رفتن به مطلب

جستجو در تالار

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'داستان کوتاه'.



تنظیمات بیشتر جستجو

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


انجمن ها

  • بخش اصلی
    • اطلاعیه های سایت
    • ارائه انتقادات و پیشنهادات
    • آموزش کار با انجمن
  • بخش ادبی
    • شعر
    • احساس
    • رمان و داستان
    • کتاب
  • دیوونه تو
    • هنر و ادبیات
    • شعر
    • احساس
    • سرگرمی
  • عاشقانه
    • بایگانی عشق
  • چندرسانه ای
    • صوتی
    • تصویری
    • گالری
  • (پرسش و پاسخ) و (آموزش)
    • کامپیوتر و اینترنت
    • موبایل و تبلت
    • پزشکی
    • مشاوره و روانشناسی
    • علمی و پژوهشی
    • اقتصادی و سیاسی
    • حقوقی و مذهبی
    • هنر و ادبیات
    • فلسفه
    • ورزشی
    • تاریخ و جغرافیا
    • آزاد

جستجو در ...

جستجو به صورت ...


تاریخ ایجاد

  • شروع

    پایان


آخرین به روز رسانی

  • شروع

    پایان


فیلتر بر اساس تعداد ...

تاریخ عضویت

  • شروع

    پایان


گروه


آدرس سایت


تلگرام


اینستاگرام


محل زنگی


درباره من

22 نتیجه پیدا شد

  1. sajjad

    نام: فیودور میخاییلووییچ داستایفسکی تولد: ۱۱ نوامبر ۱۸۲۱ (مسکو) وفات: ۹ فوریه ۱۸۸۱ میلادی (۵۹ سال) زمینه کاری: رمان نویس، نویسنده یداستان کوتاه و مقاله‌نویس همسر(ها): ماریا دیمیتریفنا ایسایوا (تا زمان مرگ ماریا) آنا گریگوریفنا اسنیتکینا (تا زمان مرگ داستایوسکی) زندگی: فیودور میخاییلوویچ فرزند دوم خانواده داستایوسکی در ۳۰ اکتبر ۱۸۲۱ به دنیا آمد. پدرش پزشک بود و از اوکراین به مسکو مهاجرت کرده بود و مادرش دختر یکی از بازرگانان مسکو بود. در ده‌سالگی والدینش مزرعه‌ای کوچک در حومه شهر تولا در نزدیکی مسکو خریدند که از آن به بعد تابستان‌ها را در این مکان می‌گذراندند. در ۱۸۳۴ همراه با برادرش به مدرسهٔ شبانه‌روزی منتقل شدند و سه سال آنجا ماندند. در پانزده‌سالگی مادرش از دنیا رفت. در همان سال امتحانات ورودی دانشکدهٔ مهندسی نظامی را در سن پترزبورگ با موفقیت پشت سر گذاشت و در ژانویهٔ ۱۸۳۸ وارد دانشکده شد. در تابستان ۱۸۳۹ خبر فوت پدرش به او رسید. آثار: مردم فقیر برادران کارامازوف جنایت و مکافات ابله قمارباز جن زدگان(تسخیر شدگان) خطابه ی پوشکین خاطرات خانه مردگان شبهای سپید دفتر یادداشت روزانه ی یک نویسنده همیشه شوهر یادداشت های زیر زمینی
  2. sajjad

    سارا دختر کوچولوی زیبا وباهوش ۵ساله ای بود که یک روز که همراه مادرش برای خرید به مغازه رفته بود چشمش به یک گردنبند مروارید بدلی افتاد . چقدر دلش اونو می خواست.پس پیش مادرش رفت و از او خواهش کرد که اون گردنبند رو براش بخره. مادر ش گفت: این گردنبند قشنگیه اما چون قیمتش زیاده من برای خریدش واسه تو یه شرط میذارم، شرطم اینه که وقتی رسیدیم خونه من لیست کارهایی رو که میتونی انجام بدی بهت میدم وتو با انجام اون کارا می تونی پول گردنبندتو بپردازی ، سارا قبول کرد و با زحمت بسیار تونست پول گردنبندشو بپردازه. وای که چقدر اون گردنبندو دوست داشت، همه جا اونو به گردنش مینداخت. سارا یه پدر خیلی مهربون داشت که هرشب براش قصه دلخواهشو می گفت. یه شب بعد از اتمام داستان پدرش گفت: دخترم! تو منو دوست داری؟ اوه! البته پدر من عاشق توام پس اون گردنبند مرواریدتو به من بده. نه پدر اونو نه! اما می تونم عروسک مورد علاقه ام رو که سال پیش برای تولدم بهم هدیه دادی بهت بدم، قبوله؟.... پدر : نه عزیزم ولی اشکالی نداره! هفته ی بعد دوباره پدرش بعد از خوندن داستان به دخترش گفت: دختر عزیزم تو منو دوست داری؟ دختر : البته پدر تو می دونی که من خیلی دوستت دارم و عاشق توام پدر: پس اگه راست میگی اون گردنبند مرواریدت رو به من بده دختر کوچولو : نه پدر اون نه! اما می تونم اون اسب کوچولو وصورتی ام رو بهت بدم ، اون موهاش خیلی نرمه تو میتونی اونو ببری توی باغ و باهاش بازی کنی پدر : نه عزیزم اشکالی نداره، شبت بخیر خوابهای خوب ببینی.. و او نو بوسید. چند روز بعد وقتی پدر اومد تا برای دختر کوچولویش داستان بخونه دید که دخترش روی تخت نشسته و گریه می کنه .. دخترک پدرش رو صدا کرد وگفت: پدر منو ببخش ... بیا! و دستش رو به سمت پدر برد وقتی مشتش رو باز کرد دونه های گردنبندش توی مشتش بود اونارو توی دست پدرش گذاشت. پدر با یه دست دونه های مروارید رو گرفت و با دست دیگه از جیبش یه جعبه ی بسیار زیبا در آورد که توش گردنبند مروارید اصل بود، پدرش در تمام این مدت اونو نگه داشته بود تا هر وقت دخترک از اون گردنبند بدلی دل کند، اونو بهش هدیه بده! این مسئله درست همان کاری است که خداوند در مورد ما انجام میدهد. او منتظر می ماند تا ما از چیز های بی ارزشی که در زندگی به آن وابسته شده ایم دست برداریم تا او گنج واقعی اش را به ما بدهد...! نکته اخلاقی : بدلیجات زندگی شما چه چیزهایی هستند که سفت و سخت به آن چسبیده اید ؟!؟!
  3. sajjad

