رفتن به مطلب

پرچمداران

  1. sajjad

    sajjad

    مدیر کل


    • امتیاز

      31

    • تعداد ارسال ها

      4,553


  2. Dєρяєѕѕιση

    Dєρяєѕѕιση

    کاربر ویژه


    • امتیاز

      11

    • تعداد ارسال ها

      75


  3. Bittelo

    Bittelo

    کاربر جدید


    • امتیاز

      10

    • تعداد ارسال ها

      6


  4. فرحناز هرندی/صبور

    فرحناز هرندی/صبور

    کاربر ویژه


    • امتیاز

      10

    • تعداد ارسال ها

      26



مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز از زمان چهارشنبه, 28 آذر 1397 در همه بخش ها

  1. 2 امتیاز
    دکتر مفتاحی در حالی که حرص می خورد گفت: دخترم دقیقا کجای بدنت درد می کنه ؟ خواستم بش بگم دکتر تو نمی خواد حرص بخوری ولی نمی شد .افت داشت واسه من، این طرز برخورد با یک دکتر محترم نبود. دکتر های این دور و زمونه عجیب غریب شده بودن خودشون به جای اینکه بفهمه مریضشون چه مرگشونه مریض و باز خواست می کردن آقا شاید من نخاعم خدایی ناکرده زبون دشمنت لال بریده باشه حتما باید از مریض رو به مرگ بپرسید: خانم آیا نخاعتون قطع شده ؟ آیا این طرز برخورد با یک مریض در حال موته؟ -خانوم... من: همه جای بدنم درد می کنه یه جای خاص نیست . - پس بذارید دست بزنم به بدنتون ببینم دستو پاتون آسیب خاصی ندیده؟ دستاشو از جیب روپوش چرک مردش بیرون اورد ... تا دستش خورد به پام فریادم بلند شد: دست به پام نزنید دستم درد می گیره ! دکتر با تعجب گفت : دستت؟ ناله ای سر دادم و اصوات نامفهومی از دهنم خارج شد... فک کنم الان کفترهای اسمال داشتن به حال من زار زار گریه می کردن ... می خوام گریه نکنن نکبتا الهی گربه های تو کوچه پر پرشون کنن . هرچی می کشم از دست این اسماعیل و جک و جونوراش دکتر با انگشتش سر کچلشو که عین چلچراغ برق می زد خاروند و یه چیزایی تو برگه نوشت ... لامصب سرتاسش از آینده ی من بی کار و بدبخت روشن تر بود دفعه ی دیگه بکشنم هم پیش تو یکی نمیام ، تصورم و از هر چی دکتر داشتم داغون کردی ... اگه یه بار دیگه گیر تو بیفتم یه تفنگ ور می دارم و خلاص! یک دفعه صدای بکشنی اومد و همه چیز وایستاد . ننه اختر رو دیدم که عین گاو های وحشی بلا نسبت گاو وحشی نفس نفس می زد. من : ننه غلط کردم ننه: می دونم یه غودای بلند به تقلید از مرحوم بروسلی گفت و پاشو فرود آورد تو گردنم و بعد غیبش زد دکتر رو به بابام که با بی تفاوتی تمام به جیغ و داد های من گوش می داد نگاهی کرد وگفت: باید بره بخش رادیولوژی فک کنم پاش شکسته باشه دکتر کجای کاری که ننه مرحومم گردنمم افلیج کرد بابا سری تکون داد و گفت: چیز مهمی نیست خدا رو شکر! فقط پاشه!
  2. 2 امتیاز
    نام رمان : منم ملی نام نویسنده: @Bittelo ژانر:طنز، عاشقانه خلاصه: منم ملی، ملی دلقک، ملی بی کار، ملی بدبخت، ملی شهرم، ملی محله ، ملی کوچه و بازار، ملی خانواده م. دختر احمد پدری بی خیال . نوه غلامرضا ؛ پدر بزرگ بی خیال ترم ، نبیره مراد خان بی خیال ترین جدم. خانواده ام به شادی و هیاهو خانه را بدرود گفتند و وارد عمارت عمه ام شدند . نگذاشتم رنج و آزاری از جانب آن مار دو سر به خانواده ام وارد آید. من برای صلح کوشیدم ؛ مجالسات عمه ام را برانداختم. بدبختی خانواده ام را پایان بخشیدم اجبار کردم آن ها را نیازارد . ارواح شوهر عمه هایم ز این کار خشنود شدند.برای من نزد ایزد دعا کردند و شفاعتم را خواستار شدند. روز گار داشت روی خوشش را به ما نشان می داد ؛ همگی ز خوشحالی می رقصیدیم و شادی می کردیم .وسایلی را که عمه ام ویران کرده بود از نو خریدیم . تمام سی دی ها و نوار کاست هایی را که گم گشته بودند را برگرداندم و تمام سیخ ها و دمپایی های عمه ام را ویران کردیم. خانواده را به آسایش فرا خواندم و خانواده ای محکم را بنا کردیم ولی بعد از اینها خودم بودم و خودم تازه بدبختی هایم داشت شروع می شد
  3. 2 امتیاز
    بالاخره مهتاب شلنگو اورد . کل حیاطو خیس کرده بود ...خوب که مرغه رو آبیاری کردیم گفتم:آماده ای حنا رو بفرستیم تو لونش؟ با تعجب گفت: حنا ؟ گفتم : آره حننا مرغ اسمال !! با ذوق گفت : جوری بفرستش اونور که وسط کفتراش هلی کوپتری فرود بیاد می خواستم از خنگی وحماقت این خواهرم مرغه رو تا ته فرو کنم توی حلقش مگه من سوپر منم یا اسپایدر من ؟ لا الا الی ... رفتم نزدیک دیوار و یه نگاه به مرغه و یه نگاه یه دیوار کردم دوباره یه نگاه به مرغه و یه نگاه به دیوار کردم دوباره خواستم همون حرکت و تکرار کنم که حنا با ناله گفت: قادر قودو قودا قدم قد (ترجمه :خواهر تور ور خدا ولم کن ای) پوزخندی زدم و شرو ع کردم به دویدن و پریدم تو هوا مهتاب جیغ می زد ولی جیغاش صدا نداشت و می کوبید تو سر خودش حنا رو ول کردم .برگشت و بالشو لای پر های خیس شدش فرو برد و گفت: قودا قحمتت قنه (ترجمه :خدا رحمتت کنه) و حنای ما لای درخت های مو و انجیر گم شد... یک دفعه با بشکن آرومی همه چیز وایساد متوجه روح ننه بزرگ شدم که روی دیوار نشسته بود و با بادبزن داشت خودشو باد می زد ...لبخند مرموزی روی لباش بود پس کار ننه اختر بوده!!!!!! با در موندگی خطاب به ننه که داشت نخود چی کشمیش می خورد گفتم : ننه من مردم؟ همونطور با دهن پر گفت : ننه اون عمه ذلیل مرده نکبت ! نه هنوز وقتش نشده .... با لحن ترسناکی ادامه داد : هنوز باهات کار داریم ملیحه اب دهنمو خواستم قورت بدم که پرید تو گلوم و سرفه م گرفت ... خوشم از ننه می اومد که بی خیال به من که داشتم از زور سرفه جلوش جون می دادم تخمه می شکست و پوستش و پرت می کرد پایین... من : میگم ها ننه پوست تخمه نریز خواهشا جونم در می آد تا اینا جمع کنم ها. ننه نیم نگاهی به من انداخت و بدون ذره ای توجه به کارش ادامه داد ... وضعیتم خیلی بد بود بین هوا و زمین معلق بودم و بدنم عین بسکوییت خشک شده بود به زور سرم و برگردوندم با دیدن مهتاب دو تا شاخ دیو رو سرم ظاهر شد .. صورتش تو حالت جیغ زدن خشک شده بود و قطرات تفش تو هوا همینطوری مونده بود چشمام رو ریز تر کردم ، زیر ناخناش لایه لایه پوست جمع شده از بس چنگ زده بود به صورتش ... با به زور نیش بازمو راست و ریس کردم و نگاهی به ننه انداختم ابرو های پاچه بزی مو تو هم کشید و گفتم : نن نه یعنی مادر قصدت از این کارا چیه ؟؟ به خدا خود خدا هم راضی نیست ... -راضیه ( منظورش اینه که خدا راضیه...) من : راضیه ؟؟؟؟ -میگم راضیه ... من: پس فهمیدی که آقا جون سر پیری سرت هوو اورد اسمشم راضیه بود.. هیییی روزگاررر -هوو؟ فهمیدن این موضوع فرقی به حال ننه اختر نمی کرد ... با فهمیدن این موضوع سکته که نمی کرد چون روحا سکته نمی کنن که . مسئله دوم بابا بزرگ بود ، بابا بزرگ زنده نبود که ننه تو خواب سکتش بده ... بلایی هم نمی تونست سرش بیاره چون روحا که که نمی میرن ؟؟؟؟ می میرن؟ یکدفعه ننه بشکنی زد و ناپدید شد وای نگاهی به پایین انداختم و صدای فریاد من با جیغ مهتاب یکی شد.... *******
  4. 2 امتیاز
    قسمت سوم _ دِ پاشو لنگه ظهره ! با خودم فکر می کنم این صدا چقدر اشناست ! ولی چون توی حالت خواب و بیداری ام هیچ تسلطی روی کارایی که می کنم ندارم ، لنگه دمپایی ابری سرمه ایمو به سمت در پرت می کنم. دوباره صدا غر غرای همون صدا بلند می شه: _اییی!!!اخ!!الهی دستت......اه...... دوباره توی دنیای خواب غرق می شم که .... _پاشووووووووو...... _اه دهنتو ببند پرهام. _ با ادب ساعت یکو نیمه. _خب باشه.............واستا ببینم! چشماموگشاد می کنم و عین برق گرفته ها می پرم. _ساعت گفتی چنده؟؟ پرهام _ یکه...تازه تلافی اون دمپایی رو هم بعدا سرت در میارم، ولی فعلا پاشو که ابروت رفت. من_ اوهوع ! باشه بابا تریپه خوانواده ی شاد برداشته!!!مگه کی هست که ابروم پیشش بره ! ی باباعه و ی مامانه با تو با..... _ ای بابا!! باشه بابا ، پاشو دوست من اومده خودتو جمع و جور کن فکر نکنه ی وقت ما توی خونه میمون پرورش می دیم. اخمام توی هم هم میره . دهنمو برای اعتراض باز می کنم که....عه وا این با سرعت نور کجا رفت؟ اتاقم که تمیزه!حالا انگار همه دوستاش دکتر مهندسن ابروم پیششون بره! همشون مثل همین پری علافن دیگه!می پرم تو کمدو حولمو بر می دارمو می رم تو حموم، از اونجایی که به نظر من وقتی می ری حموم حداقل باید ی 40دقیقه ای طول بکشه غیر این صورت گربه شوره،ی دوش ی ساعته می گیرم.میام بیرون و ی شلوار جین سیاه می پوشم ، ی بلوز بافت بزرگه بلنده کرمی رنگ که یقه ی گشاد ولی بلندی داره می پوشم و موهامو با سشوار صاف می کنم و می ریزم دورم. کیف کوله ی سیاهمو برمی دارمو توش گوشی، کیف پول و دو تا رممو همراه با بلندگومو طبق عادت به همراه هنزفریم می زارم.بوت های بدون پاشنه ی چرم سیاهمو بر می دارم . پوتینا رو جلوی در اتاق می زارم که خواستم برم بیرون برشون دارم. همین طور داشتم اماده می شدم که نگام روی دمپاییم که صبح پرتش کرده بودم خیره موند . برش می دارمو به سمت اتاقه پرهام حرکت می کنم. در اتاق نیمه بازه و من می تونم کله ی پرهامو از پشت در ببینم که پشتش به منه. خب یک...نشونه گیری..دو ...قوت قلب...سه .....و پرتاب.... _اخخخخخخخخخخ. بلند بلند میخندم، اقا پری اینم طلافی حرفتون ... که میمون پرورش می دین ها؟همین که نگامو روی در دوباره می ندازم پیداش نمی کنم ، عوضش هیکل بزرگ پرهام که از خشم و هکین طور درد نفس نفس می زنه رو می بینم.جیغ می کشم و فرار می کنم ولی یقه ی لباسمو از پشت می گیره و می چرخونتم سمت خودش . چشمامو بسته بودم و داشتم دعا خا و راز و نیاز های اخرمو با خدا می کردم که ی فکر درست مثل جرقه توی زهنم زده شد.چشمامو باز کردم ، درسته دستم به دستگیره ی در می رسید،دستگیره رو توی دستم گرفتم و محکم دره اتاقو بستم ،بلههههههه و اینگونه شد که در از پشت بر سره پری جونییییی برخورد کرد و ایشون دار فانی را وداع نمود.........پرهام همین طور که سرشو از پشت یا دو تا دستش گرفته بود داشت دندوناشو به هم فشار می داد منم که فرارو بر قرار ترجیه دادم و بوت ها و کیفمو از در اتا قم قاپیدم و فرار کردم...پشت سرمو نگاه کنم؟ _ بابا گرگ که دنبالت نکرده داداشته ها.... _بابا صد رحمت به گرگ _اصلا تو که انقدر می ترسیدی چرا همچین شوخی خرکی ای باهاش کردی؟؟ همین طور که در حال خود درگیری بودم پشت سرمو نگاه کردم ، ای دل غافل......چون فاصله ی زیادی باهام نداشت ، پس تا می رسیدم به در خونه دستش بهم می رسید، تو همین فکرا بودم که در دستشویی رو دیدم . پریدم تو دستشویی و درو سریع از پشت قفل کردم. از اونجاییکه دوبارهسر پرهام به در خورد معلوم بود فاصله ی زیادی از من نداشته و نتونسته تعادلشو حفظ کنه، اخی بمیرم برات پری همون عقلی هم که داشتی بعد از 4 بار برخورد جسم سنگین با سرت از بین رفت. _هوف به خیر گذشت! پرهام _پاتو بذاری بیرون مردی. _فعلا که توام. نلدر می خواد چیزی بگه که صدای ی پسر دیگه از پشت در به گوش می رسه: _هههه،فکر نمی کردم خواهرت شیطون باشه! مرض، من خیلی هم ارومم، به من می خندی؟؟؟خربزه مشهدی! پرهام _اوهههههه،کجاشو دیدی. اه! فری نگفتم ابرو داری کن ! ابرومونو بردی گفتم نفهمن ما توی خونه حیوون پرورش می دیم! م کی هی سعی می کردم جلو یکی دیگه چیزی نگم هی زیر لب صلوات می فرستادم و استغفرا...می فرستادم. پسره_حالا چرا هی داره صلوات می فرسته؟؟؟ اهه!به تو چه پررو ی خربزه مشهدی ! البته معنی این صلواتامو فقط پرهام می فهمه! من وقتی از یکی حرصم بگیره طبق عادت این استغفر... به زبونم میاد😜 من دست از صلوات فرستادن می کشم و می پرسم : _ صدای نااشنا کیستی؟ _مسعود هستم سرور منمایلید در رو باز کنید؟ _خفقان!ما سریع سخن می گوییم. مگر از جانم سیر شده ام که در را بگشایم؟ یه هو صورتم سرخ می شه، ای خاک بر سرم کنم! ابرومون رفت پیش بچه مردم! من_صبر کن ببینم!صبر کن ببینم!.....پریییییییییییی.....چرا ببهم یاداوری نکردی دوستت اومده؟الان می گه این امازونیا کین!!!! مسعود می خنده همون موقع صدای باز شدن در اتاق نازنین میاد: _بابا چه خبره خونه رو گذاشتین رو سرتون؟ نازنین که معلومه هیچ متوجه مسعود نشده ادامه میده : _ همش تقصیر مامانه دیگه!نباید تو بچگی زیادی باغ وحش می بردتون ، با حیونا اُنس گرفتین... پرهام سرفه ای می کنه و چون چیزی از پشت در معلوم نیست دقیقا نمی دونم وقتی نازنین متوجه مسعود می شه دقیقا چه رنگیه،ممکنه ابی اکلیلی یا قرمز با خال های بنفش یاممکنه شطرنجی یا... نازنین _عههه! سلام خوبید اقا مسعود ، مامانم صدام می کنه بهتره برم . پغ می زنم زیر خنده ، یه 10دقیقه ای می خندیم، وای دلم درد گرفت!وای حالا چطور برم بیرون؟ پرهام _ مسعود تو بشین من می رم اب بخورم . ماشاءا... پشته کارت منو کشته!روی سکوی توی دستشویی می شیینم و بوتامو پام می کنم،به فکر فرو می رم ، چطوری درام؟هر جوری هم که بخوام درام باید الان که پرهام نیست درام . _می گم اقا مسعود؟ _اولا مسعود خالی ، دوما بله؟ _مسعود خالی من درو باز می کنم ولی شرط داره! _چه شرطی؟ _ من قفلو باز می کنم ولی 10 ثانیه بعد درو باز کنید باشه؟ مسعود می خنده ولی نمی دونه من چه اشی براشون پختم! _حالا 10 ثانیه دیر تر چه فرقی داره؟ باشه . به سمت در می رم و قفلو باز می کنم، _پس 10 ثانیه دیگه باز می کنم. _باشه دیگه ! به سمت پنچره ی توی دستشویی می رم و بی سروصدا بازش می کنم. _یک...دو.... طوری رو بی سو صدا در می ارم . _ سه....چهار پاهامو از پنجره اویزون می کنم. _ پنج....شیش.. کیفم از پنجره اروم پایین پرت می کنم. _ هفت....هشت... خودمو می ندازم پایین و صدامو بالا می برمو داد می زنم . _نه.....ده... درحالی که از خوشحالی می خندم به سمت در حیاط می رمو بازش می کنمو می دوم بیرون.دیگه برام مهم نیست اگه دست پری می افتادم چی می شد . انقدر می دوم که نفسم توی اون سرما بند میاد . کیفمو از رو شونم بر می دارم و به اذر زنگ می زنم: _الو ، میمونی؟؟ درحالی که می خندیدم و سریع می خوام همهیو به اذر بگم می گم : _خری؟؟می شه ی کم زودتر بیای باهم ناهارو بیرون بخوریم؟ اذر که معلومه تعجب کرده میگه : _ باز چه اتیشی سوزوندی ؟ همین حرف کافیه بود تا من منفجر شم و هر چقدر خودمو جلو خونه نگه داشته بودم که نخندم، اینجا بخندم. _تو بیا بعد برات می گم. اذر که می خنده می گه. _واویلا!!!اماده شو اومدم . _فقط اذر خونمون نیا بیرونم. ادرسو به اذر می دم و قرار شده ی ی ربع پییگه اینجا باشه . همون طور که منتظرش نشستم چشمم به بستنی فروشی می افته. برقی تو چشمام ایجاد می شه و ی جورایی به سمت بشتنی فروشی پرواز می کنم. تنها کسی که توی سرما بستنی می خوره منم.وارد مغازه می شم ، خیلی شیکه و دکورش چوبیه با رنگ سیاه . در کل مدرنه. به سمت پیشخون می رم و به مرد مو بور نروژی ای که پشت پیشخون وایستاده سلام می کنم و سفارشمو بهش می گم در کل ی بستنیه سه رنگ انتخواب می کنم با طعم های " ادامسی،شکلات تلخو اوریو"بستنی رو که می گیرم دوباره چشمام برق می زنه ولی این که ی چیزی کم داره!به مرده نگاه می کنم و می گم : _ببخشید؟ دست از تمیز کردن پیشخون بر می داره و نگاهم می کنه : _بفرمائین؟ _ی چترم می خواستم ! مرده با تعجب نگام می کنه: _ چتر؟ وا اره دیگه گوشات نمی شنوه؟ _ بله از این چترا که رو بستنه! مرده لبخند ملیحی می زنه و از توی پیشخون ی چتر زرد رنگ کوچولو بهم میده. دوباره صداش می کنم: _ ببخشید ؟ این بار که معلومه واقعا تعجب کرده نگام می کنه. _لطفا چترش ابی باشه! مرده که اینبار لبخندش به ی تک خنده تبدیل می شه ببخشیدی می گه و چترو از دستم می گیره و ی چتر ابی بهم می ده.ممنونی می گم و با زوق چترو باز می کنم و روی بستنیم می زارم و بهش با تحسین نگاه می کنم. بعد از حساب کردن پول بستنی از توی بستی فروشی بیرون میام و لیس اولو که می زنم صدای بوق ماشینی بلند می شه سرمو بلند می کنم و به بی ام وه ی سرمه ای رنگ که حالا جلوی پام زده بود رو ترمز نگاه می کنم.شیشه رو میده پایین: _ سلام خوشگله برسونیمتون! با صدای مریم زوق می کنم ولی سعی می کنم تو نقش باشم و کم نیارم.با لحن خیلی خشکی میگم : _برین گم شید! مزاحم نشید. این بار اذر می گه : مزاحم چیزه مراحمیم ! دیگه نتونستم خودمو کنترول کنم و پق زدم زیر خنده!اذر همین طور که با مریم می خندید میگه : _ نگاش کن ! تنها خری که توی این سرما بستنی می خوره سرونازه!لابد مثل همیشه سر رنگ چترشم چونه زدی؟ اینو که گفت خندم شدت گرفت و همین طور که داشتم از خنده ی زیاد جون می دادم تو ماشین اذر نشستم.
  5. 2 امتیاز
    قسمت دوم مامان : نکن شوورموووو.. _بابامه دوست دارم ماچش کنم. بابا می خنده و مامانم با ملاقه ای که تازه شسته به سمتم هجوم میاره ولی بابا بین راه متوقفش می کنه. بابا_خورشید جان ی لحظه وایستا. این دادگاه به نفع مادرت تموم میشه دیگه هم بحصی در کار نیست.... (بابام یکی از بهترین قاضی های شهره و هر وقت اتفاقی بین ما رخ می داد (جدی که نه ) صلح بینمون برقرار می کرد.) میام اعتراض کنم که بابام دست به کار می شه و می گه: _ مادرت حق داره دیگه....تازه منم گناه دارم ، چیکار کنم اگه هر روز اینجوری منو ماچ کنی که دیگه چیزی ازم باقی نمی مونه!!!! مامان لبخند پیروز مندانه ای به من می زنه و منم لب و لوچه هام اویزون می شه، همون موقع پرهام از پله ها میاد پایین که همه سرا به سمتش برمی گرده اونم در جواب ما می گه :چیه ادم ندیدین؟؟و بعد اضافه می کنه:اونم از نوع درست حسابی ؟؟ و تهشم ی نگاه واقعا خودشیفتگانه بهم می ندازه. _ادم دیدیم ، تازه اونم از نوع درست حسابی ولی..... پرهام :ولی؟؟ لبخند شیطونی می زنم و می گم :ولی دیدن خر صفا داره... پرهام اول اخماش می ره تو هم و بعد یواش یواش روی لبش ی لبخند شیطون میاد و می گه: _ ای فسقل!!دعا کن دستم بهت نرسه!!! وبعد به سمتم خیز برمیداره.داد می کشم : _یا بنی هاشم!!خشم اژدها!!!!! و بعد پا به فرار می زارم ، پیچیدم تو راهرو و رفتم تو اتاق مامان و بابام ، خواستم درو ببندم که پرهام پرید تو اتاق و گوشه ی اتاق خفتم کرد.خواستم دیگه ارزو های اخرمو بکنم که ی اهنگی ملایم و اروم و رمانتیک تو فضای اتاق پخش شد . دستمو خواستم بکنم تو جیب شلوارم که گفت : _ دستتو تکون بدی شلیک می کنم!! جاننننن؟؟این چه رفته تو نقش!ی نگاه عاقل اندر سفی بهش انداختم که خودش فهمید حرف واقعا مسخره ای زده خیلی مظلوم به دستاش خیره شد ، بالاخره تماسو وصل کردم و اون اهنگ رو اعصابم خاموش شد: _الو؟؟ _ فری؟؟ چشمام با شنیدن صدای اسماعیل برقی زد. _ اسی ؟ چه طوری؟ خوبی ؟ مامانت ، خاله زینب خوبه ؟؟ پرهام _ عه اسیه چی می گه چی کار می کنه ؟؟ برای اینکه پرهام بیشتر سوال پیچم نکنه صدا رو رو ایفون گذاشتم و گوشی رو بین دوتامون گرفتم . دقیقا همون موقع اسی گفت : _ این صدای اون گوریل انگوری بود؟؟ من_ اره ، عهه اسی .. _بله؟ _خواستم بگم ....بگم ....صدات رو ایفونه. سکوتی طولانی اتاق و پر می کنه که یهو اسی سکوتو می شکنه : _ الهی ... فرفری زود تر می گفتی دیگه!!! (اینم اسیه، یا اسماعیل ، پسر دوست صمیمی مامانم . و پدرش رفیق بابام، و خودش ی برادربرای ما که هم من هم پرهام و هم سروناز واقعا دوسش داریم.)اخه مو های هویجی و فرفری من چه گناهی کردن که باید تازه روشون لقبم بزارن؟؟ها؟؟اخه برادر من لقب می زاری درست بزار دیگه. همچین می گه فرفری ادم احساس می کنه الان از بین جمع ی مرد گنده ی 200تنی ی چهار شونه بیرون میاد ، نه ی دختره کک مکی با موهای جادوگری.البته قیافمم خیلی بد نیستا!!! حالا تعریف از خود نباشه (که نیست) پرهام _دستت درد نکنه داداش دیگه ! حالا بعدا هستیم در خدمتتون. _وااا؟؟ خب چیکار کنم؟؟ داداش همش تقصیر این فریه ! ....اره....همش تقصیر فریه. _به من چه؟؟ پرهام _ راست می گه چه ربطی به خواهر من داره ؟؟ اسی بعدا در خدمتت هستیم. اومدم جو رو عوض کنم ولی بدتر خرابش کردم : حالا گوریل هم که بد نیست !! تو هم که انگور دوست داری!!!!!! پرهام نگاهی وحشتناک بهم کرد که واقعا دچار ناراحتی شدم .( نه که منم اصلا پررو نیستم و در قبال نگاه پرهام صاف زل نزدم تو چشمش ...) اسی _کارا چی شد ؟؟ پرهام بالاخره نگاخشو از من گرفت _ کارا؟؟؟ _بابا کارای دانشگاه دیگه... _عالی دارن پیش می رن!!!!! پرهام متعجب بهم نگاه کرد:چطور؟ _اذر زنگید،گفت فردا می ریم دنبال کارای دانشگاه . _ایول ... کی می ریم؟ (نمی دونم گفتم یا نه؟؟ حالا ولش کن ...اسی جونی هم با ما توی این دانشگاه محاصبه کرده بود و اونم با ما به همون دانشگاه میومد) _تو هم فردا با منو اذر میای؟؟ _ فرفری به اذر می زنگ بهش خبر می دم. _باش . پرهام پرید بقلم و به نمایشی زد زیر گریه و گفت : انگار همین.....همین ..(یکم هق هق الکی) دیروز بود ، انگشتت.. از دماغت در نمیومد.. و بعد هق هقای الکی و کاملا نمایشیشو شروع کرد.از حرصم از پهلوش ی نیشگون گرفتم که جیغش هوا رفت.اسی که حالا صدای خندش بلند تر شده بود پرسید: چیکار کردی بد بختو؟؟ خنده ی شیطانی ای کردم و گفتم : هاهاها....ادب 🙂 ************* مامان _ واقعا؟؟؟ پرهام نگاهی بهم می ندازه و دوباره به مامان نگاه می کنه و می گه _ اره بابا _ پس چرا خودت زود تر نگفتی؟ من _بابا والا می خواستم بگم ولی پرهام اجازه نداد. و بعد چشم غره ی توپی به پرهام رفتم که فکر کنم فقط به نظر من وحشتناک بود چون به ککشم نگزید. 😐 مامان پرید بقلم و غرق ماچو بوسم کرد و بعد نمایشی زد زیر گریه و گفت : انگار همین ... همین ..( هق هق نمایشی 😐 ) ... دیروز بود انگشتت از توی دماغت در نمیومد. قیافه ی منو که می گی پوکر فیص. 😐 یعنی شباهت مامانم به پرهام تو حلقم . بابا شروع کرد خندیدن و پرهام و مامانم خیلی جدی داشتن با هم نمایشی گریه می کردن . بابا اومد ازم دفاع کنه که گفت : چیکار دارین دخترمو؟ اصلا خوب کرد. ی نگاه به بابام کردم و گفتم : بابا زدی بدترش کردی که ! حالا دیگه هم مامان و هم پرهام داشتن می خندیدن. بابا _ واقعا؟ _ اوهوم. به سمت پله ها می رم و ازش بالا می رم و به سمت اتاقم راه می افتم .رو تخت ولو می شم و سریع seting گوشی رو باز می کنم و سریع اهنگ پارادایس رو به اهنگ like a river تغییر می دم و از توی میز کنار تخت دِپ امو در میارم و روی اهنگ مورد نظرم تنظیم می کنم . : تو،دیدی تورو می خوام وقتی دیدی تنهام راتو کج کردی تو دیدی با تو ارومم یا که همه جوره خوبم با من لج کردی دل من بازیچه بود اخه تو داری چه زود خودتو رام می کنی اخرش چی؟ که دلمو بشکونی به همه بگی که من اونو نخواستم ولی اخرش چی؟ چطوری با اینا سر کردم؟ تموم نمی شه این سردردم........ (اهنگ اخرش چی _ حمیید امینی) مامان برای شام صدامون کرد. بعد از اون من اونقدر خسته بودم که راهه میز ناهار تا اتاق خوابمو اصلا متوجه نشدم چطوری اومدم بالاو ول شدم رو تخت و خوابیدم.
  6. 2 امتیاز
  7. 2 امتیاز
    مقدمه: ملیحه بدان و آگاه باش که تا کس اسرار و عجایب زندگی اش را بر تو آشکار نکرد به وی نیم نگاهی هم نیاندازی...عزیزم بدان که راز رستگاری غلبه بر نفس و هوای فرد است ... اگر تو توانستی کسی را که دوست داری و عاشقش می باشی را فراموش کنی ؛ به جایگاه والایی دست پبدا خواهی کرد ... هیچ وقت نگذار کسانی که دوستشان داری مانع پیشرفت تو شوند... وگرنه آن ها و حماقت هایت تو را همانند شن های روان می بلعند در زندگانی نباید به کسی شدید دل ببندی چون هیچ فرد و هیچ شی ماندگار نیست...
  8. 1 امتیاز
    گاه انسانِ رها و بى قيد، محفوظ ماند و انسان مراقب (در دام حادثه) سقوط کند امام زين العابدين عليه السلام : انسان بزرگوار به بخشش خود مى بالد، و انسان پست به دارايى خويش مى نازد امام على عليه السلام : انسان با گفتارش اندازه گيرى مى شود و با كردارش ارزش يابى امام على عليه السلام : براى آگاهى انسان همين بس كه زمان خود را بشناسد امام على عليه السلام : انسان خودرأى به خطا و غلط درمى‏افتد امام على عليه السلام : نادانى در انسان ، از خوره(جذام) براى بدن ، زيانبارتر است امام على عليه السلام : بزرگ ترين نادانى ، نادانى انسان به حال خويش است امام على عليه السلام : انسان هاى شرور ، جز همگون هاى خود را دوست ندارند امام على عليه السلام : چه زيبنده است كه انسان ، آنچه را شايسته نيست ، نخواهد امام على عليه السلام : انسان زيرك، از هر چيزى پندى مى آموزد امام على عليه السلام : انسان به تنگ آمده را وفادارى نيست امام على عليه السلام : خرد، دوست صميمى انسان است امام على عليه السلام : پيروزى انسان بزرگوار ، نجات بخش است و پيروزى انسان فرومايه ، نابود كننده امام على عليه السلام : فرومايگى آن است كه مال بر انسان ها ترجيح داده شود امام على عليه السلام : ارزش هر انسان ، به چيزى است كه مى داند گرد آوری:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین) جمعه 20 مهر 1397
  9. 1 امتیاز
    شاهزاده کوچولو گفت: بعضی کارا بعضی حرفا بدجور دل آدمو آشوب میکنه گل گفت مثل چی؟ شازده کوچولو گفت : مثل وقتی که میدونی دلم برات بی قراره و کاری نمی کنی ...
  10. 1 امتیاز
    تهران پادکست یک سایت اشتراک گذاری پادکست بزرگ میباشد که در ان میتوانید پادکست های مختلف با موضوع های مختلف را مشاهده کنید. این سایت کاملا به صورت رایگان بوده و شما میتوانید پادکست های مختلف را به راحتی دانلود کرده یا به صورت انلاین گوش دهید. ورود به سایت
  11. 1 امتیاز
