رفتن به مطلب

پرچمداران

  1. Bittelo

    Bittelo

    کاربر جدید


    • امتیاز

      4

    • تعداد ارسال ها

      6


  2. martian_girl

    martian_girl

    کاربر جدید


    • امتیاز

      1

    • تعداد ارسال ها

      7



مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز از زمان یکشنبه, 4 فروردین 1398 در پست ها

  1. 1 امتیاز
    قسمت چهارم اذر_ نگفتی چی کار کردی که داشتی از خنده ی زیاد جون میدادی وقتی بهم زنگ زدی.چی کار کردی؟؟ مریم _ راست می گه منم دلم می خواد بدونم؟؟ ی تک خنده می کنمو با ی لبخند تموم ماجرا رو برای مریمو اذر تعریف می کنم . مریم که از خنده سرخ شده و داره از خنده ی زیاد سرفه می کنه می گه_ وای سروناز بچم اومد تو حلقم بسه . و دوباره شروع به خندیدن می کنه . (ایشون هم مریم خانوم زن برادر اذر هستند. برادر اذر پژمان هم عاشقانه دوسش داره و ی زن زلیلیه که نگو و نپرس، مریمم 3 ماهه که بارداره ) صدای زنگ گوشیم بلند می شه، نگاهی به صفحه اش می اندازم. اسم پرهام روی گوشیم افتاده. _ هیس ...هیس پرهامه... هم اذر و هم مریم یهو ساکت می شن و من با هول گوشی رو قبل ازاینکه بردارم روی آیفون می زارم و بعد گوشی رو برمیدارم ، به محض اینکه گوشی رو برمیدارم صدای عصبانی پرهام تو گوشی پخش میشه_ می کشمت سروناز.... ووویییی حالا اینو چیکار کنم. _ خو می خواستی این کارو نکنی _ چی کار می کردم از دستشویی میومدم بیرون تا با همون دمپایی سرمه ای پدرمو دراره؟؟ _ نه منظورم از همون اول بود... با سیخونکی که اذر به پهلوم زد از فکر بیرون میام ... شاید بهتره بگم از خود درگیری خلاص می شم. پرهام _ الو ...الو ... گوشت با منه؟؟ _الووو؟؟؟اره اینجام _چه قدرم که پرو تشریف دارید ... فقط من نفهمیدم از کدوم سوراخی در رفتی... وسط حرفش می پرمو می گم _ خو خره معلومه دیگه از پنجره ... اذر دوباره سیخونکی بهم می زنه و با اینکه از خنده داره منفجر می شه علامت سکوتو نشونم می ده صدای نفس کشیدنای عمیق پرهام از پشت تلفن شنیده می شه... _ هیچی دیگه اون مسعود بدبخت رو کاشتی اونجا اونم وقتی درو باز کرده دیده نیستی تا اینکه از پنجره دیده تو داری میدویی. اذر و مریم و من دیگه نمی تونیم خندمون رو کنترل کنیم و منفجر می شیم ، کاملا مشخصه که پرهام تعجب کرده . _ اذر پیشته؟؟ _اوهوم _صدای یکی دیگه هم بود از اشنا های اذره؟ _اوهوم _مریمه؟ _اوهوم _صدای منم رو ایفنه؟ _اوهوم _اوهومو کوفت، اوهومو زحرحلاحل، اوهومو مرگ ، اوهومو ابرومو بردی فری ..... اذر و مریم از خنده سرخ شدن پرهام _ اون گوشی لعنتی رو از حالت ایفون دربیار ... گوشی رو از حالت ایفون در میارم و گوشمو نزدیک گوشی می برم _الان رو ایفون نیست دیگه ؟؟ _نچ _ تو برسی خونه من....صداشو پایین میاره و می گه....پدرتو با مسعود در میارم. چشام گشاد می شه و هیچی نمی گم صدای قهقه ی مسعود با پرهام بلند می شه و گوشی قطع میشه.اذر و مریم ی لحظه دقیق می شن رو صورتم و دوباره شروع به قهقهه می کنن مریم _ چی بت گفت چشات اندازی فنجون شده... _ گفت پدرمو درمیاره اونم با مسعودددد اذر صداشو نازک می کنه و می گه _ خاک به سرم نامحرم.... و دوباره با مریم می خندن و منم یواش یواش خندم می گیره. اذر کنار ی کافه رستوران شیک کنار می زنه و همه پیاده می شیم. گوشه دنج کافه می شینیم و منو رو برامون میارن و من ی مرغ سو خاری ، مریم ی همبرگر و اذر هم مثل مال من سفارش می ده .