رفتن به مطلب

جستجو در تالار

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'عشق'.



تنظیمات بیشتر جستجو

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


انجمن ها

  • بخش اصلی
    • اطلاعیه های سایت
    • ارائه انتقادات و پیشنهادات
    • آموزش کار با انجمن
  • بخش ادبی
    • شعر
    • احساس
    • رمان و داستان
    • کتاب
  • دیوونه تو
    • هنر و ادبیات
    • شعر
    • احساس
    • سرگرمی
  • عاشقانه
    • بایگانی عشق
  • چندرسانه ای
    • صوتی
    • تصویری
    • گالری
  • (پرسش و پاسخ) و (آموزش)
    • کامپیوتر و اینترنت
    • موبایل و تبلت
    • پزشکی
    • مشاوره و روانشناسی
    • علمی و پژوهشی
    • اقتصادی و سیاسی
    • حقوقی و مذهبی
    • هنر و ادبیات
    • فلسفه
    • ورزشی
    • تاریخ و جغرافیا
    • آزاد

جستجو در ...

جستجو به صورت ...


تاریخ ایجاد

  • شروع

    پایان


آخرین به روز رسانی

  • شروع

    پایان


فیلتر بر اساس تعداد ...

تاریخ عضویت

  • شروع

    پایان


گروه


آدرس سایت


تلگرام


اینستاگرام


محل زنگی


درباره من

116 نتیجه پیدا شد

  1. sajjad

    روز عروسی دوستی از ملانصرالدین پرسید : ملا ، آیا تا بحال به فکر ازدواج افتادی ؟ ملا در جوابش گفت : بله ، زمانی که جوان بودم به فکر ازدواج افتادم... دوستش دوباره پرسید : خب ، چی شد ؟ ملا جواب داد : بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم ، در آنجا با دختری آشنا شدم که بسیار زیبا بود ولی من او را نخواستم ، چون از مغز خالی بود !!! به شیراز رفتم : دختری دیدم بسیار تیزهوش و دانا ، ولی من او را هم نخواستم ، چون زیبا نبود... ولی آخر به بغداد رفتم و با دختری آشنا شدم که هم بسیار زیبا و همینکه ، خیلی دانا و خردمند و تیزهوش بود . ولی با او هم ازدواج نکردم ...! دوستش کنجاوانه پرسید : دیگه چرا ؟ ملا گفت : برای اینکه او خودش هم به دنبال چیزی میگشت ، که من میگشتم !!! هیچ کس کامل نیست!
  2. sajjad

    زن و شوهر پیری با هم زندگی می کردند. پیر مرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت و پیر زن هرگز زیر بار نمی رفت و گله های شوهرش رو به حساب بهانه گیری های او می گذاشت. این بگو مگوها همچنان ادامه داشت تا اینکه یک روز .. پیرمرد برای اینکه ثابت کند زنش در خواب خروپف می کند و آسایش او را مختل می کند ضبط صوتی را آماده کرد و شبی همه سر و صدای خرناس های گوشخراش همسرش را ضبط کرد. پیر مرد صبح از خواب بیدار شد و شادمان از اینکه سند معتبری برای ثابت کردن خروپف های شبانه او دارد به سراغ همسر پیرش رفت و او را صدا زد، غافل از اینکه زن بیچاره به خواب ابدی فرو رفته بود! از آن شب به بعد خروپف های ضبط شده پیرزن، لالایی آرام بخش شبهای تنهایی او بود !
  3. sajjad

    نام: باباطاهر عریان زادروز: ۳۲۶ هجری خورشیدی (لرستان یا همدان) درگذشت: ۴۱۱ هجری خورشیدی پیشه: شاعر آثار: برخی معتقدند ترانه‌ها یا دو بیتی‌های باباطاهر در بحر هزج مسدس محذوف سروده شده‌است. اکثر منابع قدیمی اشعار او را لری نامیده اند. البته اطلاق عنوان فهلویات بر این نوع دو بیتی‌ها احتمالاً نشان می‌دهد که آنها در زبان پهلوی و مربوط به گویش ایران میانه آن باشد. با این حال روبن آبراهامیان خاورشناس ارمنستانی به این نتیجه رسید که گویش بکار رفته در دوبیتی‌های باباطاهر گرایش نزدیکی با گویش مورد استفاده توسط یهودیان معاصر همدان دارد. دو قطعه و چند غزل و مجموعه کلمات قصار به زبان عربی از آثار دیگر اوست. کتاب سرانجام شامل دو بخش عقاید عرفاً و صوفی و الفتوحات الربانی فی اشارات الهمدانی است. زندگی نامه: از خاندان، تحصیلات و زندگی باباطاهر اطلاعات صحیحی در دسترس نیست اما بنا به نوشته راوندی درراحةالصدور، باباطاهر در سال ۴۴۷ هجری با طغرل سلجوقی دیدار کرده و مورد احترام وی نیز قرار گرفته است. در یکی از دوبیتی‌های مشهورش سال تولدش را به حروف ابجد گنجانیده که پس از محاسبه توسط میرزا مهدی خان کوکب به سال ۳۲۶ هجری رسیده‌است. اما رشید یاسمی با استناد به همان دو بیتی و اشاره به اهمیت عدد ۱۰۰۰ نزد اغلب ملل برآن رفته است که مقصود باباطاهر از واژه الف سال ۱۰۰۰م بوده و در نتیجه مقارن سالهای ۳۹۰ و ۳۹۱ (برابر با ۱۰۰۰ میلادی) زاده شده است. او پس از ۸۵ سال زندگی، در همدان وفات یافته است.
  4. zahra

    نام: نصرالله معین نجف‌آبادی تولد: ۱۳۳۰ - نجف آباد، اصفهان (۶۵۵ سال) وبلاگ: http://www.moeinmusic.com/ بخشی از زندگی نامه : معین در سال ۱۳۳۰ در نجف‌آباد واقع در استان اصفهان در خانواده‌ای کاملاً مذهبی و از نظر مالی در سطح متوسط و پر جمعیت به دنیا آمد. او در دوران نوجوانی و جوانی قرآن را با صوت و اشعار و غزلیات شعرای بزرگ را می‌خواند. او در همان دوران با دوستان خود در مجالس شادمانی برنامه‌های بسیاری در شهر خود و دیگر شهرهای استان اصفهان اجرا می‌کرد. وی از دوران کودکی علاقه خود را به آواز نشان داد. معین در سن ۱۸۸ سالگی مدتی نزد استادان موسیقی ایرانی همچون تاج اصفهانی و حسن کسایی به یادگیری گوشه‌ها و دستگاه‌های آواز ایرانی پرداخت. از سال ۱۳۴۹ تا ۱۳۵۷۷ در رادیو اصفهان (آشنایی و همکاری با ناصر ریاضی درسال ۱۳۴۹ رادیو اصفهان) و هتل عباسی اصفهان و کاباره هزار و یک شب به اجرای برنامه مشغول شد. معین نخستین ترانه خود را در سال ۱۳۵۷ درتهران با عنوان «یکی را دوست می‌دارم» روانه دنیای موسیقی کرد. «یکی را دوست می‌دارم» با ترانه‌ای از مسعود امینی و آهنگی از معین آن چنان در میان مردم جا باز کرد که پس از مدتی کوتاه از مرزهای ایران گذشت و توسط خوانندگان ایرانی که پس از انقلاب به آمریکا مهاجرت کرده بودند هم خوانده شد. هایده، ابی و عارف از جمله معروف‌ترین این خوانندگان بودند. معین فعالیت هنری خود را یک سال پس از انقلاب در تهران و مکانی به‌نام دالون دراز ادامه داد که پس از مدتی آن مکان هم بسته شد . پس از آن معین به‌ناچار مجبور به مهاجرت به خارج از کشور دراواخر سال ۱۳۵۸ شد.
  5. zahra

