رفتن به مطلب

پرچمداران

  1. sajjad

    sajjad

    مدیر کل


    • امتیاز

      504

    • تعداد ارسال ها

      4,553


  2. Dєρяєѕѕιση

    Dєρяєѕѕιση

    کاربر ویژه


    • امتیاز

      110

    • تعداد ارسال ها

      75


  3. zahra

    zahra

    مدیر کل


    • امتیاز

      71

    • تعداد ارسال ها

      88


  4. ابوالقاسم کریمی فرزندزمین

    • امتیاز

      32

    • تعداد ارسال ها

      62



مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز از زمان دوشنبه, 22 خرداد 1396 در همه بخش ها

  1. 3 امتیاز
    نام رمان : منم ملی نام نویسنده: @Bittelo ژانر:طنز، عاشقانه خلاصه: منم ملی، ملی دلقک، ملی بی کار، ملی بدبخت، ملی شهرم، ملی محله ، ملی کوچه و بازار، ملی خانواده م. دختر احمد پدری بی خیال . نوه غلامرضا ؛ پدر بزرگ بی خیال ترم ، نبیره مراد خان بی خیال ترین جدم. خانواده ام به شادی و هیاهو خانه را بدرود گفتند و وارد عمارت عمه ام شدند . نگذاشتم رنج و آزاری از جانب آن مار دو سر به خانواده ام وارد آید. من برای صلح کوشیدم ؛ مجالسات عمه ام را برانداختم. بدبختی خانواده ام را پایان بخشیدم اجبار کردم آن ها را نیازارد . ارواح شوهر عمه هایم ز این کار خشنود شدند.برای من نزد ایزد دعا کردند و شفاعتم را خواستار شدند. روز گار داشت روی خوشش را به ما نشان می داد ؛ همگی ز خوشحالی می رقصیدیم و شادی می کردیم .وسایلی را که عمه ام ویران کرده بود از نو خریدیم . تمام سی دی ها و نوار کاست هایی را که گم گشته بودند را برگرداندم و تمام سیخ ها و دمپایی های عمه ام را ویران کردیم. خانواده را به آسایش فرا خواندم و خانواده ای محکم را بنا کردیم ولی بعد از اینها خودم بودم و خودم تازه بدبختی هایم داشت شروع می شد
  2. 3 امتیاز
    مقدمه: ملیحه بدان و آگاه باش که تا کس اسرار و عجایب زندگی اش را بر تو آشکار نکرد به وی نیم نگاهی هم نیاندازی...عزیزم بدان که راز رستگاری غلبه بر نفس و هوای فرد است ... اگر تو توانستی کسی را که دوست داری و عاشقش می باشی را فراموش کنی ؛ به جایگاه والایی دست پبدا خواهی کرد ... هیچ وقت نگذار کسانی که دوستشان داری مانع پیشرفت تو شوند... وگرنه آن ها و حماقت هایت تو را همانند شن های روان می بلعند در زندگانی نباید به کسی شدید دل ببندی چون هیچ فرد و هیچ شی ماندگار نیست...
  3. 2 امتیاز
    همیشه باید یکی را دوستـــــ داشتـــــ تـــــــو همیشـــــه آن یکـــــيِ مــن هستـــــي .. .
  4. 2 امتیاز
    تله پاتی پدیده‌ای روانی است که در آن بین ذهن‌ها ارتباط برقرار می‌شود. چنین ارتباط روانی تلپاتیکی شامل افکار، ایده‌ها، احساسات، حس ها و حتی تصاویر ذهنی می‌شوند. در جوامع قبیله‌ای مانند Aborigines استرالیا، تله پاتی به عنوان استعدادی انسانی پذیرفته شده در حالی که در جوامع پیشرفته باور مردم بر این است که تله پاتی توانایی خاصی است که مختص اصل تصوف و افرادی است که قدرت‌های ذهنی دارند. با این که از لحاظ علمی ثابت نشده، اما تله پاتی به طرز رو به رو رشدی در پژوهش‌های روان شناسانه مورد مطالعه قرار می‌گیرد. از تله پاتی همچنین به عنوان خواندن ذهن هم یاد می‌شود. تاریخچه تله پاتی Telepathy از عبارت یونانی، tele به معنای دور یا با فاصله و path به معنای وقوع یا احساس گرفته شده است؛ پس تله پاتی در واقع یعنی دریافت احساسات از فاصله. این عبارت در سال 1882 توسط محقق و روانشناس فرانسوی به نام Fredric W.H. Myers بنیانگذار انجمن تحقیقات و روانشناسی (SPR) استفاده شد. او براین باور بود که عبارت تله پاتی بهتر از اسامی‌ای که قبلا استفاده می شدند این پدیده را توصیف می‌کرد. به تفسیر، تله پاتی برقراری ارتباط بین 2 ذهن، که با فاصله از هم جدا شده‌اند بدون استفاده از حواس 5 گانه است. گه گاهی همه ی ما تله پاتی را تجربه کرده‌ایم. شاید داشتید به یک نفر که ماه ها از او بی خبر بوده‌اید فکر می‌کردید که ناگهان آن شخص، به شما تلفن می‌کند. یا وقتی 2 نفر با هم هستند، ممکن است یک چیز را در یک لحظه با هم بگویند. این ها ارتباطات ذهن خود بخودی هستند و چنین مثال هایی معمولا بین افرادی که بهم نزدیک هستند اتفاق می‌افتد. علاقه‌ی تحقیقاتی به تله پاتی از هیپنوتیزم یا خواب مغناطیسی آغاز می‌شود. افرادی که هیپنوتیزم انجام می‌دادند متوجه شدند که این پدیده‌ای شایع میان افراد هیپنوتیزم شده است و درواقع آنها ذهن هیپنوتیزم کننده را می‌خوانند و دستورالعمل هایی که او به زبان نیاورده بود را انجام می‌دادند. خیلی زود دیگر روانشناسان و روان پزشکان همچنین پدیده‌ای را میان بیماران‌شان مشاهده کردند. زیگموند فروید آنقدر این پدیده را دیده بود که برایش عادی شده بود و پسرش به آن اشاره کرده بود. لذا از آن به عنوان یک استعداد پسرفت کننده اولیه که در دوره تکامل کم شده است یاد می کند که همچنان می تواند تحت شرایطی خاص خودش را نشان دهد. روان پزشکی به نام Carl G.jung فکر می کرد که این مسئله مهم تر از این هاست و آنرا به عنوان تابعی از همگام سازی در نظر گرفته بود. روان شناس و فیلسوفی به نام William James هم آنقدر به موضوع تله پاتی اشتیاق داشت که دانشمندان بیشتری را تشویق به کاوش در این زمینه کرد. پس از اینکه انجمن تحقیقات و ورانشناسی آمریکایی (ASPR) در سال 1885 و پس از SPR در سال 1884 افتتاح شد، تله پاتی اولین پدیده‌ی روانی بود که به لحاظ علمی مورد مطالعه قرار گرفت. اولین آزمایش ساده بود. یک فرستنده در یک اتاق سعی می کرد که یک عدد 2 رقمی، یک طعم یا یک تصویر بصری را به یک گیرنده در اتاقی دیگر انتقال دهد. روان شناس فرانسوی به نام Charles Richet احتمال ریاضیاتی را برای آزمایشات در نظر گرفت و همچنین کشف کرد که تله پاتی سوای از هیپنوتیزم اتفاق می‌افتد. علاقه به تله پاتی پس از جنگ جهانی اول افزایش یافت چرا که کسانی که عزیزی را در جنگ از دست داده بودند به معنویت روی آوردند و سعی کردند با عزیزشان ارتباط برقرار کنند. پس از آن هم آزمایشات عظیمی در زمینه تله پاتی در آمریکا و انگلستان انجام شد. یافته های تجربی اکثرا تله پاتی در مواردی که یک خویشاوند یا یک دوست آسیب دیده یا کشته شده است به طور خود خودی اتفاق می‌افتد. آن فرد از خطری که شخص را تهدید می‌کند از راه دور آگاه است. چنین اطلاعاتی به شیوه های مختلفی مثل قطعات فکری به ذهن طرف می رسند؛ مثل اینکه یک چیزی درست در نمی آید، در رویاها، در توهمات، تصاویر ذهنی، صداهایی که می‌شنود، یا کلماتی که به ذهنش می‌رسند. اغلب چنین اطلاعاتی باعث می‌شوند فرد دریافت کننده کاری که می خواهد انجام دهد را تغییر دهد؛ مثلا برنامه سفرش یا زمان بندی روزانه اش را عوض کند یا به فردی که دلواپسش