رفتن به مطلب

جستجو در تالار

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'علاقه'.



تنظیمات بیشتر جستجو

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


انجمن ها

  • بخش اصلی
    • اطلاعیه های سایت
    • ارائه انتقادات و پیشنهادات
    • آموزش کار با انجمن
  • بخش ادبی
    • شعر
    • احساس
    • رمان و داستان
    • کتاب
  • دیوونه تو
    • هنر و ادبیات
    • شعر
    • احساس
    • سرگرمی
  • عاشقانه
    • بایگانی عشق
  • چندرسانه ای
    • صوتی
    • تصویری
    • گالری
  • (پرسش و پاسخ) و (آموزش)
    • کامپیوتر و اینترنت
    • موبایل و تبلت
    • پزشکی
    • مشاوره و روانشناسی
    • علمی و پژوهشی
    • اقتصادی و سیاسی
    • حقوقی و مذهبی
    • هنر و ادبیات
    • فلسفه
    • ورزشی
    • تاریخ و جغرافیا
    • آزاد

جستجو در ...

جستجو به صورت ...


تاریخ ایجاد

  • شروع

    پایان


آخرین به روز رسانی

  • شروع

    پایان


فیلتر بر اساس تعداد ...

تاریخ عضویت

  • شروع

    پایان


گروه


آدرس سایت


تلگرام


اینستاگرام


محل زنگی


درباره من

12 نتیجه پیدا شد

  1. sajjad

    زﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮﯼ ﺑﻪ ﺑﺎﻍ ﻭﺣﺶ ﺭﻓﺘﻨﺪ.. ﻣﯿﻤﻮﻥ ﻧﺮﯼ ﺭﺍ ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﮐﺮﺩﻧﺪ، ﮐﻪ ﺑﺎ ﺟﻔﺘﺶ ﻋﺸﻘﺒﺎﺯﯼ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ.. ﺯﻥ ﺑﻪ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﮔﻔﺖ : ﭼﻪ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻪ ﻭﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺍﻱ!! ﺳﭙﺲ ﺑﻪ ﻗﻔﺲ ﺷﯿﺮﻫﺎ ﺭﻓﺘﻨﺪ ﺷﯿﺮ ﻧﺮ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﺑﺎ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺍﻧﺪﮎ ﺍﺯ ﺟﻔﺘﺶ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ.. زﻥ ﮔﻔﺖ : ﭼﻪ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻪ ﯼ ﺍﻧﺪﻭﻫﺒﺎﺭﯼ! ﺷﻮﻫﺮﺵ با لبخندی ﮔﻔﺖ: ﺍﯾﻦ ﺑﻄﺮﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺷﯿﺮ ماده ﺑﯿﻨﺪﺍﺯ ﻭ ﺑﺒﯿﻦ ﺷﯿﺮ ﻧﺮ ﭼﻪ ﻋﮑﺲ ﺍﻟﻌﻤﻠﯽ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ؟! ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺯﻥ ﺷﯿﺸﻪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺷﯿﺮ ﻣﺎﺩﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ، ﺷﯿﺮﻧﺮ ﻓﻮﺭﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ ﻭ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺩﻓﺎﻉ ﺍﺯ ﺟﻔﺘﺶ، ﺑﺎ ﺳﺮ ﻭ ﺻﺪﺍﯼ ﺯﯾﺎﺩ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺳﭙﺮ ﺍﻭ ﮐﺮﺩ. ﺍﻣﺎ ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺷﯿﺸﻪ ﺍﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﻣﯿﻤﻮﻥ ﻣﺎﺩﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ، ﻣﯿﻤﻮﻥ ﻧﺮ ﺍﺯ ﺟﻔﺘﺶ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﻪ ﮐﻨﺎﺭﯼ ﺩﻭﯾﺪ، ﺗﺎ ﺷﯿﺸﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﺨﻮﺭﺩ!! ﺷﻮﻫﺮ ﺑﻪ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﮔﻔﺖ : ﻋﺰﯾﺰﻡ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﺩﺭﻭﻏﯿﻦ ﻭ ﻇﺎﻫﺮﯼ ﻣﺮﺩﻡ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻔﺮﯾﺒﺪ ﺑﺮﺧﯽ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﺩﺭﻭﻏﯿﻦ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﻓﺮﯾﺒﻨﺪ، هرگز ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻓﺮﯾﺐ ﻇﺎﻫﺮﻧﻤﺎﯾﯽ ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﺮﺧﯽ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺑﺎﻃﻦ ﻭ ﻋﻤﻖ ﻭﺟﻮﺩﺷﺎﻥ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﭼﻪ ﺑﺴﺎ ﻫﻨﺮﻇﺎﻫﺮ ﺳﺎﺯﯼ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ . ﺍﻣﺎ دﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﻭﺭ ﻭ ﺯﻣﺎﻧﻪ.. میمون صفتان " ﭼﻪ ﺯﯾﺎﺩﻧﺪ " ﻭ ﺷﯿﺮ ﺻﻔﺘﺎﻥ " ﭼﻪ ﺍﻧﺪﮎ "
  2. آنهایی که با عشق ازدواج می‌کنند، با این امید که آینده‌ای شاد در انتظارشان باشد زندگی مشترک خود را شروع می‌کنند، اما با توجه به آمار روزافزون طلاق، معلوم می‌شود زوج‌های زیادی امیدشان برباد می‌رود. زندگی زناشویی زمانی حفظ می‌شود که زوج‌ها ارتباطی موثر با هم داشته و هردو از انجام کارهایی که به رابطه‌شان آسیب می‌زند اجتناب کنند. اهمیت ندادن به همسر اگر تلاش‌ها و لطف‌های همسرتان را درک نکنید موجب دلخوری و ناامیدی او خواهید شد. نادیده گرفتن همسر و اهمیت ندادن به او از محق دانستن خود، ناشی می‌شود.همسران خودخواهی که بابت کارهای همسران‌شان قدردانی نمی‌کنند، نارضایتی و خشم پنهان را وارد زندگی خود می‌کنند. این همسران حق به جانب، هرگز تحسین و تشکر نمی‌کنند اما در عوض مدام در حال شکایت کردن و ایراد گرفتن هستند. نداشتن ارتباط عمیق و آشکار آنهایی که بلد نیستند خوب ارتباط برقرار کنند، شنونده‌های خوبی هم نیستند؛ آنها به حرف همسرشان توجهی ندارند و علاقه‌ای به چیزهایی که همسرشان بازگو می‌کند ندارند، مدام حرفش را قطع می‌کنند و سعی می‌کنند پیشاپیش حدس بزنند همسرشان چه می‌خواهد بگوید و طبق همین پیش بینی‌ها قضاوت هم می‌کنند. اما همسران عاقل و مهربان، با صداقت و روراستی ارتباط برقرار می‌کنند. وقتی همسران چیزی را که واقعا منظورشان است واضح بیان نمی‌کنند، معمولا مشکلاتی را به بار می‌آورند. زیر ِ قول زدن وفا نکردن به قول و قرارها، اطمینان و اعتماد را بین همسران نابود می‌کند. عهد و پیمان‌های شکسته، یعنی نداشتن ارتباط خوب با همسر. مخصوصا وقتی به همسرتان قول می‌دهید رازی را افشا نکنید و به این قول‌تان وفادار نمی‌مانید، در واقع به اعتماد او خیانت کرده‌اید. جر و بحث‌های ناشیانه خطاهای گذشته را یادآوری کردن حین جر و بحث، جنبه‌ی منفی گفتگوهای‌تان را تقویت می‌کند. جملاتی که با «تو همیشه» و «تو هرگز» شروع می‌شوند معمولا همسر را مورد ستیز قرار می‌دهند. از کاه کوه ساختن و یک مسئله‌ی کوچک و بی‌اهیمت را به معضلی پیچیده تبدیل کردن، تهدید به جدایی و مورد اتهام قرار دادن اعضای خانواده‌ی همسر و بحث کردن سر ِ آنها، همه و همه مقدمات یک فاجعه را فراهم می‌کنند. ناسزاگویی و خشونت بدنی، تقریبا تضمین کننده‌ی پایان رابطه هستند. عدم تقبل اصلاح اشتباه داشتن این نگرش که «من همینم که هستم، چه بخوای چه نخوای»، خودخواهی را ثابت می‌کند و نشان می‌دهد شما آنقدر به همسر و رابطه‌ی زناشویی‌تان اهمیت نمی‌دهید که برای اصلاح اشتباهات خود تلاش کنید، حتی وقتی که می‌دانید همسرتان بابت این موضوع ناراضی و آزرده است. انتقاد و عیبجویی انتقاد از همسر مخصوصا جلوی دیگران، آسیب زننده است. اگر هرگز از همسرتان تقدیر و تحسین نکنید و مکررا هم شکایت کنید و غُر بزنید و فقط از همسرتان انتظار تغییر داشته باشید، زندگی مشترک‌تان به شدت تهدید خواهد شد. مقایسه‌ی همسر با همجنس خودش هم کار خطرناکی است که می‌تواند زندگی‌تان را نابود کند. دروغ و خیانت روابط خوب بر پایه‌ی اعتماد و اطمینان قرار دارند، بنابراین دغل‌کاری و دروغ پردازی یک ضربه‌ی بزرگ بر پیکره‌ی روابط شماست. دروغ گفتن در مورد روابط گذشته و شرایط مالی فعلی، از تهدیدهایی هستند که رابطه‌ی همسران را خدشه دار می‌کنند. فریب دادن همسر، علامت قطعی خیانت و عهد شکنی است. سرکوفت زدن به همسر همسران نابالغی که هنوز نمی‌توانند مسئولیت رفتارها و کارهای خودشان را تقبل کنند معمولا زندگی‌های پردردسری دارند. آنها هرگز بابت اشتباهات خود عذرخواهی نمی‌کنند و فقط همسرشان را مقصر می‌دانند، برای رفتارهای بد خود، بهانه تراشی می‌کنند و همسرشان را متهم می‌کنند که باعث و بانی نارضایتی و ناراحتی آنهاست. سرباز زدن از رابطه‌ی جنسی رابطه‌ی جنسی عاشقانه، همسران را به یکدیگر پیوند می‌دهد. نادیده گرفتن این جنبه از زندگی زناشویی می‌تواند اساس روابط‌ تان را تحلیل ببرد. همچنین احتمال اینکه همسرتان به دنبال رابطه‌ی فیزیکی با شخص دیگری برود هم زیاد می‌شود. تفریح نکردن زوج‌هایی که فعالیت‌های مفرح ندارند، خودشان را از فرصت ِ پیوندهای عمیق‌تر با یکدیگر محروم می‌کنند. اینکه تفریحات خود را از همسرتان کاملا مجزا کنید و مدام به سرگرمی‌هایی بپردازید که وقتی برای پرداختن به علاقه مندی‌های همسرتان باقی نمی‌گذارد، به ضرر زندگی مشترک شماست. حتما برای با هم بودن و با هم خوش گذراندن وقت بگذارید و روی لذت‌های همسرتان تمرکز کنید و فرصت‌هایی را بیابید که بتوانید با هم بیشتر بخندید و شادی کنید. منبع: برترین ها
  3. sajjad

