیگه چرا اومدی ؟ _ منم می خوام بخونم خو _ با من؟ _اره دیگه اول ببینم چه اهنگی می خوای بخونی ی دونفره انتخاب کن اگه بلد بودمش می خونمش. _ باشششش. رومو به سمت کامپیوتر برگردوندمو گفتم _خارجی باشه یا ایرانی؟ _ فرقی نداره . اخر اهنگی که خیلی دوسش داشتمو پیدا کردمو رو به سپهر گفتم : _ کالبد بند گوش می دی. نگاهی بهم انداختو گفت _ رپ می خونی ؟ _ اره دیگه بچه جون مگه ملانی رپ ایرانی نبود؟ _خوب اره ولی به قیافت... _باشه، بخونیم یا یکی دیگه بگردم پیدا کنم؟ _نه اتفاقا خوبه منم رشته ی دانشگاهیم موسیقیه . _ عه ؟ خوب چیکار می کنی؟ کدوم دانشگاهی ؟ چی م..... _ وای ی نفس بگیر دختر تو چقدر انرژی داری. بعدا هر سوالی خواستی بپرس. _اوو راست می گی اهنگ و نشون سپهر می دم که سرشو به نشونه ی تایید تکون می ده و می گه بلدم. اهنگ ( به جای من _کالبد بند) می پرم رو صحنه و به سمت می کروفون می رم و سپهرم دمبالم میاد.اذر اهنگو پلی می کنه ضربان قلبمو اروم می کنمو نفس عمیقی می کشم . سپهر شروع به خوندن میکنه: _ منو با خودم بزار تنها بزار فکر کنم واسه فردا بزار چک کنم امار دردام بزار پاک کنم اومده اشکام خدا (منم با هر بزاری که سپهر می گه ی بزار دیگه می گم خیلی اروم ) اگه باید بمیرم پس چرا طول میکشه؟ من اونو نبینم می رم حالا هر چی بشه دوباره هر چی چشه دنبال تخریبشه ممکنه باز بکشه ازم کنارو بره (منم تا اینجا هر چی جمله می گفتو کلمه اخرشو باهاش اروم می گفتم) رفیقم دود شده فکر می کردم خوب شده ولی نه عیب از کجاست؟ از ریشه و اصل و اصاص دوری حکممه فرار ی چیز محکمه تکیم شده پشتمه ولی تا کی ؟ اخه بسمه دیگه سنم کمه ولی ثابت نکن که قوی تری اگه بهتری باید بگذری باید کنار بیای و بشنوی نه اینکه پوست زخمو بکنی و بپری از اتیشی که ساخته واست زندگیم. (ی نگاهه عمیقی به سپهر می ندازم صداش عالیه فکر نمی کردم انقد خوب بخونه) (اینجا که نوبت من شد نفس عمیقی می کشم و شروع می کنم : ) به جا ی من میمونه صدای من دیوونه ی قلب سنگی مونده یکی با کلی عقده من هنوزم همونم همون که نمی مونه همون که نمی تونه به جای من می مونه صدای من دیوونه ی قلب سنگی مونده یکی با کلی عقده من هنوزم همونم همون که نمی مونه همون که نمی تونه... (نگاهی دوباره به سپهر می ندازم که می بینم لباش برای خنده باز شده ولی در اخر ی لبخنده کوچیک به من می زنه) همین طور که بقیه ی اهنگو می خونیم صدای تشویق مشتری ها با هامون همکاری می کنه، وقتی اهنگمون تموم می شه صدای دست کل سالن و بر می داره نگاهم به کیت میوفته که وسط سالن وایستاده و لبخند می زنه و دست می زنه. از پله های سالن که می رم پایین اذر می پره بقلم بعدم یکی از پشت بقلم می کنه، اوا خاک به چوکم این دیگه کیه ؟ نکنه کاوه است ؟ نه بابا استغفرالله . سپهر؟ نههههه کوروش؟ نه بابا! ددم یاندی! اخر سر می گم_ کیستی منو بقلیدی؟ صدای مریم از پشت گردنمو می شنوم . _منم بابا! فکر کردی کیه پس ؟ _ ی لبخندی می زنمو لب پایینیمو گاز می گیرم . اذر و مریم ولم می کنن و ی نگاه دقیقی به صورتم می ندازن ، ولی بعد دوتاییشون لبای پایینیشونو گاز می گیرن. می خندمو اون دوتا می ریزن سرم اذر همین طور که می زنه تو پهلوم غر غر می کنه _ بی حیا رو نگا کن فکرش تا کجا رفته! همین طور که می خندم خودمو از زیر دستو بالشون بیرون می کشم. _بابا من همین الان از صحنه اومدم پایینا باید این رفتارو نشون بدین؟ مریم _ من که اومدم بغلت کردم... ولی با گفتن این موضوع دوباره لبشو گاز می گیره . صدای اوهومی از پشتم می شنوم . بر می گردمو اون سه تا رو خنده رو می بینم . سپهر می خده و می گه _ اصلا فکرشم نمی کردم صدات انقدر خوب باشه فکر می کردم صدات .. اذر می پره وسط حرفشو بلند می گه _ شبیه ناله ی مرغ باشه؟ کاوه و مریمو سپهرو کوروش جلو دهناشونو می گیرن که مثثثثثثلاااااا معلوم نباشه می خندن😐 یکی می زنم تو شیکم اذر و بر می گردم طرفشونو می گم منو اذر با هم به کلاسای اواز و موسیقی می رفتیم از 14 سالگی هم من و هم اذر می تونیم بخونیم و ساز بزنیم، اذر ویالون می زنه و من پیانو. کاوه_ واقعا؟ خوب الان رشته دانشگاهیتون چیه؟ _ هنوز دانشگاهمون شروع نشده از چند روز دیگه می ریم رشته ی موسیقی توی دانشگاه______ (لابد الان تو فکر اینید که اینم مثل هر رمان ایرانیه دیگه تهش معلومه و سپهر با سروناز ازدواج می کنه و یکی از اون دوتاهم با اذر؟ نهههههههه اینطوری نیست نچ بچه جون این ی جور دیگه است) کاوه _ عهه حیف شد اگه توی دانشگاه ما بودین تیم خوبیی می شدیم _اه اره حیف شد ! بعد از ی عالمه حرف بالاخره خدافظی کردیمو به سمت ماشین به راه افتادیم .
  18. sajjad

    فرار از تنهایی

  19. sajjad

    دردا ناب میشن

  20. sajjad

    دو معنای کاملا بی ربطیم

  21. sajjad

    با عشقمون زندگی نکردیم ...

  22. fnazari

    من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو پیش من جز سخی شمع و شکر هیچ مگو سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو گفتم ای دل چه مه‌ست این دل اشارت می‌کرد که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو گفتم این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است گفت این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو
  23. مطالعات متعدد نشان داده که برخی از اختلالات روانی با خود نعمت ها و قابلیت های ذهنی را به ارمغان می آورند که هر انسانی آرزوی داشتن آن ها را دارد و قابلیت هایی فراانسانی شناخته می شوند. در ادامه قصد داریم شما را با برخی از بیماری های روانی آشنا کنیم که همراه با خود قدرت های فرا انسانی خارق العاده ای را به ارمغان خواهند آورد. وقتی اسم بیماری روانی به میان می آید احساس ناخوشایندی به ما دست می دهد، ولی بسیاری از این بیماری های روانی با خود قدرت های فرا انسانی را به بیمار می بخشند که ممکن است در تغییر دیدگاه نسبت به بیماران روانی سهم بسزایی داشته باشد بدون شک کسی دوست ندارد به او بیمار روانی گفته شود یا حتی با خود فکر کند که نشانه هایی از بیماری روانی در او دیده می شود، چه برسد به این که واقعاً به چنین اختلالاتی دچار شده و با عواقب آن روبرو گردد. شاید بتوان ادعا کرد که کمتر کسی پیدا می شود که از اختلالی روانی، هر چند کوچک و بی اهمیت، رنج نبرد. در چنین مواردی ممکن است اطرافیان و حتی خود فرد نیز از اختلال روانی اش بی خبر باشند. در کل می