رفتن به مطلب

پرچمداران

  1. sajjad

    sajjad

    مدیر کل


    • امتیاز

      23

    • تعداد ارسال ها

      4,354


  2. فرحناز هرندی/صبور

    • امتیاز

      5

    • تعداد ارسال ها

      26


  3. martian_girl

    martian_girl

    کاربر جدید


    • امتیاز

      5

    • تعداد ارسال ها

      5


  4. Bittelo

    Bittelo

    کاربر جدید


    • امتیاز

      3

    • تعداد ارسال ها

      6



مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز از زمان چهارشنبه, 28 آذر 1397 در همه بخش ها

  1. 2 امتیاز
    قسمت سوم _ دِ پاشو لنگه ظهره ! با خودم فکر می کنم این صدا چقدر اشناست ! ولی چون توی حالت خواب و بیداری ام هیچ تسلطی روی کارایی که می کنم ندارم ، لنگه دمپایی ابری سرمه ایمو به سمت در پرت می کنم. دوباره صدا غر غرای همون صدا بلند می شه: _اییی!!!اخ!!الهی دستت......اه...... دوباره توی دنیای خواب غرق می شم که .... _پاشووووووووو...... _اه دهنتو ببند پرهام. _ با ادب ساعت یکو نیمه. _خب باشه.............واستا ببینم! چشماموگشاد می کنم و عین برق گرفته ها می پرم. _ساعت گفتی چنده؟؟ پرهام _ یکه...تازه تلافی اون دمپایی رو هم بعدا سرت در میارم، ولی فعلا پاشو که ابروت رفت. من_ اوهوع ! باشه بابا تریپه خوانواده ی شاد برداشته!!!مگه کی هست که ابروم پیشش بره ! ی باباعه و ی مامانه با تو با..... _ ای بابا!! باشه بابا ، پاشو دوست من اومده خودتو جمع و جور کن فکر نکنه ی وقت ما توی خونه میمون پرورش می دیم. اخمام توی هم هم میره . دهنمو برای اعتراض باز می کنم که....عه وا این با سرعت نور کجا رفت؟ اتاقم که تمیزه!حالا انگار همه دوستاش دکتر مهندسن ابروم پیششون بره! همشون مثل همین پری علافن دیگه!می پرم تو کمدو حولمو بر می دارمو می رم تو حموم، از اونجایی که به نظر من وقتی می ری حموم حداقل باید ی 40دقیقه ای طول بکشه غیر این صورت گربه شوره،ی دوش ی ساعته می گیرم.میام بیرون و ی شلوار جین سیاه می پوشم ، ی بلوز بافت بزرگه بلنده کرمی رنگ که یقه ی گشاد ولی بلندی داره می پوشم و موهامو با سشوار صاف می کنم و می ریزم دورم. کیف کوله ی سیاهمو برمی دارمو توش گوشی، کیف پول و دو تا رممو همراه با بلندگومو طبق عادت به همراه هنزفریم می زارم.بوت های بدون پاشنه ی چرم سیاهمو بر می دارم . پوتینا رو جلوی در اتاق می زارم که خواستم برم بیرون برشون دارم. همین طور داشتم اماده می شدم که نگام روی دمپاییم که صبح پرتش کرده بودم خیره موند . برش می دارمو به سمت اتاقه پرهام حرکت می کنم. در اتاق نیمه بازه و من می تونم کله ی پرهامو از پشت در ببینم که پشتش به منه. خب یک...نشونه گیری..دو ...قوت قلب...سه .....و پرتاب.... _اخخخخخخخخخخ. بلند بلند میخندم، اقا پری اینم طلافی حرفتون ... که میمون پرورش می دین ها؟همین که نگامو روی در دوباره می ندازم پیداش نمی کنم ، عوضش هیکل بزرگ پرهام که از خشم و هکین طور درد نفس نفس می زنه رو می بینم.جیغ می کشم و فرار می کنم ولی یقه ی لباسمو از پشت می گیره و می چرخونتم سمت خودش . چشمامو بسته بودم و داشتم دعا خا و راز و نیاز های اخرمو با خدا می کردم که ی فکر درست مثل جرقه توی زهنم زده شد.چشمامو باز کردم ، درسته دستم به دستگیره ی در می رسید،دستگیره رو توی دستم گرفتم و محکم دره اتاقو بستم ،بلههههههه و اینگونه شد که در از پشت بر سره پری جونییییی برخورد کرد و ایشون دار فانی را وداع نمود.........پرهام همین طور که سرشو از پشت یا دو تا دستش گرفته بود داشت دندوناشو به هم فشار می داد منم که فرارو بر قرار ترجیه دادم و بوت ها و کیفمو از در اتا قم قاپیدم و فرار کردم...پشت سرمو نگاه کنم؟ _ بابا گرگ که دنبالت نکرده داداشته ها.... _بابا صد رحمت به گرگ _اصلا تو که انقدر می ترسیدی چرا همچین شوخی خرکی ای باهاش کردی؟؟ همین طور که در حال خود درگیری بودم پشت سرمو نگاه کردم ، ای دل غافل......چون فاصله ی زیادی باهام نداشت ، پس تا می رسیدم به در خونه دستش بهم می رسید، تو همین فکرا بودم که در دستشویی رو دیدم . پریدم تو دستشویی و درو سریع از پشت قفل کردم. از اونجاییکه دوبارهسر پرهام به در خورد معلوم بود فاصله ی زیادی از من نداشته و نتونسته تعادلشو حفظ کنه، اخی بمیرم برات پری همون عقلی هم که داشتی بعد از 4 بار برخورد جسم سنگین با سرت از بین رفت. _هوف به خیر گذشت! پرهام _پاتو بذاری بیرون مردی. _فعلا که توام. نلدر می خواد چیزی بگه که صدای ی پسر دیگه از پشت در به گوش می رسه: _هههه،فکر نمی کردم خواهرت شیطون باشه! مرض، من خیلی هم ارومم، به من می خندی؟؟؟خربزه مشهدی! پرهام _اوهههههه،کجاشو دیدی. اه! فری نگفتم ابرو داری کن ! ابرومونو بردی گفتم نفهمن ما توی خونه حیوون پرورش می دیم! م کی هی سعی می کردم جلو یکی دیگه چیزی نگم هی زیر لب صلوات می فرستادم و استغفرا...می فرستادم. پسره_حالا چرا هی داره صلوات می فرسته؟؟؟ اهه!به تو چه پررو ی خربزه مشهدی ! البته معنی این صلواتامو فقط پرهام می فهمه! من وقتی از یکی حرصم بگیره طبق عادت این استغفر... به زبونم میاد😜 من دست از صلوات فرستادن می کشم و می پرسم : _ صدای نااشنا کیستی؟ _مسعود هستم سرور منمایلید در رو باز کنید؟ _خفقان!ما سریع سخن می گوییم. مگر از جانم سیر شده ام که در را بگشایم؟ یه هو صورتم سرخ می شه، ای خاک بر سرم کنم! ابرومون رفت پیش بچه مردم! من_صبر کن ببینم!صبر کن ببینم!.....پریییییییییییی.....چرا ببهم یاداوری نکردی دوستت اومده؟الان می گه این امازونیا کین!!!! مسعود می خنده همون موقع صدای باز شدن در اتاق نازنین میاد: _بابا چه خبره خونه رو گذاشتین رو سرتون؟ نازنین که معلومه هیچ متوجه مسعود نشده ادامه میده : _ همش تقصیر مامانه دیگه!نباید تو بچگی زیادی باغ وحش می بردتون ، با حیونا اُنس گرفتین... پرهام سرفه ای می کنه و چون چیزی از پشت در معلوم نیست دقیقا نمی دونم وقتی نازنین متوجه مسعود می شه دقیقا چه رنگیه،ممکنه ابی اکلیلی یا قرمز با خال های بنفش یاممکنه شطرنجی یا... نازنین _عههه! سلام خوبید اقا مسعود ، مامانم صدام می کنه بهتره برم . پغ می زنم زیر خنده ، یه 10دقیقه ای می خندیم، وای دلم درد گرفت!وای حالا چطور برم بیرون؟ پرهام _ مسعود تو بشین من می رم اب بخورم . ماشاءا... پشته کارت منو کشته!روی سکوی توی دستشویی می شیینم و بوتامو پام می کنم،به فکر فرو می رم ، چطوری درام؟هر جوری هم که بخوام درام باید الان که پرهام نیست درام . _می گم اقا مسعود؟ _اولا مسعود خالی ، دوما بله؟ _مسعود خالی من درو باز می کنم ولی شرط داره! _چه شرطی؟ _ من قفلو باز می کنم ولی 10 ثانیه بعد درو باز کنید باشه؟ مسعود می خنده ولی نمی دونه من چه اشی براشون پختم! _حالا 10 ثانیه دیر تر چه فرقی داره؟ باشه . به سمت در می رم و قفلو باز می کنم، _پس 10 ثانیه دیگه باز می کنم. _باشه دیگه ! به سمت پنچره ی توی دستشویی می رم و بی سروصدا بازش می کنم. _یک...دو.... طوری رو بی سو صدا در می ارم . _ سه....چهار پاهامو از پنجره اویزون می کنم. _ پنج....شیش.. کیفم از پنجره اروم پایین پرت می کنم. _ هفت....هشت... خودمو می ندازم پایین و صدامو بالا می برمو داد می زنم . _نه.....ده... درحالی که از خوشحالی می خندم به سمت در حیاط می رمو بازش می کنمو می دوم بیرون.دیگه برام مهم نیست اگه دست پری می افتادم چی می شد . انقدر می دوم که نفسم توی اون سرما بند میاد . کیفمو از رو شونم بر می دارم و به اذر زنگ می زنم: _الو ، میمونی؟؟ درحالی که می خندیدم و سریع می خوام همهیو به اذر بگم می گم : _خری؟؟می شه ی کم زودتر بیای باهم ناهارو بیرون بخوریم؟ اذر که معلومه تعجب کرده میگه : _ باز چه اتیشی سوزوندی ؟ همین حرف کافیه بود تا من منفجر شم و هر چقدر خودمو جلو خونه نگه داشته بودم که نخندم، اینجا بخندم. _تو بیا بعد برات می گم. اذر که می خنده می گه. _واویلا!!!اماده شو اومدم . _فقط اذر خونمون نیا بیرونم. ادرسو به اذر می دم و قرار شده ی ی ربع پییگه اینجا باشه . همون طور که منتظرش نشستم چشمم به بستنی فروشی می افته. برقی تو چشمام ایجاد می شه و ی جورایی به سمت بشتنی فروشی پرواز می کنم. تنها کسی که توی سرما بستنی می خوره منم.وارد مغازه می شم ، خیلی شیکه و دکورش چوبیه با رنگ سیاه . در کل مدرنه. به سمت پیشخون می رم و به مرد مو بور نروژی ای که پشت پیشخون وایستاده سلام می کنم و سفارشمو بهش می گم در کل ی بستنیه سه رنگ انتخواب می کنم با طعم های " ادامسی،شکلات تلخو اوریو"بستنی رو که می گیرم دوباره چشمام برق می زنه ولی این که ی چیزی کم داره!به مرده نگاه می کنم و می گم : _ببخشید؟ دست از تمیز کردن پیشخون بر می داره و نگاهم می کنه : _بفرمائین؟ _ی چترم می خواستم ! مرده با تعجب نگام می کنه: _ چتر؟ وا اره دیگه گوشات نمی شنوه؟ _ بله از این چترا که رو بستنه! مرده لبخند ملیحی می زنه و از توی پیشخون ی چتر زرد رنگ کوچولو بهم میده. دوباره صداش می کنم: _ ببخشید ؟ این بار که معلومه واقعا تعجب کرده نگام می کنه. _لطفا چترش ابی باشه! مرده که اینبار لبخندش به ی تک خنده تبدیل می شه ببخشیدی می گه و چترو از دستم می گیره و ی چتر ابی بهم می ده.ممنونی می گم و با زوق چترو باز می کنم و روی بستنیم می زارم و بهش با تحسین نگاه می کنم. بعد از حساب کردن پول بستنی از توی بستی فروشی بیرون میام و لیس اولو که می زنم صدای بوق ماشینی بلند می شه سرمو بلند می کنم و به بی ام وه ی سرمه ای رنگ که حالا جلوی پام زده بود رو ترمز نگاه می کنم.شیشه رو میده پایین: _ سلام خوشگله برسونیمتون! با صدای مریم زوق می کنم ولی سعی می کنم تو نقش باشم و کم نیارم.با لحن خیلی خشکی میگم : _برین گم شید! مزاحم نشید. این بار اذر می گه : مزاحم چیزه مراحمیم ! دیگه نتونستم خودمو کنترول کنم و پق زدم زیر خنده!اذر همین طور که با مریم می خندید میگه : _ نگاش کن ! تنها خری که توی این سرما بستنی می خوره سرونازه!لابد مثل همیشه سر رنگ چترشم چونه زدی؟ اینو که گفت خندم شدت گرفت و همین طور که داشتم از خنده ی زیاد جون می دادم تو ماشین اذر نشستم.