    جوانی به حکیمی گفت: «وقتی همسرم را انتخاب کردم، در نظرم طوری بود که گویا خداوند مانندش را در دنیا نیافریده است. وقتی نامزد شدیم، بسیاری را دیدم که مثل او بودند. وقتی ازدواج کردیم، خیلی‌ها را از او زیباتر یافتم. چند سالی را که را با هم زندگی کردیم، دریافتم که همه زن‌ها از همسرم بهتراند.» حکیم گفت: «آیا دوست داری بدانی از همه این‌ها تلخ‌تر و ناگوارتر چیست؟» جوان گفت: «آری.» حکیم گفت: «اگر با تمام زن‌های دنیا ازدواج کنی، احساس خواهی کرد که سگ‌های ولگرد محله شما از آن‌ها زیباترند.» جوان با تعجب پرسید: «چرا چنین سخنی می‌گویی؟» حکیم گفت: «چون مشکل در همسر تو نیست. مشکل اینجا است که وقتی انسان قلبی طمع‌کار و چشمانی هیز داشته باشد و از شرم خداوند خالی باشد، محال است که چشمانش را به جز خاک گور چیزی دیگر پر کند. آیا دوست داری دوباره همسرت زیباترین زن دنیا باشد؟» جوان گفت: «آری.» حکیم گفت: «مراقب چشمانت باش.»
  4. در پست قبل و در بخش اول این پست راجع به یک سری راهکار درباره‌یفراموش کردن کسی که به هر نحوی از دست داده‌ایم صحبت کردیم. این پست ادامه‌ی پست قبلی است و راهکارهای بیشتری را در این باره به شما نشان می‌دهد. ترفندهای ذهنی برای گذشتن و فراموش کردن ۱-رابطه ی خود را به شکل یک امتحان یا آزمایش ببینید تمام اطلاعات مربوط به رابطه ی شکست خورده تان را بررسی کنید. مشکلات کجا بوجود آمدند؟ مطالعات نشان داده اند که وقتی به رابطه تان از لحاظ علمی نگاه می کنید به شما کمک می کند که بهتر همه چیز را متوجه شوید و پس از جدایی سریع تر بهبود پیدا کنید. یک گام به عقب بردارید و ببینید چه عواملی باعث این جدایی شده اند؟ فقط در نظر داشته باشید که برای این کارها زیادی وقت صرف نکنید چراکه قرار است از این اتفاق درس گرفته و تجربه کسب کنید نه اینکه خود را برای این اشتباهات سرزنش کرده و آزار دهید. در حین این قضیه ی فکر کردن قرار نیست صرفا بر روی چیزهایی که در آن ها اشتباه کرده اید تمرکز کنید و خود را مقصر بدانید! نتیجه گیری می تواند به شکلی ساده تر باشد مثلا« ما کاملا آدم های متفاوتی بودیم و اهداف متفاوتی داشتیم». ۲- درس بگیرید اگر به اشتباهاتتان در زندگی به منزله ی فرصتی برای یادگیری نگاه کنید، پذیرفتن آنها آسان تر می شود. پایان رابطه تان را به عنوان فرصتی در نظر بگیرید که بینش های جدیدی را در شما ایجاد می کند. اینکه بعد از اتمام یک رابطه احساس کنید وقتتان را تلف کرده اید طبیعی است. اما اگر رابطه تان را به عنوان تجربه ای که می توانید از آن درس بگیرید در نظر بگیرید دیگر وقت تلف کردن نبوده! چراکه چیزهایی که باعث رشد و یادگیری شما می شوند وقت تلف کردن حساب نمی شوند. ۳- مفهوم خودتان بودن را از او جدا کنید وقتی کسی که دوست دارید را از دست می دهید، شاید حس کنید که نیمی از خودتان را از دست داده اید. اما این کار می تواند به شما در بازسازی خودتان جدا و بدون فرد دیگر کمک کند. می توانید برای کمک به این پروسه، پاسخ سوال «من چه کسی هستم ؟» را برای خودتان یادداشت کنید. ۴- خودتان را از فکر کردن به او منع نکنید مطالعات نشان داده اند اینکه خودتان را از فکر کردن به آن شخص منع کنید باعث می شود بیشتر به او فکر کنید. بجای اینکه به خودتان بگویید « راجبش فکر نکن تو قراره فراموشش کنی»، زمانیکه فکرتان به سمت او می رود به آٰرامی به خودتان یادآوری کنید که او دیگر بخشی از زندگی شما نیست و سپس توجهتان را معطوف به کاری کنید که فایده ای برایتان دارد. ۵- چند دقیقه در روز را به فکر کردن راجع به او اختصاص دهید وقتی کسی که دوست داریم ما را ترک میکند، ذهنمان مدام درگیر افکاری راجع به او می شود. اینکه به خودتان بگویید «راجبش فکر نکن!» جواب نمی دهد، بلکه باید بگویید « الان وقتش نیست، بعدا!» وقتی فکری درباره ی او به ذهنتان خطور کرد، آن را پس بزنید و به خودتان بگویید که وقتی زمانی که برای فکر کردن به او در روز تعیین کرده اید برسد، به آن فکر خواهید کرد. وقتی زمان مشخص شده رسید، می توانید آرام بنشینیدو هرچقدر خواستید راجع به او فکر کنید. تایمر تنظیم کنید تا زمان دستتان باشد و بیشتر از زمان مشخص شده فکر نکنید. می توانید این زمان را بصورت روزانه ۱۰ دقیقه صبح و ۱۰ دقیقه شب تنظیم کنید. سعی کنید او آخرین چیزی نباشد که شب ها قبل از خواب به آن فکر می کنید. اگر امکانش هست، قبل از خواب یک کتاب جذاب بخوانید یا یوگا انجام دهید. افکار راجع به آن شخص ممکن است باز هم به ذهنتان بیایند اما به آنها بگویید که در زمان بعدی که مشخص کرده اید به آنها رسیدگی خواهید کرد. ۶- خودتان را در حال گذشتن از او تصور کنید یک جای راحت بنشینید و سعی کنید جعبه ای را در مقابلتان تجسم کنید. تمام خاطراتتان را داخل جعبه بگذارید و دست آخر درپوش آن را هم بگذارید.جعبه ی خیالی را در دستتان نگه دارید و سپس نابودش کنید. وقتی افکار دوباره به ذهنتان برگشتند، به خودتان بگویید « نه! من این فکرها رو قبلا نابود کردم» و به سرعت سعی کنید که به چیز دیگری فکر کنید. ۷- در لحظه زندگی کنید هر روز سعی کنید بر لحظه ی حال تمرکز کنید. ساکن بودن در گذشته و آینده می تواند شما را به مدت طولانی در فکر و خیال ببرد. این کار خوبی نیست، چون تنها زمانی که در دست دارید و کاری از دستتان بر می آید همین لحظه ی حال است. اینکه اهدافی داشته باشید و در مسیر رسیدن به این اهداف حرکت کنید مسئله ی مهمی است. اما لازم نیست مدام به این اهداف فکر کنید. اگر این کار را انجام دهید ممکن است حواستان به کلی پرت آینده شود و کارهایی را که در لحظه ی حال برای رسیدن به آن هداف در آینده باید انجام دهید را فراموش کنید. مطمئنا دلتان نمی خواهد که یک سال دیگر که به عقب نگاه می کنید ببینید که سال گذشته را فقط به خاطر اینکه راجع به رابطه ی از دست داده تان ناراحت ودپرس بوده اید از دست داده اید و هیچ کار مفیدی نکرده اید! ۸- لبخند بزنید مطالعات نشان داده اند که عمل ساده ی لبخند زدن، حتی وقتی ناراحت هستید، می تواند به شما کمک کند که حال بهتری داشته باشید. همین الان امتحان کنید! فقط گوشه ی لبتان را بالا ببرید و ۳۰ ثانیه در همین حالت بمانید. اگر واقعا نمی توانید لبخند بزنید سعی کنید فیلم های خنده دار یا استندآپ کمدی نگاه کنید تا هرچند کم، اما لبخند بر چهره تان بیاورید. در این راه به خودتان کمک کنید ۱- راه و روش خود را پیاده کنید. سعی کنید کارهایی انجام دهید که مانع از وسوسه شدن شما برای تماس با شخص مورد نظر باشد. سعی کنید بیستر برای شب ها برنامه ریزی کنید، یعنی وقت هایی که بیشتر از همیشه دلتنگ او خواهید شد! اگر آخر هفته ها احساس تنهایی می کنید و دوست دارید به او زنگ بزنید، پس برای آخر هفته تان هم برنامه ریزی کنید! برای سرگرم شدن و مشغول نگه داشتن خودتان برنامه ریزی کرده و در لحظه زندگی کنید.