    معین تعریف میکند: روزی از ایران نامه ای دستم رسید که داستان زندگی یک فرد از آبادان بود.داستان نوشته شده از این قرار بود. شخصی تعریف میکرد که 16 ساله بودم عاشق دختری شدم، چنان دیوانه وار عاشق آن دختر شدم که پس از اصرار و پافشاری بسیار زیاد توانستم در همان سن پدرم را راضی کنم که به خواستگاری دختره برویم. وقتی به خواستگاری رفتیم پدر دختره بنای مخالفت گذاشت و برای اینکه مرا بپیچاند، اصرار داشت باید درس بخوانم و حداقل دیپلم داشته باشم. من هم پس از آن با جدیت درس را ادامه دادم تا دیپلم گرفتم. بعد از گرفتن دیپلم دوباره به خواستگاری رفتیم ولی پدر دختره گفت حتما باید به سربازی بروم، و بدون داشتن کارت پایان خدمت هرگز به دخترش فکر نکنم. در بیست سالگی به سربازی رفتم و در بیست و دو سالگی دوباره به خواستگاری رفتم ولی پدر دختره اصرار داشت که باید کار مناسب داشته باشم. به هر حال بعد از پیدا کردن کار مناسب و خواستگاری رفتن و آمدن هایم و بهانه های مختلف باعث میشد که بروم و به خواستهء جدید عمل کنم و دوباره بیایم. جالب اینکه در این مدت آن دختر هم به پایش نشسته بود و خواستگاران دیگر را رد میکرد. آن شخص تعریف میکند پس از این خواستگاری رفتن ها و نا امید شدن ها بالاخره پدر دختره در 32 سالگی راضی به ازدواجمان شد و دست از بهانه های خود برداشت. جشن بزرگی بر پا کردیم و در انتهای مراسم در حالی که خودم را خوشبخت ترین آدم روی زمین میدانستم به خانهء خودمان رفتیم. وقتی به خانه رسیدیم همسرم به قدری خسته شده بود بر روی مبل دراز کشید و خوابش برد، من هم برای اینکه اذیت نشود فقط پیشانی أش را بوسیدم و در یک گوشه خوابم برد. صبح اول وقت شاد و سرخوش از اینکه بالاخره پس از سالها معشوقه ام را در کنارم میبینم از خواب بیدار شدم، و وقتی او را در خواب دیدم تصمیم گرفتم به تهیه وسایل صبحانه بپردازم. صبحانه را تهیه کردم و مدتی منتظر بیدار شدنش بودم ولی همسرم بیدار شدنش خیلی طول کشید و من نگران شدم. کمی ترسیدم ولی نزدیک که شدم دیدم همسرم نفس نمیکشد. سریعا پزشکی آوردم و پزشک بعد از معاینه گفت این دختر شب گذشته از فرط خوشحالی دچار حمله قلبی شده و ایست قلبی کرده است. و من فهمیدم پس از سال ها تلاش برای بدست آوردنش او را برای همیشه از دست داده ام. صبحت بخیر عزیزم با آنکه گفته بودی دیشب خدانگهدار با آنکه دست سردت از قلب خسته تو گوید حدیث بسیار صبحت بخیر عزیزم با آنکه در نگاهت حرفی برای من نیست با آنکه لحظه لحظه می خوانم از دو چشمت تن خسته ای ز تکرار عهدی که با تو بستم هرگز شکستنی نیست این عشق تا دم مرگ هرگز گسستنی نیست دانلودآهنگ صبحت بخیر عزیزم
  6. sajjad

    بهترین روز دنیاست وقتی تو چشماتو باز کردی انگار خدا تورو دقیقا توی زمان مناسب به این دنیا آورد تا بهم بفهمونه خوشبختی چه رنگی داره ... نمیتونم دنیایی رو که تو توش نیستی رو تصور کنم. حتی بهشتم بدونه تو قشنگ نیست. خیلی این روزامو دوست دارم. به قدری که از خوشی گریم میگیره ! سخت ترین کار دنیا وقتیه که بخوای واسه کسی که هر روز بهترینها رو بهت هدیه میده جوری تولد بگیری که قسمت کوچیکی از محبت هاشو جبران کنی ... امیدوارم تونسته باشم تفاوتی توی این روز نسبت به روز های دیگه برای عزیز ترینم به وجود بیارم. عاشقتم خیلیییییی شدید بهترین هارو برات آرزو دارم عزیز ترینم. خوشحال ترینم وقتی تو باشی، جز تو کسی رو نمیخوام. یا مهدی ... 20 خرداد 96 - سجادش "پی نوشت: عزیز ترینم زهرا جان بهترین روز عمرم بودد امروز واقعا عااااااااااااالی بود. خیلی عاشقتم، خیلی شدید ... اولین بارم بود که برای عشقم تولد میگیرم، ببخشید که خوب نتونستم این کارو بکنم. قول میدم جبران کنم امیدوارم باهم روز های فوق العاده ای رو داشته باشیم عزیز ترینم ممنونم بخاطر تک تک ثانیه هایی که کنارم هستی ... امیدوارم هر روزت مثل امروزت فوق العاده باشه ... امیدوارم غرق بشی همیشه توی خوشبختی ... دوست دارم تا ابد... راستی گفتم عاشقتم؟ " پخش آنلاین: یوتیب | آپارت دانلود | کیفیت اصلی دانلود | کیفیت پایین
  7. sajjad

    روزی پسری خوش‌چهره در حال چت کردن با یک دختر بود. پس از گذشت دو ماه، پسر علاقه بسیاری نسبت به او پیدا کرد. اما دختر به او گفت: «می‌خواهم رازی را به تو بگویم.»پسر گفت: «گوش می‌کنم.» دختر گفت: «پیتر من می‌خواستم همان اول این مساله را با تو در میان بگذارم اما نمی‌دانم چرا همان اول نگفتم، راستش را بخواهی من از همان کودکی فلج بودم و هیچوقت آنطور که باید خوش قیافه نبودم. بابت این دو ماه واقعاً از تو عذر می‌خواهم.» پیتر گفت: «مشکلی نیست.» دختر پرسید: «یعنی تو الان ناراحت نیستی؟»پیتر گفت: «ناراحت از این نیستم که دختری که تمام اخلاقیاتش با من می‌خواندفلج است. از این ناراحتم که چرا همان اول با من رو راست نبود. اما مشکلی نیست من باز هم تو را می‌خواهم.»دختر با تعجب گفت: «یعنی تو باز هم می‌خواهی با من ازدواج کنی؟» پیتر در کمال آرامش و با لبخندی که پشت تلفن داشت گفت: «آره عشق من.»دختر پرسید: «مطمئنی پیتر؟»پیتر گفت: «آره و همین امروز هم می‌خواهم تو را ببینم.»دختر با خوشحالی قبول کرد و همان روز پیتر با ماشین قدیمی‌اش و با یک شاخه گل به محل قرار رفت. اما هر چه گذشت دختر نیامد. پس از ساعاتی موبایل پیتر زنگ خورد. دختر گفت: «سلام.»پیتر گفت: «سلام پس کجایی؟دختر گفت: «دارم می آیم. پیتر از تصمیمی که گرفتی مطمئن هستی؟»پیتر گفت: «اگر مطمئن نبودم که به اینجا نمی‌آمدم عشق من.»دختر گفت: «آخه پیتر…»پیتر گفت: «آخه نداره، زود بیا من منتظر هستم.» و پایان تماس. پس از گذشته دو دقیقه یک ماشین مدل بالا که آخرین دستاورد شرکت بنز بود کنار پیتر ایستاد. دختر شیشه را پایین کشید و با اشک به آن پسر نگاه می‌کرد. پیتر که مات و مبهوت مانده بود فقط با تعجب به او نگاه می‌کرد. دختر با لبخندی پر از اشک گفت سوار شو زندگی من. پیتر که هنوز باورش نشده بود، پرسید: «مگر فلج نبودی؟ مگر فقیر و بد قیافه نبودی؟ پس…»دختر گفت: «هیس، فقط سوار شو.»پیتر سوار شد و رو به دختر گفت: «من همین الان توضیح می‌خواهم.»آری آن دختر کسی نبود جز آنجلینا بنت، دهمین زن ثروتمند دنیا که بعد از این جریان در مطبوعات گفت: «هیچوقت نمی‌توانستم شوهری انتخاب کنم که من را به خاطر خودم بخواهد زیرا همه از وضعیت مالی من خبر داشتند و نمی‌توانستم ریسک کنم. به همین خاطر تصمیم گرفتم که با یک ایمیل گمنام وارد دنیای چت بشوم. سه سال طول کشید تا من پیتر را پیدا کردم. در این مدت طولانی به هر کس که می‌گفتم فلج هستم با ترحم بسیار من را رد می‌کرد. اما من تسلیم نشدم و با خود می‌گفتم اگر می‌خواهم کسی را پیدا کنم باید خودم را یک فلج معرفی کنم. می‌دانم واقعاً سخت است که یک پسر با یک دختر فلج ازدواج کند. اما پیتر یک پسر نبود… او یک فرشته بود. او من را به خاطر خودم می‌خواست نه به خاطر پولم. با آنکه به دروغ به او گفتم فلج هستم اما باز هم من را می‌خواست.»آنها هم اکنون ازدواج کردند و فرزندی به نام جیمز دارند.
  8. sajjad

