رفتن به مطلب

تمامی فعالیت ها

این جریان به طور خودکار بروز می شود     

  1. دیروز
  2. ابوالقاسم کریمی فرزندزمین

    شاخه ها را از ساقه ها جدا کردیم چُنان که با زمین بیگانه شدیم وَ ریشه را از قلب تپنده ی خاک برکَندیم تا جایی , برای مُردن بنا کنیم حال خلاصه ی تمدن تقدیسِ کشتار است و بردگی «آری, اینچنین بود برادر» که تاریخ را در«گهواره ی تکرار نوشتیم» پیش از این پیامبران گفته بودند «آدمی, رنج را , زندگی خواهد کرد». ابوالقاسم کریمی 1/خرداد/1398
  3. هفته گذشته
  4. جدیدا
  5. sajjad

    *امام حسن مجتبی (علیه السلام) می ‏فرماید:* «شیعیان ما کسانی هستند که از کار‌های ما و از تمام اوامر و نواهی ما پیروی کنند. فقط آنان شیعیان ما هستند. اما کسی که در بسیاری از آنچه خدا بر او واجب گردانیده با ما مخالفت کند، از شیعیان ما نیست». (مجلسی، بحار، ج. ۳۵، ص. ۳۴۷) امام صادق (علیه السلام) نیز می فرماید: «از شیعیان ما نیست کسی که به زبان، خود را شیعه ما بنامد، ولی اعمال و رفتارش مخالف اعمال ما باشد. شیعیان ما کسانی ‏هستند که با زبان و قلب خود موافق ما باشند و از کار‌های ما تبعیت کنند و...». (بحار، ج. ۳۶، ص. ۳۲۲) *شهید مطهری:* «بدبختانه در اعصار اخیر، فکر مرجئه در لباس دیگری در میان عوام شیعه نفوذ کرده است، گروهی از عوام شیعه صرفاً انتساب ظاهری به امیرالمومنین (علیه السلام) را برای نجات کافی می ‏شمارند. ------------------------------ گمان می‏ کنند اعمال بد و گناهان شیعه همه بخشیده خواهد شد و به نظر می ‏رسد آنچه هیچ ارزشی ندارد عمل است و شرط کافی برای سعادت فقط این است که خود را شیعه بنامد و بس». (مطهری، یادداشت‏های استاد مطهری، ج. ۸، ص. ۲۹.)
  6. sajjad

    بعد از سقوط شاه سلطان حسین صفوى ، و غلبه افغانها بر ایران ، محمود افغان یکى از اقوام خود را که ((مگس خان )) نام داشت ، فرماندار شیراز کرد. وى پس از چند روزى که در شیراز بود، روزى کنار قبر حافظ رفت ، بر اثر تعصبات غلطى که داشت تصمیم گرفت قبر حافظ را خراب کند، هر چه اطرافیانش او را نصیحت کردند که از این تصمیم بگذرد، او گوش نکرد، سرانجام قرار بر این شد که از دیوان حافظ، در این مورد، فالى بگیرند، وقتى که دیوان را باز کردند، این شعر در آغاز صفحه راست آن آمد: اى مگس ! عرصه سیمرغ نه جولانگه تو است عِرض خود مى برى و زحمت ما مى دارى مگس خان ، با خواندن این شعر، سخت تحت تاءثیر قرار گرفت ، و از روح حافظ طلب عفو و بخشش کرد.
  7. ۱. حرکت گربه و حرکت گاو معمولا این دو حرکت همراه با یکدیگر انجام می‌شوند. این حرکات به آزادشدن ستون فقرات از فشارها و آرامش آنها کمک می‌کنند. این حرکات از میزان استرس کاسته و به بهبود حال روحی افراد کمک می‌کنند. برای شروع این حرکت، کف دست‌ها و زانوهای خود را روی زمین قرار دهید. باید دستان‌تان دقیقا در زیر شانه‌هایتان قرار بگیرند. سپس قفسه سینه خود را به حالت خنثی و بدون اینکه به طرفین خم شود، نگه دارید. در این حالت وزن خود را در طول بدن‌تان به‌طور یکسان پخش کنید. درحالی‌که نفس می‌کشید و هوا را به‌داخل ریه‌هایتان می‌دهید، به بالا نگاه بکنید و شکم‌ و قفسه سینه‌تان را به‌سمت زمین بکشید. (حرکت گاو) درحالی‌که بازدم هوا را به بیرون می‌دهید، چانه‌تان را به‌سمت قفسه سینه‌تان ببرید و شکم‌تان را تا جایی که می‌توانید به بالا بکشید. (حرکت گربه) این حرکات را به‌آرامی به‌مدت یک دقیقه تکرار بکنید. ۲. حرکت پل این حرکت به تقویت عضلات کف لگن (دیافراگ لگنی) کمک می‌کند. تقویت این عضلات می‌تواند موجب کاهش درد در حین رابطهٔ جنسی شده و باعث بشود فرد احساس بهتری داشته باشد. ابتدا روی پشت‌تان دراز بکشید. زانوهای خود را خم و آن را در راستای مچ پایتان بلند کنید. سپس بازوهای خود را صاف روی زمین بگذارید و کف دست‌تان را روی زمین قرار دهید. سپس باسن‌تان را از روی زمین بلند کنید، اما سر و شانه‌تان را روی زمین نگه دارید. به‌مدت ۵ ثانیه در این حالت بمانید. دوباره راحت باشید. ۳. حرکت کودک شاد این حرکت از حرکات معروف است که به کشش ماهیچهٔ سرینی و قسمت پایینی کمرتان کمک می‌کند. ابتدا روی پشت‌تان دراز بکشید. همراه با بازدم زانوهای خود را به‌سمت شکم‌تان خم کنید. سپس همراه با دَم، انگشتان پای خود را بگیرید و زانوهای خود را به دو طرف باز بکنید. سپس به کمک کشش دست‌‌تان، پاهای خود را به همان حالت برگردانید. ۴. حرکت کبوتر تک‌پا حرکات کبوتر مختلفی در یوگا وجود دارد که همهٔ آنها برای کشش و انعطاف باسن فوق‌العاده هستند. بی‌انعطافی باسن می‌تواند موجب سخت‌شدن انجام برخی حالت‌ها در زمان رابطهٔ جنسی شود. رای انجام این حرکت ابتدا پاها و دستان خود را روی زمین بگذارید. سپس پای راست‌تان را بلند کنید و به‌سمت جلوی بدن‌تان بیاورید تا پاها با بدن‌تان زاویهٔ ۹۰ درجه بسازد. سپس پای چپ‌تان را به‌سمت عقب بکشید. همراه با بازدم، بدن‌تان را به‌سمت جلو بیاورید و وزن‌تان را به‌کمک دستان‌تان کنترل کنید. اگر انجام این کار برایتان سخت بود، می‌توانید زیر سمت راست باسن‌تان یک بالش بگذارید. سپس دوباره به حالت اول برگردید و این بار این کار را در جهت برعکس انجام دهید. ۵. حرکت کودک این حرکت بدون نیاز به کشش و سختی زیاد به آرامش باسن کمک می‌کند. در این حرکت بیشتر تمرکز روی استراحت و تنفس در زمان انجام حرکت است و این امر می‌تواند به کاهش اضطراب و نگرانی کمک کند. ابتدا زانو و دستان‌تان را روی زمین بگذارید. پاهای خود را به‌اندازهٔ عرض شانه‌تان باز کنید. سپس همراه با بازدم، بدن خود را به‌سمت عقب بکشید. دستان خود را به‌سمت بالای سرتان بکشید و بگذارید قسمت بالایی بدن‌تان در بین پاهایتان به‌حالت آرامش قرار بگیرد. بهتر است بتوانید با پیشانی زمین را لمس کنید. همچنین برای این کار می‌توانید از یک بالش در زیر سرتان کمک بگیرید. به‌مدت ۳۰ ثانیه تا چند دقیقه در این حالت باقی بمانید. ۶. حرکت جسد معمولا کلاس‌های یوگا با انجام حرکت جسد تمام می‌شود. این حرکت به ایجاد آرامش و دورکردن استرس‌ها کمک می‌کند. درواقع می‌توانید به این حرکت به چشم یک جلسهٔ کوچک مدیتیشن در تمرین یوگا نگاه کنید و از احساس آرامش و تأثیرات خوب آن بهره‌مند شوید. روی پشت‌تان دراز بکشید. پاها و دستان خود را باز بکنید. تمام نقاط بدن از صورت تا انگشتان دست و پا را در راحت‌ترین حالت ممکن نگه دارید. تا زمانی‌که می‌خواهید در این حالت باقی بمانید. منبع: چطور
  8. sajjad