۲- با دیگران وقت بگذرانید۲- با دیگران وقت بگذرانید ۲- با دیگران وقت بگذرانید معاشرت کنید و سرگرمی های جدید انجام بدهید یا اصلا همان سرگرمی های قبلی را دنبال کنید. کلید انجام این کار این است که بدون حضور کسی که دوستش دارید خوش بگذرانید. شاید این کار غیرممکن بنظر برسد اما شدنی است. شما باید برای تغییر حال و هوایتان دست بکار شوید وگرنه در همین وضعیت فعلی گیر می کنید و به افسردگی مبتلا می شوید! سرگرمی های انتخابی شما می توانند این ها باشند: موسیقی، هنر، ورزش، مطالعه، فیلم دیدن، بازی، آشپزی، سر زدن به جاهای مختلف و غیره. ۳- به چیز های جدید وابسته شوید متخصصین می گویند که بهترین راه برای از بین بردن عادات قدیمی، روی آوردن به عادات جدید است! یک سرگرمی جدید پیدا کنید و یا کارهایی که همیشه دوست داشتید انجام بدهید را انجام دهید. وقتی احساس ناراحتی و دلتنگی کردید، انرژی تان را به سرگرمی جدیدتان منتقل کرده و به عشق از دست رفته تان فکر نکنید. توجه داشته باشید این به این معنا نیست که با فرد جدیدی آشنا شوید یا شخص دیگری را جایگزین اوکنید. این کار کار درستی نیست و به ضررتان خواهد بود. ۴- مراقب خودتان باشید هنگامی که احساس غم و اندوه می کنید، خیلی مهم است که بیش از پیش هم از لحاظ فیزیکی و هم از لحاظ روانی مراقب خودتان باشید. کارهایی انجام دهید که هم از درون و هم از بیرون احساس خوبی به شما منتقل کنند. غذای خوب بخورید، آب زیاد بنوشید، به اندازه ی کافی بخوابید و ورزش کنید، یا حتی برای خودتان لباس های جدید بخرید و مدل مویتان را عوض کنید. مطالعات نشان می دهند که پرورش و رسیدگی به بخش هایی از خودتان که در طی رابطه به آنها بی توجه بوده اید می تواند در حرکت به جلو به شما کمک کند. ۵- از کارهای ناسالم برای کنار آمدن با موضوع پرهیز کنید وقتی ناراحت وافسرده هستید ممکن است برای غلبه بر آن به کارهای نادرست فکر کنید. رفتارهای ناسالم شایع شامل این موارد می شوند: نوشیدن الکل زیاد، مصرف مواد مخدر، غذا خوردن بیش از حد یا خیلی کم، کناره گیری از دوستان و خانواده، درگیر رفتار های خشن و مخرب شدن، زیاده روی در استفاده از اینترنت یا هرکار دیگر( بازی کامپیوتری، خرید، ورزش و…) به عنوان مثل اگر جزو آن دسته هستید که در هنگام ناراحتی زیاد غذا می خورند، سعی کنید پیاده روی کنید یا دست هایتان را به کارهای دیگری مثل نقاشی کردن مشغول کنید. ۶- سعی نکنید انتقام بگیرید اینکه وقتی حس می کنید در حقتان نا حقی شده به دنبال عدالت و انتقام باشید مسئله ای عادی است. مطالعات نشان داده اند که انتقام باعث افزایش استرس و آسیب به سلامتی می شود. برخی مطالعات نشان داده اند که انتقام گرفتن شما را وادار می کند که اتفاقات را بارها وبارها در ذهنتان مرور کنید ، در حالیکه حس انتقام گیری نداشتن باعث می شود شرایط آنقدرها هم دشوار بنظر نیاید و فراموشی برایتان آسان تر شود. ۷- ارزش خودتان را بدانید شما یک انسان بی ارزش نیستید. کسی که دوستش داشتید شما را دور نینداخته، فقط اوضاع بینتان درست پیش نرفته است. اگر میخواهید متوجه با ارزش بودن خودتان شوید، بنشینید و لیستی از چیزهایی که درباره ی خودتان دوست دارید تهیه کنید. شاید روزهای اول چیز زیادی ننویسید اما در عرض یک هفته ممکن است به ۵ نکته ی مثبت راجع به خودتان برسید و شاید پس از یک ماه یک صفحه ی کامل را پرکرده باشید. حرکت کردن رو به جلو ۱- بدانید که کنترل زندگی تان دست خودتان است شما مسئول شادی و انتخاب های زندگی تان هستید. اگر برای عوض کردن حالتان کاری نکنید، همینطور ناراحت باقی می مانید و شاید حتی افسردگی بگیرید. اگر کسی به شما صدمه ای زده، اجازه ندهید که با غرق شدن در ناراحتی و افسردگی، آسیب دیگری هم به شما بزند. ۲- برای خودتان هدف تعیین کنید داشتن اهدافی معقول و حرکت به سمت آنها به شما دلیل قانع کننده ای برای کنارگذاشتن شرایط فعلی و شروع زندگی ای بهتر می دهد. برای مثال اگر در حال رفتن از مدرسه به دانشگاه هستید، خودتان را به چالش بکشید و سعی کنید نمرات بهتری کسب کنید. اگر نمی دانید که دقیقا در زندگی تان چه می خواهید، زمانی را به فکر کردن در این باره اختصاص دهید. اگر در مدرسه هستید به دیدار یک مشاور بروید و اگر نیستید از خانواده و دوستانتان درباره ی نقاط قوت و چیزهایی که در آن ها خوب هستید سوال کنید. ۳- بدانید که با شخص دیگری ملاقات خواهید کرد. شاید الان این احساس را نداشته باشید، اما بلاخره کسی را خواهید دید که بهتر با هم کنار می آیید و وقتی او را ملاقات کنید از اینکه رابطه تان با نفر قبلی خوب پیش نرفته خدا را شکر میکنید. هرچه بیشتر تجربه کنید و یادبگیرید، بیشتر متوجه می شوید که چه چیزی به درتان می خورد و به شما کمک می کند که کسی را که برایتان منساب تر است بیابید. ۴- تشخیص دهید که پذیرای شروع یک رابطه ی جدید هستید یا نه هیچ مدت زمان مشخصی برای فراموش کردن یک شخص وجود ندارد و این زمان بسته به افراد و روابط متفاوت است و بعضی افراد شاید فقط به چند ماه و بعضی دیگر به چند سال احتیاج داشته باشند. اگر هنوز هم به نفر قبلی فکر میکنید، نمی توانید توجهتان را معطوف به یک رابطه ی جدید کنید. لازم است که قبل از شروع یک رابطه ی جدید به خودتان اعتماد بنفس داشته باشید. اگر شروع این رابطه فقط برای این است که از تنها ماندن واهمه دارید، پس یعنی هنوز زمان مناسبی برای شروع یک رابطه ی جدید نرسیده است. منبع: دیجی رو نویسنده: نهال سهیلی فر
  5. sajjad

