رفتن به مطلب

sajjad

مدیر کل
  • تعداد ارسال ها

    4,553
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    96

آخرین بار برد sajjad در 28 بهمن 1397

sajjad یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

530 فوق العاده

6 دنبال کننده

درباره sajjad

  • تاریخ تولد 28 شهریور 1374

اطلاعت شخصی

  • آدرس سایت
    http://divooneto.ir
  • تلگرام
    @divooneto
  • اینستاگرام
    @divoonetoo
  • محل زنگی
    گیلان

آخرین بازدید کنندگان نمایه

6,343 بازدید کننده نمایه
  1. sajjad

    دو معنای کاملا بی ربطیم

  2. sajjad

    دردا ناب میشن

  3. sajjad

    فرار از تنهایی

  4. sajjad

    با عشقمون زندگی نکردیم ...

  5. sajjad

    *امام حسن مجتبی (علیه السلام) می ‏فرماید:* «شیعیان ما کسانی هستند که از کار‌های ما و از تمام اوامر و نواهی ما پیروی کنند. فقط آنان شیعیان ما هستند. اما کسی که در بسیاری از آنچه خدا بر او واجب گردانیده با ما مخالفت کند، از شیعیان ما نیست». (مجلسی، بحار، ج. ۳۵، ص. ۳۴۷) امام صادق (علیه السلام) نیز می فرماید: «از شیعیان ما نیست کسی که به زبان، خود را شیعه ما بنامد، ولی اعمال و رفتارش مخالف اعمال ما باشد. شیعیان ما کسانی ‏هستند که با زبان و قلب خود موافق ما باشند و از کار‌های ما تبعیت کنند و...». (بحار، ج. ۳۶، ص. ۳۲۲) *شهید مطهری:* «بدبختانه در اعصار اخیر، فکر مرجئه در لباس دیگری در میان عوام شیعه نفوذ کرده است، گروهی از عوام شیعه صرفاً انتساب ظاهری به امیرالمومنین (علیه السلام) را برای نجات کافی می ‏شمارند. ------------------------------ گمان می‏ کنند اعمال بد و گناهان شیعه همه بخشیده خواهد شد و به نظر می ‏رسد آنچه هیچ ارزشی ندارد عمل است و شرط کافی برای سعادت فقط این است که خود را شیعه بنامد و بس». (مطهری، یادداشت‏های استاد مطهری، ج. ۸، ص. ۲۹.)
  6. sajjad