    يك زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود ، تصميم گرفت براي گذراندن وقت كتابي خريداري كند. او يك بسته بيسكويت نيز خريد. او بر روي يك صندلي دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن كتاب كرد. در كنار او يك بسته بيسكويت بود و در كنارش مردي نشسته بود و داشت روزنامه مي خواند. وقتي كه او نخستين بيسكويت را به دهان گذاشت ، متوجه شد كه مرد هم يك بيسكويت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت. پيش خود فكر كرد: «بهتر است ناراحت نشوم ، شايد اشتباه كرده باشد.» ولي اين ماجرا تكرار شد. هر بار كه او يك بيسكويت برمي داشت ، آن مرد هم همين كار را مي كرد. اين كار او را حسابي عصباني كرده بود ولي نمي خواست واكنش نشان دهد. وقتي كه تنها يك بيسكويت باقي مانده بود ، پيش خود فكر كرد: «حالا ببينم اين مرد بي ادب چه كار خواهد كرد؟» مرد آخرين بيسكويت را نصف كرد و نصفش را خورد. اين ديگه خيلي پررويي مي خواست! او حسابي عصباني شده بود. در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام كرد كه زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن كتابش را بست ، چيزهايش را جمع و جور كرد و با نگاه تندي كه به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلي اش نشست ، دستش را داخل ساكش كرد تا عينكش را داخل ساكش قرار دهد و ناگهان با كمال تعجب ديد كه جعبه بيسكويتش آنجاست ، باز نشده و دست نخورده! خيلي شرمنده شد!! از خودش بدش آمد . . . يادش رفته بود كه بيسكويتي كه خريده بود را داخل ساكش گذاشته بود. آن مرد بيسكويتهايش را با او تقسيم كرده بود ، بدون آنكه عصباني و برآشفته شده باشد ... منبع: روز شادي
  4. sajjad

    چهار دانشجو كه به خودشان اعتماد كامل داشتند يك هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابي به خوشگذراني پرداختند. اما وقتي به شهر خود برگشتند متوجه شدند كه در مورد تاريخ امتحان اشتباه كرده اند و به جاي سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا كنند و علت جا ماندن از امتحان را براي او توضيح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر ديگري رفته بوديم كه در راه برگشت لاستيك خودرومان پنچر شد و از آنجايي كه زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولاني نتوانستيم كسي را گير بياوريم و از او كمك بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم.»..... استاد فكري كرد و پذيرفت كه آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يك ورقه امتحاني را داد و از آنها خواست كه شروع كنند.... آنها به اولين مسأله نگاه كردند كه 5 نمره داشت. سوال خيلي آسان بود و به راحتي به آن پاسخ دادند..... سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازي پشت ورقه پاسخ بدهند كه سوال اين بود: « كدام لاستيك پنچر شده بود؟»....!!!
  5. zahra

    با یه پیج دیگه که عکسای خودم نبود و اصلا هیچکس نمیدونست این پیج برای منه اینستاگرامش رو فالو کرده بودم و پیجش رو داشتم.. یه شب حدوادی ساعت ۱۲ شب بود که دیدم یه استوری گذاشت.. یه عکس بود که نوشته بود:نفری یه سوال ازم بپرسید،قول میدم راستش رو بگم.. رفتم دایرکتش. پرسیدم: میشه من بجای یکی چند تا بپرسم؟ فقط قول دادی راستش رو بگی‌‌.. گفت باشه بپرس. پرسیدم هنوز دوسش داری؟؟ گفت :کی؟ گفتم:عشق سابقت رو میگم. جواب داد:نه بابا کلا فراموشش کردم. بغض کردم. گفت:خب! سوال بعدی پرسیدم: اگه یه روزی قرار باشه بازم کنار هم باشین قبولش میکنی؟ گفت ای بابا دیگه خیلی حرمتا بین من و اون از بین رفته،عشق من و اون همین خاطره بمونه خیلی بهتره.. بغض داشت خفم میکرد.. یه نفس عمیق کشیدم پرسیدم اگه یه روز بهت خبر بدن عشق سابقت مرده چه حالی میشی؟ خیلی خونسرد جواب داد :چی بگم والا !خدانکنه ولی خب عمر دست خداست،خدا بیامرزتش. جیگرم سوخت .. فقط تو دلم با بغض گفتم آخ بی معرفت من. هر جوری بود نزاشتم بغضم بترکه. همون عکس رو چند دقیقه بعد من گذاشتم تو استوری. جواب داد منم میتونم بجای یکی چند تا سوال کنم.. گفتم آره،راحت باش. پرسید هنوز دوسش داری؟؟ گفتم:من؟؟ من عاشقشم من دیوونشم اون بی معرفت همه زندگی من بود و هست پرسید اگه برگرده قبولش میکنی؟ گفتم قبولش میکنم چیه؟؟ در قلبم همیشه به روش بازه،تا آخر عمرم تنها فرد محبوب زندگی منه،اصلا اون صاحب اختیار و صاحب خونه قلب منه. گفت: تو اشک منو دراوردی چه عشق پاکی چه عشق قشنگی چقدر دلت پره،چقدر غصه داری. گفت اینم آخرین سوالم همون سوالی که تو از من پرسیدی اگه یه روزی خبر بدن مرده چیکار میکنی. گفتم خدانکنه،دور از جونش،دردش به جونم اون چیزیش بشه که من میمیرم. گفت :همینجوری دارم اشک میریزم امشب با حرفات،اشک منو دراوردی. هی بغص میکردم اشک تو چشام جمع میشد اما هی آه میکشیدم،هی نفس میکشیدم خودم رو کنترل میکردم . یک ساعتی گذشت. پاشدم برم آب بخورم که دیدم واسم پیام اومد دوباره اومد دایرکت گفت تو این یک ساعت خیلی به تو و حرفات فکر کردم تو این یه ساعت فقط دارم اشک میریزم و فقط یه جمله تو ذهنم تکرار میشه... پرسیدم چی؟؟؟ گفت:چجوری دلش اومد تو رو تنهات بزاره؟؟ چجور دلش اومد؟ فقط همین... گوشی از دستم افتاد با زانو اومدم زمین بغضم ترکید هی داد میزدم چجور دلت اومد؟ چجور دلت اومد؟؟ چجور دلت اومد؟؟؟ یه استوری جدید گذاشتم یه عکس که نوشته بود چجوری دلت اومد؟ جواب داد:آخی.. داد زدم آره والا آخی دلم.. آخی دلم... آخی دلم.... امیرعلی اسدی
  6. zahra