وقتی گارسون می ره همه ی ما برای مدت ی 5 دقیقه ای ساکت می شیم و می ریم تو فکر. یهو اذ می زنه روی میز طوری که ما می پریم، _اههه اینطوری نمی شه که! من که حصابی عصبی شدم می پرسم چی اینطوری نمی شه _ ما داریم می ترشیم بابا!!این مریمم 20 سالگی ازدواج کرد. _ خو ما که نوزده سالمونه _ خوب همین دیگه !!!تو نمی فهمی؟؟؟داریم می ریم تو بیست سالگی یکم فکر می کنم و می گم _ راست می گی خری برای ی دفعه هم راست می گی ... _ والا ببین دارم درست می گم دیگه مریم می خنده و می گه _ چشمم روشن به شوهرم بگم خواهرش نگران چه چیزاییه؟؟ بچه ها شما هنوز.... بقیه حرفشو نمی فهمم چون نگام میفته به دو تا پسر خوشگلللللل که میز جلوییمون نشستن و دارن با هم حرف می زنن، اولی گوشاش سوراخه و تو یکیش حلقه کرده و تو یکیش ی نگین خیلی ریز ، موهای قهوه ای شو کاملا پسرونه درست کرده و یکم بهش ژل زده و ریخته جلو یکی از چشماش، چشماش هم ابی یخیه،اون یکی هم چشما و موهاش قهوه ایه و ی کلاه مشکی رو روی سرش طوری گذاشته که جلوی موهای سشوار کشیده ی رو به بالاش کاملا بیرون باشه. همون موقع ی پسر دیگه از سرویس بهداشتی بیرون میاد و صندلی رو بیرون می کشه و طوری می شینه که کاملا صورتش سمت من باشه. کناره های موهاشو با تیغ زده ولی کاملا خالی نکرده، وسط موهاشو به بالا سشوار کرده که خیلی جذابش کرده ، چشماش عسلیه و ته ریش داره. به اذر نگاه می کنم ، اونم داره دقیقا به هوم میز نگاه می کنه .نگاه سنگینمو روی خودش حش می کنه و اونم بر می گرده به من نگاه می کنه. لبخند شیطونی می زنم و ابرو هامو براش بالا می ندازم . اونم لبخند شیطونی می زنه و بلند می شه تا بره دستشویی.مریمم حرفش تموم شده و داره با تعجب به منو اون نگا می کنه. _می شه به منم بگید چی شده که گل از گلتون شکفت؟ اذر با ابرو به میز رو به رویی اشاره می کنه و با کیفش می ره دستشویی. مریم به میز نگاه می کنه و چونشو می ده بالا و ابروهاشم هم زمان می ده بالا ، و بر می گرده به من نگاه می کنه. لبخند ملیحی می زنه و می گه باز می خواید چه شیطنتی بکنید ؟؟ می خندم و به سمت در دستشویی به راه می افتم. اذرو جلو اینه می بینم که داره ارایششو تمدید می کنه.به سمتش می رم و می گم. _ تنها تنها کلک ؟؟؟ می خنده و میگه _ تو هم بردار به اون صورت ایکبیریت. می زنم تو پهلوش و رژو قهوه ای براق رو برمی دارم و رو لبام می کشم. ************** ی نگاهی تو اینه ی دستشویی می اندازم.رژ قهوه ای ، کرم پودر ، خط چشم مشکی . یکم ساده ولی ناز شدم اذر همیشه بهم می گه هر وقت خط چشم می کشم شبیه گربه ی شرک می شم ولی من که فکر نمی کنم.اذرو بقل می کنمو می گم _اذر ....هق هق....بالاخره تونستیم.... _اره سونازززز می خنیم و ازدشتشویی بیرون می ریم...من اگه اذرو نداشتم با کی از این مسخره بازی ها در می اوردم؟؟
  2. 1 امتیاز
