رفتن به مطلب

جستجو در تالار

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'عشق'.



تنظیمات بیشتر جستجو

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


انجمن ها

  • بخش اصلی
    • اطلاعیه های سایت
    • ارائه انتقادات و پیشنهادات
    • آموزش کار با انجمن
  • بخش ادبی
    • شعر
    • احساس
    • رمان و داستان
    • کتاب
  • دیوونه تو
    • هنر و ادبیات
    • شعر
    • احساس
    • سرگرمی
  • عاشقانه
    • بایگانی عشق
  • چندرسانه ای
    • صوتی
    • تصویری
    • گالری
  • (پرسش و پاسخ) و (آموزش)
    • کامپیوتر و اینترنت
    • موبایل و تبلت
    • پزشکی
    • مشاوره و روانشناسی
    • علمی و پژوهشی
    • اقتصادی و سیاسی
    • حقوقی و مذهبی
    • هنر و ادبیات
    • فلسفه
    • ورزشی
    • تاریخ و جغرافیا
    • آزاد

جستجو در ...

جستجو به صورت ...


تاریخ ایجاد

  • شروع

    پایان


آخرین به روز رسانی

  • شروع

    پایان


فیلتر بر اساس تعداد ...

تاریخ عضویت

  • شروع

    پایان


گروه


آدرس سایت


تلگرام


اینستاگرام


محل زنگی


درباره من

116 نتیجه پیدا شد

  1. sajjad

    آغوش تو ...

    آغوش تو آرام‌ترین نقطه‌ی دنیاست هرچند که دیوانه ‌ترین مرد جهانی ... سیدفاطمه موسوی
  2. sajjad

    چشمهایت ...

    تمامِ گنجشكانِ شهر، منتظرِ باز شدنِ چشمانت هستند! ميشود پروازشان را به تاخير نيندازى؟ علي قاضي نظام
  3. sajjad

    چون دلت با من نباشد ...