    معین تعریف میکند: روزی از ایران نامه ای دستم رسید که داستان زندگی یک فرد از آبادان بود.داستان نوشته شده از این قرار بود. شخصی تعریف میکرد که 16 ساله بودم عاشق دختری شدم، چنان دیوانه وار عاشق آن دختر شدم که پس از اصرار و پافشاری بسیار زیاد توانستم در همان سن پدرم را راضی کنم که به خواستگاری دختره برویم. وقتی به خواستگاری رفتیم پدر دختره بنای مخالفت گذاشت و برای اینکه مرا بپیچاند، اصرار داشت باید درس بخوانم و حداقل دیپلم داشته باشم. من هم پس از آن با جدیت درس را ادامه دادم تا دیپلم گرفتم. بعد از گرفتن دیپلم دوباره به خواستگاری رفتیم ولی پدر دختره گفت حتما باید به سربازی بروم، و بدون داشتن کارت پایان خدمت هرگز به دخترش فکر نکنم. در بیست سالگی به سربازی رفتم و در بیست و دو سالگی دوباره به خواستگاری رفتم ولی پدر دختره اصرار داشت که باید کار مناسب داشته باشم. به هر حال بعد از پیدا کردن کار مناسب و خواستگاری رفتن و آمدن هایم و بهانه های مختلف باعث میشد که بروم و به خواستهء جدید عمل کنم و دوباره بیایم. جالب اینکه در این مدت آن دختر هم به پایش نشسته بود و خواستگاران دیگر را رد میکرد. آن شخص تعریف میکند پس از این خواستگاری رفتن ها و نا امید شدن ها بالاخره پدر دختره در 32 سالگی راضی به ازدواجمان شد و دست از بهانه های خود برداشت. جشن بزرگی بر پا کردیم و در انتهای مراسم در حالی که خودم را خوشبخت ترین آدم روی زمین میدانستم به خانهء خودمان رفتیم. وقتی به خانه رسیدیم همسرم به قدری خسته شده بود بر روی مبل دراز کشید و خوابش برد، من هم برای اینکه اذیت نشود فقط پیشانی أش را بوسیدم و در یک گوشه خوابم برد. صبح اول وقت شاد و سرخوش از اینکه بالاخره پس از سالها معشوقه ام را در کنارم میبینم از خواب بیدار شدم، و وقتی او را در خواب دیدم تصمیم گرفتم به تهیه وسایل صبحانه بپردازم. صبحانه را تهیه کردم و مدتی منتظر بیدار شدنش بودم ولی همسرم بیدار شدنش خیلی طول کشید و من نگران شدم. کمی ترسیدم ولی نزدیک که شدم دیدم همسرم نفس نمیکشد. سریعا پزشکی آوردم و پزشک بعد از معاینه گفت این دختر شب گذشته از فرط خوشحالی دچار حمله قلبی شده و ایست قلبی کرده است. و من فهمیدم پس از سال ها تلاش برای بدست آوردنش او را برای همیشه از دست داده ام. صبحت بخیر عزیزم با آنکه گفته بودی دیشب خدانگهدار با آنکه دست سردت از قلب خسته تو گوید حدیث بسیار صبحت بخیر عزیزم با آنکه در نگاهت حرفی برای من نیست با آنکه لحظه لحظه می خوانم از دو چشمت تن خسته ای ز تکرار عهدی که با تو بستم هرگز شکستنی نیست این عشق تا دم مرگ هرگز گسستنی نیست دانلودآهنگ صبحت بخیر عزیزم
  7. sajjad

    میگویند زنها در موفقیت و پیشرفت شوهرانشان نقش بسزایی دارند.ساعد مراغه ای از نخست وزیران دوران پهلوی نقل کرده بود:زمانی که نایب کنسول شدم با خوشحالی پیش زنم آمدم و این خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم...اما وی با بی اعتنایی تمام سری جنباند و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی کنسول است؛ تو نایب کنسولی؟!» گذشت و چندی بعد کنسول شدیم و رفتیم پیش خانم؛ آن هم با قیافهایی حق به جانب... باز خانم ما را تحویل نگرفت و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی معاون وزارت امور خارجه است و تو کنسولی؟!» شدیم معاون وزارت امور خارجه؛ که خانم باز گفت «خاک بر سرت؛ فلانی وزیر امور خارجه است و تو...؟!» شدیم وزیر امور خارجه گفت «فلانی نخست وزیر است... خاک بر سرت کنند!!!» القصه آنکه شدیم نخست وزیر و این بار با گامهای مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابی یکه بخورد و به عذر خواهی بیفتد.تا این خبر را دادم به من نگاهی کرد؛ سری جنباند و آهی کشید و گفت: «خاک بر سر ملتی که تو نخست وزیرش باشی
  8. sajjad

    خانم حمیدی برای دیدن پسرش مسعود ، به محل تحصیل او یعنی لندن آمده بود . او در آنجا متوجه شد که پسرش با یک هم اتاقی دختر بنام ویکی زندگی می کند. کاری از دست خانم حمیدی بر نمی آمد و از طرفی هم اتاقی مسعود هم خیلی خوشگل بود. او به رابطه میان آن دو ظنین شده بود و این موضوع باعث کنجکاوی بیشتر او می شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت :... " من می دانم که شما چه فکری می کنید ، اما من به شما اطمینان می دهم که من و ویکی فقط هم اتاقی هستیم . " حدود یک هفته بعد ، ویکی پیش مسعود آمد و گفت : " از وقتی که مادرت از اینجا رفته ، قندان نقره ای من گم شده ، تو فکر نمی کنی که او قندان را برداشته باشد ؟ " " خب ، من شک دارم ، اما برای اطمینان به او ایمیل خواهم زد . " او در ایمیل خود نوشت : مادر عزیزم، من نمی گم که شما قندان را از خانه من برداشتید، و در ضمن نمی گم که شما آن را برنداشتید . اما در هر صورت واقعیت این است که قندان از وقتی که شما به تهران برگشتید گم شده . " با عشق، مسعود روز بعد ، مسعود یک ایمیل به این مضمون از مادرش دریافت نمود : پسر عزیزم ، من نمی گم تو با ویکی رابطه داری ! ، و در ضـــمن نمی گم که تو باهاش رابطه نداری . اما در هر صورت واقعیت این است که اگر او در تختخواب خودش می خوابید ، حتما تا الان قندان را پیدا کرده بود . با عشق ، مامان
  9. sajjad

