رفتن به مطلب

جستجو در تالار

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'شاعر'.



تنظیمات بیشتر جستجو

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


انجمن ها

  • بخش اصلی
    • اطلاعیه های سایت
    • ارائه انتقادات و پیشنهادات
    • آموزش کار با انجمن
  • بخش ادبی
    • شعر
    • احساس
    • رمان و داستان
    • کتاب
  • دیوونه تو
    • هنر و ادبیات
    • شعر
    • احساس
    • سرگرمی
  • عاشقانه
    • بایگانی عشق
  • چندرسانه ای
    • صوتی
    • تصویری
    • گالری
  • (پرسش و پاسخ) و (آموزش)

جستجو در ...

جستجو به صورت ...


تاریخ ایجاد

  • شروع

    پایان


آخرین به روز رسانی

  • شروع

    پایان


فیلتر بر اساس تعداد ...

تاریخ عضویت

  • شروع

    پایان


گروه


آدرس سایت


تلگرام


اینستاگرام


محل زنگی


درباره من

44 نتیجه پیدا شد

  1. ابوالقاسم کریمی فرزندزمین

    زمستان آمد و دیوار بارید تبر بر شهر ما ، غم بار بارید درون کوچه ی بن بست تاریخ سیاست رد شد و تکرار بارید ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
  2. ابوالقاسم کریمی فرزندزمین

    نکته های مهم 1- در هنگام مطالعه ی شعر تلاش خواهم کرد ناب ترین ابیات را انتخاب کنم 2- سعی خواهد شد ابیاتی که پند و اندرزی در آن وجود دارد گرد آوری شود. 3- ابیاتی که صرفا معنا و مفهوم عشق دنیایی دارد، جمع آوری نخواهد شد. .................................................................................................................................... 1 در طریقت رنجش خاطر نباشد مِی بیار هر کدورت را که بینی چون صفایی رفت رفت 2 از پای فتادیم چو آمد غم ِ هجران در درد بمُردیم چو از دست دوا رفت 3 دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت عمری است که عمرم همه در کار دعا رفت 4 از سخن چینان ملالت ها پدید آمد ولی گر میان هم نشینان ناسزایی رفت رفت 5 مستم کن آنچنان که ندانم ز بی خودی در عرصه ی خیال ، که آمد کدام رفت 6 زین قصه هفت گنبد ِ افلاک پر صداست کوته نظر بین که سخن مختصر گرفت 7 می خور که هر که آخرِ کار جهان بدید از غم ، سَبک برآمد و رَطل گران گرفت 8 شنیده ام سخن خوش که پیر کنعان گفت فراق یار نه آن میکند که بِتوان گفت 9 حدیث هوُل قیامت که گفت واعظ شهر کنایتی است که از روزگار هجران گفت 10 غم کهن به می سالخورده دفع کنید که تخم خوش دلی این است ، پیر دهقان گفت 11 گره به باد مزن گرچه بر مراد رَوَد که این سخن به مَثَل باد با سلیمان گفت 12 امروز که در دست توام مرحمتی کن فردا که شَوَم خاک چه سود اشک ندامت 13 حاشا که من از جَور و جفای تو بنالم بیداد لطیفان همه ، لطف است و کرامت 14 ای غایب از نظر که شدی هم نشین دل می گویمت دعا و ثنا می فرستمت 15 بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم یارب مباد کس را مخدومِ بی عنایت 16 در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت 17 از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت 18 دی پیر میِ فروش که ذکرش به خیر باد گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز یاد گفتم به باد می دهَدَم باده نام و ننگ گفتا قبول کن سخن و هرچه بادا باد سود و زیان و مایه چو خواهد شدن ز دست از بهر این معامله غمگین مباش و شاد 19 ز انقلاب زمانه عجب مدار که چرخ از این فسانه هزاران هزار دارد یاد 20 قَدَح به شرط ادب گیر زآن که ترکیبش ز کاسه ی سرِ جمشید و بهمن است و قباد 21 گرچه یاران فارغ اند از یاد من از من ایشان را هزاران یاد باد 22 پیر ما گفت خطا بر قلم صُنع نرفت آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد 23 تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد وجود نازکت آزرده ی گزند مباد سلامت آفاق در سلامت توست به هیچ عارضه شخصِ تو دردمند مباد 24 دیر است که دلدار سلامی نفرستاد ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد صد نامه فرستادم و آن شاه سواران پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد 25 خوش عروسی است جهان از ره صورت لیکن هر که پیوست بدو عمرِ خودش کاوین داد 26 درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد نهال دشمنی بر کن ، که رنج بی شمار آرد 27 نه هر درخت تحمل کند جفای خزان غلام همت سروم که این قدم دارد 28 چو عاشق می شدم، گفتم که بردم گوهر مقصود ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد 29 چو بر روی زمین باش توانایی غنیمت دان که دوران ناتوانی ها بسی زیر زمین دارد 30 دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد 31 سر و زر و دل و جانم فدای آن یاری که حق صحبتِ مهر و وفا نگه دارد .................................................................................................................................... گرد آوری و تایپ:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین) پنجشنبه 19 مهر 1397
  3. ابوالقاسم کریمی فرزندزمین