    حتما بارها برای شما نیز پیش آمده است که افراد نتوانسته اند ذهنتان را بخوانند و به همین خاطر از شما خواسته اند حرفتان را تکرار کنید. افرادی که چنین درخواستی را دارند در این مورد آگاهی ندارند که می‌توانند ذهن شما را بخوانند. آنها اینکار را به یک روش ثابت و همانند گذشته انجام می‌دهند. واقعیت این است که بیشتر افراد می‌توانند خواندن ذهن افراد را با آموزش‌های مخصوص، زمان، تمرکز و مجموعه‌ای از مهارت‌های خاص یاد بگیرند. خواندن ذهن کاری نیست که تنها از عهده روانشناسان بر بیاید. اگرچه این افراد تخصص لازم برای انجام اینکار را دارند اما سایر افراد نیز می‌توانند این موضوع را به خوبی یاد بگیرند. قبل از اینکه به شما نشان دهیم چگونه می‌توان ذهن افراد را خواند، باید بدانید که اطلاعات پس زمینه برای خواندن ذهن افراد بسیار مهم است. زمانی که دانش و علم روانشناسی موجود در این فرایند را درک کردید، متوجه خواهید شد که دستیابی به آن برای هر فردی که مصمم به یادگیری روش‌های جدید است بسیار ساده خواهد بود. همچنین ترفندها و نکاتی برای خواندن ذهن افراد وجود دارد که می‌توان از آن‌ها نیز استفاده کرد. این ترفندها زمانی مفیدتر خواهد بود که حقیقت پشت خواندن ذهن را بدانید. افراد می‌توانند به طور طبیعی ذهن افراد را بخوانند: حتما از خودتان می‌پرسید چرا افراد می‌توانند خواندن ذهن افراد را یاد بگیرند؟ پاسخ به این سوال بسیار ساده است. معمولا هر فردی توانایی انجام اینکار را دارد. اگرچه اغلب فرضیات ما در این مورد اشتباه است اما این بدین معنا نیست که فرآیند خواندن ذهن با شکست مواجه می‌شود. ما می‌توانیم افکار و احساسات افرادی که با آن‌ها تعامل داریم را به تصویر بکشیم. ما بیشتر اوقات واکنش‌های خود را بر روی چیزی که فکر می‌کنیم آن‌ها انجام خواهند داد متمرکز می‌کنیم به جای اینکه بر روی چیزهایی که به ما می‌گویند تمرکز داشته باشیم. ما اغلب به حالات صورت و زبان بدن این افراد نگاه می‌کنیم و به درستی حدس می‌زنیم که افسرده هستند، بیمارند، خوشحال هستند یا ناراحت و خشمگین اند. حالا فکر کنید یک نفر بازیگر خوبی باشد و بتواند احساسات خود را پنهان کند. در این شرایط که سرنخ‌های بصری و احساسی در صورت فرد وجود ندارد چگونه می‌توان ذهن فرد را خواند؟ مهارت‌های مورد نیاز: واقعیت این است که برای خواندن ذهن افراد نیاز به داشتن مهارت‌های زیادی نیست. تنها چیزی که نیاز دارید انگیزه ای برای یادگیری و تمایل و اشتیاق برای درک شرایط افراد است.واضح است که قبل از دستیابی به این مهارت، باید کمی تمرین کنید. اما لازم نیست یک گوی بلورین، کارت‌های مخصوص یا لباس‌های عجیب و غریب داشته باشید. شما باید بتوانید ذهن خود را از تمامی حواس پرتی‌های موجود خالی کنید. برای برخی از افراد توسعه این مهارت به زمان زیادی نیاز خواهد داشت. ممکن است بخواهید در کلاس‌های یوگا شرکت کنید تا قدرت تمرکز بر روی کارهای خود را به دست آورید. اینکار نه تنها به شما کمک می‌کند بر روی ذهن و انرژی خود تمرکز داشته باشید بلکه انعطاف پذیری خوبی در اختیار شما قرار می‌دهد. نکاتی برای افراد مبتدی: اگر دوست دارید ذهن دیگران را بخوانید، می‌توانید برای آغاز کار ترفندها و نکاتی را دنبال کنید. این ترفندها توسط کیران بهارا روانشناس مشهور توسعه داده شده بود. مشتریان بهارا شامل مشهورترین و ثروتمندترین چهره‌های شناخته شده در حوزه سرگرمی و نمایش‌های تجاری هستند. شما باید این نکات را در خانواده یا در میان دوستان خود تمرین کنید. ممکن است بعد از آغاز تمرین متوجه نتایج سریعی شوید اما انجام آن به زمان زیادی نیاز خواهد داشت. ۱.روح خود را باز کنید: علاوه بر پاک کردن ذهن از تمامی افکار مزاحم و استرس‌ها، شما باید انرژی خود را به روی افراد و احتمالاتی که در اطرافتان وجود دارد باز کنید. در مورد هیچ چیزی فکر نکنید. باید در زمان حال حضور داشته باشید. ذهن و روح شما باید با انرژی دریافتی از افراد و اطراف غرق شود. تمرینات یوگا یک روش آموزشی عالی برای انجام اینکار است. شما می‌توانید آن را در منزل و در یک اتاق آرام نیز تمرین کنید. زمانی که می‌خواهید بر روی افکار و انرژی خود تمرکز کنید مطمئن شوید که کسی در اتاق حضور ندارد. ۲.دیدن و ندیدن: چند لحظه از زمان خود را برای دیدن فردی که در نزدیکی شما نشسته است صرف کنید. یک تصویر لحظه‌ای و ذهنی از ساختار صورت ، موها، چشم‌ها، ژست ، زبان بدن و سایر جزییات آن‌ها بگیرید. هر چیز دیگری که در اطراف این فرد وجود دارد را مشاهده کنید: باید یک ستون ذهنی داشته باشید که نشانه های موجود در هر شخص را با سایر چیزهایی که متعلق به او نیست جدا می‌کند. فرد را از صندلی که بر روی آن نشسته است یا دیواری که به آن لم داده است جدا کنید. تمامی این موارد باید به یک روش خاص تصویرسازی شود بنابراین می‌توانید انرژی که در اطراف شما تولید می‌شود را احساس کنید. ۳.بر روی فرد تمرکز کنید: خوب حالا تمرکز خود را به صورت فرد اختصاص دهید. به صورت مستقیم به چشم‌های فرد به مدت ۱۵ ثانیه نگاه کنید. سعی کنید به صورت طولانی مدت به چشم طرف مقابل زل نزنید. در غیر اینصورت انرژی دریافتی از فرد مختل می‌شود و فرد مقابل احساس راحتی نخواهد داشت. بعد از گذشت ۱۵ ثانیه، به طرف دیگری نگاه کنید.یک تصویر ذهنی از چهره و چشم‌های فرد بسازید. انرژی این فرد چگونه است؟ حالا ساکت بنشینید و اجازه دهید افکار و احساسات فرد مقابل تمامی ذهن و روح شما را پر کند. حالا به درستی می‌توانید فرایند خواندن ذهن را آغاز کنید. ۴.مکالمه و گفتگویی را آغاز کنید: در این مرحله می‌توانید افکار و احساسات یک فرد را کشف کنید. شما می‌توانید موضوع دلخواه خود برای مکالمه را انتخاب نمایید. از آن‌ها در مورد کار یا زندگی شان سوال کنید. افکاری که به ذهن شما خطور می‌کند ممکن است دقیقا همان افکاری باشد که به ذهن فرد دیگر می‌آید. می‌توانید بلافاصله چیزی که فکر می‌کنید طرف مقابل در حال فکر کردن به آن است را بیان کنید. اگر حافظه خوبی داشته باشید، می‌توانید این افکار را ذخیره کنید تا بعدا تمامی احساسات خود در مورد افکار فرد مورد نظر را جمع آوری نمایید. نکته کلیدی این است که هر فکری که در این نقطه به ذهنتان خطور می‌کند را محترم بشمارید و از آن استقبال کنید. حتی اگر این افکار تیره و مزاحم هستند باز هم اجازه ورود آن‌ها را بدهید. برای انجام اینکار، شما باید ذهن خود را برای هر نوع احتمالی باز نگه دارید. ممکن است هیچ سرنخی در مورد اینکه فرد مورد نظر افسرده است از قبل نداشته باشید و این کمی آزاردهنده خواهد بود. بهتر است در مورد برخی از شرایط اطلاعاتی داشته باشید تا بتوانید به فرد مورد نظر کمک کنید. سایر ترفندها و نکات: ترفندهای دیگری وجود دارد که می‌توانید از آن به نفع خود استفاده کنید. زمانی که توانایی‌های خود را برای تمرکز بر روی افکار و احساسات دیگران افزایش دادید، می‌توانید از ترفندهای موجود استفاده کنید و یک تصویر روشن از چیز‌هایی که در ذهن فرد مقابل می‌گذرد به دست آورید.این ترفندها می‌تواند شانس موفقیت شما را افزایش دهد. هوش هیجانی: اگر فردی را که در حال صحبت با او هستید را می‌شناسید، می‌توانید از او بپرسید که آیا احساس یکسانی با شما دارند یا خیر. باید در این مسیر صبور باشید. بیشتر افراد در برچسب گذاری و مشخص کردن احساسات خود زیاد خوب نیستند. آن‌ها ممکن است زمانی که واقعا استرس و اضطراب دارند احساس عصبانیت بکنند. زمانی که آماده رفتن به یک موضوع دیگر هستند ممکن است احساس عصبی بودن و ناراحتی داشته باشند. اگر فردی که با او صحبت می‌کنید با احساس شما موافق بود، در مورد دلیل این موضوع از او سوال کنید. در نهایت شما می‌توانید پیشنهادهای خود در مورد کارهای بعدی برای افزایش یا کاهش این احساسات را ارائه کنید. این موضوع بیشتر شبیه خواندن روان انسان‌هاست تا خواندن ذهن اما بدون شک یکی از روش‌های کلیدی برای توسعه مهارت‌های طبیعی است. توسعه مهارت‌های شنیداری: آیا می‌دانید افرادی که ارتباط خوبی با دیگران دارند چه مهارتی را بیشتر از سایر مهارت‌های موجود تقویت کرده اند؟ بله درست حدس زدید. این افراد شنوندگان خوبی هستند. زمانی که فردی صحبت می‌کند، کاملا همراه او باشید. تنها به خاطر پاسخ دادن به صحبت‌های آن‌ها گوش ندهید. اگر به درستی به حرف‌های او گوش دهید قادر خواهید بود هر چیزی که می‌گوید را پردازش کرده و درک نمایید. همچنین باید به دنبال حرف‌هایی باشید که فرد مقابل دوست ندارد به زبان بیاورد. اگر فردی نتوانسته است روز خوبی داشته باشد حتما دلیلی برای این امر وجود دارد. گوش دادن دقیق به شما کمک می کند دلایل این امر را کشف کنید. برای موفق شدن در اینکار، بایدیاد بگیرید بیشتر از چیزی که فرد به زبان می‌اورد بشنوید. به افراد و احساسات آن‌ها گوش دهید. احساسات طرف مقابل را نادیده نگیرید: دلیل اینکه بیشتر افراد امروزه نمی‌توانند همدردی خوبی با یکدیگر داشته باشند این است که آن‌ها این شرایط را انتخاب می‌کنند. ما بیشتر اوقات احساسات طرف مقابل را نادیده می‌گیریم.هر چقدر این نادیده گرفتن طولانی‌تر باشد، ارتباط کم رنگ تر می‌شود. به جای فکر کردن در مورد ایمیل جدید از طرف رییس خود یا خوردن شام، در مورد احساسات خود فکر کنید. بر اساس یافته‌های روانشناسی، هر چقدر بیشتر به احساسات خود پاسخ دهید بیشتر قادر خواهید بود به احساسات و افکار دیگران پاسخ دهید. نتیجه گیری: خواندن ذهن کاری است که هر کسی می‌تواند آن را انجام دهد و مربوط به افراد خاصی نیست. ممکن است در آغاز کار موفقیت چشمگیری به دست نیاورید اما با تمرین و تکرار قادر خواهید بود پیشرفت کنید. هرگز از توانایی جدید خود برای سوء استفاده کردن از افراد استفاده نکنید. اگر قادر هستید به خوبی احساسات آن‌ها را تشخیص دهید، پس می‌توانید از آن در یک روش مثبت استفاده کنید. سعی کنید از توانایی خود برای کمک به افراد استفاده کنید. افرادی که قادر به خواندن ذهن افراد هستند می‌توانند دوستان عالی باشند. منبع: مجله سلامت