    مایکل، راننده اتوبوس شهری، مثل همیشه اول صبح اتوبوسش را روشن کرد و در مسیر همیشگی شروع به کار کرد. در چند ایستگاه اول همه چیز مثل معمول بود و تعدادی مسافر پیاده می شدند و چند نفر هم سوار می شدند. در ایستگاه بعدی، یک مرد با هیکل بزرگ، قیافه ای خشن و رفتاری عجیب سوار شد.. او در حالی که به مایکل زل زده بود گفت: «تام هیکل پولی نمی ده!» و رفت و نشست. مایکل که تقریباً ریز جثه بود و اساساً آدم ملایمی بود چیزی نگفت اما راضی هم نبود. روز بعد هم دوباره همین اتفاق افتاد و مرد هیکلی سوار شد و با گفتن همان جمله، رفت و روی صندلی نشست و روز بعد و روز بعد... این اتفاق که به کابوسی برای مایکل تبدیل شده بود خیلی او را آزار می داد. بعد از مدتی مایکل دیگر نمی تواست این موضوع را تحمل کند و باید با او برخورد می کرد. اما چطوری از پس آن هیکل بر می آمد؟ بنابراین در چند کلاس بدنسازی، کاراته و جودو و ... ثبت نام کرد. در پایان تابستان، مایکل به اندازه کافی آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پیدا کرده بود. بنابراین روز بعدی که مرد هیکلی سوار اتوبوس شد و گفت: «تام هیکل پولی نمی ده!» مایکل ایستاد، به او زل زد و فریاد زد: «برای چی؟» مرد هیکلی با چهره ای متعجب و ترسان گفت: «تام هیکل کارت استفاده رایگان داره.» پیش از اتخاذ هر اقدام و تلاشی برای حل مسائل، ابتدا مطمئن شوید که آیا اصلاً مسئله ای وجود دارد یا خیر!
  10. sajjad

    آیا شیطان وجود دارد؟ و آیا خدا شیطان را خلق کرد؟ استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به یک چالش ذهنی کشاند. آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟ شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد" استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟" شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا" استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است" شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست. شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟" استاد پاسخ داد: "البته" شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟" استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد.... آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ " شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند. مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند.. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟" استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد" شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد." در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود دارد؟" زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست." و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد... شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید. نام مرد جوان یا آن شاگرد تیز هوش کسی نبود جز ، آلبرت انیشتن
  11. sajjad

    روزی پسری خوش‌چهره در حال چت کردن با یک دختر بود. پس از گذشت دو ماه، پسر علاقه بسیاری نسبت به او پیدا کرد. اما دختر به او گفت: «می‌خواهم رازی را به تو بگویم.»پسر گفت: «گوش می‌کنم.» دختر گفت: «پیتر من می‌خواستم همان اول این مساله را با تو در میان بگذارم اما نمی‌دانم چرا همان اول نگفتم، راستش را بخواهی من از همان کودکی فلج بودم و هیچوقت آنطور که باید خوش قیافه نبودم. بابت این دو ماه واقعاً از تو عذر می‌خواهم.» پیتر گفت: «مشکلی نیست.» دختر پرسید: «یعنی تو الان ناراحت نیستی؟»پیتر گفت: «ناراحت از این نیستم که دختری که تمام اخلاقیاتش با من می‌خواندفلج است. از این ناراحتم که چرا همان اول با من رو راست نبود. اما مشکلی نیست من باز هم تو را می‌خواهم.»دختر با تعجب گفت: «یعنی تو باز هم می‌خواهی با من ازدواج کنی؟» پیتر در کمال آرامش و با لبخندی که پشت تلفن داشت گفت: «آره عشق من.»دختر پرسید: «مطمئنی پیتر؟»پیتر گفت: «آره و همین امروز هم می‌خواهم تو را ببینم.»دختر با خوشحالی قبول کرد و همان روز پیتر با ماشین قدیمی‌اش و با یک شاخه گل به محل قرار رفت. اما هر چه گذشت دختر نیامد. پس از ساعاتی موبایل پیتر زنگ خورد. دختر گفت: «سلام.»پیتر گفت: «سلام پس کجایی؟دختر گفت: «دارم می آیم. پیتر از تصمیمی که گرفتی مطمئن هستی؟»پیتر گفت: «اگر مطمئن نبودم که به اینجا نمی‌آمدم عشق من.»دختر گفت: «آخه پیتر…»پیتر گفت: «آخه نداره، زود بیا من منتظر هستم.» و پایان تماس. پس از گذشته دو دقیقه یک ماشین مدل بالا که آخرین دستاورد شرکت بنز بود کنار پیتر ایستاد. دختر شیشه را پایین کشید و با اشک به آن پسر نگاه می‌کرد. پیتر که مات و مبهوت مانده بود فقط با تعجب به او نگاه می‌کرد. دختر با لبخندی پر از اشک گفت سوار شو زندگی من. پیتر که هنوز باورش نشده بود، پرسید: «مگر فلج نبودی؟ مگر فقیر و بد قیافه نبودی؟ پس…»دختر گفت: «هیس، فقط سوار شو.»پیتر سوار شد و رو به دختر گفت: «من همین الان توضیح می‌خواهم.»آری آن دختر کسی نبود جز آنجلینا بنت، دهمین زن ثروتمند دنیا که بعد از این جریان در مطبوعات گفت: «هیچوقت نمی‌توانستم شوهری انتخاب کنم که من را به خاطر خودم بخواهد زیرا همه از وضعیت مالی من خبر داشتند و نمی‌توانستم ریسک کنم. به همین خاطر تصمیم گرفتم که با یک ایمیل گمنام وارد دنیای چت بشوم. سه سال طول کشید تا من پیتر را پیدا کردم. در این مدت طولانی به هر کس که می‌گفتم فلج هستم با ترحم بسیار من را رد می‌کرد. اما من تسلیم نشدم و با خود می‌گفتم اگر می‌خواهم کسی را پیدا کنم باید خودم را یک فلج معرفی کنم. می‌دانم واقعاً سخت است که یک پسر با یک دختر فلج ازدواج کند. اما پیتر یک پسر نبود… او یک فرشته بود. او من را به خاطر خودم می‌خواست نه به خاطر پولم. با آنکه به دروغ به او گفتم فلج هستم اما باز هم من را می‌خواست.»آنها هم اکنون ازدواج کردند و فرزندی به نام جیمز دارند.
  12. sajjad