    نام: علی قاضی نظام تولد: ١۵ بهمن ۶۶ (تهران) تحصیلات: نرم افزار کامپیوتر خوندم زندگی : متولد 1365 است و نرم افزار کامپیوتر خوانده. عکاسی کرده، کافه داشته و در حاضر مشغول دادن مشاوره تحصیلی کنکور است. اگر چند تعدادی از افراد به اشتباه اسم شعر روی نوشته‌هایش گذاشته‌اند، اما هرگز خودش را شاعر نمی‌داند و تا به حال شعر نگفته است. اگر به بسیاری از کانال‌ها یا گروه‌های ادبی شبکه‌های اجتماعی سری بزنید، احتمالا اثری از آثارش را در آن‌ها پیدا خواهید کرد و دلنوشته‌هایش این روزها در فضای مجازی حسابی طرفدار پیدا کرده و بین افراد مختلف دست به دست می‌شود. به همین بهانه گفت‌وگویی بد ندیدیم تا گفت‌وگویی داشته باشیم با علی قاضی نظام چهره داغ این‌روزهای شبکه‌های مجازی. + چه ژانری رو میپسندین برای مطالعه؟ و آیا نویسنده ی مورد علاقه خاصی دارید؟ - من کلاً عاشقانه دوست دارم نویسنده خاصى نه اما نوشته هاى مصطفى مستور رو دوست دارم +چه انگیزه ای برای نوشتن ،ترغیبتون میکنه ادامه بدید؟ - فیدبکى که از آدما میگیرم حس خوبى که بهم منتقل میکنن و خب براى خودمم کلى آرامش همراه داره نوشتن +بنظرتون،فردی که قلم دستش میگیره،چه مسئولیتی در قبال خواننده داره؟ - خیلى زیاده این مسئولیت اما خب شما نمیتونید همه ى آدما رو راضى نگه دارید واقعاً +بهترین اتفاقی که توی دنیای هنر واستون افتاد چی بود؟ -چاپ بایکوت و روز رونمایىِ کتابم عاللیییییییییی بود + اون زمان که تازه شروع به نوشتن کردین_ کدوم نوشتتون حکم سکوی پرتاب بود واستون و بیشتر از دیگر نوشته هاتون بولد شد؟ -لطفاً ناگهانى رُخ بده! غافلگیرم کن! لحظه اى اتفاق بیفت که اصلاً فکرش را هم نکنم! آنجا که حتى صورتت را هم از یاد برده باشم! اصلاً تو هر موقع هم که بیایى، هرگذشته اى هم که داشته باشى، با ارزشى… درست مثلِ پیدا کردنِ پولِ مچاله شده، بعد از سالها در جیبِ لباسم! #علی_قاضی_نظام + چهار ویژگی علی قاضی نظام؟ - شدیداً صبورم آرومم شدیداً شوخم و حساس کانال تلگرامی بایکوت
  6. همه ی ما زوج هایی را دیده ایم که الهام بخش بهتر بودن ما در روابط بوده اند. جوری که بهم نگاه می کنند یا باهم صحبت می کنند باعث می شود بخواهید دائم دنبال آنها راه بیوفتید و ببینید چکار می کنند تا شما هم روش های آنها را در زندگی خودتان پیاده کنید. ۱) همه چیز را با او درمیان می گذارید. هر چیزی که در ذهن تان و در قلب تان هست و از بقیه ی مردم مخفی کرده اید را با شریک زندگی تان در میان می گذارید. ۲) در مقابل او گارد نمی گیرید شاید قوی و باهوش باشید، اما او آنقدر برایتان ارزش دارد که نقطه ضعف ها و چیزهایی که شما را آسیب پذیر می کنند را با او در میان بگذارید. ۳) همه جوره به او احترام می گذارید او کامل نیست، اما ویژگی هایی دارد که باعث می شود او را محترم بشمارید. مثلا انسانیت، دلسوزی، قدرت و تصمیم گیری! ۴) او را با تمام کاستی هایش دوست دارید شاید عاشق بازی ویدویی باشد و وقتی بازی می کند دیگر چیزی نشوند، شاید دوست داشته باشد ساعت ها در پاساژ ها قدم بزند یا حتی گاهی دمدمی مزاج باشد؛ این خصلت ها شاید گاهی اوقات دیوانه کننده باشند و اعصابتان را خرد کنند، اما اگر این ها نباشند انگار یک چیزی کم است و او مثل همیشه نیست. ۵) می توانید خود را در آینده با او تصور کنید فقط بحث ازدواج کردن نیست، شما خودتان را تصور می کنید که با هم صبحانه درست می کنید، با هم خانه می خرید و با هم خانواده ی کوچک تان را تشکیل می دهید. ۶) از اینکه با او مخالفت کنید نمی ترسید و خجالت نمی کشید شاید همیشه ۱۰۰٪ با او موافق نباشید اما می دانید که چطور باید به بحث راجع به نقطه نظرتان با او بپردازید و می دانید که او هم به شما گوش کرده و به نظرتان احترام می گذارد. ۷) با هم می خندید اینکه شوخ طبع باشید خوب است، اما اینکه بتوانید یکدیگر را تا مرز اشک ریختن بخندانید یعنی حال تان خیلی خوب است. ۸) با هم جور در می آیید شاید عاشق کسی شده باشید که کاملا مطابق معیارهایتان نباشد، اما در کنار هم زوج خوبی را تشکیل می دهید. ۹) می توانید با هم در سکوت باشید لازم نیست که حتما یکی از شما چیزی بگوید که فضا عوض شود و زمان بگذرد، می توانید با هم در سکوت باشید و هر دو هم با این سکوت راحت هستید. ۱۰) می توانید خودتان باشید لازم نیست نگران این باشید که شما را قضاوت می کند. او تمام شما را می شناسد و مهم تر اینکه سعی نمی کند شما را تغییر بدهد! وب‌سایت دیجی رو - نهال سهیلی فر
  7. sajjad