    یجایی نوشته بود "همه ی ما یه روزی برای آخرین بار با دوستامون تو کوچه بازی کردیم درحالیکه نمیدونستیم آخرین باره " وقتی خوندمش از تهِ دل آه کشیدم و گفتم "آره ها، چقدر عجیبه این حس، وقتی لذتِ یه چیزی رو واسه آخرین بار میچشی و بعدِ اون دیگه حِسِت اونجوری نیست انگار یه چاله ای بینِ اون روزا و این روزا میمونه که پٌر نمیشه، مثلِ آخرین روزیکه مدرسه رفتیم، دانشگاه رفتیم، عیدا لباس عیدمونو هزار بار پوشیدیم و ماه رمضونا از صدایِ تَق و توقِ کاسه و قاشق و بوی برنج بیدار شدیم و کلی به مامانمون غٌر زدیم که چرا بیدارمون نکرده تا روزه بگیریم... اصن از یجایی به بعد همه چی رنگ و بویِ همین آخرین بارهایی رو میگیره که نمیدونستیم آخرین باره ولی از تهِ دل و ناخودآگاه لذت بٌردیم ازش ... با اینکه هنوزم قَدِ بچگیام همه ی این حِسارو دوس دارم اما اون چاله رو میبینم، اون چاله که عیدو کمرنگ کرده، ماه رمضونو کمرنگ کرده و شوقِ خیلی چیزارو ازمون گرفته! همه ی ما یه روزی برایِ آخرین بار لذتِ بعضی حس هارو عمیقَن تجربه کردیم و بعد از اون تا همیشه دلتنگِش شدیم .... نازنین عابدین پور
  9. sajjad

    رفتیم روتختی بخریم . قیمت یک مدل را پرسیدم. طرف گفت سیصد و سی تومن ولی شما سیصد بدید ، داشتیم از مغازه می آمدیم بیرون پشت سرمان میخندید داد زد آقا بیا دویست ببر . این داستان توی چند تا مغازه دیگر هم تکرار شده . این اسمش کاسبی نیست کوچولوها از هم می دزدند و گنده ها از همه . اوضاع لجن مالیست دستهایی که توی جیب هم میکنیم تمیز بیرون نخواهد آمد ، این دستها دیگر هرگز با هیچ آب و صابونی شسته نخواهد شد و ما با همین دستهای کثیف تا آخر عمرمان غذا خواهیم خورد ، بغل خواهیم کرد ، کف خواهیم زد ، دست خواهیم داد ، دعا خواهیم کرد و یک روز هم با همین دست کثیف با دنیا خداحافظی خواهیم کرد محسن باقرلو
  10. sajjad

    روزی شخصی تصمیم می‌گیرد گوشی تلفن خود را بردارد و در تلگرام پیامی به دوستش دهد و تولدش را تبریک بگوید. مدت زمان این عمل تقریبا سه دقیقه است. او گوشی را برمی‌دارد، وارد تلگرام می‌شود و می‌بیند تعداد زیادی پیام جدید آمده. یک به یک همه را باز می‌کند. چند پیام اجتماعی است، چند پیام با محتوای طنز، چند فیلم، چند گیف و... هر کدام‌شان هم در پایان، حاوی لینکی هستند از کانالی که این پیام‌ها از آن‌جا فوروارد شده. سری به آن‌ کانال‌ها می‌زند. شروع می‌کند به اسکرول کردن(راندن صفحه موبایل به بالا یا پایین). از کانال اول به دومی و سومی و همین‌طور الی آخر . در یکی از کانال‌ها، با آدرس اینستاگرام جالب توجهی مواجه می‌شود. سریع به اینستاگرام می‌رود. پست‌ها را چک می‌کند. آن صفحه را فالوو می‌کند. استوری‌ها را می‌بیند. اسکرول می‌کند. لایک می‌کند. اسکرول، لایک. اسکرول، لایک. و دوباره و چندباره و صدباره، اسکرول، لایک. علاوه‌ بر این‌ها با بعضی‌ها شروع می‌کند به چت کردن، پیام‌های گروه‌هایش را می‌خواند و جواب می‌دهد و کامنت می‌گذارد و‌... . دو ساعت می‌گذرد و گیج و منگ، با سردرد و چشم‌درد به این فکر می‌کند که برای چه کاری وارد تلگرام شد؟ یادش نمی‌آید. از آن‌هایی که اهل کتاب‌اند سوال کنید شخصیت‌های رمان‌ها و داستان‌ها چه جایی در ذهن‌شان دارند؟ مطمئن باشید تعداد زیادی از شخصیت‌ها را جزء به جزء و دقیق و با اشاره به ظرایف توصیف می‌کنند. طوری که انگار درباره‌ی یکی از اعضای خانواده‌شان حرف می‌زنند. چرا؟ چون "وقت" صرف آن کتاب کرده‌. به پایش عمر گذاشته. در فضای داستان نفس کشیده و شخصیت‌ها آرام آرام وارد روح و جانش شده است. کتاب یا هر چیز دیگری که عمیق و دقیق ما را به فکر فرو ببرد این فرصت را به ذهن می‌دهد که درباره آن پدیده بیاندیشد. به عمقش برود. از زوایای مختلف نگاهش کند و امکان درک کردنش را داشته باشد. اما در این روزگار که هویت‌مان در سرانگشت‌مان خلاصه شده و بیش‌فعال‌ترین اندام‌ بدن‌مان، انگشت شست است؛ تنها کاری که بی‌وقفه و با تمام وجود در حال انجامش هستیم اسکرول کردن است. - روی هر پستی که می‌بینیم چقدر وقت صرف می‌کنیم؟ چقدر مکث می‌کنیم؟ - یک پست چقدر فرصت دارد از خودش دفاع کند تا قبل از این که ما بی‌رحمانه انگشت‌مان را بر صفحه بکشیم و محوش کنیم؟ - چقدر به متن‌ها فکر می‌کنیم؟ - چقدر عکس‌ها را با دقت می‌بینیم؟ - به من بگویید این حجم از پست‌هایی که هر روز انرژی و زمان‌مان را به یغما می‌برد، چقدر بر میزان شادی و روحیه ی ما می‌افزاید؟ - یا حداقل بگویید از بین هزاران پستی که در هفته اخیر دیدید و نوشته‌هایی که خواندید چندتای‌شان دقیقا یادتان است؟ نیچه روزی نوشت: 《ابزار نوشتن‌مان در شکل دادن تفکرمان نقش دارد.》 ما که مهم‌ترین ابزار این روزگارمان موبایل است، چقدر تحت تاثیر این وسیله تغییر کردیم؟ سطحی شدن‌مان ربطی به این پدیده دارد؟ وضعیت نسل جدیدی که از کودکی با موبایل بزرگ می‌شود، چه خواهد شد؟ تلگرام و اینستاگرام سهل است، ما داریم زندگی را اسکرول می‌کنیم. هر لحظه و هر روز را به امید لحظه‌ی بعد و روز بعد و فردای بهتر رد می‌کنیم و می‌رویم. دنبال بعدی و بعدی و بعدی هستیم. حس می‌کنیم چیزی در آن بعدی وجود دارد. من به شما میگویم، خیال‌تان راحت. هیچ چیز نیست. ما "سرطان اسکرول" گرفته‌ایم. به فکر درمانش باشیم. رضا مقصودی
  11. sajjad

    خیلی جالبه توی کرمانشاه مخصوصا کرد ها خیلی به آهنگ و موسیقی و رقص اهمیت میدن که من خیلی کمتر دیدم
  12. آسمان آران

    با سپاس از مطلب زیبایتان یکی از زیباترین رقص ها رقص کردی با نام هه لپه رکی است که از قدمت بسیار زیادی برخوردار است که بنا به گفته تاریخ نویسان کردها پس از هر پیروزی به این شیوه شادی میکردند و درحال حاظر هم این رقص زیبا در مراسمات جشن و عروسی آنان پایه و اساس است
  13. امیرحسین فراهانی

