رفتن به مطلب

farhad

کاربر جدید
  • تعداد ارسال ها

    15
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

0 متوسط

درباره farhad

  • تاریخ تولد تعیین نشده
  1. farhad

    قضیه فیثاغورث نباش - رضا پورشریف کافه متن چهارشنبه نهم مرداد ۱۳۹۸ 18:52 قضیه فیثاغورث نباش . بعضی آدمها شباهت خیلی زیادی به قضیه ی فیثاغورث دارن . توی دنیای ریاضی ، قضیه ی فیثاغورث از اون دست قضیه هاست که تعداد راههای زیادی برای اثباتش وجود داره . توی دنیای ما آدمها هم یه سری ها هستن که برای اثبات خودشون به بقیه ، راههای زیادی رو میرن و کارهای زیادی انجام میدن ، اینا آدمهای فیثاغورثی هستن، این آدمها قافل از اینکه هرچه بیشتر راه رو میکنن برای اثبات خودشون و هرچه بیشتر سعی میکنن خودشون رو اثبات کنن ، خودشون رو توی نگاه ها و سلیقه های جور واجور بقیه آدمها محو میکنن و از بین میبرن و اصلا خودشون و هدف اصلی خودشون از یادشون میره و فقط دنبال راههای مختلف میگردن برای اثبات خودشون . پس تو سعی کن جای اینکه فیثاغورث باشی ، قضیه آخر فرما باشی ، آخه قضیه آخر فرما قضیه ایه که میدونیم درسته اما اثباتی نداره ، اما درسته . تو اگه ایمان داری که کاری که میکنی و هدفی که داری درسته ، پس دنبال اثبات خودت نباش . راه خودت رو ادامه بده و به هدفت برس تا آخرش بدون اثبات خودت ، تایید شی . " رضا پورشریف " #رضا_پورشریف ورود به صفحه ی اینستاگرام کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده لیست تمام متن های موجود در این سایت موضوع: متن مفهومی , متن اجتماعی , کپشن خاص , کپشن , کپشن مفهومی , کپشن اجتماعی , حرف سنگین , متن | برچسب‌ها: رضا پورشریف , متن درباره هدف , کپشن خاص
  2. farhad

    باتجربه های طمّاع - رضا پورشریف کافه متن چهارشنبه نهم مرداد ۱۳۹۸ 18:57 جَوونِ بیکار زیاد داریم ، اما تمام علتِ این بیکاری ها فقط جمعیت زیادِ جوون ها و کم بودن فرصت های شغلی نیست ، علّت اصلی ، جمعیت بالای باتجربه های طمّاع هست . با تجربه هایی که هرگز بازنشسته نمیشن ، باتجربه هایی که حقوقِ بازنشستگی دارن امّا قصد بازنشستگی ندارن . باتجربه هایی که یک دوره کار کردن، بازنشسته شدن و دوره ی دوم شغلیِ خودشون رو در حال بازنشسته شدن هستن، با یه حقوق و مزایای کاملاً جدا در کنار حقوق اول . به قول خودشون باتجربه هایی هستند که احساس مسئولیت بالاشون ، دست و بالشون رو بسته تا هر مسئولیتی یا اصلاً هیچ مسئولیتی رو به کم سن و سالهای کم تجربه واگذار نکنن . کار ، پست و همه چیز رو برای خودشون میخوان و جوون کم تجربه فقط باید بشینه و کَشکِش رو بسابه . سَرِ حرفِ این با تجربه ها هم مینشینی ، پر هستن از شعار ، پر هستن از گلایه که چرا پیشرفت نداریم ، چرا عقب افتاده ایم ، چرا بیکاری داریم و چرا اوضاع اصلاح نمیشه !! شنیدن اینجور حرفها از اینجور آدمها چقدر خنده داره !! آقای باتجربه ای که حقوق بازنشستگی می گیری و دو تا شغل دیگر رو هم برداشتی برای خودت ، آقایی که به بهانه ی باتجربه بودن ، خودت رو تحمیل کردی به کم سن سالهای کم تجربه ، زندگیت چطور میگذره ؟ اوضاع خوبه !؟ قدرت خرید داری !؟ یا نه، سه تا حقوق هم کفافت رو نمیده !!؟ خبر داری اون جوون کم سن و سال و کم تجربه ای که بهش اعتماد نداشتی ، الان سی و خورده ای سال سن داره و هنوز مجرده ؟ لابد بی عرضه هست دیگه ، مگه نه !؟ در جریان هستی که اون جوونی که صندلیش رو اشغال کردی هم برای خودش صندلی ای دست و پا کرده !؟ صندلیِ ماشینش توی آژانس یا صندلیش پشت فرمون تاکسی ! لابد مدرکِ لیسانس و فوق لیسانسش هرگز به پای مدرک دیپلم و فوق دیپلم تو نمیرسه ! شما با سواد های اون موقع هستی ! درسته !؟؟؟ میدونی جوونی که کارش رو ازش گرفتی الان داره با مدرک ارشد خودش دست فروشی میکنه !!؟؟ لابد سعی و تلاش تو رو نداره دیگه ، درسته !؟ شنیدی جوونی که تحصیلات همون فرصت شغلی ای رو داره که تو اشغالش کردی اما الان پنج ساله که با یه دختر نامزده و نمیتونه جشن ازدواج بگیره چون بیکاره و فقط مدرک داره !؟؟ لابد پر توقع هستن دیگه !!! مگه نه !؟؟ پیش خودت میگی زندگی سخته و باید چند تا حقوق داشته باشی، اما تاحالا فکر کردی که جوون هم حق زندگی داره !؟ آقایی که تا بازنشسته میشی با قدرت و نفوذی که در زمان کار برای خودت ایجاد کرده بودی و یا با زد و بندی که داری ، یک روز هم بیکار نمیمونی و برای صبح و بعد از ظهر بازنشستگیت دوتا شغل و دوتا سمت متفاوت پیدا میکنی ، تا حالا فکر کردی که جای کی رو داری میگیری !!؟؟؟ اینقدر طّماع نباش مومن . سَرِ حرفت که میشینیم همش میگی که دوست داری میدون رو بدی به جوون ها ، خب چرا این کارو نمیکنی !؟ مگه کسی جایی از تو رو گرفته که نمیتونی !؟ چرا فکر میکنی تو تونستی اما یه جوون نمیتونه !؟ شاید اصلاً این فکرو نمیکنی ، شاید اصلاً به جوون فکر نمیکنی و فقط فکر خودتی و پیش خودت میگی گورِ پدر جوون ! ✍ رضا پورشریف #رضا_پورشریف ورود به صفحه ی اینستاگرام کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده لیست تمام متن های موجود در این سایت موضوع: متن مفهومی , متن اجتماعی , کپشن خاص , کپشن , کپشن مفهومی , کپشن اجتماعی , حرف سنگین , متن | برچسب‌ها: رضا پورشریف , متن اجتماعی , آدم طماع
  3. farhad