    بعد از سقوط شاه سلطان حسین صفوى ، و غلبه افغانها بر ایران ، محمود افغان یکى از اقوام خود را که ((مگس خان )) نام داشت ، فرماندار شیراز کرد. وى پس از چند روزى که در شیراز بود، روزى کنار قبر حافظ رفت ، بر اثر تعصبات غلطى که داشت تصمیم گرفت قبر حافظ را خراب کند، هر چه اطرافیانش او را نصیحت کردند که از این تصمیم بگذرد، او گوش نکرد، سرانجام قرار بر این شد که از دیوان حافظ، در این مورد، فالى بگیرند، وقتى که دیوان را باز کردند، این شعر در آغاز صفحه راست آن آمد: اى مگس ! عرصه سیمرغ نه جولانگه تو است عِرض خود مى برى و زحمت ما مى دارى مگس خان ، با خواندن این شعر، سخت تحت تاءثیر قرار گرفت ، و از روح حافظ طلب عفو و بخشش کرد.
  7. ۱. حرکت گربه و حرکت گاو معمولا این دو حرکت همراه با یکدیگر انجام می‌شوند. این حرکات به آزادشدن ستون فقرات از فشارها و آرامش آنها کمک می‌کنند. این حرکات از میزان استرس کاسته و به بهبود حال روحی افراد کمک می‌کنند. برای شروع این حرکت، کف دست‌ها و زانوهای خود را روی زمین قرار دهید. باید دستان‌تان دقیقا در زیر شانه‌هایتان قرار بگیرند. سپس قفسه سینه خود را به حالت خنثی و بدون اینکه به طرفین خم شود، نگه دارید. در این حالت وزن خود را در طول بدن‌تان به‌طور یکسان پخش کنید. درحالی‌که نفس می‌کشید و هوا را به‌داخل ریه‌هایتان می‌دهید، به بالا نگاه بکنید و شکم‌ و قفسه سینه‌تان را به‌سمت زمین بکشید. (حرکت گاو) درحالی‌که بازدم هوا را به بیرون می‌دهید، چانه‌تان را به‌سمت قفسه سینه‌تان ببرید و شکم‌تان را تا جایی که می‌توانید به بالا بکشید. (حرکت گربه) این حرکات را به‌آرامی به‌مدت یک دقیقه تکرار بکنید. ۲. حرکت پل این حرکت به تقویت عضلات کف لگن (دیافراگ لگنی) کمک می‌کند. تقویت این عضلات می‌تواند موجب کاهش درد در حین رابطهٔ جنسی شده و باعث بشود فرد احساس بهتری داشته باشد. ابتدا روی پشت‌تان دراز بکشید. زانوهای خود را خم و آن را در راستای مچ پایتان بلند کنید. سپس بازوهای خود را صاف روی زمین بگذارید و کف دست‌تان را روی زمین قرار دهید. سپس باسن‌تان را از روی زمین بلند کنید، اما سر و شانه‌تان را روی زمین نگه دارید. به‌مدت ۵ ثانیه در این حالت بمانید. دوباره راحت باشید. ۳. حرکت کودک شاد این حرکت از حرکات معروف است که به کشش ماهیچهٔ سرینی و قسمت پایینی کمرتان کمک می‌کند. ابتدا روی پشت‌تان دراز بکشید. همراه با بازدم زانوهای خود را به‌سمت شکم‌تان خم کنید. سپس همراه با دَم، انگشتان پای خود را بگیرید و زانوهای خود را به دو طرف باز بکنید. سپس به کمک کشش دست‌‌تان، پاهای خود را به همان حالت برگردانید. ۴. حرکت کبوتر تک‌پا حرکات کبوتر مختلفی در یوگا وجود دارد که همهٔ آنها برای کشش و انعطاف باسن فوق‌العاده هستند. بی‌انعطافی باسن می‌تواند موجب سخت‌شدن انجام برخی حالت‌ها در زمان رابطهٔ جنسی شود. رای انجام این حرکت ابتدا پاها و دستان خود را روی زمین بگذارید. سپس پای راست‌تان را بلند کنید و به‌سمت جلوی بدن‌تان بیاورید تا پاها با بدن‌تان زاویهٔ ۹۰ درجه بسازد. سپس پای چپ‌تان را به‌سمت عقب بکشید. همراه با بازدم، بدن‌تان را به‌سمت جلو بیاورید و وزن‌تان را به‌کمک دستان‌تان کنترل کنید. اگر انجام این کار برایتان سخت بود، می‌توانید زیر سمت راست باسن‌تان یک بالش بگذارید. سپس دوباره به حالت اول برگردید و این بار این کار را در جهت برعکس انجام دهید. ۵. حرکت کودک این حرکت بدون نیاز به کشش و سختی زیاد به آرامش باسن کمک می‌کند. در این حرکت بیشتر تمرکز روی استراحت و تنفس در زمان انجام حرکت است و این امر می‌تواند به کاهش اضطراب و نگرانی کمک کند. ابتدا زانو و دستان‌تان را روی زمین بگذارید. پاهای خود را به‌اندازهٔ عرض شانه‌تان باز کنید. سپس همراه با بازدم، بدن خود را به‌سمت عقب بکشید. دستان خود را به‌سمت بالای سرتان بکشید و بگذارید قسمت بالایی بدن‌تان در بین پاهایتان به‌حالت آرامش قرار بگیرد. بهتر است بتوانید با پیشانی زمین را لمس کنید. همچنین برای این کار می‌توانید از یک بالش در زیر سرتان کمک بگیرید. به‌مدت ۳۰ ثانیه تا چند دقیقه در این حالت باقی بمانید. ۶. حرکت جسد معمولا کلاس‌های یوگا با انجام حرکت جسد تمام می‌شود. این حرکت به ایجاد آرامش و دورکردن استرس‌ها کمک می‌کند. درواقع می‌توانید به این حرکت به چشم یک جلسهٔ کوچک مدیتیشن در تمرین یوگا نگاه کنید و از احساس آرامش و تأثیرات خوب آن بهره‌مند شوید. روی پشت‌تان دراز بکشید. پاها و دستان خود را باز بکنید. تمام نقاط بدن از صورت تا انگشتان دست و پا را در راحت‌ترین حالت ممکن نگه دارید. تا زمانی‌که می‌خواهید در این حالت باقی بمانید. منبع: چطور
  8. sajjad