    گفته اند وقتی ادیسون به مدرسه رفت، بعد از چند روز معلم کلاسشان نامه اي را به ادیسون داد و گفت آن را به مادرت بده.مادر ادیسون نامه را باز کرد و دید نوشته: فرزندتان کودن هست، مدرسه ما جای کودن ها نیست. ولی مادر، نامه را برای ادیسون اینگونه خواند: فرزند شما نابغه هست مدرسه ما نمی‌تواند اکثر از این آموزش دهد شما شخصا آموزش او را به عهده گیرید. و مادر ادیسون در خانه به او آموزش میدهد و با او کار می‌کند.ادیسون در 133 سالگی نخستین اختراعش را به ثبت می‌رساند. مدتی پس از فوت مادر، یک روز ادیسون برای خود جشن تولد میگیرد و در آن جشن، صندوق خاطرات مادرش را آورده، نامه را در جمع بازکرده تا به همه ي بگوید که من ازبچگی نابغه بودم؛ با مشاهده اصل نامه شروع به گریه میکند و در آنجا او پی می‌برد چطور مادرش از ادیسون کودن، یک ادیسون نابغه تولید.
  13. sajjad

    چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود.او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال هاي بزرگ و تازه خیره شد.اما بی پول بود.بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدایی کند.دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می‌کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید. بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و….پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت.میوه فروش گفت : بخور نوش جانت ، پول نمیخواهم.سه روز بعد آدمکش فراری باز در جلو دکه میوه فروش ظاهر شد. این دفعه بی آنکه کلمه اي ادا کند ،صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت.فراری دهان خود را باز کرده گویی می‌خواست چیزی بگوید، ولی نهایتاً در سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت.آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می‌کرد، صفحه اول یک روزنامه به چشمش خورد. میوه فروش مات و متحیر شد وقتی که تصویر توی روزنامه را شناخت.تصویر همان مردی بود که با لباس هاي ژنده از او پرتقال مجانی می گرفت.زیر تصویر او با حروف درشت نوشته بودند قاتل فراری و برای کسی که وی را معرفی کند نیز مبلغی به عنوان جایزه تعیین کرده بودند.میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت. پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند.سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد.با همان لباسی که در تصویر روزنامه پوشیده بود.او به اطراف نگاه کرد گوئی متوجه اوضاع غیر عادی شده بود. دکه دار و پلیس ها با کمال توجه جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند.او ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت و با بالا نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی بازداشت گردید.موقعی که داشتند وی را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت: آن روزنامه را من پیش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار اتومبیل پلیس شد. میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد.و در صفحه پشتش چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود: من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم. هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم می گرفتم. نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت، بگذار جایزه پیدا کردن من ،جبران زحمات تو باشد. منبع: پارس ناز
  14. sajjad

    پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی دوستدار تو پدرپیرمرد این تلگراف را دریافت کرد پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام 4 صبح فردا 12 نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟ پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد کجا هستید
  15. sajjad

    دیشب خواب پریشونی دیده بودم. داشتم دنبال کتاب تعبیر خواب می‌گشتم که مامان صدا زد امیر جان مامان بپر سه تا سنگک بگیر. اصلا حوصله نداشتم گفتم من که پریروز نون گرفتم. مامان گفت خوب دیروز مهمون داشتیم زود تموم شد. الان هیچی نون نداریم. گفتم چرا سنگگ، مگه لواشی چه عیبی داره؟ مامان گفت می‌دونی که بابا نون لواش دوست نداره. گفتم صف سنگگ شلوغه. اگه نون می‌خواهید لواش می‌خرم. مامان اصرار کرد سنگک بخر، قبول نکردم. مامان عصبانی شد و گفت بس کن تنبلی نکن مامان حالا نیم ساعت بیشتر تو صف وایسا، این حرف خیلی عصبانیم کرد. آخه همین یه ساعت پیش حیاط رو شستم. دیروز هم کلی برای خرید بیرون از خونه علاف شده بودم. داد زدم من اصلا نونوایی نمیرم. هر کاری می‌خوای بکن! داشتم فکر می‌کردم خواهرم بدون این که کار کنه توی خونه عزیز و محترمه اما من که این همه کمک می‌کنم باز هم باید این حرف و کنایه‌ها رو بشنوم. دیگه به هیچ قیمتی حاضر نبودم برم نونوایی. حالا مامان مجبور میشه به جای نون برنج درسته کنه. این طوری بهترم هست. با خودم فکر کردم وقتی مامان دوباره بیاد سراغم به کلی می‌افتم رو دنده لج و اصلا قبول نمی‌کنم. اما یک دفعه صدای در خونه رو شنیدم. اصلا انتظارش رو نداشتم که مامان خودش بره نونوایی. آخه از صبح ده کیلو سبزی پاک کرده بود و خیلی کارهای خونه خسته‌اش کرده بود. اصلا حقش نبود بعد از این همه کار حالا بره نونوایی. راستش پشیمون شدم. کاش اصلا با مامان جر و بحث نکرده بودم و خودم رفته بودم. هنوز هم فرصت بود که برم و توی راه پول رو ازش بگیرم و خودم برم نونوایی اما غرورم قبول نمی‌کرد. سعی کردم خودم رو بزنم به بی‌خیالی و مشغول کارهای خودم بشم اما بدجوری اعصبابم خورد بود. یک ساعت گذشت و از مامان خبری نشد. به موبایلش زنگ زدم صدای زنگش از تو آشپزخونه شنیده شد. مامان مثل همیشه موبایلش رو جا گذاشته بود. دیر کردن مامان اعصابمو بیشتر خورد می‌کرد. نیم ساعت بعد خواهرم از مدرسه رسید و گفت: تو راه که می‌اومدم تصادف شده بود. مردم می‌گفتند به یه خانم ماشین زده. خیابون خیلی شلوغ بود. فکر کنم خانمه کارش تموم شده بود. گفتم نفهمیدی کی بود؟ گفت من اصلا جلو نرفتم. دیگه خیلی نگران شدم. یاد خواب دیشبم افتادم. فکرم تا کجاها رفت. سریع لباسامو پوشیدم و راه افتادم دنبال مامان. رفتم تا نونوایی سنگکی نزدیک خونه اما مامان اونجا نبود. یه نونوایی سنگکی دیگه هم سراغ داشتم اما تا اونجا یک ساعت راه بود و بعید بود مامان اونجا رفته باشه هر طوری بود تا اونجا رفتم، وقتی رسیدم، نونوایی تعطیل بود. تازه یادم افتاد که اول برج‌ها این نونوایی تعطیله. دلم نمی‌خواست قبول کنم تصادفی که خواهرم می‌گفت به مامان ربط داره. اما انگار چاره‌ای نبود. به خونه برگشتم تا از خواهرم محل تصادف رو دقیق‌تر بپرسم. دیگه دل تو دلم نبود. با یک عالمه غصه و نگرانی توی راه به مهربونی‌ها و فداکاری‌های مامانم فکر می‌کردم و از شدت حسرت که چرا به حرفش گوش نکردم می‌سوختم. هزار بار با خودم قرار گذاشتم که دیگه این اشتباه رو تکرار نکنم و همیشه به حرف مامانم گوش بدم وقتی رسیدم خونه انگشتم رو گذاشتم روی زنگ و با تمام نگرانی که داشتم یک زنگ کشدار زدم. منتظر بودم خواهرم در رو باز کنه اما صدای مامانم رو شنیدم که داد زد بلد نیستی درست زنگ بزنی ..؟ تازه متوجه شدم صدای مامانم چقدر قشنگه یه نقس عمیق کشیدم و گفتم الهی شکر و با خودم گفتم قول‌هایی که به خودت دادی یادت نره نویسنده: خورشید
  16. sajjad