    نام رمان : منم ملی نام نویسنده: @Bittelo ژانر:طنز، عاشقانه خلاصه: منم ملی، ملی دلقک، ملی بی کار، ملی بدبخت، ملی شهرم، ملی محله ، ملی کوچه و بازار، ملی خانواده م. دختر احمد پدری بی خیال . نوه غلامرضا ؛ پدر بزرگ بی خیال ترم ، نبیره مراد خان بی خیال ترین جدم. خانواده ام به شادی و هیاهو خانه را بدرود گفتند و وارد عمارت عمه ام شدند . نگذاشتم رنج و آزاری از جانب آن مار دو سر به خانواده ام وارد آید. من برای صلح کوشیدم ؛ مجالسات عمه ام را برانداختم. بدبختی خانواده ام را پایان بخشیدم اجبار کردم آن ها را نیازارد . ارواح شوهر عمه هایم ز این کار خشنود شدند.برای من نزد ایزد دعا کردند و شفاعتم را خواستار شدند. روز گار داشت روی خوشش را به ما نشان می داد ؛ همگی ز خوشحالی می رقصیدیم و شادی می کردیم .وسایلی را که عمه ام ویران کرده بود از نو خریدیم . تمام سی دی ها و نوار کاست هایی را که گم گشته بودند را برگرداندم و تمام سیخ ها و دمپایی های عمه ام را ویران کردیم. خانواده را به آسایش فرا خواندم و خانواده ای محکم را بنا کردیم ولی بعد از اینها خودم بودم و خودم تازه بدبختی هایم داشت شروع می شد
  3. 1 امتیاز
    دکتر مفتاحی در حالی که حرص می خورد گفت: دخترم دقیقا کجای بدنت درد می کنه ؟ خواستم بش بگم دکتر تو نمی خواد حرص بخوری ولی نمی شد .افت داشت واسه من، این طرز برخورد با یک دکتر محترم نبود. دکتر های این دور و زمونه عجیب غریب شده بودن خودشون به جای اینکه بفهمه مریضشون چه مرگشونه مریض و باز خواست می کردن آقا شاید من نخاعم خدایی ناکرده زبون دشمنت لال بریده باشه حتما باید از مریض رو به مرگ بپرسید: خانم آیا نخاعتون قطع شده ؟ آیا این طرز برخورد با یک مریض در حال موته؟ -خانوم... من: همه جای بدنم درد می کنه یه جای خاص نیست . - پس بذارید دست بزنم به بدنتون ببینم دستو پاتون آسیب خاصی ندیده؟ دستاشو از جیب روپوش چرک مردش بیرون اورد ... تا دستش خورد به پام فریادم بلند شد: دست به پام نزنید دستم درد می گیره ! دکتر با تعجب گفت : دستت؟ ناله ای سر دادم و اصوات نامفهومی از دهنم خارج شد... فک کنم الان کفترهای اسمال داشتن به حال من زار زار گریه می کردن ... می خوام گریه نکنن نکبتا الهی گربه های تو کوچه پر پرشون کنن . هرچی می کشم از دست این اسماعیل و جک و جونوراش دکتر با انگشتش سر کچلشو که عین چلچراغ برق می زد خاروند و یه چیزایی تو برگه نوشت ... لامصب سرتاسش از آینده ی من بی کار و بدبخت روشن تر بود دفعه ی دیگه بکشنم هم پیش تو یکی نمیام ، تصورم و از هر چی دکتر داشتم داغون کردی ... اگه یه بار دیگه گیر تو بیفتم یه تفنگ ور می دارم و خلاص! یک دفعه صدای بکشنی اومد و همه چیز وایستاد . ننه اختر رو دیدم که عین گاو های وحشی بلا نسبت گاو وحشی نفس نفس می زد. من : ننه غلط کردم ننه: می دونم یه غودای بلند به تقلید از مرحوم بروسلی گفت و پاشو فرود آورد تو گردنم و بعد غیبش زد دکتر رو به بابام که با بی تفاوتی تمام به جیغ و داد های من گوش می داد نگاهی کرد وگفت: باید بره بخش رادیولوژی فک کنم پاش شکسته باشه دکتر کجای کاری که ننه مرحومم گردنمم افلیج کرد بابا سری تکون داد و گفت: چیز مهمی نیست خدا رو شکر! فقط پاشه!
  4. 1 امتیاز