    شپش - رضا پورشریف کافه متن چهارشنبه نهم مرداد ۱۳۹۸ 19:2 شپش اون موقع که سنم کم بود خیلی شیطون بودم . شیطنتم جوری نبود که کسی رو اذیت کنه اما خب انرژیه خیلی زیادی داشتم و از بس که انرژیم زیاد بود نمیتونستم یک لحظه یکجا بند شم ، واسه همین مادرم آرزو به دل شده بود که من یکبار ده دقیقه مثل بچه آدم برم توی بغلش بشینم و من رو بغل کنه . اینقدر انرژیم زیاد بود که چند ثانیه بیشتر توی بغلش نمی موندم و سریع پا می شدم و می رفتم دنبال ورجه وورجه کردن . تا اینکه مادرم یه کَلَک یاد گرفت و با این کَلَکِش تونست چند وقتی گولَم بزنه . با این ترفندش می تونست هفت هشت دقیقه ای من رو توی آغوش خودش بدون وَرجِه وورجه کردن نگه داره . کَلَکِش هم این بود ، همین که میرفتم پیشش یا یه لحظه پیشش می نشستم ، با تعجب به موهام نگاه می کرد و میگفت : اِه سوپوچ (شپش) ، منم می ترسیدم و فکر میکردم که موهام سوپوچ داره ، واسه همین سرم رو میذاشتم روی زانوی مادرم تا اون دونه به دونه سوپوچ ها رو از سرم جدا کنه و بُکُشه ! مادرم هم هی طولش میداد ، هی موهام رو بالا و پایین میکرد ، با موهام بازی می کرد و هر چند لحظه می گفت : آها ، اینا سوپوچ ، یه دونه سوپوچ رو کشتم . آخرش هم وقتی دلش خنک میشد یه دونه بوسم میکرد و میگفت: بدو برو که تمیز شدی . بعد من میپرسیدم : دیگه سوپوچ ندارم ؟ و اون میگفت : هرچی رو دیدم کشتم ، فعلا دیگه نداری ! این ماجرا تا جایی ادامه پیدا کرد که من دیگه به مادرم شک کرده بودم و بعد از یه جایی دیگه هر وقت مادرم میگفت آها اینا سوپوچ رو کشتم ، من میگفتم : کو !؟ ببینمش ؟! و وقتی چندبار دیدم که مادرم چیزی نداره که بهم نشون بده ، دیگه گول حرفهاشو نمیخوردم و دیگه هر وقت میگفت : اِه ، سوپوچ رو سرته ، میگفتم برو بابا . الان یه چیزی حدود بیست و شش هفت سال از اون ماجرا میگذره . چند وقت پیش توی محیط کارم توی یکی از بخشنامه های مربوط به بهداشت به واژه ای به اسم " پدیکلوزیس " برخوردم ، از همکارم که مربی بهداشت هست پرسیدم : پدیکلوزیس یعنی چی ؟؟ و اون توضیح داد که همون شپش هست یا به زبون محلی همون سوپوچ ! اولش خندیدم و یادِ اون خاطره کودکی خودم افتادم ، اما بعدش فکرم خیلی مشغول شد ، اونقدر مشغول که دیگه از یادم نمیره و هربار که یه موضوعی درگیرم میکنه ، هربار که کم میارم یا هربار که موضوعی داغونم میکنه ، آرزو میکنم که موهام ، کل موهام ، پر بشه از سوپوچ ، بعد بیام کنار مادرم و اون چشمش بیوفته به موهام و بگه : اِه ، سوپوچ ! بعد سرم رو بذارم روی زانوش و اون با دستش موهام رو بالا و پایین کنه و من هم همونجوری که مادرم داره شپش رو از سرم وا میکنه و داره موهام رو نوازش میکنه ، خوابم ببره . روی زانوهاش بخوابم و وقتی بیدار شدم ، ببینم که تمیز تمیز شدم ، تمیز از هرچی فکر و دغدغه . تمیز ، مثل ِ بچه گی ها . " رضا پورشریف " #رضا_پورشریف ورود به صفحه ی اینستاگرام کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده موضوع: داستان کوتاه , متن مفهومی , متن عاشقانه , کپشن خاص , کپشن , کپشن مفهومی , کپشن عاشقانه , متن | برچسب‌ها: رضا پورشریف , داستان در مورد مادر , محبت مادر , کپشن در مورد مادر
  4. farhad