    قدم زدن توی اون خیابون کار هر روزمه، دنبالش میگشتم، انگار به پیدا کردنش هنوز امیدی بود. بویی که اون خیابون میداد رو هیچ جای دیگه ای نمی شد استشمام کرد. خونه شون دقیقا کنج اون خیابون بود، همون خونه ای که سرتاسرشو گل های پیچک احاطه کرده و بوی غذاشون، آدمای هفت تا خونه اونور تر رو مست می کرد. مدرسه مون که تعطیل می شد، پشت مغازه حاجی عباس قرار میذاشتیم، اینقدر بلند بلند قربون صدقه هم میرفتیم که حاج عباس با اون عصای زمختش دنبالمون می کرد و زیر لب استغفرالله میگفت، مقر فرار ما هم پارک محله و روی اون نیمکت چوبیه همیشگی بود، اصلا جرقه عاشقیمون توی همون پارک و روی همون صندلی خورد، تعریفشو شنیده بودم، انگار اون نیمکت خیلی عاشق ها رو بهم رسونده بود. وسطای پاییز بود توی پارک باهم قرار گذاشته بودیم ولی ایندفعه واسش سوپرایز داشتم و همون گلی که عاشقش بود رو واسش گرفته بودم، یه رز سرخ با چندتا برگ سبز که از ساقه هاش جوونه زده بود. بارون نم نم می بارید و طبق معمول داشت دیر می کرد، خیلی دیر... یک ساعت گذاشت ولی خبری ازش نشد دونه دونه گلبرگ های گل رو جدا کردم میاد، نمیاد، میاد، نمیاد! نیومد. هنوز ساقه گل توی دستم بود، دویدم سمت خونه شون، با مشت دره خونه رو محکم کوبیدم، هیچکس نبود، هیچکس... ساقه گل رو پرت کردم تو خیابون، چسبیدم به دیوار و مثل بچه ای که از مادر جداش کردن، زار زار اشک می ریختم. حاج عباس درحالیکه مشغول پاک کردن عینک ته استکانیش بود با لحنی ضعیف گفت: رفتن جوون، از این شهر رفتن. انگار دنیا روی سرم خراب شد، چندسال از اون اتفاق گذشت، نه حاج عباسی وجود داشت و نه دیگه خونه ای هر روز به اون پارک و نیمکت سر می زنم، انگار هنوزم همون نیمکت پاتوق عاشقایی مثل ما دوتا بود با این تفاوت که دیگه زیرش گلبرگ های هیچ گلی از انتظار کشیدن پرپر نشده... نویسنده: امیرحسین فراهانی
  14. امیرحسین فراهانی

    دل داده ام همیشه ولی زخم دیده ام از قلب خود صدای شکستن شنیده ام مجنون شدن طریقت ما بود از ازل لیلی منتظر سر راهم ندیده ام دست خودم که نیست هوای دل ابری است عمریست کز دو چشم خودم زخم دیده ام دلتنگ خاطرات قدیمم که سالهاست مانند طفل در پی یادش دویده ام امیرحسین فراهانی
  15. martian_girl

    قسمت پنجم با اذر به سمت میز خودمون می ریمو می شینیم.از بلندگوی رستوران اهنگ ( به جای من ) از کالبد بند پخش می شد . همین طور که نشستم قسمتی از اهنگ که دوسش دارم رو زمزمه می کنم_ به جای من می مونه صدای من دیوونه ی قلب سنگی مونده یکی با کلی عقده من هنوزم همونم همون که نمی مونه همون که نمی تونه به جای من می مونه صدای من دیوونه ی قلب سنگی مونده یکی با کلی عقده من هنوزم همونم همون که نمی مونه همون که نمی تونه *** مکث می کنم و سرمو بالا میارم و نگاه خیره ی پسر چشم عسلی رو روی خودم می بینم. با تعجب نگاش می کنم، اوههههههههههه مثل اینکه یکم بلند خوندم!با اینکه هنوز وارد دانشگاه نشدم ولی تمام قوانین خوانندگی بلدم برای همین صدای گرمو خوبی دارم و تقریبا شبیه خواننده ی توی اهنگ می خونم. دوران دبیرستان معلم موسیقیم همش از صدای من تعریف می کرد که چه صدای گرمی دارم، من به بابام رفتم، بابامم صدای خوبی داره . و مثل من گرمه. رومو دوباره پایین می ندازم که اذر یهو به دستم می زنهطوری که از جا می پرم. _چته وحشی؟؟ اذر با انگشت به گوشه ی سالن اشاره می کنه، گوشه ی سالنو نگاه می کنم و می رسم به ی سِن کوچولوی گوشه ی کافه که خیلی شیک تزئین شده ولی هیچکی روش نیست.اذر دستمو می گیره و با خودش به سمت پیشخدمت می کشه . _ من باید با مدیرتون صحبت کنم! پیشخدمت بیچاره با تعجب به اذر نگاهی می کنه_ مشکلی پیش اومده؟ اذر لبخندی می زنه و می گه _ نه نه! درباره ی ی موضوع دیگه است . می تونم ببینمشون؟ _ جناب رئیس خیلی سرشون شلوغه فکر نکنم بتونین. ای تو روحت! تو دلم ی احوال پرسی گرم با عمه ی پیشخدتو ، مدیر رستورانو همه ی پرسنل می کنم و رو به پیش خدمت می گم_ ممکنه به وضعت مالی و اقتصادی رستوران کمک کنه. پیشخدمت ی ابروشو بالا می اندازه و رو به من می کنه _ ی لحظه شما منتظر باشید. و بعد به سمت ی اتاق توی راهرو می دوه . مریم از دور با حالت سوال نگامون می کنه که اذر از دور براش علامت لایکو تکون می ده که همین باعث می شه مریم نفسی عمیق بکشه و سرشو به دستاش تکیه بده. پیشخدمت برمی گرده_ دنبال من بیایید. و مارو به سمت همون اتاق می بره ، توی اتاق ی خانم حدودای 36 ساله نشسته ، چشماش سبزه و موهاشو باز دورش ریخته و دستمالگردن کرم رنگی دور گردنش بسته و با ورود ما از جاش بلند می شه و لبخند می زنه _ سلام ! چه کمکی لز دست من برمیاد؟ جیمز گفتکه شما با من کار دارید . و بعد به جیمز که همون پیشخدمته با دست اشاره می کنه که بره بیرون . _بفرمائید بنشینید. تشکری می کنیم و می شینیم . با قیافه ای که نشون می ده از کنجکاوی داره می میره به ما نگاه می کنه_خوب؟؟ اذر اول شروع می کنه _ ما دانشجو های خوانندگی هستیم یعنی رشته ی هنر موسیقی ! درواقع فردا اولین روزمون برای دانشگاهه! خانم لبخندی می زنه و میگه _ تبریک می گم دخترا ! هر کسی صدای خوبی نداره ها! خوب چه کمکی از دست من برمی اد؟ این بار من می گم_ ما از وقتی دبیرستانی بودیم به کلاس های خوانندگی و اواز خوانی می رفتیم ، ما سن گوشه ی سالن رو دیدیم و فکر کردیم.... خنده ای وی کنه _ فکر کردید شاید بتونید ازش استفاده کنید ؟ من و اذر هر دو با هم سرامونو به معنای تایید تکون می دیم که باعث خندهاش می شه_ خوب ، نمی دونم چی بگم ، سالها است ما پخش زنده نداشتیم و حالا شما ها...، می دونید اینجوری خیلی خوبه ولی من نمی دونم بابتش چیکار براتون بکنم! من و اذر به هم لبخند می زنیم و اذر سریع می که_ ما از شما پولی نمی خوایم فقط می خوایم بخونیم ، حالا هر جا که شد! همین که شما اجازه دادین خیلیه! _ باشه ، ولی لااقل هر موقع کاری داشتید به من زنگ بزنید اینم شماره ی منه. شمارشو بهمون میده . _ البته من هنوز صدای شما رو ندیدم! _ نگران نباشید ! می تونید چراقای سن رو روشن کنید همراه با بلند گو و میکروفون؟ ******* رممو به بلندگوی رستو ران زدم و فایل اهنگای بیکلام رو باز کردم ، می کرروفون رو دستم می گیرم و دست ازادم رو به دست اذر می دم و قدم به سن تاریک می گزاریم . چون لامپا قراره بعد از خوندن ما روشن شن هنوز هیچ کس متوجه ما روی سن نشده . اذر نفسی عمیق می کشه و دستشو به دستم می فشاره و بعد روی صحنه می ره منم به پایین صحنه می رم تا دیده نشم . این اهنگ اذره و بعد من اهنگ خودممو می خونم . اولین اهنگ ، اهنگ ( خسارت _ ملانی ) اذر نفسی عمیق می کشه و اهنگو شروع می کنه ، با پخش اهنگ از سن همه توجهشون جلب می شه به طرف سن حتی مریم . اذر _ خوبیاتو من، يادم نميره محاله عشقت تودلم بميره دوريه از تو، داره اين روزا نفسمو ميگيره همه رو جز تو تو دلم پس زدم واسه موندنت به هركار دست زدم منو تو سرما تنها گذاشتي يعني انقد بدم؟ نرو چون ندارم من طاقت رفتنو ولي رفتيو من با همه قهرمو ديگه ندارم اون حالته قبلمو . . . حالا دیگه چراغا روشن شدن و همه اذرو می بینن ، وقتی اهنگ تموم می شه صدای دست و جیغ کل کافه رو بر می داره ! اذر می خنده تعضیمی می کنه و از صحنه پایین میاد. منو بقلم می کنه و بوسم می کنه . مدیر کافه به سمت ما میاد . لبخندی مثل همیشه رو لباشه _ کارت عالی بود ! عهه؟؟ خودمون می دونیم دیگه تو نمی خواد بگی ! اذر _ ممنونم خانمه... _بهم بگید کیت . اذر _ ممنونم کیت ! با شیطنت رو به اذر می گم _حالا من! اذر و کیت می خندن _خیلی خب تو برو بالا من اهنگتو بزارم ول قبل از اینکه برم بالا سه تا پسره که میز کنارمون بودن به سمت ما میان و با قیافه ای پر غرور سلامی به ما می کنن. عقققق! حیف که خوشگلی! چش عسلیه می گه _ سلام ، همون طور که فهمیدم شما ایرانی اید ! من کاوه هستم. زکی! همون طور که فهمیدم شما ایرانی هستید ! خو اسکل ما که الان داشتیم اهنگ ملانی (خواننده ی ایرانی ) رو می خوندیم دیگه خرم می فهمه ما ایرانی ایم! عههه صبر کن ببینم ! گفت کاوه ! یعنی ایرانیه ! من _ عه چه خوب پس شما هم ایرانی هستید ! از قیافش معلومه که قشنگ داره ی سلام واحوال پرسی گرمی با عمم می کنه برای همینم منم با ی قیافه ای نگاش کردم که قشنگ بفهمه خر خودشه ، با تعجب نگام کرد ولی محل ندادم و رفتم طر اونی که کلاه داره . _ سلام من سوناز هستم . لبخندی می زنه و دستشو میاره جلو و دست می ده _سلام منم کوروش هستم ! اونه کی که گوشواره داره هم میاد طرف من . _سلام! منم سپهرم ! خوشبختم با شما اشنا شدم . و ی لبخندی تحویل من می ده ایی😒
  16. sajjad

    مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار مهمّی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید: “ببخشید آقا ؛ من قرار مهمّی دارم ، ممکنه به من بگویید کجا هستم تا ببینم به موقع به قرارم می رسم یا نه؟” مرد روی زمین : بله، شما در ارتفاع حدودا ً ۶ متری در طول جغرافیایی “۱٨’۲۴ ۸۷o و عرض جغرافیایی “۴۱’۲۱ ۳۷o هستید. مرد بالن سوار : شما باید مهندس باشید. مرد روی زمین : بله، از کجا فهمیدید؟؟” مرد بالن سوار : چون اطلاعاتی که شما به من دادید اگر چه کاملا ً دقیق بود به درد من نمی خورد و من هنوز نمی دانم کجا هستم و به موقع به قرارم می رسم یا نه؟” مرد روی زمین : شما باید مدیر باشید. مرد بالن سوار : بله، از کجا فهمیدید؟؟؟” مرد روی زمین : چون شما نمی دانید کجا هستید و به کجا میخواهید بروید. قولی داده اید و نمی دانید چگونه به آن عمل کنید و انتظار دارید مسئولیت آن را دیگران بپذیرند.
  17. sajjad

    گویند: ملا مهرعلی خویی، روزی در کوچه دید دو کودک بر سر یک گردو با هم دعوا می‌کنند. به خاطر یک گردو یکی زد چشم دیگری را با چوب کور کرد. یکی را درد چشم گرفت و دیگری را ترس چشم درآوردن، گردو را روی زمین رها کردند و از محل دور شدند. ملا رفت گردو را برداشت و شکست و دید، گردو از مغز تهی است. گریه کرد. پرسیدند تو چرا گریه میکنی؟ گفت: از نادانی و حس کودکانه، سر گردویی دعوا می‌کردند که پوچ بود و مغزی هم نداشت. دنیا نیز چنین است، مانند گردویی است بدون مغز! که بر سر آن می‌جنگیم و وقتی خسته شدیم و آسیب به خود رساندیم و یا پیر شدیم، چنین رها کرده و برای همیشه می‌رویم.
  18. sajjad

    این خاطره از سپهبد امیر احمدی‌ از افسران و همراهان رضاشاه را بخوانید : روزی رضا شاه با خبر شد که در مسیر یکی از شهرهای جنوب شب ها راهزنان سر راه مسافرین در بیرون شهر را گرفته و دار و ندار و پول آنها را به یغما میبرند دستور میدهد امیر احمدی یک کالسکه آماده کند تا با هم به محل و جاده مربوطه بروند امیر احمدی به شاه عرض میکند، اجازه بدهید من تنها بروم، شما شاه هستین و امکان دارد بلایی سرتان بیاید درست نیست که شما شخصا بیایید امیراحمدی میگوید: شاه فرمودند، خودم باید باشم تا ببینم چه خبر است راه می‌افتن شب هنگام با لباس شخصی به نزدیکی آن منطقه می‌رسند که ۵ نفر مسلح راه را سَد میکنند و میگویند؛ کجا می‌روید؟ رضاشاه میگه؛ میخوایم بریم شهر، میگن؛ پول دارین؟ میگه؛ اره پول هم داریم، دزدا میگن؛ خرج داره باید پول بدید تا رد شین پیاده میشه و شروع میکنه به دادن پول به انها و دست اخرمیگه سیگار می‌خواهید؟ راهزن‌ها میگن داری؟ میگه؛ آره بابا بیاین.. و یکی یکی به انها سیگار میده و با فندک برایشان تک تک سیگار روشن میکنه و میگه؛ حالا میتونیم بریم ؟! میگن؛ اختیار دارید، بفرمایید راه حالا باز است.. آن شب رضاشاه به هنگ میرود و شب را در آنجا میماند و صبح زود در مراسم صبحگاهی هنگ شرکت کرده و بعداز صبحگاه میگوید آن ۵ نفر که دیشب راه را به آن درشکه بسته و پول گرفته بودند از صف بیرون بیایند همه ساکت بودند و کسی جرات نمیکنه بیرون بیاید مجددا با صدای مهیب خود میگوید بیایند بیرون چرا که اگر خودم بیارمشون بیرون ایل وتبارشان را هم ازبین میبرم، دیشب کبریت زدم و چهره یک به یکتان را دیده ام و میشناسم،، بیایید بیرون، باز همه ساکت و خبردار ایستاده بودن، دستور میدهد همه ۵ قدم بعقب بروند همه اجرای امر میکنن و میبینند ۵ نفر نقش بر زمین افتاده اند دونفر از آنها از ترس درجا سکته زده و مرده بودند و سه نفر خود را خراب کرده بودند، رضاشاه فریاد میزند من اینجا هنگ گذاشتم، تا امنیت مردم برقرار شود بعد افراد هنگ، خود راهزن شده و سر راه مردم را میگیرند، اول شک داشتم برای همین خودم رفتم ببینم. تا مبادا لاپوشانی کنید، آری ماموریت تمام شد و رضاشاه برگشت و دیگر سابقه نداشت که در آن منطقه دزدی شود. به نقل از خاطرات سپهبد امیر احمدی با رضاشاه آری، اگر ز باغ رعیت ملِک خورد سیبی، در آورند غلامان درخت از بیخ!!!
  19. martian_girl