    در یک غروب پنج شنبه پیرمردی مو سفید٬ در حالی که دختر جوان و زیبایی بازو به بازویش او را همراهی می کرد٬ وارد یک جواهر فروشی شد و به جواهرفروش گفت : «برای دوست دخترم یک انگشتر مخصوص می خواهم.» مرد جواهرفروش به اطرافش نگاهی انداخت و انگشتر فوق العاده ایی را که ارزش آن 3 میلیون و 600 هزار تومان بود، به پیرمرد و دختر جوان نشان داد. چشمان دختر جوان برقی زد و تمام بدنش از شدت هیجان به لرزه افتاد. پیرمرد در حال دیدن انگشتر به مرد جواهرفروش گفت : «خب٬ ما این رو برمی داریم. جواهرفروش با احترام پرسید که پول اون رو چطور پرداخت می کنید؟ پیرمرد گفت با چک٬ ولی خب من می دونم که شما باید مطمئن بشید که حساب من خوب هست٬ بنابراین من این چک رو الان می نویسم و شما می تونید روز شنبه که بانک ها باز می شه٬ به بانک من تلفن بزنید و تایید اون رو بگیرید و بعد از آن٬ من در بعدازظهر شنبه این انگشتر را از شما می گیرم.» دوشنبه صبح مرد جواهرفروش در حالی که به شدت ناراحت بود به پیرمرد تلفن زد و با عصبانیت به پیرمرد گفت : «من الان حسابتون رو چک کردم٬ اصلا نمی تونم تصور کنم که توی حسابتون هیچ پولی وجود نداره !» پیرمرد جواب داد : «متوجه هستم٬ ولی در عوضش می تونی تصور کنی که من چه آخر هفته ی معرکه و هیجان انگیزی رو گذروندم ؟!!» منبع: تکناز
  17. sajjad