    پدر یعنی پدر - رضا پورشریف کافه متن چهارشنبه نهم مرداد ۱۳۹۸ 19:8 پدر یعنی پدر تا قبل از اون هیچ وقت ندیده بودمش ، همیشه کنارم بود اما انگار اصلاً نمیدیدمش ، اولین بار اونجا دیدمش ، اونجایی که توی بیمارستان داشت توی گوش پسرم اذان میگفت، توی گوش نوه ش . اونجا بود که برای اولین بار چین و چروک روی دستش رو دیدم ، صورتش رو دیدم که چقد شکسته شده بود و اونجا بود که فهمیدم موهاش دیگه سیاه نیست ، موهاش یکی درمیون سفید شده بود و من انگار هیچوقت ندیده بودمشون ! از الله اکبرِ شروعِ اذان تا لااله الا اللهِ آخرِش رو که توی گوش ِ پسرم گفت ، من یک دور از بچه گی هام تا الانی که خودم پدر شده بودم رو توی ذهنم مرور کردم ! چقدر به پام سوخته بود پدر و چقدر من ندیده بودمش و چقدر خودخواه بودم من ! اذان رو داشت توی گوش پسرم میگفت ، اما انگار روی قلبِ من حکاکی میشد ، با هر جمله بیشتر میدیدمش ! با دنیا اومدن پسرم تازه دوست داشتنِ پدرم رو باور کردم ، نگران بودنش رو فهمیدم و تازه اونجا بود که درکش می کردم . اونجا بود که تازه فهمیدم پدر یعنی چی . پدر یعنی پدر ، بدون تشبیه ، و فقط یه پدر میتونه یک پدر رو درک کنه، نه هیچ کس دیگه . درکت میکنم پدر .... ✍ رضا پورشریف پ ن : خودم پدر نیستم اما حرفای یه پدرِ جوان جرقه ای شد تا دوست داشته باشم این متن رو بنویسم . " رضا پورشریف " #رضا_پورشریف ورود به صفحه ی اینستاگرام کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده موضوع: داستان کوتاه , متن مفهومی , کپشن خاص , کپشن , کپشن مفهومی , حرف سنگین , متن | برچسب‌ها: رضا پورشریف , متن در باره پدر , محبت پدر , ندیدن پدر , کپشن خاص
  5. farhad

    تام و جری - رضا پورشریف کافه متن چهارشنبه نهم مرداد ۱۳۹۸ 19:11 تام و جری تلویزیون داشت تام و جِری پخش میکرد ، خیره شد به صفحه ی تلویزیون تا با تمام دقت کارتون مورد علاقه اش رو نگاه کنه. از موذی بازی های جِری خیلی خوشش میومد ، هر از گاهی یه لبخند گوشه ی لبش خلق میشد و ثانیه ای بعد ناپدید میشد ، لبخندهاش مثل ِ حباب ، عمرِ لحظه ای داشتن . یه لحظه هم از تلویزیون چشم بر نمیداشت ، عاشق موش و گربه بود و نمیخواست یه ثانیه هم از این کارتون رو از دست بده. سر و صدای بچه ها از اونطرف خیابون توجهش رو جلب کرد ، سر برگردوند و اونطرف خیابون رو نگاه کرد ، بچه ها از مدرسه تعطیل شده بودن و دمِ درِ مدرسه قُلقُله بود . اولیاء اومده بودن دنبال بچه هاشون ، بچه هارو سوار ماشینشون میکردن و میرفتن ! دوباره برگشت و به صفحه ی تلویزیونِ مغازه ی لوازم صوتی و تصویری فروشی نگاه کرد ، تام و جری تموم شده بود . یه آه کشید و گونیِ پُر از ضایعات ِ پلاستیکی رو که از صبح جمع کرده بود از زمین برداشت ، روی دوشش گذاشت و حرکت کرد ! هوا سرد بود ، با لبه ی آستین ِ گشادِ پیراهنش ، آبی که از بینیش سرازیر شده بود رو پاک کرد و همونجوری به مدرسه و بچه ها خیره شد . روی دیوار مدرسه شعارِ جالبی نوشته شده بود ، به سختی و کلمه به کلمه شروع کرد به خوندنش : ما عُمِّرَتِ البُلدانُ بِمِثلِ العَدلِ . هيچ چيز مانند عدالت،شهرها را آباد نكرده‏ است. " امیرالمومنین علی(ع) " شعار رو با خطِ زیبا و رنگهای جذابی نوشته بودن ، از بَس که زیبا بود توی چشم میزد ! " رضا پورشریف " #رضا_پورشریف ورود به صفحه ی اینستاگرام کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده لیست تمام متن های موجود در این سایت موضوع: داستان کوتاه , متن مفهومی , متن اجتماعی , کپشن خاص , کپشن , کپشن مفهومی , کپشن اجتماعی , حرف سنگین , متن | برچسب‌ها: رضا پورشریف , نا عدالتی , کودک کار , کودک فقیر , حسرت
  6. farhad