    گرفتار ِ شب ِ پایان عشقم هوا سرد است و من عریان عشقم هوا سرد است و من در مسلخ غم کنار جوی خون ، گریان عشقم ......................................... ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
  4. ابوالقاسم کریمی فرزندزمین

    تو باران بودی و من رود ِ بی آب جدایم کردی تو ، از بستر خواب نجاتم دادی از سلول زندان رهایم کردی در دامان سیلاب ....................................... ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
  5. ابوالقاسم کریمی فرزندزمین

    گرد آوری اشعار: نکته های مهم 1_در هنگام مطالعه ی شعر تلاش خواهم کرد ناب ترین ابیات را انتخاب کنم. 2_سعی خواهد شد ابیاتی که پند و اندرزی در آن وجود دارد گرد آوری شود. 3_ابیاتی که صرفا معنا و مفهوم عشق دنیایی دارد، جمع آوری نخواهد شد. گردآوری ابیات ناب/اشعارحافظ/بخش دوم ................................................................................................................................................ 1 ما آبروی فقر و قناعت نمیبریم با پادشه بگو که روزی مقدر است 2 یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب کز هر زبان که میشنوم نامکرر است 3 حافظا ترک جهان گفتن طریق خوش دلی ست تا نپنداری که احوال جهان داران خوش است 4 فقیه مُدرس دی مست بود و فتوا داد که می حرام ولی به ز مال اوقاف است 5 در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است صراحی می ناب و سفینه ی غزل است 6 نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بس ملالت علما هم ز علم بی عمل است 7 به چشم عقل در این رهگذار پرآشوب جهان و کار جهان بی ثبات و بی محل است 8 ورای طلاعت دیوانگان ز ما مطلب که شیخ مذهب ما عاقلی گنه دانست 9 چگونه شاد شود اندرون غمگینم به اختیار؟؟؟ که از اختیار بیرون است 10 اگر چه دوست به چیزی نمیخرد ما را به عالمی نفروشیم مویی از سر دوست 11 زلف او دام است و خالش دانه ی آن دام و من بر امید دانه ای افتاده ام در دام دوست 12 پیوند عمر بسته به مویی ست هشدار غمخوار خویش باش غم روزگار چیست 13 سهو و خطای بنده چو گیرند اعتبار معنای عفو و رحمت آموزگار چیست 14 قلندران حقیقت به نیم جو نخرند قبای اطلس آن کس که از هنر عاریست 15 در صومعه ی زاهد و در خلوت صوفی جز گوشه ی ابروی تو محراب دعا نیست 16 در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست 17 چیست این سقف بلند ساده ی بسیار نقش؟؟ زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست 18 این چه استغناست یارب وین چه قادرحکمت است کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست 19 بر درِ میخانه رفتن کار یک رنگان بُود خود فروشان را به کوی می فروشان راه نیست 20 بنده ی پیر خراباتم که لطفش دایم است ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست 21 هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بُود در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست 22 فرصت شمر طریقه ی رندی که این طریق چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست 23 دولت آن است که بی خون ِ دل آید به کنار ورنه با سعی و عمل باغِ جنان این همه نیست 24 پنج روزی که در این مرحله مهلت داری خوش بیاسای زمانی، که زمان این همه نیست 25 بر لب بحر فنا منتظریم ای ساقی فرصتی دان که ز لب تا به دهان این همه نیست 26 مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست 27 به می عمارت دل کن که این جهان خراب بر آن سر است که از خاک ما بسازد خشت 28 عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت 29 من اگر نیکم اگر بد تو برو خود را باش هر کسی آن دِرَوَد عاقبت کار که کشت 30 نا امیدم مکن از سابقه ی لطف ازل توپس پرده چه دانی که چه خوب است وچه زشت گرد آوری و تایپ:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین) سه شنبه 10 مهر 1397
  6. ابوالقاسم کریمی فرزندزمین