  2. 2 امتیاز
    قسمت دوم مامان : نکن شوورموووو.. _بابامه دوست دارم ماچش کنم. بابا می خنده و مامانم با ملاقه ای که تازه شسته به سمتم هجوم میاره ولی بابا بین راه متوقفش می کنه. بابا_خورشید جان ی لحظه وایستا. این دادگاه به نفع مادرت تموم میشه دیگه هم بحصی در کار نیست.... (بابام یکی از بهترین قاضی های شهره و هر وقت اتفاقی بین ما رخ می داد (جدی که نه ) صلح بینمون برقرار می کرد.) میام اعتراض کنم که بابام دست به کار می شه و می گه: _ مادرت حق داره دیگه....تازه منم گناه دارم ، چیکار کنم اگه هر روز اینجوری منو ماچ کنی که دیگه چیزی ازم باقی نمی مونه!!!! مامان لبخند پیروز مندانه ای به من می زنه و منم لب و لوچه هام اویزون می شه، همون موقع پرهام از پله ها میاد پایین که همه سرا به سمتش برمی گرده اونم در جواب ما می گه :چیه ادم ندیدین؟؟و بعد اضافه می کنه:اونم از نوع درست حسابی ؟؟ و تهشم ی نگاه واقعا خودشیفتگانه بهم می ندازه. _ادم دیدیم ، تازه اونم از نوع درست حسابی ولی..... پرهام :ولی؟؟ لبخند شیطونی می زنم و می گم :ولی دیدن خر صفا داره... پرهام اول اخماش می ره تو هم و بعد یواش یواش روی لبش ی لبخند شیطون میاد و می گه: _ ای فسقل!!دعا کن دستم بهت نرسه!!! وبعد به سمتم خیز برمیداره.داد می کشم : _یا بنی هاشم!!خشم اژدها!!!!! و بعد پا به فرار می زارم ، پیچیدم تو راهرو و رفتم تو اتاق مامان و بابام ، خواستم درو ببندم که پرهام پرید تو اتاق و گوشه ی اتاق خفتم کرد.خواستم دیگه ارزو های اخرمو بکنم که ی اهنگی ملایم و اروم و رمانتیک تو فضای اتاق پخش شد . دستمو خواستم بکنم تو جیب شلوارم که گفت : _ دستتو تکون بدی شلیک می کنم!! جاننننن؟؟این چه رفته تو نقش!ی نگاه عاقل اندر سفی بهش انداختم که خودش فهمید حرف واقعا مسخره ای زده خیلی مظلوم به دستاش خیره شد ، بالاخره تماسو وصل کردم و اون اهنگ رو اعصابم خاموش شد: _الو؟؟ _ فری؟؟ چشمام با شنیدن صدای اسماعیل برقی زد. _ اسی ؟ چه طوری؟ خوبی ؟ مامانت ، خاله زینب خوبه ؟؟ پرهام _ عه اسیه چی می گه چی کار می کنه ؟؟ برای اینکه پرهام بیشتر سوال پیچم نکنه صدا رو رو ایفون گذاشتم و گوشی رو بین دوتامون گرفتم . دقیقا همون موقع اسی گفت : _ این صدای اون گوریل انگوری بود؟؟ من_ اره ، عهه اسی .. _بله؟ _خواستم بگم ....بگم ....صدات رو ایفونه. سکوتی طولانی اتاق و پر می کنه که یهو اسی سکوتو می شکنه : _ الهی ... فرفری زود تر می گفتی دیگه!!! (اینم اسیه، یا اسماعیل ، پسر دوست صمیمی مامانم . و پدرش رفیق بابام، و خودش ی برادربرای ما که هم من هم پرهام و هم سروناز واقعا دوسش داریم.)اخه مو های هویجی و فرفری من چه گناهی کردن که باید تازه روشون لقبم بزارن؟؟ها؟؟اخه برادر من لقب می زاری درست بزار دیگه. همچین می گه فرفری ادم احساس می کنه الان از بین جمع ی مرد گنده ی 200تنی ی چهار شونه بیرون میاد ، نه ی دختره کک مکی با موهای جادوگری.البته قیافمم خیلی بد نیستا!!! حالا تعریف از خود نباشه (که نیست) پرهام _دستت درد نکنه داداش دیگه ! حالا بعدا هستیم در خدمتتون. _وااا؟؟ خب چیکار کنم؟؟ داداش همش تقصیر این فریه ! ....اره....همش تقصیر فریه. _به من چه؟؟ پرهام _ راست می گه چه ربطی به خواهر من داره ؟؟ اسی بعدا در خدمتت هستیم. اومدم جو رو عوض کنم ولی بدتر خرابش کردم : حالا گوریل هم که بد نیست !! تو هم که انگور دوست داری!!!!!! پرهام نگاهی وحشتناک بهم کرد که واقعا دچار ناراحتی شدم .( نه که منم اصلا پررو نیستم و در قبال نگاه پرهام صاف زل نزدم تو چشمش ...) اسی _کارا چی شد ؟؟ پرهام بالاخره نگاخشو از من گرفت _ کارا؟؟؟ _بابا کارای دانشگاه دیگه... _عالی دارن پیش می رن!!!!! پرهام متعجب بهم نگاه کرد:چطور؟ _اذر زنگید،گفت فردا می ریم دنبال کارای دانشگاه . _ایول ... کی می ریم؟ (نمی دونم گفتم یا نه؟؟ حالا ولش کن ...اسی جونی هم با ما توی این دانشگاه محاصبه کرده بود و اونم با ما به همون دانشگاه میومد) _تو هم فردا با منو اذر میای؟؟ _ فرفری به اذر می زنگ بهش خبر می دم. _باش . پرهام پرید بقلم و به نمایشی زد زیر گریه و گفت : انگار همین.....همین ..(یکم هق هق الکی) دیروز بود ، انگشتت.. از دماغت در نمیومد.. و بعد هق هقای الکی و کاملا نمایشیشو شروع کرد.از حرصم از پهلوش ی نیشگون گرفتم که جیغش هوا رفت.اسی که حالا صدای خندش بلند تر شده بود پرسید: چیکار کردی بد بختو؟؟ خنده ی شیطانی ای کردم و گفتم : هاهاها....ادب 🙂 ************* مامان _ واقعا؟؟؟ پرهام نگاهی بهم می ندازه و دوباره به مامان نگاه می کنه و می گه _ اره بابا _ پس چرا خودت زود تر نگفتی؟ من _بابا والا می خواستم بگم ولی پرهام اجازه نداد. و بعد چشم غره ی توپی به پرهام رفتم که فکر کنم فقط به نظر من وحشتناک بود چون به ککشم نگزید. 😐 مامان پرید بقلم و غرق ماچو بوسم کرد و بعد نمایشی زد زیر گریه و گفت : انگار همین ... همین ..( هق هق نمایشی 😐 ) ... دیروز بود انگشتت از توی دماغت در نمیومد. قیافه ی منو که می گی پوکر فیص. 😐 یعنی شباهت مامانم به پرهام تو حلقم . بابا شروع کرد خندیدن و پرهام و مامانم خیلی جدی داشتن با هم نمایشی گریه می کردن . بابا اومد ازم دفاع کنه که گفت : چیکار دارین دخترمو؟ اصلا خوب کرد. ی نگاه به بابام کردم و گفتم : بابا زدی بدترش کردی که ! حالا دیگه هم مامان و هم پرهام داشتن می خندیدن. بابا _ واقعا؟ _ اوهوم. به سمت پله ها می رم و ازش بالا می رم و به سمت اتاقم راه می افتم .رو تخت ولو می شم و سریع seting گوشی رو باز می کنم و سریع اهنگ پارادایس رو به اهنگ like a river تغییر می دم و از توی میز کنار تخت دِپ امو در میارم و روی اهنگ مورد نظرم تنظیم می کنم . : تو،دیدی تورو می خوام وقتی دیدی تنهام راتو کج کردی تو دیدی با تو ارومم یا که همه جوره خوبم با من لج کردی دل من بازیچه بود اخه تو داری چه زود خودتو رام می کنی اخرش چی؟ که دلمو بشکونی به همه بگی که من اونو نخواستم ولی اخرش چی؟ چطوری با اینا سر کردم؟ تموم نمی شه این سردردم........ (اهنگ اخرش چی _ حمیید امینی) مامان برای شام صدامون کرد. بعد از اون من اونقدر خسته بودم که راهه میز ناهار تا اتاق خوابمو اصلا متوجه نشدم چطوری اومدم بالاو ول شدم رو تخت و خوابیدم.
  3. 1 امتیاز
    نام رمان : منم ملی نام نویسنده: @Bittelo ژانر:طنز، عاشقانه خلاصه: منم ملی، ملی دلقک، ملی بی کار، ملی بدبخت، ملی شهرم، ملی محله ، ملی کوچه و بازار، ملی خانواده م. دختر احمد پدری بی خیال . نوه غلامرضا ؛ پدر بزرگ بی خیال ترم ، نبیره مراد خان بی خیال ترین جدم. خانواده ام به شادی و هیاهو خانه را بدرود گفتند و وارد عمارت عمه ام شدند . نگذاشتم رنج و آزاری از جانب آن مار دو سر به خانواده ام وارد آید. من برای صلح کوشیدم ؛ مجالسات عمه ام را برانداختم. بدبختی خانواده ام را پایان بخشیدم اجبار کردم آن ها را نیازارد . ارواح شوهر عمه هایم ز این کار خشنود شدند.برای من نزد ایزد دعا کردند و شفاعتم را خواستار شدند. روز گار داشت روی خوشش را به ما نشان می داد ؛ همگی ز خوشحالی می رقصیدیم و شادی می کردیم .وسایلی را که عمه ام ویران کرده بود از نو خریدیم . تمام سی دی ها و نوار کاست هایی را که گم گشته بودند را برگرداندم و تمام سیخ ها و دمپایی های عمه ام را ویران کردیم. خانواده را به آسایش فرا خواندم و خانواده ای محکم را بنا کردیم ولی بعد از اینها خودم بودم و خودم تازه بدبختی هایم داشت شروع می شد
  4. 1 امتیاز
    نام کتاب : سقوط نویسنده : آلبر کامو ناشر : kolbedanesh.com زبان کتاب: پارسی تعداد صفحه : 147 قالب کتاب : PDF معرفی رمان: آلبرکامو( ۱۹۶۰- ۱۹۱۳)، نویسنده، فیلسوف و روزنامه‌نگار الجزایری‌تبار فرانسوی و برنده نوبل ادبیات ‌است. «سقوط» رمانی است فلسفی و از زبان ژان باتیست کلمانس ( یحیای تعمیددهنده نداکننده) که وکیل بوده و اینک خود را «قاضی توبه‌کار» می‌خواند، روایت می‌شود. او داستان زندگی‌اش را برای غریبه‌ای اعتراف می‌کند. کلمانس در رستورانی به نام «مکزیکو سیتی» با غریبه‌ای - که در اصل خواننده کتاب است- آشنا می‌شود و داستان زندگی‌اش را برای او بازگو می‌کند. ژان باتیست تعریف می‌کند که وکیلی ترازاول در پاریس بوده و زندگی بسیار موفقی داشته است. اما شبی که در حال گذشتن از پلی در پاریس بوده، زنی را می‌بیند که به‌صورتی غیرعادی به لبه‌های پل نزدیک شده است. ژان باپتیست با بی‌توجهی از کنار زن می‌گذرد. بعد از چند قدم، صدای برخورد شیئی با آب را می‌شنود اما - برخلاف تمامی ارزش‌هایی که خود، ظاهراً، در طول اعترافاتش به آن‌ها پایبندی نشان می‌دهد- هیچ کاری نمی‌کند. این اتفاق بر زندگی موفق او - به عنوان وکیل- تاثیر بسزایی می گذارد. کامو سقوط کلمانس را مانند هبوط آدم از بهشت و تنزلی شدید از دید دنیوی و مادی به تصویر می‌کشد. این سقوط پس‌زمینه‌های حبس، بی‌گناهی، عدم وجود و حقیقت را نمایان می‌سازد. کامو با ظرافتی خاص نام کتاب را انتخاب کرده و در طول داستان علاوه بر اینکه هبوط معنوی و دنیوی شخصیت اصلی داستان را به تصویر می‌کشد، نقطه آغازین این هبوط را نیز واقعه‌ سقوط یک زن از روی پل به داخل رودخانه قرار داده است. ژان پل سارتر، فیلسوف اگزیستانسیالیست معاصر، این رمان را «زیباترین و فهم‌ناشده‌ترین» کتاب کامو می‌خواند. کتاب به صورت مونولوگ اول شخص نوشته شده است. دانلود رمان سقوط با حجم 2 مگابایت