    1 شهریور (زهرا) دلگیر بودن یه شهریوری از شهریور چیز طبیعی ای عه... چون فکر میکنیم ماهمون باید کامل بدرخشه تو این ماه .. ولی هربار بیشتر بغض داشتیم تو این ماه! چاره چیه؟ بیا منتظر خوبی هاش باشیم! اتفاق های خوبی ک میفتن!
  8. sajjad

    زن و شوهر پیری با هم زندگی می کردند. پیر مرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت و پیر زن هرگز زیر بار نمی رفت و گله های شوهرش رو به حساب بهانه گیری های او می گذاشت. این بگو مگوها همچنان ادامه داشت تا اینکه یک روز .. پیرمرد برای اینکه ثابت کند زنش در خواب خروپف می کند و آسایش او را مختل می کند ضبط صوتی را آماده کرد و شبی همه سر و صدای خرناس های گوشخراش همسرش را ضبط کرد. پیر مرد صبح از خواب بیدار شد و شادمان از اینکه سند معتبری برای ثابت کردن خروپف های شبانه او دارد به سراغ همسر پیرش رفت و او را صدا زد، غافل از اینکه زن بیچاره به خواب ابدی فرو رفته بود! از آن شب به بعد خروپف های ضبط شده پیرزن، لالایی آرام بخش شبهای تنهایی او بود !
  9. zahra