    چون دلت با من نباشد همنشینی سود نیست مولانا
  4. شادترین و رضایت‌بخش‌ترین روابط بر پایه‌ی اعتماد شکل می‌گیرند. اگر می‌خواهید رابطه‌تان به بهترین شکل برسد، هر دو طرف باید یاد بگیرید که چطور اعتماد همسرتان را جلب کنید. اکثر همسران اعتماد را فقط براساس وفاداری در رابطه‌ی جنسی تفسیر می‌کنند، در حالی که این احساس بسیار عمیق‌تر و فراگیرتر است. در ادامه با راههای جلب اعتماد همسر بیشتر آشنا می‌شویم. راهکار اول: پایبندی به ارزش‌های مشترک ۱. وفادار باشید برای جلب اعتماد همسر باید وفادار باشید. اگر یک طرف وفادار نباشد، رابطه به سرعت از هم می‌پاشد. افراد معمولا از خیانتی کوچک چشم‌پوشی می‌کنند، اما حتی برای بخشش آن، به کمک فردی حرفه‌ای مثل مشاور یا روان‌شناس نیاز دارند. تعهدِ وفاداری بدهید و به آن پایبند باشید. اگر در رابطه‌ای احساس خوشحالی نمی‌کنید، به جای آغاز رابطه‌ای دیگر، از مشاور کمک بگیرید. اگر به کسی وفادار هستید، باید از هر نظر یعنی هم فیزیکی و هم احساسی وفادار باشید. بعضی افراد فکر می‌کنند ایرادی ندارد که رابطه‌ای صمیمانه با دیگران برقرار کنند و حتی فقط زمان‌شان را با فرد دیگری سپری کنند. اما همین کار باعث مشکلاتی در رابطه‌تان خواهد شد. ۲. شریک‌تان را آزاد بگذارید و در مهربانی پیش‌قدم باشید اعتماد در فضایی با احساس امنیت به وجود می‌آید. چرخه‌ی آسیب رساندن به یکدیگر، چه به صورت زبانی و چه به شکل فیزیکی، و در نهایت پس زدن فرد مقابل، ترس‌های فراوانی ایجاد می‌کند که باعث کاهش اعتماد می شود. اگر تلاش کنید تا هر حرکت شریک‌تان را کنترل کنید، به نوعی باعث عدم اعتمادش می‌شوید و او را از خود دور می‌سازید. اگر طرف مقابل‌تان می‌خواهد زمانی را با دوستانش سپری کند، سعی کنید با این مسئله کنار بیایید. البته شما همیشه باید در مورد رفتار قابل قبول و رفتار غیرقابل‌ قبول با هم صحبت کنید. مثلا اگر همسرتان قصد شرکت در کلاس ورزش با دوستانش را دارد و شما با این کار موافق نیستید، پس باید در این مورد باهم صحبت کنید تا در آینده این مسئله مکررا باعث تنش در رابطه‌تان نشود. ۳. همسرتان را بدون انگیزه‌های ثانوی دوست داشته باشید یکی از راههای جلب اعتماد همسر دوست داشتن واقعی است. هر دوی شما نیاز به این اطمینان دارید که همسرتان به خاطر خودتان و نه به خاطر چیز دیگری دوست‌تان دارد. دلایل دیگر می‌تواند به خاطر خانواده‌تان، پول‌تان، ظاهرتان و حتی احساس ترس از تنهایی باشد. پس مطمئن شوید که به دلیل درستی همسرتان را دوست دارید. ۴. رابطه‌تان را در اولویت قرار دهید خیلی راحت می‌توانید همسرتان را به حال خود رها و از یکدیگر غفلت کنید. اما سعی کنید همه‌ی انرژی و زمان‌تان را به افراد دیگر یا سایر فعالیت‌ها اختصاص ندهید. بلکه اولویت‌ها را مشخص کنید. اگر رابطه‌ برای‌تان مهم است، پس باید برای‌تان در اولویت قرار بگیرد. ۵. وفادار بمانید سوءِتفاهم، تضاد و خشم همیشه پیش می‌آید. اما باید نسبت به اختلاف نظرها و اظهار عقاید خلاف خودتان تحمل داشته باشید تا ترس از جدایی در دو طرف به وجود نیاید. این کار زمانی ممکن است که شما طرف مقابل را تهدید به ترک کردن، نکنید. راهکار دوم: ایجاد اعتماد در طرف مقابل ۱. روال معمول را حفظ کنید بسیاری از افراد فکر می‌کنند که انجام کارها به شکلی متفاوت جذاب است. یعنی علاقه دارند همواره برای سورپرایز کردن طرف مقابل برنامه‌ریزی کنند. اگرچه گاهی غافلگیری خوب است، ثبات و یکنواختی هم در یک رابطه بسیار مهم است. شاید یکنواختی به نظرتان خسته‌کننده بیاید، اما در طولانی‌مدت باعث جلب اعتماد می‌شود. ۲. قابل اتکا باشید اگر قابل اتکا باشید، اعتماد همسرتان جلب می‌شود. اعتماد در واقع به معنای این است که بتوانید به کسی اتکا کنید. شما به همسرتان اعتماد دارید که همیشه و صرف‌نظر از چیزهای دیگر، چه رفتاری می‌کند. اعتماد باعث ایجاد امنیت در رابطه می‌شود. مطمئن شوید که همسرتان می‌تواند روی شما حساب کند. اگر می‌گویید که ۵ بعدازظهر در منزل خواهید بود، خوش قول باشید یا اگر اتفاقی افتاد که نمی‌توانستید سر وقت برسید، طرف مقابل را مطلع کنید. مهم‌ترین عامل در اینجا ثبات است. اگر ۴ بار از ۵ بار، حتی به خودتان زحمت زنگ زدن و اطلاع دادن بابت اینکه دیر می‌رسید را ندهید، نشان می‌دهد که چیزهای دیگر برای شما مهم‌تر از رابطه‌تان هستند. رابطه‌ی موفق و شاد زمانی به وجود می‌آید که هر دو طرف تلاش کنند تا به قول‌هایی که می‌دهند پایبند باشند. ۳. به آنچه می‌گویید باور داشته باشید همسر شما بهتر از هر کس دیگری می‌تواند حالات چهره‌ی شما را بفهمد. اگر دروغ بگویید یا تلاش کنید تا احساسی واقعی را پنهان کنید، او به خوبی متوجه می‌شود. با این کار ممکن است تصور کند که شما در حال خیانت به او هستید. وقتی کسی بداند که هر چه می‌گویید قابل اعتماد است، رابطه‌ی بهتر و نزدیک‌تری ایجاد خواهد شد. ۴. واقعیت را بگویید یکی از راههای جلب اعتماد همسر این است که هیچ چیز را پنهان نکنید، چرا که همسران هیچ چیزی برای پنهان کردن از یکدیگر ندارند. بهتر است بدانید که دیر یا زود همه چیز آشکار می‌شود و روراست نبودن شما باعث از بین رفتن اعتماد و خراب شدن رابطه می‌شود. ۵. احساس واقعی‌تان را در میان بگذارید بسیاری از افراد هیچ گاه اجازه نمی‌دهند که شریک زندگی‌شان از نیازهای واقعی‌شان باخبر شود. نگذارید همسرتان در ابهام باقی بماند یا سعی کند حدس بزند که باید چه کاری برای‌تان انجام دهد. این مسئله باید دو طرفه باشد. اگر فقط یک نفر مورد توجه دیگری باشد، ممکن است فرد دیگر احساس بی‌توجهی کند. ۶. گاهی جواب منفی بدهید بسیار خوب است که به نیازهای همسرتان گوش دهید و تلاش کنید تا آنها را برآورده سازید، اما گاهی بهترین کار «نه گفتن» است. نمی‌شود همیشه همه کار را به میل او انجام دهید و در واقع با پاسخ منفی نسبت به برخی خواسته‌ها، احترام طرف مقابل را به دست می‌آورید، چرا که نشان می‌دهید در این رابطه منفعل نیستید. اظهار نظر شما باعث افزایش اعتماد دو طرفه می‌شود. راهکار سوم: جلب اعتماد طرف مقابل ۱. توانایی‌های همسرتان را باور کنید به عبارت دیگر، اگر همیشه باور دارید که همسرتان در بعضی موارد دارای صلاحیت نیست، اعتمادتان کامل نیست. اگر چنین مشکلی دارید باید به شکل صادقانه و با رفتاری صحیح این مسئله را با وی در میان بگذارید. این کار به شما اجازه می‌دهد تا رابطه‌تان را پیش ببرید و اعتماد یکدیگر را جلب کنید. ۲. به همسرتان اعتماد کنید برای جلب اعتماد همسرتان، باید خودتان هم به وی اعتماد داشته باشید. چطور همسرتان به شما اعتماد کند، وقتی شما به وی اعتماد ندارید؟ اعتماد حسی دو طرفه است که به تنهایی از عهده‌ی یک نفر برنمی‌آید. اعتماد به طرف مقابل اغلب به این برمی‌گردد که احساس درونی شما نسبت به او چیست. به عبارت دیگر، اگر نسبت به هر چیز احساس ناامنی دارید، این حس می‌تواند تأثیر منفی بر رابطه‌تان بگذارد. شما هر دلیلی دارید تا به طرف مقابل اعتماد کنید، مگر اینکه خلاقش ثابت شود. ۳. طرف مقابل را بدون سند و مدرک باور کنید یکی از مسائل پیرامون اعتماد، تمایل به تصور بدترین سناریو در هر موقعیتی است. فقط به خاطر اینکه همسرتان جواب تلفن‌تان را نداده به این معنا نیست که در حال خیانت به شماست. زمانی که به فرد مقابل اعتماد کنید، بدون سند و مدرک حرفش را می‌پذیرید. یعنی قبول می‌کنید که همسرتان باید این شانس را داشته باشید که بابت موقعیت پیش آمده توضیح بدهد و شما نیز قانع شوید. ۴. کاری به موبایل همسرتان نداشته باشید آیا هر کدام از شما برای‌موبایل‌تان کلمه‌ی عبور گذاشته‌اید؟ احتمال دارد این کار نشانه‌ی مشکل عدم اعتماد باشد. اگرچه حریم خصوصی مهم است، اما نباید بیش از حد از موبایل‌تان محافظت کنید. زمانی که اعتماد واقعی وجود داشته باشد، طرف مقابل حتی اگر به موبایل‌تان دسترسی داشته باشد، به حریم خصوصی‌تان احترام می‌گذارد. اما مهم‌ترین مسئله زمانی است که احساس کنید کسی که به همسرتان زنگ می‌زند، تهدیدی برای رابطه‌تان است؛ آنگاه قطعا مشکلاتی در مورد اعتمادتان وجود دارد. ۵. به همسرتان اجازه دهید تا آزادانه زندگی کند اغلب وقتی مسائلی در مورد اعتماد وجود دارد، شما می‌خواهید هر کاری که طرف مقابل انجام می‌دهد را کنترل کنید. این کار باعث می‌شود فرد احساس زندانی بودن و تهدید شدن داشته باشد. با این حال، اعتماد یعنی باور داشتن و اجازه دادن به طرف مقابل که آزادانه زندگی کند. زمانی که به فرد دیگری اعتماد دارید، یعنی به خودتان هم اعتماد دارید که باعث ایجاد روابطی سالم‌تر در طولانی مدت می‌شود. منبع: چطور
  5. مراسم مهمی در راه است؛ شاید یک تولد، یک سالگرد یا جشن فارق‌التحصیلی باشد و شما به دنبال یک هدیه مناسب هستید که به همسر، دختر یا مادرتان بدهید. این هدیه قرار است نشان دهد که شما چقدر به او اهمیت می‌دهید، چقدر به یاد او هستید. پس گزینه‌های خود را بررسی کنید. در میان گزینه‌های شما احتمالا پوشاک، کفش، گل، کتاب، زیورآلات در اولویت هستند. اگر بخواهید لباس هدیه دهید باید سایز خانم‌ها را دقیق بدانید چرا که هدیه دادن لباسی با سایز کوچکتر یا حتی بزرگتر به یک خانم، ممکن است شما را در دردسر بزرگی بیاندازد! در این مواقع، خرید شال و روسری یا شاید یک لباس فری سایز را به شما پیشنهاد می‌کنیم. اما اگر سایز او را می‌دانید، می‌توانید با توجه به سلیقه و سبک لباس پوشیدنشان، از مغازه‌ها یا فروشگاه‌های اینترنتی خرید خود را انجام دهید. در لیست گزینه‌های هدیه، زیورآلات شاید اولین گزینه شما نباشد ولی مطمئن باشید که یکی از بهترین راه‌های نشان دادن عشقتان به یک زن، همین زیورآلات است. یک زیور می‌تواند نمادی از یک تعهد باشد یا نشان‌دهنده یک احساس قشنگ. اما لزوما هم قرار نیست یک معنی خاص داشته باشد و می‌تواند یک چیز ساده و کوچک باشد. قبل از هرچیز خیلی مهم است که بودجه خود را مشخص کنید. اگر بودجه شما زیاد است و دستتان در خرید باز است، انتخابات زیادی خواهید داشت؛ انتخاب یک هدیه مطمئن اگر برای خرید هدیه تردید دارید و نمی‌دانید چطور می‌توانید خانم‌ها را خوشحال کنید، باید گفت که اکثر خانم‌ها از طلا خوششان می‌آید. طلا همیشه یک انتخاب مطمئن است و در واقع بهترین راه حل برای آقایانی که به بن‌بست رسیده‌اند و وقت زیادی هم برای خرید هدیه ندارند طلاست. یک نکته خیلی مهم این است که با توجه به سلیقه و علاقه طرف مقابل برایش هدیه بخرید. مثلا قبل از خرید طلا برای همسرتان، به زیورآلاتی که استفاده می‌کنند خوب دقت کنید و به این سوال‌ها جواب دهید؛ طلای سفید دارند یا طلای زرد؟ اکثرا چه طرحی دارند؟ نگین‌های زیادی دارند یا کم؟ اگر از سنگ در آن‌ها استفاده شده‌است چه نوع سنگی است؟ با پاسخ به این سوال‌ها شما ایده اولیه برای خرید را دارید. سپس می‌توانید از میان دستبند، گردنبند، گوشواره و انگشتر و غیره، هدیه‌ را انتخاب کنید. در طول تاریخ، طلا همیشه با ارزش و گران‌بها بوده است و مشتری درجه یک آن هم خانم‌ها بوده‌اند. طلا زینتی است که می‌تواند دل خیلی از خانم‌ها را به دست بیاورد. طراحان زیورآلات ایرانی امروزه طرح‌های جدیدی خلق کرده‌اند و طلا را نه به شکل سنتی، بلکه در کنار چرم، سنگ، شیشه و حتی نقره و برنج، قرار داده‌اند و طرح‌های مدرن و جذابی تولید کرده‌اند. البته این زیورآلات زیبا، قیمت بالایی هم دارند که شاید همه توان پرداخت آن را نداشته باشند. همیشه گرانترین بهترین نیست شما لزوما مجبور نیستید پول زیادی خرج کنید تا علاقه خودتان را نشان دهید. و یا انکه حتما نباید یک هدیه لوکس و تجملی باشد تا کسی را خوشحال کند. اگر بودجه زیادی ندارید، هدیه شما می‌تواند ساده و با قیمت مناسب باشد مثل گردنبند های فیروزه و طلا دخترانه که برای دختر خانم‌ها بسیار جذاب است، و یا یک زنجیر طلای ظریف برای همسرتان باشد که طراحی منحصربه‌فردی دارد. همسر شما، نیمه کامل کننده شماست و برای او مهم است که شما حس خود را به او ابراز کنید، اما چطور می‌خواهید این کار را انجام دهید؟ به خانمی که خیلی به دنبال هدیه‌های گران‌بها و پر زرق و برق نیست، می‌توان یک گردنبند نقره هدیه داد با یک زنجیر ظریف و یک آویز کوچک که همیشه به گردن داشته باشد و هر بار که به آن نگاه می‌کند به یاد شما بیافتد، یا شاید یک گوشواره نقره که با هر لباسی هماهنگ شود، او را خیلی خوشحال کند. از طرح‌‌های پرطرفدار در زیورآلات نقره، ترکیب نقره با سنگ‌های‌ فیروزه و یاقوت است. شما می‌توانید برای دیدن مدل‌های جدید از زیورآلات نقره به فروشگاه‌های آنلاین سر بزنید یا حتی طرح مورد نظرتان را به نقره‌کاران سفارش دهید. نگران سیاه شدن نقره هم نباشید چراکه با چند ترفند ساده می‌توانید خیلی راحت نقره‌جات قدیمی خود را سفید کنید. بدلیجات مدرن را دست کم نگیرید سال‌هاست که بدلیجات بسیار پرطرفدار شده‌اند و دیگر مثل قدیم نیست که بدلیجات کم ارزش باشند و همه فقط طلا دوست داشته باشند. برندهای معتبر مد و لباس امروزه زیورآلات بدلی بسیار زیبا و جذابی طراحی می‌کنند که البته قیمت‌های کمی هم ندارند. گردنبندهایی با سنگ‌های مصنوعی خوش‌رنگ، دستبندهای چرمی که با نخ‌های مرغوب گلدوزی شده‌اند، مرواریدهای مصنوعی، ترکیب فلزاتی مثل برنج، مس،زینک و صدها ترکیب دیگر که با لباس‌ها رسمی و غیر رسمی هماهنگ می‌شوند. یکی از جذاب‌ترین زیورآلات بدلی برای خانم‌ها گوشواره است که انواع مدل‌های آن در بازار امروزی وجود دارد. یکی از این مدل‌ها تلفیق طرح‌های سنتی با مدرن است. مانند طرح ترمه که بر روی یک گوشواره شیشه‌ای از برند غیر ایرانی حکاکی شده است و یا استفاده از منگوله‌های قدیمی در یک گوشواره، طرح‌هایی هستند که یک دختر با سلیقه مدرن حتما به آن‌ها علاقه‌مند خواهد شد. برای سفارش و خرید انواع مدل های گوشواره و آویز گوش می‌توانید به فروشگاه‌های اینترنتی سر بزنید چرا که معمولا به روزتر از مغازه‌ها و فروشگاه‌های بیرون هستند. در نهایت اگر تصمیم گرفتید برای هدیه دادن به سراغ زیورآلات بروید، انتخابات زیادی خواهید داشت. دلتان را به دریا بزنید و برای ابراز احساسات خود خلاق باشید. فراموش نکنید که یک هدیه ساده یا یک هدیه گران‌بها، به یک بسته‌بندی خوب و مناسب احتیاج دارد. شما می‌توانید از جعبه‌های آماده استفاده کنید و یا حتی خودتان یک جعبه کادو خلاقانه و راحت بسازید. برای تزیین جعبه هم می‌توانید از گل‌های طبیعی استفاده کنید چراکه خانم‌ها عاشق گل هستند. این بار به‌جای گل رز، از گل‌های دیگر مثل زنبق یا سوسن روی هدیه خود امتحان کنید و با توجه به رنگ گل‌ها، رنگ کاغذ کادو یا جعبه کادو را انتخاب کنید چون هماهنگ کردن رنگ‌ها هدیه شما را جذاب‌تر می‌کند. به خاطر داشته باشید، اینکه شما خودتان هدیه را تهیه و تزیین می‌کنید، برای طرف مقابل بسیار با ارزش است. منبع: مردمان
  6. sajjad