    قسمت چهارم اذر_ نگفتی چی کار کردی که داشتی از خنده ی زیاد جون میدادی وقتی بهم زنگ زدی.چی کار کردی؟؟ مریم _ راست می گه منم دلم می خواد بدونم؟؟ ی تک خنده می کنمو با ی لبخند تموم ماجرا رو برای مریمو اذر تعریف می کنم . مریم که از خنده سرخ شده و داره از خنده ی زیاد سرفه می کنه می گه_ وای سروناز بچم اومد تو حلقم بسه . و دوباره شروع به خندیدن می کنه . (ایشون هم مریم خانوم زن برادر اذر هستند. برادر اذر پژمان هم عاشقانه دوسش داره و ی زن زلیلیه که نگو و نپرس، مریمم 3 ماهه که بارداره ) صدای زنگ گوشیم بلند می شه، نگاهی به صفحه اش می اندازم. اسم پرهام روی گوشیم افتاده. _ هیس ...هیس پرهامه... هم اذر و هم مریم یهو ساکت می شن و من با هول گوشی رو قبل ازاینکه بردارم روی آیفون می زارم و بعد گوشی رو برمیدارم ، به محض اینکه گوشی رو برمیدارم صدای عصبانی پرهام تو گوشی پخش میشه_ می کشمت سروناز.... ووویییی حالا اینو چیکار کنم. _ خو می خواستی این کارو نکنی _ چی کار می کردم از دستشویی میومدم بیرون تا با همون دمپایی سرمه ای پدرمو دراره؟؟ _ نه منظورم از همون اول بود... با سیخونکی که اذر به پهلوم زد از فکر بیرون میام ... شاید بهتره بگم از خود درگیری خلاص می شم. پرهام _ الو ...الو ... گوشت با منه؟؟ _الووو؟؟؟اره اینجام _چه قدرم که پرو تشریف دارید ... فقط من نفهمیدم از کدوم سوراخی در رفتی... وسط حرفش می پرمو می گم _ خو خره معلومه دیگه از پنجره ... اذر دوباره سیخونکی بهم می زنه و با اینکه از خنده داره منفجر می شه علامت سکوتو نشونم می ده صدای نفس کشیدنای عمیق پرهام از پشت تلفن شنیده می شه... _ هیچی دیگه اون مسعود بدبخت رو کاشتی اونجا اونم وقتی درو باز کرده دیده نیستی تا اینکه از پنجره دیده تو داری میدویی. اذر و مریم و من دیگه نمی تونیم خندمون رو کنترل کنیم و منفجر می شیم ، کاملا مشخصه که پرهام تعجب کرده . _ اذر پیشته؟؟ _اوهوم _صدای یکی دیگه هم بود از اشنا های اذره؟ _اوهوم _مریمه؟ _اوهوم _صدای منم رو ایفنه؟ _اوهوم _اوهومو کوفت، اوهومو زحرحلاحل، اوهومو مرگ ، اوهومو ابرومو بردی فری ..... اذر و مریم از خنده سرخ شدن پرهام _ اون گوشی لعنتی رو از حالت ایفون دربیار ... گوشی رو از حالت ایفون در میارم و گوشمو نزدیک گوشی می برم _الان رو ایفون نیست دیگه ؟؟ _نچ _ تو برسی خونه من....صداشو پایین میاره و می گه....پدرتو با مسعود در میارم. چشام گشاد می شه و هیچی نمی گم صدای قهقه ی مسعود با پرهام بلند می شه و گوشی قطع میشه.اذر و مریم ی لحظه دقیق می شن رو صورتم و دوباره شروع به قهقهه می کنن مریم _ چی بت گفت چشات اندازی فنجون شده... _ گفت پدرمو درمیاره اونم با مسعودددد اذر صداشو نازک می کنه و می گه _ خاک به سرم نامحرم.... و دوباره با مریم می خندن و منم یواش یواش خندم می گیره. اذر کنار ی کافه رستوران شیک کنار می زنه و همه پیاده می شیم. گوشه دنج کافه می شینیم و منو رو برامون میارن و من ی مرغ سو خاری ، مریم ی همبرگر و اذر هم مثل مال من سفارش می ده .وقتی گارسون می ره همه ی ما برای مدت ی 5 دقیقه ای ساکت می شیم و می ریم تو فکر. یهو اذ می زنه روی میز طوری که ما می پریم، _اههه اینطوری نمی شه که! من که حصابی عصبی شدم می پرسم چی اینطوری نمی شه _ ما داریم می ترشیم بابا!!این مریمم 20 سالگی ازدواج کرد. _ خو ما که نوزده سالمونه _ خوب همین دیگه !!!تو نمی فهمی؟؟؟داریم می ریم تو بیست سالگی یکم فکر می کنم و می گم _ راست می گی خری برای ی دفعه هم راست می گی ... _ والا ببین دارم درست می گم دیگه مریم می خنده و می گه _ چشمم روشن به شوهرم بگم خواهرش نگران چه چیزاییه؟؟ بچه ها شما هنوز.... بقیه حرفشو نمی فهمم چون نگام میفته به دو تا پسر خوشگلللللل که میز جلوییمون نشستن و دارن با هم حرف می زنن، اولی گوشاش سوراخه و تو یکیش حلقه کرده و تو یکیش ی نگین خیلی ریز ، موهای قهوه ای شو کاملا پسرونه درست کرده و یکم بهش ژل زده و ریخته جلو یکی از چشماش، چشماش هم ابی یخیه،اون یکی هم چشما و موهاش قهوه ایه و ی کلاه مشکی رو روی سرش طوری گذاشته که جلوی موهای سشوار کشیده ی رو به بالاش کاملا بیرون باشه. همون موقع ی پسر دیگه از سرویس بهداشتی بیرون میاد و صندلی رو بیرون می کشه و طوری می شینه که کاملا صورتش سمت من باشه. کناره های موهاشو با تیغ زده ولی کاملا خالی نکرده، وسط موهاشو به بالا سشوار کرده که خیلی جذابش کرده ، چشماش عسلیه و ته ریش داره. به اذر نگاه می کنم ، اونم داره دقیقا به هوم میز نگاه می کنه .نگاه سنگینمو روی خودش حش می کنه و اونم بر می گرده به من نگاه می کنه. لبخند شیطونی می زنم و ابرو هامو براش بالا می ندازم . اونم لبخند شیطونی می زنه و بلند می شه تا بره دستشویی.مریمم حرفش تموم شده و داره با تعجب به منو اون نگا می کنه. _می شه به منم بگید چی شده که گل از گلتون شکفت؟ اذر با ابرو به میز رو به رویی اشاره می کنه و با کیفش می ره دستشویی. مریم به میز نگاه می کنه و چونشو می ده بالا و ابروهاشم هم زمان می ده بالا ، و بر می گرده به من نگاه می کنه. لبخند ملیحی می زنه و می گه باز می خواید چه شیطنتی بکنید ؟؟ می خندم و به سمت در دستشویی به راه می افتم. اذرو جلو اینه می بینم که داره ارایششو تمدید می کنه.به سمتش می رم و می گم. _ تنها تنها کلک ؟؟؟ می خنده و میگه _ تو هم بردار به اون صورت ایکبیریت. می زنم تو پهلوش و رژو قهوه ای براق رو برمی دارم و رو لبام می کشم. ************** ی نگاهی تو اینه ی دستشویی می اندازم.رژ قهوه ای ، کرم پودر ، خط چشم مشکی . یکم ساده ولی ناز شدم اذر همیشه بهم می گه هر وقت خط چشم می کشم شبیه گربه ی شرک می شم ولی من که فکر نمی کنم.اذرو بقل می کنمو می گم _اذر ....هق هق....بالاخره تونستیم.... _اره سونازززز می خنیم و ازدشتشویی بیرون می ریم...من اگه اذرو نداشتم با کی از این مسخره بازی ها در می اوردم؟؟
  20. ابوالقاسم کریمی فرزندزمین

    13 سوال چالش برانگیز از همه ی مدیران و تسهیلگران مدارس طبیعت در سراسر کشور 1 با اینکه در کلان شهرها و بسیاری از استان های کشور با مشکل آلودگی شدید هوا رو به رو هستیم چرا در فضای اکثر مدارس طبیعت با بهانه های مختلف به خصوص در فصل پاییز وَ زمستان با هیزم های جمع آوری شده آتش روشن می شود؟ آیا این عمل به عنوان آموزش نادرست به کودکان نمی تواند تلقی شود؟ حتی دیده شده در روزهایی که آلودگی هوا در وضعیت هشدار بوده,چنین اتفاقاتی افتاده که میتواند برای سلامتی کودک ضرر داشته باشد. 2 با وجود آگاهی از بحران شدید آب , آیا درست است که در فصل تابستان که اوج تنش آبی به خصوص در استان های جنوبی ,شرقی وَ مرکزی کشور می باشد تسهیلگران مدارس طبیعت در طول هفته , مشغول پُر و خالی کردن حوض ها و استخرهای مدارس طبیعت برای آب بازی و آب تنی کردن کودکان باشد؟ آیا این عمل به عنوان آموزش نادرست به کودکان نمی تواند تلقی شود؟ شما خود آگاه هستند که به وسیله ی تانکر به تعداد زیادی از روستاهای کشور آب رسانی می شود 3 چرا در ساختار و برنامه ریزی در مدارس طبیعت, گاهی مشاهده می شود کیفیت فدای کمیت شده است؟ 4 بسیاری بر این باور هستند که در مدارس طبیعت نگاه مادی به کودک نقش اصلی را ایفا میکند,شما چه پاسخی به این سوال دارید؟ 5 چرا اساس پاسخ دادن به نقدها و انتقادات در فضای کلان مدیریتی مدارس طبیعت, گاهی تهدید آمیز و توهین آمیز می شود؟ 6 تسهیلگری که بیمه نیست,اگر در حین انجام کار در فضای مدرسه طبیعت آسیب ببیند هزینه ی درمان وی چگونه و از چه راهی تامین می شود؟چرا؟ 7 چرا در فضای مدارس طبیعت تسهیلگران زن و مرد بدون در نظر گرفتن معیار های سنی و جنسی گاهی کودکان را در آغوش می گیرند و می بوسند؟ 8 گاهی دیده شده است مدیر و یا تسهیلگر مدرسه طبیعت با کودکان رفتاری پرخاشگرایانه دارند آیا تدبیری برای برخورد و پیشگیری از این گونه رفتارها صورت گرفته است؟ 9 دیده شده است که در فضای مدارس طبیعت برخی از کودکان رفتارهای ضد اجتماعی مثل تمسخر کردن, دعوا کردن و حرف زشت زدن را از دیگر کودکان می آموزند و در محیط های مختلف نظیر مدرسه و خانه آنها را بروز می دهند که این باعث نگرانی عمیق والدین شده است,مدیران و تسهیلگران مدارس طبیعت چنین مسائلی را چگونه توجیه میکنند؟ و برای پیشگیری وَ یا به حداقل رساندن این معضل آیا چاره ای اندیشیده شده است؟ 10 آیا قانون کار شامل تسهیلگران مدارس طبیعت می شود؟ 11 دیده شده در برخی مدارس طبیعت هیچگونه نظارت درستی به حیواناتی که در آن محیط نگهداری می شوند صورت نمیگیرد به طور مثال نه واکسنی تزریق می شود نه دامپزشکی آنها را معاینه میکند و نه حتی شرایط نگهداری حیوان مناسب است,این مشکل چگونه توسط مدیران و تسهیلگران مدارس طبیعت توجیه می شود؟ 12 نظارت بر عملکرد مدارس طبیعت توسط چه ارگانی صورت می گیرد؟چرا؟ 13 این جمله را چگونه پاسخ می دهید«در فضای برخی از مدارس طبیعت به طور غیر مستقیم, آموزش نادرست به کودکان عرضه می شود» سوال کننده:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین) سه شنبه - ۱۶ بهمن ۱۳۹۷
  21. sajjad