    اون دوازده نفر - رضا پورشریف کافه متن چهارشنبه نهم مرداد ۱۳۹۸ 19:16 اون دوازده نفر زنگ تفریح بود . پرچم روی میله ، رها توی بادِ خنکِ مهر و لابه لای سر وصدای بچه ها میرقصید ، همه ی بچه ها با لباسی یه شکل توی حیاط مدرسه گشت میزدن ، همه یه شکل بودن ، همه حتی اون دوازده نفر . وسط های زنگِ تفریح بود که درِ مدرسه باز شد و اونا مربی رو دیدن که از در وارد شد و اومد توی مدرسه ، هم علی و هم هر یازده نفر دیگه مربی رو دیده بودن . مربی اومد داخل مدرسه و مستقیم رفت توی دفتر . اونا دوازده نفر بودن که با هم توی یه مدرسه و یه کلاس درس میخوندن. علی هم مثل اون یازده تای دیگه دل توی دلش نبود و میترسید که بازم اون اتفاقِ وحشتناک براش بیوفته . بارها از مربی خواسته بودن که اون بلا رو سرشون نیاره اما مربی بازم اون کار رو تکرار میکرد . هر دوازده نفر منتظر بودن که ببینن بازم اون اتفاقِ تلخ تکرار میشه یا نه ! بیشتر از همه از نگاه دانش آموزهای دیگه بیزار بودن ، نگاه هایی که وقتی اون اتفاق می افتاد تغییر میکرد . کاش زمین ایست میکرد و دیگه نمیچرخید . کاش مربی یه بارم که شده به حرفشون گوش میداد و دیگه اون کارو نمیکرد . علی کنارِ مرتضی، روی سکوی کنارِ میله ی پرچمِ حیاط مدرسه نشسته بود ، مرتضی داشت در مورد فوتبالِ شبِ گذشته صحبت میکرد ،اما علی همه ی حواسش به مربی بود . مرتضی همکلاسی علی بود اما از اون دوازده نفر نبود و علی اصلاً دوست نداشت که مرتضی چیزی درموردش بدونه . یه صدای خِش و خِش از توی بلندگوی مدرسه در اومد ، مشخص بود که یکی از توی دفترِ مدرسه میکروفن رو برداشته و قراره یه چیزی رو اعلام کنه . اون اتفاق داشت می افتاد ، کاش برق میرفت و بلندگو خاموش میشد ! مدیر مدرسه با یه سرفه ی کوچیک صداش رو صاف کرد و از توی بلند گوی مدرسه اعلام کرد : " اون دوازده نفر بچه های بهزیستی بیان دفترِ مدیر " نگاهِ متعجبِ مرتضی ، علی رو تعقیب میکرد ، علی دونه به دونه نگاه بچه ها رو کنار میزد و از زیرِ آوار نگاهشون خودشو میکشید سمت دفتر و توی مسیر فقط به پرچم نگاه میکرد که هنوز داشت توی هوا میرقصید و بی تفاوت بود ، انگار کَر بود و چیزی نفهمیده بود . ✍ رضا پورشریف " رضا پورشریف " #رضا_پورشریف ورود به صفحه ی اینستاگرام کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده موضوع: داستان کوتاه , متن مفهومی , متن اجتماعی , کپشن خاص , کپشن , کپشن مفهومی , کپشن اجتماعی , حرف سنگین , متن | برچسب‌ها: رضا پورشریف , متن درباره کودکان بهزیستی , حرف نسنجیده , کپشن خاص
  7. farhad

    من فقط بلدم بنویسم - رضا پورشریف کافه متن شنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۸ 13:44 من فقط بلدم بنویسم هیچ سازی بلد نیستم که برات بزنم . برات ساز بزنم تا وقتی صدای سازم رو میشنوی ، عشق رو از لا به لای نُت هایی که به پرواز در میان حس کنی . صدای قشنگی هم ندارم که برات بخونم تا وقتی وسطِ یه ترانه ی عاشقانه ، روی واژه عشق برات تحریر میزنم ، از حَجمِ صِدام به حَجم عشقم پی ببری . نقاشی هم بلد نیستم ، تا با کشیدنِ تصویرت میون انبوه رنگهایی که بی صدا عشق رو فریاد میزنن ، بهت نشون بدم که عشقم چه رنگی و چه شکلیه . من فقط بلدم بنویسم . میتونم متنی بنویسم که توی خط به خطش عشق واژه آرایی شده باشه . میتونم جمله ای بنویسم که هر حرفش ایهام داشته باشه بین علاقه ی بیش از حد و عشق . بلدم چند خطی بنویسم و توی هر خطش عشق آرایه ی تکرار داشته باشه . اونقدر قشنگ میتونم بنویسم دوستت دارم که هزار بار بخونی و بازم دلت بخواد که بخونی . من میدونم که اون ویرگولِ کوچولوی بامزه رو کجای جمله ی دوستت دارم باید بذارم تا تو با یه مکث ، با یه نفس عمیق کشیدن ، به بهترین شکل اون جمله رو اَدا کنی و بخونی که : دوستت دارم ، خیلی ، خیلی و خیلی " رضا پورشریف " #رضا_پورشریف ورود به صفحه ی اینستاگرام کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده لیست تمام متن های موجود در این سایت موضوع: متن عاشقانه , کپشن , کپشن عاشقانه , متن , نویسنده مرد | برچسب‌ها: رضا پورشریف , متن عاشقانه , متن درباره دوست داشتن , کپشن عاشقانه , بلدم بنویسم دوستت دارم
  8. farhad

    تولدت مبارک - رضا پورشریف کافه متن شنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۸ 13:50 تولدت مبارک ثانیه ها یکی از پسِ یکی دیگه میان و میرن ، لا به لای همین ثانیه ها کلی اتفاق جور و واجور واسه آدما میفته ، اتفاقهایی که یه سری هاشون خوب هستن و دلنشین و یه سری هاشون خوب نیستن و به دل نمیشینن و موازی همین بدو بدوی ثانیه ها ، عمرمون هم داره بدو بدو میره که رفته باشه ، ما هم هر چند وقتی یه بار یه جا جمع میشیم و دویدن این ثانیه ها رو جشن میگیریم و بعد با فوت کردنِ شمعِ کیکِ تولد ، وارد یه دور تازه از ماراتون ثانیه ها میشیم . آرزو میکنم سال بعد همین موقع وقتی که داری شمعِ کیکِ تولدت رو فوت میکنی ، یک سالِ پر از خاطره های خوب و دلنشین رو توی ذهنت مرور کنی ، یک سالِ پر از انرژی های مثبت و امیدوارم دونه به دونه ثانیه هات از الان تا فوتِ بعدی شمعِ کیک تولدت فقط روی خطِ موفقیت بدو بدو کنن . تولدت مبارک... " رضا پورشریف " #رضا_پورشریف ورود به صفحه ی اینستاگرام کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده لیست تمام متن های موجود در این سایت موضوع: کپشن , متن , تبریک , مناسبت ها , نویسنده مرد | برچسب‌ها: رضا پورشریف , متن در باره تولد , کپشن تولد , متن جشن تولد , کپشن تبریک تولد
  9. farhad

