رفتن به مطلب

منوچهر کوهن

کاربر جدید
  • تعداد ارسال ها

    4
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

آخرین بار برد منوچهر کوهن در 17 اسفند 1397

منوچهر کوهن یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

4 متوسط

درباره منوچهر کوهن

  • تاریخ تولد تعیین نشده
  1. منوچهر کوهن

    او اکنون اینجاست جدار دریای آسمان ترک خورده است و سیلاب از آسمان جاریست تمام دیوارها ، روزنه ها و پنجره ها را گشوده ام و تن پوش بسیار گرمی پوشیده ام رایحه و نوای دل انگیزی فضا را پرکرده است نوای آن که بسیار دوستش دارم او که یگانه است ، ولی نام های بسیاری دارد و اما نامش را نمیدانم رایحه و نوایش از هر طرف به گوشم میرسد و در او غرق شده ام و نه فقط در نوای او... که در وجود او که در هستی او.... که اکنون تمام وجودم را در برگرفته است و در عشق او ....که میدانم... هم اکنون در کنارم هست و نمیدانم کیست...؟ غوطه می خورم گرما و نرما ، لطافت وجودش .. بر پوست برهنه صورتم می وزد لب هایم را در جستجوی لبهای او به هر سو می چرخانم.... و دست هایم را برای در آغوش گرفتن او به هر سو میگردانم او از میان دست هایم میگریزد ولی با هر نفسم... به درون ریه هایم، به تمام سلولهای وجودم رخنه می کند و هستیم را...سراسر آرام میکند و چشمانم را بی اراده می بندم
  2. منوچهر کوهن

    رد پای زندگی برف می بارد ....... برگستره دشت زندگی برف می بارد...... یک دست و یک سان بررنگ ها و بی رنگی ها .... برف می بارد... بربلندی ها ، پستی ها و سختی ها ....... برف می بارد............. مرد هم چنان پیش میرود ... در فراز و نشیب راه گاهی مصمم ........ گاه مردد گاه استوار ...... گاهی خمیده و تکیده و لرزان و در انتها ...... به هنگام وداع قبل از گذر از رود مرموز پر از راز مرد سر میگرداند ... به باز پس می نگرد اما ، برف را، یک دست و یک سان، بی هیچ نشانی می بیند دریغا ..... هیهات بی اندک اثری از رد پای مرد در راه بی بازگشت بر گستره دشت زندگی برف هم چنان می بارد............ برف می بارد................ برف می بارد........... برف می بارد....... وودلند هیلز – ژانویه 2010 منوچهر کوهن
  3. منوچهر کوهن