توان گفت که تمامی افراد فکر می کنند که بیماری های روانی هیچ جنبه ی مثبتی نداشته و هیولاهایی هستند که انسان را در کام خود فرو می برند. وقتی اسم بیماری روانی و شخص روانی به میان می آید احساس ناخوشایندی به ما دست می دهد، انگار که با یک بیماری هولناک یا یک هیولا روبرو شده ایم. به همین دلیل شاید بدترین توهین به هر شخصی این باشد که او را روانی نامیده، یا گفت که مشکل روانی دارد و باید به روانشناس و روان درمانگر مراجعه نماید. بیماری های روانی تاثیرات و انگ های ناخوشایند اجتماعی با خود به همراه دارند. در آینده شاید دیگر شاهد دیدگاه منفی این چنینی به بیمارانی که از اختلالات روانی رنج می برند نباشیم زیرا مشخص شده که این بیماری های روانی گاه با اثرات جانبی بسیار مفیدی همراه هستند. مطالعات متعدد نشان داده که برخی از اختلالات روانی با خود نعمت ها و قابلیت های ذهنی را به ارمغان می آورند که هر انسانی آرزوی داشتن آن ها را دارد و قابلیت هایی فراانسانی شناخته می شوند. در ادامه قصد داریم شما را با برخی از بیماری های روانی آشنا کنیم که همراه با خود قدرت های فرا انسانی خارق العاده ای را به ارمغان خواهند آورد. ۱- اختلال هویت تجزیه ای می تواند احساس درد را در شما از بین ببرد بیماری روانی «اختلال هویت تجزیه ای» (Dissociative identity disorder) معمولاً در فیلم ها و سریال ها به شیوه ای گیج کننده و ناخوشایند به تصویر کشیده می شود. در فیلم ها افراد دارای این اختلال روانی معمولاً شخصیت های جداگانه داشته و هر کدام از این شخصیت ها با افکار متفاوت خود اتفاقات عجیب و غریب و باورنکردنی را در اجتماع رقم می زنند. اما این بیماری در انجام دادن کارهای خطرناک و غیرمعمول خلاصه نمی شود. در واقع مغز این افراد تجربیات و احساسات ناخوشایند را با تغییر دادن ماهیت آن ها سرکوب می نماید. اما اخیراً روانشناسان دریافته اند که این روش در واقع راهی برای مقابله با شرایط ناخوشایند و نامطلوب روانی است. بدین ترتیب شخص برای این که از درد و رنج عاطفی خلاصی یابد خود را شخصیتی دیگر فرض می کند. اما در هر صورت این نوع اختلال یک اختلال روانی به شمار می آید زیرا فرد شخصیت های متقاوتی را به خود می گیرد که در واقع متعلق به او نیست. وقتی که یک شخص مبتلا به این اختلال دچار تجزیه شخصیتی می شود، مغزش به طور کامل آن ها را گول زده تا باور کنند که شخص دیگری هستند، بدون این که از دوران استراحت و خوشگذرانی ذهنی شان در کالبد یک شخصیت دیگر غیر از خود، کوچکترین خاطره ای به یاد داشته باشند. برای مثال وقتی که شخصی به نام ماری برای اجتناب از احساسات دردناک دچار دوقطبی شدن شخصیت می شود، دیگر خاطرات دورانی که شخصیت سوزان سکان هدایت رفتارهای او را بدست گرفته است را به یاد نخواهد آورد. همچنین این اختلال ممکن است باعث شود که مغز فرد طوری رفتار کند که شخص احساس درد فیزیکی نیز نداشته باشد.