    در زمان اشغال هند توسط بریتانیا، روزی افسر انگلیسی بدون هیچ دلیلی سیلی محکمی به یک شهروند هندی زد. شهروند ساده هندی چنان با مشت به روی افسر بریتانیایی زد که او از اثر شدت ضربه وارده به زمین افتاد. افسر بریتانیایی از این عکس العمل هندی وحشت زده و خشمگین شده بود؛ ولی چون تنها بود چیزی نگفت و بطرف مقر سربازان بریتانیایی رفت تا با گرفتن نیرو برگردد و جواب مرد هندی را بدهد که جرات کرده به افسر امپراطوری سیلی بزند که آفتاب در قلمرو آن غروب نمی کند.. پیش ژنرال انگلیسی رفت و از او خواست تا سرباز به او بدهد تا برگردد و جواب این بی ادبی را به هندی دهد. اما ژنرال انگلیسی بدون این که جواب او را بدهد، او را به اتاقی برد که در آن پول نگهداری میشد و گفت: 50000 روپیه بردار و برو نزد آن هندی و در مقابل کاری که انجام دادی به او بده و معذرت بخواه! افسر با شنیدن این حرف معترضانه گفت: هندی بدبخت به یک افسر ملکه سیلی زده است و این یعنی بی احترامی به امپراطوری انگلیس، ولی شما بجای مجازات به من می گویید به او پول بدهم و عذر بخواهم؟! ژنرال با خشم گفت: این یک دستور است، باید بدون چون و چرا اجرا کنی. افسر به ناچار پول را به مرد هندی داد و عذر خواست. هندی پذیرفت و با خوشحالی تمام پول را از او گرفت و یادش رفت که او حق داشته اشغالگر وطنش را بزند! پنجاه هزار روپیه آن زمان پول هنگفتی بود و او با آن خانه خرید و با بقیه اش چندین ریکشا (وسیله ی حمل و نقل درون شهری در هندوستان) گرفت و با استخدام چند راننده آن ها را به کرایه داد... روزگار گذشت و وضع زندگی او بهتر شد تا این که به یکی از تجار در شهر خود تبدیل شد. او فراموش کرده بود که با گرفتن پول از کرامتش گذشته ولی انگلیسی ها آن سیلی او را فراموش نکرده بودند. روزی ژنرال انگلیسی، افسرِی را که از هندی سیلی خورده بود فراخواند و به او گفت: آیا آن هندی را که به تو سیلی زده بود به یاد داری؟ افسر پاسخ داد: بلی چگونه می توانم او را فراموش کنم. ژنرال گفت: حال وقتش است که بروی و انتقام آن سیلی را ازش بگیری، ولی او را در حالی با سیلی بزن که مردم در دور و برش جمع باشند. افسر گفت: آن روز که هیچ کسی نداشت مرا از زدن او بازداشتی حال که صاحب جاه و جلال و خدمه شده است می گویی برو او را بزن؟ می ترسم افرادش مرا بکشند. ژنرال گفت: خاطرت جمع باشد، نمی کشند، فقط برو و آن چه را که گفتم انجام بده و برگرد. وقتی افسر انگلیسی داخل خانه هندی شد او را در میان جمع کثیری از مردم یافت در حالی که خادمان و محافظانش او را احاطه کرده بودند، بدون مقدمه بطرف او رفت و با سیلی چنان محکم به رویش کوبید که بر زمین افتاد، افسر ایستاده بود تا عکس العمل او را ببیند ولی هندی بدون هیچ عکس العملی از جایش هم بلند نشد و به طرف انگلیسی حتی چشم بالا نکرد! افسر از تعجب دهنش باز مانده بود ولی خوشحال از گرفتن انتقام نزد ژنرال خود برگشت. ژنرال به افسرش گفت : خیلی خوشحال به نظر می آیی و فکر میکنم متعجب شدی. افسر پاسخ داد: بلی برای بار اول که او را با سیلی زدم او از من محکم تر بر رویم کوبید در حالی که فقیر بود. ولی امروز که او صاحب جاه و جلال و خدمه است حتی پاسخ سیلی ام را با حرف هم نداد، این مرا به تعجب واداشته است. ژنرال در پاسخ افسرش گفت: دفعه اول او «کرامت» داشت و آن را بالاترین سرمایه خویش می پنداشت، برای همین از آن دفاع کرد. ولی دفعه دوم، او کرامت خود را در به پول فروخته بود، برای همین از آن نتوانست دفاع کند «چون می ترسید که مصالح و منافع خود را از دست بدهد». 🌟این داستان، حکایت افراد زیادی است! آنان که با گرفتن پول و مقام، حقوق و وام نجومی، ملک و زمین و اموال، رانت و اختلاس و پارتی و شهرت و یا سایر امتیازات، فرستادن فرزندان شان به اروپا و آمریکا و... کرامتِ خویش را فروخته اند‌، از ترس باختن اندوخته های کاذب خود لال شده اند و حرفی نمی زنند! داستانی آشنا برای همه ما...
  22. sajjad

    من یک کارمند هستم و همسرم پرستار! سالها بود که من هر روز خانم را بنا به شیفتش میرساندم بیمارستان و برای پیاده شد‌نش درب ماشین را باز میکردم. این جریان شده بود حرف اول توی بیمارستان که من هر روز درب ماشین را برای زنم باز میکنم! پرستارها و دکترها به خانمم می گفتند: وای چه رمانتیک! چه علاقه ای! چه احترامی! خوش به حالت با این شوهری که داری. کاش ما هم همسری مثل همسر تو داشتیم. تا جاییکه ماجرای عشقِ بنده و احترامی که من به زنم میگذارم به گوش دانشجویان پزشکی و پرستاریِ آن بیمارستان هم رسیده بود و در مورد ما حرف میزدند! ‌ اما هیچ کس نمیدانست درب پراید لگن من جوری خراب بود که فقط از بیرون باز میشد و تازه شیشه هم پایین نمی آمد! و خلاصه اینکه؛ "من الان با دو تا پرستار، یک خانم ماما و یک خانم دکتر" ازدواج کرده ام و سرم حسابی شلوغ است! و این درب پراید شده در روزی من؛ آرزو دارم خدا همچین دری را نصیب شما هم بکند. کلید اسرار، این قسمت "حمايت از كالای ايرانی"😂
  23. sajjad