    حلقه های چرخان و حلقه ها.... هم چنان می چرخند و من.... هم چنان اندیشناک و مبهوت برجای می مانم خیره بر آبشار نخ های نور ریزان از روزن ها ی جهان روزنی نا پیدا آسمانی ناپیدا مداری نا پیدا و زمینی سیاه پوش که برمدار ناپیدای وهم و حیرت هم چنان می چَرخَد چونان گِلی سرخ در جعد گیسوان سیاه و سپید جهان مدهوش و مقهور جهل و جنون خویش بی هدفی .... بی تلاشی، بی آرزویی بی که رسیدنی... بی که وصالی بی که شدنی یا که پایانی حلقه ها و چرخ ها چرخ ها و چرخنده ها حلقه ها و حلقه به گوش ها دنده ها و دندانه ها همه ، هم چنان می چرخند ، می گردند بر گرد زمینی که دیگر آسمانیش پیدا نیست و من نیز بی اختیار،هم چنان چرخان، اما حیران،ایستا بر جای می مانم خیره بر نخ های جاری آویخته از روزنی که ما را از ورای آن می چرخانند این سوی، نخی آویخته از حلقه ی پستانکی ازلی و سویی دیگر، نخی دیگر آویخته از حلقه ی پیوند مهر و ماه ونخ آخرین ، آویخته از حلقه ی گُلی بر گور نخ هایی از گهواره تا گور که تاب می دهند این ننوی نا پیدای آسمانی را در گرد بادی از چرخش عقرب ها و عقربه ها چونان اندیشه هاو سرنوشتی پُرخرافه، رها درطوفان و گرد با د و من هم چنان محصور در مداری از دندانه های پولادین برای فتح قله های آرزوها، و قلعه های اوهام موعود موهوم می چرخم و می گردم و تلاش می کنم تا مرز تلاشی ، تا مرز جنونی کور تلاشی برای فتح مرزهای سبزفردا ها..، آبی و روشن آرزوها دریغا.....دریغ *** و من...... از زمانی که به یاد می آورم بی وقفه .......بی درنگ هم چنان می گردم و می چرخم و می چرخم بر مدار اسبان عصاری با چرخشی بی انجام ، تلاشی بی فرجام با سرگیجه ای سیاه در هر مکان و لامکان تا دوار تمام یاخته ها ،. . . اتم ها . . . و سلول های جسم و ذهنم بر مداری ناگزیر ، بی آغاز و بی پایان به سان سنگ کهنه ی آسیاب بی که ، دانۀ گندمی ، یا شعاع نوری بی که در جام آرزوهایم شهدی ، یا که درجانم شوری یا که سُکری حلقه ها و چرخ ها ، هم چنان می چرخند و من درحسرت پایان چرخش های بیهوده، و اتمام احساس دردها و حیرت ها باقی ماندن دندان ها و دنده هایم را هم زمان درهم شکستن استخوان هایم در میان دندانه هائی که مدام گِردِ من می گردند ، نظاره می کنم و به گونه ی پَرگاری به قطر اَبدیت می چرخم و می گردم محصور و محاط در مدارات نورانی و پراز شادی ، یا تیره وخاموش و درد آلود چرخه های زرین یا کدر وبا حلقه های اوهام موعود موهوم همه چرخان ، گردان ... در گرداگرد من و زمان و جهان بی آغاز و بی پایان و همه می چرخیم و می گردیم ، دیوانه وار و بی قرار چونان فلاخن های بی اختیار *** دریغا ،.... دریغ که هرگز نمی رسیم نه به قله های سبزینه پوش در میان برف و باد و نه به یکدیگر و نه به حلقه دستانی که همچنان در انتظار پیوستن به هم در مانده اند و نه حتی به خویشتن خویش هرگز نمی رسند و پس از آن همه چرخش به گاه دیدار نیز آنچنان گیج و آسیمه سر و هراسانیم که هرگز یکدیگر را، نمی بینیم .... و در نمی یابیم و لاجرم با سکوت و حسرت،... و بی خبر ازکنار هم می گذریم و حباب گونه از پوچ پُر می شویم و به اوج پَر می کشیم .....واز هستی؛ از بودن در می گذریم به گونه ی گرد بادی که از دل خاک، تا فراز افلاک می چرخد و پَر می کشد شبیه خورشید ، به گونه ی گل آفتابگردان چونان زمین ، به سان آسمان در چرخشی نگران ، حیران ، لرزان ، ترسان و گریزان و درچرخشی دیگر پای کوبان ، شادان ؛ رقصان و خندان و خرامان اما باز هم ایستا و ایستاده ، برجای می مانیم و همچنان چرخان باز هم می چرخیم و می گردیم تا ابد.... تا پایان توان ، تا ناکجا آباد جهان تا مرگ ...... تا بی نهایت نیستی تا انتهای هستی و هم چنان ، چرخان چرخان، نبض ها ، قلب ها ، می زنند ، می طپند و باز می مانند اما انسان و آسمان ، ستارگان و سیارات گل و گلدان ؛ ماه و خورشید حلقه ها ، چرخ ها ، هم چنان می چرخند و باز نمی مانند همه می چرخیم ؛ میگردیم ، در پی عشق، به جستجوی هم ، به دنبال مهر گمشده در مداری بی انجام و بی فرجام؛ همه می گردیم و به دنبال انسان راستین و من، بی تأمل ، بی اختیار........ بازهم می چرخم و می گردم و چشمانم به دنبال تو می گردند و قلب من بی اختیار در پی عشق تو می گردد و من تا همیشه هستی به گِرد تو که همه ی جهانم هستی ، می گردم لوس آنجلس - ژانویه 2014 شعر اولیه تهران اسفند 1372 – بازنویسی آذر 1392
  4. منوچهر کوهن

    نفس منوچهر کوهن مرد، می مویید و می گریست ومی نالید؟ آه... آیا تو هرگز.. نفس نفری بوده ای..؟ آیا هرگز.. مردی... که تو انتخاب کرده ای، که تو با اشتیاق، لبانت را بر لبان او نهاده ای بتو گفته است: که "تو" نفس او هستی؟!! و او بدون بوسیدن لبان تشنه و مشتاقت فقط نفس ترا نوشیده است..؟ آیا... جز من... هرگزکسی بوده است..؟؟ وتو در همان لحظه یگانگی... گفتی..که "هرگز نبوده است" آری.. آری... تو نفس من بودی *** آیا تو.. با تمام احساسات آتشینت.. با تمام یگانگی گفتار و کردار ورفتارت با تمام تنیدگی تن هایمان درهم، با تمام صمیمیت جسم هایمان آیا هرگز به معنای این گفته اندیشیده ای..؟ آیا هرگز عمق احساس این بیان را درک کرده ای؟ آیا هرگز باور کردی که براستی تو... نفس من.. زندگی من.. جسم و جان من هستی؟ یا فقط.. آن را به حساب یک اشتیاق.. یک تمایل.. یک عشق یا یک هوس گذاشتی!!! و هرگز.. ندانستی "نفس بودن".. یعنی "زندگی بخشیدن" یعنی همه درهای زمین و دروازه های آسمان را برای کسی گشودن یعنی همه لحظه ها و روزهای شخصی را پر از خوشبختی کردن دریغا.. تو هرگز ندانستی... نه معنای کلام را.. و نه ارزش درک عمل آن را تو چشم بر تمام دقایق و حقایق.. انسانی و احساسی بستی.. و روزنه های قلبت را به روی احساسات واقعیت بستی و فقط به گذران روزمره زندگی پرداختی و صد البته که من هرگز باور نکردم هنوزم نمی توانم بپذیرم که آن چنان تو.. این چنین شده است.. باور ندارم مرد هم چنان می مویید و می گریست و می نالید دریغا...دریغا LA- 12-29-2018
×