در واقع در چنین شرایطی این اختلال با تغییر هویت فرد باعث می شود که خاطرات ناگوارش را فراموش کند؛ چه آن خاطره آزار روحی از یک آزار جسمانی باشد و چه آسیب روحی از نجات از یک تصادف که نزدیک بوده باعث مرگ وی شود. کسانی که در یک حادثه ی تصادف یا واقعه ی مرگبار بوده اند چنین تجربه ای را درک خواهند کرد. ۲- اختلال شخصیت وسواسی جبری باعث می شود حافظه ی قدرتمندی داشته باشید مطالعات انجام گرفته بر روی افراد شدیداً وسواسی نشان داده که بین به یادآوری سریع کلمات و میزان وسواس و اضطراب ارتباط وجود دارد. در این مطالعه به مشارکت کنندگان در تحقیق ۳۲۰ کلمه ی بامعنی و ۱۴۰ کلمه ی بی معنی داده شد.در ۲۸۰ کلمه تکرار شده تمامی گروه ها نتیجه ی مشابهی داشتند اما افرادی که دچار «اختلال شخصیت وسواسی جبری» (Obsessive-Compulsive Disorder) بودند بسیار سریع تر و با دقت بیشتری کلمات را به یاد می آوردند. انباشته کردن (ذخیره کردن) معمولاً پدیده ای است که در افراد دارای اختلال شخصیت وسواسی جبری دیده می شود اما این موضوع تنها در مورد اشیاء نخواهد بود. «انباشته کردن خاطرات» نیز روشی دیگری از انباشته کردن است که معمولا در میان این بیماران دیده می شود. این روش به صورت اجباری و به عبارت دیگر غیرارادی رخ می دهد زیرا افراد مبتلا به این اختلال به صورت بیولوژیکی توجه بیشتری به جزییات ریز خاطرات و حافظه خود دارند که معمولاً در میان افراد عادی دیده نمی شود. عصب شناسان پس از اسکن مغز افراد مبتلا به اختلال شخصیت وسواسی اجباری دیدند که بخش هایی از مغز این افراد که مربوط به یادآوری تکراری خاطرات بود نسبت به افراد معمولی بزرگ تر است که به شکل گیری خاطرات بیشتری از اتفاقات گذشته منتهی می شود.مطالعاتی که در دانشگاه ایروین انجام شده نشان می دهد که افراد دارای اختلال شخصیت وسواسی اجباری دارای توانایی یادآوری اطلاعات فراتر از مغز یک انسان عادی هستند. به عبارت دیگر زمانی که مغز یک شخصیت وسواسی در حال پردازش وسواس است می تواند هر چیزی که در مورد آن وسواس وجود دارد را به سرعت به یاد بیاورد. ۳- اختلال کم توجهی- بیش فعالی می تواند شما را به یک نابغه ی خلق تبدیل کند افرادی که به اختلال کم توجهی- بیش فعالی (Attention deficit hyperactivity disorder) دچار هستند معمولاً قبل از خوردن صبحانه نیز ایده های خلاقانه ی زیادی خواهند داشت که از تمام ایده های خلاقانه ی یک فرد معمولی در تمام طول روز نیز بیشتر خواهد بود. در واقع این اختلال باعث می شود که ریسک پذیری شخص افزایش یابد که به خلاقیت ذهنی فرد منجر خواهد شد. اغلب این افراد به اشتباه به آرام و قرار نداشتن منفی و کمبود توجه متهم می شوند اما آن ها دلایل خوبی برای بی قراری و کم توجهی به مسایل اطراف دارند. مغز افراد دارای اختلال کم توجهی- بیش فعالی هیچ بردباری در برابر چیزهای که علاقه ای به آن ها ندارد نخواهد داشت و بدون خستگی و آرامش در جهت تمرکز کردن بر روی چیزهایی که علاقه داشته و معمولاً دارای مقادیر بالایی ریسک هستند تلاش خواهد کرد. به همین دلیل مغز متفکر همیشه ریسک پذیر بوده، نرمال بودن را به چالش کشیده و برای دیدن چیزها از زاویه ای جدید باورهای عمومی را نمی پذیرد. اگر چه ممکن است در درس هندسه نمره بالایی دریافت نکند اما بدون شک اولین دانش آموز در کلاس خواهد بود که می پرسد:” دلیل منطقی برای یاد گرفتن این مبحث چیست؟”