    بالاخره مهتاب شلنگو اورد . کل حیاطو خیس کرده بود ...خوب که مرغه رو آبیاری کردیم گفتم:آماده ای حنا رو بفرستیم تو لونش؟ با تعجب گفت: حنا ؟ گفتم : آره حننا مرغ اسمال !! با ذوق گفت : جوری بفرستش اونور که وسط کفتراش هلی کوپتری فرود بیاد می خواستم از خنگی وحماقت این خواهرم مرغه رو تا ته فرو کنم توی حلقش مگه من سوپر منم یا اسپایدر من ؟ لا الا الی ... رفتم نزدیک دیوار و یه نگاه به مرغه و یه نگاه یه دیوار کردم دوباره یه نگاه به مرغه و یه نگاه به دیوار کردم دوباره خواستم همون حرکت و تکرار کنم که حنا با ناله گفت: قادر قودو قودا قدم قد (ترجمه :خواهر تور ور خدا ولم کن ای) پوزخندی زدم و شرو ع کردم به دویدن و پریدم تو هوا مهتاب جیغ می زد ولی جیغاش صدا نداشت و می کوبید تو سر خودش حنا رو ول کردم .برگشت و بالشو لای پر های خیس شدش فرو برد و گفت: قودا قحمتت قنه (ترجمه :خدا رحمتت کنه) و حنای ما لای درخت های مو و انجیر گم شد... یک دفعه با بشکن آرومی همه چیز وایساد متوجه روح ننه بزرگ شدم که روی دیوار نشسته بود و با بادبزن داشت خودشو باد می زد ...لبخند مرموزی روی لباش بود پس کار ننه اختر بوده!!!!!! با در موندگی خطاب به ننه که داشت نخود چی کشمیش می خورد گفتم : ننه من مردم؟ همونطور با دهن پر گفت : ننه اون عمه ذلیل مرده نکبت ! نه هنوز وقتش نشده .... با لحن ترسناکی ادامه داد : هنوز باهات کار داریم ملیحه اب دهنمو خواستم قورت بدم که پرید تو گلوم و سرفه م گرفت ... خوشم از ننه می اومد که بی خیال به من که داشتم از زور سرفه جلوش جون می دادم تخمه می شکست و پوستش و پرت می کرد پایین... من : میگم ها ننه پوست تخمه نریز خواهشا جونم در می آد تا اینا جمع کنم ها. ننه نیم نگاهی به من انداخت و بدون ذره ای توجه به کارش ادامه داد ... وضعیتم خیلی بد بود بین هوا و زمین معلق بودم و بدنم عین بسکوییت خشک شده بود به زور سرم و برگردوندم با دیدن مهتاب دو تا شاخ دیو رو سرم ظاهر شد .. صورتش تو حالت جیغ زدن خشک شده بود و قطرات تفش تو هوا همینطوری مونده بود چشمام رو ریز تر کردم ، زیر ناخناش لایه لایه پوست جمع شده از بس چنگ زده بود به صورتش ... با به زور نیش بازمو راست و ریس کردم و نگاهی به ننه انداختم ابرو های پاچه بزی مو تو هم کشید و گفتم : نن نه یعنی مادر قصدت از این کارا چیه ؟؟ به خدا خود خدا هم راضی نیست ... -راضیه ( منظورش اینه که خدا راضیه...) من : راضیه ؟؟؟؟ -میگم راضیه ... من: پس فهمیدی که آقا جون سر پیری سرت هوو اورد اسمشم راضیه بود.. هیییی روزگاررر -هوو؟ فهمیدن این موضوع فرقی به حال ننه اختر نمی کرد ... با فهمیدن این موضوع سکته که نمی کرد چون روحا سکته نمی کنن که . مسئله دوم بابا بزرگ بود ، بابا بزرگ زنده نبود که ننه تو خواب سکتش بده ... بلایی هم نمی تونست سرش بیاره چون روحا که که نمی میرن ؟؟؟؟ می میرن؟ یکدفعه ننه بشکنی زد و ناپدید شد وای نگاهی به پایین انداختم و صدای فریاد من با جیغ مهتاب یکی شد.... *******
  5. 1 امتیاز
    مقدمه: ملیحه بدان و آگاه باش که تا کس اسرار و عجایب زندگی اش را بر تو آشکار نکرد به وی نیم نگاهی هم نیاندازی...عزیزم بدان که راز رستگاری غلبه بر نفس و هوای فرد است ... اگر تو توانستی کسی را که دوست داری و عاشقش می باشی را فراموش کنی ؛ به جایگاه والایی دست پبدا خواهی کرد ... هیچ وقت نگذار کسانی که دوستشان داری مانع پیشرفت تو شوند... وگرنه آن ها و حماقت هایت تو را همانند شن های روان می بلعند در زندگانی نباید به کسی شدید دل ببندی چون هیچ فرد و هیچ شی ماندگار نیست...
×