    روباه: مي‌دوني ساعت چنده آخه ساعت من خراب شده؟ شير : من مي‌تونم به راحتي برات درستش کنم! روباه : ولي پنجه‌هاي بزرگ تو فقط اونو خرابتر مي‌کنه! شير : نه. بده برات تعميرش مي‌کنم! روباه : مسخره است. هر احمقي ميدونه که يک شير تنبل با چنگال‌های بزرگ نمي‌تونه يه ساعت مچی پيچيده رو تعمير کنه. شير : البته که مي‌تونه. اونو بده تا برات تعميرش کنم. شير داخل لانه‌اش شد و بعد از مدتي با ساعتي که به خوبي کار مي‌کرد بازگشت. روباه شگفت زده شد و شير دوباره زير آفتاب دراز کشيد و رضايتمندانه به خود مي‌باليد.بعد از مدت کمي گرگی رسيد و به شير لميده در زير آفتاب نگاهي کرد. گرگ : مي‌تونم امشب بيام و با تو تلويزيون نگاه کنم؟ چون تلويزيونم خرابه. شير : من مي‌تونم به راحتي برات درستش کنم! گرگ: از من توقع نداری که اين چرند رو باور کنم. امکان نداره که يک شير تنبل با چنگال‌های بزرگ بتونه يک تلويزيون پيچيده رو درست کنه. شير : مهم نيست. مي‌خواهي امتحان کني؟شير داخل لانه‌اش شد و بعد از مدتي با تلويزيون تعمير شده برگشت! گرگ شگفت زده و با خوشحالي دور شد. حال ببينيم در لانه شير چه خبره؟ در يک طرف شش خرگوش باهوش و کوچک مشغول کارهای بسيار پيچيده بوسيله ابزارهای مخصوص هستند و در طرف ديگر شير بزرگ مفتخرانه لميده است! نتيجه : اگر مي‌خواهيد بدانيد چرا يک مدير مشهور است به کار زيردستانش توجه کنيد. 🌛 اگر مي‌خواهيد مدير موفق و مؤثري باشيد از هوشمندي و ارتقاء کارکنانتان نهراسيد بلکه به آنها فرصت رشد بدهيد. 🌛 اين مسأله چيزي از توانمندي‌هاي شما نمي‌کاهد.به قول بيل گيتس:مديران موفق افراد باهوش‌تر از خود را استخدام مي‌کنند.
  24. سال ۸۲. یه گروه ایرانی بودیم و یه گروه‌ چینی. توی یه کشور ثالث. قرار بود یه تِست بدیم. از ما دو گروه ، یه سوال رو به دو مدل پرسیدن. ‏ ‏سوالشون این بود: اگر توی بیابان تنها باشید و این ده قلم جنس جلوی شما‌ باشه‌ به ترتیب اولویت بگید کدوم ها رو بر میدارید. اول گفتن تک تک جواب بدین. مثل کنکور. نشستیم و جواب دادیم. برگه ها رو تحویل دادیم. ‏بعد گفتن حالا گروهی پاسخ بدید. یعنی افراد هر‌گروه جمع بشن و با هم صحبت کنن و به یک نظر واحد برسن و یک جواب بدَن. از اتاق‌ چینی ها صدا در نمی‌اومد. نمیدونم چیکار میکردن. ولی انگار همون اول لیدر انتخاب کرده بودن و اون داشت مدیریت میکرد .همه آروم بودن و به نوبت حرف میزدن.خیلی زود به نتیجه رسیدن و برگه جواب رو تحویل دادن ‏گروه ما همه‌ با هم‌حرف‌ میزدن. اصلا به حرف همدیگه گوش نمیکردن.. هیشکی هیشکی رو قبول نداشت. کلمه ی "من " زیاد شنیده میشد . همهمه زیادی بود. هر کی سعی میکرد بقیه رو‌ قانع کنه که اشتباه میگه‌ و نظر اون درسته. آخرش دعوا شد. دو تا از آقایون گروه تقریبا کارشون به فحش کشید. نتیجه ی نهایی امتحان تَک نفره با ما ایرانی ها بود. با درصد بالایی نسبت به چینی ها انتخاب های درست کرده بودیم. قطعا هر کدوممون تنها توی کویر گیر میکردیم شانس زنده موندن بیشتری نسبت به همتای چینی خودمون داشتیم. نتیجه نهایی امتحانِ گروهی هم اومد. گروه چینی‌ها با اختلاف زیادی از ما نمره قبولی گرفتن. انتخاب هاشون بسیار صحیح و عاقلانه‌ بود. طبعا اون گروه اگر توی کویر گیر‌ میکردن شانس زنده موندن گروهیشون خیلی بیشتر از ما بود. ‏اون موقع که این تست رو دادیم نه زیاد توی اجتماع بودم و نه به اهمیتش پی بردم. ولی الان به عینه دارم‌ می بینم. این گروه نبودنا . این مَن مَن کردنا. این‌خود قبول داشتنا. این‌پشت هم‌نبودنا. این با هم حرف نزدنا. مشورت نکردنا. این روزها هر‌جا می چرخم اون تِست‌ رو میبینم. زلزله که میاد توی‌پمپ‌بنزین همو‌ میزنیم. خبری‌ بپیچه سوپر مارکت ها رو خالی می کنیم. دلار تکون میخوره صرافی ها صف میشه. دار میزنن وایمیسیم نگاه میکنیم. به رانندگی همه فحش‌میدیم همه‌رو نقد میکنیم.هیچکس رو قبول نداریم. توی آشوب پشت هم‌ نیستیم. دست به هیچ کاری نمی زنیم. تصمیم جمعی نمیگیریم. اتحاد نداریم. فقط من. آسایش من. رفاه من . سیری ِ من. جای من. مالِ من. حالِ من. گور بابای بقیه. گور بابای اجتماع. گور بابای ما. فقط من . پویان اوحدی
  25. نزدیک به ۲۱۳ سال زنان پاریسی حق پوشیدن شلوار را نداشتند. از نوامبر ۱۸۰۰ پوشیدن شلوار برای زنان پاریس ممنوع شد و تخلف از این قانون می‌توانست زنان را به زندان بفرستد. استثناهای این قانون منوط به کسب اجازه از پلیس شده بود. یک قرن بعد متممی به این قانون اضافه شد که اجازه‌ می‌داد تنها زنانی شلوار بپوشند که بخواهند سوار اسب یا دوچرخه شوند. در غیر این صورت هر زنی که شلوار یا دامن شلواری بپوشد باید رسما دستگیر شود و چند شب را در بازداشتگاه پلیس بماند. کوکو شنل طراح لباس معروف فرانسوی از زنان خط شکنی بود که با پوشیدن شلوار به این نتیجه رسید که پوشیدن شلوار راحت‌تر از دامن است و آزادی عمل بیشتری دارد. این کشف باعث شد تا شلوارهای زنانه‌ای طراحی شود که موارد استفاده‌اش به ساحل دریا و استخر محدود بود. در آمریکا هم اگرچه پوشیدن شلوار غیرقانونی نبود اما تابوی جامعه تا سال ۱۸۵۰ زنان را از انتخاب لباس‌های راحت منع می‌کرد. سال ۱۹۳۲ بود که مارلین دیتریش در مراسم افتتاحیه یکی از فیلم‌هایش با تاکسیدو، کلاه و کفش چرم روی فرش قرمز رفت. این کار دیتریش باب گفت‌وگوهای ملی در آمریکا درباره شلوار پوشیدن زن‌ها را باز کرد. اما کارهای کاترین هپ‌بورن در این زمینه غلیظ‌تر بود. دیتریش برای داشتن استایل خاص شلوار می‌پوشید اما هپ‌بورن اساسا به آزادی در پوشش معتقد بود و شلوار می‌پوشید چون در آن راحت بود. این برای تهیه‌کننده‌های هالیوود یک کابوس بود چرا که چنین زنی در طبقه‌بندی‌های هالیوود جایی نداشت و می‌توانست فروش فیلم‌ها را زیر سوال ببرد. سال ۱۹۳۸ اوج درگیری بر سر شلوار پوشیدن زن‌ها وقتی بود که هلن هولیک، یک مربی مهدکودک متهم به دزدی با شلوار به دادگاه رفت. قاضی که از انتخاب لباس او تعجب کرده‌بود هلن را به خانه فرستاد و دستور داد تا پنج روز بعد با پیراهن زنانه به دادگاه بیاید. او در جواب قاضی گفته بود: «من روی حقم پافشاری می‌کنم. اگر به من می‌گویید که بروم و لباسم را عوض کنم هرگز این کار را نمی‌‌کنم من شلوار را دوست دارم چون راحت است.» هلن یک بار دیگر با شلوار به دادگاه رفت. قاضی او را بیرون کرد تا با دامن به دادگاه بیاید. اما او باز هم شلوار پوشید به دادگاه رفت تا اینکه قاضی دستور داد او را به خاطر اهانت به دادگاه دستگیر کنند. بعد از این ماجرا زن‌ها همچنان مختار نبودند تا آزادانه سراغ شلوار بروند تا وقتی که جنگ جهانی دوم شروع شد و زنان شاغل در کارخانه‌ها فهمیدند کار کردن با شلوار لذت دیگری دارد. در دهه ۱۹۵۰ پوشیدن شلوارهای جین نشانه شورشی بود که عموما دخترهای نوجوان پیشگام آن بودند در حالیکه مادرهایشان ترجیح می‌دادند در خانه شلوار بپوشند. تا اینکه سال ۱۹۶۶ ایو سن لورن اولین کت وشلوار مخصوص زن‌ها را طراحی کرد شلوار زنانه از یک تابو شکنی به یک استایل تازه مد و فشن تبدیل شد. سال ۱۹۶۹ هم شارلوت رید اولین زنی بود که در صحن مجلس سنا با شلوار وارد شد. در حال حاضر شلوار یکی از بدیهی‌ترین لباس‌های روزانه زنانه محسوب می‌شود اما در اصل این لباس سمبل مبارزات مدنی زن‌ها برای دست‌یابی به حقوق برابر برای انتخاب پوشش راحت است. با این حال هنوز هستند کشورهایی که زن‌هایش باید با محدودیت پوشش شلوار دست و پنجه نرم کنند. مثلا سال گذشته در سودان ۲۴ زن در یک میهمانی دستگیر و بازداشت شدند. تنها جرم آنها این بود که شلوار پوشیده بودند. این نیز بگذرد...
  26. 1. افرادی که قضاوت می‌کنند افراد قضاوتگر را این روزها همه جا می‌توان دید، آن‌ها همه چیز را نقد و قضاوت می‌کنند و همان نتیجه‌ای را می‌گیرند که خودشان ترجیح می‌دهند. اگر شما وقت زیادی را صرف کنید و چیزی را برای آن‌ها با جزئیات فراوان برایشان شرح دهید یک گوش آن‌ها در و گوش دیگر دروازه خواهد بود چون پیش از آن که سخنان شما حتی شروع شده باشد آن‌ها به نتیجه و قضاوت نهایی رسیده‌اند. آن‌ها در گوش دادن و ارتباط برقرار کردن بسیار ضعیف هستند بنابراین دوستی و همکاری و مشورت با چنین افرادی به معنای واقعی کلمه، اتلاف وقت است. 2. افرادی که حسادت می‌کنند اگر به فعالیت‌های مهمی مثل کارآفرینی مشغول هستید در طول فعالیت خود با فراز و نشیب‌های زیادی روبرو خواهید شد. همه در چنین شرایطی به افرادی نیاز دارند که از آن‌ها حمایت کنند به خصوص در شرایط سخت که روحیه دادن و افکار مثبت اهمیت بیشتری پیدا می‌کند. اما این افراد حمایتگر باید در روزهای اوج و موفقیت هم چشم دیدن خوشحالی‌های شما را داشته باشند! افراد حسود نمی‌توانند شادی و موفقیت شما را ببینند، آن‌ها دوست دارند اتفاقات خوب فقط برای خودشان بیفتد و نه کس دیگری، در نتیجه به نحوی برای خراب کردن موفقیت و حس خوب شما تلاش می‌کنند، پس پیش از آن که به هدف خود برسند این افراد مسموم را از اطراف خود دور کنید. 3. افرادی که زورگو هستند افراد زورگو و کسانی که دوست دارند همه چیز را تحت کنترل داشته باشند هرگز به حرف‌های بقیه گوش نمی‌دهند. آن‌ها نمی‌خواهند این کار را انجام دهند چون تصور می‌کنند که همه چیز را می‌دانند و بهترین راه انجام هر کاری در دست خود آن‌ها است. چنین افرادی در روابط شخصی و دوستانه بسیار آزاردهنده هستند اما در محیط‌های کاری و حرفه‌ای به یک کابوس واقعی تبدیل می‌شوند. یک ساختار شغلی موفق، تنها در سایه همکاری و پیروی از دستورات امکان پذیر است و اگر افراد کنترل کننده و زورگو در گروه شما وجود داشته باشند به معنای دوتا شدن آشپز است، یعنی آش یا شور می‌شود یا بی‌نمک! 4. افرادی که مغرور هستند هرگز اعتماد به نفس را با غرور اشتباه نگیرید. افرادی که اعتماد به نفس دارند الهام بخش دیگران هستند اما افراد مغرور تنها آزاردهنده هستند و باعث ناراحتی دیگران می‌شوند. فردی که رفتار مغرورانه‌ای دارد تصور می‌کند که بهتر از دیگران است و هرگز خود را هم سطح با بقیه تصور نمی‌کند در نتیجه انتظارات بالایی هم دارد. چنین افرادی در روابط دوستانه بسیار خودخواهانه رفتار می‌کنند و قابل تحمل نیستند. همچنین در محیط‌های کاری نیز نمی‌توان حضور چنین افرادی را تحمل کرد چون محیطی ناخوشایند برای بقیه به وجود می‌آورند. 5. افرادی که مظلوم نمایی می‌کنند چنین افرادی خود را قربانی می‌دانند و همیشه بهانه‌هایی برای توجیه اشتباهات و خطاهای خود دارند. این نوع از افراد مسموم را همه جا می‌توان دید چون از نظر تعداد نسبت به گروه‌های دیگر برتری دارند. چنین افرادی هرگز مسئولیت کارها و اشتباهات خود را نمی‌پذیرند و آن را بر گردن دیگران می‌اندازند. چنین افرادی هرگز دوستان خوب و مسئولیت پذیری نخواهند بود و حضور آن‌ها به خصوص در محیط‌های کاری بسیار آسیب‌زا است. بنابراین شما چاره‌ای جز حذف کردن آن‌ها ندارید اما با این کار از گلایه‌ها و بی‌مسئولیتی آن‌ها خلاص خواهید شد. 6. افرادی که موج منفی می‌دهند افرادی که همیشه بدبین هستند باعث از بین رفتن موج مثبت در اطراف شما خواهند شد. آن‌ها با حرف‌های بد و پیش بینی‌های منفی باعث از بین رفتن امید بقیه می‌شوند و شما هرگز از چنین افرادی حرف‌های مثبت و تشویق کننده نخواهید شنید. این افراد مسموم هر ایده و فکر جدیدی را محکوم به شکست می‌دانند و به جای حمایت کردن از شما و تلاش‌های شما، فقط به شکست‌های احتمالی فکر می‌کنند. این افراد ممکن است از روی حسادت یا بدذاتی این کار را انجام دهند یا ساختار ذهنی منفی گرایی داشته باشند اما در هر صورت اگر به دنبال موفقیت و زندگی شاد و آرام هستید باید چنین افرادی را از اطراف خود دور کنید. 7. افرادی که دروغ می گویند شما برای این که بتوانید فرد موفقی باشید باید خودتان را با افراد موفق احاطه کنید، افرادی که قابل اعتماد هستند و همیشه می‌توانید روی آن‌ها حساب کنید. واضح است که افراد دروغگو، هرگز قابل اعتماد نیستند و نمی‌توان روی آن‌ها حساب کرد چون شما نمی‌توانید از درستی حرف و قول وی مطمئن باشید. این دسته از افراد مسموم به تدریج باعث آسیب دیدن کار و روابط شما خواهند شد پس بهتر است هرچه زودتر آن‌ها را از اطراف خود دور کنید تا از شنیدن دروغ و حرف‌های بی‌اساس رها شوید. 8. افرادی که غیبت می‌کنند بیشتر افراد غیبت می‌کنند و بدی‌های دیگران را برمی‌شمارند تا نقاط ضعف و کاستی‌های خود را مخفی کنند اما شما در غیبت‌هایی که می‌شنوید نمی‌توانید واقعیت را از حدس و گمان‌ها جدا کنید در نتیجه اطلاعاتی غلط و تحریف شده تولید می‌شود که می‌تواند به احساسات دیگران صدمه بزند و به دشمن شدن آن‌ها با شما منجر شود. بنابراین بودن در کنار افرادی که اهل غیبت کردن هستند و بدتر از همه، دوستی با این افراد می‌تواند به موقعیت کاری و اجتماعی شما به شدت صدمه بزند. این افراد مسموم مثل سرطان گسترش پیدا می‌کنند و محیطی بد و منفی در اطراف شما به وجود می‌آورند که در نهایت به ضرر شما تمام خواهد شد. منبع: دیجی رو
  27. sajjad