    The Farmer's Donkey One day a farmer's donkey fell down into a well. The animal cried piteously for hours as the farmer tried to figure out what to do. Finally he decided the animal was old, and the well needed to be covered up anyway; it just wasn't worth it to retrieve the donkey. He invited all his neighbors to shovel dirt into the well. At first, the donkey realized what was happening and cried horribly. Then, to everyone's amazement, he quieted down. A few shovel loads later, the farmer finally looked down the well, and was astonished at what he saw. With every shovel of dirt that hit his back, the donkey was doing something amazing. He would shake it off and take a step up. As the farmer's neighbors continued to shovel dirt on top of the animal, he would shake it off and take a step up. Pretty soon, everyone was amazed as the donkey stepped up over the edge of the well and trotted off! الاغ كشاورز روزی الاغ یک کشاورز به درون چاه افتاد و ساعتها گریه کرد. کشاورز تصمیم گرفت فکری به حال ماجرا کند. سرانجام به این فکر افتاد که چون الاغ پیر است بهتر است چاه را بپوشاند. الاغ ارزش بیرون آوردن از چاه را ندارد. چند تن از همسایگانش را صدا کرد تا با بیل خاکها را داخل چاه بریزند. الاغ که این را فهمید شروع به زاری کرد. اما چیزی نگذشت که ساکت شد. بعد از مقداری خاک پاشیدن کشاورز به درون چاه نگاه کرد و از چیزی که میدید متعجب میشد. با هر بیل خاکی که داخل چاه ریخته میشد، الاغ آنها را از بدنش میتکاند و یک قدم بالاتر می آمد. همین کار ادامه پیدا کرد و طولی نکشید که الاغ به لبه ی چاه رسید. نتیجه:زندگی همیشه سختی دارد. اما شما میتوانید از هر کدام از سختی ها به عنوان یک پله ی ترقی استفاده کنید. ما میتوانیم با تسلیم نشدن در برابر مشکلات از عمیق ترین چاه ها و گرفتاری ها خلاص شویم
  12. 1 امتیاز
    EAGLES IN A STORM Did you know that an eagle knows when a storm is approaching long before it breaks? The eagle will fly to some high spot and wait for the winds to come. When the storm hits, it sets its wings so that the wind will pick it up and lift it above the storm. While the storm rages below, the eagle is soaring above it. The eagle does not escape the storm. It simply uses the storm to lift it higher. It rises on the winds that bring the storm. When the storms of life come upon us - and all of us will experience them - we can rise above them by setting our minds and our belief toward God. The storms do not have to overcome us. We can allow God's power to lift us above them. God enables us to ride the winds of the storm that bring sickness, tragedy, failure and disappointment in our lives. We can soar above the storm. Remember, it is not the burdens of life that weigh us down, it is how we handle them. عقاب ها در طوفان آيا مي دانستيد كه عقاب قبل از شروع طوفان متوجه نزديك شدنش مي شود؟ عقاب به نقطه اي بلند پرواز مي كند و منتظر رسيدن باد مي شود وقتي طوفان از راه مي رسد بال هايش را باز مي كند تا باد بلندش كند و به بالاي طوفان ببردش در حالي كه طوفان در زير بالهایش در جريان است، عقاب بر روي آن در حال پرواز است عقاب از طوفان نمي گريزد و از آن براي بلند تر پروزا كردن استفاده مي كند. با باد هايي پرواز مي كند و اوج مي گيرد كه طوفان را به همراه دارند وقتي طوفان زندگي به سمت ما مي آيد و بی شک همه ما آنها را تجربه خواهیم کرد، مي توانيم با قرار دادن ذهن و اعتقاداتمان به سمت خدا بر آنها چيره شويم. طوفان ها نبايد بر ما غلبه كنند. ما مي توانيم اجازه بدهيم كه قدرت خدا ما را به فراتر از آنها ببرد خداوند ما را توانا ساخته تا بر فراز باد هاي طوفان هايي كه همراه خود بيماري، مصيبت، شكست و نااميدي در زندگي را به ارمغان مي آورند پرواز كنيم به ياد آوريد، بار زندگي نيست كه باعث سقوط ما مي شود بلكه علتش نوع عکس العمل ماست
  13. 1 امتیاز
    تاریخچه شب یلدا چیست؟ دیر زمانی است كه مردمان ایرانی و بسیاری از جوامع دیگر، در آغاز فصل زمستان مراسمی‌ را برپا می‌دارند كه در میان اقوام گوناگون، نام‌ها و انگیزه‌های متفاوتی دارد. در ایران و سرزمین‌های هم‌فرهنگ مجاور، از شب آغاز زمستان با نام «شب چله» یا «شب یلدا» نام می‌برند كه همزمان با شب انقلاب زمستانی است. به دلیل دقت گاهشماری ایرانی و انطباق كامل آن با تقویم طبیعی، همواره و در همه سال‌ها، انقلاب زمستانی برابر با شامگاه سی‌ام آذرماه و بامداد یكم دی‌ماه است. هر چند امروزه برخی به اشتباه بر این گمانند كه مراسم شب چله برای رفع نحوست بلندترین شب سال برگزار می‌شود؛ اما می‌دانیم كه در باورهای كهن ایرانی هیچ روز و شبی، نحس و بد یوم شناخته نمی‌شده است. جشن شب چله، همچون بسیاری از آیین‌های ایرانی، ریشه در رویدادی كیهانی دارد. خورشید در حركت سالانه خود، در آخر پاییز به پایین‌ترین نقطه افق جنوب شرقی می‌رسد كه موجب كوتاه شدن طول روز و افزایش زمان تاریكی شب می‌شود. اما از آغاز زمستان یا انقلاب زمستانی، خورشید دگرباره بسوی شمال شرقی باز می‌گردد كه نتیجه آن افزایش روشنایی روز و كاهش شب است. به عبارت دیگر، در شش‌ماهه آغاز تابستان تا آغاز زمستان، در هر شبانه‌روز خورشید اندكی پایین‌تر از محل پیشین خود در افق طلوع می‌كند تا در نهایت در آغاز زمستان به پایین‌ترین حد جنوبی خود با فاصله 5/23 درجه از شرق یا نقطه اعتدالین برسد. از این روز به بعد، مسیر جابجایی‌های طلوع خورشید معكوس شده و مجدداً بسوی بالا و نقطه انقلاب تابستانی باز می‌‌گردد. آغاز بازگردیدن خورشید بسوی شمال‌شرقی و افزایش طول روز، در اندیشه و باورهای مردم باستان به عنوان زمان زایش یا تولد دیگرباره خورشید دانسته می‌شد و آنرا گرامی ‌و فرخنده می‌داشتند. در گذشته، آیین‌هایی در این هنگام برگزار می‌شده است كه یكی از آنها جشنی شبانه و بیداری تا بامداد و تماشای طلوع خورشید تازه متولد شده، بوده است. جشنی كه از لازمه‌های آن، حضور كهنسالان و بزرگان خانواده، به نماد كهنسالی خورشید در پایان پاییز بوده است، و همچنین خوراكی‌های فراوان برای بیداری درازمدت كه همچون انار و هندوانه و سنجد، به رنگ سرخ خورشید باشند. بسیاری از ادیان نیز به شب چله مفهومی ‌دینی دادند. در آیین میترا (و بعدها با نام كیش مهر)، نخستین روز زمستان به نام «خوره روز» (خورشید روز)، روز تولد مهر و نخستین روز سال نو بشمار می‌آمده است و امروزه كاركرد خود را در تقویم میلادی كه ادامه گاهشماری میترایی است و حدود چهارصد سال پس از مبدأ میلادی به وجود آمده؛ ادامه می‌دهد. فرقه‌های گوناگون عیسوی، با تفاوت‌هایی، زادروز مسیح را در یكی از روزهای نزدیك به انقلاب زمستانی می‌دانند و همچنین جشن سال نو و كریسمس را همچون تقویم كهن سیستانی در همین هنگام برگزار می‌كنند. به روایت بیرونی، مبدأ سالشماری تقویم كهن سیستانی از آغاز زمستان بوده و جالب اینكه نام نخستین ماه سال آنان نیز «كریست» بوده است. منسوب داشتن میلاد به میلاد مسیح، به قرون متأخرتر باز می‌گردد و پیش از آن، آنگونه كه ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه نقل كرده است، منظور از میلاد، میلاد مهر یا خورشید است. نامگذاری نخستین ماه زمستان و سال نو با نام «دی» به معنای دادار/خداوند از همان باورهای میترایی سرچشمه می‌گیرد. نخستین روز زمستان در نزد خرمدینانی كه پیرو مزدك، قهرمان بزرگ ملی ایران بوده‌اند، سخت گرامی ‌و بزرگ دانسته می‌شد و از آن با نام «خرم روز» یاد می‌كرده و آیین‌هایی ویژه داشته‌اند. این مراسم و نیز سالشماری آغاز زمستانی هنوز در میان برخی اقوام دیده می‌شود كه نمونه آن تقویم محلی پامیر و بدخشان (در شمال افغانستان و جنوب تاجیكستان) است. همچنین در تقویم كهن ارمنیان نیز از نخستین ماه سال نو با نام «ناواسارد» یاد شده است كه با واژه اوستایی «نوسرذه» به معنای «سال نو» در پیوند است. هر چند برگزاری مراسم شب چله و میلاد خورشید در سنت دینی زرتشتیان پذیرفته نشده است؛ اما خوشبختانه اخیراً آنان نیز می‌كوشند تا این مراسم را همچون دیگر ایرانیان برگزار كنند. البته در شبه تقویم نوظهوری كه برخی زرتشتیان از آن استفاده می‌كنند و دارای سابقه تاریخی در ایران نیست، زمان شب چله با 24 آذرماه مصادف می‌شود كه نه با تقویم طبیعی انطباق دارد و نه با گاهشماری دقیق ایرانی و نه با گفتار ابوریحان بیرونی كه از شب چله با نام «عید نود روز» یاد می‌كند. از آنرو كه فاصله شب چله با نوروز، نود روز است. امروزه می‌توان تولد خورشید را آنگونه كه پیشینیان ما به نظاره می‌نشسته‌اند، تماشا كرد: در دوران باستان بناهایی برای سنجش رسیدن خورشید به مواضع سالانه و استخراج تقویم ساخته می‌شده كه یكی از مهمترین آنها چارتاقی نیاسر كاشان است كه فعلاً تنها بنای سالم باقی‌مانده در این زمینه در ایران است. پژوهش‌های نگارنده كه در سال 1380 منتشر شد (نظام گاهشماری در چارتاقی‌های ایران)، نشان می‌دهد كه این بنا بگونه‌ای طراحی و ساخته شده است كه می‌توان زمان رسیدن خورشید به برخی از مواضع سالانه و نیز نقطه انقلاب زمستانی و آغاز سال نو میترایی را با دقت تماشا و تشخیص داد. چارتاقی نیاسر بنایی است كه تولد خورشید بگونه‌ای ملموس و قابل تماشا در آن دیده می‌شود. این ویژگی را چارتاقی «بازه هور» در راه نیشابور به تربت حیدریه و در نزدیكی روستای رباط سفید، نیز دارا است كه البته فعلاً دیواری نوساخته و الحاقی مانع از دیدار پرتوهای خورشید می‌شود. هر ساله مراسم دیدار طلوع و تولد خورشید در چارتاقی نیاسر، و بررسی نظریه نگارنده، با حضور دوستداران باستان‌ستاره‌شناسی ایرانی و دیگر علاقه‌مندان، در شهر نیاسر كاشان برگزار می‌‌شود. حافظ در شب یلدا معمولاً در شب یلدا رسم بر این است كه صاحب‌خانه، دیوان حافظ را به بزرگتر فامیل كه سواد دارد، می‌دهد. سپس هر یك از میهمانان نیت كرده و بزرگِ مجلس، این جمله را می‌گوید و تفعلی به گنجینه حافظ می‌زند: «ای حافظِ شیرازی/ تو محرم هر رازی/ بر ما نظر اندازی/ قسم به قرآن مجیدی كه در سینه داری...» یا هر چیزی شبیه به این. این رسم یكی از رسوم پرطرفدار شب یلداست كه امروزه با فن‌آوری روز نیز به‌روز شده. به طوری كه در بعضی خانواده‌ها به جای كتاب حافظ، از فال‌نامه، نرم‌افزار تفعل مجازی در رایانه، پایگاه‌های اینترنتی ویژه فال، نرم‌افزارهای ویژه تلفن همراه، سامانه پیام کوتاه یا پیامک و... برای انجام این رسم استفاده می‌كنند كه سرگرمی ‌خوبی برای خانواده‌ها در این شب بلند سال است. پبشینهٔ جشن یلدا یلدا و جشن‌هایی که در این شب برگزار می‌شود، یک سنت باستانی است و پیروان میتراییسم آن را از هزاران سال پیش در ایران برگزار می‌کرده‎اند. در این باور یلدا روز تولد خورشید و بعدها تولد میترا یا مهر است. این جشن در ماه پارسی «دی» قرار دارد که نام آفریننده در زمان پیش از زرتشتیان بوده است که بعدها او به نام آفریننده نور معروف شد. نور، روز و روشنایی خورشید، نشانه‌هایی از آفریدگار بود در حالی که شب، تاریکی و سرما نشانه‌هایی از اهریمن. مشاهده تغییرات مداوم شب و روز مردم را به این باور رسانده بود که شب و روز یا روشنایی و تاریکی در یک جنگ همیشگی به سر می‌برند. روزهای بلندتر روزهای پیروزی روشنایی بود، در حالی که روزهای کوتاه‌تر نشانه‌ای از غلبهٔ تاریکی. یلدا برگرفته از واژه‎ای سریانی است و مفهوم آن « میلاد» است (زیرا برخی معتقدند که مسیح در این شب به دنیا آمد). ایرانیان باستان این شب را شب تولد الهه مهر «میترا» می‎‎پنداشتند و به همین دلیل این شب را جشن می‎گرفتند و گرد آتش جمع می‎شدند و شادمانه رقص و پایکوبی می‌کردند. آن گاه خوانی الوان می‌گستردند و « میزد» نثار می‌کردند. «میزد» نذری یا ولیمه‎ای بود غیر نوشیدنی، مانند گوشت و نان و شیرینی و حلوا، و در آیین‎های ایران باستان برای هر مراسم جشن و سرور آیینی، خوانی می‌گستردند که بر آن افزون بر آلات و ادوات نیایش، مانند آتشدان، عطردان، بخوردان، برسم و غیره، برآورده‎ها و فرآورده‎های خوردنی فصل و خوراک‎های گوناگون، از جمله خوراک مقدس و آیینی ویژه‌ای که آن را « میزد» می‌نامیدند، بر سفره جشن می‌نهادند. باوری بر این مبنا نیز بین مردم رایج بود که در شب یلدا، قارون (ثروتمند افسانه ای)، در جامه کهنه هیزم شکنان به در خانه‌ها می‌آید و به مردم هیزم می‌دهد، و این هیزم‌ها در صبح روز بعد از شب یلدا، به شمش زر تبدیل می‌شود، بنابراین، باورمندان به این باور، شب یلدا را تا صبح به انتظار از راه رسیدن هیزم شکن زربخش و هدیه هیزمین خود بیدار می‌ماندند و مراسم جشن و سرور و شادمانی بر پا می‌کردند. جشن یلدا در ایران امروز جشن یلدا در ایران امروز نیز با گرد هم آمدن و شب‎نشینی اعضای خانواده و اقوام در کنار یکدیگر برگزار می‎شود. آیین شب یلدا یا شب چله، خوردن آجیل مخصوص، هندوانه، انار و شیرینی و میوه‌های گوناگون است که همه جنبهٔ نمادی دارند و نشانهٔ برکت، تندرستی، فراوانی و شادکامی ‌هستند. در این شب هم مثل جشن