    مرا با خود ببر

    من عشق می کنم که تو دنبال می کنی منو هر بار میرسی به من خوشحال می کنی منو...
  7. sajjad

    دروود دوستان عزیز ... در این قسمت قصد داریم دلنوشته های عاشقانه را از سرار اینترنت جمع آوری کنیم و قرار دهیم. در این قسمت میتوانید دلنوشته های ناشناس هم وارد کنید. امیدوارم مورد توجه شما قرار بگیره ... موفق باشید
  8. sajjad

    آرامش

  9. sajjad

    بغل کردن

    حسود؟! من میمیرم اگه کسیُ مثه من نگاه کنی، حسودی که جای خودشُ داره...
  10. sajjad

    love

  11. sajjad

    نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی زوال پرسه ایی آغاز کردیم در خیال دل بیاد آورد ایام وصال از جدایی یک دو سالی میگذشت یک دو سال از عمر رفت و برنگشت دل بیاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را آن نظر بازی آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را همچو رازی مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود آمد و هم آشیان شد با منو هم نشین و هم زبان شد با منو خسته جان بودم که جان شد با منو ناتوان بود و توان شد با منو دامنش شد خوابگاه خستگی این چنین آغاز شد دلبستگی وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد به سر مست او بودم زدنیا بی خبر دم به دم این عشق میشد بیشتر آمد و در خلوتم دم ساز شد گفتگوها بین ما آغاز شد گفتمش… گفتمش در عشق پا برجاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل گر تو ذورق وان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل دل ز عشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سرگردان شده گفت… گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست میدارم بدان شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور خمارم بدان با تو شادی می شود غم های من با تو زیبا می شود فردای من گفتمش عشقت به دل افزون شده دل زجادوی رخت افزون شده جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیباییت مجنون شده بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش در سرم جز عشق او سودا نبود بحر کس جز او در این دل جا نبود دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود خوبی او شهره عافاق بود در نجابت در نکویی طاق بود روزگار… روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون عاشق کم نبود بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهد و پیمان را شکست بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست آن کبوتر عاقبت از بند رفت رفت و با دلداری دیگر عهد بست با که گویم او که هم خون من است خسم جان و تشنه خون من است بخت بد بین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول آن رحمت نشد آن طلا حاصل به این قیمت نشد عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش با دود و دم هم دم شدم باده نوش غصه او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم کم شدم… آخر آتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا پر پروانه را عشق من… عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر خاطراتم را تو بیرون کن ز سر دیشب از کف رفت فردا را نگر آخر این یک بار از من بشنو پند بر منو بر روزگارم دل مبند عاشقی را دیر فهمیدی چه سود عشق دیرین گسسته تار و پود گر چه آب رفته باز آید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود… بعد از این هم آشیانت هر کس است باش با او یاد تو ما را بس است دانلود دکلمه با حجم ۲ مگابایت
  12. کسی که عاشق می شود، باید به عشق خود اعتراف کند، غیر از این است؟ مسلما نه! اما این کار برای برخی ها دشوارترین کار ممکن است. اگر شریک زندگی شما هم یکی از این آدمهاست، ناراحت نشوید زیرا که این دسته از آدمها دوست داشتن شان را به گونه دیگری نشان می دهند. اگر می خواهید با نشانه هایی که حاکی از عشق طرف مقابل تان به شماست آشنا شوید، با ما همراه باشید. 1. او همه تلاشش را می کند تا روز بد شما را تبدیل به یکی از بهترین روزها کند. 2. او حتی کوچک ترین کارهایی را که شما انجام داده اید و حرف هایی را که زده اید هم به یاد دارد. 3. او دوست دارد که از تمام جزییات زندگی شما سر در بیاورد، حتی چیزهایی که اهمیت زیادی هم ندارند. 4. او مدام با شما در تماس است. 5. هنگام تصمیم گیری، شما و موقعیت تان را نیز در نظر می گیرد. 6. آهنگ مورد علاقه اش را با شما به اشتراک می گذارد. 7. شما بیش از هر فرد دیگری برای او اهمیت دارید. 8. او از شما سوال می پرسد تا بهتر شما را بشناسد. 9. دوست دارد که دستان شما را در دست هایش بگیرد. 10. با شما مانند یک پرنس رفتار می کند. 11. از این که مراقب شما باشد، لذت می برد. 12. زمانی که به کمک احتیاج دارید، او حاضر است. 13. مناسبت ها را به یاد دارد. 14. با به آغوش کشیدن شما آرام می شود. 15. مجبور نیستید کنار او نقش بازی کنید. 16. تلاش می کند تا شما را برای خانواده و دوستانش عزیز کند. 17. او شما را در آینده اش می بیند. 18. برای شما زمان می گذارد. 19. به نظرات شما احترام می گذارد. 20. وقتی جواب پیغام هایش را نمی دهید، ناراحت می شود. 21. نسبت به شما حس حسادت دارد. 22. نمی تواند دوری از شما را تاب بیاورد. 23. به شما می گوید که چرا برایش عزیزید یا این که چه رفتارهایی از شما او را شاد می کند. 24. می توانید از چشم هایش آنچه را که به زبان نمی آورد، بخوانید. 25. شما اولین نفر در صبح و آخرین نفر در شب هستید که با شما صحبت می کند. 26. در زمان هایی که احتیاج است، از شما معذرت خواهی می کند. 27. حامی شماست و هر کاری برای حمایت شما انجام می دهد. 28. در انتخاب هایش همیشه اولویت با شماست. 29. وقتی با شماست، خوشحال است. 30. دنیای او در شما خلاصه می شود و از این که عاشق شماست، بی نهایت خوشحال است. منبع: برترین ها
  13. sajjad

    عشق را ...

    عشق را ... نه شب تهدید میکند و نه مرگُ فقط فاصله!
  14. sajjad

    با خنده جلو آمد

    با خنده جلو آمد و از عشق سخن گفت در لحظه رفتن سخن از فلسفه
  15. sajjad

    گریه

    معمولی بودن اصلا هم بد نیست؛ جز وقتی که یک عمر مزه دوست داشته شدن را نچشیده باشی، جز وقتی که روز تولدت یک روز باشد مثلِ همه روزها، جز وقتی که آرامشِ کسی تو آغوشِ تو خلاصه نشده باشد... معمولی بودن اصلا هم بد نیست؛ جز وقتهایی که میفهمی نخندیدن هایت بغض تو گلویِ کسی نمی آورد، جز وقتهایی که صورتت از اشک خیس شده و خبری از دستی برای پاک کردن اشکهایت نیست و بی حوصلگی هایت هیچ خریدار ندارد... معمولی بودن آنقدرها هم بد نیست؛ ولی معمولی بودن برایِ کسی که خاص ترین آدمِ زندگی توست بد نیست،غم انگیز است...
  16. sajjad

    گل

    لطفی کن و در خلوت محزون من ای دوست آرام و قرارِ دل دیوانه ی من باش... اخوان ثالث
  17. sajjad

    گناه عشق

    این آخرین دفاعمه پیش تو اقرار میکنم اگر گناهه عشق من دوباره تکرار میکنم!
  18. sajjad

    آرامش یعنی

    آرامش یعنی ... هر وقت قهر کردی مطمئن باشی ، به جز تو هیچکس جاتو نمیگیره !
  19. sajjad

    تو مکمل منی ...

  20. sajjad

    عشق

  21. sajjad

    عشق

  22. سری سوم در اینجا دلنوشته های عاشقانه ای که در اینترنت موجوداند را قرار میدهیم. این اشخاص در انجمن وجود ندارند. برای ارسال دلنوشته های خود به این قسمت مراجعه فرمایید. این سری از دلنوشته ها تماما از کانال تلگرامی عین شین قاف گرفته شده است. (اجازه از کانال گرفته شده) نکته: در صورت تکرار و محتوا نامناسب آنرا گزارش کنید. کانال تلگرام عین شین قاف
  23. sajjad

