رفتن به مطلب

Bittelo

کاربر جدید
  • تعداد ارسال ها

    3
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

2 متوسط

درباره Bittelo

  • تاریخ تولد تعیین نشده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمیشود.

  1. Bittelo

    (سال 1386) روی سکوی سنگی بلندی که توی حیاط بود ، یه زیرانداز کهنه با طرح گل و بلبل پهن کرده بودم و روش نشسته بودم . به مهتاب خیره شده بودم که ول ول توی حیاط می چرخید و با پونزده سال سن ، واسه هر هواپیمایی که تو آسمون رد می شد دست تکون می داد ! تا قبل از این حرکتش با خودم فکر می کردم که به ما دهه شصتی ها به خاطر وضعیت بد و بدبختی هایی که تو اون موقع کشیدیم ظلم شده ولی با دیدن این صحنه به یقین رسیده بودم که دهه هفتادی ها از ما بدبخت ترن. من: مهتاب بیا بتمرگ سر جات الان اونقدر آفتاب به مغزت می خوره که مغزت نیمرو میشه ها ! مهتاب: نه بابا چیزیم نمیشه تو هم هی به من گیر بده. من : خودت می دونی ها. سعی کردم به جای جر و بحث کردن با این زبون نفهم از کنسرت جیرجیرک ها و قمری ها لذت ببرم و یه چرتی هم بزنم تا خواستم سرمو رو زمین خدا بزارم ؛ صدای جیغی بلند شد . با هول و ولا از جام بلند شدم و دمپایی پا کرده نکرده از پله ها پایین رفتم. یک دانه مرغ زبان نفهم روی کله ی مهتاب رفته بود و قد قد می کرد! دقت که کردم دیدم حنا مرغ اسماعیل پسر همسایه است.مرغ اون کفتر باز تو حیاط ما چی کار می کرد ؟! سوال من این است به راستی چرا بر سر خواهر من؟ مهتاب مدام عربده می کشید و کمک می خواست مرغه که انگار احساس راحتی می کرد از جاش جم نمی خورد. مهتاب فریاد زد : ملی کجایی که آباجی تو کشتن ! آروم خبه خبه ای گفتم وسعی کردم که مرغ رو دکش کنم ، تا نزدیکش شدم مرغه در رفت و فلنگو بست. بلند خطاب به حنا گفتم : الهی اون آب و دونی که ننت و آقات تو دومنت گذاشتن کوفتت شه. و افتادم دنبالش . مهتاب سعی می کرد که بگیرتش داد زدم : مهتاب از اون ور بگیرش نیا دنبال من ... حیاطی به اون بزرگی ،یک عدد مرغ نوک حنایی زبان نفهم و دو تا دختر تک و تنها چه شود! تازه داشتم تام رو تو کارتون تام و جری درک می کردم بعد صد سال نتونست موشه رو بگیره حالا من می خواستم تو دو دیقه مرغه رو بگیرم . تا می اومدم بگیرمش در می رفت و لا بوته ها و درخت ها گم می شد و بعد از چند ثانیه مثل جن بوداده پیداش می شد. بالاخره به بنبست رسید. هر چی من می رفتم جلو اون می رفت عقب . با صدای نتراشیده و نخراشیده ا ی گفتم : حنا خوشکله من که نمی دونم اون صاحب خروس بازت توی تو چی دیده که اسمتو حنا گذاشته ، اگه تو حنایی دیگه پیش ما رنگی نداری! یه دفعه چنان محکم گرفتمش که حس کردم سنگدونش داره از حلقش می زنه بیرون. به مهتاب که داشت با تعجب مسخره ای به مرغه نگاه می کرد گفتم: بدو جلدی شلنگو بیار دلم می خواد مرغه رو قبل از عزیمتش خوب حموم کنیم! به محض اینکه مهتاب رفت ، به جد و آباد اسماعیل مظفری فحش دادم . حالا که مهتاب رفته یکم در مورد این اسمال براتون بگم: اسمال و ننه آقاش همسایه جفتیمونن . ننه و آقاش موجودات بی آزارین البته تا وقتی که موادشون جور باشه! خودشم در ظاهر بی کار و بی عار به نظر می آد ولی در باطن برادرمون خیلی مشغله دارن مثل: کفتر بازی ، خروس بازی، دختر بازی، زبون بازی، خرید و فرش گیاهان دارویی و خوانندگی. می بینید که چه طبع لطیف و عاشقانه ای داره !؟ دلش ضعف می ره برای جک و جونور و گل و گیاه... حیوونایی که تو خونشون جولون می دن و خونشون رو کردن باغ وحش معمولی نیستنا ... به صد تا درد و مرض دچارن و صد البته وحشی... کفترای آقا شدن پست چی ! هر روز یه چی به پاشون می بنده و می فرستشون به پی یار... این جاست که شاعر میگه : کفتر کاکل به سر وای وای ، این خبر از من ببر، وای وای... البته نمی دونم در مورد کبوتر های اسمال صدق می کنه یا نه آخه کاکل ندارن . شاید به بهانه خبر بردن برن دنبال کفتر های ماده! یه خروس داره واوییلا! از ملوان زبل هم بد تره معلوم نیست از کدوم مارک اسفناج استفاده می کنه که همیشه شارزه!! برق می ره می خونه ، آفتاب در می آد می خونه ، آفتاب غروب می کنه می خونه ، حنا ( مرغه) هر وقت واسش ناز می کنه می خونه !! گفته بودم که عاشق گل و گیاس ... هر وقت تابستون می آد باد کولر بوی گل و گیاشو می آره !! هر بعد از ظهرم می آد تو کوچه می شینه یه لیوان چایی نباتم با خودش می آره! همینطور که ملاحضه می کنید یک لحظه هم نمی تونیم راحت کپه مرگمون رو بذاریم... و در آخر هر جا که سخن از گل و گیاه و جک و جانور به میان می آید نام اسماعیل مظفری می درخشد...
  2. Bittelo