. مغز این افراد به جای این که مثل دیگر افراد به راحتی قبول کند که دو بعلاوه دو در نهایت چهار خواهد شد، به دنبال پیدا کردن راهکارها و پاسخ های خلاقانه می گردد. این افراد معمولاً در شرایط بحرانی و خطرناک سریع تر تصمیم می گیرند به همین دلیل شانس بقای آن ها در چنین مواردی نسبت به یک شخص عادی بسیار بیشتر است. حتی این افراد در بسیاری از موارد قبل از این که از تصمیم خود شناخت کاملی داشته باشند به طور غیرارادی و ناخودآگاه عکس العمل های خلاقانه انجام می دهند. نمی توان عکس العمل های این افراد را پیش بینی کرد زیرا آن ها همواره از روش های خلاقانه استفاده می کنند. در واقع مغز افراد دارای اختلال کم توجهی- بیش فعالی مقدار بسیار زیادی به اتفاقات و محرک هایی که محیط اطراف به آن ها وارد می کند وابسته است. آن ها همیشه در حال رویاپردازی و امتحان احتمالات در ذهن خود هستند به همین دلیل در حوزه ی موسیقی و نویسندگی و کارهای دستی خلاقیت بسیار بالایی داشته و معمولاً موفق هستند. تاریخ نیز نشان داده که افراد دارای چنین اختلالی معمولاً افراد موفقی در کار بوده اند. از افراد سرشناس مبتلا به این اختلال می توان به لرد بایرون، کورت کوبین، جاستین تیمبرلیک، ویل اسمیت و مایکل فلپس اشاره کرد. ۴- شخصیت دوقطبی می تواند شما را دارای قدرت مقاومت خارق العاده، همدلی شدید و قدرت بویایی بی نظیری کند بر اساس مطالعات انجام گرفته افراد دارای اختلال شخصیت دو قطبی (Bipolar disorder) معمولاً دارای قدرت همدردی، معنویت و انعطاف بالایی هستند. همدردی چیزی است که در اعماق مغز ما رخ داده و باعث می شود که دردهای دیگران را حس کنیم و این حس در افراد دارای اختلال شخصیت دو قطبی نسبت به دیگر افراد بسیار قوی تر است. تاثیر پدیده «واقعی بینی افسرده کننده» که در بیماران دارای شخصیت دو قطبی باعث می شود که این افراد تصویر واقعی تری از دنیای اطرافشان داشته باشند و در دراز مدت این دیدگاه ها و تصورات تکراری می تواند ان را انعطاف پذیرتر و مقاوم تر سازد. اتفاقی رخ می دهد و شما تجربیات و تصورات خاصی را خواهید داشت و در صورت تکرار این اتفاق، افراد دارای اختلال دو قطبی بودن شخصیت انعطاف و استقامت بیشتری در برابر این موضوع خواهند داشت. بیش از ۹۰ درصد افراد معنویت خود را منبع آرامش خود در مواجهه با دنیای پر از آشوب می دانند اما افراد دارای اختلال دو قطبی شخصیت بیش از بقیه آرامش خود را در این حوزه جستجو می کنند. این افراد به دلیل حس های قوی معنوی خود در آرامش ها و درمان های معنوی قوی تر و بهتر از دیگر افراد عمل می کنند. از آن جایی که افراد دارای اختلال دو قطبی شخصیت عواطف و احساسات بسیار قوی دارند این موضوع در مورد حس های دیگر نیز صدق می کند و برای مثال این افراد معمولا از حس بویایی بسیار قوی برخوردار هستند. یکی از نشانه های اختلال دو قطبی شخصیت حساسیت شدید است و افراد دارای این اختلال معمولاً حساسیت شدیدی به بو دارند. در واقع این افراد بوهایی که با اتفاقات و تجربیات خاص در ارتباط هستند را خیلی سریع تشخیص داده و با استفاده از این حساسیت می توانند خاطرات بسیاری را به یاد بیاورند. قدرت های فراانسانی در افراد دارای شخصیت دو قطبی محدودیت های ظاهری یک «مغز سالم» را نادیده می گیرند و این افراد