    باشه... من قراره بمیرم... او کی... ولی با این تویوتای سفید که دوباره اومده جلوی در گاراژ پارک کرده، چه کار کنم؟ می شه برم یه یادداشت بذارم زیر برفپاککنشی و بنویسم نباید جلوی در آدمی که یه غده اندازه تخم کبوترپشت مغزش داره پارک کنه. چون ممکنه بزنه همه شیشههای ماشینت رو بیاره پایین؟! براش می نویسم سی و چهار سالمه، سه سال بوکسی کار می کردم، با صد و هشتاد و سه سانت قد و هشتاد و پنج کیلو وزن، منهای یه غده که احتمالا کمتر از هفتاد و پنج گرم وزنه داره و وجودش مربوط به من نیست. می تونم برم واقعا این کار رو بکنم! از صبح بیخودی این جا نشستم و هیج کاری نکردم. راننده عوضی اون تویوتای سفید نمی دونه من صبح زود ریش کثافتم رو بدون آینه تراشیدم. نمی دونه همه آینه های خونه رو از ترسی این که چشمم به قیافه گه خودم نیفته جمع کردم. نمیدونه وقتی فقط با نوک انگشتها صورتت رو لمسی کنی و ریشت رو بتراشی چه حال مزخرفی پیدا می کنی، انگار مجبور باشی با چشم بسته از چهارراه رد بشی یارویی گردنت سریه آدم دیگه باشه. صورتم رو اصلاح کردم که برم پارک جمشیدیه قدم بزنم. شاید هم یه کم نرمش کنم. دوست دارم از پله های سنگی کوه برم بالا و از اون بالا تهران رو نگاه کنم. ولی وقتی نمی تونم ماشینم رو از پارکینگ بیارم بیرون چه غلطی می تونم بکنم؟ مگه این که زنگ بزنم تاکسی تلفنی و زرت و پرتهای راننده تاکسی روتوی ترافیک نیاوران تحمل کنم. همه راننده های تاکسی تلفنی یا توی زندگی شکست سنگین خوردند یا شاعراند... من قراره بمیرما اگه زنگ بزنم تاکسی تلفنی همون اول اینو به راننده می گم شاید دیگه دهنشی روباز نکنه. حوصله دیدن دخترهایی که آستین گرمکن هاشون رودور کمرشون گره زدن ندارم. به جای پارک جمشیدیه باید برم یه کم روی تردمیل بدوم. ورزشی هوازی... او کی... تردمیل هیج قصهای نداره که یه هوهوسی کنه برات تعریف کنه. اگه داغون بشه مجبور نیست بازم کار کنه. زیر چشمی نگات نمی کنه شعر نمی خونه اکسیژنش هم سلولهای سرطانی رو میکشه... هرچی بیشتر عرق کنی اکسیژن بیشتری به تخم کبوتر پشت مغزت میرسه. مهم هم نیست که دیگه فایده نداره. مگه بقیه چیزها چه قدر فایده داره رژیم سبزیجات، هفته ای یه بار رفتن تا قله کلکچال، ترک سیگار، سه سال تمرین حرفهای بوکس، روزی یه کپسول اومگا تری...... از صدای تسمه تردمیل خوشم مییاد. مثل صدای خفه موتور کادیلاک های قدیمیه ... وقتی هنوز مشهد زندگی میکردیم بابام یه دونه داشت. قبل از این که ورشکست بشه و ببرنشی زندون. سال هایی که بابام نبود کادیلاک توی کوچه جلوی در خونه مون مونده بود و زیر گردوغبار مثل ماشینهای جنگی استتار می شد. همه چیزش اتوماتیک بود. مامانم می ترسید پشت فرمونش بشینه. قبل از این که بابام رو بگیرن روزهای تعطیل آخر هفته با کادیلاکش میرفتیم شاندیز همون موقعشی هم ماشین عتیقهای بود. روزهای تعطیل آسمون همیشه پرنور و آبی و عمیق ترها کادیلاک قهوهای توی جاده هایی باریک کوهستانی هی می پیچید و از زیر شاخه درختهای چنار رد می شد، شاخه درختهای کنار جاده به سمت دره خم شده بودن... این تردمیل لعنتی چه صدای خوبی دارها زودتر از هر نرمش دیگهای آدم رو گرم می کنه. اگه همین طور آروم ادامه بدی کم کم عرقت در مییاد. اون مرتیکه چاق خونه رو به رویی هم یه دونه داره، اما بعید میدونم هیچ وقت ازشی استفاده کنه. وزنش باید بالای اصل و سی کیلو باشه تردمیلش رو گذاشته کنار پنجره هال و همیشه تسمه نقالهاش جمع شده يا احتمالا زنش مجبورش کرده بخره یا فقط پول عذاب وجدانش رو داده. یه بار توی فست فودی سر خیابون دیدمش با زنشی داشتن سیب زمینی و مرغ سوخاری می خوردن. چربیهای شکمش از دو طرف دسته صندلی آویزون بود، لامصب سیگاری هم هست. دوست دارم بدونم روزی چند نخ سیگار میکشه، شبها دست کم دو سه بار می یاددم کیسه چربی شبیه خودش توی هال جمع میشن سیگار می کشن! از پنجره هال میبینمشون که وسط دود غرق شدن. تا همین جاش هم پونزده سال بیش تر از من عمر کرده! خوبیش اینه که زنش رو نمیزنه. هیچی مثل صدای جیغ های زنی که داره کتک می خوره روی عصابم نیست. زن این همسایه طبقه بالایی چشمهای عسلی با حالی داره. نمیدونم چه طوری حاضره ماهی یه بار کتک بخوره و بازم این مرتیکهٔ منحرف رو تحمل کنه مرده صورتش شبیه خرگوشه، سبزه و لاغر و قد کوتاه است. هروقت آدم روتوی راه پله ها یا دم در مجتمع میبینه با اون دندون های خرگوشی اش لبخند میزنه. نمیدونم به چی می خنده. شاید افتخار می کنه که می تونه یه زن چشم عسلی خوشگل رو ماهی یه بار بزنه و آب از آب تکون نخوره! بد نبود به جای این که صبر کنم تخم کبوترپشت مغزم جوجه بشه، برم با لگد در خونه اش رو بشکنم، مرتیکه لعنتی رو تا حد مرگ بزنم و لاشه اش رو از پنجره پرت کنم توی خیابون! چند ماه پیشی ساعت سه و نیم نصف شب زنش رو توی پارکینگ مجتمع دیدم. تموم شب با رفیق هام توی بام تهران فریزبی بازی کرده بودیم. کلی سرحالی بودم. ماشین رو که داشتم پارک می کردم به نظرم اومد لای دو تا از ماشینهای اون طرف پارکینگ یه چیزیه! رفتم جلو دیدم زنه لای ماشینها نشسته داره گریه می کنه. گوشه لبش ورم کرده بود. چند لحظه دوتایی به هم خیره موندیم. صورتش یه جورایی شبیه چارلیز ترونه وقتی برای یه فیلم تراژیک گریمش میکنن. گمونم فهمیده بود تصمیم گرفتم یه غلطی بکنم. یه هو گفت، شما لطفاً دخالت نکنین ! از آدم هایی که لازم نیست همه چی رو بهشون توضیح بدی خوشم میاد. شوهر دیوثش حداقل ده سالی از من بزرگ تره. هشت ماهه آپارتمان طبقه بالایی رو اجاره کردن. احتمالاً تا سه چهار ماه دیگه هم میمونن و بازم بعضی شبها ی صدای جیغ های زن از کانال کولر توی اتاق خواب آپارتمان من شنیده می شه. تا اون موقع من دیگه نیستم که این صداها رو بشنوم. یا کارم تموم شده یا توی بیمارستان آخرین روزهام رو می گذرونم...