تیرگان، فال گرفتن از کتاب حافظ مرسوم است. حاضران با انتخاب و شکستن گردو از روی پوکی و یا پری آن، آینده‌گویی می‌کنند. یلدای ایرانی، شبی که خورشید از نو زاده می‌شود یلدا در افسانه‌ها و اسطوره‌های ایرانی حدیث میلاد عشق است که هر سال در «خرم روز» مکرر می‌شود. «ماه دلداده مهر است و این هر دو سر بر کار خود دارند که زمان کار ماه شب است و مهر روزها بر می‌آید. ماه بر آن است که سحرگاه، راه بر مهر ببندد و با او در آمیزد، اما همیشه در خواب می‌ماند و روز فرا می‌رسد که ماه را در آن راهی نیست. سرانجام ماه تدبیری می‌اندیشد و ستاره ای را اجیر می‌کند، ستاره ای که اگر به آسمان نگاه کنی همیشه کنار ماه قرار دارد و عاقبت نیمه شبی ستاره، ماه را بیدار می‌کند و خبر نزدیک شدن خورشید را به او می‌دهد. ماه به استقبال مهر می‌رود و راز دل می‌گوید و دلبری می‌کند و مهر را از رفتن باز می‌دارد. در چنین زمانی است که خورشید و ماه کار خود را فراموش می‌کنند و عاشقی پیشه می‌کنند و مهر دیر بر می‌آید و این شب، «یلدا» نام می‌گیرد. از آن زمان هر سال مهر و ماه تنها یک شب به دیدار یکدیگر می‌رسند و هر سال را فقط یک شب بلند و سیاه وطولانی است که همانا شب یلداست. » یلدا در افسانه‌ها و اسطوره‌های ایرانی حدیث میلاد عشق است که هر سال در «خرم روز» مکرر می‌شود. در زمان ابوریحان بیرونی به دی ماه، «خور ماه» (خورشید ماه) نیز می‌گفتند که نخستین روز آن خرم روز نام داشت و ماهی بود که آیین‌های بسیاری در آن برگزار می‌شد. از آن جا که خرم روز، نخستین روز دی ماه، بلندترین شب سال را پشت سر دارد پیوند آن با خورشید معنایی ژرف می‌یابد. از پس بلندترین شب سال که یلدا نامیده می‌شود خورشید از نو زاده می‌شود و طبیعت دوباره آهنگ زندگی ساز می‌کند و خرمی‌ جهان را فرا می‌گیرد. لازم به ذکر است یلدا در سرزمین‌های فلات ایران روسیه و دیگر کشورها با پیشینه ی تاریخی برگزار می‌شود. گردآوری : گروه فرهنگ و هنر سیمرغ منبع : ayine-mehr.persianblog.ir
  14. 1 امتیاز
    با سپاس از مطلب زیبایتان یکی از زیباترین رقص ها رقص کردی با نام هه لپه رکی است که از قدمت بسیار زیادی برخوردار است که بنا به گفته تاریخ نویسان کردها پس از هر پیروزی به این شیوه شادی میکردند و درحال حاظر هم این رقص زیبا در مراسمات جشن و عروسی آنان پایه و اساس است
  15. 1 امتیاز
    دل داده ام همیشه ولی زخم دیده ام از قلب خود صدای شکستن شنیده ام مجنون شدن طریقت ما بود از ازل لیلی منتظر سر راهم ندیده ام دست خودم که نیست هوای دل ابری است عمریست کز دو چشم خودم زخم دیده ام دلتنگ خاطرات قدیمم که سالهاست مانند طفل در پی یادش دویده ام امیرحسین فراهانی
  16. 1 امتیاز
    قسمت پنجم با اذر به سمت میز خودمون می ریمو می شینیم.از بلندگوی رستوران اهنگ ( به جای من ) از کالبد بند پخش می شد . همین طور که نشستم قسمتی از اهنگ که دوسش دارم رو زمزمه می کنم_ به جای من می مونه صدای من دیوونه ی قلب سنگی مونده یکی با کلی عقده من هنوزم همونم همون که نمی مونه همون که نمی تونه به جای من می مونه صدای من دیوونه ی قلب سنگی مونده یکی با کلی عقده من هنوزم همونم همون که نمی مونه همون که نمی تونه *** مکث می کنم و سرمو بالا میارم و نگاه خیره ی پسر چشم عسلی رو روی خودم می بینم. با تعجب نگاش می کنم، اوههههههههههه مثل اینکه یکم بلند خوندم!با اینکه هنوز وارد دانشگاه نشدم ولی تمام قوانین خوانندگی بلدم برای همین صدای گرمو خوبی دارم و تقریبا شبیه خواننده ی توی اهنگ می خونم. دوران دبیرستان معلم موسیقیم همش از صدای من تعریف می کرد که چه صدای گرمی دارم، من به بابام رفتم، بابامم صدای خوبی داره . و مثل من گرمه. رومو دوباره پایین می ندازم که اذر یهو به دستم می زنهطوری که از جا می پرم. _چته وحشی؟؟ اذر با انگشت به گوشه ی سالن اشاره می کنه، گوشه ی سالنو نگاه می کنم و می رسم به ی سِن کوچولوی گوشه ی کافه که خیلی شیک تزئین شده ولی هیچکی روش نیست.اذر دستمو می گیره و با خودش به سمت پیشخدمت می کشه . _ من باید با مدیرتون صحبت کنم! پیشخدمت بیچاره با تعجب به اذر نگاهی می کنه_ مشکلی پیش اومده؟ اذر لبخندی می زنه و می گه _ نه نه! درباره ی ی موضوع دیگه است . می تونم ببینمشون؟ _ جناب رئیس خیلی سرشون شلوغه فکر نکنم بتونین. ای تو روحت! تو دلم ی احوال پرسی گرم با عمه ی پیشخدتو ، مدیر رستورانو همه ی پرسنل می کنم و رو به پیش خدمت می گم_ ممکنه به وضعت مالی و اقتصادی رستوران کمک کنه. پیشخدمت ی ابروشو بالا می اندازه و رو به من می کنه _ ی لحظه شما منتظر باشید. و بعد به سمت ی اتاق توی راهرو می دوه . مریم از دور با حالت سوال نگامون می کنه که اذر از دور براش علامت لایکو تکون می ده که همین باعث می شه مریم نفسی عمیق بکشه و سرشو به دستاش تکیه بده. پیشخدمت برمی گرده_ دنبال من بیایید. و مارو به سمت همون اتاق می بره ، توی اتاق ی خانم حدودای 36 ساله نشسته ، چشماش سبزه و موهاشو باز دورش ریخته و دستمالگردن کرم رنگی دور گردنش بسته و با ورود ما از جاش بلند می شه و لبخند می زنه _ سلام ! چه کمکی لز دست من برمیاد؟ جیمز گفتکه شما با من کار دارید . و بعد به جیمز که همون پیشخدمته با دست اشاره می کنه که بره بیرون . _بفرمائید بنشینید. تشکری می کنیم و می شینیم . با قیافه ای که نشون می ده از کنجکاوی داره می میره به ما نگاه می کنه_خوب؟؟ اذر اول شروع می کنه _ ما دانشجو های خوانندگی هستیم یعنی رشته ی هنر موسیقی ! درواقع فردا اولین روزمون برای دانشگاهه! خانم لبخندی می زنه و میگه _ تبریک می گم دخترا ! هر کسی صدای خوبی نداره ها! خوب چه کمکی از دست من برمی اد؟ این بار من می گم_ ما از وقتی دبیرستانی بودیم به کلاس های خوانندگی و اواز خوانی می رفتیم ، ما سن گوشه ی سالن رو دیدیم و فکر کردیم.... خنده ای وی کنه _ فکر کردید شاید بتونید ازش استفاده کنید ؟ من و اذر هر دو با هم سرامونو به معنای تایید تکون می دیم که باعث خندهاش می شه_ خوب ، نمی دونم چی بگم ، سالها است ما پخش زنده نداشتیم و حالا شما ها...، می دونید اینجوری خیلی خوبه ولی من نمی دونم بابتش چیکار براتون بکنم! من و اذر به هم لبخند می زنیم و اذر سریع می که_ ما از شما پولی نمی خوایم فقط می خوایم بخونیم ، حالا هر جا که شد! همین که شما اجازه دادین خیلیه! _ باشه ، ولی لااقل هر موقع کاری داشتید به من زنگ بزنید اینم شماره ی منه. شمارشو بهمون میده . _ البته من هنوز صدای شما رو ندیدم! _ نگران نباشید ! می تونید چراقای سن رو روشن کنید همراه با بلند گو و میکروفون؟ ******* رممو به بلندگوی رستو ران زدم و فایل اهنگای بیکلام رو باز کردم ، می کرروفون رو دستم می گیرم و دست ازادم رو به دست اذر می دم و قدم به سن تاریک می گزاریم . چون لامپا قراره بعد از خوندن ما روشن شن هنوز هیچ کس متوجه ما روی سن نشده . اذر نفسی عمیق می کشه و دستشو به دستم می فشاره و بعد روی صحنه می ره منم به پایین صحنه می رم تا دیده نشم . این اهنگ اذره و بعد من اهنگ خودممو می خونم . اولین اهنگ ، اهنگ ( خسارت _ ملانی ) اذر نفسی عمیق می کشه و اهنگو شروع می کنه ، با پخش اهنگ از سن همه توجهشون جلب می شه به طرف سن حتی مریم . اذر _ خوبیاتو من، يادم نميره محاله عشقت تودلم بميره دوريه از تو، داره اين روزا نفسمو ميگيره همه رو جز تو تو دلم پس زدم واسه موندنت به هركار دست زدم منو تو سرما تنها گذاشتي يعني انقد بدم؟ نرو چون ندارم من طاقت رفتنو ولي رفتيو من با همه قهرمو ديگه ندارم اون حالته قبلمو . . . حالا دیگه چراغا روشن شدن و همه اذرو می بینن ، وقتی اهنگ تموم می شه صدای دست و جیغ کل کافه رو بر می داره ! اذر می خنده تعضیمی می کنه و از صحنه پایین میاد. منو بقلم می کنه و بوسم می کنه . مدیر کافه به سمت ما میاد . لبخندی مثل همیشه رو لباشه _ کارت عالی بود ! عهه؟؟ خودمون می دونیم دیگه تو نمی خواد بگی ! اذر _ ممنونم خانمه... _بهم بگید کیت . اذر _ ممنونم کیت ! با شیطنت رو به اذر می گم _حالا من! اذر و کیت می خندن _خیلی خب تو برو بالا من اهنگتو بزارم ول قبل از اینکه برم بالا سه تا پسره که میز کنارمون بودن به سمت ما میان و با قیافه ای پر غرور سلامی به ما می کنن. عقققق! حیف که خوشگلی! چش عسلیه می گه _ سلام ، همون طور که فهمیدم شما ایرانی اید ! من کاوه هستم. زکی! همون طور که فهمیدم شما ایرانی هستید ! خو اسکل ما که الان داشتیم اهنگ ملانی (خواننده ی ایرانی ) رو می خوندیم دیگه خرم می فهمه ما ایرانی ایم! عههه صبر کن ببینم ! گفت کاوه ! یعنی ایرانیه ! من _ عه چه خوب پس شما هم ایرانی هستید ! از قیافش معلومه که قشنگ داره ی سلام واحوال پرسی گرمی با عمم می کنه برای همینم منم با ی قیافه ای نگاش کردم که قشنگ بفهمه خر خودشه ، با تعجب نگام کرد ولی محل ندادم و رفتم طر اونی که کلاه داره . _ سلام من سوناز هستم . لبخندی می زنه و دستشو میاره جلو و دست می ده _سلام منم کوروش هستم ! اونه کی که گوشواره داره هم میاد طرف من . _سلام! منم سپهرم ! خوشبختم با شما اشنا شدم . و ی لبخندی تحویل من می ده ایی😒
  17. 1 امتیاز
    قسمت چهارم اذر_ نگفتی چی کار کردی که داشتی از خنده ی زیاد جون میدادی وقتی بهم زنگ زدی.چی کار کردی؟؟ مریم _ راست می گه منم دلم می خواد بدونم؟؟ ی تک خنده می کنمو با ی لبخند تموم ماجرا رو برای مریمو اذر تعریف می کنم . مریم که از خنده سرخ شده و داره از خنده ی زیاد سرفه می کنه می گه_ وای سروناز بچم اومد تو حلقم بسه . و دوباره شروع به خندیدن می کنه . (ایشون هم مریم خانوم زن برادر اذر هستند. برادر اذر پژمان هم عاشقانه دوسش داره و ی زن زلیلیه که نگو و نپرس، مریمم 3 ماهه که بارداره ) صدای زنگ گوشیم بلند می شه، نگاهی به صفحه اش می اندازم. اسم پرهام روی گوشیم افتاده. _ هیس ...هیس پرهامه... هم اذر و هم مریم یهو ساکت می شن و من با هول گوشی رو قبل ازاینکه بردارم روی آیفون می زارم و بعد گوشی رو برمیدارم ، به محض اینکه گوشی رو برمیدارم صدای عصبانی پرهام تو گوشی پخش میشه_ می کشمت سروناز.... ووویییی حالا اینو چیکار کنم. _ خو می خواستی این کارو نکنی _ چی کار می کردم از دستشویی میومدم بیرون تا با همون دمپایی سرمه ای پدرمو دراره؟؟ _ نه منظورم از همون اول بود... با سیخونکی که اذر به پهلوم زد از فکر بیرون میام ... شاید بهتره بگم از خود درگیری خلاص می شم. پرهام _ الو ...الو ... گوشت با منه؟؟ _الووو؟؟؟اره اینجام _چه قدرم که پرو تشریف دارید ... فقط من نفهمیدم از کدوم سوراخی در رفتی... وسط حرفش می پرمو می گم _ خو خره معلومه دیگه از پنجره ... اذر دوباره سیخونکی بهم می زنه و با اینکه از خنده داره منفجر می شه علامت سکوتو نشونم می ده صدای نفس کشیدنای عمیق پرهام از پشت تلفن شنیده می شه... _ هیچی دیگه اون مسعود بدبخت رو کاشتی اونجا اونم وقتی درو باز کرده دیده نیستی تا اینکه از پنجره دیده تو داری میدویی. اذر و مریم و من دیگه نمی تونیم خندمون رو کنترل کنیم و منفجر می شیم ، کاملا مشخصه که پرهام تعجب کرده . _ اذر پیشته؟؟ _اوهوم _صدای یکی دیگه هم بود از اشنا های اذره؟ _اوهوم _مریمه؟ _اوهوم _صدای منم رو ایفنه؟ _اوهوم _اوهومو کوفت، اوهومو زحرحلاحل، اوهومو مرگ ، اوهومو ابرومو بردی فری ..... اذر و مریم از خنده سرخ شدن پرهام _ اون گوشی لعنتی رو از حالت ایفون دربیار ... گوشی رو از حالت ایفون در میارم و گوشمو نزدیک گوشی می برم _الان رو ایفون نیست دیگه ؟؟ _نچ _ تو برسی خونه من....صداشو پایین میاره و می گه....پدرتو با مسعود در میارم. چشام گشاد می شه و هیچی نمی گم صدای قهقه ی مسعود با پرهام بلند می شه و گوشی قطع میشه.اذر و مریم ی لحظه دقیق می شن رو صورتم و دوباره شروع به قهقهه می کنن مریم _ چی بت گفت چشات اندازی فنجون شده... _ گفت پدرمو درمیاره اونم با مسعودددد اذر صداشو نازک می کنه و می گه _ خاک به سرم نامحرم.... و دوباره با مریم می خندن و منم یواش یواش خندم می گیره. اذر کنار ی کافه رستوران شیک کنار می زنه و همه پیاده می شیم. گوشه دنج کافه می شینیم و منو رو برامون میارن و من ی مرغ سو خاری ، مریم ی همبرگر و اذر هم مثل مال من سفارش می ده .وقتی گارسون می ره همه ی ما برای مدت ی 5 دقیقه ای ساکت می شیم و می ریم تو فکر. یهو اذ می زنه روی میز طوری که ما می پریم، _اههه اینطوری نمی شه که! من که حصابی عصبی شدم می پرسم چی اینطوری نمی شه _ ما داریم می ترشیم بابا!!این مریمم 20 سالگی ازدواج کرد. _ خو ما که نوزده سالمونه _ خوب همین دیگه !!!تو نمی فهمی؟؟؟داریم می ریم تو بیست سالگی یکم فکر می کنم و می گم _ راست می گی خری برای ی دفعه هم راست می گی ... _ والا ببین دارم درست می گم دیگه مریم می خنده و می گه _ چشمم روشن به شوهرم بگم خواهرش نگران چه چیزاییه؟؟ بچه ها شما هنوز.... بقیه حرفشو نمی فهمم چون نگام میفته به دو تا پسر خوشگلللللل که میز جلوییمون نشستن و دارن با هم حرف می زنن، اولی گوشاش سوراخه و تو یکیش حلقه کرده و تو یکیش ی نگین خیلی ریز ، موهای قهوه ای شو کاملا پسرونه درست کرده و یکم بهش ژل زده و ریخته جلو یکی از چشماش، چشماش هم ابی یخیه،اون یکی هم چشما و موهاش قهوه ایه و ی کلاه مشکی رو روی سرش طوری گذاشته که جلوی موهای سشوار کشیده ی رو به بالاش کاملا بیرون باشه. همون موقع ی پسر دیگه از سرویس بهداشتی بیرون میاد و صندلی رو بیرون می کشه و طوری می شینه که کاملا صورتش سمت من باشه. کناره های موهاشو با تیغ زده ولی کاملا خالی نکرده، وسط موهاشو به بالا سشوار کرده که خیلی جذابش کرده ، چشماش عسلیه و ته ریش داره. به اذر نگاه می کنم ، اونم داره دقیقا به هوم میز نگاه می کنه .نگاه سنگینمو روی خودش حش می کنه و اونم بر می گرده به من نگاه می کنه. لبخند شیطونی می زنم و ابرو هامو براش بالا می ندازم . اونم لبخند شیطونی می زنه و بلند می شه تا بره دستشویی.مریمم حرفش تموم شده و داره با تعجب به منو اون نگا می کنه. _می شه به منم بگید چی شده که گل از گلتون شکفت؟ اذر با ابرو به میز رو به رویی اشاره می کنه و با کیفش می ره دستشویی. مریم به میز نگاه می کنه و چونشو می ده بالا و ابروهاشم هم زمان می ده بالا ، و بر می گرده به من نگاه می کنه. لبخند ملیحی می زنه و می گه باز می خواید چه شیطنتی بکنید ؟؟ می خندم و به سمت در دستشویی به راه می افتم. اذرو جلو اینه می بینم که داره ارایششو تمدید می کنه.به سمتش می رم و می گم. _ تنها تنها کلک ؟؟؟ می خنده و میگه _ تو هم بردار به اون صورت ایکبیریت. می زنم تو پهلوش و رژو قهوه ای براق رو برمی دارم و رو لبام می کشم. ************** ی نگاهی تو اینه ی دستشویی می اندازم.رژ قهوه ای ، کرم پودر ، خط چشم مشکی . یکم ساده ولی ناز شدم اذر همیشه بهم می گه هر وقت خط چشم می کشم شبیه گربه ی شرک می شم ولی من که فکر نمی کنم.اذرو بقل می کنمو می گم _اذر ....هق هق....بالاخره تونستیم.... _اره سونازززز می خنیم و ازدشتشویی بیرون می ریم...من اگه اذرو نداشتم با کی از این مسخره بازی ها در می اوردم؟؟
  18. 1 امتیاز
    13 سوال چالش برانگیز از همه ی مدیران و تسهیلگران مدارس طبیعت در سراسر کشور 1 با اینکه در کلان شهرها و بسیاری از استان های کشور با مشکل آلودگی شدید هوا رو به رو هستیم چرا در فضای اکثر مدارس طبیعت با بهانه های مختلف به خصوص در فصل پاییز وَ زمستان با هیزم های جمع آوری شده آتش روشن می شود؟ آیا این عمل به عنوان آموزش نادرست به کودکان نمی تواند تلقی شود؟ حتی دیده شده در روزهایی که آلودگی هوا در وضعیت هشدار بوده,چنین اتفاقاتی افتاده که میتواند برای سلامتی کودک ضرر داشته باشد. 2 با وجود آگاهی از بحران شدید آب , آیا درست است که در فصل تابستان که اوج تنش آبی به خصوص در استان های جنوبی ,شرقی وَ مرکزی کشور می باشد تسهیلگران مدارس طبیعت در طول هفته , مشغول پُر و خالی کردن حوض ها و استخرهای مدارس طبیعت برای آب بازی و آب تنی کردن کودکان باشد؟ آیا این عمل به عنوان آموزش نادرست به کودکان نمی تواند تلقی شود؟ شما خود آگاه هستند که به وسیله ی تانکر به تعداد زیادی از روستاهای کشور آب رسانی می شود 3 چرا در ساختار و برنامه ریزی در مدارس طبیعت, گاهی مشاهده می شود کیفیت فدای کمیت شده است؟ 4 بسیاری بر این باور هستند که در مدارس طبیعت نگاه مادی به کودک نقش اصلی را ایفا میکند,شما چه پاسخی به این سوال دارید؟ 5 چرا اساس پاسخ دادن به نقدها و انتقادات در فضای کلان مدیریتی مدارس طبیعت, گاهی تهدید آمیز و توهین آمیز می شود؟ 6 تسهیلگری که بیمه نیست,اگر در حین انجام کار در فضای مدرسه طبیعت آسیب ببیند هزینه ی درمان وی چگونه و از چه راهی تامین می شود؟چرا؟ 7 چرا در فضای مدارس طبیعت تسهیلگران زن و مرد بدون در نظر گرفتن معیار های سنی و جنسی گاهی کودکان را در آغوش می گیرند و می بوسند؟ 8 گاهی دیده شده است مدیر و یا تسهیلگر مدرسه طبیعت با کودکان رفتاری پرخاشگرایانه دارند آیا تدبیری برای برخورد و پیشگیری از این گونه رفتارها صورت گرفته است؟ 9 دیده شده است که در فضای مدارس طبیعت برخی از کودکان رفتارهای ضد اجتماعی مثل تمسخر کردن, دعوا کردن و حرف زشت زدن را از دیگر کودکان می آموزند و در محیط های مختلف نظیر مدرسه و خانه آنها را بروز می دهند که این باعث نگرانی عمیق والدین شده است,مدیران و تسهیلگران مدارس طبیعت چنین مسائلی را چگونه توجیه میکنند؟ و برای پیشگیری وَ یا به حداقل رساندن این معضل آیا چاره ای اندیشیده شده است؟ 10 آیا قانون کار شامل تسهیلگران مدارس طبیعت می شود؟ 11 دیده شده در برخی مدارس طبیعت هیچگونه نظارت درستی به حیواناتی که در آن محیط نگهداری می شوند صورت نمیگیرد به طور مثال نه واکسنی تزریق می شود نه دامپزشکی آنها را معاینه میکند و نه حتی شرایط نگهداری حیوان مناسب است,این مشکل چگونه توسط مدیران و تسهیلگران مدارس طبیعت توجیه می شود؟ 12 نظارت بر عملکرد مدارس طبیعت توسط چه ارگانی صورت می گیرد؟چرا؟ 13 این جمله را چگونه پاسخ می دهید«در فضای برخی از مدارس طبیعت به طور غیر مستقیم, آموزش نادرست به کودکان عرضه می شود» سوال کننده:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین) سه شنبه - ۱۶ بهمن ۱۳۹۷
  19. 1 امتیاز
    خیلی باحال بود ☺️
  20. 1 امتیاز
    حلقه های چرخان و حلقه ها.... هم چنان می چرخند و من.... هم چنان اندیشناک و مبهوت برجای می مانم خیره بر آبشار نخ های نور ریزان از روزن ها ی جهان روزنی نا پیدا آسمانی ناپیدا مداری نا پیدا و زمینی سیاه پوش که برمدار ناپیدای وهم و حیرت هم چنان می چَرخَد چونان گِلی سرخ در جعد گیسوان سیاه و سپید جهان مدهوش و مقهور جهل و جنون خویش بی هدفی .... بی تلاشی، بی آرزویی بی که رسیدنی... بی که وصالی بی که شدنی یا که پایانی حلقه ها و چرخ ها چرخ ها و چرخنده ها حلقه ها و حلقه به گوش ها دنده ها و دندانه ها همه ، هم چنان می چرخند ، می گردند بر گرد زمینی که دیگر آسمانیش پیدا نیست و من نیز بی اختیار،هم چنان چرخان، اما حیران،ایستا بر جای می مانم خیره بر نخ های جاری آویخته از روزنی که ما را از ورای آن می چرخانند این سوی، نخی آویخته از حلقه ی پستانکی ازلی و سویی دیگر، نخی دیگر آویخته از حلقه ی پیوند مهر و ماه ونخ آخرین ، آویخته از حلقه ی گُلی بر گور نخ هایی از گهواره تا گور که تاب می دهند این ننوی نا پیدای آسمانی را در گرد بادی از چرخش عقرب ها و عقربه ها چونان اندیشه هاو سرنوشتی پُرخرافه، رها درطوفان و گرد با د و من هم چنان محصور در مداری از دندانه های پولادین برای فتح قله های آرزوها، و قلعه های اوهام موعود موهوم می چرخم و می گردم و تلاش می کنم تا مرز تلاشی ، تا مرز جنونی کور تلاشی برای فتح مرزهای سبزفردا ها..، آبی و روشن آرزوها دریغا.....دریغ *** و من...... از زمانی که به یاد می آورم بی وقفه .......بی درنگ هم چنان می گردم و می چرخم و می چرخم بر مدار اسبان عصاری با چرخشی بی انجام ، تلاشی بی فرجام با سرگیجه ای سیاه در هر مکان و لامکان تا دوار تمام یاخته ها ،. . . اتم ها . . . و سلول های جسم و ذهنم بر مداری ناگزیر ، بی آغاز و بی پایان به سان سنگ کهنه ی آسیاب بی که ، دانۀ گندمی ، یا شعاع نوری بی که در جام آرزوهایم شهدی ، یا که درجانم شوری یا که سُکری حلقه ها و چرخ ها ، هم چنان می چرخند و من درحسرت پایان چرخش های بیهوده، و اتمام احساس دردها و حیرت ها باقی ماندن دندان ها و دنده هایم را هم زمان درهم شکستن استخوان هایم در میان دندانه هائی که مدام گِردِ من می گردند ، نظاره می کنم و به گونه ی پَرگاری به قطر اَبدیت می چرخم و می گردم محصور و محاط در مدارات نورانی و پراز شادی ، یا تیره وخاموش و درد آلود چرخه های زرین یا کدر وبا حلقه های اوهام موعود موهوم همه چرخان ، گردان ... در گرداگرد من و زمان و جهان بی آغاز و بی پایان و همه می چرخیم و می گردیم ، دیوانه وار و بی قرار چونان فلاخن های بی اختیار *** دریغا ،.... دریغ که هرگز نمی رسیم نه به قله های سبزینه پوش در میان برف و باد و نه به یکدیگر و نه به حلقه دستانی که همچنان در انتظار پیوستن به هم در مانده اند و نه حتی به خویشتن خویش هرگز نمی رسند و پس از آن همه چرخش به گاه دیدار نیز آنچنان گیج و آسیمه سر و هراسانیم که هرگز یکدیگر را، نمی بینیم .... و در نمی یابیم و لاجرم با سکوت و حسرت،... و بی خبر ازکنار هم می گذریم و حباب گونه از پوچ پُر می شویم و به اوج پَر می کشیم .....واز هستی؛ از بودن در می گذریم به گونه ی گرد بادی که از دل خاک، تا فراز افلاک می چرخد و پَر می کشد شبیه خورشید ، به گونه ی گل آفتابگردان چونان زمین ، به سان آسمان در چرخشی نگران ، حیران ، لرزان ، ترسان و گریزان و درچرخشی دیگر پای کوبان ، شادان ؛ رقصان و خندان و خرامان اما باز هم ایستا و ایستاده ، برجای می مانیم و همچنان چرخان باز هم می چرخیم و می گردیم تا ابد.... تا پایان توان ، تا ناکجا آباد جهان تا مرگ ...... تا بی نهایت نیستی تا انتهای هستی و هم چنان ، چرخان چرخان، نبض ها ، قلب ها ، می زنند ، می طپند و باز می مانند اما انسان و آسمان ، ستارگان و سیارات گل و گلدان ؛ ماه و خورشید حلقه ها ، چرخ ها ، هم چنان می چرخند و باز نمی مانند همه می چرخیم ؛ میگردیم ، در پی عشق، به جستجوی هم ، به دنبال مهر گمشده در مداری بی انجام و بی فرجام؛ همه می گردیم و به دنبال انسان راستین و من، بی تأمل ، بی اختیار........ بازهم می چرخم و می گردم و چشمانم به دنبال تو می گردند و قلب من بی اختیار در پی عشق تو می گردد و من تا همیشه هستی به گِرد تو که همه ی جهانم هستی ، می گردم لوس آنجلس - ژانویه 2014 شعر اولیه تهران اسفند 1372 – بازنویسی آذر 1392
  21. 1 امتیاز
    دویدیم و دویدیم به جایی نرسیدیم ما نوک پرگار بودیم به دور خود چرخیدیم _ تلخی طعم زندان خنده رو از ما گرفت پشت نقاب خنده,با غصه ها جنگیدیم _ کلید شادی هامون تو قفل غم شکسته دری برای رفتن از این کویر ندیدیم _ مثل یه برگ جوون که افتاده رو زمین زیر پای روزگار تو سختی ها قلتیدیم _ «دویدیم و دویدیم تا رسیدیم به دیوار» دیدیم که روی دیوار نوشته ما تبعیدیم _ شاعر: ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین) شنبه 22 دی 1397
  22. 1 امتیاز
    نکته:این آمارها بدون هیچگونه قضاوتی و تنها برای آگاهی عموم مردم از سایت های خبری جمهوری اسلامی ایران جمع آوری می شود 1 اراک،اصفهان، بندرعباس، تهران، شیراز، قزوین، قم، کرج، کرمان، مشهد، همدان و یزد از جمله شهرهایی هستند که در شرایط « تنش آبی » به سر می‌برند . ستار محمودی قائم مقام وزیر نیرو هم درباره این ۱۲ کلانشهر کشور گفته بود که با کمبود ۱۲۵ میلیون مترمکعب آب روبه‌رو هستند 2 رئیس شورای هماهنگی مدیران مدیریت بحران پدافند غیرعامل صنعت آب و برق جنوب شرق کشور با بیان اینکه استان کرمان چالش عظیمی در حوزه آب دارد گفت: حدود هزار و ۷۴۲ لیتر بر ثانیه در شهر و بیش از ۷۷۳ لیتر بر ثانیه کمبود آب آشامیدنی استان است. 3 مدیرکل مدیریت بحران استانداری قزوین گفت: فروچاله ها که در پی بهره برداری بی رویه از سفره های آب زیرزمینی ایجاد شده اند، دشت قزوین را تهدید می کنند.............متاسفانه شاهد روند رو به رشد ایجاد فروچاله ها و فرونشست زمین در دشت قزوین هستیم...........حتی برخی از این فروچاله ها تا کمتر از صدمتری جاده اصلی ایجاد شده اند و بیم آن می رود که به زیرساخت ها و نقاط مسکونی آسیب وارد کند. 4 مدیرعامل شرکت آب منطقه ای همدان گفت: 62 درصداز حجم مخزن ذخیره آب سد اکباتان خالی است . 5 بر اساس تخمین موسسه منابع جهانی، ایران در ‌سال ۲۰۴۰ سیزدهمین کشور در زمینه تنش آبی خواهد بود. بحران درواقع در جهان چنان جدی است که ٦٦٣‌میلیون نفر در سراسر جهان بنا به آمار ‌سال ٢٠١٦ به منابع آب آشامیدنی دسترسی ندارند. بنا به همین آمار ٢‌میلیارد و ٤٠٠‌میلیون نفر در جهان هم به امکانات بهداشت اولیه دسترسی ندارند. در عین حال باید توجه کرد که مصارف آب آشامیدنی در جهان ٧٠‌درصد برای آبیاری، ٢٠‌درصد برای صنعت و ١٠‌درصد خانگی است. 6 سرپرست مرکز ملی مطالعات راهبردی کشاورزی و آب اتاق ایران گفت: فقط پنج سال تا بروز فاجعه عمومی آب در کشور فاصله داریم که ناشی از 50 سال سوء تدبیر در این زمینه است.......وی اظهار داشت: هنوز به اراده کافی برای حل این مشکل نرسیده ایم و فاقد یک راهبرد جامع، فراگیر و ملی با زمان بندی مناسب و مورد وفاق حاکمیت و بخش خصوصی در این زمینه هستیم. 7 دبیر طرح احیا و تعادل بخشی آبهای زیرزمین مدیریت منابع آب ایران نیز در این همایش گفت: خراسان رضوی 21 درصد کسری مخزن آبهای زیرزمینی کشور را به خود اختصاص داده است که رقم بسیاری است. 8 عبدالله فاضلی افزود: در استانهای سه گانه خراسان و سیستان و بلوچستان سالانه 8.5 میلیارد متر مکعب از سفره های آب زیرزمینی برداشت می شود که این رقم باید حداکثر پنج میلیارد متر مکعب باشد......