هست زنگ بزند. برخی حوادث هم حاوی تله پاتی آشکارا میان انسان ها و حیوانات هستند. به نظر می‌رسد که تله پاتی با وضعیت عاطفی افراد در ارتباط است. این هم برای فرستنده و هم برای گیرنده صدق می کند. زنان عموما دریافت کنندگان هستند – طبق مطالعات موردی و یک دلیل احتمالی می‌تواند این باشد که زنان بیشتر با احساسات‌شان ارتباط برقرار می‌کنند و بیشتر به درک شهودی خود تکیه می‌کنند تا مردان. تله پاتی را می‌توان در حالت رویا دیدن، تحریک و القا کرد. و به نظر می‌رسد که به یک سری فاکتور بیولوژیکی مرتبط است. یک سری داروها بر تله پاتی اثر معکوس دارند، حال آنکه کافئین بر روی آن تأثیر مثبت دارد. یک آزمایش تله پاتیک که در طی مأموریت آپولو 14 در سال 1971 انجام شد هم تأیید کرد که فاصله مانع محسوب نمی‌شود. این آزمایش نه توسط ناسا تأیید شد و نه تا مأموریت کامل شد، اعلام شد. فضانوردی به نام Edgar O.Mitchell این آزمایش را با 4 گیرنده روی زمین انجام داد، یعنی 150 هزار مایل فاصله. میشل روی توالی های 25 عدد تصادفی تمرکز کرد. او 200 توالی یا دنباله را کامل کرد. حدس زدن 40 مورد میانگین مورد انتظار آزمایش بود اما 2 نفر از دریافت کنندگان 51 مورد را صحیح گفتند و این خیلی از انتظارات میشل آن طرف تر بود اما خب خیلی هم چشمگیر نبود! تئوری ها درباره تله پاتی اگرچه درطی قرون تئوری‌های مختلفی برای توضیخ تله پاتی بیان شده اما هیچ کدام قطعیت و جامعیت مناسب را ندارند و تله پاتی هم همانند دیگرپدیده های روحی فراتر از زمان و مکان است. فیلسوف یونان باستان از تئوری های موج و سلولی برای توضیح آن استفاده می‌کند. در قرن 19 یک شیمیدان و فیزیکدان به نام William Crookes بر این باور بود که تله پاتی بر پایه امواج مغزی شبه رادیویی است. بعدتر در قرن 20 دانشمند شوروی به نام L.L.Vasilies نظریه ی الکترومغناطیس را عنوان کرد. روان شناس آمریکایی به نام Lawrence Leshan اظهار کرد که هر فرد واقعیت شخصیتی خودش را دارد و اصل تصوف و ذهن کارها از بقیه متفاوت‌اند که همین هم به آنها اجازه ی دسترسی به اطلاعاتی را می‌دهد که در اختیار دیگران نیست. در جمع بندی، تله پاتی هم مانند دیگر شکل های پدیده های روانی پیچیده بوده و تست کردن آن به روش سیستماتیک دشوار است. به اندازه ی کافی شواهد منطقی وجود دارند که بتوان وجود این پدیده را اثبات کرد، اما اندازه گیری آن با مشکل مواجه است. این پدیده به طور خیلی نزدیک پیوسته به حالات عاطفی هر دو فرد فرستنده و گیرنده مرتبط است به همین دلیل تکرار نتایج تجربی دراین زمینه کار دشواری است. عوامل نگرشی هم بر این پدیده اثرگذارند و بالاترین حد امید محققان این است که در آزمایشات شرکت کنندگانی حمایت گر و پذیرنده داشته باشند تا بتوانند نتایج مشابهی را در آزمایشات بگیرند. تکنیک ها و نحوه ی انجام تله پاتی 1- فرستنده و گیرنده ما به 2 نفر احتیاج خواهیم داشت. یک نفر فرستنده خواهد بود که سعی می‌کند افکار را انتقال دهد و دیگری گیرنده خواهد بود که سعی می‌کند افکار فرستاده شده را دریافت کند. قبل از آزمایش باید تعیین شود که چه کسی کدام نقش را برعهده دارد وگرنه ممکن است دست آخر هردو یا گیرنده شوند یا فرستنده. در این مقاله فرض می کنیم که شما فرستنده هستید. 2- اعتقاد اول از همه، بسیار مهم است که هم فرستنده و هم گیرنده هر دو باور داشته باشند که تله پاتی ممکن است. حتی اگر 100 درصد هم باور ندارند اما باید ذهنی باز داشته باشند. در حقیقت بهترین حالت این است که نه تنها شرکت کنندگان باور داشته باشند، بلکه عمیقا تمایل داشته باشند که همچین چیزی اتفاق بیفتد. اگر شک داشته یا ذهن بسته داشته باشید، احتمالا نتایج خوبی عایدتان نخواهد شد. 3- آرامش فیزیکی تله پاتی زمانی بسیار مؤثر است که هم گیرنده و هم فرستنده از لحاظ فیزیکی ریلکس باشند. درسلامتی بودن هم باعث می شود که بهتر بتوانید تمرکز کنید. سعی کنید وقتی حالتان خوب نیست این تمرین را انجام ندهید. با هر متدی که دوست دارید خودتان را ریلکس کنید. می توانید چند نفس عمیق هم بکشید. 4- آرامش روانی ذهن‌تان را از افکار ناخواسته پاک کنید. ذهن‌تان را آرام کنید. بگذارید افکار بیایند و بروند اما به آنها وصل نشوید. روی هدف تان تمرکز کنید. از آنجایی که شما فرستنده هستید، تمرکزتان باید روی فرستادن افکار باشد و گیرنده هم باید روی دریافت تمرکز کند. حواستان باشد که هردو چیزی برای حواس پرتی اطرافتان نباشد. یک محیط آرام و راحت حداکثر نتایج را برایتان به ارمغان خواهد آورد. 5- تجسم قبل از شروع انتقال، مهم است که مراحل قبلی به خوبی دنبال شده باشند. آنها اساس موفقیت شما خواهند بود. با چشمانی بسته تصویری واضح از دریافت کننده را تصور کنید. تصور کنید که او قدری آن طرف تر از شماست. او را رنگی و درست تصور کنید. احساس کنید که او واقعا آنجاست. اگر بخواهید می توانید به عکس رنگی‌ای از او قبل از انجام آزمایش هم نگاه کنید. این به شما کمک می کند که به درستی او را تجسم کنید. حال تصور کنید که لوله ای نقره‌ای ذهن شما را به ذهن او متصل می کند. این لوله کانالی خواهد بود که ذهن‌تان از طریقش با ذهن او ارتباط برقرار می کند. تجسم کنید که لوله پر از انرژی است. باور داشته باشید که لوله خیلی مؤثر است و کار را به خوبی انجام می دهد. لطفا توجه داشته باشید که تجسم لوله یک قانون حتمی نیست؛ فقط یک کمک خیلی مؤثر است که به شما کمک می کند تمرکز کرده و یک جهت تعریف شده به افکارتان بدهید. به جای لوله می توانید تصور کنید که پشت تلفن با دوست تان حرف می زنید. 6- انتقال حال تصور کنید که افکارتان از طریق لوله انتقال پیدا می‌کنند، ازذهن شما به ذهن او. اگر می‌خواهید یک تصویر ذهنی از سیب را انتقال دهید یک سیب قرمز و خوش رنگ و آبدار را تصور کنید که در طی لوله سفر می‌کند. تا جایی که می شود تصویر را زنده تصور کنید. با احساسات تان سیب را شارژ کنید. باور داشته باشید که تله پاتی واقعی است. تمایل داشته باشید که افکارتان به دوست‌تان برسد. احساسی که در حین موفقیت خواهید داشت را تصور کنید. این خیلی حیاتی است. احساسات بسیار قدرتمند بوده و نتایج عالی بدست می دهند. اغلب آزمایش های تله پاتی شکست می خورند چرا که شارژ احساسی نشده‌اند. حواستان باشد خودتان را تحت فشار قرار ندهید. آرام و ریلکس باشید. 