می توانند تجربیاتی داشته باشند که در یک انسان معمولی دیده نمی شود. ۵- اختلالات روان پریشی می تواند مهارت باورنکردنی در حل مسائل ریاضی به شما بدهد بر اساس مطالعات انجام گرفته در دانشگاه ریکیاویک ایسلند، بسیاری از افرادی که از توانایی های خارق العاده ای در زمینه ی حل مسائل ریاضی برخوردارند، دارای جنبه هایی از بیماری روان پریشی هستند. به عبارت ساده تر در میان دانشجویانی که در این دانشگاه حضور داشته و بهترین نمرات را در دروس ریاضی دریافت کرده بودند نشانه های مشترکی از بیماری روان پریشی دیده می شدو بسیاری از استادانی که در زمینه ی حل مسائل ریاضی از دیگران برتر بودند سابقه ی بستری شدن در بیمارستان های روانی را داشتند. جان نَش یکی از سرشناس ترین ریاضیدانان دوران ما، از اختلال اسکیزوفرنی رنج می برد. درک تصویری نابهنجار نش به مغز او اجازه می داد که ریاضی را از دیدگاهی ببیند که هیچ معلم یا استاد ریاضی نمی توانست تصور آن را بکند. زندگی نش در فیلم «ذهن زیبا» (A Beautiful Mind) در سال ۲۰۰۱ با هنرمندی راسل کرو به تصویر کشیده شد. این فیلم نشان می داد که افراد دارای توانایی خارق العاده در حل مسائل ریاضی، جنبه هایی از دیوانگی، جنون و اسکیزوفرنی را در خود دارند. در واقع نورون های مغز افراد مبتلا به اسکیزوفرنی، درک تصویری بسیار متفاوتی پیدا می کنند و البته در برخی از موارد می توانند واقعیت را طوری تغییر دهند که به نتایج مثبت و خوشایندی منتهی شود و این همان چیزی است که ریاضیدانان در استقرا و نتیجه گیری های ریاضی به آن نیاز دارند. ۶- اضطراب می تواند فرد را به شدت باهوش کند ذهن های مضطرب و مشوش همواره در حال سیر و سرگردانی هستند. فرد مضطرب برای یک بیدار شدن ساده و بیرون رفتن از اتاق نیز از قبل برنامه ریزی می کند و فکر می کند این موضوعات ساده ممکن است خطرات بالقوه ای را بر سر راه او قرار دهند. به عبارت دیگر در هر لحظه تئوری های توطئه بسیاری در ذهن فرد مضطرب وجود دارد. اما این نوع تفکر، روشی جادویی برای مجبور کردن مغز به شکل دادن مسیرهای ارتباطی جدید است. برای مثال بر اساس مطالعاتی که بر روی یهودیان اشکنازی صورت گرفته، که میزان اضطراب در میان آن ها بسیار زیاد است، این گروه قومی معمولاً ضریب های هوشی بالایی دارند. مطالعات دیگر نیز وجود رابطه بین ضریب هوشی و اضطراب را تایید کرده اند. روی هم رفته می توان ادعا کرد که اختلالات اضطرابی ارتباط مستقیم و باورنکردنی با مهارت های زبانی دارند. همچنین مشخص شده افرادی که به اضطراب اجتماعی دچارند، همدردی بیشتری نسبت به سایرین دارند که به هوش عاطفی بالا و مهارت های زبانی آن ها دلالت دارد. در مورد مهارت زبانی بالا در این افراد باید گفت وقتی که فرد مضطرب می خواهد تمامی احساسات و افکار مضطربانه ی خود را به زبان بیاورد، مغز مضطرب او باید تمامی ترس و نگرانی ها را به یاد بیاورد که به قدرت یادآوری و حافظه بیشتر و مهارت های تفکر انتقادی منجر خواهد شد. ۷- سندروم توره می تواند دقت باورنکردنی را به ورزشکاران ببخشد سندورم توره (Tourettes) معمولاً در فیلم ها و سریال ها به شیوه ی نادرستی و به عنوان یک رفتار زننده و ادا کردن حرف های رکیک