    رابعه بنت کعب قزداری، که این داستان درباره او است، نخستین بانوی سخنور و شاعر ایران است و بعضی قطعات زیبا و دل‌آویز از او باقی مانده است. چنین قصه که دارد یاد هرگز؟ چنین کاری کرا افتاد هرگز؟ رابعه یگانه دختر کعب امیر بلخ بود. چنان لطیف و زیبا بود که قرار از دل‌ها می‌ربود و چشمان سیاه جادوگرش با تیر مژگان در دل‌ها می‌نشست. جان‌ها نثار لبان مرجانی و دندانهای مرواریدگونش می‌گشت. جمال ظاهر و لطف ذوق به هم آمیخته و او را دلبری بی‌همتا ساخته بود. پدر نیز چنان دل بدو بسته بود که آنی از خیالش منصرف نمی‌شد و فکر آینده دختر پیوسته رنجورش می‌داشت. چون مرگش فرا رسید، پسر خود حارث را پیش خواند و دلبند خویش را بدو سپرد و گفت: «چه شهریارانی که درّ گرانمایه را از من خواستند و من هیچ کس را لایق او نشناختم، اما تو چون کسی را شایسته او یافتی خوددانی تا به هر راهی که می‌دانی روزگارش را خرم سازی.» پسر گفته‌های پدر را پذیرفت و پس از او بر تخت شاهی نشست و خواهر را چون جان گرامی داشت. اما روزگار بازی دیگری پیش آورد. روزی حارث به مناسبت جلوس به تخت شاهی جشنی برپا ساخت. بساط عیش در باغ باشکوهی گسترده شد که از صفا و پاکی چون بهشت برین بود. سبزه بهاری حکایت از شور جوانی می‌کرد و غنچه گل به دست باد دامن می‌درید. آب روشن و صاف از نهر پوشیده از گل می‌گذشت و از ادب سر بر نمی‌آورد تا بر بساط جشن نگهی افکند. تخت شاه بر ایوان بلندی قرار گرفته و حارث چون خورشیدی بر آن نشسته بود. چاکران و کهتران چون رشته‌های مروارید دورادور وی را گرفته و کمر خدمت بر میان بسته بودند. همه نیکوروی و بلند قامت، همه سرافراز و دلاور. اما از میان همه آن‌ها جوانی دلارا و خوش اندام، چون ماه در میان ستارگان می‌درخشید و بیننده را به تحسین وا می‌داشت؛ نگهبان گنج‌های شاه بود و بکتاش نام داشت. بزرگان و شریفان برای تهنیت شاه در جشن حضور یافتند و از شادی و سرور سرمست گشتند و چون رابعه از شکوه جشن خبر یافت به بام قصر آمد تا از نزدیک آن همه شادی و شکوه را به چشم ببیند. لختی از هر سو نظاره کرد. ناگهان نگاهش به بکتاش افتاد که به ساقی‌گری در برابر شاه ایستاده بود و جلوه‌گری می‌کرد؛ گاه به چهره‌ای گلگون از مستی می‌گساری می‌کرد و گاه رباب می‌نواخت، گاه چون بلبل نغمه خوش سر می‌داد و گاه چون گل عشوه و ناز می‌کرد. رابعه که بکتاش را به آن دل‌فروزی دید، آتشی از عشق به جانش افتاد و سراپایش را فراگرفت. از آن پس خواب شب و آرام روز از او رخت بربست و طوفانی سهمگین در وجودش پدید آمد. دیدگانش چون ابر می‌گریست و دلش چون شمع می‌گداخت. پس از یک سال، رنج و اندوه چنان ناتوانش کرد که او را یکباره از پا درآورد و بر بستر بیماریش افکند. برادر بر بالینش طبیب آورد تا دردش را درمان کند، اما چه سود؟ چنان دردی کجا درمان پذیرد که جان‌درمان هم از جانان پذیرد رابعه دایه‌ای داشت دلسوز و غمخوار و زیرک و کاردان. با حیله و چاره‌گری و نرمی و گرمی پرده شرم را از چهره او برافکند و قفل دهانش را گشاد تا سرانجام دختر داستان عشق خود را به غلام، بر دایه آشکار کرد و گفت: چنان عشقش مرا بی‌خویش آورد که صد ساله غمم در پیش آورد چنین بیمار و سرگردان از آنم که می دانم که قدرش می‌ندانم سخن چون می‌توان زان سر و من گفت چرا باید ز دیگر کس سخن گفت باری از دایه خواست که در دم برخیزد و سوی دلبر بشتابد و این داستان را با او در میان بگذارد، به قسمی که رازش بر کسی فاش نشود، و خود برخاست و نامه‌ای نوشت: الا ای غایب حاضر کجایی به پیش من نه ای آخر کجایی بیا و چشم و دل را میهمان کن و گرنه تیغ گیر و قصد جان کن دلم بردی و گر بودی هزارم نبودی جز فشاندن بر تو کارم ز تو یک لحظه دل زان برنگیرم که من هرگز دل از جان برنگیرم اگر آئی به دستم باز رستم و گرنه می‌روم هر جا که هستم به هر انگشت در گیرم چراغی ترا می‌جویم از هر دشت و باغی اگر پیشم چو شمع آئی پدیدار و گرنه چون چراغم مرده انگار پس از نوشتن، چهره خویش را بر آن نقش کرد و به سوی محبوب فرستاد. بکتاش چون نامه را دید از آن لطف طبع و نقش زیبا در عجب ماند و چنان یکباره دل بدو سپرد که گویی سال‌ها آشنای او بوده است. پیغام مهرآمیزی فرستاد و عشق را با عشق پاسخ داد. چون رابعه از زبان دایه به عشق محبوب پی برد، دلشاد گشت و اشک شادی از دیده روان ساخت. ار آن پس روز و شب با طبع روان غزل‌ها می‌ساخت و به سوی دلبر می‌فرستاد. بکتاش هم پس از خواندن هر شعر عاشق‌تر و دلداده‌تر می‌شد. مدت‌ها گذشت. روزی بکتاش رابعه را در محلی دید و شناخت و همان دم به دامنش آویخت. اما به جای آن که از دلبر نرمی و دلدادگی ببیند با خشونت و سردی روبه روگشت. چنان دختر از کار او برآشفت و از گستاخیش روی در هم کشید که با سختی او را از خود راند و پاسخی جز ملامت نداد: که هان ای بی‌ادب این چه دلبریست تو روباهی ترا چه جای شیریست که باشی تو که گیری دامن من که ترسد سایه از پیراهن من عاشق ناامید برجای ماند و گفت: «ای بت دل‌فروز، این چه حکایت است که در نهان شعرم می‌فرستی و دیوانه‌ام می کنی و اکنون روی می‌پوشی و چون بیگانگان از خود می‌رانیم؟» دختر با مناعت پاسخ داد که: «از این راز آگاه نیستی و نمی‌دانی که آتشی که در دلم زبانه می‌کشد و هستیم را خاکستر می‌کند به نزدم چه گرانبهاست. چیزی نیست که با جسم خاکی سر و کار داشته باشد. جان غمدیده من طالب هوس‌های پست و شهوانی نیست. ترا همین بس که بهانه این عشق سوزان و محرم اسرارم باشی، دست از دامنم بدار که با این کار چون بیگانگان از آستانه‌ام دور شوی.» پس از این سخن، رفت و غلام را شیفته‌تر از پیش برجای گذاشت و خود همچنان به شعر گفتن پرداخت و آتش درون را با طبع چون آب تسکین داد. روزی دختر عاشق تنها میان چمن‌ها می گشت و می خواند: الا ای باد شبگیری گذر کن ز من آن ترک یغما را خبر کن بگو کز تشنگی خوابم ببردی ببردی آبم و آبم ببردی چون دریافت که برادرش شعرش را می‌شنود کلمه «ترک یغما» را به «سرخ سقا» یعنی سقای سرخ رویی که هر روز سبویی آب برایش می‌آورد، تبدیل کرد. اما برادر از آن پس به خواهر بدگمان شد. از این واقعه ماهی گذشت و دشمنی بر ملک حارث حمله