وی ادامه داد: سالانه شاهد نیم متر افت در آبخوانهای این چهار استان شرقی کشور هستیم. 9 استاد دانشگاه تربیت مدرس تهران نیز در این همایش با اشاره به طرح انتقال آب از دریای عمان به خراسان رضوی گفت: شما یک کشور را نشان دهید که آب را شیرین کرده باشد و برای مصرف آن را به هزار کیلومتر آن طرف تر انتقال داده باشد آن وقت این کار را انجام دهید، حداکثر انتقال آب شیرن در دنیا تا 100 کیلومتری بوده است. 10 رئیس کمیسیون کشاوری، آب و منابع طبیعی مجلس شورای اسلامی نیز گفت: ریشه های فقر در استان سیستان و بلوچستان در توسعه بخشهای دیگر کشور است و آنچه در شرق کشور از فقر و ناکامی و تنگدستی مشاهده می شود معلول سیاستهای نادرست توسعه ای است از جمله اینکه 74 درصد بودجه کشور بودجه شرکتهای دولتی است و یک چهارم بودجه باقیمانده کشور بودجه بخشهای دیگر است که تازه یک سوم آن هم صرف حقوق و دستمزد کارکنان دولت می شود. احمد علی کیخا افزود: منافع ملی ما به درستی تعریف نشده است و به همین علت است که سیستان و حوضه هریرود فدا می شود. وی گفت: آب باید اولویت همه امور کشور باشد. 11 رئیس اتاق بازرگانی، صنایع، معادن و کشاورزی ایران نیز در این همایش گفت: در کشور ما هیچ گاه براساس نگاه آمایش سرزمینی برنامه های توسعه اجرا نشده است در حالی که با این تنوع طبیعی و اقلیمی کشور نمی شود نسخه واحدی برای تمام کشور نوشت. غلامحسین شافعی افزود: در نتیجه به وضع کنونی گرفتار شده ایم که هنوز هم به قوت خود باقی است به عبارت دیگر اشکال کار خیلی ریشه ای تر از آن است که بتوان بدون نگاه به بقیه عوامل، مشکل آب را حل کرد. وی ادامه داد: ما برنامه نداریم و تمام حرکتهایمان با چشمهای بسته انجام می شود به عنوان مثال در استان خراسان رضوی در اکثر روستاهایی که آب آشامیدنی آنها با تانکر تامین می شود صنایعی را توسعه می دهیم که آینده خطرناکی در پیش داریم. گردآوری:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین) 13/دی/1397
  23. 1 امتیاز
    نام کتاب : بیگانه نویسنده : آلبر کامو ناشر : www.parsbook.com زبان کتاب: پارسی تعداد صفحه : 64 قالب کتاب : PDF درباره رمان: کتاب بیگانه اثری شگفت از آلبر کامو است. در رمان بیگانه، آلبر کامو خود را روبروی مرگ قرار می‌دهد و سعی می‌کند مشکل مرگ را برای خودش و برای خوانندگانش حل کند. «در جامعه‌ی ما هر آدمی که سر خاکسپاری مادرش نگرید، خودش را در معرض این خطر در می‌آورد که محکوم به مرگ شود.» این جمله‌ی معروف آلبر کامو در مقدمه‌ی کتاب «بیگانه» است که در سال 1942 منتشر شده است. بیگانه (به فرانسوی: L'Étranger) داستان یک مرد درونگرا به نام «مورسو» را روایت می‌کند که مرتکب قتل می‌شود. مورسو، کارمند فرانسوی اهل الجزیره است که از دروغ گفتن خودداری می‌کند. در ابتدای داستان او از طریق تلگرام متوجه مرگ مادرش می‌شود. رفتار مورسو در مراسم خاکسپاری، خوردن قهوه و سیگار کشیدن او، بعدها به ضررش تمام شده و به علاوه هنگامی‌که به اتهام قتل تحت تعقیب است، علیه او استفاده می‌شود. مورسو انسانی‌ست که روند جامعه‌پذیری را آن‌گونه که باید طی نکرده، او به همه چیز به غیر از خوشی های حسی بی‌توجه است. به گفته‌ی خود کامو، مورسو نمی‌تواند یا نمی‌خواهد در بازی همگانی شرکت کند. جایی که گریستن بر سر خاک مادر تبدیل به هنجار شده، مورسو صادقانه هیچ واکنشی نشان نمی‌دهد، چون مرگ برای او اصلی و پذیرفته شده است. دانلود رمان بیگانه با حجم 728 کیلوبایت
  24. 1 امتیاز
    آسمون رفاقت یه مدته سیا شده یه اتفاقی افتاده یه چیزی کم بها شده قشنگ تو چشم بضیا رنگ خیانت میبینم چون میدونم خدافظی سلام خیلی یا شده نماز بارون نخون فایده ای نمیکنه مسلمونی تو این کویر فقط یه ادعا شده ستم حلال و دروغ واجب تو خیلی کارا واسه همینکه خدا از دلامون جدا شده اینجا واسه حروم خورا بهشتی آسمونیه اما خوبی کودکی ِ , که توی چاه رها شده همه میدونن یه روزی باید از این دنیا برن پس چرا بی وفایی عادت این روزا شده؟ نفس نفس نفس زدن تو جاده ی زندگی با کوله باری از غم , این سرنوشت ِ ما شده؟ فریادمو برم بگم به خدای مهربونم نه دیوایی که قلبشون به ریا مبتلا شده . سروده ابوالقاسم کریمی(فرزند زمین)
  25. 1 امتیاز
    Mountain Story "A son and his father were walking on the mountains. Suddenly, his son falls, hurts himself and screams: "AAAhhhhhhhhhhh!!!" To his surprise, he hears the voice repeating, somewhere in the mountain: "AAAhhhhhhhhhhh!!!" Curious, he yells: "Who are you?" He receives the answer: "Who are you?" And then he screams to the mountain: "I admire you!" The voice answers: "I admire you!" Angered at the response, he screams: "Coward!" He receives the answer: "Coward!" He looks to his father and asks: "What's going on?" The father smiles and says: "My son, pay attention." Again the man screams: "You are a champion!" The voice answers: "You are a champion!" The boy is surprised, but does not understand. Then the father explains: "People call this ECHO, but really this is LIFE. It gives you back everything you say or do. Our life is simply a reflection of our actions. If you want more love in the world, create more love in your heart. If you want more competence in your team, improve your competence. This relationship applies to everything, in all aspects of life; Life will give you back everything you have given to it." YOUR LIFE IS NOT A COINCIDENCE. IT'S A REFLECTION OF YOU!" -- Unknown Author داستان كوهستان پسري همراه با پدرش در كوهستان پياده روي مي كردند كه ناگهان پسر به زمين مي خورد و آسيب مي بيند و نا خود آگاه فرياد مي زند: "آآآه ه ه ه ه" با تعجب صداي تكرار را از جايي در كوهستان مي شنود. "آآآه ه ه ه ه" با كنجكاوي، فرياد مي زند:"تو كي هستي؟" صدا پاسخ می دهد:"تو كي هستي" سپس با صداي بلند در كوهستان فرياد مي زند:" ستايشت مي كنم" صدا پاسخ مي دهد:" ستايشت مي كنم" به خاطر پاسخ عصباني مي شود و فرياد مي زند:"ترسو" جواب را دريافت مي كند:"ترسو" به پدرش نگاه مي كند و مي پرسد:" چه اتفاقي افتاده؟ " پدر خنديد و گفت:" پسرم، گوش بده" اين بار پدر فرياد مي زند: " تو قهرماني" صدا پاسخ مي دهد : " تو قهرماني" پسر شگفت زده مي شود، اما متوجه موضوع نمي شود سپس پدر توضيح مي دهد: " مردم به اين پژواك مي گويند، اما اين همان زندگيست" زندگي همان چيزي را كه انجام مي دهي يا مي گويي به تو بر مي گرداند زندگي ما حقيقا بازتابي از اعمال ماست اگر در دنيا عشق بيشتري مي خواهي، عشق بيشتري را در قلبت بيافرين اگربدنبال قابليت بيشتري در گروهت هستي. قابليتت را بهبود ببخش اين رابطه شامل همه چيز و همه ی جنبه هاي زندگي مي شود زندگي هر چيزي را كه به آن داده اي به تو خواهد داد زندگي تو يك اتفاق نيست، انعكاسي از وجود توست نويسنده: نامشخص
  26. 1 امتیاز
    روباهی از شتری پرسید: «عمق این رودخانه چه اندازه است؟» شتر جواب داد: «تا زانو» ولی وقتی روباه در رودخانه پرید، آب از سرش هم گذشت و همین طور که دست و پا می‌زد به شتر گفت: «تو که گفتی تا زانو!» شتر جواب داد: «بله،تا زانوی من،نه زانوی تو» هنگامی که از کسی مشورت می‌گیریم، باید شرایط طرف مقابل و خودمان را هم در نظر بگیریم. لزوما هر تجربه‌ای که دیگران دارند برای ما مناسب نیست...
  27. 1 امتیاز
    ۱. ۱۲۳۴۵۶ (بدترین پسورد جهان) ۲. password (بدون تغییر) ۳. ۱۲۳۴۵۶۷۸۹ ۴. ۱۲۳۴۵۶۷۸ ۵. ۱۲۳۴۵ ۶. ۱۱۱۱۱۱ (جدید) ۷. ۱۲۳۴۵۶۷ ۸. sunshine (جدید) ۹. qwerty ۱۰. iloveyou ۱۱. princess (جدید) ۱۲. admin ۱۳. welcome ۱۴. ۶۶۶۶۶۶ (جدید) ۱۵. abc123 ۱۶. football ۱۷. ۱۲۳۱۲۳ ۱۸. monkey ۱۹. ۶۵۴۳۲۱ (جدید) ۲۰. !@#$%^&* (جدید) ۲۱. charlie (جدید) ۲۲. aa123456 (جدید) ۲۳. donald (جدید) ۲۴. password1 (جدید) ۲۵. qwerty123 (جدید) SplashData برای داشتن یک پسورد قوی توصیه می‌کند که: برای کلمات عبور خود از حداقل ۱۲ کاراکتر با ترکیبی از اعداد و حروف انتخاب کنید. برای هر لاگین در هر شبکه اجتماعی یا وب سایت از یک رمز عبور مجزا استفاده کنید، به این ترتیب، اگر یک هکر دسترسی به یکی از گذرواژه های شما داشته باشد، نمی تواند از آن برای دسترسی به سایت های دیگر استفاده کند. از هویت خود در فضای مجازی مراقبت کنید. با استفاده از یک مدیر رمز عبور برای سازماندهی گذرواژه ها، رمزهای عبور تصادفی امن ایجاد کنید و به طور خودکار وارد وب سایت شوید.
  28. 1 امتیاز
    روزي ملانصرالدين خطايي مرتکب ميشود و او را نزد حاکم مي برند تا مجازات را تعيين کند . حاکم برايش حکم مرگ صادر مي کند اما مقداري رافت به خرج مي دهد و به وي مي گويد: اگر بتواني ظرف سه سال به خرت سواد خواندن و نوشتن بياموزاني از مجازاتت درمي گذرم . ملانصرالدين نيز قبول مي کند و ماموران حاکم رهايش مي کنند . عده اي به ملا مي گويند: مرد حسابي آخر تو چگونه مي تواني به يک الاغ خواندن و نوشتن ياد بدهي ؟ ملانصرالدين گفت: انشاءالله در اين سه سال يا حاکم مي ميرد يا خرم... هميشه اميدوار باشيد بلكه چيزي به نفع شما تغيير كند
  29. 1 امتیاز
  30. 1 امتیاز
  31. 1 امتیاز
    روانشناسان اغلب درمورد ویژگی‌های شخصیتی صحبت می‌کنند ولی ویژگی‌های شخصیتی دقیقاً چه هستند؟ متخصصین سلامت روان این واژه را چطور تعریف می‌کنند؟ این شخصیت ماست که باعث می‌شود افرادی خاص باشیم ولی بر سر تعداد این ویژگی‌های شخصیتی اختلاف نظر وجود دارد. بعضی متخصصین تیپ‌های شخصیتی را به ویژگی‌های مشخصی تفکیک می‌کنند درحالی‌که سایرین نگاه گسترده‌تری به آن دارند. می‌خواهیم نگاه دقیق‌تری به تعریف این ویژگی‌های شخصیتی، انواع آن و تأثیرات متفاوت آن‌ها بر رشد شخصیت داشته باشیم. تعریف ویژگی‌های شخصیتی ویژگی‌های شخصیتی مشخصه‌های متفاوتی هستند که شخصیت فرد را می‌سازند. در کتاب شخصیت: تئوری و تحقیق، رابرتس، وود و کاسپی ویژگی‌های شخصیتی را به‌عنوان «الگوهای نسبتاً پایدار افکار، احساسات و رفتارهای افراد است که آن‌ها را از هم متمایز می‌کند». تئوری ویژگی‌های شخصیتی عنوان می‌کند که شخصیت‌های ما از تعداد گسترده‌ای از ویژگی‌های شخصیتی تشکیل شده است. به‌عنوان مثال برون‌گرایی یک بعد شخصیتی است که ارتباط فرد با جهان بیرون را توصیف می‌کند. مثلاً بعضی افراد برون‌گرا و اجتماعی هستند، درحالی‌که بعضی دیگر درون‌گرا و کم‌حرف‌اند. در گذشته تصور می‌شد که ویژگی‌های شخصیتی طی طول زندگی فرد به‌سختی تغییر می‌کنند. اما برخی تحقیقات جدید نشان داده است که ویژگی‌های شخصیتی کمی منحصربه‌فردتر از چیزی است که در گذشته تصور می‌شود و به‌مرور زمان ممکن است تغییراتی در آن اتفاق بیفتد. تغییر ویژگی‌های شخصیتی چطور اتفاق می‌افتد؟ درمورد ویژگی‌های اصلی و غالب در افراد، تغییر کمی دشوار است و اگر هم اتفاق بیفتد بسیار خفیف خواهد بود. مثلاً فردی که به‌شدت برون‌گراست ممکن است به‌مرور زمان کمی کم‌حرف‌تر شود. این به آن معنا نیست که به فردی برون‌گرا تبدیل خواهد شد. بلکه به این معنی است که تغییر خفیفی در او اتفاق افتاده و برون‌گرایی فرد کمی تعدیل شده است. این فرد همچنان اجتماعی و گروه‌دوست خواهد بود ولی ممکن است احساس کند که گاهی‌اوقات از تنهایی و مکان‌های خلوت هم لذت می‌برد. ازطرف‌دیگر، فرد برون‌گرا ممکن است با بالا رفتن سن احساس کند کمی برون‌گرا‌تر شده است. این به آن معنا نیست که فرد یک‌دفعه میل به مرکز توجه بودن پیدا کرده یا می‌خواهد هر هفته به میهمانی برود. بااین‌حال، این فرد ممکن است احساس کند که کم‌کم از رویدادهای اجتماعی هم لذت می‌برد و در جوار دیگران کمتر احساس خستگی می‌کند. در هر دوی این مثال‌ها، هسته‌ی شخصیتی فرد به طور کامل تغییر نکرده است. درعوض، به مرور زمان تغییراتی اتفاق افتاده که اغلب نتیجه‌ی تجربه است. اصول ویژگی‌های شخصیتی رابرتس و همکارانش در کتاب خود اصولی را مطرح می‌کنند که درنتیجه مطالعات خود بر روی ویژگی‌های شخصیتی به دست آورده‌اند: اصل بلوغ: افراد با بالا رفتن سن‌شان دلپذیرتر، از نظر احساسی باثبات‌تر و از نظر اجتماعی برجسته‌تر می‌شوند. اصل رشد هویت: افراد با گذر زمان هویت محکم‌تری پیدا می‌کنند و بلوغ تعهدی قوی‌تر به هویت‌شان در آن‌ها ایجاد می‌کند. طی دوران جوانی افراد معمولاً مشغول اکتشاف نقش‌ها و هویت‌های مختلف هستند. با بالا رفتن سن، وفاداری بیشتری نسبت به هویتی که طی سال‌ها داشته‌اند پیدا می‌کنند. اصل انعطاف‌پذیری: بااین‌که ویژگی‌های شخصیتی معمولاً ثابت هستند، ولی غیرقابل‌تغییر نیستند و ممکن است طی مراحل زندگی تحت‌تأثیر محیط قرار گیرند. اصل تداوم نقش: این تداوم نقش است که به تداوم ویژگی‌های شخصیتی منجر می‌شود تا تداوم محیط. انواع ویژگی‌های شخصیتی اگر کسی از شما بخواهد که لیستی از ویژگی‌های شخصی‌تان تهیه کنید چه می‌گویید؟ ممکن است فهرستی از ویژگی‌ها پشت هم ردیف کنید: مهربان، خشن، مؤدب، خجالتی، اجتماعی، یا جاه‌طلب. اگر قرار باشد فهرستی از هر ویژگی شخصیتی تهیه کنید احتمالاً صدها یا هزارها واژه برای توصیف هر جنبه از شخصیت وجود دارد. گوردون آلپورت، روانشناس، فهرستی از ویژگی‌های شخصیتی تهیه کرده که بیشتر از ۴۰۰۰ عنوان است. تعداد ویژگی‌های شخصیتی از دیرباز موضوعی بحث‌برانگیز در تاریخچه‌ی روانشناسی بوده است، ولی امروزه بسیاری از روانشناسان بر مدل پنج‌تایی تیپ‌های شخصیتی تکیه می‌کنند. براساس این مدل، شخصیت متشکل از پنج بعد کلی و گسترده است که افراد ممکن است در هریک از این ابعاد ضعیف، قوی یا متوسط باشند. این پنج ویژگی‌ شخصیتی عبارتند از: برون‌گرایی وظیفه شناسی دلپذیری روراستی روان‌رنجوری اکثر ویژگی‌هایی که شما برای توصیف شخصیت خودتان استفاده می‌کنید در یکی از این دسته‌بندی‌ها جای می‌گیرد. ویژگی‌های شخصیتی‌ای مثل خجالتی بودن، اجتماعی بودن، صمیمی بودن همه زیرمجموعه‌ی برون‌گرایی است درحالی‌که ویژگی‌های مهربان بودن، باملاحظه بودن، منظم یا جاه‌طلب بودن می‌تواند در دسته‌بندی وظیفه‌شناسی جای گیرد. نکته‌ی مهمی که باید به خاطر داشته باشید این است که هرکدام از این پنج ویژگی نشانگر یک زنجیره است. بعضی افراد در یک ویژگی ضعیف و در دیگری قوی‌تر هستند. بعضی‌ها هم ممکن است در تمام این ویژگی‌ها حد وسط باشند. ویژگی‌های شخصیتی ارثی هستند یا اکتسابی؟ کدام مهم‌تر است، ذات یا پرورش؟ DNA شما تا چه اندازه روی شخصیت‌تان تأثیر دارد؟ محققان دهه‌ها بر روی خانواده‌ها، دوقلوها، فرزندان تصدیق‌شده و خانواده‌هاشان مطالعه کرده‌اند تا درک بهتری نسبت به میزان ارثی یا محیطی بودن ویژگی‌های شخصیتی به دست آورند. یافته‌های این تحقیقات نشان می‌دهد که هر دوی این عوامل در شخصیت افراد نقش دارد، هرچند مطالعات گسترده‌ی بسیاری بر روی دوقلوها نشان می‌دهد که عامل ژنتیک بسیار قوی است. یک تحقیق بسیار شناخته‌شده در ناحیه‌ای معروف به مینسوتا بر روی ۳۵۰ دوقلو بین سال‌های ۱۹۷۹ تا ۱۹۹۹ انجام گرفت. شرکت‌کننده‌های این تحقیق شامل دوقلوهای همسان و غیرهمسانی بود که کنار هم یا دور از هم زندگی کرده بودند. نتایج این مطالعه نشان داد که شخصیت‌های دوقلوهای همسان چه کنار هم زندگی کرده باشند و چه دور از هم بسیار شبیه به هم بوده و این یعنی جنبه‌های گسترده‌ای از شخصیت تحت‌تأثیر ژنتیک است. البته این به آن معنی نیست که محیط نقشی در شکل‌گیری شخصیت بازی نمی‌کند. همین تحقیق نشان می‌دهد که دوقلوهای همسان درمورد یک ویژگی‌ شخصیتی تا ۵۰ درصد شبیه به هم هستند درحالی‌که این آمار برای دوقلوهای غیرهمسان فقط ۲۰ درصد بود. ویژگی‌های شخصیتی بسیار پیچیده‌اند و تحقیقات نشان می‌دهد که ویژگی‌های شخصیتی ما هم تحت‌تأثیر عوامل ارثی است و هم عوامل محیطی. این دو عامل به طرق مختلف موجب شکل‌گیری شخصیت ما می‌شوند. منبع: مردمان منبع مقاله : verywellmind.com مترجم : زینب آرمند
  32. 1 امتیاز
    ۱. دو نفر می‌توانند یک موقعیت کاملاً یکسان را کاملاً متفاوت ببینند. من همیشه به این اعتقاد داشته‌ام و الان بعد از اینکه دوستانم به‌ من گفتند چطور از دیدن قدرت بی‌نظیر و خوش‌بینی‌ام شوکه شده‌اند بیشتر به این جمله اعتقاد پیدا کرده‌ام. چون هیچوقت به‌اندازه‌ی آن موقع احساس شکننده بودن، ناامیدی، عدم امنیت و ترس نکرده بودم. ۲. ما همیشه به زندگی آنطور که خودمان هستیم نگاه می‌کنیم، نه آنطور که واقعاً هست. درمورد آدم‌ها هیچ واقعیت عینی‌ای وجود ندارد. واقعیات واقعیات هستند ولی دیدگاه و نقطه‌ی قوت ما بر توانایی‌مان برای پردازش این واقعیات اثر می‌گذارد. ما از توی فیلترهای شخصی خودمان به زندگی نگاه می‌کنیم، با عینگ تجربیات گذشته‌مان، اعتقاداتمان و الگوهایمان. ما به همه‌چیز و همه‌کس از لنز شخصیِ خاص خودمان نگاه می‌کنیم که از همان کودکی ساخته شده است. همان‌طور که مارسل پروست نوشته، گاهی‌اوقات سفر اکتشافیِ واقعی دیدنِ مناظر جدید نیست، بلکه داشتن چشمانی تازه است. اگر به اندازه‌ی کافی شهامت داشته باشیم که عینکی که تا آن روز به چشممان بود را برداریم، چیزی پیدا خواهیم کرد که ارزش نگاه کردن دارد ولی قبلاً آن را نمی‌دیدیم. این درمورد نظرات و نصیحت‌ها هم صدق می‌کند. به یکی از دوراهی‌های کنونی زندگیتان فکر کنید. چه چیزهایی را در این مورد در نظر نگرفته‌اید؟ به چه چیزهایی بیش از اندازه توجه دارید چون همچنان به آن موقعیت با عینک سابقتان نگاه می‌کنید؟ ۳. آدم‌ها تغییر می‌کنند. من گاهی آرزو می‌کنم که کاش ما هیچوقت تغییر نمی‌کردیم، ولی می‌دانم که همه‌ی ما خلق شده ایم که رشد کنیم. اجازه‌ی این کار را داریم. من دارم یاد می‌گیرم که به خودم اجازه‌ی تغییر و رشد بدهم. شما هم این اجازه را به خودتان بدهید. به دیگران هم همینطور. همه‌ی ما شایسته‌ی آن هستیم. ۴. آدم‌ها برای یک روز، یک هفته، یک ماه، یک فصل یا شاید یک سال یا بیشتر به زندگی‌مان می‌آیند تا درسی به ما بدهند. همیشه از آنها تشکر کنید. حتی اگر به شما آسیب زدند. بعضی از درس‌ها دردناک‌اند. درواقع، طی این ماه‌های سخت همیشه جمله‌ی مربی ورزشم در گوشم بود، «اگر تو را به چالش نکشد، تغییر نخواهی کرد.» این جمله هم برای تناسب‌اندام، هم برای روابط و هم برای کل زندگی صدق می‌کند. هر کسی را که می‌بینیم هدیه‌ای با خود برایمان آورده است. وظیفه‌ی ما این است که این هدیه را باز کنیم، حالا هر چه که باشد. ۵. می‌توانید برای محافظت از خودتان درها را ببندید، حتی می‌توانید خداحافظی کنید ولی هیچوقت برای کسی آرزوی بدی نکنید. این نکته برای خود من از همه سخت‌تر است. قلب من گاهی‌اوقات بی‌اندازه بزرگ و مهمان‌نواز می‌شود. برای اینکه از خودتان مراقبت کنید و از چیزهایی که برایتان ارزشمند است محافظت کنید، گاهی لازم است نسبت به چیزهایی که وارد قلبتان می‌شود گزینشی عمل کنید. اگر کسی شادی و خوشی را از شما می‌دزدد، او را از قلبتان بیرون بیندازید. این اصل اساسی امنیت و آرامش است. به آدم‌ها خوش‌بین باشید مگراینکه کاری کنند که بخواهید خلاف این فکر کنید. داوطلب بودن و قربانی بودن با هم خیلی فرق دارد. اولین باری که کسی آزارتان داد، ممکن است متوجه آن نشوید. من خودم همیشه خوبی‌های دیگران را می‌بینم. و وقتی آسیب دیدید، خرد خواهید شد چون هیچوقت انتظارش را نداشته‌اید. اگر همان فرد دوباره اذیتتان کند، دیگر به خودتان بستگی دارد که متوجه شوید یا نه. به خودتان بستگی دارد که مرزهای جدیدی با آن فرد برای محافظت از خودتان ایجاد کنید. می‌توانید با همه مهربان باشید ولی همه را به خودتان نزدیک نکنید. ۶. ممکن است بخواهید بیشتر از کاری که دیگران برای شما می‌کنند برایشان کار انجام دهید. خودتان را تغییر ندهید. کار خودتان را انجام دهید. آدم‌ها ممکن است غافلگیرمان کنند. گاهی‌اوقات واقعاً ناامیدمان می‌کنند. اگر بخواهید آمار آن را یادداشت کنید اغلب ناامید خواهید شد. هیچ‌وقت به امید اینکه کسی برایتان کاری انجام دهد برای کسی کاری انجام ندهید. باید تصمیم بگیرید که می‌خواهید چه‌جور آدمی باشید. اگر می‌خواهید ۳۰۰ درصد بیشتر برای دیگران کاری انجام دهید، انجام دهید، ولی انتظار نداشته باشید که آنها هم کاری برای شما انجام دهند. اگر برای کسی کاری انجام می‌دهید فقط چون او قبلاً کاری برایتان انجام داده بوده یا می‌خواهید کاری برایتان انجام دهد، درواقع دارید بیزنس می‌کنید نه مهربانی. خودتان باشید، بدون اینکه حساب کتاب کنید که در مقابل چه دریافت خواهید کرد. اینطوری زندگی کردن به‌مراتب شیرین‌تر است. ۷. اطرافیانتان را هوشمندانه انتخاب کنید. ما انرژی محدودی داریم. اطرافتان را با آدم‌هایی پر کنید که برای بالا بردن شما وقت و انرژی می‌گذارند، واقعاً به فکرتان هستند، تشویق‌تان می‌کنند، و دوست دارند موفقیتتان را ببینند. زمان ما در دنیا محدود و گرانبها است. روابط و دوستی‌هایتان را هوشمندانه انتخاب کنید. ۸. دو صد گفته چون نیم کردار نیست. ممکن است بهترین نیت را داشته باشیم ولی زندگی با رفتارها و اعمال ما سنجیده می‌شود. اگر نیت خوبی داشته باشید ولی عمل‌تان خوب نباشد، هیچکس نمی‌تواند داخل ذهنتان را بخواند. چیزی که به حساب می‌آید رفتار و عمل ماست نه فکرمان. من خودم همیشه تلاشم این بوده که خوبی‌های دیگران را ببینم، ولی وقتی در موقعیت سختی گرفتار هستید، چیزی که به آن نیاز دارید کسی است که کمک‌تان کند نفس بکشید و از آن فضا بیرون بیایید، نه کسی که فقط به فکرتان باشد ولی خودش را نشان نمی‌دهد تا دستتان را بگیرد. ۹. آدم‌ها همیشه درگیر مشکلاتی هستند که ما آنها را نمی‌بینیم و هیچ‌چیز از آن نمی‌دانیم. به یاد داشتن این نکته کمک‌مان می‌کند صبورتر و مهربان‌تر شویم و کمتر دیگران را قضاوت کنیم. زندگی سخت است و بعضی روزها ممکن است در بهترین حالت خودمان نباشیم. قرار هم نبوده که اینطور باشد. هیچ‌کس نمی‌تواند اینطور باشد. ما انسانیم و باید سعی کنیم اتفاقاتی که برای دیگران می‌افتد را درک کنیم. ۱۰. از غصه‌ی ماجرا کم کنید. ما انرژی محدودی داریم، مخصوصاً در سختی‌ها. بهتر است انرژی‌مان را برای اهداف، علایق، خوبی‌های بیشتر نگه داریم. نباید در هر داستان غم‌انگیزی که به آن دعوت می‌شویم شرکت کنیم. دعوت را رد کنید و به راهتان ادامه دهید. اگر فکر می‌کنید در بخش غم‌انگیز داستان گیر افتاده‌اید، یک قدم به عقب بردارید و دور شوید. خودتان را روی نیازها، علایق و اهدافتان متمرکز کنید. درام برای همه خوب نیست. ۱۱. اشکالی ندارد که به‌آرامی از کنار آدم‌ها رد شوید. در بعضی از فصل ها درخت‌ها جوانه می‌زنند و در بعضی از فصل‌ها کاملاً بی‌برگ‌اند. بگذارید طبیعت کار خودش را بکند. ما نمی‌توانیم گلی را مجبور به شکوفا شدن کنیم. انرژی واقعی است. اگر دل‌تان می‌گوید کسی مناسب شما نیست، خوب به ندای درون‌تان گوش کنید. ۱۲. قرار نیست همه‌‌ی آدم‌ها شما یا انتخاب‌هایتان را دوست داشته باشند. کار شما این است که خودتان و انتخاب‌هایتان را دوست داشته باشید. طرفدارانتان پیدایتان خواهند کرد. اگر مطابق با ارزش‌های خودتان زندگی کنید و انتخاب‌هایتان هم در راستای همین ارزش‌ها باشد، آدم‌های مناسب به سمت‌تان خواهند آمد و به‌تدریج مطمئن خواهید شد که دور و برتان را آدم‌هایی پر کرده‌اند که بیشتر با شما جور هستند. کار خودتان را بکنید. این مسئله طی سال‌ها به من ثابت شده. و وقتی به دوستی‌ها و روابط نزدیکم نگاه می‌کنم، شاهدی برای این قضیه است. ۱۳. روابط و دوستی‌ها موفق نمی‌شوند مگراینکه خودمان تلاش کنیم. تصور نکنید چون کسی سال‌ها در زندگی شما بوده است، قرار است همیشه در زندگی‌تان بماند. این روابط بسیار ارزشمند هستند و نیاز به توجه، مراقبت و عشق دارند. اگر می‌خواهید کسی در زندگی‌تان باشد، باید این را به او نشان دهید. با او وقت بگذرانید، احوالش را جویا شوید، به روش خاص خودتان برای کمک به او تلاش کنید، با او گریه کنید، با او جشن بگیرید، و حتماً همراهش سوار اتوبوس شوید. منبع مردمان منبع مقاله : tinybuddha.com مترجم : زینب آرمند
  33. 1 امتیاز
  34. 1 امتیاز
  35. 1 امتیاز
  36. 1 امتیاز
  37. 1 امتیاز