7-چه زمانی توقف کنید وقتی افکارتان را می‌فرستید لحظه‌ای پیش خواهد آمد که عمیقا حس کنید که آن فکر انتقال یافته است. این یک احساس غیر قابل شک است که نمی‌توان تلقین کرد. هر وقت چنین حسی گرفتید کارتان تمام شده. این ممکن است از چند ثانیه تا چند دقیقه طول بکشد. اگر بعد از 15 دقیقه همچین حسی پیدانکردید می توانید آزمایش را رها کرده و مجددا دوباره امتحان کنید. بیش از آن ادامه ندهید چرا که ذهن‌تان خسته خواهد شد. 8- گیرنده در طی آزمایش گیرنده باید ذهنش را خالی نگه دارد و سعی کند افکاری را که شما به سویش می فرستید دریافت کند. او نباید خیلی به خودش فشار بیاورد. اینکه خودش را خیلی مجور کند تا انچه شما فکر می کنید را دریابد تلاش های شما را از بین خواهد برد. وقتی ارام و ریلکس باشد ذهنش بهتر دریافت می کند. او چیزهای مختلفی را در ذهنش دریافت خواهد کرد و باید قلم و کاغذی برای نوشتن هر چیزی که به ذهنش می رسد داشته باشد. او احتمالا حس می کند که چیزها را از خودش در میاورد اما اشکالی ندارد. شیوه تله پاتی همین گونه است. 9- نتایج را مقایسه کنید وقتی که آزمایشات را انجام می‌دهید نتایج را مقایسه کنید. تمام چیزهایی که گیرنده دریافت کرده چک کنید. آیا شامل فکری که شما انتقال می‌دادید هم می‌شود؟ هر چه بیشتر تمرین کنید نتایج هم دقیق تر می‌شوند. 10- آزمایش را تکرار کنید باید آزمایش را تکرار کنید، یا بلافاصله یا بعدا. اگر به کمی موفقیت رسیده باشید اعتمادبنفس‌تان بالا رفته و احتمالا می‌خواهید که بلافاصله آزمایش را تکرار کنید، اما اگر موفقیتی حاصل نشده بود دلسرد نشده و بعداً امتحان کنید. باید به طور منظم تمرین کنید چرا که تداوم شما را به موفقیت رسانده و بهتر می کند. شما هم چنین باید گیرنده و فرستنده بودن بین خودتان را جابه جا کنید. این به شما می گوید که در کدام نقش بهتر هستید؛ فرستنده یا گیرنده. نکات کلی کوتاه باشد. آزمایشات را کوتاه نگه دارید. 15 دقیقه باید کافی باشد. این کار از خستگی جلوگیری می کند. وقتی خیلی پر انرژی هستید قدرت تله پاتی شما در بیشترین حالت است. صبور باشید یکی از بهترین فاکتورها در این قضیه صبر است. اگر آن ابتدا خیلی موفق نبودید ناامید نشوید. هر آزمایش ذهنی‌ای از جمله تله پاتی قبل از نتیجه گرفتن به کمی تمرین احتیاج دارد. وقتی چند روز امتحان کردید شاهد موفقیت خود خواهید بود. از شک وتردید ها آگاه باشید هدف شک وتردید ها در زندگی یک چیز است؛ منحرف کردن افرادی که باور دارند از مسیر اصلی. از افرادی که درونتان شک وتردید ایجاد می کنند دور باشید چرا که روحیه‌تان را تضعیف می کنند. نتایج به شما اثبات می‌کنند که تله پاتی جواب می‌دهد. این افراد به شما کمک نخواهند کرد. به اشتراک گذاشتن نتایج‌تان با آنها فقط نا امیدتان کرده و مانع دستاوردتان می‌شود. سعی کنید نتایچ تان را تنها باکسانی که مثل خودتان فکر می‌کنند، مثبت و انگیزه دهنده هستند به اشتراک بگذارید. سخن پایانی کاوش توانایی تله پاتیک یک تجربه جالب است و با اینکه سرگرم‌کننده و هیجان انگیز است اما توسعه یک پایه قوی به زمان و صبر احتیاج دارد. هرگز در ابتدا انتظار موفقیت بیش از حد نداشته باشید. اماخبرخوب این است که تله پاتی را می توان به آسانی یاد گرفت و استفاده کرد. با تمرین منظم شما به متخصص تله پاتی تبدیل خواهد شد! وهمیشه در فرستادن و دریافت پیام ها با وضوح ودقت فوق العاده صحیح، و موفق عمل خواهید نمود. منبع: دیجی رو
  5. 2 امتیاز
    جان دلم ... جان دلم....؛ می دانستی که هر شب وقتی که ماه از لابلای شاخه های درخت انار دلبری می کند من هم صدایت را می گذارم روی قلبم و هزار بار دور مردانگی اش می گردم و هی قربان قد و بالایت می روم.......؟! . می دانستی جان دلم؟! مهین_رضوانی_فرد آهنگ (ازت متشکرم) رو بشنوید از مازیار فلاحی
  6. 2 امتیاز
    به نام خدا در این قسمت قصد داریم قدم های بعدی سایت را برای شما عزیزان بازگو کنیم. برای دسته بندی صحیح قصد داریم ماه به ماه قسمت های جدید به انجمن اضافه کرده و قسمت های قبل را بهینه سازی کنیم. برای بهتر شدن انجمن به انتقادات شما احتیاج داریم و حتما آنها را در بهبود انجمن در نظر میگیریم. نکته1: اهداف تا پایان ماه بروز میشوند (پست بروز رسانی مشود) نکته2: اهدافی که موفق به انجام آن شده ایم، خط میزنیم. نکته3: ممکن است هدفی قرار بگیرد ولی بعد از برسی حذف شود. نکته4: اهدافی که در این ماه عملی نشوند به هدف اول ماه بعد تبدیل میشود. نکته5: سعی میشود در هر ماه 10 تا 20 هدف مشخص شود. لحظه هاتون قشنگ یا مهدی ...
  7. 2 امتیاز
    دکتر مفتاحی در حالی که حرص می خورد گفت: دخترم دقیقا کجای بدنت درد می کنه ؟ خواستم بش بگم دکتر تو نمی خواد حرص بخوری ولی نمی شد .افت داشت واسه من، این طرز برخورد با یک دکتر محترم نبود. دکتر های این دور و زمونه عجیب غریب شده بودن خودشون به جای اینکه بفهمه مریضشون چه مرگشونه مریض و باز خواست می کردن آقا شاید من نخاعم خدایی ناکرده زبون دشمنت لال بریده باشه حتما باید از مریض رو به مرگ بپرسید: خانم آیا نخاعتون قطع شده ؟ آیا این طرز برخورد با یک مریض در حال موته؟ -خانوم... من: همه جای بدنم درد می کنه یه جای خاص نیست . - پس بذارید دست بزنم به بدنتون ببینم دستو پاتون آسیب خاصی ندیده؟ دستاشو از جیب روپوش چرک مردش بیرون اورد ... تا دستش خورد به پام فریادم بلند شد: دست به پام نزنید دستم درد می گیره ! دکتر با تعجب گفت : دستت؟ ناله ای سر دادم و اصوات نامفهومی از دهنم خارج شد... فک کنم الان کفترهای اسمال داشتن به حال من زار زار گریه می کردن ... می خوام گریه نکنن نکبتا الهی گربه های تو کوچه پر پرشون کنن . هرچی می کشم از دست این اسماعیل و جک و جونوراش دکتر با انگشتش سر کچلشو که عین چلچراغ برق می زد خاروند و یه چیزایی تو برگه نوشت ... لامصب سرتاسش از آینده ی من بی کار و بدبخت روشن تر بود دفعه ی دیگه بکشنم هم پیش تو یکی نمیام ، تصورم و از هر چی دکتر داشتم داغون کردی ... اگه یه بار دیگه گیر تو بیفتم یه تفنگ ور می دارم و خلاص! یک دفعه صدای بکشنی اومد و همه چیز وایستاد . ننه اختر رو دیدم که عین گاو های وحشی بلا نسبت گاو وحشی نفس نفس می زد. من : ننه غلط کردم ننه: می دونم یه غودای بلند به تقلید از مرحوم بروسلی گفت و پاشو فرود آورد تو گردنم و بعد غیبش زد دکتر رو به بابام که با بی تفاوتی تمام به جیغ و داد های من گوش می داد نگاهی کرد وگفت: باید بره بخش رادیولوژی فک کنم پاش شکسته باشه دکتر کجای کاری که ننه مرحومم گردنمم افلیج کرد بابا سری تکون داد و گفت: چیز مهمی نیست خدا رو شکر! فقط پاشه!
  8. 2 امتیاز