    خلاصه کتاب نام کتاب:سطر اول را نمی نویسم شعر کوتاه ارمنستان انتخاب و ترجمه واهه آرمن ......................................................... 1 بروم کمی سنگ بیاورم وَ در اتاقم بگذارم کمی واقعیت میان این همه هیاهو 2 هدفی نیست من زه کمان را می کشم وَ رهایش میکنم_ بدون تیر 3 با رودهای تو تا دریاهایت جاری شدم تا اقیانوس تو یک صحرا راه مانده... 4 بر کاغذ براق قصری باشکوه نقاشی کردی خانه ام آنجا نبود دَرَش را نیافتم بر کاغذ کاهی خانه ای گرم نقاشی کردی خاطره ام آنجا بود، در را باز کردم بی صدا وارد شدم. 5 زندگی یک مجازات آسمانی ست یک شمع سوزان در تاریکی. عشق می گوید به پشت سر نگاه نکن خاطره می گوید به رو به رو نگاه نکن. 6 خدایا مرا برای تردید هایم ببخش اما برای من تصور شیران در حال چَرا در کناره ها آسان تر از تصور انسان کامل است 7 شعر در دوران ما میتواند هر چیزی باشد جز نان و کره 8 روی لب های بابونه که شکفته است در آفتاب پینه دوزی نشسته. این اثر انگشت من است بر حافظه ی تو. 9 من نقطه را دوست ندارم پایان، همیشه کار خداست ......................................................... گرد آوری و تایپ:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)
  7. ابوالقاسم کریمی فرزندزمین

    شبی در پنجه ی سرد زمستان لب دیوار قربانگاه زندان به زیر سایه ای مبهم تر از غم گلی دیدم ، اسیر تیغ طوفان
  8. sajjad

    میگویند روزی ملک الشعرای بهار شاعر معروف در مجلسی نشسته بود و حضار برای آزمایش طبع وی چهار کلمه را انتخاب کردند تا وی آنها را در یک رباعی بیاورد. کلمات انتخاب شده عبارت بودند از: خروس، انگور، درفش و سنگ ملک الشعرای بهار گفت: برخاسـت خروس صبح برخیز ای دوست خون دل انگور فکن در رگ و پوست عشق من و تو صحبت مشت است و درفش جور دل تو صحبت سنگ است و سبوست جوانی خام که در مجلس حاضر بود گفت: این کلمات با تبانی قبلی انتخاب شده اند. اگر راست میگوئید، من چهار کلمه انتخاب میکنم و شما آنها را در یک رباعی بیاورید. سپس این چهار کلمه را انتخاب نمود: آئینه، اره، کفش و غوره. بدیهیست آوردن این کلمات دور از ذهن در یک رباعی کار ساده ای نبود، لیکن ملک الشعرا شعر را اینگونه گفت: چون آینه نور خیز گشتی احسنت چون ارّه به خلق تیز گشتی احسنت در کفش ادیبان جهان کردی پای غوره نشده موَیز گشتی احسنت
  9. sajjad

    شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند. فرشته پری به شاعر داد و شاعر ، شعری به فرشته. شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت. خدا گفت : دیگر تمام شد. دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می شود. زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود، زمین برایش کوچک است و فرشته ای که مزه عشق را بچشد، آسمان برایش تنگ
  10. ابوالقاسم کریمی فرزندزمین

    شعر تیشه ی شب خزان بر دفتر شعرم خزیده لب خندان من را غم خریده صدای ضربه های تیشه ی شب به باغ سبز ایمانم رسیده ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)
  11. ابوالقاسم کریمی فرزندزمین

    گلی که ریشه های تشنه دارد به روح سبز خود ایمان ندارد دعا کن مادرم بعد از نمازت به شهر ما کمی باران ببارد ابوالقاسم کریمی
  12. ابوالقاسم کریمی فرزندزمین

    زمین در کاسه ای از خون گرفتار بشر در پنجه ی بی رحم اجبار ورق های کتاب سرخ تاریخ نگین خوش تراش دست ِ تکرار ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)
  13. ابوالقاسم کریمی فرزندزمین

    گرگ های آدم نما رها شدم تو جنگلی که اسم اون زمینه هر جا نگا میکنم گرگی توی کمینه نبض زمین تو دست گرگای آدم نماس بغضی که تو گلومه نفرت من از اونهاس گرگای آدم نما خدای جنگ و خونن خدان ، ولی اسیر وسوسه و جنونن سلولای مغز ما تیر تفگ اونهاس زیر پوتین اونها جون ِ من و تو و ماس روح کتاب تاریخ راه غم و جنونه که مثل قلب سنگی دساش به رنگ خونه راهی برای نجات از این جهنم میخوام فقط یه دوست همدم فقط یه آدم میخوام شماهایی که دارین ترانمو میخونین برین دوبار کتاب « ریشه ها»رو بخونین وقتی شب ابری رو من و تو میپرستیم مثل خاریم که توی چشم بهار نشستیم ابوالقاسم کریمی (فرزندزمین)
  14. ابوالقاسم کریمی فرزندزمین

    من یه درخت تنهام تو قلب یه بیابون دل من از دیوای آدم نما شده خون مردن و زنده موندن فرقی واسم نداره هر روز رو دوش خستم بارون غم می باره ماهی شب تو رود اشک چشمام می خنده تنهایی فریادمو توی گلوم می بنده دیواری تا آسمون بین من و بهاره نسیم خشک صحرا غم به دلم می کاره حرفی دیگه ندارم چیزی برام نمونده شوری اشک چشمام ریشه ها مو سوزنده ابوالقاسم کریمی
  15. ابوالقاسم کریمی فرزندزمین

    برگ خُشکی ولگردم در پنجه ی نسیمی سرد نسیم سردی که از سمت خانه ی زنی هرزه می آید زن هرزه ای که هرشب تن برهنه اش را به دستان فقر می فروشد و بازی کهنه ی زندگی را با مرگ غمناک خویش ، به پایان می سپارد
  16. ابوالقاسم کریمی فرزندزمین

    گذشته حال و فردا را به هم ریخت زمین را یک زن زیبا به هم ریخت سکوت کوچه های عاشقی را لب جادویی حوا به هم ریخت
  17. sajjad

    تولد: 9 آذر 1378 محل زندگی: تهران آدرس سایت: http://farzandezamiin.blogfa.com تلگرام: farzandzamin اینستا گرام: abolghasem_karimi ای دی در دیوونه تو: @ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
  18. sajjad

    شاعری در ستایش خواجه ای بخیل قصیده ای گفت و برایش خواند اما هیچ پاداشی دریافت نکرد. یک هفته صبر کرد و باز هم خبری نشد. قطعه ای سرود که در آن تقاضای خود را به صراحت گفته بود اما خواجه توجهی نکرد. پس از چند روز خواجه را در شعری دیگر نکوهش کرد؛ اما باز هم اعتنایی نکرد. شاعر رفت و بر درخانه خواجه نشست. خواجه بیرون آمد و او را دید که با آرامش خاطر نشسته است، گفت: ای بی حیا! ستایش کردی، تقاضا کردی و سپس نکوهش کردی، هیچ فایده ای نداشت دیگر به چه امیدی در اینجا نشسته ای؟ شاعر گفت: به امید اینکه بمیری و مرثیه ای هم برایت بگویم! خواجه خندید و پاداشی نیکو به او بخشید.
  19. sajjad