  9. دوباره وقت آن شده که به مناسبت سال نو در مهمانی‌های مختلفی شرکت کنید و مرتبا عکس بیندازید. پس سفید کردن دندانهایتان ضروری است. اما پیداکردن زمان برای مراجعه به دندانپزشک، همیشه ممکن نیست و گاهی اوقات شما نمی‌خواهید که برای کمی‌روشن تر کردن دندانهایتان، مقدار زیادی مواد شیمیایی روی آنها بمالید. خوشبختانه، مجبور نیستید این کار راانجام دهید. فقط کافی است این جایگزین‌های خانگی ساده را امتحان کنید. خمیر پراکسید هیدروژن و جوش شیرین کیت آربیتمن، یک دندانپزشک در نیویورک می‌گوید: جوش شیرین و پراکسید هیدروژن جزء قدیمی‌ترین راه حل‌های خانگی سفید کردن دندانها هستند. مردم از شستشوی دندانها با پراکسید هیدروژن رقیق به مدت چند ثانیه، نتایج خوبی گرفته‌اند. او همچنین توصیه می‌کند که جوش شیرین و پراکسید هیدروژن را با هم مخلوط کنید تا به شکل خمیر درآید و بجای خمیر دندان معمولی، از آن استفاده کنید. چند قطره از پر اکسید هیدروژن ۳ درصد را به جوش شیرین ساده اضافه کنید و آن را مخلوط کنید تا به شکل خمیر درآید. سپس روی مسواکتان بمالید و با آن، دندانهایتان را مسواک کنید. جری کوراتولا که یک دندانپزشک جوان سازی دندان در نیویورک است می‌گوید: نباید از این خمیر، هر روز و بطور مداوم استفاده کنید زیرا هر دو ماده این خمیر، خاصیت سایندگی دارند. او توصیه می‌کند که از این درمان خانگی برای ۳تا ۵روز استفاده کنید و سپس قبل از استفاده مجدد، ۳ تا ۶ ماه صبر کنید. خمیر توت فرنگی کوراتولا می‌گوید: توت فرنگی حاوی اسید مالیک است که برای پاک کردن لکه‌های قهوه، شراب قرمز و چای از روی دندانها، فوق العاده است. یک یا دو عد توت فرنگی را له کنید و حدود یک قاشق چایخوری جوش شیرین به آن اضافه کنید. با استفاده از مسواک کودکان (که باعث می‌شود دسترسی بهتری به فواصل بین دندانها داشته باشید) این مخلوط را بمدت ۵ تا ۷ دقیقه روی دندانهایتان بمالید (پس از شستشو) با استفاده از نخ دندان، تمام دانه‌های توت فرنگی موجود در فواصل بین دندانها را خارج کنید. در این مورد هم، اگر بیش از حد از این خمیر استفاده کنید، اسید موجود در خمیر می‌تواند باعث ساییده شدن دندان‌ها شود و در نهایت آنها را بیشتر مستعد لکه شدن کند. بنابراین از این درمان، هر روز استفاده نکنید. مالیدن موز کوراتولا می‌گوید: شما می‌توانید از قسمت داخلی پوست موز که سرشار از پتاسیم، منیزیم، منگنز و دیگر مواد معدنی است، برای سفید کردن دندانهایتان استفاده کنید. این مواد معدنی با ارزش در موز، جذب مینای دندانهای شما می‌شوند و اثر سفید کنندگی دارند. او توصیه می‌کند: بعد از مسواک زدن و نخ دندان کشیدن، یک موز رسیده را پوست بکنید و قسمت داخل پوست را به مدت ۲ دقیقه روی دندانهایتان بمالید. سپس دهان را بشویید و قبل از خواب نیز این کار را تکرار کنید. شستشو با سرکه سیب کوراتولا می‌گوید که سرکه سیب رقیق کمک می‌کند تا قدرت لکه بری هر خمیر دندانی بیشتر شود. او توصیه می‌کند که سرکه سیب را رقیق کنید یعنی سه قسمت آب را به یک قسمت سرکه سیب اضافه کنید و سپس آن را با یک خمیر دندان کاملا طبیعی، مخلوط کنید و طبق معمول مسواک بزنید. خمیر روغن نارگیل شستشوی دهان با روغن، به لطف افراد مشهوری مانند گوئینت پالترو و شایلن وودلی که این کار را انجام می‌دهند، بسیار متداول شده است. وین پری، مدیر عامل و رئیس توسعه محصول Greensations (برندی که فقط محصولات کاملا طبیعی می‌فروشد) می‌گوید: روغن نارگیل حاوی اسیدهای چربی است که وقتی با بزاق انسان تماس پیدا می‌کنند، به آنزیم‌های سفید کننده دندان تجزیه می‌شوند. ترکیب بزاق شما و این اسیدهای چرب، یک مولکول اکسیژن تولید می‌کند که لکه روی دندان را برطرف می‌کند. این رادیکال آزاد که اکسید شده، یک واکنش شیمیایی ایجاد می‌کند که لکه ها را با مسواک زدن و شستشو از بین می‌برد. اما چرخاندن روغن در دهان بمدت ۲۰ دقیقه، برای همه خوشایند نیست. پری به جای آن یک دستور خمیر روغن نارگیل را که بسیار هم ساده است پیشنهاد می‌کند: اول، یک فنجان روغن نارگیل را گرم کنید تا مایع شود سپس دو قاشق چایخوری جوش شیرین و ۵ تا ۱۰ قطره اسانس طبیعی نعناع به این مایع اضافه کنید و مخلوط کنید. این نعناع، خاصیت خوشبو کنندگی و ضد میکروبی دارد و لثه‌های شما را سالم نگه می‌دارد. خمیر زغال چوب جوزف بنکر، یک دندانپزشک در نیوجرسی می‌گوید: زغال چوب فعال یکی از جدیدترین اصطلاحات پر سر و صدای امروزی است زیرا فواید سم زدایی دارد. معلوم شده که این ماده، یک راه حل خانگی عالی برای سفید کردن دندانها نیز می‌باشد. او توضیح می‌دهد که این دانه‌ها، بسیار متخلخل هستند و قبل از اینکه باکتری، دندانها را لکه کند به باکتری می‌چسبند. او می‌گوید: زغال چوب را با مقدار کمی‌آب مخلوط کنید و به آرامی‌روی تمام سطوح دندانها بمالید. بگذارید این زغال چوب فعال بمدت ۲دقیقه روی دندانهایتان بماند و سپس تا زمانیکه تمام زغال چوب از دندانها پاک شود، دهان را با آب بشویید. منبع: مجله سلامت
  10. وقتی با مردی آشنا شدید چگونه می‌توانید بفهمید او قصد ازدواج دارد یا فقط فکر وقت‌گذرانی و تفریح دارد؟ ۱- اگر مردی خیلی سطحی با شما صحبت می‌کند و هرگز به مسائل زندگی‌تان اهمیت ندهد، بی‌شک در فکر وقت‌گذرانی است. ولی اگر با مهربانی در خصوص نیازها، زندگی، آرزوها و آیندهٔ شما برایتان صحبت کند و این نکات برایش مهم باشد، پس بدانید به دنبال همسر آینده‌اش است. ۲- اگر به خواسته‌ها و معیارهای شما بخندد بدانید که فقط برای سرگرمی با شما ارتباط برقرار کرده است، ولی اگر چنین به نظر برسد که او تابع قوانین و معیارهای شما است و به آن‌ها اهمیت می‌دهد، به دنبال زنی مناسب برای زندگی مشترکش و جزومردانی که قصد ازدواج دارند هست. ۳- اگر شماره تلفن شمارا داشته باشد و دیر به شما تلفن کند معلوم است که جدی نیست، ولی اگر خیلی زود زنگ بزند درواقع نشان می‌دهد که به شما علاقه‌مند شده است و می‌خواهد اطلاعات بیشتری از سوی شما به دست آورد. ۴- اگر با مردی به رستوران رفتید و اجازه داد پول میز را شما حساب کنید یا اینکه فقط سهم خودش را پرداخت، بدانید مرد زرنگی است که فقط قصد سوءاستفاده از شمارا دارد. ولی اگر صورتحساب را پرداخت نشان می‌دهد که مایل است تأمین‌کننده شما باشد و این یعنی اینکه می‌توان به آن مرد امید بست. ۵- اگر مردی سر ساعتی با شما قرار بگذارد و دیرتر از وقت مقرر خودش را برساند بدون اینکه از قبل با تلفن شما را آگاه کرده باشد، احتمالاً قصدش تفریح است. اگر وقت‌شناس و مقرراتی بود می‌تواند مرد مناسبی برای زندگی باشد. ۶- اگر هرگز با دوستان، اعضای خانواده و همکاران او برخورد نداشته باشید، بدانید در نظرش فقط یک دوست ساده هستید، ولی اگر شمارا به همه‌کسانی که برایش مهم هستند معرفی کرد بدانید که همسر آینده‌اش هستید. ۷- اگر به‌طور مرتب بهانه‌های مختلفی برای معرفی نکردن شما به دوستان و همکارانش و پاپیش گذاشتن برای خواستگاری آورد بدانید قصد ازدواج ندارد. ولی اگر موافقت کرد شمارا در موقعیتی خاص به دوستان و افراد خانواده‌اش معرفی کند بدانید که در دسته مردانی که قصد ازدواج دارند به شمار می‌آید. ۸- اگر مردی نتواند ازنظر مالی، احساسی و معنوی خودش را با شما هماهنگ کند، بدانید قصد تفریح دارد. ولی اگر قادر باشد تأمین کردن و حمایت کردن را در خصوص اعضای خانواده‌اش به نحو احسن انجام دهد، یعنی مردی واقعی است و شما می‌توانید به او تکیه کنید. ۹- اگر او عقیده دارد که مردان باید آزاد باشند و بگوید برایش مهم نیست که در کنار شما با زن دیگری هم ارتباط دوستی داشته باشد خودتان حدس می‌زنید که باید چه‌کار کنید. ولی اگر بخواهد روابط شما انحصاری باشد و فقط شمارا ببیند بدانید که او قصد ازدواج با شمارا دارد. منبع:سایت ارتباط سبز
  11. sajjad