    نگین - رضا پورشریف کافه متن یکشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۸ 13:2 نگین روی ماسه های ساحل نشست ، پشتش رو چسبوند به درِ ماشین و زانو هاشو بغل کرد ، نگاهش رو دوخت به دریا ، برادرش رو می دید که همراه پسرِ کوچیکش ، شوهرش مرتضی و مادرش توی آب بودن . شنا که نه فقط مثل بچه ها آب بازی میکردن و الکی دست و پا میزدن . کلی هم ذوق داشتن ! پسرش سینا ، یه مایو آبی تیره ، برادرش علی شلوارک چهارخونه و مرتضی هم یه مایو ِ آبی کم رنگ تنش بود ! مادرش هم که یکم عقب تر از بقیه و نزدیک به ساحل شنا میکرد ، یه مانتو مشکی تنش بود و همانطوری با شلوار و یه روسری سرمه ای که محکم بسته بود روی سرش تا باد بازش نکنه ، رفته بود توی آب . یه ماشین سفید با سر و صدای زیادِ آهنگ میاد و کنار ماشینشون پارک میکنه . از ماشین دوتا خانوم ، یکی هم سن و سال خودش و یکی هم که یه خانوم میانسال بود پیاده میشه ، یه پسر بچه و راننده که یه مرد حدودای ۴۰ سال بود هم پیاده شدن . پسر بچه سریع تیشرت و شلوارکش رو از تن در آورد و باعجله دوید توی آب . راننده از پاکت سیگارش یه نخ وینستون آبی بیرون کشید ، گذاشت روی لبش و آتیش زد . زن میانسال هم همونجوری با همون مانتو و شلواری که تنش بود تا زانو رفت توی آب . راننده کام آخر رو از سیگارش گرفت ، ته سیگار رو انداخت روی ماسه و در حالی که با نوک کفشش وینستون آبی رو لِه می کرد تا خاموش شه رو به اون خانومی که هم سن و سال خودش بود گفت : کاش اینجا طرح داشت ، تا تو هم یه آبی میزدی ، بعد نشست روی صندلی ماشین و در حالی که دو تا پاش از ماشین بیرون بود ، کمبرندش رو باز کرد و شلوار رو از پاش در آورد ، تیشرتش رو هم در آورد و گذاشت روی آینه ی بغل ماشین و فقط با یه شلوارکِ کرم رنگ که تنش بود وارد آب شد و شروع کرد به شوخی و بازی کردن با پسر بچه .از بالا و پایین پریدن هاشون مشخص بود چقد کیف میکنن. اون خانومی که هم سن و سال خودش بود هم ، نشست روی ماسه ها ، پشتش رو چسبوند به درِ ماشین ، زانو هاشو بغل کرد و نگاهش رو دوخت به دریا . نگین انگار داشت یواشکی خودش رو دید میزد . روی خطِ ساحل ِ توی دیدِ نگین ، چقدر نگین روی ماسه های ساحل نشسته بود . بلند شد ، ماسه ها رو از روی مانتو تکوند و رفت سمت ماشین سفید . " رضا پورشریف " #رضا_پورشریف ورود به صفحه ی اینستاگرام کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده لیست تمام متن های موجود در این سایت موضوع: داستان کوتاه , متن مفهومی , متن اجتماعی , کپشن خاص , کپشن , کپشن مفهومی , کپشن اجتماعی , حرف سنگین , متن | برچسب‌ها: رضا پورشریف , کپشن حقوق رنان , داستان کوتاه
  10. farhad