بدون این که کنترلی روی آن ها وجود داشته باشد به تصویر کشیده می شود. اما مطالعات نشان داده که در ذهن افراد مبتلا به سندروم توره نبردی شناختی و بی پایان بین وسوسه ها و تلاش برای کنترل کردن وسوسه های ناخوشایند وجود دارد. این موضوع باعث می شود که فرد وقتی به صورت فعال در حال جدا کردن وسوسه های خوشایند از ناخوشایند است از قدرت شناختی بالایی برخوردار باشد و بر روی هر وسوسه خاص هزاران بار بیشتر از یک شخص معمولی تمرکز کند. برخی از افراد مبتلا به این سندروم مانند تیم هاوارد، دروازه بان مشهور، می توانند این وسوسه ها را به شیوه هایی فراانسانی کنترل کنند. این همان چیزی است که باعث می شد دقت دیوید بکهام در زمین و شوت کردن توپ به سمت دروازه به مقدار بسیار زیادی افزایش یابد. این اختلال در میان بسیاری از ورزشکاران مشهور دیده می شود که قدرت و دقت آن ها را به شدت افزایش داده است. ۸- افسردگی شما را خلاق خواهد کرد بر اساس مطالعات موسسه کارولینسکا، افرادی که در زمینه های کاری که نیاز به خلاقیت بالایی دارد کار می کنند احتمال این که به افسردگی دچار شوند بسیار بیشتر است. نویسندگان مشهور معمولاً خود را در اتاق هایشان حبس می کنند و تنها آشوب همه جانبه ی درونیشان است که آن ها را همراهی کرده و با آن ها هم صحبت می شود، به همین دلیل این افراد معمولاً به افسردگی دچار می شوند یا هستند. اگر چه نمی توان افسردگی را ستود اما نمی توان تاثیرات خلاقانه ی آن را نیز انکار کرد. برای مثال ونسان ون گوگ آنقدر افسرده بود که گوشش را کند و برای معشوق سابقش فرستاد اما می توانست تمام افسردگی های و افکار ناخوشایندش را در قالب هنر نقاشی بروز دهد. همین موضوع نیز در مورد ادوارد مانش و تابلو مشهور «جیغ» صدق می کند. ون گوگ و مانش تنها هنرمندانی نبودند که به افسردگی دچار بودند. چارلز دیکنز، ارنست همینگوی، ویرجینیا وولف، تنسی ویلیامز، سیلویا پلت، و شاید همه ی نویسندگان اطرافمان به نحوی از اختلال افسردگی رنج می بردند. شاید بتوان ادعا کرد که بدون افسردگی هنری نیز وجود نداشت! ۹- اوتیسم می تواند شخص را به یک شخصیت دانا با ظاهری عقب افتاده تبدیل کند وقتی که به اوتیسم فکر می کنید شاید اولین چیزی که به ذهنتان بیاید فیلم «مرد بارانی» (Rain Man) با حضور تام کروز و برادر اوتیسمی اش داستین هافمن باشد. در واقع هوشی که هافمن در فیلم در زمینه ی خواندن کارت های بازی دارد در میان بیماران اوتیسمی چیز غیرطبیعی نیست. معمولاً ۱۰ درصد از افراد دارای اختلال اوتیسم در زمره ی افراد با هوش خارق العاده در زمینه ای خاص قرار می گیرند. در واقع مهارت ریاضی این افراد حتی دانشمندان را نیز متحیر کرده است. بر اساس مطالعات گسترده ای که در دانشگاه کمبریج صورت گرفته، افرادی که در حوزه ی علوم، تکنولوژی، مهندسی و ریاضی فعال هستند نسبت به افراد شاغل در دیگر حوزه ها نشانه های ابتلا به اوتیسم بیشتری داشته اند یا به عبارت بهتر در طیف آزمایشی اوتیسم نمرات بالاتری را بدست آورده اند. اگر چه این افراد را نمی توان اوتیسمی نامید اما احتمال این که اختلال افسردگی شیدایی را تجربه کرده یا بکنند بیشتر از سایر افراد خواهد بود منبع: بیماری های روانی که قدرت فوق العاده ای به مغز شما می بخشند- سیمرغ