    باشه... من قراره بمیرم... او کی... ولی با این تویوتای سفید که دوباره اومده جلوی در گاراژ پارک کرده، چه کار کنم؟ می شه برم یه یادداشت بذارم زیر برفپاککنشی و بنویسم نباید جلوی در آدمی که یه غده اندازه تخم کبوترپشت مغزش داره پارک کنه. چون ممکنه بزنه همه شیشههای ماشینت رو بیاره پایین؟! براش می نویسم سی و چهار سالمه، سه سال بوکسی کار می کردم، با صد و هشتاد و سه سانت قد و هشتاد و پنج کیلو وزن، منهای یه غده که احتمالا کمتر از هفتاد و پنج گرم وزنه داره و وجودش مربوط به من نیست. می تونم برم واقعا این کار رو بکنم! از صبح بیخودی این جا نشستم و هیج کاری نکردم. راننده عوضی اون تویوتای سفید نمی دونه من صبح زود ریش کثافتم رو بدون آینه تراشیدم. نمی دونه همه آینه های خونه رو از ترسی این که چشمم به قیافه گه خودم نیفته جمع کردم. نمیدونه وقتی فقط با نوک انگشتها صورتت رو لمسی کنی و ریشت رو بتراشی چه حال مزخرفی پیدا می کنی، انگار مجبور باشی با چشم بسته از چهارراه رد بشی یارویی گردنت سریه آدم دیگه باشه. صورتم رو اصلاح کردم که برم پارک جمشیدیه قدم بزنم. شاید هم یه کم نرمش کنم. دوست دارم از پله های سنگی کوه برم بالا و از اون بالا تهران رو نگاه کنم. ولی وقتی نمی تونم ماشینم رو از پارکینگ بیارم بیرون چه غلطی می تونم بکنم؟ مگه این که زنگ بزنم تاکسی تلفنی و زرت و پرتهای راننده تاکسی روتوی ترافیک نیاوران تحمل کنم. همه راننده های تاکسی تلفنی یا توی زندگی شکست سنگین خوردند یا شاعراند... من قراره بمیرما اگه زنگ بزنم تاکسی تلفنی همون اول اینو به راننده می گم شاید دیگه دهنشی روباز نکنه. حوصله دیدن دخترهایی که آستین گرمکن هاشون رودور کمرشون گره زدن ندارم. به جای پارک جمشیدیه باید برم یه کم روی تردمیل بدوم. ورزشی هوازی... او کی... تردمیل هیج قصهای نداره که یه هوهوسی کنه برات تعریف کنه. اگه داغون بشه مجبور نیست بازم کار کنه. زیر چشمی نگات نمی کنه شعر نمی خونه اکسیژنش هم سلولهای سرطانی رو میکشه... هرچی بیشتر عرق کنی اکسیژن بیشتری به تخم کبوتر پشت مغزت میرسه. مهم هم نیست که دیگه فایده نداره. مگه بقیه چیزها چه قدر فایده داره رژیم سبزیجات، هفته ای یه بار رفتن تا قله کلکچال، ترک سیگار، سه سال تمرین حرفهای بوکس، روزی یه کپسول اومگا تری...... از صدای تسمه تردمیل خوشم مییاد. مثل صدای خفه موتور کادیلاک های قدیمیه ... وقتی هنوز مشهد زندگی میکردیم بابام یه دونه داشت. قبل از این که ورشکست بشه و ببرنشی زندون. سال هایی که بابام نبود کادیلاک توی کوچه جلوی در خونه مون مونده بود و زیر گردوغبار مثل ماشینهای جنگی استتار می شد. همه چیزش اتوماتیک بود. مامانم می ترسید پشت فرمونش بشینه. قبل از این که بابام رو بگیرن روزهای تعطیل آخر هفته با کادیلاکش میرفتیم شاندیز همون موقعشی هم ماشین عتیقهای بود. روزهای تعطیل آسمون همیشه پرنور و آبی و عمیق ترها کادیلاک قهوهای توی جاده هایی باریک کوهستانی هی می پیچید و از زیر شاخه درختهای چنار رد می شد، شاخه درختهای کنار جاده به سمت دره خم شده بودن... این تردمیل لعنتی چه صدای خوبی دارها زودتر از هر نرمش دیگهای آدم رو گرم می کنه. اگه همین طور آروم ادامه بدی کم کم عرقت در مییاد. اون مرتیکه چاق خونه رو به رویی هم یه دونه داره، اما بعید میدونم هیچ وقت ازشی استفاده کنه. وزنش باید بالای اصل و سی کیلو باشه تردمیلش رو گذاشته کنار پنجره هال و همیشه تسمه نقالهاش جمع شده يا احتمالا زنش مجبورش کرده بخره یا فقط پول عذاب وجدانش رو داده. یه بار توی فست فودی سر خیابون دیدمش با زنشی داشتن سیب زمینی و مرغ سوخاری می خوردن. چربیهای شکمش از دو طرف دسته صندلی آویزون بود، لامصب سیگاری هم هست. دوست دارم بدونم روزی چند نخ سیگار میکشه، شبها دست کم دو سه بار می یاددم کیسه چربی شبیه خودش توی هال جمع میشن سیگار می کشن! از پنجره هال میبینمشون که وسط دود غرق شدن. تا همین جاش هم پونزده سال بیش تر از من عمر کرده! خوبیش اینه که زنش رو نمیزنه. هیچی مثل صدای جیغ های زنی که داره کتک می خوره روی عصابم نیست. زن این همسایه طبقه بالایی چشمهای عسلی با حالی داره. نمیدونم چه طوری حاضره ماهی یه بار کتک بخوره و بازم این مرتیکهٔ منحرف رو تحمل کنه مرده صورتش شبیه خرگوشه، سبزه و لاغر و قد کوتاه است. هروقت آدم روتوی راه پله ها یا دم در مجتمع میبینه با اون دندون های خرگوشی اش لبخند میزنه. نمیدونم به چی می خنده. شاید افتخار می کنه که می تونه یه زن چشم عسلی خوشگل رو ماهی یه بار بزنه و آب از آب تکون نخوره! بد نبود به جای این که صبر کنم تخم کبوترپشت مغزم جوجه بشه، برم با لگد در خونه اش رو بشکنم، مرتیکه لعنتی رو تا حد مرگ بزنم و لاشه اش رو از پنجره پرت کنم توی خیابون! چند ماه پیشی ساعت سه و نیم نصف شب زنش رو توی پارکینگ مجتمع دیدم. تموم شب با رفیق هام توی بام تهران فریزبی بازی کرده بودیم. کلی سرحالی بودم. ماشین رو که داشتم پارک می کردم به نظرم اومد لای دو تا از ماشینهای اون طرف پارکینگ یه چیزیه! رفتم جلو دیدم زنه لای ماشینها نشسته داره گریه می کنه. گوشه لبش ورم کرده بود. چند لحظه دوتایی به هم خیره موندیم. صورتش یه جورایی شبیه چارلیز ترونه وقتی برای یه فیلم تراژیک گریمش میکنن. گمونم فهمیده بود تصمیم گرفتم یه غلطی بکنم. یه هو گفت، شما لطفاً دخالت نکنین ! از آدم هایی که لازم نیست همه چی رو بهشون توضیح بدی خوشم میاد. شوهر دیوثش حداقل ده سالی از من بزرگ تره. هشت ماهه آپارتمان طبقه بالایی رو اجاره کردن. احتمالاً تا سه چهار ماه دیگه هم میمونن و بازم بعضی شبها ی صدای جیغ های زن از کانال کولر توی اتاق خواب آپارتمان من شنیده می شه. تا اون موقع من دیگه نیستم که این صداها رو بشنوم. یا کارم تموم شده یا توی بیمارستان آخرین روزهام رو می گذرونم...اوکی، بی خیالی... خوبیش اینه که قراره همه چی خیلی تند پیش ببره. دکتر گفت فقط یکی دو هفتهٔ آخر مجبوری توی بیمارستان بخوابی. تا قبل از اون همه چی سرجاشه. فقط باید یه سری قرص بخورم که درد نکشم و همه چیز تا روز آخر طبیعی باشه و تنها جنبه منصفانه قضیه همینه. این تردمیل واقعاً چیز خوبیه بعد پنج شیش دقیقه که شروع می کنی به عرق کردن، دیگه خستگی رو احساسی نمیکنی. بدنت نرم می شه. حس سبکی خوبی داره. تقریبا قابل مقایسه با یه همخوابگی غافلگیرکننده است. خون آدم پر از اکسیژن می شه می تونی حتی عاشقش بشی. بعد هر چیز دیگهای رو که دوست نداری فراموش میکنی...همه چی ... عوضی هایی که تویوتای سفیدشون رو جلوی در گاراژ یه مجتمع پارک میکنن، همسایه های چاق و سیگاری و پوفیوزهایی که زناشون رو میزنند. همهٔ اونایی که قراره بعد از تو زنده بمونن. مثل این مرتیکه کچل طبقه پایینی، مدیر ساختمون. دو تا آپارتمان دیگه مجتمع رو هم خریده. پنجاه سال رو شیرین داره. آپارتمان طبقه اول رو مثلا کرده یه جور دفتر کار. دو میلیون زن هر هفته میرن توی آپارتمانش و میان بیرون. مثه کارخونه آب پرتغال گیری. اوائل کنجکاو شده بودم بدونم سلیقهاش چه جوریه مانیتور آیفون رو روشن میذاشتم و زن هایی رو که می اومدن جلوی در مجتمع نگاه میکردم. اگه از پلههای جلوی آپارتمان من بالا نمی رفتن حتماً رفته بودن توی کارخونهٔ آب پرتغال گیری. معمولاً بعدازظهرها شروع می کنه. شده توی یه روز سه تا زن مختلف رفتن توی آپارتمانش و اومدن بیرون. ظاهرا سلیقه به خصوصی هم نداره. قد کوتاه، قد بلند، صورت های جذاب استخوانی، لپهای قرمز دهاتی، صورت های مرموز عصبی، صورتھاعی خندون ... بعضی ھانشون واقعا خوبن، ولی چه فایده. دستگاه آبميوه گير چی از طعمهای مختلف حالیشی می شه؟ گاهی چند ماه وقت لازمه تا درست قلق یه زن دستت بیاد، یاد بگیری چه طوری باید باهاش هماهنگ بشی، احساسی دستگاه آبمیوه گیری بودن چیز مسخره ایه. احمقانه است. دوست دارم وقتی خونم پر از عشق و اکسیژن میشه معنی هر جور خنده و نگاه های طرف مقابلم رو بفهمم ... تا سه ماه دیگه توی اتاق خواب من کسی به چیزی نگاه نمی کنه. خبری از خنده و اکسیژن تازه نیست. شاید آپارتمانم روتا اون موقع کسی دیگهای اجاره کرده باشه، اما کارخونه آب پرتغال گیری به کار خودش ادامه میده. وقتی همه تنت از عرق خیس شده، دوش آب سرد کیف میده. دوست دارم تردمیل بازم صدای کادیلاک بده. مجبور که نیستم خاموشش کنم. بذار همین جوری با دور کند برای خودش کار کنه. مثل نگاه کردن به عکسی بچگی هات میمونه، وقتی هنوز نمیدونی قراره یه هو بهت بگین کارت تمومه، دکتر میگه هر مرضی یه علتی داره. مزخرف میگه. بعضی چیزها هیچ علتی نداره. اگه هم داشته باشه زیر این دوش آب سرد آدم می تونه به علت هیچی فکر نکنه. تخم کبوتر هفتاد و پنج گرمی پشت مغزم هیچ ربطی به من نداره. انگار یه روزبری روی پشت بوم خونه ات و ببینی یه پرنده اومده اون جا لونه ساخته و توشی تخم گذاشته. همیشه وقتی بعد از دوش گرفتن حوله صورتیم رو میپوشم حسی خوبی دارم. مهتاب وقتی اولین بار حولهام رو دید تعجب کرد. فکر کرده بود مال یه زن دیگه است که خونه من جامونده. یه مدت طول کشید تا باور کنه من همین طوری از رنگ حوله های صورتی خوشم می یاد. پنجره هال رو باز می کنم و هوای تازه به صورت خیسم می خوره، تویوتای سفید دیگه جلوی در پارکنیگ نیست. همیشه درست همون موقعی که من میخوام برم بیرون باید بیاد این جاپارک کنه پرده های پنجره آپارتمان اون مرتیکه چاق سیگاری بسته است، اما بازهم می تونم تردمیل بی مصرف موندهاش رو ببینم. بد نیست وصیت کنم بعد از مرگ من باید هفته ای حداقل دوبار از تردمیلش استفاده کنه. میگم ورثه برن دم خونه ش یه نسخه از وصیت نامه رو بهشی بدن. بگن اگه این کار رونکنه هرشب یه روح سرگردون میاد سراغشی . دلم یه جورسالاد تازه و تند میخواد. بعد از دوش آب سرد میچسبه. اما نمیدونم چراگاهی آدم به جای این که سالادش رو درست کنه میره زنگ میزنه به کسی که قراره دیگه هیچ وقت نبیندش. معلومه مهتاب از شنیدن صدام جاخورده. دو هفته پیش که این جا بود یه تابلوی کوچولو بهش هدیه دادم و قرار گذاشتیم آخرین باری باشه که هم دیگه رو میبینیم. گفتم توی خاکسپاری و بقیه مراسم های مزخرف هم نیاد. همه این قرار مدارها رو باید بریزی تو توالت و روشی سیفون بکشی . دوست داری بیایی این جا با هم سالاد بخوریم عزیزم. الان مهتاب داره به چی فکر می کنه ؟