    امروزه استفاده مردم از اینترنت و گوشی های هوشمند در زندگی روزمره جایگاه ویژه ای پیدا کرده است. بسیاری از مراکز درمانی و مطب ها تمایل به داشتن سیستم یکپارچه مدیریت امور بیماران و مراجعین خود از نوبت دهی تا نگهداری پرونده های آنها دارند ولی برای داشتن چنین سیستمی قاعدتاً نیاز به هزینه هایی همچون نرم افزار، سرور، نگهداری و پشتیبانی از سیستم می باشد. از طرفی مراجعین شاید جهت فقط یک مطب و یا کلینیک تمایلی به نصب برنامه آن مرکز، بر روی گوشی همراه خود نداشته باشند. پلاس ماد تمامی این نگرانی ها را یک جا رفع نموده است. تمامی مراکز درمانی و مطب ها می توانند به سیستم مدیریت مطب خود در هر مکان و زمان، هم از طریق وب سایت و هم بر روی گوشی همراه خود دسترسی داشته باشند و جهت مراجعین خود سیستم نوبت دهی را بر اساس الگوی زمانی مختص خود تنظیم نمایند که مراجعین هم از طریق آنلاین به صورت مستقیم و هم از طریق تماس تلفنی با مراکز و یا مراجعه حضوری می توانند از این سیستم استفاده نمایند و وقت خود را رزرو نمایند. استفاده از وب سرویس و اپلیکیشن پلاس ماد کاملاً رایگان می باشد. به موجب پرونده الکترونیک سلامت، هر شخص در هر زمان و مکان میتواند به تمامی اطلاعات پرونده سلامت و پزشکی خود دسترسی داشته باشد و می تواند از آن در مراجعات بعدی به پزشک و یا مراکز خدمات سلامت بهره گیرد. از تحولات به وجود آمده در عرصه تکنولوژی که بسیار حایز اهمیت است میتوان به این موضوع توجه گردد که مراجعین جهت تصمیم گیری در مورد انتخاب پزشک خود، از فضای مجازی و اینترنت و باز خوردهای آن در این فضا استفاده می کنند تا در مورد انتخاب خود اطمینان حاصل نمایند. ورود به سایت
  1. نمایش فعالیت های بیشتر
×