    قسمت سوم _ دِ پاشو لنگه ظهره ! با خودم فکر می کنم این صدا چقدر اشناست ! ولی چون توی حالت خواب و بیداری ام هیچ تسلطی روی کارایی که می کنم ندارم ، لنگه دمپایی ابری سرمه ایمو به سمت در پرت می کنم. دوباره صدا غر غرای همون صدا بلند می شه: _اییی!!!اخ!!الهی دستت......اه...... دوباره توی دنیای خواب غرق می شم که .... _پاشووووووووو...... _اه دهنتو ببند پرهام. _ با ادب ساعت یکو نیمه. _خب باشه.............واستا ببینم! چشماموگشاد می کنم و عین برق گرفته ها می پرم. _ساعت گفتی چنده؟؟ پرهام _ یکه...تازه تلافی اون دمپایی رو هم بعدا سرت در میارم، ولی فعلا پاشو که ابروت رفت. من_ اوهوع ! باشه بابا تریپه خوانواده ی شاد برداشته!!!مگه کی هست که ابروم پیشش بره ! ی باباعه و ی مامانه با تو با..... _ ای بابا!! باشه بابا ، پاشو دوست من اومده خودتو جمع و جور کن فکر نکنه ی وقت ما توی خونه میمون پرورش می دیم. اخمام توی هم هم میره . دهنمو برای اعتراض باز می کنم که....عه وا این با سرعت نور کجا رفت؟ اتاقم که تمیزه!حالا انگار همه دوستاش دکتر مهندسن ابروم پیششون بره! همشون مثل همین پری علافن دیگه!می پرم تو کمدو حولمو بر می دارمو می رم تو حموم، از اونجایی که به نظر من وقتی می ری حموم حداقل باید ی 40دقیقه ای طول بکشه غیر این صورت گربه شوره،ی دوش ی ساعته می گیرم.میام بیرون و ی شلوار جین سیاه می پوشم ، ی بلوز بافت بزرگه بلنده کرمی رنگ که یقه ی گشاد ولی بلندی داره می پوشم و موهامو با سشوار صاف می کنم و می ریزم دورم. کیف کوله ی سیاهمو برمی دارمو توش گوشی، کیف پول و دو تا رممو همراه با بلندگومو طبق عادت به همراه هنزفریم می زارم.بوت های بدون پاشنه ی چرم سیاهمو بر می دارم . پوتینا رو جلوی در اتاق می زارم که خواستم برم بیرون برشون دارم. همین طور داشتم اماده می شدم که نگام روی دمپاییم که صبح پرتش کرده بودم خیره موند . برش می دارمو به سمت اتاقه پرهام حرکت می کنم. در اتاق نیمه بازه و من می تونم کله ی پرهامو از پشت در ببینم که پشتش به منه. خب یک...نشونه گیری..دو ...قوت قلب...سه .....و پرتاب.... _اخخخخخخخخخخ. بلند بلند میخندم، اقا پری اینم طلافی حرفتون ... که میمون پرورش می دین ها؟همین که نگامو روی در دوباره می ندازم پیداش نمی کنم ، عوضش هیکل بزرگ پرهام که از خشم و هکین طور درد نفس نفس می زنه رو می بینم.جیغ می کشم و فرار می کنم ولی یقه ی لباسمو از پشت می گیره و می چرخونتم سمت خودش . چشمامو بسته بودم و داشتم دعا خا و راز و نیاز های اخرمو با خدا می کردم که ی فکر درست مثل جرقه توی زهنم زده شد.چشمامو باز کردم ، درسته دستم به دستگیره ی در می رسید،دستگیره رو توی دستم گرفتم و محکم دره اتاقو بستم ،بلههههههه و اینگونه شد که در از پشت بر سره پری جونییییی برخورد کرد و ایشون دار فانی را وداع نمود.........پرهام همین طور که سرشو از پشت یا دو تا دستش گرفته بود داشت دندوناشو به هم فشار می داد منم که فرارو بر قرار ترجیه دادم و بوت ها و کیفمو از در اتا قم قاپیدم و فرار کردم...پشت سرمو نگاه کنم؟ _ بابا گرگ که دنبالت نکرده داداشته ها.... _بابا صد رحمت به گرگ _اصلا تو که انقدر می ترسیدی چرا همچین شوخی خرکی ای باهاش کردی؟؟ همین طور که در حال خود درگیری بودم پشت سرمو نگاه کردم ، ای دل غافل......چون فاصله ی زیادی باهام نداشت ، پس تا می رسیدم به در خونه دستش بهم می رسید، تو همین فکرا بودم که در دستشویی رو دیدم . پریدم تو دستشویی و درو سریع از پشت قفل کردم. از اونجاییکه دوبارهسر پرهام به در خورد معلوم بود فاصله ی زیادی از من نداشته و نتونسته تعادلشو حفظ کنه، اخی بمیرم برات پری همون عقلی هم که داشتی بعد از 4 بار برخورد جسم سنگین با سرت از بین رفت. _هوف به خیر گذشت! پرهام _پاتو بذاری بیرون مردی. _فعلا که توام. نلدر می خواد چیزی بگه که صدای ی پسر دیگه از پشت در به گوش می رسه: _هههه،فکر نمی کردم خواهرت شیطون باشه! مرض، من خیلی هم ارومم، به من می خندی؟؟؟خربزه مشهدی! پرهام _اوهههههه،کجاشو دیدی. اه! فری نگفتم ابرو داری کن ! ابرومونو بردی گفتم نفهمن ما توی خونه حیوون پرورش می دیم! م کی هی سعی می کردم جلو یکی دیگه چیزی نگم هی زیر لب صلوات می فرستادم و استغفرا...می فرستادم. پسره_حالا چرا هی داره صلوات می فرسته؟؟؟ اهه!به تو چه پررو ی خربزه مشهدی ! البته معنی این صلواتامو فقط پرهام می فهمه! من وقتی از یکی حرصم بگیره طبق عادت این استغفر... به زبونم میاد😜 من دست از صلوات فرستادن می کشم و می پرسم : _ صدای نااشنا کیستی؟ _مسعود هستم سرور منمایلید در رو باز کنید؟ _خفقان!ما سریع سخن می گوییم. مگر از جانم سیر شده ام که در را بگشایم؟ یه هو صورتم سرخ می شه، ای خاک بر سرم کنم! ابرومون رفت پیش بچه مردم! من_صبر کن ببینم!صبر کن ببینم!.....پریییییییییییی.....چرا ببهم یاداوری نکردی دوستت اومده؟الان می گه این امازونیا کین!!!! مسعود می خنده همون موقع صدای باز شدن در اتاق نازنین میاد: _بابا چه خبره خونه رو گذاشتین رو سرتون؟ نازنین که معلومه هیچ متوجه مسعود نشده ادامه میده : _ همش تقصیر مامانه دیگه!نباید تو بچگی زیادی باغ وحش می بردتون ، با حیونا اُنس گرفتین... پرهام سرفه ای می کنه و چون چیزی از پشت در معلوم نیست دقیقا نمی دونم وقتی نازنین متوجه مسعود می شه دقیقا چه رنگیه،ممکنه ابی اکلیلی یا قرمز با خال های بنفش یاممکنه شطرنجی یا... نازنین _عههه! سلام خوبید اقا مسعود ، مامانم صدام می کنه بهتره برم . پغ می زنم زیر خنده ، یه 10دقیقه ای می خندیم، وای دلم درد گرفت!وای حالا چطور برم بیرون؟ پرهام _ مسعود تو بشین من می رم اب بخورم . ماشاءا... پشته کارت منو کشته!روی سکوی توی دستشویی می شیینم و بوتامو پام می کنم،به فکر فرو می رم ، چطوری درام؟هر جوری هم که بخوام درام باید الان که پرهام نیست درام . _می گم اقا مسعود؟ _اولا مسعود خالی ، دوما بله؟ _مسعود خالی من درو باز می کنم ولی شرط داره! _چه شرطی؟ _ من قفلو باز می کنم ولی 10 ثانیه بعد درو باز کنید باشه؟ مسعود می خنده ولی نمی دونه من چه اشی براشون پختم! _حالا 10 ثانیه دیر تر چه فرقی داره؟ باشه . به سمت در می رم و قفلو باز می کنم، _پس 10 ثانیه دیگه باز می کنم. _باشه دیگه ! به سمت پنچره ی توی دستشویی می رم و بی سروصدا بازش می کنم. _یک...دو.... طوری رو بی سو صدا در می ارم . _ سه....چهار پاهامو از پنجره اویزون می کنم. _ پنج....شیش.. کیفم از پنجره اروم پایین پرت می کنم. _ هفت....هشت... خودمو می ندازم پایین و صدامو بالا می برمو داد می زنم . _نه.....ده... درحالی که از خوشحالی می خندم به سمت در حیاط می رمو بازش می کنمو می دوم بیرون.دیگه برام مهم نیست اگه دست پری می افتادم چی می شد . انقدر می دوم که نفسم توی اون سرما بند میاد . کیفمو از رو شونم بر می دارم و به اذر زنگ می زنم: _الو ، میمونی؟؟ درحالی که می خندیدم و سریع می خوام همهیو به اذر بگم می گم : _خری؟؟می شه ی کم زودتر بیای باهم ناهارو بیرون بخوریم؟ اذر که معلومه تعجب کرده میگه : _ باز چه اتیشی سوزوندی ؟ همین حرف کافیه بود تا من منفجر شم و هر چقدر خودمو جلو خونه نگه داشته بودم که نخندم، اینجا بخندم. _تو بیا بعد برات می گم. اذر که می خنده می گه. _واویلا!!!