    مقدمه: ملیحه بدان و آگاه باش که تا کس اسرار و عجایب زندگی اش را بر تو آشکار نکرد به وی نیم نگاهی هم نیاندازی...عزیزم بدان که راز رستگاری غلبه بر نفس و هوای فرد است ... اگر تو توانستی کسی را که دوست داری و عاشقش می باشی را فراموش کنی ؛ به جایگاه والایی دست پبدا خواهی کرد ... هیچ وقت نگذار کسانی که دوستشان داری مانع پیشرفت تو شوند... وگرنه آن ها و حماقت هایت تو را همانند شن های روان می بلعند در زندگانی نباید به کسی شدید دل ببندی چون هیچ فرد و هیچ شی ماندگار نیست...
  3. Bittelo

    نام رمان : منم ملی نام نویسنده: @Bittelo ژانر:طنز، عاشقانه خلاصه: منم ملی، ملی دلقک، ملی بی کار، ملی بدبخت، ملی شهرم، ملی محله ، ملی کوچه و بازار، ملی خانواده م. دختر احمد پدری بی خیال . نوه غلامرضا ؛ پدر بزرگ بی خیال ترم ، نبیره مراد خان بی خیال ترین جدم. خانواده ام به شادی و هیاهو خانه را بدرود گفتند و وارد عمارت عمه ام شدند . نگذاشتم رنج و آزاری از جانب آن مار دو سر به خانواده ام وارد آید. من برای صلح کوشیدم ؛ مجالسات عمه ام را برانداختم. بدبختی خانواده ام را پایان بخشیدم اجبار کردم آن ها را نیازارد . ارواح شوهر عمه هایم ز این کار خشنود شدند.برای من نزد ایزد دعا کردند و شفاعتم را خواستار شدند. روز گار داشت روی خوشش را به ما نشان می داد ؛ همگی ز خوشحالی می رقصیدیم و شادی می کردیم .وسایلی را که عمه ام ویران کرده بود از نو خریدیم . تمام سی دی ها و نوار کاست هایی را که گم گشته بودند را برگرداندم و تمام سیخ ها و دمپایی های عمه ام را ویران کردیم. خانواده را به آسایش فرا خواندم و خانواده ای محکم را بنا کردیم ولی بعد از اینها خودم بودم و خودم تازه بدبختی هایم داشت شروع می شد
×