    زادروز: ۱۰ اردیبهشت ۱۲۸۸ (تهران) درگذشت: ۲۴ آبان ۱۳۴۷ (۵۹ سال) (تهران) آرامگاه: مقبره ظهیرالدوله شمیران نام‌های دیگر: محمدحسن (بیوک) معیری سبک: غزل لقب: «زاغچه»، «شاه پریون» ، «گوشه‌گیر» و «حق‌گو» والدین: فرزند محمدحسن‌خان مؤید خلوت نوه: معیر الممالک (نظام الدوله) زندگی نامه: محمدحسن (بیوک) معیری فرزند محمدحسین‌خان مؤیدخلوت و نوهٔ دوستعلی‌خان نظام‌الدوله در دهم اردیبهشت ۱۲۸۸ خورشیدی در تهران، گلشنچشم به جهان گشود. پدرش قبل از تولد رهی درگذشته بود. رهی معیری تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در تهران به پایان برد؛ آنگاه وارد خدمت دولتی شد و در مشاغلی چند خدمت کرد. از سال ۱۳۲۲ به ریاست کل انتشارات و تبلیغات وزارت پیشه و هنر (بعداً وزارت صنایع) منصوب گردید. پس از بازنشستگی در کتابخانه سلطنتی اشتغال داشت. رهی از اوان کودکی به شعر و موسیقی و نقاشی دلبستگی فراوان داشت و در این هنرها بهره‌ای بسزا یافت. هفده سال بیش نداشت که اولینرباعی خود را سرود: کاش امشبم آن شمع طرب می‌آمد / وین روز مفارقت به شب می‌آمد آن لب که چو جان ماست دور از لب ماست / ای کاش که جانِ ما به لب می‌آمد در آغاز شاعری، در انجمن ادبی حکیم نظامی که به ریاست وحید دستگردی تشکیل می‌شد شرکت جست و از اعضای مؤثر و فعال آن بود و نیز در انجمن ادبی فرهنگستان از اعضای مؤسس و برجسته آن به شمار می‌رفت. وی همچنین در انجمن موسیقی ایران عضویت داشت. اشعار رهی در بیشتر روزنامه‌ها و مجلات ادبی نشر یافت و آثار سیاسی، فکاهی و انتقادی او در روزنامه باباشمل و مجله تهران مصور چاپ می‌شد. در شعرهایفکاهی و انتقادی از نام مستعار «زاغچه»، «شاه پریون»، «گوشه‌گیر» و «حق گو» استفاده می‌کرد. رهی معیری در سال‌های آخر عمر در برنامه گل‌های رنگارنگ رادیو، در انتخاب شعر با داوود پیرنیا همکاری داشت و پس از او نیز تا پایان زندگی آن برنامه را سرپرستی می‌کرد. رهی در همان سال‌ها سفرهایی به خارج از ایران داشت از جمله: سفر به ترکیه در سال ۱۳۳۶، سفر به اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۳۳۷ برای شرکت در جشن انقلاب کبیر، سفر به ایتالیا و فرانسه در سال ۱۳۳۸ و دو بار سفر به افغانستان، یک بار در سال ۱۳۴۱ برای شرکت در مراسم یادبود نهصدمین سال درگذشت خواجه عبدالله انصاری و دیگر در سال ۱۳۴۵. عزیمت به انگلستان در سال ۱۳۴۶ برای عمل جراحی، آخرین سفر معیری بود. آرامگاه رهی معیری در گورستان ظهیرالدوله رهی معیری در سال ۱۳۴۷ خورشیدی در تهران براثر بیماری‌ای که تاب و توان از وی گرفته بود در ۵۹ سالگی درگذشت. وی در گورستان ظهیرالدولهشمیران مدفون گردیده‌است. ویکی پدیا
×
×
  • جدید...