  5. 1 امتیاز
    نام کتاب : بیگانه نویسنده : آلبر کامو ناشر : www.parsbook.com زبان کتاب: پارسی تعداد صفحه : 64 قالب کتاب : PDF درباره رمان: کتاب بیگانه اثری شگفت از آلبر کامو است. در رمان بیگانه، آلبر کامو خود را روبروی مرگ قرار می‌دهد و سعی می‌کند مشکل مرگ را برای خودش و برای خوانندگانش حل کند. «در جامعه‌ی ما هر آدمی که سر خاکسپاری مادرش نگرید، خودش را در معرض این خطر در می‌آورد که محکوم به مرگ شود.» این جمله‌ی معروف آلبر کامو در مقدمه‌ی کتاب «بیگانه» است که در سال 1942 منتشر شده است. بیگانه (به فرانسوی: L'Étranger) داستان یک مرد درونگرا به نام «مورسو» را روایت می‌کند که مرتکب قتل می‌شود. مورسو، کارمند فرانسوی اهل الجزیره است که از دروغ گفتن خودداری می‌کند. در ابتدای داستان او از طریق تلگرام متوجه مرگ مادرش می‌شود. رفتار مورسو در مراسم خاکسپاری، خوردن قهوه و سیگار کشیدن او، بعدها به ضررش تمام شده و به علاوه هنگامی‌که به اتهام قتل تحت تعقیب است، علیه او استفاده می‌شود. مورسو انسانی‌ست که روند جامعه‌پذیری را آن‌گونه که باید طی نکرده، او به همه چیز به غیر از خوشی های حسی بی‌توجه است. به گفته‌ی خود کامو، مورسو نمی‌تواند یا نمی‌خواهد در بازی همگانی شرکت کند. جایی که گریستن بر سر خاک مادر تبدیل به هنجار شده، مورسو صادقانه هیچ واکنشی نشان نمی‌دهد، چون مرگ برای او اصلی و پذیرفته شده است. دانلود رمان بیگانه با حجم 728 کیلوبایت
  6. 1 امتیاز
    آسمون رفاقت یه مدته سیا شده یه اتفاقی افتاده یه چیزی کم بها شده قشنگ تو چشم بضیا رنگ خیانت میبینم چون میدونم خدافظی سلام خیلی یا شده نماز بارون نخون فایده ای نمیکنه مسلمونی تو این کویر فقط یه ادعا شده ستم حلال و دروغ واجب تو خیلی کارا واسه همینکه خدا از دلامون جدا شده اینجا واسه حروم خورا بهشتی آسمونیه اما خوبی کودکی ِ , که توی چاه رها شده همه میدونن یه روزی باید از این دنیا برن پس چرا بی وفایی عادت این روزا شده؟ نفس نفس نفس زدن تو جاده ی زندگی با کوله باری از غم , این سرنوشت ِ ما شده؟ فریادمو برم بگم به خدای مهربونم نه دیوایی که قلبشون به ریا مبتلا شده . سروده ابوالقاسم کریمی(فرزند زمین)
  7. 1 امتیاز
    EAGLES IN A STORM Did you know that an eagle knows when a storm is approaching long before it breaks? The eagle will fly to some high spot and wait for the winds to come. When the storm hits, it sets its wings so that the wind will pick it up and lift it above the storm. While the storm rages below, the eagle is soaring above it. The eagle does not escape the storm. It simply uses the storm to lift it higher. It rises on the winds that bring the storm. When the storms of life come upon us - and all of us will experience them - we can rise above them by setting our minds and our belief toward God. The storms do not have to overcome us. We can allow God's power to lift us above them. God enables us to ride the winds of the storm that bring sickness, tragedy, failure and disappointment in our lives. We can soar above the storm. Remember, it is not the burdens of life that weigh us down, it is how we handle them. عقاب ها در طوفان آيا مي دانستيد كه عقاب قبل از شروع طوفان متوجه نزديك شدنش مي شود؟ عقاب به نقطه اي بلند پرواز مي كند و منتظر رسيدن باد مي شود وقتي طوفان از راه مي رسد بال هايش را باز مي كند تا باد بلندش كند و به بالاي طوفان ببردش در حالي كه طوفان در زير بالهایش در جريان است، عقاب بر روي آن در حال پرواز است عقاب از طوفان نمي گريزد و از آن براي بلند تر پروزا كردن استفاده مي كند. با باد هايي پرواز مي كند و اوج مي گيرد كه طوفان را به همراه دارند وقتي طوفان زندگي به سمت ما مي آيد و بی شک همه ما آنها را تجربه خواهیم کرد، مي توانيم با قرار دادن ذهن و اعتقاداتمان به سمت خدا بر آنها چيره شويم. طوفان ها نبايد بر ما غلبه كنند. ما مي توانيم اجازه بدهيم كه قدرت خدا ما را به فراتر از آنها ببرد خداوند ما را توانا ساخته تا بر فراز باد هاي طوفان هايي كه همراه خود بيماري، مصيبت، شكست و نااميدي در زندگي را به ارمغان مي آورند پرواز كنيم به ياد آوريد، بار زندگي نيست كه باعث سقوط ما مي شود بلكه علتش نوع عکس العمل ماست
  8. 1 امتیاز
    The Farmer's Donkey One day a farmer's donkey fell down into a well. The animal cried piteously for hours as the farmer tried to figure out what to do. Finally he decided the animal was old, and the well needed to be covered up anyway; it just wasn't worth it to retrieve the donkey. He invited all his neighbors to shovel dirt into the well. At first, the donkey realized what was happening and cried horribly. Then, to everyone's amazement, he quieted down. A few shovel loads later, the farmer finally looked down the well, and was astonished at what he saw. With every shovel of dirt that hit his back, the donkey was doing something amazing. He would shake it off and take a step up. As the farmer's neighbors continued to shovel dirt on top of the animal, he would shake it off and take a step up. Pretty soon, everyone was amazed as the donkey stepped up over the edge of the well and trotted off! الاغ كشاورز روزی الاغ یک کشاورز به درون چاه افتاد و ساعتها گریه کرد. کشاورز تصمیم گرفت فکری به حال ماجرا کند. سرانجام به این فکر افتاد که چون الاغ پیر است بهتر است چاه را بپوشاند. الاغ ارزش بیرون آوردن از چاه را ندارد. چند تن از همسایگانش را صدا کرد تا با بیل خاکها را داخل چاه بریزند. الاغ که این را فهمید شروع به زاری کرد. اما چیزی نگذشت که ساکت شد. بعد از مقداری خاک پاشیدن کشاورز به درون چاه نگاه کرد و از چیزی که میدید متعجب میشد. با هر بیل خاکی که داخل چاه ریخته میشد، الاغ آنها را از بدنش میتکاند و یک قدم بالاتر می آمد. همین کار ادامه پیدا کرد و طولی نکشید که الاغ به لبه ی چاه رسید. نتیجه:زندگی همیشه سختی دارد. اما شما میتوانید از هر کدام از سختی ها به عنوان یک پله ی ترقی استفاده کنید. ما میتوانیم با تسلیم نشدن در برابر مشکلات از عمیق ترین چاه ها و گرفتاری ها خلاص شویم
  9. 1 امتیاز
    Mountain Story "A son and his father were walking on the mountains. Suddenly, his son falls, hurts himself and screams: "AAAhhhhhhhhhhh!!!" To his surprise, he hears the voice repeating, somewhere in the mountain: "AAAhhhhhhhhhhh!!!" Curious, he yells: "Who are you?" He receives the answer: "Who are you?" And then he screams to the mountain: "I admire you!" The voice answers: "I admire you!" Angered at the response, he screams: "Coward!" He receives the answer: "Coward!" He looks to his father and asks: "What's going on?" The father smiles and says: "My son, pay attention." Again the man screams: "You are a champion!" The voice answers: "You are a champion!" The boy is surprised, but does not understand. Then the father explains: "People call this ECHO, but really this is LIFE. It gives you back everything you say or do. Our life is simply a reflection of our actions. If you want more love in the world, create more love in your heart. If you want more competence in your team, improve your competence. This relationship applies to everything, in all aspects of life; Life will give you back everything you have given to it." YOUR LIFE IS NOT A COINCIDENCE. IT'S A REFLECTION OF YOU!" -- Unknown Author داستان كوهستان پسري همراه با پدرش در كوهستان پياده روي مي كردند كه ناگهان پسر به زمين مي خورد و آسيب مي بيند و نا خود آگاه فرياد مي زند: "آآآه ه ه ه ه" با تعجب صداي تكرار را از جايي در كوهستان مي شنود. "آآآه ه ه ه ه" با كنجكاوي، فرياد مي زند:"تو كي هستي؟" صدا پاسخ می دهد:"تو كي هستي" سپس با صداي بلند در كوهستان فرياد مي زند:" ستايشت مي كنم" صدا پاسخ مي دهد:" ستايشت مي كنم" به خاطر پاسخ عصباني مي شود و فرياد مي زند:"ترسو" جواب را دريافت مي كند:"ترسو" به پدرش نگاه مي كند و مي پرسد:" چه اتفاقي افتاده؟ " پدر خنديد و گفت:" پسرم، گوش بده" اين بار پدر فرياد مي زند: " تو قهرماني" صدا پاسخ مي دهد : " تو قهرماني" پسر شگفت زده مي شود، اما متوجه موضوع نمي شود سپس پدر توضيح مي دهد: " مردم به اين پژواك مي گويند، اما اين همان زندگيست" زندگي همان چيزي را كه انجام مي دهي يا مي گويي به تو بر مي گرداند زندگي ما حقيقا بازتابي از اعمال ماست اگر در دنيا عشق بيشتري مي خواهي، عشق بيشتري را در قلبت بيافرين اگربدنبال قابليت بيشتري در گروهت هستي. قابليتت را بهبود ببخش اين رابطه شامل همه چيز و همه ی جنبه هاي زندگي مي شود زندگي هر چيزي را كه به آن داده اي به تو خواهد داد زندگي تو يك اتفاق نيست، انعكاسي از وجود توست نويسنده: نامشخص
  10. 1 امتیاز
    روباهی از شتری پرسید: «عمق این رودخانه چه اندازه است؟» شتر جواب داد: «تا زانو» ولی وقتی روباه در رودخانه پرید، آب از سرش هم گذشت و همین طور که دست و پا می‌زد به شتر گفت: «تو که گفتی تا زانو!» شتر جواب داد: «بله،تا زانوی من،نه زانوی تو» هنگامی که از کسی مشورت می‌گیریم، باید شرایط طرف مقابل و خودمان را هم در نظر بگیریم. لزوما هر تجربه‌ای که دیگران دارند برای ما مناسب نیست...