    ولگرد - رضا پورشریف کافه متن شنبه دوم شهریور ۱۳۹۸ 11:7 داستان کوتاه ولگرد اینقدر گشنه هستن که نمیخوان باور کنن که دیگه چیزی از من بیرون نمیاد ، احساس میکنم که دارن شیره ی استخونم رو میمکن . دوتاشون چسبیدن به سینه هام و یکی دیگه که ضعیف تره پشتشون مونده و از بس که بی رمقه نمیتونه خودش رو از بین اون دوتای دیگه به سینه هام برسونه . توی چشمم نگاه میکنه ، مشخصه که چقدر گشنه هست ، داره با نگاهش از من شیر گدایی میکنه . چشمم رو از نگاهش بر میدارم ، روم نمیشه توی چشمش نگاه کنم و از نگاهش خجالت میکشم . الان سه چهار روزی میشه که هیچ چیزِ درست و حسابی ای نخوردم . آخرین غذایی که خوردم همون یه تیکه نون ِ خشکی بود که از کنار سطل زباله ی مغازه ی ساندویچی پیدا کرده بودم . با این وضع نمیشه ، باید غذا پیدا کنم تا بتونم به اینا شیر بدم . بلند شدم ، یکیشون هنوز سینه م رو گرفته و ول نمیکنه . کاملاً که می ایستم ، سینه م رو ول میکنه و می افته . باید اینجا بمونن و من برم دنبال غذا . یکم که ازشون فاصله میگیرم صدای ناله ی ضعیفشون بلند میشه و با اون جونِ ضعیفشون خودشون رو به سمت من میکشن . دوباره توی چشمهاشون نگاه میکنم ، چقد گشنه هستن ، باید سریع برم ، غذایی بخورم و بیام بهشون شیر بدم . با عجله میدوم سمتِ سطلِ زباله ی ساندویچی . به سطل زباله که رسیدم شروع کردم به زیر و رو کردن اونجا . دنبال یه تیکه غذا بودم که دیدم یه مرد بهم نزدیک شد . حس میکنم چیزی برام آورده که بخورم . یه میله دستشه که نوکِ میله یه حلقه ی طناب وصله . میله رو به من نزدیک میکنه و من با تعجب فقط نگاه میکنم ، داره چیکار میکنه !؟؟ تا به خودم میام میبینم که حلقه رو انداخته دورِ گردنم و محکم سفتش کرده ، جوری که دارم خفه میشم . هرچی دست و پا میزنم نمیتونم آزاد شم . یه مرد دیگه هم میاد نزدیک و میله رو باهاش میگیره و منو پرت میکنن عقبِ یه مزدا وانت آبی رنگ . حلقه رو که از گردنم باز میکنن یه نفس میکشم و به خودم میام میبینم که عقبِ مزدا گیر افتادم و چندتایی دیگه از ماهارو هم توش گیر انداخته بودن . ماشین شروع میکنه به حرکت . یعنی کجا دارن میبرن مارو !؟؟ بچه هام چی میشن !؟؟ باید برم بیرون ، اما اتاق ِ ماشین ، دیوار بلندی داره و نمیتونم بپرم بیرون . هرجایی که ماشین بمونه باید سریع فرار کنم و برگردم پیش اون سه تا . داریم کجا میریم !!!؟ شاید میبرن یه جایی و بهمون غذا میدن !! غذا که خوردم باید سریع برم پیشِ بچه هام . ماشین ترمز میزنه ، خاموش میکنن ، یه مرد میاد و درِ اتاقِ عقبِ ماشین رو باز میکنه و با توپ و تشر و داد ، هممون رو میفرسته پایین . توی یه محوطه ی دیوار شده هستیم که هیچ راهِ فراری برامون وجود نداره . سه تا مرد دیگه هم اونجا هستن که دستکش پوشیدن و توی دستشون یه سُرنگِ با محتوای قرمز رنگ هست . شاید میخوان واکسن بزنن بهمون . همون مردی که میله دستش بود میاد و حلقه رو میندازه دورِ گردنِ بغل دستیم و با زور زیادی اونو میخوابونه روی زمین ، مردی که سرنگ توی دستش بود میاد و سرنگ رو فرو میکنه توی سینه ی بغل دستیم و بعد اون محلول قرمز رو تزریق میکنه توی سینه ش . بعد حلقه رو باز میکنن و بغل دستیم بلند میشه ، چند قدمی راه میره ، یهو می افته روی زمین و شروع میکنه به زوزه کشیدن . وای ، خدای من ، چرا اینقدر وحشتناک زوزه میکشه . سکوتِ عجیبی اینجا وجود داره ، همه دارن مات نگاهش میکنن و وحشت توی وجودمون داره بزرگ و بزرگتر میشه و اون داره زوزه میکشه ، زوزه هایی که گوشِ آسمون رو کر میکنه . زوزه هاش توی استخونم نفوذ کرده و پاهام سست شدن . مرد میله رو به گردنم نزدیک میکنه ، حلقه رو انداخت توی گردنم و با زورِ زیادی منو میچسبونه به زمین . نگاه ِ سه تا بچه م میاد جلوی چشمام ، نگاه ِ اونی که عقب تر از بقیه بود و نتونسته بود چیزی بخوره . نگاهشون لحظه ای که از پیششون میرفتم . نگاهشون وقتی گشنگی رو فریاد میزدن . توی سینه م دردِ عجیبی حس میکنم . این درد رو باید زوزه بکشم ، اونقدر بلند زوزه بکشم که خدا هم زوزه هامو بشنوه ..... " رضا پورشریف " #رضا_پورشریف ورود به صفحه ی اینستاگرام کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده لیست تمام متن های موجود در این سایت موضوع: داستان کوتاه , متن , نویسنده مرد | برچسب‌ها: رضا پورشریف , کافه متن , cafematn , پورشریف , Reza poursharif
  11. farhad