    یجایی نوشته بود "همه ی ما یه روزی برای آخرین بار با دوستامون تو کوچه بازی کردیم درحالیکه نمیدونستیم آخرین باره " وقتی خوندمش از تهِ دل آه کشیدم و گفتم "آره ها، چقدر عجیبه این حس، وقتی لذتِ یه چیزی رو واسه آخرین بار میچشی و بعدِ اون دیگه حِسِت اونجوری نیست انگار یه چاله ای بینِ اون روزا و این روزا میمونه که پٌر نمیشه، مثلِ آخرین روزیکه مدرسه رفتیم، دانشگاه رفتیم، عیدا لباس عیدمونو هزار بار پوشیدیم و ماه رمضونا از صدایِ تَق و توقِ کاسه و قاشق و بوی برنج بیدار شدیم و کلی به مامانمون غٌر زدیم که چرا بیدارمون نکرده تا روزه بگیریم... اصن از یجایی به بعد همه چی رنگ و بویِ همین آخرین بارهایی رو میگیره که نمیدونستیم آخرین باره ولی از تهِ دل و ناخودآگاه لذت بٌردیم ازش ... با اینکه هنوزم قَدِ بچگیام همه ی این حِسارو دوس دارم اما اون چاله رو میبینم، اون چاله که عیدو کمرنگ کرده، ماه رمضونو کمرنگ کرده و شوقِ خیلی چیزارو ازمون گرفته! همه ی ما یه روزی برایِ آخرین بار لذتِ بعضی حس هارو عمیقَن تجربه کردیم و بعد از اون تا همیشه دلتنگِش شدیم .... نازنین عابدین پور
  9. sajjad

    رفتیم روتختی بخریم . قیمت یک مدل را پرسیدم. طرف گفت سیصد و سی تومن ولی شما سیصد بدید ، داشتیم از مغازه می آمدیم بیرون پشت سرمان میخندید داد زد آقا بیا دویست ببر . این داستان توی چند تا مغازه دیگر هم تکرار شده . این اسمش کاسبی نیست کوچولوها از هم می دزدند و گنده ها از همه . اوضاع لجن مالیست دستهایی که توی جیب هم میکنیم تمیز بیرون نخواهد آمد ، این دستها دیگر هرگز با هیچ آب و صابونی شسته نخواهد شد و ما با همین دستهای کثیف تا آخر عمرمان غذا خواهیم خورد ، بغل خواهیم کرد ، کف خواهیم زد ، دست خواهیم داد ، دعا خواهیم کرد و یک روز هم با همین دست کثیف با دنیا خداحافظی خواهیم کرد محسن باقرلو
  10. sajjad

