رفتن به مطلب

پرچمداران

  1. فرحناز هرندی/صبور

    • امتیاز

      4

    • تعداد ارسال ها

      4


  2. sajjad

    sajjad

    مدیر کل


    • امتیاز

      2

    • تعداد ارسال ها

      4,179


  3. ابوالقاسم کریمی فرزندزمین

    • امتیاز

      2

    • تعداد ارسال ها

      33



مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز از زمان جمعه, 20 مهر 1397 در همه بخش ها

  1. 1 امتیاز
    عاشق که باشی... چشم هایت را عاشقانه روی دنیا باز می کنی، صدای قار قار کلاغ ها، زیباترین سمفونی دنیا را در ذهنت تداعی می کند. نگاهت مهربان است، آنقدر که دلت می خواهد مادر تمام جوجه گنجشک های دنیا باشی. به آیینه که نگاه می کنی هنوز همان دختر شانزده ساله زیبایی را می بینی که عاشق پوشیدن شلوار پانک و کفش اسپرت سفید است. موهایت را دم اسبی می بندی، خط ها و چروک های صورتت را زیر کرم پودر می پوشانی و ناخن هایت را با وسواس بیشتری لاک می زنی. میان تنهایی و سکوت، میز صبحانه ات را مثل همیشه، دو نفره و با سر و صدا می چینی. با آهنگی ملایم، برای چشم هایی که در قاب به تو خیره اند آرام می رقصی و تمام روز را بر روی صندلی متحرک برای صدمین بار "کلیدر" می خوانی و لذت می بری. عاشق که باشی دوست داری ماه را مثل برکه در بغل بگیری، تک تک ستاره ها را ببوسی به گربه ی سیاه روی دیوار شب بخیر بگویی و منتظر لالایی جیرجیرک ها شوی. عاشق که باشی دست در گردن بالشی می اندازی که آغشته به عطر فرانسوی مردانه ست، بستر تو نرم ترین آغوش دنیا می شود و خواب هایت شیرین ترین و عاشقانه ترین رویاها... عاشق که باشی .... فرحناز هرندی (نازی صالحی/صبور)
  2. 1 امتیاز
  3. 1 امتیاز
  4. 1 امتیاز
    درد دارد مثل طلوع خورشید آهسته آهسته بیاید.. گرمی تشعشع خورشید وجودش را در درخشش تک تک سلوهایت به وضوح ببینی و جان بگیری به ناگاه بگویند هنگامه ی غروب فرا رسیده و تو میان این سوز و تاریکی بمیری آرام آرام سخت ست آنجا که نفسش آرام آرام با روحت تنیده شود مثل خون در رگ هایت بدود تا جایی که نفس کشیدن بی او را هرگز نخواهی. و سخت تر اینکه این نفس را از تو ببُرند و تو هر دم شاهد جان کندن خویش باشی. جانکاهست که.. تمام فکرت انباشته از اویی باشد که نیست تمام لحظه هایت آکنده از عطر دوستت دارم هایش خاطراتش راهروهای مغز را تسخیر کرده باشد و پژواک صدایش دالان های گوش را و قلبت مملو از عشق او و گناهِ بودن این شادی را به مغزت تزریق کنند که مجبور به فراموش کردن باشی مجبور به زدن مُهری از جنس سکوت بر لب ها عجیب ست!! با زخم زبان هایش روح آزرده و تب دارت را بخراشد و تو لذت ببری از سوختن، میان این تب و زخم زبان ها حالتی واژگون دارم حالتی خلسه گونه دردی آرام آرام وجود را می خورد از رودهای چشم اشک جاریست فریاد در گلو خفه می شود زبان دفن می شود در سکوت و تنهایی حال انسانی را دارم که در محاصره آتش ست و در انبوهی از دود خفه می شود بی او فرحناز هرندی نازی صالحی(صبور)
  5. 1 امتیاز
    گیاهی کوچکم بر بستر سنگ نگین سبزی روی تاج ِ خوشرنگ شبی گفتم به انسانی ریاکار مَکن تکیه به پشت گاو نیرنگ
  6. 1 امتیاز
    خزان با باور گل آشنا نیست «غم من قابل فهم شما نیست» در این کینه سرای دشمن آباد جدا از حال مَردم جز خدا نیست ------------------------------------------ ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
  7. 1 امتیاز
    تمامِ دلتنگى هايم را برايش نوشته ام؛ خط به خط... روز به روز... ساعت به ساعت... اما ميترسم! ميترسم از اينكه بخواند و با پوزخندى از كنارش رد شود! ميترسم از اينكه بخواند و با يك "مرسى" گفتن، تمامِ تصوراتم را خراب كند! ميترسم از اينكه يك نفر قبل از من، تمامِ اينها را برايش گفته باشد! شجاعتم تا همين حد بود؛ "برايش نوشتن" من جراتِ ارسالش را ندارم! علي قاضي نظام
  8. 1 امتیاز
    بهترين فيلمى كه در سينما ديدم، "دستهايش" بود... آنجا كه آرام آرام گره خورد دورِ انگشتانم! علي قاضي نظام
×