  11. 1 امتیاز
    ازدواج مهمترین اتفاق زندگی هر فردی است تضمینی وجود ندارد که این ازدواج با فامیل صورت گیرد یا یک فرد غریبه. امروزه عوارض و بیماری های ازدواج فامیلی را زیاد می‌شنویم. ولی این نمی‌تواند دلیل محکمی باشد که کلا از ازدواج فامیلی صرف نظر کنید. بنابراین بهتر است مزایا و معایب این ازدواج فامیلی را در نظر گرفته و بهترین تصمیم را برای زندگی خودمان بگیریم. اگر تصمیم به ازدواج فامیلی دارید باید همه جوانب و عوارض آن را در نظر گرفته و قبل از ازدواج با انجام آزمایش‌های فراوان از میزان خطر آن اطلاع پیدا کنیم. اکثر ما خطر ازدواج فامیلی را فقط در به دنیا آمدن کودک معلول بدانیم در حالیکه ازدواج فامیلی فقط به دنیا آمدن کودک معلول نیست بلکه خطراتی هم برای زوجین می‌تواند به دنبال داشته باشد. در ادامه خطرات ناشی از ازدواج فامیلی و بیماری‌های مربوط به آن را بررسی می‌کنیم. بروز بیماری‌های ژنتیکی در ازدواج فامیلی ژنتیک در جامعه پزشکی حرف اول را می‌زند گاهی اوقات ازدواج فامیلی باعث ایجاد بیماری‌هایی می‌شود که این بیماری‌های ژنتیکی مشکلات زیادی را می‌تواند به بار بیاورد. با معیوب بودن ژنتیک بدن، ممکن است شما دچار ترس در جهت مبتلا شدن به بیماری های ازدواج فامیلی قرار گیرید ولی نگران نباشید با پشرفت علم پزشکان میزان احتمال بروز بیماری های ازدواج فامیلی را بررسی می‌کنند. سقط جنین از عوارض ازدواج فامیلی از دیگر خطرات ازدواج فامیلی سقط جنین می‌باشد پس بهتر است قبل از بچه‌دار شدن ابتدا به پزشک مراجعه کنید و سپس تحت نظر پزشک متخصص صاحب فرزند شوید. نقص ایمنی، بیماری ناشی از ازدواج فامیلی نقص ایمنی هم جزو بیماری های ازدواج فامیلی به شمار می‌آید. کودکانی که از ازدواج فامیلی به دنیا می‌آیند بیشتر در معرض بیماری‌های عفونی هستند زیرا ممکن است ایمنی بدن آنان نسبت به کودکان دیگر ضعیف‌تر باشد پس اگر شاهد عفونت بیش از حد در کودک خود بودید، سریعا به پزشک متخصص مراجعه نمایید. اگر سیستم دفاعی بدن کودک به صورت کمی و یا کیفی کار نکند. با نقص ایمنی بدن احتمال دارد فرد دچار بیماری‌هایی مانند هپاتیت، سرطان و … شود که هر یک مشکلات فراوانی را برای سلامتی بدن به وجود می‌آورند. این افراد باید به پزشک متخصص مراجعه کرده و سیستم ایمنی بدن کودک خود را در صورت ضعیف بودن، تقویت کنند این کار با کمک انواع قرص‌ها و ویتامین‌ها ممکن می‌باشد. بیماری معلولیت کودک، خطر ازدواج فامیلی همانطور که می‌دانید مهمترین خطر ازدواج فامیلی متولد شدن کودک معلول و یا نقص عضو است. در ازدواج فامیلی ممکن است اختلالات ژنتیکی فراوانی رخ دهد و این اختلالات در ذهن و یا جسم کودک تاثیر بگذارد. تحقیقات جهانی نشان می‌دهد که حدود ۳ تا ۴ درصد از مرگ و میر نوزادان به دلیل اختلالات ژنتیکی رخ می‌دهد. اختلالات ژنتیکی معمولا در فامیل‌های درجه دو خیلی بیشتر است (پسرخاله، پسر عمو و …) احتمال اختلالات حتی در دورترین ازدواج‌های فامیلی نیز ۵ تا ۶ درصد است. طبق آمار جهانی احتمال تولد کودک معلول در ازدواج فامیلی ۲ تا ۳ برابر ازدواج‌های معمولی است همین دلیل، کافی است که آزمایشات ژنتیکی فراوانی صورت گیرد تا دچار بیماری های ازدواج فامیلی نشوید. بیماری شب کوری، بیماری ناشی از ازدواج فامیلی ازدواج فامیلی ممکن است با خود، شب کوری را به همراه داشته باشد، معمولا با افزایش سن این بیماری در افراد دیده می‌شود. شب کوری در طول زمان روی بینایی فرد تاثیر می‌گذارد و به دلیل کمبود ویتامین A و مشکلات ارثی تبدیل به کوری دائمی شود. همچنین شب کوری می‌تواند موجب خشکی چشم نیز می‌شود. برای پیشگیری از بیماری شب کوری باید مشاوره ژنتیکی به صورت کامل انجام شود تا هم از شب کوری و هم از بیماری های حاصل از ازدواج فامیلی در امان بمانند. نکات مهم در مورد ازدواج فامیلی درست است که هیچ ازدواجی بی‌خطر نیست ولی موارد بالا این مساله را بیان نمی‌کند که فقط ازدواج فامیلی مشکلات و بیماری‌هایی را به وجود می‌آورد بلکه ازدواج با فرد غریبه هم بی‌خطر نیست، فقط احتمال مبتلا شدن به بیماری از طریق ازدواج فامیلی نسبت به افراد غریبه، ۲ برابر است پس اگر ازدواج فامیلی داشته‌اید مدام باید تحت نظر و کنترل دکتر باشید، مخصوصا وقتی که می‌خواهید صاحب فرزند شوید. ولی همه این‌ها دلیل نمی‌شود که از ازدواج فامیلی بترسید و نگران بمانید و یا حتی خودداری کنید فقط بهتر است ازدواج با غریبه صورت گیرد تا احتمال دچار شدن به بیماری های ازدواج فامیلی کاهش یابد. منبع: صورتیها
  12. 1 امتیاز
    ۱. ۱۲۳۴۵۶ (بدترین پسورد جهان) ۲. password (بدون تغییر) ۳. ۱۲۳۴۵۶۷۸۹ ۴. ۱۲۳۴۵۶۷۸ ۵. ۱۲۳۴۵ ۶. ۱۱۱۱۱۱ (جدید) ۷. ۱۲۳۴۵۶۷ ۸. sunshine (جدید) ۹. qwerty ۱۰. iloveyou ۱۱. princess (جدید) ۱۲. admin ۱۳. welcome ۱۴. ۶۶۶۶۶۶ (جدید) ۱۵. abc123 ۱۶. football ۱۷. ۱۲۳۱۲۳ ۱۸. monkey ۱۹. ۶۵۴۳۲۱ (جدید) ۲۰. !@#$%^&* (جدید) ۲۱. charlie (جدید) ۲۲. aa123456 (جدید) ۲۳. donald (جدید) ۲۴. password1 (جدید) ۲۵. qwerty123 (جدید) SplashData برای داشتن یک پسورد قوی توصیه می‌کند که: برای کلمات عبور خود از حداقل ۱۲ کاراکتر با ترکیبی از اعداد و حروف انتخاب کنید. برای هر لاگین در هر شبکه اجتماعی یا وب سایت از یک رمز عبور مجزا استفاده کنید، به این ترتیب، اگر یک هکر دسترسی به یکی از گذرواژه های شما داشته باشد، نمی تواند از آن برای دسترسی به سایت های دیگر استفاده کند. از هویت خود در فضای مجازی مراقبت کنید. با استفاده از یک مدیر رمز عبور برای سازماندهی گذرواژه ها، رمزهای عبور تصادفی امن ایجاد کنید و به طور خودکار وارد وب سایت شوید.
  13. 1 امتیاز
    روزي ملانصرالدين خطايي مرتکب ميشود و او را نزد حاکم مي برند تا مجازات را تعيين کند . حاکم برايش حکم مرگ صادر مي کند اما مقداري رافت به خرج مي دهد و به وي مي گويد: اگر بتواني ظرف سه سال به خرت سواد خواندن و نوشتن بياموزاني از مجازاتت درمي گذرم . ملانصرالدين نيز قبول مي کند و ماموران حاکم رهايش مي کنند . عده اي به ملا مي گويند: مرد حسابي آخر تو چگونه مي تواني به يک الاغ خواندن و نوشتن ياد بدهي ؟ ملانصرالدين گفت: انشاءالله در اين سه سال يا حاکم مي ميرد يا خرم... هميشه اميدوار باشيد بلكه چيزي به نفع شما تغيير كند
  14. 1 امتیاز
    از این عدد ناچیز برای خودمان دیوار چین ساخته ایم! چه فرقی میکند چند باشد؟؟! ۱۸٬۲۱٬۲۹... و یا حتی ۸۳ و بیشتر... در هر سِنی میتوانی عاشق شوی! عاشق چیزهای خوب، مثل رنگ‌های مداد رنگی، دنباله‌های بادبادک،‌ عروسکها و ماشین‌های کوچکی که زمانی شاید هم قَد و اندازه خودت بودند و حالا... در هر سنی میتوانی پُفک بخوری و آخرسر انگشتانت را با لذت لیس بزنی، میتوانی بجای اینکه فقط نیمکت‌های پارک را حق خودت بدانی مانند ۷-۸ سالگی‌ات تاپ سوار شوی و تاپ تاپ عباسی بخوانی، میتوانی قبل از خواب ستاره‌ها یا حتی گوسفندها را بشماری! نگرانِ چه هستی؟! مَردُم؟!؟ بگذار دیوانه خطابت کنند اما تو زندانی یک عدد نباش! بگذار بین تمام ناباوری‌ها، دروغ‌ها، تنهایی‌ها و آلودگی‌های این شهر لحظاتی مانند کودکی‌ات بخندی! تو هنوز همانی! چیزی جز یک سن در تو تغییر نکرده! فقط چند سال بیشتر اسیر زندگی شده‌ای! فقط چند سال...! هیچوقت دیر نیست...
  15. 1 امتیاز
    ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﻣﺒﺎﺭﮎ ﺑﻪ ﺣﺞ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ، ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺏ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺍﯼ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ: ﺍﺯ ﺷﺸﺼﺪ ﻫﺰﺍﺭ ﺣﺎﺟﯽ ﮐﺴﯽ ﺣﺎﺟﯽ ﻧﯿﺴﺖ، ﻣﮕﺮ ﻋﻠﯽ ﺑﻦ ﻣﻮﻓﻖ، ﮐﻔﺸﮕﺮﯼ ﺩﺭ ﺩﻣﺸﻖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺣﺞ ﻧﯿﺎﻣﺪ. ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﺑﻪ ﺩﻣﺸﻖ ﺭﻓﺖ ﻭ ﻋﻠﯽ ﺑﻦ ﻣﻮﻓﻖ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﭘﺎﺭﻩ ﺩﻭﺯﯼ ‏(ﭘﯿﻨﻪ ﺩﻭﺯﯼ، ﺗﻌﻤﯿﺮ ﻭ ﻭﺻﻠﻪ ﮐﺮﺩﻥ ﮐﻔﺶ ﻫﺎﯼ ﺧﺮﺍﺏ ﻭ ﭘﺎﺭﻩ‏) میکند. ﭘﺮﺳﯿﺪ ﭼﻪ ﮐﺮﺩﯼ ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﻣﺴﺎﻝ ﺑﻪ ﺣﺞ ﻧﺮﻓﺘﯽ ﺍﺯ ﻣﯿﺎﻥ ﻫﻤﻪ ﺣﺠﺎﺝ ﻓﻘﻂ ﺣﺞ ﺗﻮ ﭘﺬﯾﺮﻓﺘﻪ ﺷﺪ. ﮔﻔﺖ ﺳﯽ ﺳﺎﻝ ﺑﻮﺩ ﺗﺎ ﻣﺮﺍ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺣﺞ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺎﺭﻩ ﺩﻭﺯﯼ ﺳﯿﺼﺪ ﺩﺭﻫﻢ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺍﻣﺴﺎﻝ ﻋﺰﻡ ﺣﺞ ﮐﺮﺩﻡ، ‏عیالم ﺣﺎﻣﻠﻪ ﺑﻮﺩ، ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺑﻮﯼ ﻃﻌﺎﻡ ﻣﯽ ﺁﻣﺪ، ﻣﺮﺍ ﮔﻔﺖ: ﺑﺮﻭ ﻭ ﭘﺎﺭﻩ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻃﻌﺎﻡ ﺑﺴﺘﺎﻥ، ﻣﻦ ﺭﻓﺘﻢ، ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﮔﻔﺖ ﺑﺪﺍﻥ ﮐﻪ ﻫﻔﺖ ﺷﺒﺎﻧﻪ ﺭﻭﺯ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﻃﻔﺎﻝ ﻣﻦ ﻫﯿﭻ ﻧﺨﻮﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺧﺮﯼ ﻣﺮﺩﻩ ﺩﯾﺪﻡ. ﭘﺎﺭﻩ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﺪﺍ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﻃﻌﺎﻡ ﺳﺎﺧﺘﻢ. ﺑﺮ ﺷﻤﺎ ﺣﻼﻝ ﻧﺒﺎﺷﺪ. ﭼﻮﻥ ﺍﯾﻦ ﺑﺸﻨﯿﺪﻡ ﺁﺗﺸﯽ ﺩﺭ ﺟﺎﻥ ﻣﻦ ﺍﻓﺘﺎﺩ. ﺁﻥ ﺳﯿﺼﺪ ﺩﺭهم ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﺑﺪﻭ ﺩﺍﺩﻡ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ ﻧﻔﻘﻪ ﺍﻃﻔﺎﻝ ﮐﻦ ﮐﻪ ﺣﺞ ﻣﺎ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ. ﺗﺬﮐﺮﻩ ﺍﻻﻭﻟﯿﺎ عطار نيشابوری
  16. 1 امتیاز