یه سالاد هیجان انگیز با تیکه های ترد کلم بروکلی، چند قاشق انار آبدار، سیر تازه له شده، روغن زیتون بکر، کرفس و هویج خورد شده... سکوت مهتاب پشت تلفن مثل یه تپه است توی پاییز که روی دامنه اش یه ساختمون خیلی قدیمی زیر آفتاب باشه. شاید هم یه جاده مارپیچ روی تپه باشه... بخند عزیزم. مهتاب همیشه وقتی این جوری حرف میزنم میخنده. هر چه قدر دلت میخواد بخند عزیزم. اولین بار که اومده بود پیشم بهش گفتم صورتش شبیه یه جور مدادتراشی قدیمی استیل آلمانیه که یک سره لبخند میزنه. مهتاب حداکثر تا نیم ساعت دیگه خودش رو می رسونه. اوکی ... حالا باید سالاد درست کنم. چه قدر احمقانه است که آدم یه عمر بازور و بدبختی دونه های انار رو با ناخن از توی پوستش کنده باشه و آخرش بفهمه می شد خیلی راحت انار رو چهار قاج کرد و با پشت قاشق چند تا ضربه آروم به اش زد تا همه دونه هاش بدون این که له بشن بیرون بریزند. مثل رانندگی با یه گادیلاک تمام اتوماتیکه. راحت ترین ماشین دنیاست اما اگه نتونی راهش بندازی هزار سال کنار خیابون میمونه. وقتی بابام زندان بود فقط روزهای چهارشنبه می شد بریم ملاقاتش. هر دو هفته یک بار فقط ده دقیقه از پشت یه پنجره مستطیل میدیدیمشی که بیشتر عکسی خودت رو شیشه اش می افتاد. دیدن بابام توی لباسهای گشاد زندان و ترسش از مأموری که به شونهاش می زد تا بگه وقت ملاقات تموم شده، مثل این بود که شیش سالت باشه و یکی همه کاغذهای دفتر نقاشی ات رو پاره کرده باشه. این چاقوی لامصب خیلی باحاله. باید مواظب باشم دستم رو نبره. کلم بروکلی سرشار از آنتی اکسیدان های ضد سرطانه. باید کاملاً خورد بشه که تیکه های سالاد خیلی جداجدازیر دندون نیاد. باید دونه های انار هم خوب لابه لاش قاطی بشه. خوبی مهتاب اینه که از بوی سیر خام بدش نمیاد. آدم هایی که از ترسی بوی بد، سیر خام نمیخورن مثل کسایی میمونن که از ترسی تنها موندن عاشق هیچ کسی نمی شن. اولین بار که با مهتاب اومدیم این جا واقعا ازش ترسیده بودم. اون قدر همه چیزش خوب بود که آدم مشکوک می شد. دوست داشتم مثل یه راننده تاکسی تلفنی براشی شعر بگم. یه سری کارهاش مثل مریم بود. مریم هم همه چیزشی زیادی خوب بود. حالت صورتش شبیه ملونی بود اون دختر مهربونه توی فیلم بر باد رفته که با صداقتش اسکارلت زیبا رو در عشق شکست داد. از اون قیافه هایی که وقتی میدیدیش دوست داشتی بچه بشی که بغلت کنه و با موهات بازی کنه. از اون زن های خیلی خوب که نمیتونن توی این دنیای کثیف زندگی کنن و حتماً موقع زایمان اولین بچه شون میمیرن. هفت سال با مریم زندگی کردم. فیزیوتراپیست درجه یکی بود. با انگشتهاش کاری می کرد که فلج مادرزاد قهرمان دوی المپیک بشه. آخرش هم یه دعوت نامه از آمریکا براش اومد و توی یه بیمارستان تخصصی سیاتل استخدام شد. یه سالی قبل از اون میرفت خونه دوستم، روی ستون مهره های مادرش کار می کرد. موقع رفتن مریم هردوتایی توی سالن انتظار فرودگاه گریه می کردیم. یه ماه و نیم بعدش دوستم یه شب با حال خراب اومد پیش من و اعتراف کرد شیش ماه آخری که مریم میرفته خونه شون، با هم بودن. گفت عاشق هم بودن و هیچ راه فراری نداشتن. از این تعجب کردم که حرف دوستم اصلا به نظرم عجیب نمی اومد. دلیلی نداشتم، اما تقریبا از یه سال قبلش حسی میکردم یه اتفاق این جوری یه جایی داره میافته. همیشه یکی پیدا میشه که دفتر نقاشیهای آدم رو پاره کنه، حتی اگه عکسی ملونی رو توشی کشیده باشی، خونه ای رو که هفت سال با مریم توش زندگی می کردیم پس دادم و اومدم این جارو اجاره کردم. رفتم باشگاه کوهنوردی اسم نوشتم و تو ارتفاعات علم کوه بایه ملونی تازه آشنا شدم. مهتاب ... این سالاد لامصب مثه مزرعه آفتابگردون های ونگوگ شده. مهتاب عاشقش می شه، هنوز سالی یکی دو بار تلفنی با مریم صحبت می کنیم و حال هم دیگه رو میپرسیم. مهتاب هم می شناستش، ولی چیزی درباره اعترافات دوستم به مهتاب نگفتم. از آدمهایی که دفتر نقاشی های پاره شده شون رو نگه می دارن و به همه نشون میدن، بدام می یاد. الان دیگه باید برسه. باید یه موزیک راک خفن بذارم و وقتی مهتاب رسید صداش رو در حد مرگ بلند کنم. رقصیدن با موزیک راک یکی از بهترین چیزهای دنیا است. مهتاب استاد رقصی با موزیک بلنده. موقع رقصیدن مثل کادیلاکی میمونه که توی جاده خاکی صاف دویست و بیست کیلومتر سرعت میره. خون آدم پر از اکسیژن و عشق می شه. از معدود چیزهاییه که بودنشی باعث میشه از این که قراره سه ماه دیگه بمیری احساسی بی عدالتی نکنی. دستگاه آبمیوه گیری و خرگوش منحرف با زن چشم عسلی می تونن توی خونه هاشون یه کم به موزیک راک ما گوشی بدن. اگه ام کسی زنگ خونه رو زد، لخت مادرزاد دررو روش بازمی کنم و بهش میگم هیچ آدمی توی دنیا خوش شانس تراز بقیه نیست. او کی... الان دیگه باید روغن زیتون رو بریزم روی سالاد. وقتی تیکه های کلم بروکلی چرب و براق می شن و بوی سیر خیس خورده بلند می شه، خیلی خوبه انگار سی دقیقه روی تردمیل دویده باشی و خیس عرق بری زیر دوش آب ولرم... پنج تا زنگ پشت سرهم، مثل همیشه، اورتور سمفونی پنج بتهون، ضربه های سرنوشت ... مهتابه... صورت مهتاب توی قاب مانیتور آیفون خیلی خوبه. میخنده و می دونه من دارم نگاهش می کنم اما به دوربین نگاه نمی کنه. چه حالی میده آدمی که قراره سه ماه دیگه بمیره و گفته دیگه نمیخوام ببینمت در آپارتمان رو روت باز کنه، دست هات رو بگیره، بغلت کنه و قبل از این که چیزی بیگی مجبورت کنه با موزیک راک وحشیانهای که شیشه هاي خونه رو میلرزونه باهاش برقصی، در حالی که هنوز فرصت نکردی کیف شونهایت رو جایی بذاری. همه چیز مهتاب رو دوست دارم. و الان واقعا دیگه برام مهم نیست توی این سه سالی که با هم زندگی می کردیم چه کارهایی کرده. همون قدر که بودن مریم با دوستم وقتی که هنوز عاشق هم بودیم اهمیتی نداره. مهم نگاه هیجان زده مهتابه که داره به سالادی که براش درست کردم با اشتیاق نگاه می کنه. مهتاب هیچ وقت یاد نمی گیره لباسهاش رو به جالباسی آویزون کنه. هر کدوم از لباسهاش رو میندازه یه گوشه خونه و وقتی با عجله میخواد برگرده یه سره بین اتاق خواب و هال می دوه. از اون احمق هایی نیست که توی زندگی دنبال عدالت میگردن. این سالاد لعنتی چه طعم خوبی میده. واقعاً ازت ممنونم مهتاب که می دونی چه موقع هایی نباید هیچ حرف اضافهای زد. وقتی دونه های آبدار انار زیردندونت له میشن طعم ترش خوبی داره. فردا اگه راننده احمق اون تویوتای سفید دوباره اومد جلوی در گاراژ پارک کنه براشی نامه نمی نویسم. سریع می رم پایین و بدون این که چیزی رو توضیح بدم با مشت میزنم توی فکش . هنوز ضربه دست چپم می تونه یه بلوک بتونی رو خورد کنه. بایه ضربه پرتش می کنم وسط کوچه بعد دستش رو میگیرم و از زمین بلندش می کنم و بایه لبخند برادرانه لباسهاش رو می تکونم و بدون حرف اضافه برمیگردم بالا باورم نمیشه من و مهتاب تونسته باشم یه ظرف بزرگ سالادرو به این سرعت بخوریم. خونم داره پر از اکسیژن میشه بدون تأسف یا یه خط شعر یا هر حرف اضافه دیگه ای. مهتاب از اون آدم هاییه که پشت خندهاش هیچ چی رو پنهان نمیکنه. خوبیه موزیک راک هم اینه که وقتی صداشی را می بندی می تونی به سکوت گوش بدی. به سکوت... سکوت... درباره نویسنده: علیرضا محمودی ایرانمهر علیرضا محمودی ایرانمهر، متولد ۱۳۵۳ مشهد، نویسنده، فیلمنامه نویسی و مدرسی ادبیات داستانی. مجموعه داستان های «بریم خوشگذرونی» انتشارات روشنگران ۱۳۸۴، «ابر صورتی» نشر چشمه ۱۳۸۸ و رمان «فریدون پسر فرانک» نشر گمان ۱۳۹۳ از او منتشر شده است. وی همچنین فیلمنامه ی «دلخون» (نشر سوره مهر، ۱۳۸۸) و کتاب پژوهشی - آموزشی «سفر با گردباد» (کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان ۱۳۸۵) را در کارنامه دارد. مجموعه داستان «ابر صورتی» او به چند زبان ترجمه و منتشر شده است.
  12. sajjad