  24. ابوالقاسم کریمی فرزندزمین

    گردآوری: ابوالقاسم کریمی شنبه 1 تیر 1398 *** همه از دست غیر ناله کنند سعدی از دست خویشتن فریاد *** عافیت می‌بایدت چشم از نکورویان بدوز عشق می‌ورزی بساط نیک نامی درنورد *** هر که می با تو خورد عربده کرد هر که روی تو دید عشق آورد *** دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد ابری که در بیابان بر تشنه‌ای ببارد *** بی‌حاصلست یارا اوقات زندگانی الا دمی که یاری با همدمی برآرد *** گر من از عهدت بگردم ناجوانمردم نه مَردم عاشق صادق نباشد کز ملامت سر بخارد *** هر که می‌ورزد درختی در سرابستان معنی بیخش اندر دل نشاند تخمش اندر جان بکارد *** غم دل با تو نگویم که نداری غم دل با کسی حال توان گفت که حالی دارد *** عشق داغیست که تا مرگ نیاید نرود هر که بر چهره از این داغ نشانی دارد *** بگریست چشم ابر بر احوال زار من جز آه من به گوش وی این ماجرا که برد گفتم لب تو را که دل من تو برده‌ای گفتا کدام دل چه نشان کی کجا که برد *** هر که در شهر دلی دارد و دینی دارد گو حذر کن که هلاک دل و دین می‌گذرد *** زنده شود هر که پیش دوست بمیرد مرده دلست آن که هیچ دوست نگیرد *** اگر هزار غم است از جهانیان بر دل همین بس است که او غمگسار ما باشد *** به کسی نگر که ظلمت بزداید از وجودت نه کسی نعوذبالله که در او صفا نباشد *** آیین وفا و مهربانی در شهر شما مگر نباشد *** جنگ از طرف دوست دل آزار نباشد یاری که تحمل نکند یار نباشد *** کسان عتاب کنندم که ترک عشق بگوی به نقد اگر نکشد عشقم این سخن بکشد *** نامم به عاشقی شد و گویند توبه کن توبت کنون چه فایده دارد که نام شد *** ابنای روزگار غلامان به زر خرند سعدی تو را به طوع و ارادت غلام شد *** سود بازرگان دریا بی‌خطر ممکن نگردد هر که مقصودش تو باشی تا نفس دارد بکوشد *** هر که معشوقی ندارد عمر ضایع می‌گذارد همچنان ناپخته باشد هر که بر آتش نجوشد *** آن نه می بود که دور از نظرت می‌خوردم خون دل بود که از دیده به ساغر می‌شد *** اینان مگر ز رحمت محض آفریده‌اند کآرام جان و انس دل و نور دیده‌اند لطف آیتی‌ست در حق اینان و کبر و ناز پیراهنی که بر قد ایشان بریده‌اند *** دو دوست قدر شناسند عهد صحبت را که مدتی ببریدند و بازپیوستند *** عیب شیرین دهنان نیست که خون می‌ریزند جرم صاحب نظرانست که دل می‌بندند *** روا بود همه خوبان آفرینش را که پیش صاحب ما دست بر کمر گیرند قمر مقابله با روی او نیارد کرد و گر کند همه کس عیب بر قمر گیرند *** چنان که در رخ خوبان حلال نیست نظر حلال نیست که از تو نظر بپرهیزند *** مرا به علت بیگانگی ز خویش مران که دوستان وفادار بهتر از خویشند *** غلام همت رندان و پاکبازانم که از محبت با دوست دشمن خویشند *** تا مگس را جان شیرین در تنست گرد آن گردد که حلوا می‌کند *** ما روی کرده از همه عالم به روی او وآن سست عهد روی به دیوار می‌کند ***
  25. مهمان

    Price Of 500mg Of Keflex Kamagra Oral Jelly For Women viagra Keflex And Being Pregnant Cialis 20 Mg Effetti Viagra Einzelne Pillen Kaufen
  1. نمایش فعالیت های بیشتر
×
×
  • جدید...