    تهران پادکست یک سایت اشتراک گذاری پادکست بزرگ میباشد که در ان میتوانید پادکست های مختلف با موضوع های مختلف را مشاهده کنید. این سایت کاملا به صورت رایگان بوده و شما میتوانید پادکست های مختلف را به راحتی دانلود کرده یا به صورت انلاین گوش دهید. ورود به سایت
  17. 1 امتیاز
    روانشناسان اغلب درمورد ویژگی‌های شخصیتی صحبت می‌کنند ولی ویژگی‌های شخصیتی دقیقاً چه هستند؟ متخصصین سلامت روان این واژه را چطور تعریف می‌کنند؟ این شخصیت ماست که باعث می‌شود افرادی خاص باشیم ولی بر سر تعداد این ویژگی‌های شخصیتی اختلاف نظر وجود دارد. بعضی متخصصین تیپ‌های شخصیتی را به ویژگی‌های مشخصی تفکیک می‌کنند درحالی‌که سایرین نگاه گسترده‌تری به آن دارند. می‌خواهیم نگاه دقیق‌تری به تعریف این ویژگی‌های شخصیتی، انواع آن و تأثیرات متفاوت آن‌ها بر رشد شخصیت داشته باشیم. تعریف ویژگی‌های شخصیتی ویژگی‌های شخصیتی مشخصه‌های متفاوتی هستند که شخصیت فرد را می‌سازند. در کتاب شخصیت: تئوری و تحقیق، رابرتس، وود و کاسپی ویژگی‌های شخصیتی را به‌عنوان «الگوهای نسبتاً پایدار افکار، احساسات و رفتارهای افراد است که آن‌ها را از هم متمایز می‌کند». تئوری ویژگی‌های شخصیتی عنوان می‌کند که شخصیت‌های ما از تعداد گسترده‌ای از ویژگی‌های شخصیتی تشکیل شده است. به‌عنوان مثال برون‌گرایی یک بعد شخصیتی است که ارتباط فرد با جهان بیرون را توصیف می‌کند. مثلاً بعضی افراد برون‌گرا و اجتماعی هستند، درحالی‌که بعضی دیگر درون‌گرا و کم‌حرف‌اند. در گذشته تصور می‌شد که ویژگی‌های شخصیتی طی طول زندگی فرد به‌سختی تغییر می‌کنند. اما برخی تحقیقات جدید نشان داده است که ویژگی‌های شخصیتی کمی منحصربه‌فردتر از چیزی است که در گذشته تصور می‌شود و به‌مرور زمان ممکن است تغییراتی در آن اتفاق بیفتد. تغییر ویژگی‌های شخصیتی چطور اتفاق می‌افتد؟ درمورد ویژگی‌های اصلی و غالب در افراد، تغییر کمی دشوار است و اگر هم اتفاق بیفتد بسیار خفیف خواهد بود. مثلاً فردی که به‌شدت برون‌گراست ممکن است به‌مرور زمان کمی کم‌حرف‌تر شود. این به آن معنا نیست که به فردی برون‌گرا تبدیل خواهد شد. بلکه به این معنی است که تغییر خفیفی در او اتفاق افتاده و برون‌گرایی فرد کمی تعدیل شده است. این فرد همچنان اجتماعی و گروه‌دوست خواهد بود ولی ممکن است احساس کند که گاهی‌اوقات از تنهایی و مکان‌های خلوت هم لذت می‌برد. ازطرف‌دیگر، فرد برون‌گرا ممکن است با بالا رفتن سن احساس کند کمی برون‌گرا‌تر شده است. این به آن معنا نیست که فرد یک‌دفعه میل به مرکز توجه بودن پیدا کرده یا می‌خواهد هر هفته به میهمانی برود. بااین‌حال، این فرد ممکن است احساس کند که کم‌کم از رویدادهای اجتماعی هم لذت می‌برد و در جوار دیگران کمتر احساس خستگی می‌کند. در هر دوی این مثال‌ها، هسته‌ی شخصیتی فرد به طور کامل تغییر نکرده است. درعوض، به مرور زمان تغییراتی اتفاق افتاده که اغلب نتیجه‌ی تجربه است. اصول ویژگی‌های شخصیتی رابرتس و همکارانش در کتاب خود اصولی را مطرح می‌کنند که درنتیجه مطالعات خود بر روی ویژگی‌های شخصیتی به دست آورده‌اند: اصل بلوغ: افراد با بالا رفتن سن‌شان دلپذیرتر، از نظر احساسی باثبات‌تر و از نظر اجتماعی برجسته‌تر می‌شوند. اصل رشد هویت: افراد با گذر زمان هویت محکم‌تری پیدا می‌کنند و بلوغ تعهدی قوی‌تر به هویت‌شان در آن‌ها ایجاد می‌کند. طی دوران جوانی افراد معمولاً مشغول اکتشاف نقش‌ها و هویت‌های مختلف هستند. با بالا رفتن سن، وفاداری بیشتری نسبت به هویتی که طی سال‌ها داشته‌اند پیدا می‌کنند. اصل انعطاف‌پذیری: بااین‌که ویژگی‌های شخصیتی معمولاً ثابت هستند، ولی غیرقابل‌تغییر نیستند و ممکن است طی مراحل زندگی تحت‌تأثیر محیط قرار گیرند. اصل تداوم نقش: این تداوم نقش است که به تداوم ویژگی‌های شخصیتی منجر می‌شود تا تداوم محیط. انواع ویژگی‌های شخصیتی اگر کسی از شما بخواهد که لیستی از ویژگی‌های شخصی‌تان تهیه کنید چه می‌گویید؟ ممکن است فهرستی از ویژگی‌ها پشت هم ردیف کنید: مهربان، خشن، مؤدب، خجالتی، اجتماعی، یا جاه‌طلب. اگر قرار باشد فهرستی از هر ویژگی شخصیتی تهیه کنید احتمالاً صدها یا هزارها واژه برای توصیف هر جنبه از شخصیت وجود دارد. گوردون آلپورت، روانشناس، فهرستی از ویژگی‌های شخصیتی تهیه کرده که بیشتر از ۴۰۰۰ عنوان است. تعداد ویژگی‌های شخصیتی از دیرباز موضوعی بحث‌برانگیز در تاریخچه‌ی روانشناسی بوده است، ولی امروزه بسیاری از روانشناسان بر مدل پنج‌تایی تیپ‌های شخصیتی تکیه می‌کنند. براساس این مدل، شخصیت متشکل از پنج بعد کلی و گسترده است که افراد ممکن است در هریک از این ابعاد ضعیف، قوی یا متوسط باشند. این پنج ویژگی‌ شخصیتی عبارتند از: برون‌گرایی وظیفه شناسی دلپذیری روراستی روان‌رنجوری اکثر ویژگی‌هایی که شما برای توصیف شخصیت خودتان استفاده می‌کنید در یکی از این دسته‌بندی‌ها جای می‌گیرد. ویژگی‌های شخصیتی‌ای مثل خجالتی بودن، اجتماعی بودن، صمیمی بودن همه زیرمجموعه‌ی برون‌گرایی است درحالی‌که ویژگی‌های مهربان بودن، باملاحظه بودن، منظم یا جاه‌طلب بودن می‌تواند در دسته‌بندی وظیفه‌شناسی جای گیرد. نکته‌ی مهمی که باید به خاطر داشته باشید این است که هرکدام از این پنج ویژگی نشانگر یک زنجیره است. بعضی افراد در یک ویژگی ضعیف و در دیگری قوی‌تر هستند. بعضی‌ها هم ممکن است در تمام این ویژگی‌ها حد وسط باشند. ویژگی‌های شخصیتی ارثی هستند یا اکتسابی؟ کدام مهم‌تر است، ذات یا پرورش؟ DNA شما تا چه اندازه روی شخصیت‌تان تأثیر دارد؟ محققان دهه‌ها بر روی خانواده‌ها، دوقلوها، فرزندان تصدیق‌شده و خانواده‌هاشان مطالعه کرده‌اند تا درک بهتری نسبت به میزان ارثی یا محیطی بودن ویژگی‌های شخصیتی به دست آورند. یافته‌های این تحقیقات نشان می‌دهد که هر دوی این عوامل در شخصیت افراد نقش دارد، هرچند مطالعات گسترده‌ی بسیاری بر روی دوقلوها نشان می‌دهد که عامل ژنتیک بسیار قوی است. یک تحقیق بسیار شناخته‌شده در ناحیه‌ای معروف به مینسوتا بر روی ۳۵۰ دوقلو بین سال‌های ۱۹۷۹ تا ۱۹۹۹ انجام گرفت. شرکت‌کننده‌های این تحقیق شامل دوقلوهای همسان و غیرهمسانی بود که کنار هم یا دور از هم زندگی کرده بودند. نتایج این مطالعه نشان داد که شخصیت‌های دوقلوهای همسان چه کنار هم زندگی کرده باشند و چه دور از هم بسیار شبیه به هم بوده و این یعنی جنبه‌های گسترده‌ای از شخصیت تحت‌تأثیر ژنتیک است. البته این به آن معنی نیست که محیط نقشی در شکل‌گیری شخصیت بازی نمی‌کند. همین تحقیق نشان می‌دهد که دوقلوهای همسان درمورد یک ویژگی‌ شخصیتی تا ۵۰ درصد شبیه به هم هستند درحالی‌که این آمار برای دوقلوهای غیرهمسان فقط ۲۰ درصد بود. ویژگی‌های شخصیتی بسیار پیچیده‌اند و تحقیقات نشان می‌دهد که ویژگی‌های شخصیتی ما هم تحت‌تأثیر عوامل ارثی است و هم عوامل محیطی. این دو عامل به طرق مختلف موجب شکل‌گیری شخصیت ما می‌شوند. منبع: مردمان منبع مقاله : verywellmind.com مترجم : زینب آرمند
  18. 1 امتیاز
    ۱. دو نفر می‌توانند یک موقعیت کاملاً یکسان را کاملاً متفاوت ببینند. من همیشه به این اعتقاد داشته‌ام و الان بعد از اینکه دوستانم به‌ من گفتند چطور از دیدن قدرت بی‌نظیر و خوش‌بینی‌ام شوکه شده‌اند بیشتر به این جمله اعتقاد پیدا کرده‌ام. چون هیچوقت به‌اندازه‌ی آن موقع احساس شکننده بودن، ناامیدی، عدم امنیت و ترس نکرده بودم. ۲. ما همیشه به زندگی آنطور که خودمان هستیم نگاه می‌کنیم، نه آنطور که واقعاً هست. درمورد آدم‌ها هیچ واقعیت عینی‌ای وجود ندارد. واقعیات واقعیات هستند ولی دیدگاه و نقطه‌ی قوت ما بر توانایی‌مان برای پردازش این واقعیات اثر می‌گذارد. ما از توی فیلترهای شخصی خودمان به زندگی نگاه می‌کنیم، با عینگ تجربیات گذشته‌مان، اعتقاداتمان و الگوهایمان. ما به همه‌چیز و همه‌کس از لنز شخصیِ خاص خودمان نگاه می‌کنیم که از همان کودکی ساخته شده است. همان‌طور که مارسل پروست نوشته، گاهی‌اوقات سفر اکتشافیِ واقعی دیدنِ مناظر جدید نیست، بلکه داشتن چشمانی تازه است. اگر به اندازه‌ی کافی شهامت داشته باشیم که عینکی که تا آن روز به چشممان بود را برداریم، چیزی پیدا خواهیم کرد که ارزش نگاه کردن دارد ولی قبلاً آن را نمی‌دیدیم. این درمورد نظرات و نصیحت‌ها هم صدق می‌کند. به یکی از دوراهی‌های کنونی زندگیتان فکر کنید. چه چیزهایی را در این مورد در نظر نگرفته‌اید؟ به چه چیزهایی بیش از اندازه توجه دارید چون همچنان به آن موقعیت با عینک سابقتان نگاه می‌کنید؟ ۳. آدم‌ها تغییر می‌کنند. من گاهی آرزو می‌کنم که کاش ما هیچوقت تغییر نمی‌کردیم، ولی می‌دانم که همه‌ی ما خلق شده ایم که رشد کنیم. اجازه‌ی این کار را داریم. من دارم یاد می‌گیرم که به خودم اجازه‌ی تغییر و رشد بدهم. شما هم این اجازه را به خودتان بدهید. به دیگران هم همینطور. همه‌ی ما شایسته‌ی آن هستیم. ۴. آدم‌ها برای یک روز، یک هفته، یک ماه، یک فصل یا شاید یک سال یا بیشتر به زندگی‌مان می‌آیند تا درسی به ما بدهند. همیشه از آنها تشکر کنید. حتی اگر به شما آسیب زدند. بعضی از درس‌ها دردناک‌اند. درواقع، طی این ماه‌های سخت همیشه جمله‌ی مربی ورزشم در گوشم بود، «اگر تو را به چالش نکشد، تغییر نخواهی کرد.» این جمله هم برای تناسب‌اندام، هم برای روابط و هم برای کل زندگی صدق می‌کند. هر کسی را که می‌بینیم هدیه‌ای با خود برایمان آورده است. وظیفه‌ی ما این است که این هدیه را باز کنیم، حالا هر چه که باشد. ۵. می‌توانید برای محافظت از خودتان درها را ببندید، حتی می‌توانید خداحافظی کنید ولی هیچوقت برای کسی آرزوی بدی نکنید. این نکته برای خود من از همه سخت‌تر است. قلب من گاهی‌اوقات بی‌اندازه بزرگ و مهمان‌نواز می‌شود. برای اینکه از خودتان مراقبت کنید و از چیزهایی که برایتان ارزشمند است محافظت کنید، گاهی لازم است نسبت به چیزهایی که وارد قلبتان می‌شود گزینشی عمل کنید. اگر کسی شادی و خوشی را از شما می‌دزدد، او را از قلبتان بیرون بیندازید. این اصل اساسی امنیت و آرامش است. به آدم‌ها خوش‌بین باشید مگراینکه کاری کنند که بخواهید خلاف این فکر کنید. داوطلب بودن و قربانی بودن با هم خیلی فرق دارد. اولین باری که کسی آزارتان داد، ممکن است متوجه آن نشوید. من خودم همیشه خوبی‌های دیگران را می‌بینم. و وقتی آسیب دیدید، خرد خواهید شد چون هیچوقت انتظارش را نداشته‌اید. اگر همان فرد دوباره اذیتتان کند، دیگر به خودتان بستگی دارد که متوجه شوید یا نه. به خودتان بستگی دارد که مرزهای جدیدی با آن فرد برای محافظت از خودتان ایجاد کنید. می‌توانید با همه مهربان باشید ولی همه را به خودتان نزدیک نکنید. ۶. ممکن است بخواهید بیشتر از کاری که دیگران برای شما می‌کنند برایشان کار انجام دهید. خودتان را تغییر ندهید. کار خودتان را انجام دهید. آدم‌ها ممکن است غافلگیرمان کنند. گاهی‌اوقات واقعاً ناامیدمان می‌کنند. اگر بخواهید آمار آن را یادداشت کنید اغلب ناامید خواهید شد. هیچ‌وقت به امید اینکه کسی برایتان کاری انجام دهد برای کسی کاری انجام ندهید. باید تصمیم بگیرید که می‌خواهید چه‌جور آدمی باشید. اگر می‌خواهید ۳۰۰ درصد بیشتر برای دیگران کاری انجام دهید، انجام دهید، ولی انتظار نداشته باشید که آنها هم کاری برای شما انجام دهند. اگر برای کسی کاری انجام می‌دهید فقط چون او قبلاً کاری برایتان انجام داده بوده یا می‌خواهید کاری برایتان انجام دهد، درواقع دارید بیزنس می‌کنید نه مهربانی. خودتان باشید، بدون اینکه حساب کتاب کنید که در مقابل چه دریافت خواهید کرد. اینطوری زندگی کردن به‌مراتب شیرین‌تر است. ۷. اطرافیانتان را هوشمندانه انتخاب کنید. ما انرژی محدودی داریم. اطرافتان را با آدم‌هایی پر کنید که برای بالا بردن شما وقت و انرژی می‌گذارند، واقعاً به فکرتان هستند، تشویق‌تان می‌کنند، و دوست دارند موفقیتتان را ببینند. زمان ما در دنیا محدود و گرانبها است. روابط و دوستی‌هایتان را هوشمندانه انتخاب کنید. ۸. دو صد گفته چون نیم کردار نیست. ممکن است بهترین نیت را داشته باشیم ولی زندگی با رفتارها و اعمال ما سنجیده می‌شود. اگر نیت خوبی داشته باشید ولی عمل‌تان خوب نباشد، هیچکس نمی‌تواند داخل ذهنتان را بخواند. چیزی که به حساب می‌آید رفتار و عمل ماست نه فکرمان. من خودم همیشه تلاشم این بوده که خوبی‌های دیگران را ببینم، ولی وقتی در موقعیت سختی گرفتار هستید، چیزی که به آن نیاز دارید کسی است که کمک‌تان کند نفس بکشید و از آن فضا بیرون بیایید، نه کسی که فقط به فکرتان باشد ولی خودش را نشان نمی‌دهد تا دستتان را بگیرد. ۹. آدم‌ها همیشه درگیر مشکلاتی هستند که ما آنها را نمی‌بینیم و هیچ‌چیز از آن نمی‌دانیم. به یاد داشتن این نکته کمک‌مان می‌کند صبورتر و مهربان‌تر شویم و کمتر دیگران را قضاوت کنیم. زندگی سخت است و بعضی روزها ممکن است در بهترین حالت خودمان نباشیم. قرار هم نبوده که اینطور باشد. هیچ‌کس نمی‌تواند اینطور باشد. ما انسانیم و باید سعی کنیم اتفاقاتی که برای دیگران می‌افتد را درک کنیم. ۱۰. از غصه‌ی ماجرا کم کنید. ما انرژی محدودی داریم، مخصوصاً در سختی‌ها. بهتر است انرژی‌مان را برای اهداف، علایق، خوبی‌های بیشتر نگه داریم. نباید در هر داستان غم‌انگیزی که به آن دعوت می‌شویم شرکت کنیم. دعوت را رد کنید و به راهتان ادامه دهید. اگر فکر می‌کنید در بخش غم‌انگیز داستان گیر افتاده‌اید، یک قدم به عقب بردارید و دور شوید. خودتان را روی نیازها، علایق و اهدافتان متمرکز کنید. درام برای همه خوب نیست. ۱۱. اشکالی ندارد که به‌آرامی از کنار آدم‌ها رد شوید. در بعضی از فصل ها درخت‌ها جوانه می‌زنند و در بعضی از فصل‌ها کاملاً بی‌برگ‌اند. بگذارید طبیعت کار خودش را بکند. ما نمی‌توانیم گلی را مجبور به شکوفا شدن کنیم. انرژی واقعی است. اگر دل‌تان می‌گوید کسی مناسب شما نیست، خوب به ندای درون‌تان گوش کنید. ۱۲. قرار نیست همه‌‌ی آدم‌ها شما یا انتخاب‌هایتان را دوست داشته باشند. کار شما این است که خودتان و انتخاب‌هایتان را دوست داشته باشید. طرفدارانتان پیدایتان خواهند کرد. اگر مطابق با ارزش‌های خودتان زندگی کنید و انتخاب‌هایتان هم در راستای همین ارزش‌ها باشد، آدم‌های مناسب به سمت‌تان خواهند آمد و به‌تدریج مطمئن خواهید شد که دور و برتان را آدم‌هایی پر کرده‌اند که بیشتر با شما جور هستند. کار خودتان را بکنید. این مسئله طی سال‌ها به من ثابت شده. و وقتی به دوستی‌ها و روابط نزدیکم نگاه می‌کنم، شاهدی برای این قضیه است. ۱۳. روابط و دوستی‌ها موفق نمی‌شوند مگراینکه خودمان تلاش کنیم. تصور نکنید چون کسی سال‌ها در زندگی شما بوده است، قرار است همیشه در زندگی‌تان بماند. این روابط بسیار ارزشمند هستند و نیاز به توجه، مراقبت و عشق دارند. اگر می‌خواهید کسی در زندگی‌تان باشد، باید این را به او نشان دهید. با او وقت بگذرانید، احوالش را جویا شوید، به روش خاص خودتان برای کمک به او تلاش کنید، با او گریه کنید، با او جشن بگیرید، و حتماً همراهش سوار اتوبوس شوید. منبع مردمان منبع مقاله : tinybuddha.com مترجم : زینب آرمند
  19. 1 امتیاز
    تاریخچه شب یلدا چیست؟ دیر زمانی است كه مردمان ایرانی و بسیاری از جوامع دیگر، در آغاز فصل زمستان مراسمی‌ را برپا می‌دارند كه در میان اقوام گوناگون، نام‌ها و انگیزه‌های متفاوتی دارد. در ایران و سرزمین‌های هم‌فرهنگ مجاور، از شب آغاز زمستان با نام «شب چله» یا «شب یلدا» نام می‌برند كه همزمان با شب انقلاب زمستانی است. به دلیل دقت گاهشماری ایرانی و انطباق كامل آن با تقویم طبیعی، همواره و در همه سال‌ها، انقلاب زمستانی برابر با شامگاه سی‌ام آذرماه و بامداد یكم دی‌ماه است. هر چند امروزه برخی به اشتباه بر این گمانند كه مراسم شب چله برای رفع نحوست بلندترین شب سال برگزار می‌شود؛ اما می‌دانیم كه در باورهای كهن ایرانی هیچ روز و شبی، نحس و بد یوم شناخته نمی‌شده است. جشن شب چله، همچون بسیاری از آیین‌های ایرانی، ریشه در رویدادی كیهانی دارد. خورشید در حركت سالانه خود، در آخر پاییز به پایین‌ترین نقطه افق جنوب شرقی می‌رسد كه موجب كوتاه شدن طول روز و افزایش زمان تاریكی شب می‌شود. اما از آغاز زمستان یا انقلاب زمستانی، خورشید دگرباره بسوی شمال شرقی باز می‌گردد كه نتیجه آن افزایش روشنایی روز و كاهش شب است. به عبارت دیگر، در شش‌ماهه آغاز تابستان تا آغاز زمستان، در هر شبانه‌روز خورشید اندكی پایین‌تر از محل پیشین خود در افق طلوع می‌كند تا در نهایت در آغاز زمستان به پایین‌ترین حد جنوبی خود با فاصله 5/23 درجه از شرق یا نقطه اعتدالین برسد. از این روز به بعد، مسیر جابجایی‌های طلوع خورشید معكوس شده و مجدداً بسوی بالا و نقطه انقلاب تابستانی باز می‌‌گردد. آغاز بازگردیدن خورشید بسوی شمال‌شرقی و افزایش طول روز، در اندیشه و باورهای مردم باستان به عنوان زمان زایش یا تولد دیگرباره خورشید دانسته می‌شد و آنرا گرامی ‌و فرخنده می‌داشتند. در گذشته، آیین‌هایی در این هنگام برگزار می‌شده است كه یكی از آنها جشنی شبانه و بیداری تا بامداد و تماشای طلوع خورشید تازه متولد شده، بوده است. جشنی كه از لازمه‌های آن، حضور كهنسالان و بزرگان خانواده، به نماد كهنسالی خورشید در پایان پاییز بوده است، و همچنین خوراكی‌های فراوان برای بیداری درازمدت كه همچون انار و هندوانه و سنجد، به رنگ سرخ خورشید باشند. بسیاری از ادیان نیز به شب چله مفهومی ‌دینی دادند. در آیین میترا (و بعدها با نام كیش مهر)، نخستین روز زمستان به نام «خوره روز» (خورشید روز)، روز تولد مهر و نخستین روز سال نو بشمار می‌آمده است و امروزه كاركرد خود را در تقویم میلادی كه ادامه گاهشماری میترایی است و حدود چهارصد سال پس از مبدأ میلادی به وجود آمده؛ ادامه می‌دهد. فرقه‌های گوناگون عیسوی، با تفاوت‌هایی، زادروز مسیح را در یكی از روزهای نزدیك به انقلاب زمستانی می‌دانند و همچنین جشن سال نو و كریسمس را همچون تقویم كهن سیستانی در همین هنگام برگزار می‌كنند. به روایت بیرونی، مبدأ سالشماری تقویم كهن سیستانی از آغاز زمستان بوده و جالب اینكه نام نخستین ماه سال آنان نیز «كریست» بوده است. منسوب داشتن میلاد به میلاد مسیح، به قرون متأخرتر باز می‌گردد و پیش از آن، آنگونه كه ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه نقل كرده است، منظور از میلاد، میلاد مهر یا خورشید است. نامگذاری نخستین ماه زمستان و سال نو با نام «دی» به معنای دادار/خداوند از همان باورهای میترایی سرچشمه می‌گیرد. نخستین روز زمستان در نزد خرمدینانی كه پیرو مزدك، قهرمان بزرگ ملی ایران بوده‌اند، سخت گرامی ‌و بزرگ دانسته می‌شد و از آن با نام «خرم روز» یاد می‌كرده و آیین‌هایی ویژه داشته‌اند. این مراسم و نیز سالشماری آغاز زمستانی هنوز در میان برخی اقوام دیده می‌شود كه نمونه آن تقویم محلی پامیر و بدخشان (در شمال افغانستان و جنوب تاجیكستان) است. همچنین در تقویم كهن ارمنیان نیز از نخستین ماه سال نو با نام «ناواسارد» یاد شده است كه با واژه اوستایی «نوسرذه» به معنای «سال نو» در پیوند است. هر چند برگزاری مراسم شب چله و میلاد خورشید در سنت دینی زرتشتیان پذیرفته نشده است؛ اما خوشبختانه اخیراً آنان نیز می‌كوشند تا این مراسم را همچون دیگر ایرانیان برگزار كنند. البته در شبه تقویم نوظهوری كه برخی زرتشتیان از آن استفاده می‌كنند و دارای سابقه تاریخی در ایران نیست، زمان شب چله با 24 آذرماه مصادف می‌شود كه نه با تقویم طبیعی انطباق دارد و نه با گاهشماری دقیق ایرانی و نه با گفتار ابوریحان بیرونی كه از شب چله با نام «عید نود روز» یاد می‌كند. از آنرو كه فاصله شب چله با