ور گشت و سپاهی بی‌شمار بر او تاخت. حارث هم پگاهی با سپاهی چون بختش جوان از شهر بیرون رفت. خروش کوس گوش فلک را کر کرد و زمین از خون دشمنان چون لاله رنگین شد. اجل چنگال خود را به قصد جان مردم تیز کرد و قیامت برپا گشت. حارث سپاه را به سویی جمع آورد و خود چون شیر بر دشمن حمله کرد. از سوی دیگر بکتاش با دو دست شمشیر می‌زد و دلاوری‌ها می‌نمود. سرانجام چشم‌زخمی بدو رسید و سرش از ضربت شمشیر دشمن زخم برداشت. اما همین که نزدیک بود گرفتار شود، شخص رو بسته سلاح پوشیده‌ای سواره پیش‌صف درآمد و چنان خروشی برآورد که از فریاد او ترس در دل‌ها جای گرفت. سوار بر دشمن زد و سرها به خاک افکند و یک سر به سوی بکتاش روان گشت. او را برگرفت و به میان صف سپاه برد و به دیگرانش سپرد و خود چون برق ناپدید گشت. هیچ کس از حال او آگاه نشد و ندانست که کیست. این سپاهی دلاور، رابعه بود که جان بکتاش را نجات بخشید. اما به محض آن که ناپدید گشت سپاه دشمن چون دریا به موج آمد و چون سیل روان گشت و اگر لشکریان شاه بخارا به کمک نمی‌شتافتند دیاری در شهر باقی نمی‌ماند. حارث پس از این کمک، پیروز به شهر برگشت و چون سوار مرد افکن را طلبید نشانی از او نجست. گویی فرشته ای بود که از زمین رخت بربست. همین که شب فرا رسید، و قرص ماه چون صابون، کفی از نور بر علم پاشید؛ رابعه که از جراحت بکتاش دلی سوخته داشت و خواب از چشمش دور گشته بود نامه ای به او نوشت: چه افتادت که افتادی به خون در چو من زین غم نبینی سرنگون‌تر همه شب هم‌چو شمعم سوز در بر چو شب بگذشت مرگ روز بر سر چه می‌خواهی ز من با این همه سوز که نه شب بوده‌ام بی‌سوز نه روز چنان گشتم ز سودای تو بی‌خویش که از پس می‌ندانم راه و از پیش اگر امید وصل تو نبودی نه گردی ماندی از من نه دوری نامه مانند مرهم درد، بکتاش را تسکین داد و سیل اشک از دیدگانش روان ساخت و به دلدار پیغام فرستاد: که: «جانا تا کیم تنها گذاری سر بیمار پرسیدن نداری چو داری خوی مردم چون لبیبان دمی بنشین به بالین غریبان اگر یک زخم دارم بر سر امروز هزارم هست بر جان ای دل افروز ز شوقت پیرهن بر من کفن کن شد» بگفت این وز خود بی‌خویشتن شد چند روزی گذشت و زخم بکتاش بهبود یافت. رابعه روزی در راهی به رودکی شاعر برخورد. شعرها برای یکدیگر خواندند و سؤال و جواب ها کردند. رودکی از طبع لطیف دختر در تعجب ماند چون از عشقش آگاه گشت راز طبعش را دانست و چون از آن جا به بخارا رفت به درگاه شاه بخارا، که به کمک حارث شتافته بود، رسید. از قضا حارث نیز برای عذرخواهی و سپاس‌گذاری همان روز به دربار شاه وارد گشت. جشن شاهانه‌ای برپا شد و بزرگان و شاعران بار یافتند. شاه از رودکی شعر خواست. او هم برپا خاست و چون شعرهای دختر را به یاد داشت همه را برخواند. مجلس سخت گرم شد و شاه چنان مجذوب گشت که نام گوینده شعر را از او پرسید. رودکی هم مست می و گرم شعر، بی‌خبر از وجود حارث، زبان گشاد و داستان را چنان که بود بی‌پرده نقل کرد و گفت : "شعر از دختر کعب است که مرغ دلش در دام غلامی اسیر گشته است چنان که نه خوردن می‌داند و نه خفتن و جز شعر گفتن و غزل سرودن و نهانی برای معشوق نامه فرستادن کاری ندارد. راز شعر سوزانش جز این نیست." حارث داستان را شنید و خود را به مستی زد چنان که گویی چیزی نشنیده است. اما چون به شهر خود بازگشت دلش از خشم می جوشید و در پی بهانه‌ای می‌گشت تا خون خواهر را فرو ریزد و ننگ را از دامان خود بشوید. بکتاش نامه‌های آن ماه را که سراپا از سوز درون حکایت می کرد یک‌جا جمع کرده و چون گنج گرانبها در درجی جای داده بود. رفیقی داشت ناپاک که ازدیدن آن درج حرص بر جانش غالب شد و به گمان گوهر سرش را گشاد و چون آن نامه‌ها را برخواند همه را نزد شاه برد. حارث به یکباره از جا دررفت. آتش خشم سراسر وجودش را چنان فرا گرفت که در همان دم کمر قتل خواهر بست. ابتدا بکتاش را به بند آورد و در چاهی محبوس ساخت، سپس نقشه قتل خواهر را کشید. فرمود تا حمامی بتابند و آن سیمتن را در آن بیافکنند و سپس رگزن هر دو دستش را رگ بزند و آن را باز بگذارد. دژخیمان کردند. رابعه را به گرمابه بردند و از سنگ و آهن در را محکم بستند. دختر فریادها کشید و آتش به جانش افتاد؛ اما نه از ضعف و دادخواهی، بلکه آتش عشق، شوز طبع، شعر سوزان، آتش جوانی، آتش بیماری و سستی، آتش مستی، آتش از غم رسوایی، همه این ها چنان او را می‌سوزاندند که هیچ آبی قدرت خاموش کردن آن‌ها را نداشت. آهسته خون از بدنش می‌رفت و دورش را فرامی‌گرفت. دختر شاعر انگشت در خون فرو می‌برد و غزل‌های پر سوز بر دیوار نقش می‌کرد. همچنان که دیوار با خون رنگین می‌شد چهره‌اش بی‌رنگ می‌گشت و هنگامی که در گرمابه دیواری نانوشته نماند در تنش نیز خونی باقی نماند. دیوار از شعر پر شد و آن ماه‌پیکر چون پاره‌ای از دیوار برجای خشک شد و جان شیرینش میان خون و آتش و اشک از تن برآمد. روزدیگر گرمابه را گشودند و آن دلفروز را چون زعفران از پای تا فرق غرق در خون دیدند. پیکرش را شستند و در خاک نهفتند و سراسر دیوار گرمابه را از این شعر جگرسوز پر یافتند: نگارا بی تو چشمم چشمه‌سار است همه رویم به خون دل نگار است ربودی جان و در وی خوش نشستی غلط کردم که بر آتش نشستی چو در دل آمدی بیرون نیایی غلط کردم که تو در خون نیایی چو از دو چشم من دو جوی دادی به گرمابه مرا سرشوی دادی نصیب عشق این آمد ز درگاه که در دوزخ کنندش زنده آگاه سه ره دارد جهان عشق اکنون یکی آتش یکی اشک و یکی خون به آتش خواستم جانم که سوزد چو جای تست نتوانم که سوزد به اشکم پای جانان می بشویم بخونم دست از جان می بشویم بخوردی خون جان من تمامی که نوشت باد، ای یار گرامی کنون در آتش و در اشک و در خون برفتم زین جهان جیفه بیرون مرا بی تو سرآمد زندگانی منت رفتم تو جاویذان بمانی چون بکتاش از این واقعه آگاه گشت، نهانی فرار کرد و شبانگاه به خانه حارث آمد و سرش را از تن جدا کرد؛ و هم آنگاه به سر قبر دختر شتافت و با دشنه دل خویش شکافت. نبودش صبر بی یار یگانه بدو پیوست و کوته شد فسانه. برگرفته از کتاب «داستان‌های دل‌انگیز» نوشته دکتر زهرا خانلری (کیا) ـ سال 1346 منبع: تبیان
  24. sajjad