    معین تعریف میکند: روزی از ایران نامه ای دستم رسید که داستان زندگی یک فرد از آبادان بود.داستان نوشته شده از این قرار بود. شخصی تعریف میکرد که 16 ساله بودم عاشق دختری شدم، چنان دیوانه وار عاشق آن دختر شدم که پس از اصرار و پافشاری بسیار زیاد توانستم در همان سن پدرم را راضی کنم که به خواستگاری دختره برویم. وقتی به خواستگاری رفتیم پدر دختره بنای مخالفت گذاشت و برای اینکه مرا بپیچاند، اصرار داشت باید درس بخوانم و حداقل دیپلم داشته باشم. من هم پس از آن با جدیت درس را ادامه دادم تا دیپلم گرفتم. بعد از گرفتن دیپلم دوباره به خواستگاری رفتیم ولی پدر دختره گفت حتما باید به سربازی بروم، و بدون داشتن کارت پایان خدمت هرگز به دخترش فکر نکنم. در بیست سالگی به سربازی رفتم و در بیست و دو سالگی دوباره به خواستگاری رفتم ولی پدر دختره اصرار داشت که باید کار مناسب داشته باشم. به هر حال بعد از پیدا کردن کار مناسب و خواستگاری رفتن و آمدن هایم و بهانه های مختلف باعث میشد که بروم و به خواستهء جدید عمل کنم و دوباره بیایم. جالب اینکه در این مدت آن دختر هم به پایش نشسته بود و خواستگاران دیگر را رد میکرد. آن شخص تعریف میکند پس از این خواستگاری رفتن ها و نا امید شدن ها بالاخره پدر دختره در 32 سالگی راضی به ازدواجمان شد و دست از بهانه های خود برداشت. جشن بزرگی بر پا کردیم و در انتهای مراسم در حالی که خودم را خوشبخت ترین آدم روی زمین میدانستم به خانهء خودمان رفتیم. وقتی به خانه رسیدیم همسرم به قدری خسته شده بود بر روی مبل دراز کشید و خوابش برد، من هم برای اینکه اذیت نشود فقط پیشانی أش را بوسیدم و در یک گوشه خوابم برد. صبح اول وقت شاد و سرخوش از اینکه بالاخره پس از سالها معشوقه ام را در کنارم میبینم از خواب بیدار شدم، و وقتی او را در خواب دیدم تصمیم گرفتم به تهیه وسایل صبحانه بپردازم. صبحانه را تهیه کردم و مدتی منتظر بیدار شدنش بودم ولی همسرم بیدار شدنش خیلی طول کشید و من نگران شدم. کمی ترسیدم ولی نزدیک که شدم دیدم همسرم نفس نمیکشد. سریعا پزشکی آوردم و پزشک بعد از معاینه گفت این دختر شب گذشته از فرط خوشحالی دچار حمله قلبی شده و ایست قلبی کرده است. و من فهمیدم پس از سال ها تلاش برای بدست آوردنش او را برای همیشه از دست داده ام. صبحت بخیر عزیزم با آنکه گفته بودی دیشب خدانگهدار با آنکه دست سردت از قلب خسته تو گوید حدیث بسیار صبحت بخیر عزیزم با آنکه در نگاهت حرفی برای من نیست با آنکه لحظه لحظه می خوانم از دو چشمت تن خسته ای ز تکرار عهدی که با تو بستم هرگز شکستنی نیست این عشق تا دم مرگ هرگز گسستنی نیست دانلودآهنگ صبحت بخیر عزیزم
  10. sajjad

    روزی پسری خوش‌چهره در حال چت کردن با یک دختر بود. پس از گذشت دو ماه، پسر علاقه بسیاری نسبت به او پیدا کرد. اما دختر به او گفت: «می‌خواهم رازی را به تو بگویم.»پسر گفت: «گوش می‌کنم.» دختر گفت: «پیتر من می‌خواستم همان اول این مساله را با تو در میان بگذارم اما نمی‌دانم چرا همان اول نگفتم، راستش را بخواهی من از همان کودکی فلج بودم و هیچوقت آنطور که باید خوش قیافه نبودم. بابت این دو ماه واقعاً از تو عذر می‌خواهم.» پیتر گفت: «مشکلی نیست.» دختر پرسید: «یعنی تو الان ناراحت نیستی؟»پیتر گفت: «ناراحت از این نیستم که دختری که تمام اخلاقیاتش با من می‌خواندفلج است. از این ناراحتم که چرا همان اول با من رو راست نبود. اما مشکلی نیست من باز هم تو را می‌خواهم.»دختر با تعجب گفت: «یعنی تو باز هم می‌خواهی با من ازدواج کنی؟» پیتر در کمال آرامش و با لبخندی که پشت تلفن داشت گفت: «آره عشق من.»دختر پرسید: «مطمئنی پیتر؟»پیتر گفت: «آره و همین امروز هم می‌خواهم تو را ببینم.»دختر با خوشحالی قبول کرد و همان روز پیتر با ماشین قدیمی‌اش و با یک شاخه گل به محل قرار رفت. اما هر چه گذشت دختر نیامد. پس از ساعاتی موبایل پیتر زنگ خورد. دختر گفت: «سلام.»پیتر گفت: «سلام پس کجایی؟دختر گفت: «دارم می آیم. پیتر از تصمیمی که گرفتی مطمئن هستی؟»پیتر گفت: «اگر مطمئن نبودم که به اینجا نمی‌آمدم عشق من.»دختر گفت: «آخه پیتر…»پیتر گفت: «آخه نداره، زود بیا من منتظر هستم.» و پایان تماس. پس از گذشته دو دقیقه یک ماشین مدل بالا که آخرین دستاورد شرکت بنز بود کنار پیتر ایستاد. دختر شیشه را پایین کشید و با اشک به آن پسر نگاه می‌کرد. پیتر که مات و مبهوت مانده بود فقط با تعجب به او نگاه می‌کرد. دختر با لبخندی پر از اشک گفت سوار شو زندگی من. پیتر که هنوز باورش نشده بود، پرسید: «مگر فلج نبودی؟ مگر فقیر و بد قیافه نبودی؟ پس…»دختر گفت: «هیس، فقط سوار شو.»پیتر سوار شد و رو به دختر گفت: «من همین الان توضیح می‌خواهم.»آری آن دختر کسی نبود جز آنجلینا بنت، دهمین زن ثروتمند دنیا که بعد از این جریان در مطبوعات گفت: «هیچوقت نمی‌توانستم شوهری انتخاب کنم که من را به خاطر خودم بخواهد زیرا همه از وضعیت مالی من خبر داشتند و نمی‌توانستم ریسک کنم. به همین خاطر تصمیم گرفتم که با یک ایمیل گمنام وارد دنیای چت بشوم. سه سال طول کشید تا من پیتر را پیدا کردم. در این مدت طولانی به هر کس که می‌گفتم فلج هستم با ترحم بسیار من را رد می‌کرد. اما من تسلیم نشدم و با خود می‌گفتم اگر می‌خواهم کسی را پیدا کنم باید خودم را یک فلج معرفی کنم. می‌دانم واقعاً سخت است که یک پسر با یک دختر فلج ازدواج کند. اما پیتر یک پسر نبود… او یک فرشته بود. او من را به خاطر خودم می‌خواست نه به خاطر پولم. با آنکه به دروغ به او گفتم فلج هستم اما باز هم من را می‌خواست.»آنها هم اکنون ازدواج کردند و فرزندی به نام جیمز دارند.
  11. وقتی با مردی آشنا شدید چگونه می‌توانید بفهمید او قصد ازدواج دارد یا فقط فکر وقت‌گذرانی و تفریح دارد؟ ۱- اگر مردی خیلی سطحی با شما صحبت می‌کند و هرگز به مسائل زندگی‌تان اهمیت ندهد، بی‌شک در فکر وقت‌گذرانی است. ولی اگر با مهربانی در خصوص نیازها، زندگی، آرزوها و آیندهٔ شما برایتان صحبت کند و این نکات برایش مهم باشد، پس بدانید به دنبال همسر آینده‌اش است. ۲- اگر به خواسته‌ها و معیارهای شما بخندد بدانید که فقط برای سرگرمی با شما ارتباط برقرار کرده است، ولی اگر چنین به نظر برسد که او تابع قوانین و معیارهای شما است و به آن‌ها اهمیت می‌دهد، به دنبال زنی مناسب برای زندگی مشترکش و جزومردانی که قصد ازدواج دارند هست. ۳- اگر شماره تلفن شمارا داشته باشد و دیر به شما تلفن کند معلوم است که جدی نیست، ولی اگر خیلی زود زنگ بزند درواقع نشان می‌دهد که به شما علاقه‌مند شده است و می‌خواهد اطلاعات بیشتری از سوی شما به دست آورد. ۴- اگر با مردی به رستوران رفتید و اجازه داد پول میز را شما حساب کنید یا اینکه فقط سهم خودش را پرداخت، بدانید مرد زرنگی است که فقط قصد سوءاستفاده از شمارا دارد. ولی اگر صورتحساب را پرداخت نشان می‌دهد که مایل است تأمین‌کننده شما باشد و این یعنی اینکه می‌توان به آن مرد امید بست. ۵- اگر مردی سر ساعتی با شما قرار بگذارد و دیرتر از وقت مقرر خودش را برساند بدون اینکه از قبل با تلفن شما را آگاه کرده باشد، احتمالاً قصدش تفریح است. اگر وقت‌شناس و مقرراتی بود می‌تواند مرد مناسبی برای زندگی باشد. ۶- اگر هرگز با دوستان، اعضای خانواده و همکاران او برخورد نداشته باشید، بدانید در نظرش فقط یک دوست ساده هستید، ولی اگر شمارا به همه‌کسانی که برایش مهم هستند معرفی کرد بدانید که همسر آینده‌اش هستید. ۷- اگر به‌طور مرتب بهانه‌های مختلفی برای معرفی نکردن شما به دوستان و همکارانش و پاپیش گذاشتن برای خواستگاری آورد بدانید قصد ازدواج ندارد. ولی اگر موافقت کرد شمارا در موقعیتی خاص به دوستان و افراد خانواده‌اش معرفی کند بدانید که در دسته مردانی که قصد ازدواج دارند به شمار می‌آید. ۸- اگر مردی نتواند ازنظر مالی، احساسی و معنوی خودش را با شما هماهنگ کند، بدانید قصد تفریح دارد. ولی اگر قادر باشد تأمین کردن و حمایت کردن را در خصوص اعضای خانواده‌اش به نحو احسن انجام دهد، یعنی مردی واقعی است و شما می‌توانید به او تکیه کنید. ۹- اگر او عقیده دارد که مردان باید آزاد باشند و بگوید برایش مهم نیست که در کنار شما با زن دیگری هم ارتباط دوستی داشته باشد خودتان حدس می‌زنید که باید چه‌کار کنید. ولی اگر بخواهد روابط شما انحصاری باشد و فقط شمارا ببیند بدانید که او قصد ازدواج با شمارا دارد. منبع:سایت ارتباط سبز
  12. sajjad