    دروود عزیزان مهمانان: برای استفاده از سایت دیونه تو هیچ منعی برای شما عزیزان وجود ندارد( جز چتروم فقط برای جلوگیری از اسپم) شما میتونید به راحتی مطلب یا سوالتون رو با نام دلخواه در انجمن ارسال کنید. ثبت نام: سیستم ثبت نام سایت به ساده ترین شکل ممکن طراحی شده تا کاربران راحتی بیشتری داشته باشند. با ثبت نام در سایت میتونید از امکانات ویژه ای برخوردار باشید. شما می توانید با استفاده از اکانت گوگل ثبت نام کنید. امیدوارم لحظه های خوبی رو در انجمن داشته باشید.
  13. یک روز پدر بزرگم برام یه کتاب دست نویس آورد، کتابی که بسیار گران قیمت و با ارزش بود، وقتی به من داد، تاکید کرد که این کتاب مال توئه، مال خود خودته، و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا باید چنین هدیه با ارزشی رو بی هیچ مناسبتی به من بده! من اون کتاب رو گرفتم و یه جایی پنهونش کردم. چند روز بعدش به من گفت کتابت رو خوندی ؟ گفتم نه، وقتی ازم پرسید چرا . گفتم گذاشتم سر فرصت بخونمش، لبخندی زد و رفت. همون روز عصر با یک کپی از روزنامه ی همون زمان که تنها نشریه بود، برگشت اومد خونه ما و روزنامه رو گذاشت روی میز. من داشتم نگاهی بهش می نداختم که گفت این مال من نیست امانته باید ببرمش. به محض گفتن این حرف شروع کردم با اشتیاق تمام صفحه هاش رو ورق زدن وسعی می کردم از هر صفحه ای حداقل یک مطلب رو بخونم. در آخرین لحظه که پدر بزرگ می خواست از خونه بره بیرون، تقریبا به زور اون روزنامه رو کشید از دستم بیرون و رفت. فقط چند روز طول کشید که اومد پیشم و گفت ازدواج و عشق مثل اون کتاب و روزنامه می مونه! ازدواج، اطمینان برات درست می کنه که این زن یا مرد مال تو هستش. مال خود خودت، اون موقع هست که فکر می کنی همیشه وقت دارم بهش محبت کنم، همیشه وقت هست که دلش رو به دست بیارم، همیشه می تونم شام دعوتش کنم. اگر الان یادم رفت یک شاخه گل به عنوان هدیه بهش بدم، حتما در فرصت بعدی این کارو می کنم، حتی اگر هرچقدر اون آدم با ارزش باشه مثل اون کتاب نفیس و قیمتی. اما وقتی این باور در تو نیست که این آدم مال منه، و هر لحظه فکرمی کنی که خوب این آدم که تعهدی نداره، می تونه به راحتی دل بکنه و بره، مثل یه شیء با ارزش ازش نگهداری می کنی و همیشه ولع داری که تا جایی که ممکنه ازش لذت ببری، شاید فردا دیگه مال من نباشه، درست مثل اون روزنامه حتی اگر هیچ ارزش و قیمتی هم نداشته باشه… و این تفاوت عشق است با ازدواج منبع: دنیای روانشناسی
  14. sajjad