    قيس با ظاهري آشفته و پريشان ، در كوچه و بازار ، اشك ريزان در وصف زيبايي هاي ليلي شعر مي خواند ؛ آن چنان كه كاملا به نام مجنون معروف مي شود و قصه اش بر سر زبان ها مي افتد . تنها دل خوشي او اين است كه شب ها پنهاني به محل زندگي ليلي برود و بوسه اي بر در ديوار آن جا بزند و برگردد . پدر و خويشاوندان مجنون هرچه نصيحتش مي كنند كه از اين رسوايي دست بردارد ؛ فايده اي نمي بخشد . بالاخره پدر قيس تصميم مي گيرد به خواستگاري ليلي برود . در قبيله ي ليلي پدر و اقوام او ، بزرگان بني عامر را با احترام مي پذيرند اما وقتي سخن از خواستگاري ليلي براي قيس مي شود ؛ پدر ليلي مي گويد : « وصلت ديوانه اي با خاندان ما پذيرفته نيست ؛ چون حيثيت و آبروي ما را در ميان قبائل عرب بر باد مي دهد و تا قيس اصلاح نشود و راه و رسم عاقلان را در پيش نگيرد او را به دامادي نمي پذيرم .» پدر و خويشان مجنون نااميد برمي گردند و او را پند مي دهند كه از عشق اين دختر صرف نظر كن زيرا كه دختران زيباروي بسياري در قبيله ي بني عامر يا قبائل ديگر هستندكه حاضرند همسري تو را بپذيرند . اما مجنون آشفته تر از پيش سر به بيابان مي گذارد و با جانوران و درندگان همدم مي شود . پدر مجنون به توصيه ي مردم پسرش را براي زيارت به كعبه مي برد و از او مي خواهد كه دعا كند تا خدا او را از اين عشق شوم رهايي دهد و شفا بخشد . اما مجنون حلقه ي خانه ي خدا را در دست مي گيرد و از پروردگار مي خواهد كه لحظه به لحظه ، عشق ليلي را در دل او بيفزايد تا حدي كه حتي اگر او زنده نباشد عشقش باقي بماند و آن قدر براي ليلي دعا مي كند ؛ كه پدرش درمي يابد اين درد درمان پذير نيست و مأيوس برمي گردد . در اين ميان مردي از قبيله ي بني اسد به نام « ابن سلام » دلباخته ي ليلي مي شود و خويشانش را با هداياي بسيار به خواستگاري او مي فرستد . پدر ليلي نمي پذيرد و از او مي خواهد تا كمي صبر كند تا جواب قطعي را به او بدهد روزي يكي از دلاوران عرب به نام نوفل در بيابان مجنون را غزل خوانان و اشك ريزان مي بيند . از حال او مي پرسد . وقتي ماجراي او و عشقش به ليلي را مي شنود به حالش رحمت مي آورد ؛ از او دلجويي مي كند و قول مي دهد او را به وصال ليلي برساند . پس با عده*اي از دلاوران و جنگ جويانش به قبيله ي ليلي مي رود و از آنان مي خواهد ليلي را به عقد مجنون درآورند . اما آنان نمي پذيرند و آماده*ي نبرد مي شوند . نوفل جنگ و كشته شدن بي گناهان را صلاح نمي بيند و از درگيري منصرف ميگردد . مجنون دل شكسته دوباره رهسپار كوه و بيابان مي شود . از سوي ديگر ابن سلام (خواستگار ليلي) آن قدر اصرار مي كند و هديه مي فرستد تا ناچار پدر ليلي به ازدواج او رضايت مي دهد . پس از جشن عروسي وقتي ابن سلام عروس را به خانه مي برد ، هنگامي كه مي خواهد به او نزديك شود ؛ ليلي سيلي محكمي مي زند وبه خداوند قسم مي خورد كه : « اگر مرا هم بكشي نمي*تواني به وصال من برسي .» ؛ شوهرش هم به اجبار از اين كار چشم مي پوشد و تنها به ديدار و سلامي از او راضي مي شود . در همين ايام مرد شترسواري مجنون را در زير درختي مشغول ياد و نام ليلي مي بيند ؛ فرياد برمي آورد كه : « اي بي خبر! چرا بيهوده خود را عذاب مي دهي ؛ آن كه تو را اين چنين از عشقش بي تاب كرده است ؛ اكنون در آغوش شوهرش به بوس و كنار مشغول و از ياد تو غافل است . اين بي قراري را رها كن كه زنان شايسته ي عهد و پيمان نيستند» . مجنون چون اين سخن گزاف را مي شنود ؛ فريادي جگرسوز برمي آورد و بي هوش به خاك مي غلطد . مرد پشيمان مي شود ؛ از شتر پياده مي گردد و از مجنون دل جويي مي كند كه: « من سخن به درستي نگفتم ، ليلي اگر چه بر خلاف ميلش شوهر كرده است ؛ اما به عهد و پيمان پايبند است و جز نام تو را بر زبان نمي آورد .» ولي مجنون دل خسته و نالان به راه مي افتد و در خيال و ذهن خود با ليلي گفتگو مي كند و لب به شكايت مي گشايد كه : « كجا رفت آن با هم نشستن ها و عهد بستن در عشق ؛ كجا رفت آن ادعاي دوستي و تا پاي جان به ياد هم بودن ؛ تو نخست با پذيرفتن عشقم سربلندم كردي ولي اكنون با اين پيمان شكني خوارم نمودي ؛ اما چه*كنم كه خوبرويي و اين بي وفائيت را هم تحمل مي كنم .» پدر مجنون باز به ديدار فرزندش مي ود و او را پند مي دهد اما سودي ندارد و مدتي بعد با غصه و درد مي ميرد . اما مجنون پس از شبي سوگواري بر مزار پدر ، به صحرا بازمي گردد و با جانوران همنشين مي شود . روزي سواري نامه اي از ليلي براي مجنون مي*آورد كه در آن از وفاداريش به او خبر مي دهد . اين نامه مرهمي بر دل مجروح اوست و مجنون با نامه اي لبريز از عشق به آن پاسخ مي دهد . چندي بعد مادر مجنون نيز در مي گذرد و غم مجنون را صد چندان مي كند . روزي ليلي دور از چشم شوهرش ، توسط پيرمردي براي مجنون پيغام مي فرستد كه مشتاق است او را در نخلستاني ببيند . در هنگام ملاقات ، ليلي براي حفظ حرمت آبروي خود ، از 10 گام فاصله ، به مجنون نزديك تر نمي شود و به پيرمرد مي گويد : « از مجنون بخواه آن غزل هايي را كه در وصف عشق من مي خواند و ورد زبان مردمان است ؛ چند بيتي برايم بخواند » . مجنون كه مدهوش شده است پس از هشياري ، چند بيتي در وصف عشق خود و دلربائي ليلي مي خواند و آرزو مي كند شبي مهتابي در كنار هم باشند و راز دل بگويند . سپس مجنون دوباره به دشت و صحرا ، و ليلي به خيمه گاه خود بازمي گردد . ليلي در خانه ي شوهر از هيبت همسر و شرم خويشان ، جرأت گريستن و ناله كردن از فراق يار را ندارد پس در تنهايي اشك مي ريزد و در مقابل ديگران لبخند مي زند . تا اين كه ابن سلام (شوهر ليلي) بيمار مي شود و پس از مدتي از دنيا مي رود . ليلي مرگ همسر را بهانه مي كند ؛ بغض هاي گره خورده در گلو را مي شكند و به ياد دوست گريه آغاز مي كند . به رسم عرب ، زنان شوهر مرده ، بايست تا مدتي تنها باشند و براي همسرشان عزاداري كنند ، بنابراين ليلي پس از مدت ها فرصت مي يابد در تنهائي خود چند بيتي بخواند و از عشق مجنون گريه سردهد . با رسيدن فصل پائيز ، گلستان وجود ليلي نيز رنگ خزان به خود مي گيرد . بيماري ، پيكرش را در هم مي شكند و به بستر مرگ مي افتد . ليلي به مادرش وصيت مي كند : «پس از مرگ مرا چون عروس آراسته كن و مانند شهيدان با كفن خونين به خاك بسپار ( با توجه به اين حديث: «هر كه عاشق شود و پاكدامني ورزد چون بميرد شهيد است») و آن هنگام كه عاشق آواره*ي من بر مزارم آمد ، بگو ليلي با عشق تو از دنيا رفت و امروز هم كه چهره در نقاب خاك كشيده ؛ آرزو مند توست» . پس از مرگ ليلي ، مادرش با ناله و شيون بسيار ، او را چون عروسي مي آرايد و به خاكش مي سپارد . چون خبر درگذشت ليلي به مجنون بيچاره مي رسد ؛ اشك ريزان و سوگوار بر سر آرامگاه ليلي مي آيد ؛ مزار او را در آغوش مي گيرد و چنان نعره مي زند و مي گريد كه هر شنونده ي متأثر مي شود . سپس ليلي را خطاب قرار مي دهد كه : «اي زيباروي من ! در تاريكي خاك چگونه روزگار مي گذراني . حيف از آن همه زيبايي و مهرباني كه در خاك پنهان شد و اگر رفته اي اندوه تو در دل من جاودانه است . » آن گاه برمي خيزد و سر به صحرا مي گذارد ؛ و همه جا را از مرثيه هايي که در سوگ ليلي مي خواند ؛ پر ناله مي كند . اما تاب نمي اورد و همراه جانوران و درندگاني كه با او انس گرفته اند برسر مزار ليلي باز مي*گردد . مانند ماري كه بر گنج حلقه زده ؛ آرامگاه يار را در بر مي*گيرد و از خدا مي خواهد كه از اين رنج رهايي يابد و در كنار يار آرام گيرد . پس نام معشوق را بر زبان مي آورد و جان به جان آفرين تسليم مي كند . تا يك سال پس از مرگ مجنون ، جانوراني كه با او مأنوس بوده اند ؛ پيرامون مزار ليلي و پيكر مجنون را ، رها نمي كنند ؛ به حدي كه مردم گمان مي كنند مجنون هنوز زنده است و از ترس حيوانات و درندگان كسي شهامت نزديك شدن به آن جا را پيدا نمي كند . پس از آن كه بالاخره جانوران پراكنده مي شوند ، مردمان مي بينند در اثر مرور زمان ، از پيكر مجنون جز استخواني نمانده است كه همچنان مزار ليلي را در آغوش دارد . آنان آرامگاه ليلي را مي گشايند و استخوان هاي مجنون را در كنار معشوقش به خاك مي سپارند ( نظامي چون خودش نيز ، همسرش را در جواني از دست داده است ؛ ماجراي مرگ ليلي و سوگواري مجنون را بسيار جانسوز بيان مي*كند ). منبع: سرنا
  25. ۱- عشق یک مسکن طبیعی است برای همه ما واضح است که در آغوش گرفتن احساس خوب و آرام بخشی می دهد. تحقیقات اخیر نشان داده اند که هنگام آغوش گرفتن در مغز اکسی توسین آزاد می شود و بدن با دردها مبارزه می کند. حتی نگاه کردن به یک عکس کسی که دوستش دارید آستانه تحمل تان را بالا می برد و درد را کاهش می دهد. ذهن از عکس محبوب به عنوان یک حواس پرتی استفاده می کند و درد را قابل تحمل می کند. همانطور که دانشمندان می گویند روابط جنسی هم در درمان دردها موثر است به خصوص کمر درد، آرتروز و گرفتگی عضلانی. ۲- عشق از قلب مراقبت می کند مطالعات نشان داده اند که ابراز عشق ضربان قلب را به نیم می رساند و این در موقعیت های پر استرس موثر است و خطر ابتلا به مشکلات قلبی را در طولانی مدت کاهش می دهد. به علاوه اکسی توسین که به هورمون عشق معروف است استرس را کم می کند، فشار خون را پایین می آورد، اضطراب و افسردگی را کاهش می دهد و اعتماد به نفس را بالا می برد. ۳- عشق به بدن کمک می کند با بیماری ها مبارزه کند حرکات مربوط به عشق و روابط جنسی تولید اندورفین را بالا می برد و در نتیجه سیستم ایمنی بدن را تقویت می کند. ۴- عشق بی خوابی را درمان می کند هورمون های عشق (اکسی توسین و اندورفین) تولید کورتیزول (هورمون استرس) را مهار می کنند و در نتیجه باعث ایجاد خواب راحت می شوند. پیکربندی هورمونی عشق یکی از بهترین درمان ها برای داشتن یک خواب راحت است. ۵- عشق اعتیاد را از بین می برد مواد مخدر، کوکائین، نیکوتین، الکل خاصیت اعتیادآور دارند چون روی سطح دوپامین بدن تاثیر می گذارند. دوپامین هورمون مسئول احساس لذت و خوشحالی است. احساس عشق هم درست به همین شکل عمل می کند و علاوه بر دوپامین تولید اکسی توسین و تستوسترون را هم افزایش می دهد که بهترین ترکیب برای پیشگیری و مبارزه با اعتیاد را می سازد. به عبارت دیگر عشق زندگی را پر از لذت و خوشحالی می کند. هنگامی که با اعتیاد مبارزه می کنید احساس عشق به شما کمک می کند با نشانه های اعتیاد مبارزه کنید. ۶- عشق طول عمر را بیشتر می کند تحقیقات نشان داده اند انسان ها در یک رابطه سالم احساس سلامت بیشتری می کنند و از یک سبک زندگی سالم لذت می برند. ازدواج به انسان ها کمک می کند از بیماری ها جلوگیری کرده و مشکلات جسمی را سریع تر درمان کنند. این ثابت می کند کسانی که عاشق هستند و یک رابطه متعهد دارند طولانی تر زندگی می کنند. ۷- عشق یک درمان است انسان ها به دلایل مختلفی به دنبال درمان می روند. مهم ترین دلیل این است که می خواهند کسی حرف هایشان را بشنود و درکشان کند. به غیر از تمام متخصصین دنیا کسی که می تواند در این راه بیشترین کمک را به شما بکند همسرتان است. حمایت و محبت همسرتان هم از نظر مغزی و هم از نظر جسمی مهم ترین داروی مورد نیاز شما برای درمان افسردگی، ترس، اضطراب و در نهایت مشکلات جسمی است. عشق و یک رابطه معنادار خودش اتفاق نمی افتد بلکه ما خودمان انتخاب می کنیم که عاشق باشیم و روابطمان را بهتر کنیم، متفاوت رفتار کنیم و در نهایت شاد و سالم باشیم. حتی قوی ترین احساسات هم بدون ابراز محو می شوند. پس قلبتان را باز کنید و عشقتان را نشان دهید تا بیشترین منفعت را از آن ببرید. منبع: بدونیم
×