    روزی شخصی تصمیم می‌گیرد گوشی تلفن خود را بردارد و در تلگرام پیامی به دوستش دهد و تولدش را تبریک بگوید. مدت زمان این عمل تقریبا سه دقیقه است. او گوشی را برمی‌دارد، وارد تلگرام می‌شود و می‌بیند تعداد زیادی پیام جدید آمده. یک به یک همه را باز می‌کند. چند پیام اجتماعی است، چند پیام با محتوای طنز، چند فیلم، چند گیف و... هر کدام‌شان هم در پایان، حاوی لینکی هستند از کانالی که این پیام‌ها از آن‌جا فوروارد شده. سری به آن‌ کانال‌ها می‌زند. شروع می‌کند به اسکرول کردن(راندن صفحه موبایل به بالا یا پایین). از کانال اول به دومی و سومی و همین‌طور الی آخر . در یکی از کانال‌ها، با آدرس اینستاگرام جالب توجهی مواجه می‌شود. سریع به اینستاگرام می‌رود. پست‌ها را چک می‌کند. آن صفحه را فالوو می‌کند. استوری‌ها را می‌بیند. اسکرول می‌کند. لایک می‌کند. اسکرول، لایک. اسکرول، لایک. و دوباره و چندباره و صدباره، اسکرول، لایک. علاوه‌ بر این‌ها با بعضی‌ها شروع می‌کند به چت کردن، پیام‌های گروه‌هایش را می‌خواند و جواب می‌دهد و کامنت می‌گذارد و‌... . دو ساعت می‌گذرد و گیج و منگ، با سردرد و چشم‌درد به این فکر می‌کند که برای چه کاری وارد تلگرام شد؟ یادش نمی‌آید. از آن‌هایی که اهل کتاب‌اند سوال کنید شخصیت‌های رمان‌ها و داستان‌ها چه جایی در ذهن‌شان دارند؟ مطمئن باشید تعداد زیادی از شخصیت‌ها را جزء به جزء و دقیق و با اشاره به ظرایف توصیف می‌کنند. طوری که انگار درباره‌ی یکی از اعضای خانواده‌شان حرف می‌زنند. چرا؟ چون "وقت" صرف آن کتاب کرده‌. به پایش عمر گذاشته. در فضای داستان نفس کشیده و شخصیت‌ها آرام آرام وارد روح و جانش شده است. کتاب یا هر چیز دیگری که عمیق و دقیق ما را به فکر فرو ببرد این فرصت را به ذهن می‌دهد که درباره آن پدیده بیاندیشد. به عمقش برود. از زوایای مختلف نگاهش کند و امکان درک کردنش را داشته باشد. اما در این روزگار که هویت‌مان در سرانگشت‌مان خلاصه شده و بیش‌فعال‌ترین اندام‌ بدن‌مان، انگشت شست است؛ تنها کاری که بی‌وقفه و با تمام وجود در حال انجامش هستیم اسکرول کردن است. - روی هر پستی که می‌بینیم چقدر وقت صرف می‌کنیم؟ چقدر مکث می‌کنیم؟ - یک پست چقدر فرصت دارد از خودش دفاع کند تا قبل از این که ما بی‌رحمانه انگشت‌مان را بر صفحه بکشیم و محوش کنیم؟ - چقدر به متن‌ها فکر می‌کنیم؟ - چقدر عکس‌ها را با دقت می‌بینیم؟ - به من بگویید این حجم از پست‌هایی که هر روز انرژی و زمان‌مان را به یغما می‌برد، چقدر بر میزان شادی و روحیه ی ما می‌افزاید؟ - یا حداقل بگویید از بین هزاران پستی که در هفته اخیر دیدید و نوشته‌هایی که خواندید چندتای‌شان دقیقا یادتان است؟ نیچه روزی نوشت: 《ابزار نوشتن‌مان در شکل دادن تفکرمان نقش دارد.》 ما که مهم‌ترین ابزار این روزگارمان موبایل است، چقدر تحت تاثیر این وسیله تغییر کردیم؟ سطحی شدن‌مان ربطی به این پدیده دارد؟ وضعیت نسل جدیدی که از کودکی با موبایل بزرگ می‌شود، چه خواهد شد؟ تلگرام و اینستاگرام سهل است، ما داریم زندگی را اسکرول می‌کنیم. هر لحظه و هر روز را به امید لحظه‌ی بعد و روز بعد و فردای بهتر رد می‌کنیم و می‌رویم. دنبال بعدی و بعدی و بعدی هستیم. حس می‌کنیم چیزی در آن بعدی وجود دارد. من به شما میگویم، خیال‌تان راحت. هیچ چیز نیست. ما "سرطان اسکرول" گرفته‌ایم. به فکر درمانش باشیم. رضا مقصودی
  11. sajjad

    خیلی جالبه توی کرمانشاه مخصوصا کرد ها خیلی به آهنگ و موسیقی و رقص اهمیت میدن که من خیلی کمتر دیدم
  12. sajjad

    مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار مهمّی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید: “ببخشید آقا ؛ من قرار مهمّی دارم ، ممکنه به من بگویید کجا هستم تا ببینم به موقع به قرارم می رسم یا نه؟” مرد روی زمین : بله، شما در ارتفاع حدودا ً ۶ متری در طول جغرافیایی “۱٨’۲۴ ۸۷o و عرض جغرافیایی “۴۱’۲۱ ۳۷o هستید. مرد بالن سوار : شما باید مهندس باشید. مرد روی زمین : بله، از کجا فهمیدید؟؟” مرد بالن سوار : چون اطلاعاتی که شما به من دادید اگر چه کاملا ً دقیق بود به درد من نمی خورد و من هنوز نمی دانم کجا هستم و به موقع به قرارم می رسم یا نه؟” مرد روی زمین : شما باید مدیر باشید. مرد بالن سوار : بله، از کجا فهمیدید؟؟؟” مرد روی زمین : چون شما نمی دانید کجا هستید و به کجا میخواهید بروید. قولی داده اید و نمی دانید چگونه به آن عمل کنید و انتظار دارید مسئولیت آن را دیگران بپذیرند.
  13. sajjad