اماده شو اومدم . _فقط اذر خونمون نیا بیرونم. ادرسو به اذر می دم و قرار شده ی ی ربع پییگه اینجا باشه . همون طور که منتظرش نشستم چشمم به بستنی فروشی می افته. برقی تو چشمام ایجاد می شه و ی جورایی به سمت بشتنی فروشی پرواز می کنم. تنها کسی که توی سرما بستنی می خوره منم.وارد مغازه می شم ، خیلی شیکه و دکورش چوبیه با رنگ سیاه . در کل مدرنه. به سمت پیشخون می رم و به مرد مو بور نروژی ای که پشت پیشخون وایستاده سلام می کنم و سفارشمو بهش می گم در کل ی بستنیه سه رنگ انتخواب می کنم با طعم های " ادامسی،شکلات تلخو اوریو"بستنی رو که می گیرم دوباره چشمام برق می زنه ولی این که ی چیزی کم داره!به مرده نگاه می کنم و می گم : _ببخشید؟ دست از تمیز کردن پیشخون بر می داره و نگاهم می کنه : _بفرمائین؟ _ی چترم می خواستم ! مرده با تعجب نگام می کنه: _ چتر؟ وا اره دیگه گوشات نمی شنوه؟ _ بله از این چترا که رو بستنه! مرده لبخند ملیحی می زنه و از توی پیشخون ی چتر زرد رنگ کوچولو بهم میده. دوباره صداش می کنم: _ ببخشید ؟ این بار که معلومه واقعا تعجب کرده نگام می کنه. _لطفا چترش ابی باشه! مرده که اینبار لبخندش به ی تک خنده تبدیل می شه ببخشیدی می گه و چترو از دستم می گیره و ی چتر ابی بهم می ده.ممنونی می گم و با زوق چترو باز می کنم و روی بستنیم می زارم و بهش با تحسین نگاه می کنم. بعد از حساب کردن پول بستنی از توی بستی فروشی بیرون میام و لیس اولو که می زنم صدای بوق ماشینی بلند می شه سرمو بلند می کنم و به بی ام وه ی سرمه ای رنگ که حالا جلوی پام زده بود رو ترمز نگاه می کنم.شیشه رو میده پایین: _ سلام خوشگله برسونیمتون! با صدای مریم زوق می کنم ولی سعی می کنم تو نقش باشم و کم نیارم.با لحن خیلی خشکی میگم : _برین گم شید! مزاحم نشید. این بار اذر می گه : مزاحم چیزه مراحمیم ! دیگه نتونستم خودمو کنترول کنم و پق زدم زیر خنده!اذر همین طور که با مریم می خندید میگه : _ نگاش کن ! تنها خری که توی این سرما بستنی می خوره سرونازه!لابد مثل همیشه سر رنگ چترشم چونه زدی؟ اینو که گفت خندم شدت گرفت و همین طور که داشتم از خنده ی زیاد جون می دادم تو ماشین اذر نشستم.
  9. 2 امتیاز
    قسمت دوم مامان : نکن شوورموووو.. _بابامه دوست دارم ماچش کنم. بابا می خنده و مامانم با ملاقه ای که تازه شسته به سمتم هجوم میاره ولی بابا بین راه متوقفش می کنه. بابا_خورشید جان ی لحظه وایستا. این دادگاه به نفع مادرت تموم میشه دیگه هم بحصی در کار نیست.... (بابام یکی از بهترین قاضی های شهره و هر وقت اتفاقی بین ما رخ می داد (جدی که نه ) صلح بینمون برقرار می کرد.) میام اعتراض کنم که بابام دست به کار می شه و می گه: _ مادرت حق داره دیگه....تازه منم گناه دارم ، چیکار کنم اگه هر روز اینجوری منو ماچ کنی که دیگه چیزی ازم باقی نمی مونه!!!! مامان لبخند پیروز مندانه ای به من می زنه و منم لب و لوچه هام اویزون می شه، همون موقع پرهام از پله ها میاد پایین که همه سرا به سمتش برمی گرده اونم در جواب ما می گه :چیه ادم ندیدین؟؟و بعد اضافه می کنه:اونم از نوع درست حسابی ؟؟ و تهشم ی نگاه واقعا خودشیفتگانه بهم می ندازه. _ادم دیدیم ، تازه اونم از نوع درست حسابی ولی..... پرهام :ولی؟؟ لبخند شیطونی می زنم و می گم :ولی دیدن خر صفا داره... پرهام اول اخماش می ره تو هم و بعد یواش یواش روی لبش ی لبخند شیطون میاد و می گه: _ ای فسقل!!دعا کن دستم بهت نرسه!!! وبعد به سمتم خیز برمیداره.داد می کشم : _یا بنی هاشم!!خشم اژدها!!!!! و بعد پا به فرار می زارم ، پیچیدم تو راهرو و رفتم تو اتاق مامان و بابام ، خواستم درو ببندم که پرهام پرید تو اتاق و گوشه ی اتاق خفتم کرد.خواستم دیگه ارزو های اخرمو بکنم که ی اهنگی ملایم و اروم و رمانتیک تو فضای اتاق پخش شد . دستمو خواستم بکنم تو جیب شلوارم که گفت : _ دستتو تکون بدی شلیک می کنم!! جاننننن؟؟این چه رفته تو نقش!ی نگاه عاقل اندر سفی بهش انداختم که خودش فهمید حرف واقعا مسخره ای زده خیلی مظلوم به دستاش خیره شد ، بالاخره تماسو وصل کردم و اون اهنگ رو اعصابم خاموش شد: _الو؟؟ _ فری؟؟ چشمام با شنیدن صدای اسماعیل برقی زد. _ اسی ؟ چه طوری؟ خوبی ؟ مامانت ، خاله زینب خوبه ؟؟ پرهام _ عه اسیه چی می گه چی کار می کنه ؟؟ برای اینکه پرهام بیشتر سوال پیچم نکنه صدا رو رو ایفون گذاشتم و گوشی رو بین دوتامون گرفتم . دقیقا همون موقع اسی گفت : _ این صدای اون گوریل انگوری بود؟؟ من_ اره ، عهه اسی .. _بله؟ _خواستم بگم ....بگم ....صدات رو ایفونه. سکوتی طولانی اتاق و پر می کنه که یهو اسی سکوتو می شکنه : _ الهی ... فرفری زود تر می گفتی دیگه!!! (اینم اسیه، یا اسماعیل ، پسر دوست صمیمی مامانم . و پدرش رفیق بابام، و خودش ی برادربرای ما که هم من هم پرهام و هم سروناز واقعا دوسش داریم.)اخه مو های هویجی و فرفری من چه گناهی کردن که باید تازه روشون لقبم بزارن؟؟ها؟؟اخه برادر من لقب می زاری درست بزار دیگه. همچین می گه فرفری ادم احساس می کنه الان از بین جمع ی مرد گنده ی 200تنی ی چهار شونه بیرون میاد ، نه ی دختره کک مکی با موهای جادوگری.البته قیافمم خیلی بد نیستا!!! حالا تعریف از خود نباشه (که نیست) پرهام _دستت درد نکنه داداش دیگه ! حالا بعدا هستیم در خدمتتون. _وااا؟؟ خب چیکار کنم؟؟ داداش همش تقصیر این فریه ! ....اره....همش تقصیر فریه. _به من چه؟؟ پرهام _ راست می گه چه ربطی به خواهر من داره ؟؟ اسی بعدا در خدمتت هستیم. اومدم جو رو عوض کنم ولی بدتر خرابش کردم : حالا گوریل هم که بد نیست !! تو هم که انگور دوست داری!!!!!! پرهام نگاهی وحشتناک بهم کرد که واقعا دچار ناراحتی شدم .( نه که منم اصلا پررو نیستم و در قبال نگاه پرهام صاف زل نزدم تو چشمش ...) اسی _کارا چی شد ؟؟ پرهام بالاخره نگاخشو از من گرفت _ کارا؟؟؟ _بابا کارای دانشگاه دیگه... _عالی دارن پیش می رن!!!!! پرهام متعجب بهم نگاه کرد:چطور؟ _اذر زنگید،گفت فردا می ریم دنبال کارای دانشگاه . _ایول ... کی می ریم؟ (نمی دونم گفتم یا نه؟؟ حالا ولش کن ...اسی جونی هم با ما توی این دانشگاه محاصبه کرده بود و اونم با ما به همون دانشگاه میومد) _تو هم فردا با منو اذر میای؟؟ _ فرفری به اذر می زنگ بهش خبر می دم. _باش . پرهام پرید بقلم و به نمایشی زد زیر گریه و گفت : انگار همین.....همین ..(یکم هق هق الکی) دیروز بود ، انگشتت.. از دماغت در نمیومد.. و بعد هق هقای الکی و کاملا نمایشیشو شروع کرد.از حرصم از پهلوش ی نیشگون گرفتم که جیغش هوا رفت.اسی که حالا صدای خندش بلند تر شده بود پرسید: چیکار کردی بد بختو؟؟ خنده ی شیطانی ای کردم و گفتم : هاهاها....ادب 🙂 ************* مامان _ واقعا؟؟؟ پرهام نگاهی بهم می ندازه و دوباره به مامان نگاه می کنه و می گه _ اره بابا _ پس چرا خودت زود تر نگفتی؟ من _بابا والا می خواستم بگم ولی پرهام اجازه نداد. و بعد چشم غره ی توپی به پرهام رفتم که فکر کنم فقط به نظر من وحشتناک بود چون به ککشم نگزید. 😐 مامان پرید بقلم و غرق ماچو بوسم کرد و بعد نمایشی زد زیر گریه و گفت : انگار همین ... همین ..( هق هق نمایشی 😐 ) ... دیروز بود انگشتت از توی دماغت در نمیومد. قیافه ی منو که می گی پوکر فیص. 😐 یعنی شباهت مامانم به پرهام تو حلقم . بابا شروع کرد خندیدن و پرهام و مامانم خیلی جدی داشتن با هم نمایشی گریه می کردن . بابا اومد ازم دفاع کنه که گفت : چیکار دارین دخترمو؟ اصلا خوب کرد. ی نگاه به بابام کردم و گفتم : بابا زدی بدترش کردی که ! حالا دیگه هم مامان و هم پرهام داشتن می خندیدن. بابا _ واقعا؟ _ اوهوم. به سمت پله ها می رم و ازش بالا می رم و به سمت اتاقم راه می افتم .رو تخت ولو می شم و سریع seting گوشی رو باز می کنم و سریع اهنگ پارادایس رو به اهنگ like a river تغییر می دم و از توی میز کنار تخت دِپ امو در میارم و روی اهنگ مورد نظرم تنظیم می کنم . : تو،دیدی تورو می خوام وقتی دیدی تنهام راتو کج کردی تو دیدی با تو ارومم یا که همه جوره خوبم با من لج کردی دل من بازیچه بود اخه تو داری چه زود خودتو رام می کنی اخرش چی؟ که دلمو بشکونی به همه بگی که من اونو نخواستم ولی اخرش چی؟ چطوری با اینا سر کردم؟ تموم نمی شه این سردردم........ (اهنگ اخرش چی _ حمیید امینی) مامان برای شام صدامون کرد. بعد از اون من اونقدر خسته بودم که راهه میز ناهار تا اتاق خوابمو اصلا متوجه نشدم چطوری اومدم بالاو ول شدم رو تخت و خوابیدم.
  10. 2 امتیاز
  11. 2 امتیاز
    برای بار صدم اهنگ رو پلی می کنم. بدبخت هدفونم الان دقیقا ی چهل دقیقه هست دارم اهنگ گوش می دم صداشم در نیومده. همون موقع بود که یهو خاموش شد ... دیوونه شدم و داد زدم : اههههههههه...لعنت به جد و آبادت گوسِفَند... انگار نه انگار داشتم همین الان براش دل می سوزوندم.دنبال شارژرم می گردم ولی پیداش نمی کنم.داد می زنم:ممممممممامممان؟؟ مامان_ ای یامان، لوس.زهرم ترکید ! چته؟ الان من باید جواب سوالشو بدم یا قربون این همه محبت زیادی برم؟ _ می گم چته ؟بگو دیگه کار دارم... _ اها ! ها! عههه...یادم رفت! _الان که اومدم بالا قشنگ با دمپایی کبودت کردم یادت میاد. _ اها یادم اومد..شارژرم رو ندیدی؟ _من از کجا بدونم. نه ندیدم.. بابا _ من دیدمش. _ اِ..کو؟ بابا خیلی جدی جواب می ده :داشت دنبالت می گشت گفت سرونازو ندیدی؟؟ _ بااااابااا... جدی میگم. بابا_ یوهاهاها ..نه ندیدم. _ ممنونم. عاشق بابامم غیر از پدر بودن یه دوست خوبم برای منه. مامانم هم که قربونش برم گوله ی محبت و مهربونیه . اِوا..من خودمو معرفی کردم؟ اِهم ...هممم....اِهم...به نام خدا ، سروناز نوروزی هستم ، فرزند منوچهر نوروزی و خورشید فروزان فر، تقریبا ی 11 سالی هست با خانوادم توی نروژ زندگی می کنم و 19 سال دارم . داشته ی 2 خواهر و برادر به نام های نازنین و پرهام. نازنین 20 ساله و نادر22 ساله هر دو شیطون مثل من . خب داشتم می گفتم ... صدای اهنگ اروم پارادایس نمی زاره به حرفم ادامه بدم، یادم باشه بعدا این اهنگرو عوض کنم.:الو؟ _ او سلام ، اهم ،....با خانم میمون درختی کار داشتم هستند؟ _خودم هستم بفرمایید.. فکر کنم شما خانم خر مشهدی هستید دیگه بله؟ اذر _ بله خواستم بگم...خیلی میمونی سروناز ی وقت ی زنگ نزنی ها!! _ سلام خریییی!!بهت زنگ زدم ولی مثل همیشه ، مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد. _ عههه خو چیکا کنم ...... دستشویی بودم. _ اذر، اذر ، اذر ؟دوباره تو اومدی ماستمالی کنی ؟ اینم جواب بود دادی؟ ادم می خواد ماستمالی کنه درست می کنه دیگه.اخه دختر خوب تو اندازه ی ی اقیانوس هم دستشویی داشتی تا الان تموم می شد دیگه... _ عههه وا . بازم به من گیر دادی؟؟؟ خب چیکا کنم ؟ گوشیم خرابه باید یه گوشی دیگه بخرم. _ خیله خب ، خیله خب ... ماستمالی بسه . حالا بگو چی شد؟ ( اینم اذره ! یکی از فابریک ترین و صمیمی ترین دوستامه جالب اینه که اون هم ایرانیه فقط چند سال قبل از ما، باهاش تو مدرسه اشنا شدم ، 2 تا از خل ترینای مدرسه بودیم . عشق رنگ صورتی و چیزای دخترونه ، میشه گفت برعکس منه . من دختر هستم با روحیه ی پسرونه ولی....ولی....ولی! اگه جاش باشه می تونم ی دختر با روحیه ی کاملا دخترونه باشم . خب داشتم می گفتم(اذر رنگین )ی خودکار صورتی داره از دبیرستان باهاشه و هنوز جوهرش تموم نشده (همیشه همراهشه ) قاب گوشی تا دلت بخواد همه هم صورتی یا کرمی یا سفید . رنگ اتاقش سفیدو کرمی و پر از عروسک و بالشت.کلا دوسش دارم.) اذر _ تینا سیبیلو داره ازدواج می کنه! جیغغغغغ میکشم : با کدوم بدبختی؟؟ (تینا ی بچه بود که ما از دبیرستان می شناختیمش. بچه در اوج طفولیت اندازه ی ی مرد بالق مو داشت. و باید بگم ی بچه ی کاملا از خود راضضضییی . تینا هم ایرانی بود. اون اوایل خیلی توی کلاسامون ایرانی داشتیم .) اذر داد زد _ نمی دونم، ولی داره ازدواج می کنه شرط می بندم اونم مثل خودشه. _ اخی ! بدبخت حتما خیلی کار داره.. اخه تقولیت کردن اون همه مو خیلی زمان می بره. با ی عالمه موضوع اصلی رو اذر پیش می کشه: از 3 تا دانشگاه باهام تماس گرفتن... _ بهترینش ؟؟ _ بهترینش اولh داشت ها....اها emily carr. اخه این کجاش h داشت؟می خواستم از اذر بپرسم ولی بیخیال شدم.(من عاشقانه خوانندگی رو دوست دارم.با اذر تصمیم گرفتیم باهم داشگاه هنر رشته ی موسیقی رو انتخاب کنیم و باهم توی مصاحبه ی چند تا دانشگاه شرکت کردیم . بالاخره با کلی مسخره بازی از اذر خداحافظی کردیم و تلفنو قطع کردیم.راستی من برای چی داد می زدم سر مامام؟؟ اهان یادم اومد. _مممامممان؟ ********** بالاخره شارژرم و پیدا کردم و هدفونم شارژ شد. رممو از توی هدفونم درمیارم و هم زمان دارم از زوق زیادی می میرم.اونروز با اذر قرار گذاشته بودیم که 5 شنبه بریم دانشگاه چون ترم جدید داشت شروع می شد و امروز 3 شنبه است!!!!نگاهی به ساعت می اندازم . چطوری انقدر زود گذشت؟؟ ساعت 8:30 بود و من باید فردا با اذر می رفتم دنبال کار های دانشگاه . بیخیال هدفون می شم و می رم پایین . مامانم داره ظرف می شوره . چشمم به بابام میفته که داره سبزی پاک میکنه.می رم جلو و ی ماچ ابدار از گونش می زنم. بابام متوجهم می شه و سرشو بر می گردونه . تازه متوجه موقعیت می شه و لپ خیسشو پاک می کنه. ادامه ی مطن بعدا😋😋امیدوارم تا اینجا خوب باشه ولی چون هنوز اولای رمانه ممکنه زیاد براتون اولش جذاب نباشه.✨✨
  12. 2 امتیاز
    خیلی جالب بود. نمی دونستم سایت های اینجوری هم هست
  13. 2 امتیاز
    انتظارم زیاد نیست... من فقط گفتم تو ماهی باش، من آب! با هر نفس ات یک بار مرا ببوس... همین!