نوروز، نود روز است. امروزه می‌توان تولد خورشید را آنگونه كه پیشینیان ما به نظاره می‌نشسته‌اند، تماشا كرد: در دوران باستان بناهایی برای سنجش رسیدن خورشید به مواضع سالانه و استخراج تقویم ساخته می‌شده كه یكی از مهمترین آنها چارتاقی نیاسر كاشان است كه فعلاً تنها بنای سالم باقی‌مانده در این زمینه در ایران است. پژوهش‌های نگارنده كه در سال 1380 منتشر شد (نظام گاهشماری در چارتاقی‌های ایران)، نشان می‌دهد كه این بنا بگونه‌ای طراحی و ساخته شده است كه می‌توان زمان رسیدن خورشید به برخی از مواضع سالانه و نیز نقطه انقلاب زمستانی و آغاز سال نو میترایی را با دقت تماشا و تشخیص داد. چارتاقی نیاسر بنایی است كه تولد خورشید بگونه‌ای ملموس و قابل تماشا در آن دیده می‌شود. این ویژگی را چارتاقی «بازه هور» در راه نیشابور به تربت حیدریه و در نزدیكی روستای رباط سفید، نیز دارا است كه البته فعلاً دیواری نوساخته و الحاقی مانع از دیدار پرتوهای خورشید می‌شود. هر ساله مراسم دیدار طلوع و تولد خورشید در چارتاقی نیاسر، و بررسی نظریه نگارنده، با حضور دوستداران باستان‌ستاره‌شناسی ایرانی و دیگر علاقه‌مندان، در شهر نیاسر كاشان برگزار می‌‌شود. حافظ در شب یلدا معمولاً در شب یلدا رسم بر این است كه صاحب‌خانه، دیوان حافظ را به بزرگتر فامیل كه سواد دارد، می‌دهد. سپس هر یك از میهمانان نیت كرده و بزرگِ مجلس، این جمله را می‌گوید و تفعلی به گنجینه حافظ می‌زند: «ای حافظِ شیرازی/ تو محرم هر رازی/ بر ما نظر اندازی/ قسم به قرآن مجیدی كه در سینه داری...» یا هر چیزی شبیه به این. این رسم یكی از رسوم پرطرفدار شب یلداست كه امروزه با فن‌آوری روز نیز به‌روز شده. به طوری كه در بعضی خانواده‌ها به جای كتاب حافظ، از فال‌نامه، نرم‌افزار تفعل مجازی در رایانه، پایگاه‌های اینترنتی ویژه فال، نرم‌افزارهای ویژه تلفن همراه، سامانه پیام کوتاه یا پیامک و... برای انجام این رسم استفاده می‌كنند كه سرگرمی ‌خوبی برای خانواده‌ها در این شب بلند سال است. پبشینهٔ جشن یلدا یلدا و جشن‌هایی که در این شب برگزار می‌شود، یک سنت باستانی است و پیروان میتراییسم آن را از هزاران سال پیش در ایران برگزار می‌کرده‎اند. در این باور یلدا روز تولد خورشید و بعدها تولد میترا یا مهر است. این جشن در ماه پارسی «دی» قرار دارد که نام آفریننده در زمان پیش از زرتشتیان بوده است که بعدها او به نام آفریننده نور معروف شد. نور، روز و روشنایی خورشید، نشانه‌هایی از آفریدگار بود در حالی که شب، تاریکی و سرما نشانه‌هایی از اهریمن. مشاهده تغییرات مداوم شب و روز مردم را به این باور رسانده بود که شب و روز یا روشنایی و تاریکی در یک جنگ همیشگی به سر می‌برند. روزهای بلندتر روزهای پیروزی روشنایی بود، در حالی که روزهای کوتاه‌تر نشانه‌ای از غلبهٔ تاریکی. یلدا برگرفته از واژه‎ای سریانی است و مفهوم آن « میلاد» است (زیرا برخی معتقدند که مسیح در این شب به دنیا آمد). ایرانیان باستان این شب را شب تولد الهه مهر «میترا» می‎‎پنداشتند و به همین دلیل این شب را جشن می‎گرفتند و گرد آتش جمع می‎شدند و شادمانه رقص و پایکوبی می‌کردند. آن گاه خوانی الوان می‌گستردند و « میزد» نثار می‌کردند. «میزد» نذری یا ولیمه‎ای بود غیر نوشیدنی، مانند گوشت و نان و شیرینی و حلوا، و در آیین‎های ایران باستان برای هر مراسم جشن و سرور آیینی، خوانی می‌گستردند که بر آن افزون بر آلات و ادوات نیایش، مانند آتشدان، عطردان، بخوردان، برسم و غیره، برآورده‎ها و فرآورده‎های خوردنی فصل و خوراک‎های گوناگون، از جمله خوراک مقدس و آیینی ویژه‌ای که آن را « میزد» می‌نامیدند، بر سفره جشن می‌نهادند. باوری بر این مبنا نیز بین مردم رایج بود که در شب یلدا، قارون (ثروتمند افسانه ای)، در جامه کهنه هیزم شکنان به در خانه‌ها می‌آید و به مردم هیزم می‌دهد، و این هیزم‌ها در صبح روز بعد از شب یلدا، به شمش زر تبدیل می‌شود، بنابراین، باورمندان به این باور، شب یلدا را تا صبح به انتظار از راه رسیدن هیزم شکن زربخش و هدیه هیزمین خود بیدار می‌ماندند و مراسم جشن و سرور و شادمانی بر پا می‌کردند. جشن یلدا در ایران امروز جشن یلدا در ایران امروز نیز با گرد هم آمدن و شب‎نشینی اعضای خانواده و اقوام در کنار یکدیگر برگزار می‎شود. آیین شب یلدا یا شب چله، خوردن آجیل مخصوص، هندوانه، انار و شیرینی و میوه‌های گوناگون است که همه جنبهٔ نمادی دارند و نشانهٔ برکت، تندرستی، فراوانی و شادکامی ‌هستند. در این شب هم مثل جشن تیرگان، فال گرفتن از کتاب حافظ مرسوم است. حاضران با انتخاب و شکستن گردو از روی پوکی و یا پری آن، آینده‌گویی می‌کنند. یلدای ایرانی، شبی که خورشید از نو زاده می‌شود یلدا در افسانه‌ها و اسطوره‌های ایرانی حدیث میلاد عشق است که هر سال در «خرم روز» مکرر می‌شود. «ماه دلداده مهر است و این هر دو سر بر کار خود دارند که زمان کار ماه شب است و مهر روزها بر می‌آید. ماه بر آن است که سحرگاه، راه بر مهر ببندد و با او در آمیزد، اما همیشه در خواب می‌ماند و روز فرا می‌رسد که ماه را در آن راهی نیست. سرانجام ماه تدبیری می‌اندیشد و ستاره ای را اجیر می‌کند، ستاره ای که اگر به آسمان نگاه کنی همیشه کنار ماه قرار دارد و عاقبت نیمه شبی ستاره، ماه را بیدار می‌کند و خبر نزدیک شدن خورشید را به او می‌دهد. ماه به استقبال مهر می‌رود و راز دل می‌گوید و دلبری می‌کند و مهر را از رفتن باز می‌دارد. در چنین زمانی است که خورشید و ماه کار خود را فراموش می‌کنند و عاشقی پیشه می‌کنند و مهر دیر بر می‌آید و این شب، «یلدا» نام می‌گیرد. از آن زمان هر سال مهر و ماه تنها یک شب به دیدار یکدیگر می‌رسند و هر سال را فقط یک شب بلند و سیاه وطولانی است که همانا شب یلداست. » یلدا در افسانه‌ها و اسطوره‌های ایرانی حدیث میلاد عشق است که هر سال در «خرم روز» مکرر می‌شود. در زمان ابوریحان بیرونی به دی ماه، «خور ماه» (خورشید ماه) نیز می‌گفتند که نخستین روز آن خرم روز نام داشت و ماهی بود که آیین‌های بسیاری در آن برگزار می‌شد. از آن جا که خرم روز، نخستین روز دی ماه، بلندترین شب سال را پشت سر دارد پیوند آن با خورشید معنایی ژرف می‌یابد. از پس بلندترین شب سال که یلدا نامیده می‌شود خورشید از نو زاده می‌شود و طبیعت دوباره آهنگ زندگی ساز می‌کند و خرمی‌ جهان را فرا می‌گیرد. لازم به ذکر است یلدا در سرزمین‌های فلات ایران روسیه و دیگر کشورها با پیشینه ی تاریخی برگزار می‌شود. گردآوری : گروه فرهنگ و هنر سیمرغ منبع : ayine-mehr.persianblog.ir
  20. 1 امتیاز
    برای بار صدم اهنگ رو پلی می کنم. بدبخت هدفونم الان دقیقا ی چهل دقیقه هست دارم اهنگ گوش می دم صداشم در نیومده. همون موقع بود که یهو خاموش شد ... دیوونه شدم و داد زدم : اههههههههه...لعنت به جد و آبادت گوسِفَند... انگار نه انگار داشتم همین الان براش دل می سوزوندم.دنبال شارژرم می گردم ولی پیداش نمی کنم.داد می زنم:ممممممممامممان؟؟ مامان_ ای یامان، لوس.زهرم ترکید ! چته؟ الان من باید جواب سوالشو بدم یا قربون این همه محبت زیادی برم؟ _ می گم چته ؟بگو دیگه کار دارم... _ اها ! ها! عههه...یادم رفت! _الان که اومدم بالا قشنگ با دمپایی کبودت کردم یادت میاد. _ اها یادم اومد..شارژرم رو ندیدی؟ _من از کجا بدونم. نه ندیدم.. بابا _ من دیدمش. _ اِ..کو؟ بابا خیلی جدی جواب می ده :داشت دنبالت می گشت گفت سرونازو ندیدی؟؟ _ بااااابااا... جدی میگم. بابا_ یوهاهاها ..نه ندیدم. _ ممنونم. عاشق بابامم غیر از پدر بودن یه دوست خوبم برای منه. مامانم هم که قربونش برم گوله ی محبت و مهربونیه . اِوا..من خودمو معرفی کردم؟ اِهم ...هممم....اِهم...به نام خدا ، سروناز نوروزی هستم ، فرزند منوچهر نوروزی و خورشید فروزان فر، تقریبا ی 11 سالی هست با خانوادم توی نروژ زندگی می کنم و 19 سال دارم . داشته ی 2 خواهر و برادر به نام های نازنین و پرهام. نازنین 20 ساله و نادر22 ساله هر دو شیطون مثل من . خب داشتم می گفتم ... صدای اهنگ اروم پارادایس نمی زاره به حرفم ادامه بدم، یادم باشه بعدا این اهنگرو عوض کنم.:الو؟ _ او سلام ، اهم ،....با خانم میمون درختی کار داشتم هستند؟ _خودم هستم بفرمایید.. فکر کنم شما خانم خر مشهدی هستید دیگه بله؟ اذر _ بله خواستم بگم...خیلی میمونی سروناز ی وقت ی زنگ نزنی ها!! _ سلام خریییی!!بهت زنگ زدم ولی مثل همیشه ، مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد. _ عههه خو چیکا کنم ...... دستشویی بودم. _ اذر، اذر ، اذر ؟دوباره تو اومدی ماستمالی کنی ؟ اینم جواب بود دادی؟ ادم می خواد ماستمالی کنه درست می کنه دیگه.اخه دختر خوب تو اندازه ی ی اقیانوس هم دستشویی داشتی تا الان تموم می شد دیگه... _ عههه وا . بازم به من گیر دادی؟؟؟ خب چیکا کنم ؟ گوشیم خرابه باید یه گوشی دیگه بخرم. _ خیله خب ، خیله خب ... ماستمالی بسه . حالا بگو چی شد؟ ( اینم اذره ! یکی از فابریک ترین و صمیمی ترین دوستامه جالب اینه که اون هم ایرانیه فقط چند سال قبل از ما، باهاش تو مدرسه اشنا شدم ، 2 تا از خل ترینای مدرسه بودیم . عشق رنگ صورتی و چیزای دخترونه ، میشه گفت برعکس منه . من دختر هستم با روحیه ی پسرونه ولی....ولی....ولی! اگه جاش باشه می تونم ی دختر با روحیه ی کاملا دخترونه باشم . خب داشتم می گفتم(اذر رنگین )ی خودکار صورتی داره از دبیرستان باهاشه و هنوز جوهرش تموم نشده (همیشه همراهشه ) قاب گوشی تا دلت بخواد همه هم صورتی یا کرمی یا سفید . رنگ اتاقش سفیدو کرمی و پر از عروسک و بالشت.کلا دوسش دارم.) اذر _ تینا سیبیلو داره ازدواج می کنه! جیغغغغغ میکشم : با کدوم بدبختی؟؟ (تینا ی بچه بود که ما از دبیرستان می شناختیمش. بچه در اوج طفولیت اندازه ی ی مرد بالق مو داشت. و باید بگم ی بچه ی کاملا از خود راضضضییی . تینا هم ایرانی بود. اون اوایل خیلی توی کلاسامون ایرانی داشتیم .) اذر داد زد _ نمی دونم، ولی داره ازدواج می کنه شرط می بندم اونم مثل خودشه. _ اخی ! بدبخت حتما خیلی کار داره.. اخه تقولیت کردن اون همه مو خیلی زمان می بره. با ی عالمه موضوع اصلی رو اذر پیش می کشه: از 3 تا دانشگاه باهام تماس گرفتن... _ بهترینش ؟؟ _ بهترینش اولh داشت ها....اها emily carr. اخه این کجاش h داشت؟می خواستم از اذر بپرسم ولی بیخیال شدم.(من عاشقانه خوانندگی رو دوست دارم.با اذر تصمیم گرفتیم باهم داشگاه هنر رشته ی موسیقی رو انتخاب کنیم و باهم توی مصاحبه ی چند تا دانشگاه شرکت کردیم . بالاخره با کلی مسخره بازی از اذر خداحافظی کردیم و تلفنو قطع کردیم.راستی من برای چی داد می زدم سر مامام؟؟ اهان یادم اومد. _مممامممان؟ ********** بالاخره شارژرم و پیدا کردم و هدفونم شارژ شد. رممو از توی هدفونم درمیارم و هم زمان دارم از زوق زیادی می میرم.اونروز با اذر قرار گذاشته بودیم که 5 شنبه بریم دانشگاه چون ترم جدید داشت شروع می شد و امروز 3 شنبه است!!!!نگاهی به ساعت می اندازم . چطوری انقدر زود گذشت؟؟ ساعت 8:30 بود و من باید فردا با اذر می رفتم دنبال کار های دانشگاه . بیخیال هدفون می شم و می رم پایین . مامانم داره ظرف می شوره . چشمم به بابام میفته که داره سبزی پاک میکنه.می رم جلو و ی ماچ ابدار از گونش می زنم. بابام متوجهم می شه و سرشو بر می گردونه . تازه متوجه موقعیت می شه و لپ خیسشو پاک می کنه. ادامه ی مطن بعدا😋😋امیدوارم تا اینجا خوب باشه ولی چون هنوز اولای رمانه ممکنه زیاد براتون اولش جذاب نباشه.✨✨
  21. 1 امتیاز
    کتاب 300 نکته مهم درباره نقاشی، یا به عبارت درست تر کتاب بیش از 300 نکته مهم درباره نقاشی به صورت پرسش و پاسخ، نوشته خانم هلن وان وایک کتابی متفاوت، جالب و کاربردی برای علاقمندان به کتاب نقاشی است. محتوای این کتاب نقاشی کوچک درباره مسائل مربوط به تکنیک های مختلف و به ویژه نقاشی رنگ روغن است و در آن به بیش از 300 پرسشی که در طول سال ها تدریس توسط خانم وان وایک جمع آوری شده، به صورت پرسش و پاسخ های کوتاه توسط ایشان پاسخ داده شده است. خانم وان وایک، نقاش آمریکایی و نویسنده کتاب های زیادی در این زمینه بوده. این هنرمند در سال 1994 درگذشت. هلن در پیشگفتار این کتاب، مادر شوهر خود "آنا روگوف" را به عنوان زنی که به دلیل پرسشگری، در طول زندگی هرگز طعم شکست را نچشید معرفی کرده و در ادامه به نقل قولی از او اشاره می کند که: "تمامی جهان در پیش زبان شماست" (پرسیدن عیب نیست، ندانستن عیب است). او معتقد است: "اکنون جهان نقاشی را از خلال سوالات و پاسخ هایی که طی سال های متمادی آموزش هنر نقاشی به تعداد بی شمار هنرجویی که با آن ها مواجه بوده ام، پیش روی شما آورده ام". این کتاب توسط آقایان علاء محسنی و سیامک علیزاده ترجمه و توسط انتشارات اشجع در اختیار علاقمندان قرار گرفته است. طراحی جلد و لحن ترجمه چندان جالب نیست اما این موضوعات از ارزش کتاب نمی کاهند. منبع: کتاب نقاشی
  22. 1 امتیاز
    گاه انسانِ رها و بى قيد، محفوظ ماند و انسان مراقب (در دام حادثه) سقوط کند امام زين العابدين عليه السلام : انسان بزرگوار به بخشش خود مى بالد، و انسان پست به دارايى خويش مى نازد امام على عليه السلام : انسان با گفتارش اندازه گيرى مى شود و با كردارش ارزش يابى امام على عليه السلام : براى آگاهى انسان همين بس كه زمان خود را بشناسد امام على عليه السلام : انسان خودرأى به خطا و غلط درمى‏افتد امام على عليه السلام : نادانى در انسان ، از خوره(جذام) براى بدن ، زيانبارتر است امام على عليه السلام : بزرگ ترين نادانى ، نادانى انسان به حال خويش است امام على عليه السلام : انسان هاى شرور ، جز همگون هاى خود را دوست ندارند امام على عليه السلام : چه زيبنده است كه انسان ، آنچه را شايسته نيست ، نخواهد امام على عليه السلام : انسان زيرك، از هر چيزى پندى مى آموزد امام على عليه السلام : انسان به تنگ آمده را وفادارى نيست امام على عليه السلام : خرد، دوست صميمى انسان است امام على عليه السلام : پيروزى انسان بزرگوار ، نجات بخش است و پيروزى انسان فرومايه ، نابود كننده امام على عليه السلام : فرومايگى آن است كه مال بر انسان ها ترجيح داده شود امام على عليه السلام : ارزش هر انسان ، به چيزى است كه مى داند گرد آوری:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین) جمعه 20 مهر 1397
  23. 1 امتیاز
    (سال 1386) روی سکوی سنگی بلندی که توی حیاط بود ، یه زیرانداز کهنه با طرح گل و بلبل پهن کرده بودم و روش نشسته بودم . به مهتاب خیره شده بودم که ول ول توی حیاط می چرخید و با پونزده سال سن ، واسه هر هواپیمایی که تو آسمون رد می شد دست تکون می داد ! تا قبل از این حرکتش با خودم فکر می کردم که به ما دهه شصتی ها به خاطر وضعیت بد و بدبختی هایی که تو اون موقع کشیدیم ظلم شده ولی با دیدن این صحنه به یقین رسیده بودم که دهه هفتادی ها از ما بدبخت ترن. من: مهتاب بیا بتمرگ سر جات الان اونقدر آفتاب به مغزت می خوره که مغزت نیمرو میشه ها ! مهتاب: نه بابا چیزیم نمیشه تو هم هی به من گیر بده. من : خودت می دونی ها. سعی کردم به جای جر و بحث کردن با این زبون نفهم از کنسرت جیرجیرک ها و قمری ها لذت ببرم و یه چرتی هم بزنم تا خواستم سرمو رو زمین خدا بزارم ؛ صدای جیغی بلند شد . با هول و ولا از جام بلند شدم و دمپایی پا کرده نکرده از پله ها پایین رفتم. یک دانه مرغ زبان نفهم روی کله ی مهتاب رفته بود و قد قد می کرد! دقت که کردم دیدم حنا مرغ اسماعیل پسر همسایه است.مرغ اون کفتر باز تو حیاط ما چی کار می کرد ؟! سوال من این است به راستی چرا بر سر خواهر من؟ مهتاب مدام عربده می کشید و کمک می خواست مرغه که انگار احساس راحتی می کرد از جاش جم نمی خورد. مهتاب فریاد زد : ملی کجایی که آباجی تو کشتن ! آروم خبه خبه ای گفتم وسعی کردم که مرغ رو دکش کنم ، تا نزدیکش شدم مرغه در رفت و فلنگو بست. بلند خطاب به حنا گفتم : الهی اون آب و دونی که ننت و آقات تو دومنت گذاشتن کوفتت شه. و افتادم دنبالش . مهتاب سعی می کرد که بگیرتش داد زدم : مهتاب از اون ور بگیرش نیا دنبال من ... حیاطی به اون بزرگی ،یک عدد مرغ نوک حنایی زبان نفهم و دو تا دختر تک و تنها چه شود! تازه داشتم تام رو تو کارتون تام و جری درک می کردم بعد صد سال نتونست موشه رو بگیره حالا من می خواستم تو دو دیقه مرغه رو بگیرم . تا می اومدم بگیرمش در می رفت و لا بوته ها و درخت ها گم می شد و بعد از چند ثانیه مثل جن بوداده پیداش می شد. بالاخره به بنبست رسید. هر چی من می رفتم جلو اون می رفت عقب . با صدای نتراشیده و نخراشیده ا ی گفتم : حنا خوشکله من که نمی دونم اون صاحب خروس بازت توی تو چی دیده که اسمتو حنا گذاشته ، اگه تو حنایی دیگه پیش ما رنگی نداری! یه دفعه چنان محکم گرفتمش که حس کردم سنگدونش داره از حلقش می زنه بیرون. به مهتاب که داشت با تعجب مسخره ای به مرغه نگاه می کرد گفتم: بدو جلدی شلنگو بیار دلم می خواد مرغه رو قبل از عزیمتش خوب حموم کنیم! به محض اینکه مهتاب رفت ، به جد و آباد اسماعیل مظفری فحش دادم . حالا که مهتاب رفته یکم در مورد این اسمال براتون بگم: اسمال و ننه آقاش همسایه جفتیمونن . ننه و آقاش موجودات بی آزارین البته تا وقتی که موادشون جور باشه! خودشم در ظاهر بی کار و بی عار به نظر می آد ولی در باطن برادرمون خیلی مشغله دارن مثل: کفتر بازی ، خروس بازی، دختر بازی، زبون بازی، خرید و فرش گیاهان دارویی و خوانندگی. می بینید که چه طبع لطیف و عاشقانه ای داره !؟ دلش ضعف می ره برای جک و جونور و گل و گیاه... حیوونایی که تو خونشون جولون می دن و خونشون رو کردن باغ وحش معمولی نیستنا ... به صد تا درد و مرض دچارن و صد البته وحشی... کفترای آقا شدن پست چی ! هر روز یه چی به پاشون می بنده و می فرستشون به پی یار... این جاست که شاعر میگه : کفتر کاکل به سر وای وای ، این خبر از من ببر، وای وای... البته نمی دونم در مورد کبوتر های اسمال صدق می کنه یا نه آخه کاکل ندارن . شاید به بهانه خبر بردن برن دنبال کفتر های ماده! یه خروس داره واوییلا! از ملوان زبل هم بد تره معلوم نیست از کدوم مارک اسفناج استفاده می کنه که همیشه شارزه!! برق می ره می خونه ، آفتاب در می آد می خونه ، آفتاب غروب می کنه می خونه ، حنا ( مرغه) هر وقت واسش ناز می کنه می خونه !! گفته بودم که عاشق گل و گیاس ... هر وقت تابستون می آد باد کولر بوی گل و گیاشو می آره !! هر بعد از ظهرم می آد تو کوچه می شینه یه لیوان چایی نباتم با خودش می آره! همینطور که ملاحضه می کنید یک لحظه هم نمی تونیم راحت کپه مرگمون رو بذاریم... و در آخر هر جا که سخن از گل و گیاه و جک و جانور به میان می آید نام اسماعیل مظفری می درخشد...
  24. 1 امتیاز
    مقدمه: ملیحه بدان و آگاه باش که تا کس اسرار و عجایب زندگی اش را بر تو آشکار نکرد به وی نیم نگاهی هم نیاندازی...عزیزم بدان که راز رستگاری غلبه بر نفس و هوای فرد است ... اگر تو توانستی کسی را که دوست داری و عاشقش می باشی را فراموش کنی ؛ به جایگاه والایی دست پبدا خواهی کرد ... هیچ وقت نگذار کسانی که دوستشان داری مانع پیشرفت تو شوند... وگرنه آن ها و حماقت هایت تو را همانند شن های روان می بلعند در زندگانی نباید به کسی شدید دل ببندی چون هیچ فرد و هیچ شی ماندگار نیست...
  25. 1 امتیاز
    شاهزاده کوچولو گفت: بعضی کارا بعضی حرفا بدجور دل آدمو آشوب میکنه گل گفت مثل چی؟ شازده کوچولو گفت : مثل وقتی که میدونی دلم برات بی قراره و کاری نمی کنی ...
×