    گویند: ملا مهرعلی خویی، روزی در کوچه دید دو کودک بر سر یک گردو با هم دعوا می‌کنند. به خاطر یک گردو یکی زد چشم دیگری را با چوب کور کرد. یکی را درد چشم گرفت و دیگری را ترس چشم درآوردن، گردو را روی زمین رها کردند و از محل دور شدند. ملا رفت گردو را برداشت و شکست و دید، گردو از مغز تهی است. گریه کرد. پرسیدند تو چرا گریه میکنی؟ گفت: از نادانی و حس کودکانه، سر گردویی دعوا می‌کردند که پوچ بود و مغزی هم نداشت. دنیا نیز چنین است، مانند گردویی است بدون مغز! که بر سر آن می‌جنگیم و وقتی خسته شدیم و آسیب به خود رساندیم و یا پیر شدیم، چنین رها کرده و برای همیشه می‌رویم.
  14. sajjad

    این خاطره از سپهبد امیر احمدی‌ از افسران و همراهان رضاشاه را بخوانید : روزی رضا شاه با خبر شد که در مسیر یکی از شهرهای جنوب شب ها راهزنان سر راه مسافرین در بیرون شهر را گرفته و دار و ندار و پول آنها را به یغما میبرند دستور میدهد امیر احمدی یک کالسکه آماده کند تا با هم به محل و جاده مربوطه بروند امیر احمدی به شاه عرض میکند، اجازه بدهید من تنها بروم، شما شاه هستین و امکان دارد بلایی سرتان بیاید درست نیست که شما شخصا بیایید امیراحمدی میگوید: شاه فرمودند، خودم باید باشم تا ببینم چه خبر است راه می‌افتن شب هنگام با لباس شخصی به نزدیکی آن منطقه می‌رسند که ۵ نفر مسلح راه را سَد میکنند و میگویند؛ کجا می‌روید؟ رضاشاه میگه؛ میخوایم بریم شهر، میگن؛ پول دارین؟ میگه؛ اره پول هم داریم، دزدا میگن؛ خرج داره باید پول بدید تا رد شین پیاده میشه و شروع میکنه به دادن پول به انها و دست اخرمیگه سیگار می‌خواهید؟ راهزن‌ها میگن داری؟ میگه؛ آره بابا بیاین.. و یکی یکی به انها سیگار میده و با فندک برایشان تک تک سیگار روشن میکنه و میگه؛ حالا میتونیم بریم ؟! میگن؛ اختیار دارید، بفرمایید راه حالا باز است.. آن شب رضاشاه به هنگ میرود و شب را در آنجا میماند و صبح زود در مراسم صبحگاهی هنگ شرکت کرده و بعداز صبحگاه میگوید آن ۵ نفر که دیشب راه را به آن درشکه بسته و پول گرفته بودند از صف بیرون بیایند همه ساکت بودند و کسی جرات نمیکنه بیرون بیاید مجددا با صدای مهیب خود میگوید بیایند بیرون چرا که اگر خودم بیارمشون بیرون ایل وتبارشان را هم ازبین میبرم، دیشب کبریت زدم و چهره یک به یکتان را دیده ام و میشناسم،، بیایید بیرون، باز همه ساکت و خبردار ایستاده بودن، دستور میدهد همه ۵ قدم بعقب بروند همه اجرای امر میکنن و میبینند ۵ نفر نقش بر زمین افتاده اند دونفر از آنها از ترس درجا سکته زده و مرده بودند و سه نفر خود را خراب کرده بودند، رضاشاه فریاد میزند من اینجا هنگ گذاشتم، تا امنیت مردم برقرار شود بعد افراد هنگ، خود راهزن شده و سر راه مردم را میگیرند، اول شک داشتم برای همین خودم رفتم ببینم. تا مبادا لاپوشانی کنید، آری ماموریت تمام شد و رضاشاه برگشت و دیگر سابقه نداشت که در آن منطقه دزدی شود. به نقل از خاطرات سپهبد امیر احمدی با رضاشاه آری، اگر ز باغ رعیت ملِک خورد سیبی، در آورند غلامان درخت از بیخ!!!
  15. sajjad