    هنوز ۲۰ روز دیگه از تابستون مونده - رضا پورشریف کافه متن یکشنبه دهم شهریور ۱۳۹۸ 11:47 هنوز ۲۰ روز دیگه از تابستون مونده روی صندلیِ میزِ نهار خوری نشسته بود ، با اینکه برنج بود، اما خورشت رو با نون میخورد و میگفت اینطوری بیشتر دوست داره ، یه قاشق از خورشت رو توی یه تیکه نون گذاشت و بعد لقمه رو گذاشت توی دهنش . زیر چشمی نگاهش میکردم ، با اینکه میدونست حواسم بهش هست اما به روی خودش نمیاورد و جوری نقش بازی میکرد که انگار حواسش بهم نیست . لقمه اش رو با یه مشت خاطره ی تلخ و شیرین که تلخیش قالب بود و با یه عالمه حسرتی که مونده بود توی نگاش و با کلی فکرِ پریشون قورت داد و یه لیوان آب هم سرش خورد که بتونه این حجمِ نامطلوبی ِ روزگار رو هضم کنه . هر لقمه ای که میذاشت دهنش حتماً باید یه قلپ آب هم بعدش میخورد . همینطور نگاهم بهش بود ، چشم هام رو دوخته بودم به صورتش ، صورتی که توی این سن چقد پیر بروز می داد . سنگینی نگاهم رو روی خودش لمس میکرد، اما ناچار بود فیلم بازی کنه، گاهی به حرفهایی که باهاش زده میشد جوابی میداد و گاهی هم میخندید ، چقد لا به لای خنده هاش غُصه بالا می آورد و چقدر دلم براش سوخت . چیکار کردی با خودت بچه ، چیکار کردیم با خودمون ‌ و چیکار داریم میکنیم . دلم میخواست باهاش حرف بزنم و بکشم بیرون تموم اون حرفهایی که مثل ِ یه غده ی بزرگ گیر کرده بود توی گلوش و هیچ جوری نه پایین میرفت نه بالا و داشت خفه اش میکرد و نمیذاشت راحت نفس بکشه . غرورش اینقدر گنده بود که هر چی حرف و هرچی غصه بود و جا کرده بود توی خیک ِ خودش و از بیرون میخواست نشون بده که خوبه همه چی هنوز ، اما نبود ، اما نبود و اما نبود و اینو از طرز نفس کشیدنش ، از بی مزه بودن خندهاش و از سردی نگاهش میشد فهمید . میشد فهمید که چقد غم داره ، میشد فهمید که یه شونه کم داره و میشد فهمید که چقدر دلش گرفته . دلم براش سوخت ، خیلی هم سوخت . با اینکه خودم خیلی پُر بودم از حرف ، خالی بودم از اعتماد و خیلی خسته بودم از اینکه خواسته بودن که خستم کنن ، با اینکه عاصی بودم از بازی و بازی دادن و خنده و خندیدن به ریش و ریشه . با اینکه شاکی بودم از نمک و نمکدون و نون و سفره ، اما باز دلم براش سوخت . چقدر تصویرش روی صندلی ِ میز نهار خوری غمگین نقش بسته بود توی نگاهم . کاش میشد بلند شم و بهش بگم میدونم که خسته ای ، میدونم چقدر غم داری ، میدونم که مغزت پُره از رقصِ فکرای کج و کوله ،فکرِ رفیق و زخمی که گذاشته رو دلت ، فکر ِ خوبی کردن و چرا بدی دیدن ، فکرِ اشتباه بوده یا نه ، فکر راست بوده یا نه ، فکرِ تمومش کنم یا نه ، فکرِ چطوری ، چرا ، واسه چی . فکرِ آخرش چی میشه و فکر اینکه چرا هیچ چیز اونجوری نمیشه که تو دوست داری . کاش بلند میشدم و آروم دَمِ گوشت میگفتم : هی دیوونه من بخشیدمت ، میگفتم میدونم که خودت فکر و خیال خیلی داری تو سرت، پس فکرِ خیالِ من یکی رو از سرِ خودت پرت کن بیرون ، اصلا بریز توی کیسه ی زباله هرچی فکر و خیال و ناراحتی از سمت من داری و ساعت ۹ ببر بذار دمِ در که سوپور بیاد ببره و خیالت از بابت من راحت شه . من همه چیزو ریختم دور ، فراموش کردم . کاش میشد بهت پیام میدادم و میگفت درسته الان اوضاع خوب نیست برات، اما باور کن همه چیز درست میشه و یه روز میخندی به این روزات ، به این فکرات ، به این دیوونگیت ، به این بچگیت . کاش بهت زنگ میزدم و میگفتم جا اینکه ببندی خودتو به غُصه ، بخندی . بخندی و بگی : بابا هنوز ۲۰ روز دیگه از تابستون مونده . بخندی و بگی : ببین ، ببین دنیا هنوز خوشگلیاشو داره . " رضا پورشریف " #رضا_پورشریف ورود به صفحه ی اینستاگرام کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده لیست تمام متن های موجود در این سایت ارسال متن ، شعر و داستان کوتاه برای انتشار در کافه متن موضوع: داستان کوتاه , متن مفهومی , کپشن خاص , کپشن , کپشن مفهومی , حرف سنگین , متن , نویسنده مرد | برچسب‌ها: رضا پورشریف , متن درمورد بخشیدن , بخشش , کپشن درباره بخشش
  12. farhad

    آینده کجاست ؟ - رضا پورشریف کافه متن یکشنبه دهم شهریور ۱۳۹۸ 11:58 آینده کجاست ؟ قرار بود ساعت هفت اونجا روی همون صندلی ِ سفیدِ سیمانیِ حاشیه ِ پارک همو ببینیم . عادت داشت که دیر بیاد و عادت داشتم که خیال پردازی کنم هروقت که تنها میشدم . داشتم به جمله ای که از توی گوشیم در مورد ساعت و اشتباه بودن نحوه ی دایره ای ساختنش خونده بودم فکر میکردم . قاطی همین فکر و خیال ، فکرم چسبید به آینده و اینکه آینده چطوره جلو میره ، اصلاً آینده جلو میره یا حرکتش به سمت بالاست ، به سمت ِ آسمون ، یا شاید آینده هم مثل ساعت میچرخه و مثلِ یه گرد باد با پیچ و تاب خوردن داره میره جلو . همینطور که مغزم چسبیده بود به آینده و فکرم بهش مبتلا شده بود ، فکر کردم که اصلاً آینده کجاست ؟ اگه بخوام باهاش چشم تو چشم بشم باید کجا رو نگاه کنم !؟؟باید به رو به رو نگاه کنم یا نه آینده بالاست و باید بالا ، آسمون رو نگاه کنم، تا بدوزم نگاهمو به نگاهِ موزی و مرموزش ، شایدم باید زمین رو نگاه کنم و آینده از زمین در میاد و آوار میشه سرمون ، خیلی که فکر کردم و وَرز دادم کله ی پر از خیالم رو ، دیدم که آینده شاید همینجاست ، همینجا روی همین صندلی . شاید آینده فردا همین موقع هم قراره همینجا روی همین صندلی ِ سفیدِ سیمانی ِ حاشیه پارک بشینه و یک نخ وینستون آبی برای خودش روشن کنه و به منی که توی الان گیر کردم چشمک بزنه . " رضا پورشریف " #رضا_پورشریف ورود به صفحه ی اینستاگرام نویسنده کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده لیست تمام متن های موجود در این سایت ارسال متن ، شعر و داستان کوتاه برای انتشار در کافه متن کافه متن عضویت در انجمن نظر بدهید موضوع: داستان کوتاه , متن مفهومی , متن اجتماعی , کپشن خاص , کپشن , کپشن مفهومی , کپشن اجتماعی , حرف سنگین , متن | برچسب‌ها: رضا پورشریف , متن درباره آینده , آینده کجاست , کپشن درمور آینده , آینده
  13. farhad