    برای بار صدم اهنگ رو پلی می کنم. بدبخت هدفونم الان دقیقا ی چهل دقیقه هست دارم اهنگ گوش می دم صداشم در نیومده. همون موقع بود که یهو خاموش شد ... دیوونه شدم و داد زدم : اههههههههه...لعنت به جد و آبادت گوسِفَند... انگار نه انگار داشتم همین الان براش دل می سوزوندم.دنبال شارژرم می گردم ولی پیداش نمی کنم.داد می زنم:ممممممممامممان؟؟ مامان_ ای یامان، لوس.زهرم ترکید ! چته؟ الان من باید جواب سوالشو بدم یا قربون این همه محبت زیادی برم؟ _ می گم چته ؟بگو دیگه کار دارم... _ اها ! ها! عههه...یادم رفت! _الان که اومدم بالا قشنگ با دمپایی کبودت کردم یادت میاد. _ اها یادم اومد..شارژرم رو ندیدی؟ _من از کجا بدونم. نه ندیدم.. بابا _ من دیدمش. _ اِ..کو؟ بابا خیلی جدی جواب می ده :داشت دنبالت می گشت گفت سرونازو ندیدی؟؟ _ بااااابااا... جدی میگم. بابا_ یوهاهاها ..نه ندیدم. _ ممنونم. عاشق بابامم غیر از پدر بودن یه دوست خوبم برای منه. مامانم هم که قربونش برم گوله ی محبت و مهربونیه . اِوا..من خودمو معرفی کردم؟ اِهم ...هممم....اِهم...به نام خدا ، سروناز نوروزی هستم ، فرزند منوچهر نوروزی و خورشید فروزان فر، تقریبا ی 11 سالی هست با خانوادم توی نروژ زندگی می کنم و 19 سال دارم . داشته ی 2 خواهر و برادر به نام های نازنین و پرهام. نازنین 20 ساله و نادر22 ساله هر دو شیطون مثل من . خب داشتم می گفتم ... صدای اهنگ اروم پارادایس نمی زاره به حرفم ادامه بدم، یادم باشه بعدا این اهنگرو عوض کنم.:الو؟ _ او سلام ، اهم ،....با خانم میمون درختی کار داشتم هستند؟ _خودم هستم بفرمایید.. فکر کنم شما خانم خر مشهدی هستید دیگه بله؟ اذر _ بله خواستم بگم...خیلی میمونی سروناز ی وقت ی زنگ نزنی ها!! _ سلام خریییی!!بهت زنگ زدم ولی مثل همیشه ، مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد. _ عههه خو چیکا کنم ...... دستشویی بودم. _ اذر، اذر ، اذر ؟دوباره تو اومدی ماستمالی کنی ؟ اینم جواب بود دادی؟ ادم می خواد ماستمالی کنه درست می کنه دیگه.اخه دختر خوب تو اندازه ی ی اقیانوس هم دستشویی داشتی تا الان تموم می شد دیگه... _ عههه وا . بازم به من گیر دادی؟؟؟ خب چیکا کنم ؟ گوشیم خرابه باید یه گوشی دیگه بخرم. _ خیله خب ، خیله خب ... ماستمالی بسه . حالا بگو چی شد؟ ( اینم اذره ! یکی از فابریک ترین و صمیمی ترین دوستامه جالب اینه که اون هم ایرانیه فقط چند سال قبل از ما، باهاش تو مدرسه اشنا شدم ، 2 تا از خل ترینای مدرسه بودیم . عشق رنگ صورتی و چیزای دخترونه ، میشه گفت برعکس منه . من دختر هستم با روحیه ی پسرونه ولی....ولی....ولی! اگه جاش باشه می تونم ی دختر با روحیه ی کاملا دخترونه باشم . خب داشتم می گفتم(اذر رنگین )ی خودکار صورتی داره از دبیرستان باهاشه و هنوز جوهرش تموم نشده (همیشه همراهشه ) قاب گوشی تا دلت بخواد همه هم صورتی یا کرمی یا سفید . رنگ اتاقش سفیدو کرمی و پر از عروسک و بالشت.کلا دوسش دارم.) اذر _ تینا سیبیلو داره ازدواج می کنه! جیغغغغغ میکشم : با کدوم بدبختی؟؟ (تینا ی بچه بود که ما از دبیرستان می شناختیمش. بچه در اوج طفولیت اندازه ی ی مرد بالق مو داشت. و باید بگم ی بچه ی کاملا از خود راضضضییی . تینا هم ایرانی بود. اون اوایل خیلی توی کلاسامون ایرانی داشتیم .) اذر داد زد _ نمی دونم، ولی داره ازدواج می کنه شرط می بندم اونم مثل خودشه. _ اخی ! بدبخت حتما خیلی کار داره.. اخه تقولیت کردن اون همه مو خیلی زمان می بره. با ی عالمه موضوع اصلی رو اذر پیش می کشه: از 3 تا دانشگاه باهام تماس گرفتن... _ بهترینش ؟؟ _ بهترینش اولh داشت ها....اها emily carr. اخه این کجاش h داشت؟می خواستم از اذر بپرسم ولی بیخیال شدم.(من عاشقانه خوانندگی رو دوست دارم.با اذر تصمیم گرفتیم باهم داشگاه هنر رشته ی موسیقی رو انتخاب کنیم و باهم توی مصاحبه ی چند تا دانشگاه شرکت کردیم . بالاخره با کلی مسخره بازی از اذر خداحافظی کردیم و تلفنو قطع کردیم.راستی من برای چی داد می زدم سر مامام؟؟ اهان یادم اومد. _مممامممان؟ ********** بالاخره شارژرم و پیدا کردم و هدفونم شارژ شد. رممو از توی هدفونم درمیارم و هم زمان دارم از زوق زیادی می میرم.اونروز با اذر قرار گذاشته بودیم که 5 شنبه بریم دانشگاه چون ترم جدید داشت شروع می شد و امروز 3 شنبه است!!!!نگاهی به ساعت می اندازم . چطوری انقدر زود گذشت؟؟ ساعت 8:30 بود و من باید فردا با اذر می رفتم دنبال کار های دانشگاه . بیخیال هدفون می شم و می رم پایین . مامانم داره ظرف می شوره . چشمم به بابام میفته که داره سبزی پاک میکنه.می رم جلو و ی ماچ ابدار از گونش می زنم. بابام متوجهم می شه و سرشو بر می گردونه . تازه متوجه موقعیت می شه و لپ خیسشو پاک می کنه. ادامه ی مطن بعدا😋😋امیدوارم تا اینجا خوب باشه ولی چون هنوز اولای رمانه ممکنه زیاد براتون اولش جذاب نباشه.✨✨
  38. 1 امتیاز
    مهریه مهریه مالی است که در زمان عقد نکاح ، مرد متعهد به پرداخت آن به زوجه میشود. این مهریه می‌تواند به صورت نقدی (وجه رایج کشور)، سکه و طلا و دیگر اموال منقول یا غیر منقول (ملک ، خانه یا آپارتمان) تعیین شود. در واقع مهریه حقی میباشد که در عقدنامه برای زوجه در نظر گرفته می شود. دختران باید بدانند که مهریه حقی عندالمطالبه میباشد و در هر زمانی این حق را دارند که نسبت به مطالبه آن از همسر خود اقدام نمایند و همچنین موضوع طلاق هیچ تفاوتی در ماهیت حق مهریه زنان ایجاد نمی‌کند. لازم به ذکر است ؛ زوجه می‌تواند با مراجعه به دفتر ثبت اسناد رسمی که سند عقد در آن ثبت شده است؛ مهریه را از زوج درخواست نماید و مراجعه به دادگاه الزامی نمی‌باشد. (مهریه با تسلیم داخواست به دادگاه عمومی قابل مطالبه است.) در برخی از موارد؛ زوجین اقدام به تبدیل مهریه عندالمطالبه به مهریه عند الاستطاعه می‌نمایند که در این صورت؛ اگر زن تقاضای مهریه نماید، این تکلیف برعهده او می‌باشد که اثبات کند مرد از دارایی و اموال کافی جهت پرداخت مهریه برخوردار است، و برعکس مهریه عندالمطالبه؛ در اینجا احتیاجی نمی‌باشد که مرد برای دادگاه دلیل بیاورد که توانایی و وسع مالی جهت پرداخت مهریه را دارا نمی‌باشد. در این نوع مهریه این امتیاز برای مرد در نظر گرفته شده تا زن نتواند تحت هر شرایطی و هر زمانی که اراده کند با توسل به مهریه او را تحت فشار قرار دهد. بنابراین ؛ دختران بایستی نسبت به نوع مهریه ای که مقرر می‌نمایند ، شناخت کافی داشته باشند تا بتوانند از مهریه به عنوان اهرمی حقوقی در جهت منفعت خویش بهره مند شوند. طبق قوانین جدید حمایت از خانواده؛ مرد به دلیل مهریه بیش از ۱۱۰ سکه بازداشت نمی‌شود و مرد می‌تواند با تسلیم دادخواست اعسار به دادگاه ، تقاضای تقسیط مهریه را نماید. نکته حقوقی دیگری که دختران باید در خصوص تعیین مهریه در نظر داشته باشند این است که؛ در عقدنامه می‌توان در خصوص چگونگی و میزان پرداخت مهریه از جانب مرد نیز مفادی را درج کرد. شیربها اصطلاحا؛ قانون در خصوص شیربها ساکت می‌باشد و ماده قانونی مشخصی در خصوص شیربها تعیین نشده است. به طور کلی شیربها مسئله ای عرفی می‌باشد و در مناطق مختلف کشور ، تعیین شیربها به نحو متفاوت صورت می پذیرد. برخی از خانواده ها شیربها را به صورت نقدی مقرر می‌کنند و برخی دیگر ترجیح می‌دهند که ؛ داماد با خرید چند قلم از کالاهای اساسی به عنوان شیربها ، کمک حال خانواده عروس شود. برای تحلیل و بررسی شیربها از منظر حقوقی؛ لزوما بایستی به عمومات، نیت طرفین و عرف رایج مراجعه کرد. به طور کلی قانون با توجه به تشخیص اهداف طرفین در تعیین و پرداخت شیربها ، اقدام به داوری می‌نماید و تشخیص می‌دهد ؛ شیربهای پرداختی قابل برگشت است یا که نه! پرداختی که مرد در زمان عقد به عنوان شیربها انجام می دهد ، سوا از مقوله مهریه است. نفقه نفقه حقی است که قانون برای زن تعیین کرده و مرد موظف به پرداخت آن می‌باشد. در صورت عدم پرداخت نفقه از جانب مرد؛ زوجه می‌تواند با طرح دعوی ترک انفاق از سوی زوج ، نسبت به مطالبه حقوق خود اقدام نماید. دادگاه با توجه به شرایط زندگی زوجه ، مقتضیات روز، عرف و شرایط اقتصادی، مبلغ نفقه را تعیین می‌کند. عدم تمکین زوجه از زوج سبب از بین رفتن حق و حقوق زوجه در خصوص نفقه می‌شود که بایستی دختران به این نکته حقوقی در خصوص نفقه توجه لازم را داشته باشند. نفقه از جمله جرایم کیفری است که قابلیت طرح دعوی چندباره را دارا می‌باشد و قانون بستر طرح دعوی در مورد نفقه پرداخت نشده گذشته را نیز برای زوجه فراهم نموده است. در صورت شاغل بودن زوجه و برخورداری از توانایی مالی نیز ، نفقه بر عهده مرد می‌باشد. اجرت المثل اجرت المثل از دو کلمه ی اجرت و مثل تشکیل شده است و به معنای این ‌که اجرت یک عمل در مقایسه با نمونه‌های مشابه به چه میزان است ، تعریف شده است. در خصوص اجرت المثل عقد نکاح نیز اینچنین بیان شده است که ؛ زنان کارهای مختلفی در زندگی زناشویی انجام می‌دهند که می توان به پخت و پز ، نگهداری فرزندان ، نظافت منزل ، تربیت فرزندان و… اشاره کرد که طبق قانون ؛ در ازای این کارها زوجه مستحق دریافت اجرت و حق الزحمه می‌باشد که در صورت مطالبه زوجه، مرد بایستی آن را پرداخت نماید. لازم به ذکر است؛ که بعضا قضات با این استدلال که طبق عرف موجود در کشور، انجام کارهای خانه توسط زنان به صورت تبرعی انجام می‌شود، حکم به پرداخت اجرت المثل نمی‌دهند. اجرت المثل نیز یکی از نکات حقوقی است که دختران باید قبل از ازدواج از شرایط آن مطلع شوند. جهیزیه قانون مدنی در خصوص جهیزیه مسکوت است و سازوکار حقوقی مشخصی برای آن تعریف نکرده است. در مناطق مختلف کشورمان آداب و رسوم مختلفی در خصوص جهیزیه مطرح می‌باشد؛ در برخی از مناطق کشور مهریه به عهده دختران می‌باشد و به تناسب عرف و توان مالی خانواده ها، مهریه تهیه و تامین می‌شود. در برخی مناطق دیگر کشور؛ تامین مهریه وظیفه مرد تلقی می‌شود. دادگاه در مقام حل اختلاف و رسیدگی به موضوع جهیزیه بر اساس عرف، عادت و اوضاع و احوال از حیث احراز تعلق عرفی وسایل به مرد یا زن تصمیم گیری می‌کند. در هر زمانی زوجه از این حق برخوردار است که نسبت به انتقال جهیزیه به منزل پدری و خروج از منزل مشترک اقدام نماید و اساسا؛ تامین جهیزیه و وسایل مورد نیاز برای زندگی مشترک در زمره وظایف مرد قرار می‌گیرد. منبع: داتا
  39. 1 امتیاز
    محمد ابوریحان بیرونی دانشمند قرن پنجم قمری کاری کرد کارستان که نظر غربی ها را به مطالعه تمدن اسلامی وا داشت چه در توجه به جغرافیا و کشف رمز و راز های سرزمین های این کره خاکی و چه در نجوم و توجه به اسمان بالای سرمان
  40. 1 امتیاز
    اولین صندلی داغو اجرا میکنیم با مدیر وبسایت @sajjad مدیر جون امیدوارم زیاد نسوزی شروع کنید دوستان
  41. 1 امتیاز
    می دانی که هنوز “دوستت دارم” عاشقانه ترین هدیه ای است که برای تو دارم !
  42. 1 امتیاز
    معنای دنیا را در کسی ببین که دنیا برایش بدون تو معنایی ندارد …
  43. 1 امتیاز
    غروب غم انگیزترین لحظه دنیا میشود وقتی تو رفته ای...
  44. 1 امتیاز
    ســــر زده بیــــــا …کمــــــﮯ آشفتــــگی بــــد نـیست …آن وقــــــت …تکــــــاندن ِ شانــــــه هاﮮ ِ پُـر غُـبــــــار و مُرتب کردن ِ موهــــــاﮮ ِ پریـشــــــانت ، بهانـــــــﮧ اﮮ مـﮯشود براﮮ ِ زندگـــــــﮯ
  45. 1 امتیاز
    وقتی دلت گرفته باشه، تمام آرامش یک ساحل را هم به تو بدهند باز هم دل تو بارانیست خیس تر از دریا خراب تر از امواج...
  46. 1 امتیاز
    روز‌هایی‌ هم هست که چشم می‌‌دوزی به چشمِ زندگی‌ ! و با همه ی حرمتش تحقیرش می‌‌ کنی‌ از آن روز‌هایی‌ که مجهول بودن هر چیزی...هر چیزی...حتی خودت....غنیمتی است... از آن روز‌هایی‌ که دلت می‌خواهد قید دنیا را با تک تک آدم‌هایش بزنی قید سایه‌ای را بزنی‌ که چنان یک نواخت در تو تکرار می‌‌شود... از آن روز‌هایی‌ که بی‌ هیچ آشفتگی‌، کفش‌هایت را پا میکنی‌، سر را در یقه‌ ی بارانی ات فرو میبری ، دست میدهی‌، به دست جیبهای همیشه رفیقت ، بی‌ خیال شمارش معکوسِ لحظه‌هایت می‌‌شوی، بی‌ خیال چشم‌های روز و شب نشناسی ، که حتی در خیال و رویا هم دوره ات می‌‌کنند. پر از تمّنایِ یک آرزو، پر از تمّنای یک روزِ خوب ، دوست داری گوشهایت پر شوند از یک صدای آشنا...! صدای کسی‌ که بی‌ دریغ دوستت داشت ، کسی‌ که بی‌ دریغ دوستش داشتی...
  47. 1 امتیاز
    همین چند روز پیش فکر می کردم می توانم عاشق کسی شبیه تو شوم، از همین چند روز پیش هیچ کس شبیه تو نیست !
  48. 1 امتیاز
    با من مدارا کن بعدها دلت برایم تنگ خواهد شد …
  49. 1 امتیاز
    به نظرم هیچوقت نباید پیش خودت فکر کنی که کسی را خیلی خوب میشناسی ، هر چند سال باشد ، هر چقدرهم از آشنایی ات گذشته باشد. بعضی اوقات حرف های بعضی از آدم های درون زندگی مان اندازه ی موج انفجار یک بمب ما را موج زده میکنندانقدری که پیش خودت بگویی حتما این آدم را هک کرده اند ، نه نه حتما هک کردنش ، امکان ندارد این همان آدم قبلی باشد ! میخواستم بگویمش که تورا به خدا کار را از اینی که هست خراب تر نکن ، این حرف هایی که نمیدانم داری از کجا می آوریشان را نصف کاره بگذارو فقط برو ، من تا همین جایش هم زیادی شنیدم ، اما موج حرف هایش نمی گذاشت حرف بزنم. وفقط نگاهش میکردم ، سخت ترین درک دنیا زمانی است که بین یک برزخ گیر میکنید. برزخی که یک طرف ش دوست داشتنی ترین موجودی است که تا به حال میشناختی اش و طرف دیگر دوست داشتنی ترین موجودی است که احساس میکنی هرگز نمیشناختی اش، همين. پویان جان اوحدی
  50. 1 امتیاز
    معشوقه جان ! ما نسل عاشق های سوخته ایم وقتی همه چیزمان مجازی شده سلام ها ، بوسه ها ،دوستت دارم ها و دلم برایت تنگ شده هایمان ...وقتی خودمان را محدود کرده ایم به چند عکس و استیکر وقتی این اینترنت لعنتی نمیگذارد برای دیدن هم بی قرار شویم و دیگر هیچ فاصله ای هیچ راه دوری نگرانمان نمی کند . وقتی تمام صبح بخیرها ، شب بخیر ها و موظب خودت باش هایمان از راه دور شده ... معشوقه جان ! نگرانم ... ما توی خوب عصری با هم آشنا نشدیم خدا کند نشویم یک اشتباه عاشقانه کاش فقط برای چند روز این گوشی ها را کنار بگذاریم تو لیلی شوی ... و بگذاری من هم جنونم را نشانت دهم !! فرشته رضایی
×
×
  • جدید...