    باشه... من قراره بمیرم... او کی... ولی با این تویوتای سفید که دوباره اومده جلوی در گاراژ پارک کرده، چه کار کنم؟ می شه برم یه یادداشت بذارم زیر برفپاککنشی و بنویسم نباید جلوی در آدمی که یه غده اندازه تخم کبوترپشت مغزش داره پارک کنه. چون ممکنه بزنه همه شیشههای ماشینت رو بیاره پایین؟! براش می نویسم سی و چهار سالمه، سه سال بوکسی کار می کردم، با صد و هشتاد و سه سانت قد و هشتاد و پنج کیلو وزن، منهای یه غده که احتمالا کمتر از هفتاد و پنج گرم وزنه داره و وجودش مربوط به من نیست. می تونم برم واقعا این کار رو بکنم! از صبح بیخودی این جا نشستم و هیج کاری نکردم. راننده عوضی اون تویوتای سفید نمی دونه من صبح زود ریش کثافتم رو بدون آینه تراشیدم. نمی دونه همه آینه های خونه رو از ترسی این که چشمم به قیافه گه خودم نیفته جمع کردم. نمیدونه وقتی فقط با نوک انگشتها صورتت رو لمسی کنی و ریشت رو بتراشی چه حال مزخرفی پیدا می کنی، انگار مجبور باشی با چشم بسته از چهارراه رد بشی یارویی گردنت سریه آدم دیگه باشه. صورتم رو اصلاح کردم که برم پارک جمشیدیه قدم بزنم. شاید هم یه کم نرمش کنم. دوست دارم از پله های سنگی کوه برم بالا و از اون بالا تهران رو نگاه کنم. ولی وقتی نمی تونم ماشینم رو از پارکینگ بیارم بیرون چه غلطی می تونم بکنم؟ مگه این که زنگ بزنم تاکسی تلفنی و زرت و پرتهای راننده تاکسی روتوی ترافیک نیاوران تحمل کنم. همه راننده های تاکسی تلفنی یا توی زندگی شکست سنگین خوردند یا شاعراند... من قراره بمیرما اگه زنگ بزنم تاکسی تلفنی همون اول اینو به راننده می گم شاید دیگه دهنشی روباز نکنه. حوصله دیدن دخترهایی که آستین گرمکن هاشون رودور کمرشون گره زدن ندارم. به جای پارک جمشیدیه باید برم یه کم روی تردمیل بدوم. ورزشی هوازی... او کی... تردمیل هیج قصهای نداره که یه هوهوسی کنه برات تعریف کنه. اگه داغون بشه مجبور نیست بازم کار کنه. زیر چشمی نگات نمی کنه شعر نمی خونه اکسیژنش هم سلولهای سرطانی رو میکشه... هرچی بیشتر عرق کنی اکسیژن بیشتری به تخم کبوتر پشت مغزت میرسه. مهم هم نیست که دیگه فایده نداره. مگه بقیه چیزها چه قدر فایده داره رژیم سبزیجات، هفته ای یه بار رفتن تا قله کلکچال، ترک سیگار، سه سال تمرین حرفهای بوکس، روزی یه کپسول اومگا تری...... از صدای تسمه تردمیل خوشم مییاد. مثل صدای خفه موتور کادیلاک های قدیمیه ... وقتی هنوز مشهد زندگی میکردیم بابام یه دونه داشت. قبل از این که ورشکست بشه و ببرنشی زندون. سال هایی که بابام نبود کادیلاک توی کوچه جلوی در خونه مون مونده بود و زیر گردوغبار مثل ماشینهای جنگی استتار می شد. همه چیزش اتوماتیک بود. مامانم می ترسید پشت فرمونش بشینه. قبل از این که بابام رو بگیرن روزهای تعطیل آخر هفته با کادیلاکش میرفتیم شاندیز همون موقعشی هم ماشین عتیقهای بود. روزهای تعطیل آسمون همیشه پرنور و آبی و عمیق ترها کادیلاک قهوهای توی جاده هایی باریک کوهستانی هی می پیچید و از زیر شاخه درختهای چنار رد می شد، شاخه درختهای کنار جاده به سمت دره خم شده بودن... این تردمیل لعنتی چه صدای خوبی دارها زودتر از هر نرمش دیگهای آدم رو گرم می کنه. اگه همین طور آروم ادامه بدی کم کم عرقت در مییاد. اون مرتیکه چاق خونه رو به رویی هم یه دونه داره، اما بعید میدونم هیچ وقت ازشی استفاده کنه. وزنش باید بالای اصل و سی کیلو باشه تردمیلش رو گذاشته کنار پنجره هال و همیشه تسمه نقالهاش جمع شده يا احتمالا زنش مجبورش کرده بخره یا فقط پول عذاب وجدانش رو داده. یه بار توی فست فودی سر خیابون دیدمش با زنشی داشتن سیب زمینی و مرغ سوخاری می خوردن. چربیهای شکمش از دو طرف دسته صندلی آویزون بود، لامصب سیگاری هم هست. دوست دارم بدونم روزی چند نخ سیگار میکشه، شبها دست کم دو سه بار می یاددم کیسه چربی شبیه خودش توی هال جمع میشن سیگار می کشن! از پنجره هال میبینمشون که وسط دود غرق شدن. تا همین جاش هم پونزده سال بیش تر از من عمر کرده! خوبیش اینه که زنش رو نمیزنه. هیچی مثل صدای جیغ های زنی که داره کتک می خوره روی عصابم نیست. زن این همسایه طبقه بالایی چشمهای عسلی با حالی داره. نمیدونم چه طوری حاضره ماهی یه بار کتک بخوره و بازم این مرتیکهٔ منحرف رو تحمل کنه مرده صورتش شبیه خرگوشه، سبزه و لاغر و قد کوتاه است. هروقت آدم روتوی راه پله ها یا دم در مجتمع میبینه با اون دندون های خرگوشی اش لبخند میزنه. نمیدونم به چی می خنده. شاید افتخار می کنه که می تونه یه زن چشم عسلی خوشگل رو ماهی یه بار بزنه و آب از آب تکون نخوره! بد نبود به جای این که صبر کنم تخم کبوترپشت مغزم جوجه بشه، برم با لگد در خونه اش رو بشکنم، مرتیکه لعنتی رو تا حد مرگ بزنم و لاشه اش رو از پنجره پرت کنم توی خیابون! چند ماه پیشی ساعت سه و نیم نصف شب زنش رو توی پارکینگ مجتمع دیدم. تموم شب با رفیق هام توی بام تهران فریزبی بازی کرده بودیم. کلی سرحالی بودم. ماشین رو که داشتم پارک می کردم به نظرم اومد لای دو تا از ماشینهای اون طرف پارکینگ یه چیزیه! رفتم جلو دیدم زنه لای ماشینها نشسته داره گریه می کنه. گوشه لبش ورم کرده بود. چند لحظه دوتایی به هم خیره موندیم. صورتش یه جورایی شبیه چارلیز ترونه وقتی برای یه فیلم تراژیک گریمش میکنن. گمونم فهمیده بود تصمیم گرفتم یه غلطی بکنم. یه هو گفت، شما لطفاً دخالت نکنین ! از آدم هایی که لازم نیست همه چی رو بهشون توضیح بدی خوشم میاد. شوهر دیوثش حداقل ده سالی از من بزرگ تره. هشت ماهه آپارتمان طبقه بالایی رو اجاره کردن. احتمالاً تا سه چهار ماه دیگه هم میمونن و بازم بعضی شبها ی صدای جیغ های زن از کانال کولر توی اتاق خواب آپارتمان من شنیده می شه. تا اون موقع من دیگه نیستم که این صداها رو بشنوم. یا کارم تموم شده یا توی بیمارستان آخرین روزهام رو می گذرونم...اوکی، بی خیالی... خوبیش اینه که قراره همه چی خیلی تند پیش ببره. دکتر گفت فقط یکی دو هفتهٔ آخر مجبوری توی بیمارستان بخوابی. تا قبل از اون همه چی سرجاشه. فقط باید یه سری قرص بخورم که درد نکشم و همه چیز تا روز آخر طبیعی باشه و تنها جنبه منصفانه قضیه همینه. این تردمیل واقعاً چیز خوبیه بعد پنج شیش دقیقه که شروع می کنی به عرق کردن، دیگه خستگی رو احساسی نمیکنی. بدنت نرم می شه. حس سبکی خوبی داره. تقریبا قابل مقایسه با یه همخوابگی غافلگیرکننده است. خون آدم پر از اکسیژن می شه می تونی حتی عاشقش بشی. بعد هر چیز دیگهای رو که دوست نداری فراموش میکنی...همه چی ... عوضی هایی که تویوتای سفیدشون رو جلوی در گاراژ یه مجتمع پارک میکنن، همسایه های چاق و سیگاری و پوفیوزهایی که زناشون رو میزنند. همهٔ اونایی که قراره بعد از تو زنده بمونن. مثل این مرتیکه کچل طبقه پایینی، مدیر ساختمون. دو تا آپارتمان دیگه مجتمع رو هم خریده. پنجاه سال رو شیرین داره. آپارتمان طبقه اول رو مثلا کرده یه جور دفتر کار. دو میلیون زن هر هفته میرن توی آپارتمانش و میان بیرون. مثه کارخونه آب پرتغال گیری. اوائل کنجکاو شده بودم بدونم سلیقهاش چه جوریه مانیتور آیفون رو روشن میذاشتم و زن هایی رو که می اومدن جلوی در مجتمع نگاه میکردم. اگه از پلههای جلوی آپارتمان من بالا نمی رفتن حتماً رفته بودن توی کارخونهٔ آب پرتغال گیری. معمولاً بعدازظهرها شروع می کنه. شده توی یه روز سه تا زن مختلف رفتن توی آپارتمانش و اومدن بیرون. ظاهرا سلیقه به خصوصی هم نداره. قد کوتاه، قد بلند، صورت های جذاب استخوانی، لپهای قرمز دهاتی، صورت های مرموز عصبی، صورتھاعی خندون ... بعضی ھانشون واقعا خوبن، ولی چه فایده. دستگاه آبميوه گير چی از طعمهای مختلف حالیشی می شه؟ گاهی چند ماه وقت لازمه تا درست قلق یه زن دستت بیاد، یاد بگیری چه طوری باید باهاش هماهنگ بشی، احساسی دستگاه آبمیوه گیری بودن چیز مسخره ایه. احمقانه است. دوست دارم وقتی خونم پر از عشق و اکسیژن میشه معنی هر جور خنده و نگاه های طرف مقابلم رو بفهمم ... تا سه ماه دیگه توی اتاق خواب من کسی به چیزی نگاه نمی کنه. خبری از خنده و اکسیژن تازه نیست. شاید آپارتمانم روتا اون موقع کسی دیگهای اجاره کرده باشه، اما کارخونه آب پرتغال گیری به کار خودش ادامه میده. وقتی همه تنت از عرق خیس شده، دوش آب سرد کیف میده. دوست دارم تردمیل بازم صدای کادیلاک بده. مجبور که نیستم خاموشش کنم. بذار همین جوری با دور کند برای خودش کار کنه. مثل نگاه کردن به عکسی بچگی هات میمونه، وقتی هنوز نمیدونی قراره یه هو بهت بگین کارت تمومه، دکتر میگه هر مرضی یه علتی داره. مزخرف میگه. بعضی چیزها هیچ علتی نداره. اگه هم داشته باشه زیر این دوش آب سرد آدم می تونه به علت هیچی فکر نکنه. تخم کبوتر هفتاد و پنج گرمی پشت مغزم هیچ ربطی به من نداره. انگار یه روزبری روی پشت بوم خونه ات و ببینی یه پرنده اومده اون جا لونه ساخته و توشی تخم گذاشته. همیشه وقتی بعد از دوش گرفتن حوله صورتیم رو میپوشم حسی خوبی دارم. مهتاب وقتی اولین بار حولهام رو دید تعجب کرد. فکر کرده بود مال یه زن دیگه است که خونه من جامونده. یه مدت طول کشید تا باور کنه من همین طوری از رنگ حوله های صورتی خوشم می یاد. پنجره هال رو باز می کنم و هوای تازه به صورت خیسم می خوره، تویوتای سفید دیگه جلوی در پارکنیگ نیست. همیشه درست همون موقعی که من میخوام برم بیرون باید بیاد این جاپارک کنه پرده های پنجره آپارتمان اون مرتیکه چاق سیگاری بسته است، اما بازهم می تونم تردمیل بی مصرف موندهاش رو ببینم. بد نیست وصیت کنم بعد از مرگ من باید هفته ای حداقل دوبار از تردمیلش استفاده کنه. میگم ورثه برن دم خونه ش یه نسخه از وصیت نامه رو بهشی بدن. بگن اگه این کار رونکنه هرشب یه روح سرگردون میاد سراغشی . دلم یه جورسالاد تازه و تند میخواد. بعد از دوش آب سرد میچسبه. اما نمیدونم چراگاهی آدم به جای این که سالادش رو درست کنه میره زنگ میزنه به کسی که قراره دیگه هیچ وقت نبیندش. معلومه مهتاب از شنیدن صدام جاخورده. دو هفته پیش که این جا بود یه تابلوی کوچولو بهش هدیه دادم و قرار گذاشتیم آخرین باری باشه که هم دیگه رو میبینیم. گفتم توی خاکسپاری و بقیه مراسم های مزخرف هم نیاد. همه این قرار مدارها رو باید بریزی تو توالت و روشی سیفون بکشی . دوست داری بیایی این جا با هم سالاد بخوریم عزیزم. الان مهتاب داره به چی فکر می کنه ؟