    عاشق شده ام حال و هوایم خوبست درد است ولی درد برایم خوبست آرامش من ! با تو فقط حالم نه خوابم ، نفسم ، لحن صدایم خوبست تشخیص پزشک است کنارم باشی عطر تو برای ریه هایم خوبست من با تو خوشم ، نا خوشی ام چیزی نیست آنقدر که تاثیر دوایم خوبست هربار فقط عاشق تو خواهم بود صدباااار به دنیا که بیایم ... خوب است؟؟! طوفان که نه ! بگذار قیامت باشد من در بغل گرم تو جایم خوبست ... مهیا غلامی - دی 94
  15. sajjad

    « سوگند » فیلمی عاشقانه است که در نزدیکی روز ولنتاین به اکران عمومی درآمده و کاملاً هم فضای مناسبتی دارد و پیشنهاد می کنم که با خانواده یا همسرتان به تماشای فیلم بنشینید چراکه فیلم براساس یک داستان واقعی ساخته شده و احتمالاً اگر با همراهتان فیلم را ببیند، شاید تحولی درش بوجود خواهد آمد ! پیج و لئو ( ریچل مک آدامز و چنینگ تاتم ) زوج جوانی هستند که در نهایت عشق و علاقه با یکدیگر ازدواج کرده اند. پیج و لئو بعد از ازدواج بهترین لحظات عمرشان را در کنار یکدیگر سپری می کنند و به نظر می رسد که هیچ چیز نمی تواند آنها را از یکدیگر جدا کند اما یک تصادف شدید باعث می شود تا پگی به کما رفته و راهی بیمارستان شود. در بیمارستان بالاخره پیج به هوش می آید اما دچار بیماری فراموشی شده بطوریکه هیچکس از اطرافیانش را به خاطر نمی آورد. این مشکل ضربه روحی بزرگی به لئو وارد می کند اما او تصمیم می گیرد تا هرطور که شده دوباره دل پیج را بدست بیاورد و به نوعی دوباره همسرش را عاشق خود کند ... تاریخ اکران: ۶ فوریهٔ ۲۰۱۲ (آمریکا) کارگردان: مایکل ساکی داستان از: استوارت سندر آهنگ‌ساز: ریچل پورتمن، مایکل بروک فیلم‌نامه: اَبی کوهن، مارک سیلورستاین، جیسون کاتیمز ژانر : درام درجه سنی : PG-13( مناسب برای افراد بالای 13 سال ) زمان : 104 دقیقه نمره : 6.8 / 10
×