    در زمان اشغال هند توسط بریتانیا، روزی افسر انگلیسی بدون هیچ دلیلی سیلی محکمی به یک شهروند هندی زد. شهروند ساده هندی چنان با مشت به روی افسر بریتانیایی زد که او از اثر شدت ضربه وارده به زمین افتاد. افسر بریتانیایی از این عکس العمل هندی وحشت زده و خشمگین شده بود؛ ولی چون تنها بود چیزی نگفت و بطرف مقر سربازان بریتانیایی رفت تا با گرفتن نیرو برگردد و جواب مرد هندی را بدهد که جرات کرده به افسر امپراطوری سیلی بزند که آفتاب در قلمرو آن غروب نمی کند.. پیش ژنرال انگلیسی رفت و از او خواست تا سرباز به او بدهد تا برگردد و جواب این بی ادبی را به هندی دهد. اما ژنرال انگلیسی بدون این که جواب او را بدهد، او را به اتاقی برد که در آن پول نگهداری میشد و گفت: 50000 روپیه بردار و برو نزد آن هندی و در مقابل کاری که انجام دادی به او بده و معذرت بخواه! افسر با شنیدن این حرف معترضانه گفت: هندی بدبخت به یک افسر ملکه سیلی زده است و این یعنی بی احترامی به امپراطوری انگلیس، ولی شما بجای مجازات به من می گویید به او پول بدهم و عذر بخواهم؟! ژنرال با خشم گفت: این یک دستور است، باید بدون چون و چرا اجرا کنی. افسر به ناچار پول را به مرد هندی داد و عذر خواست. هندی پذیرفت و با خوشحالی تمام پول را از او گرفت و یادش رفت که او حق داشته اشغالگر وطنش را بزند! پنجاه هزار روپیه آن زمان پول هنگفتی بود و او با آن خانه خرید و با بقیه اش چندین ریکشا (وسیله ی حمل و نقل درون شهری در هندوستان) گرفت و با استخدام چند راننده آن ها را به کرایه داد... روزگار گذشت و وضع زندگی او بهتر شد تا این که به یکی از تجار در شهر خود تبدیل شد. او فراموش کرده بود که با گرفتن پول از کرامتش گذشته ولی انگلیسی ها آن سیلی او را فراموش نکرده بودند. روزی ژنرال انگلیسی، افسرِی را که از هندی سیلی خورده بود فراخواند و به او گفت: آیا آن هندی را که به تو سیلی زده بود به یاد داری؟ افسر پاسخ داد: بلی چگونه می توانم او را فراموش کنم. ژنرال گفت: حال وقتش است که بروی و انتقام آن سیلی را ازش بگیری، ولی او را در حالی با سیلی بزن که مردم در دور و برش جمع باشند. افسر گفت: آن روز که هیچ کسی نداشت مرا از زدن او بازداشتی حال که صاحب جاه و جلال و خدمه شده است می گویی برو او را بزن؟ می ترسم افرادش مرا بکشند. ژنرال گفت: خاطرت جمع باشد، نمی کشند، فقط برو و آن چه را که گفتم انجام بده و برگرد. وقتی افسر انگلیسی داخل خانه هندی شد او را در میان جمع کثیری از مردم یافت در حالی که خادمان و محافظانش او را احاطه کرده بودند، بدون مقدمه بطرف او رفت و با سیلی چنان محکم به رویش کوبید که بر زمین افتاد، افسر ایستاده بود تا عکس العمل او را ببیند ولی هندی بدون هیچ عکس العملی از جایش هم بلند نشد و به طرف انگلیسی حتی چشم بالا نکرد! افسر از تعجب دهنش باز مانده بود ولی خوشحال از گرفتن انتقام نزد ژنرال خود برگشت. ژنرال به افسرش گفت : خیلی خوشحال به نظر می آیی و فکر میکنم متعجب شدی. افسر پاسخ داد: بلی برای بار اول که او را با سیلی زدم او از من محکم تر بر رویم کوبید در حالی که فقیر بود. ولی امروز که او صاحب جاه و جلال و خدمه است حتی پاسخ سیلی ام را با حرف هم نداد، این مرا به تعجب واداشته است. ژنرال در پاسخ افسرش گفت: دفعه اول او «کرامت» داشت و آن را بالاترین سرمایه خویش می پنداشت، برای همین از آن دفاع کرد. ولی دفعه دوم، او کرامت خود را در به پول فروخته بود، برای همین از آن نتوانست دفاع کند «چون می ترسید که مصالح و منافع خود را از دست بدهد». 🌟این داستان، حکایت افراد زیادی است! آنان که با گرفتن پول و مقام، حقوق و وام نجومی، ملک و زمین و اموال، رانت و اختلاس و پارتی و شهرت و یا سایر امتیازات، فرستادن فرزندان شان به اروپا و آمریکا و... کرامتِ خویش را فروخته اند‌، از ترس باختن اندوخته های کاذب خود لال شده اند و حرفی نمی زنند! داستانی آشنا برای همه ما...
×
×
  • جدید...