یه سالاد هیجان انگیز با تیکه های ترد کلم بروکلی، چند قاشق انار آبدار، سیر تازه له شده، روغن زیتون بکر، کرفس و هویج خورد شده... سکوت مهتاب پشت تلفن مثل یه تپه است توی پاییز که روی دامنه اش یه ساختمون خیلی قدیمی زیر آفتاب باشه. شاید هم یه جاده مارپیچ روی تپه باشه... بخند عزیزم. مهتاب همیشه وقتی این جوری حرف میزنم میخنده. هر چه قدر دلت میخواد بخند عزیزم. اولین بار که اومده بود پیشم بهش گفتم صورتش شبیه یه جور مدادتراشی قدیمی استیل آلمانیه که یک سره لبخند میزنه. مهتاب حداکثر تا نیم ساعت دیگه خودش رو می رسونه. اوکی ... حالا باید سالاد درست کنم. چه قدر احمقانه است که آدم یه عمر بازور و بدبختی دونه های انار رو با ناخن از توی پوستش کنده باشه و آخرش بفهمه می شد خیلی راحت انار رو چهار قاج کرد و با پشت قاشق چند تا ضربه آروم به اش زد تا همه دونه هاش بدون این که له بشن بیرون بریزند. مثل رانندگی با یه گادیلاک تمام اتوماتیکه. راحت ترین ماشین دنیاست اما اگه نتونی راهش بندازی هزار سال کنار خیابون میمونه. وقتی بابام زندان بود فقط روزهای چهارشنبه می شد بریم ملاقاتش. هر دو هفته یک بار فقط ده دقیقه از پشت یه پنجره مستطیل میدیدیمشی که بیشتر عکسی خودت رو شیشه اش می افتاد. دیدن بابام توی لباسهای گشاد زندان و ترسش از مأموری که به شونهاش می زد تا بگه وقت ملاقات تموم شده، مثل این بود که شیش سالت باشه و یکی همه کاغذهای دفتر نقاشی ات رو پاره کرده باشه. این چاقوی لامصب خیلی باحاله. باید مواظب باشم دستم رو نبره. کلم بروکلی سرشار از آنتی اکسیدان های ضد سرطانه. باید کاملاً خورد بشه که تیکه های سالاد خیلی جداجدازیر دندون نیاد. باید دونه های انار هم خوب لابه لاش قاطی بشه. خوبی مهتاب اینه که از بوی سیر خام بدش نمیاد. آدم هایی که از ترسی بوی بد، سیر خام نمیخورن مثل کسایی میمونن که از ترسی تنها موندن عاشق هیچ کسی نمی شن. اولین بار که با مهتاب اومدیم این جا واقعا ازش ترسیده بودم. اون قدر همه چیزش خوب بود که آدم مشکوک می شد. دوست داشتم مثل یه راننده تاکسی تلفنی براشی شعر بگم. یه سری کارهاش مثل مریم بود. مریم هم همه چیزشی زیادی خوب بود. حالت صورتش شبیه ملونی بود اون دختر مهربونه توی فیلم بر باد رفته که با صداقتش اسکارلت زیبا رو در عشق شکست داد. از اون قیافه هایی که وقتی میدیدیش دوست داشتی بچه بشی که بغلت کنه و با موهات بازی کنه. از اون زن های خیلی خوب که نمیتونن توی این دنیای کثیف زندگی کنن و حتماً موقع زایمان اولین بچه شون میمیرن. هفت سال با مریم زندگی کردم. فیزیوتراپیست درجه یکی بود. با انگشتهاش کاری می کرد که فلج مادرزاد قهرمان دوی المپیک بشه. آخرش هم یه دعوت نامه از آمریکا براش اومد و توی یه بیمارستان تخصصی سیاتل استخدام شد. یه سالی قبل از اون میرفت خونه دوستم، روی ستون مهره های مادرش کار می کرد. موقع رفتن مریم هردوتایی توی سالن انتظار فرودگاه گریه می کردیم. یه ماه و نیم بعدش دوستم یه شب با حال خراب اومد پیش من و اعتراف کرد شیش ماه آخری که مریم میرفته خونه شون، با هم بودن. گفت عاشق هم بودن و هیچ راه فراری نداشتن. از این تعجب کردم که حرف دوستم اصلا به نظرم عجیب نمی اومد. دلیلی نداشتم، اما تقریبا از یه سال قبلش حسی میکردم یه اتفاق این جوری یه جایی داره میافته. همیشه یکی پیدا میشه که دفتر نقاشیهای آدم رو پاره کنه، حتی اگه عکسی ملونی رو توشی کشیده باشی، خونه ای رو که هفت سال با مریم توش زندگی می کردیم پس دادم و اومدم این جارو اجاره کردم. رفتم باشگاه کوهنوردی اسم نوشتم و تو ارتفاعات علم کوه بایه ملونی تازه آشنا شدم. مهتاب ... این سالاد لامصب مثه مزرعه آفتابگردون های ونگوگ شده. مهتاب عاشقش می شه، هنوز سالی یکی دو بار تلفنی با مریم صحبت می کنیم و حال هم دیگه رو میپرسیم. مهتاب هم می شناستش، ولی چیزی درباره اعترافات دوستم به مهتاب نگفتم. از آدمهایی که دفتر نقاشی های پاره شده شون رو نگه می دارن و به همه نشون میدن، بدام می یاد. الان دیگه باید برسه. باید یه موزیک راک خفن بذارم و وقتی مهتاب رسید صداش رو در حد مرگ بلند کنم. رقصیدن با موزیک راک یکی از بهترین چیزهای دنیا است. مهتاب استاد رقصی با موزیک بلنده. موقع رقصیدن مثل کادیلاکی میمونه که توی جاده خاکی صاف دویست و بیست کیلومتر سرعت میره. خون آدم پر از اکسیژن و عشق می شه. از معدود چیزهاییه که بودنشی باعث میشه از این که قراره سه ماه دیگه بمیری احساسی بی عدالتی نکنی. دستگاه آبمیوه گیری و خرگوش منحرف با زن چشم عسلی می تونن توی خونه هاشون یه کم به موزیک راک ما گوشی بدن. اگه ام کسی زنگ خونه رو زد، لخت مادرزاد دررو روش بازمی کنم و بهش میگم هیچ آدمی توی دنیا خوش شانس تراز بقیه نیست. او کی... الان دیگه باید روغن زیتون رو بریزم روی سالاد. وقتی تیکه های کلم بروکلی چرب و براق می شن و بوی سیر خیس خورده بلند می شه، خیلی خوبه انگار سی دقیقه روی تردمیل دویده باشی و خیس عرق بری زیر دوش آب ولرم... پنج تا زنگ پشت سرهم، مثل همیشه، اورتور سمفونی پنج بتهون، ضربه های سرنوشت ... مهتابه... صورت مهتاب توی قاب مانیتور آیفون خیلی خوبه. میخنده و می دونه من دارم نگاهش می کنم اما به دوربین نگاه نمی کنه. چه حالی میده آدمی که قراره سه ماه دیگه بمیره و گفته دیگه نمیخوام ببینمت در آپارتمان رو روت باز کنه، دست هات رو بگیره، بغلت کنه و قبل از این که چیزی بیگی مجبورت کنه با موزیک راک وحشیانهای که شیشه هاي خونه رو میلرزونه باهاش برقصی، در حالی که هنوز فرصت نکردی کیف شونهایت رو جایی بذاری. همه چیز مهتاب رو دوست دارم. و الان واقعا دیگه برام مهم نیست توی این سه سالی که با هم زندگی می کردیم چه کارهایی کرده. همون قدر که بودن مریم با دوستم وقتی که هنوز عاشق هم بودیم اهمیتی نداره. مهم نگاه هیجان زده مهتابه که داره به سالادی که براش درست کردم با اشتیاق نگاه می کنه. مهتاب هیچ وقت یاد نمی گیره لباسهاش رو به جالباسی آویزون کنه. هر کدوم از لباسهاش رو میندازه یه گوشه خونه و وقتی با عجله میخواد برگرده یه سره بین اتاق خواب و هال می دوه. از اون احمق هایی نیست که توی زندگی دنبال عدالت میگردن. این سالاد لعنتی چه طعم خوبی میده. واقعاً ازت ممنونم مهتاب که می دونی چه موقع هایی نباید هیچ حرف اضافهای زد. وقتی دونه های آبدار انار زیردندونت له میشن طعم ترش خوبی داره. فردا اگه راننده احمق اون تویوتای سفید دوباره اومد جلوی در گاراژ پارک کنه براشی نامه نمی نویسم. سریع می رم پایین و بدون این که چیزی رو توضیح بدم با مشت میزنم توی فکش . هنوز ضربه دست چپم می تونه یه بلوک بتونی رو خورد کنه. بایه ضربه پرتش می کنم وسط کوچه بعد دستش رو میگیرم و از زمین بلندش می کنم و بایه لبخند برادرانه لباسهاش رو می تکونم و بدون حرف اضافه برمیگردم بالا باورم نمیشه من و مهتاب تونسته باشم یه ظرف بزرگ سالادرو به این سرعت بخوریم. خونم داره پر از اکسیژن میشه بدون تأسف یا یه خط شعر یا هر حرف اضافه دیگه ای. مهتاب از اون آدم هاییه که پشت خندهاش هیچ چی رو پنهان نمیکنه. خوبیه موزیک راک هم اینه که وقتی صداشی را می بندی می تونی به سکوت گوش بدی. به سکوت... سکوت... درباره نویسنده: علیرضا محمودی ایرانمهر علیرضا محمودی ایرانمهر، متولد ۱۳۵۳ مشهد، نویسنده، فیلمنامه نویسی و مدرسی ادبیات داستانی. مجموعه داستان های «بریم خوشگذرونی» انتشارات روشنگران ۱۳۸۴، «ابر صورتی» نشر چشمه ۱۳۸۸ و رمان «فریدون پسر فرانک» نشر گمان ۱۳۹۳ از او منتشر شده است. وی همچنین فیلمنامه ی «دلخون» (نشر سوره مهر، ۱۳۸۸) و کتاب پژوهشی - آموزشی «سفر با گردباد» (کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان ۱۳۸۵) را در کارنامه دارد. مجموعه داستان «ابر صورتی» او به چند زبان ترجمه و منتشر شده است.
×