  14. 2 امتیاز
    در اینجا دلنوشته های عاشقانه ای که در اینترنت موجوداند را قرار میدهیم. این اشخاص در انجمن وجود ندارند. برای ارسال دلنوشته های خود به بخش مربوطه مراجعه فرمایید. این سری از دلنوشته ها تماما از کانال تلگرامی بایکوت (علی قاضی نظام) گرفته شده است. (اجازه از کانال گرفته شده) نکته: در صورت تکرار و محتوا نا مناسب آنرا گزارش کنید. کانال تلگرام بایکوت
  15. 2 امتیاز
    زندگینامه ارسطو ارسطو یکی از بزرگترین متفکران جهان است. در سراسر تاریخ فلسفه، گذشته از افلاطون و کانت، شاید هیچ کس ژرفا و پهنای اندیشه او را نداشته باشد، از بیست و چهار قرن تاکنون تاثیر او در فیلسوفان و دانشمندان گیتی بیرون از حد و حساب و بسا بیمانند بوده است. دانشمندان ایرانی حتی پیش از اسلام و قبل از رواج زبان عربی از او متاثر بوده‌اند استاد ذبيح الله صفا می‌نویسد: "در پاره‌ای از کتاب پهلوی اصطلاحات فراوان علمی موجود است و این اصطلاحات که غالبا قابل تطبیق بر اصطلاحات فلسفی یونانی خاصه حکمت ارسطوست، می‌رساند که تنها به وسیله عیسویان ایرانی، علم یونانی پذیرفته و به زبان سریانی ادا نشده است بلکه زرتشتیان نیز به این کار مبادرت کرده و زبان پهلوی را معادل آوردن بسیاری کلمات در برابر اصطلاحات فلسفی یونانی ثروتمند ساخته بودند...یکی از مشاهیر عیسویان [در عهد ساسانی] پولس ایرانی (paulus persa) رئیس حوزه ایرانی نصیبین است که کتابی مشتمل بر بحث درباره منطق ارسطو به سریانی برای خسرو انوشيروان نوشـــت و در آن نسـبت به اثبات وجود واجــب و توحید و سایر نظر‌های فلاسفه، برتری روش حکما بر اهل ادیان اشاره کرد ....معلمین کلیساهای نسطوری در ایران .... چون به آثار ارسطو توجه داشتند در کلیساهای خود در ایران .... با قوت بسیار به تحقیق در روش این استاد یا شراح اسکندرانی او توجه کردند... مجاهداتی که پیش از خسرو انوشيروان (531 ـ 579م ) شده بود در برابر توجه او به علوم فاقد اهمیت است. این پادشاه که هم فرمانروایی مدبّر و هم سرداری شجاع بود به حکمیت نیز علاقه داشت و از فلسفه افلاطون و ارسطو آگاه بود و ترجمه پهلوی این دو استاد را می‌خواند. ارسطو در 384 ق.م در شهر یونانی زبان استاگیرا ((stagira واقع در شبه جزیره خالکیدیکس (Chalcidice) چشم به جهان گشود. پدرش نیکو ماخوس (Nicomachus) پزشک بود و عضو صنف آسکله‌پیادای ( asclepiadae ) و طبیب در بار آمونتاس دوم (پادشاه مقدونیه Amyntas). ممکن است ارسطو از کودکی، و در نتیجه شغل پدر، به زیست شناسی دلبسته شده باشد، اما هیچ دلیلی در دست نیست که ار آن هنگام آغاز به تحقیق کرده باشد. پزشکان صنف اسکله‌پیاد فرزندان خویش کالبد شکافی یاد می‌دادند؛ اما ارسطو هنوز بسیار کوچک بود که پدرو مادرش هر دو در گذشتند و بنابراین، بعید است که او از این آموزش بهره‌مند شده باشد. ارسطو در هفده سالگی به آتن رفت و وارد آکادمیاي افلاطون (plato) شد و تا هنگام مرگ وی در 348 ق.م همچنان شاگرد و همکار او بود و آنجا ماند. اهمیت تاثیر فلسفی افلاطون در همه آثار ارسطو هویداست. حتی وقتی که او از استاد انتقاد می‌کند یعنی بیشتر اوقات به شهادت نوشته‌های موجود ـ به نبوغ افلاطون احترام عمیق می‌گذارد. پس از مرگ افلاطون‌، ارسطو از آتن رفت. ممکن است بستگيهايش با دربار مقدونيه سبب رویگردانی مردم از او شده باشد. شاید هم نسبت به انتخاب اسپئوسیپوس (Speusippus) به جانشینی افلاطون نظر خوش نداشته، زیرا با رگه‌ای از آرای مکتب افلاطونی که در آثار اسپئوسیپوس پرورش داده می‌شده موافق نبوده است. به هر تقدیر، ارسطو به دهرت هرمیاس (hermias)، که از همشاگردیهای گذشته‌اش در آکادمیا و در آن زمان جبار آلوس در تروآد (Troad) بود به آن سان رفت. سه سال آنجا عضو محفل کوچکی از متفکران بود و باپوتیاس (Pythias)، دختری که هرمیاس او را به فرزندی پذیرفته بود، ازدواج کرد. در ایام اقامت در آسوس و سپس در میتوانه (Mitylene) در جزیره لیسبوس (lesbos) ، دست به پژوهشهای در زیست شناسی زد که بعدها شالوده نوشته‌هایی علمی‌اش شد. در 349 ق.م ارسطو به دعوت فیلیپ مقدونی (Philip of Macedon پادشاه مقدونیه) به پلا(pella ) پایتخت آن سرزمین رفت و مربی فرزند او، اسکندر کبیر (Alexander the great ) شد که پسری سیزده ساله بود. پس از پایان دوره تربیت اسکندر، ارسطو به استاگیرا بازگشت و چند سال آنجا بود و سپس باز به آتن رفت و به تعلیم فلسفه پرداخت. ارسطو در آتن از بیگانگان مقیم بود، بنابراین، نمی توانست مالک ملکی در آن شهر باشد. پس بیرون شهر چند ساختمان اجاره کرد و در اینجا که لوکیون (lykeion) نام گرفت. مدرسه‌ای از خود بنیان نهاد. (متصل به ساختمان اصلی ایوانی ستون‌دار "پری پاتوس Peripatos" بود و همین سبب شد که بعدها پیروان ارسطو را "پری پاتیک" بنامند). او بعضی سخنرانیها برای عامه می‌کرد، اما بشتر اوقاتش به نوشتن یا به درس گفتن برای گروهی کوچکتر از شاگردان جدی می‌گذشت. اغلب آثار موجود او متن درسهایی است که به این گروه داده شده و به نگارش در آمده است. در این گروه چند متفکر نیز مانند تئوفراستوس (Theophrastus) و ائودموس (eudemus) عضویت داشتند که بعدها خود از دانشمندان معتبر شدند. پوتیاس، همسرارسطو هنوز دیری از این دوره زندگی نگذشته فوت کرد، و او بقیه عمر را با زنی برده به نام هرپولیس (herpyllis) به سربرد و از او پسری موسوم به نام نیکو ماخوس پیدا کرد که کتاب اخلاق نيكوماخوس را به اسم وی کرده است. ارسطو در وصیّت نامه خویش از هرپولیس به علت وفاداری و مهربانی‌اش به نیکی یاد می‌کند، هرچند تا پیش از مرگ خودش او را قانوناً از بند بردگی آزاد نکرد. بر خلاف افلاطون و بسیاریی از افراد تحصیل کرده یونانی در آن روزگار، به نظر می‌رسد که ارسطو منحصرا به جنس مخالف گرایش داشته است. چنین می‌نماید که بر زنان آنچنان احترامی نمي‌گذاشته و حتی توجه دقیقی نمی‌کرده است. وقتی که در 323 ق.