    ظهر ِ عاشورا - رضا پورشریف کافه متن شنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۸ 13:34 ظهر ِ عاشورا پیر زنی که چهارمین ظرف ِ غذای نذری را چنگ زد ، گرفت و گذاشت توی ساک ِ دستی ای که زیر چادرش پنهان کرده بود و دوباره رفت ایستاد توی صفِ قیمه پُلو . مردی که با سرِ تاس ، سبیل های بزرگِ گاوچرانی و چشم های دُرشت ، پشت نیسانِ آبی ایستاده بود و ظرف های غذای نذری را بین مردم پخش میکرد . مردی که حاجی صدایش میکردند و همه خوب میشناختنش . مردی که سالهای زیادیست که کارِ مردم را راه می اندازد . حاجی ِ پنج درصدی ِ منصفی که هر یک تومن ، پنجاه تومن بیشتر نزول نمیگیرد . و کمی آنطرف تر ، توی دفترِ هیئتِ امناء مسجد ، مداحی که سرِ نرخ ِ مداحی ِ شبِ گذشته اش چانه میزد ، همان مداحی ِ سوزناکی که برای حضرتِ عباس (ع) و معرفتش خوانده بود . و دختری که تمامِ حواسش به خالکوبی ِ روی بازوی بزرگ و برنزه ی جوانی بود که وسطِ هیئت محکم بر روی طبل میکوفت . جوانِ بازو گنده ای که طبل میزد و چشم هایش یک لحظه از چشم ِ دخترِ قد بلندِ چشم آبی ای که موهایش را خرمایی رنگ کرده بود برداشته نمیشد . دختری که نزدیکِ مزارِ شهدای گنام و زیر میله ی پرچمِ بزرگِ حیاط مسجد ایستاده بود . پرچمی بزرگ و سبز رنگ که نام ِ حسین (ع) همانقدر مظلومانه ، مثل ِ همان هزار و چهارصد سالِ پیش در بالای آن ، سوار بر بادِ ظهر عاشورا می رقصید . و رفته بودیم که همه اینها را نگاه کنیم و ثواب ببریم . عزاداری هایمان قبول . رضا پورشریف ظهر ِ عاشورای سالِ نود و هشت " رضا پورشریف " #رضا_پورشریف ورود به صفحه ی اینستاگرام نویسنده کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده لیست تمام متن های موجود در این سایت ارسال متن ، شعر و داستان کوتاه برای انتشار در کافه متن کافه متن عضویت در انجمن نظر بدهید موضوع: داستان کوتاه , متن مفهومی , متن اجتماعی , کپشن خاص , کپشن , حرف سنگین , مناسبت ها , نویسنده مرد | برچسب‌ها: رضا پورشریف , متن درمورد عاشورا , محرم , امام حسین , ظهر عاشورا
  14. farhad

    عینک - رضا پورشریف کافه متن پنجشنبه چهارم مهر ۱۳۹۸ 14:32 عینک داشت باهام شوخی میکرد ، دستش خورد به عینکم ، عینکم از رو صورتم پرت شد کف موزاییک و شیشه ش از فریم در اومد و شکست ، یه نگاه بهش کردم ، چیزی نگفتم ، اما از نگاهم فهمید چقد عصبانی هستم ! وقتی رفتم عینکم رو تعمیر کنم ، اپتومتریست بهم گفت که نمره ی چشمم تغییر کرده و باید یه عینک با نمره بالاتر بردارم . عینک جدیدم رو که گذاشتم روی چشمم همه چیز شفاف تر شده بود ! همه چیز رو بهتر میدیدم ! چه شکست خوبی بود ! الان بهتر میبینم !! اصلاً بعضی از شکست ها ویتامین A دارن ، دید آدم رو قوی میکنن ! " رضا پورشریف " #رضا_پورشریف ورود به صفحه ی اینستاگرام نویسنده کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده لیست تمام متن های موجود در این سایت ارسال متن ، شعر و داستان کوتاه برای انتشار در کافه متن کافه متن عضویت در انجمن نظر بدهید موضوع: داستان کوتاه , متن مفهومی , متن اجتماعی , کپشن خاص , کپشن , حرف سنگین , متن , نویسنده مرد | برچسب‌ها: رضا پورشریف , متن سنگین , شکست , تجربه , کافه متن
  15. farhad

    یک نخ وینستون آبی کافه متن یکشنبه هفتم مهر ۱۳۹۸ 13:33 یک نخ وینستون آبی حالا چرا لابه لای زباله ها ؟ خُب جای دیگری دنبالِ حقّت میگشتی پیرمرد! یعنی تو سَهمت از تمام ِ این ایران، همین جای آب معدنی هاییست که ما با مُحتویاتش چند بار کلّیه هایمان را پُر و خالی کرده ایم؟ شاید همین است دیگر، و اِلا تو که سَر خَم نمیکردی هرگز ! از غروری که توی چمشهایت داشت اَخته میشد این را باید فهمید که همین است دیگر ! احتمالاً تمام هَوس ها را در تو اَخته کرده اند و فقط مانده است غرور، که با این حجم از نگاه های فقط نگاه، فاتحه آن را هم باید خواند. کاش فقط نگاهت نمیکردم، می آمدم نزدیکت و یک نخ وینستون آبی برایت روشن میکردم، تنها کاری که از دستم بر می آمد ! آخر مطمئن هستم که ترحم را نخواهی پذیرفت، اما یک نخ وینستون آبی را شاید... " رضا پورشریف " #رضا_پورشریف ورود به صفحه ی اینستاگرام نویسنده کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده لیست تمام متن های موجود در این سایت ارسال متن ، شعر و داستان کوتاه برای انتشار در کافه متن کافه متن عضویت در انجمن نظر بدهید موضوع: داستان کوتاه , متن اجتماعی , حرف سنگین , متن , نویسنده مرد | برچسب‌ها: رضا پورشریف , متن اجتماعی , کپشن اجتماعی , پیرمرد فقیر , فقر
×
×
  • جدید...