م مرد و احساسات ضد مقدونی در آتن دوباره سر برداشت، ارسطو ناگزیر از ترک آن شهر شد. واضح است که معتقد بوده که جانش در خطر است، زیرا با اشاره به اعدام سقراط (Socrates) می‌گوید اجازه نمی‌دهد آتنیان "دوباره نسبت به فلسفه مرتکب گناه شوند". پس به خالکیس (chalcis) موطن خویشاوندان مادری‌اش، رفت و سال بعد به علت بیماری در‌گذشت. دانته هنگام وصف دکارت نخستین دوزخ درباره ارسطو چنین می‌گوید: دیــــدم آن پیــــر و استــــاد همه او چو چوپان و دیگران چو رمه همه ارباب فضل و دانش و هـوش حلقه طاعتش نهاده به گوش بــر فلاطــون و پیـــر او سقــــراط پیشتر از همه به قرب بساط از این بیانات مقدار احترامی را که در ارسطو طی هزار سال از آن بر خوردار بوده است می‌توان حدس زد. دوران اقتدار ارسطو هنگامی به پایان رسید که اسباب و آلات نو پیدا شد و مشاهدات روز افزون گردید و تجربیات از روی تانی و دقت علم را از نو نبا نهاد و " آلکم " و "راموس" و " راجر " و فرانسیس بیکن با اسلحه مقاومت‌ناپذیری مسلح شدند. تاکنون هیچ مغزی نتوانسته است تسلط خود را بر فکر بشر این اندازه ادامه می‌دهد. به گرداگرد خود چون نیک می‌دید بلا انگشتری و او نگین بود سال شمار زندگی ارسطو: سال ( ق م )" قبل از میلاد مسیح " 384 تولد ارسطو در استاگیرا 367 ارسطو به آتن مهاجرت می‌کند و به آکادمی افلاطون می‌پیوندد 356 تولد اسکندر کبیر 347 مرگ افلاطون. ارسطو آتن را ترک می‌گوید و عازم دربار هرمیاس در آثار نئوس می‌شود و در آسوس اقامت می‌گزیند 345 ارسطو به موتی‌لنه در جزیره لسبوس می‌رود ( و پس از چندی به استاگیرا باز می‌گردد) 343 فیلیپ مقدونی ارسطو را به می‌یزا دعوت می‌کند و به ترتیب اسکندر می‌گمارد. 341 مرگ هر میساس . 336 فیلیپ کشته می شود و اسکندر تاجگذاری می‌کند . 335 ارسطو به آتن باز می‌گردد و در لوکیون آغاز به تدریس می‌کند. 323 مرگ اسکندر 322 ارسطو از آتن به خالکیس می‌رود و در آنجا می‌میرد. منبع : بیتوته
  16. 2 امتیاز
    اولین صندلی داغو اجرا میکنیم با مدیر وبسایت @sajjad مدیر جون امیدوارم زیاد نسوزی شروع کنید دوستان
  17. 2 امتیاز
    دوستت دارم حتی اگر قرار باشد شبی بی چراغ در حسرت یافتنت تمام پس کوچه ها را زیر باران قدم بزنم
  18. 2 امتیاز
    چهار فصل کامل نیست ! هواــے تو ، هوای دیگریست
  19. 2 امتیاز
    دلى که اندوه دارد نیاز به شانه دارد نه نصیحت… کاش همه این را مى فهمیدند….!
  20. 2 امتیاز
    تو + خاطراتـت + چـشـمانـت + دسـتانـت + لـبـخندت + اشـکـت …. چـــنــدنــفـــر بـــه یــک نـــفــــر؟!
  21. 2 امتیاز
    خورشید را در آغوش گرفته ای پاهایت را به بوسه دریا سپرده ای موهایت را به دست نسیم چه خوش غیرتـــــــم من !
  22. 2 امتیاز
    نام: کودک عشق گوینده: روانشناس سید حمید رضا محتشمی زمان: ۱۵:۱۰ نوع: پادکست (وویس) به بهانه ولنتلین دانلود: ۷ مگابایت منبع: art2016
  23. 2 امتیاز
    وقتی می‌ خندی عشق کوچکـترین اتفاقی ‌ست که میفتد.
  24. 2 امتیاز
    گاهی بی صدا نگاهت میکنم … مرا ببخش برای این نگاه های پنهانی ، شاید اگر بغضم فرو نشیند صدایت کنم …
  25. 2 امتیاز
    حــال و روز زنــدگــی مـن را ، وقـتــی نبـاشـی یــک کـلمه تــوصیــف می کنــد الـفـــاتحه…
  26. 2 امتیاز
    دیوانه امـ میخـوانیـد گاهــــی که از سـر بغـضـــ گریـــه میکنمــــ مجنـونـمـــ میخوانیــد ای جـــماعـــــــت! سازهایـــتــــان را کــــوکـــــ کنـــــید تا به هر سـازی که شــما میخواهــید برقصمــــــ…
  27. 2 امتیاز
    بــ ـی هـَــوا رَفـتــی ! بــی” نـفـس ” مـــانــدَم . . . !
  28. 2 امتیاز
    تلخ میگذرد این روزها ! که قرار است از تو … که آرام جانمی برای دلم یک رهگذر معمولی بسازم…!
  29. 2 امتیاز
    آغوش تو که باشد... خواب دیگر بهانه ای برای خستگی نیست...! و تپش های قلبت میشود لالایی کودکانه ام... کنارم بمان... میخواهم.. صبح چشمانم در نگاه تو...بیدار شود..!!
  30. 2 امتیاز
    چشم هایت ... مکان خوبی بود برای ... غرق شدن. . .❤. . .
  31. 2 امتیاز
    رویا هایی هست که شاید هرگز تعبیر نشوند اما همیشه شیرین اند مثل رویــــای بـــــــــــودن تو …!
  32. 2 امتیاز
    در میان دست هایت عشق پیدا می شود زیر باران نگاهت نسترن وا می شود با عبور واژه ها از گوشه ی لب های تو مهربانی های قلبت خوب معنا می شود…
  33. 2 امتیاز
    “من سرم درد میکند برای “دعواهایی” که با هم نکردیم… لعنتی چقدر مهربان رفتی …!”
  34. 2 امتیاز
    بادی بذر تـو را در دلـــم انداخـــت و ُ رفــت من مانـــده ام و ُ این ریشــه ی قطــور دلــدادگی و هـــزار جــوانه ی شــکفته از یـادَت
  35. 2 امتیاز
    “تــــــــــــــــــــــو” یادگار روز هایی هستی که نه فراموش می شوند و نه تکرار …
  36. 2 امتیاز
    خـــوابهـایـم گاهــ ـ ــ ـــــی ... زیباتر از زندگـــی ام مـی شـونــد ... کـاش گـ ــ ــاهــی ... بــــــرای همیشه خـــواب مــی مــانــدم ......!
  37. 2 امتیاز
    همین چند روز پیش فکر می کردم می توانم عاشق کسی شبیه تو شوم، از همین چند روز پیش هیچ کس شبیه تو نیست !
  38. 2 امتیاز
    با من مدارا کن بعدها دلت برایم تنگ خواهد شد …
  39. 2 امتیاز
    شاید خورشید نور داشته باشد اما یقین دارم ، که گرمایِ خودش را ، از بازتاب چشمانِ ” تو ” میگیرد
  40. 2 امتیاز
    تا روزی کــه بــود، دســت هــایــش بــوی گــل ســرخ مــی داد! از روزی کــه رفــت گــل هــای ســرخ بــوی دســت هــای او را مــی دهنــد . . .
  41. 2 امتیاز
    تــو چنــان زیبــا شــده ای میــان شعــرهــایــم، کــه گمــان نکنــم خــودت هــم بــدانــی ایــن کــه داری مــی خــوانیــش، خــودِ تــویــی . . .
  42. 2 امتیاز
    اگه نهایت دوست داشتن درقطره ی باران است من دریا را تقدیمت میکنم . . .
  43. 2 امتیاز
    تُ ،،، سڪوتِ لابــہ لاےِ حَرف‌هآے مَنے ❥•
  44. 2 امتیاز
    ⚡ مثلـِ [ دریآ ] شده اَمـ گاهے آرام گاهے طوفانے ،،، ولے وَقتـِ طوفانے جز [ خودمـ ] ڪسے رو بـہ صخرہ هـآ نمیزنمـ ⚡
  45. 2 امتیاز
    چقدر زندگی قشنگ می شود وقتی کسی را داشته باشی که پا به پای تو دیوانگی کند .. .
  46. 2 امتیاز
    شنبه 30 مرداد 95 - 13:39 ماجراهای احساسی خطرناک تر از جنگ هستند...! در نبرد آدم یک بار بیش تر کشته نمی شود ولى در عشق چندین بار...! اریک امانویل اشمیت
  47. 2 امتیاز
    پنجشنبه 28 مرداد 95 - 15:36 مادربزرگ می‌گفت: آدم بوی غذایی را بشنود دلش بخواهد و نداشته باشدش نفسش می‌ماند؛ مریض می‌شود! دیروز کنار پنجره، بوی عطرت می‌آمد.. مریم قهرمانلو
  48. 2 امتیاز
    چهارشنبه 27 مرداد 95 - 22:23 مثل طٖوفانی که ویران میکند یک شهر را آمـــدی در قــــلب من طوفان به راه انداختی مسعود محمدپور
  49. 2 امتیاز
    دم سحر تو کم کم در من جوانه میزنی و آفتاب که طلوع میکند گل میدهی و تا شب میوه میدهی تمام وقت زندگیت میکنم. اما یاد تو دم سحر یک چیز دیگر است یاد تو دم سحر تازه است بوی عشق میدهد یاد تو دم سحر حال خوب کن ترین چیز دنیاست عالمه حیدرپور
  50. 2 امتیاز
    تیر ماه : تولید محتوا قوی و ارسال 1500 پست. ویرایش و برسی قالب دسته بندی نهایی راه اندازی قسمت گالری سایت عضویت 100 کاربر در انجمن قرار گرفتن در لیست 5 سایت برتر "انجمن عاشقانه" در گوگل راه آندازی قسمت موزیک سایت راه اندازی قسمت ویدئو سایت 100 بازدید از هر پست در تلگرام راه اندازی قسمت یکی شدن در سایت
×
×
  • جدید...