اوکی، بی خیالی... خوبیش اینه که قراره همه چی خیلی تند پیش ببره. دکتر گفت فقط یکی دو هفتهٔ آخر مجبوری توی بیمارستان بخوابی. تا قبل از اون همه چی سرجاشه. فقط باید یه سری قرص بخورم که درد نکشم و همه چیز تا روز آخر طبیعی باشه و تنها جنبه منصفانه قضیه همینه. این تردمیل واقعاً چیز خوبیه بعد پنج شیش دقیقه که شروع می کنی به عرق کردن، دیگه خستگی رو احساسی نمیکنی. بدنت نرم می شه. حس سبکی خوبی داره. تقریبا قابل مقایسه با یه همخوابگی غافلگیرکننده است. خون آدم پر از اکسیژن می شه می تونی حتی عاشقش بشی. بعد هر چیز دیگهای رو که دوست نداری فراموش میکنی...همه چی ... عوضی هایی که تویوتای سفیدشون رو جلوی در گاراژ یه مجتمع پارک میکنن، همسایه های چاق و سیگاری و پوفیوزهایی که زناشون رو میزنند. همهٔ اونایی که قراره بعد از تو زنده بمونن. مثل این مرتیکه کچل طبقه پایینی، مدیر ساختمون. دو تا آپارتمان دیگه مجتمع رو هم خریده. پنجاه سال رو شیرین داره. آپارتمان طبقه اول رو مثلا کرده یه جور دفتر کار. دو میلیون زن هر هفته میرن توی آپارتمانش و میان بیرون. مثه کارخونه آب پرتغال گیری. اوائل کنجکاو شده بودم بدونم سلیقهاش چه جوریه مانیتور آیفون رو روشن میذاشتم و زن هایی رو که می اومدن جلوی در مجتمع نگاه میکردم. اگه از پلههای جلوی آپارتمان من بالا نمی رفتن حتماً رفته بودن توی کارخونهٔ آب پرتغال گیری. معمولاً بعدازظهرها شروع می کنه. شده توی یه روز سه تا زن مختلف رفتن توی آپارتمانش و اومدن بیرون. ظاهرا سلیقه به خصوصی هم نداره. قد کوتاه، قد بلند، صورت های جذاب استخوانی، لپهای قرمز دهاتی، صورت های مرموز عصبی، صورتھاعی خندون ... بعضی ھانشون واقعا خوبن، ولی چه فایده. دستگاه آبميوه گير چی از طعمهای مختلف حالیشی می شه؟ گاهی چند ماه وقت لازمه تا درست قلق یه زن دستت بیاد، یاد بگیری چه طوری باید باهاش هماهنگ بشی، احساسی دستگاه آبمیوه گیری بودن چیز مسخره ایه. احمقانه است. دوست دارم وقتی خونم پر از عشق و اکسیژن میشه معنی هر جور خنده و نگاه های طرف مقابلم رو بفهمم ... تا سه ماه دیگه توی اتاق خواب من کسی به چیزی نگاه نمی کنه. خبری از خنده و اکسیژن تازه نیست. شاید آپارتمانم روتا اون موقع کسی دیگهای اجاره کرده باشه، اما کارخونه آب پرتغال گیری به کار خودش ادامه میده. وقتی همه تنت از عرق خیس شده، دوش آب سرد کیف میده. دوست دارم تردمیل بازم صدای کادیلاک بده. مجبور که نیستم خاموشش کنم. بذار همین جوری با دور کند برای خودش کار کنه. مثل نگاه کردن به عکسی بچگی هات میمونه، وقتی هنوز نمیدونی قراره یه هو بهت بگین کارت تمومه، دکتر میگه هر مرضی یه علتی داره. مزخرف میگه. بعضی چیزها هیچ علتی نداره. اگه هم داشته باشه زیر این دوش آب سرد آدم می تونه به علت هیچی فکر نکنه. تخم کبوتر هفتاد و پنج گرمی پشت مغزم هیچ ربطی به من نداره. انگار یه روزبری روی پشت بوم خونه ات و ببینی یه پرنده اومده اون جا لونه ساخته و توشی تخم گذاشته. همیشه وقتی بعد از دوش گرفتن حوله صورتیم رو میپوشم حسی خوبی دارم. مهتاب وقتی اولین بار حولهام رو دید تعجب کرد. فکر کرده بود مال یه زن دیگه است که خونه من جامونده. یه مدت طول کشید تا باور کنه من همین طوری از رنگ حوله های صورتی خوشم می یاد. پنجره هال رو باز می کنم و هوای تازه به صورت خیسم می خوره، تویوتای سفید دیگه جلوی در پارکنیگ نیست. همیشه درست همون موقعی که من میخوام برم بیرون باید بیاد این جاپارک کنه پرده های پنجره آپارتمان اون مرتیکه چاق سیگاری بسته است، اما بازهم می تونم تردمیل بی مصرف موندهاش رو ببینم. بد نیست وصیت کنم بعد از مرگ من باید هفته ای حداقل دوبار از تردمیلش استفاده کنه. میگم ورثه برن دم خونه ش یه نسخه از وصیت نامه رو بهشی بدن. بگن اگه این کار رونکنه هرشب یه روح سرگردون میاد سراغشی . دلم یه جورسالاد تازه و تند میخواد. بعد از دوش آب سرد میچسبه. اما نمیدونم چراگاهی آدم به جای این که سالادش رو درست کنه میره زنگ میزنه به کسی که قراره دیگه هیچ وقت نبیندش. معلومه مهتاب از شنیدن صدام جاخورده. دو هفته پیش که این جا بود یه تابلوی کوچولو بهش هدیه دادم و قرار گذاشتیم آخرین باری باشه که هم دیگه رو میبینیم. گفتم توی خاکسپاری و بقیه مراسم های مزخرف هم نیاد. همه این قرار مدارها رو باید بریزی تو توالت و روشی سیفون بکشی . دوست داری بیایی این جا با هم سالاد بخوریم عزیزم. الان مهتاب داره به چی فکر می کنه ؟یه سالاد هیجان انگیز با تیکه های ترد کلم بروکلی، چند قاشق انار آبدار، سیر تازه له شده، روغن زیتون بکر، کرفس و هویج خورد شده... سکوت مهتاب پشت تلفن مثل یه تپه است توی پاییز که روی دامنه اش یه ساختمون خیلی قدیمی زیر آفتاب باشه. شاید هم یه جاده مارپیچ روی تپه باشه... بخند عزیزم. مهتاب همیشه وقتی این جوری حرف میزنم میخنده. هر چه قدر دلت میخواد بخند عزیزم. اولین بار که اومده بود پیشم بهش گفتم صورتش شبیه یه جور مدادتراشی قدیمی استیل آلمانیه که یک سره لبخند میزنه. مهتاب حداکثر تا نیم ساعت دیگه خودش رو می رسونه. اوکی ... حالا باید سالاد درست کنم. چه قدر احمقانه است که آدم یه عمر بازور و بدبختی دونه های انار رو با ناخن از توی پوستش کنده باشه و آخرش بفهمه می شد خیلی راحت انار رو چهار قاج کرد و با پشت قاشق چند تا ضربه آروم به اش زد تا همه دونه هاش بدون این که له بشن بیرون بریزند. مثل رانندگی با یه گادیلاک تمام اتوماتیکه. راحت ترین ماشین دنیاست اما اگه نتونی راهش بندازی هزار سال کنار خیابون میمونه. وقتی بابام زندان بود فقط روزهای چهارشنبه می شد بریم ملاقاتش. هر دو هفته یک بار فقط ده دقیقه از پشت یه پنجره مستطیل میدیدیمشی که بیشتر عکسی خودت رو شیشه اش می افتاد. دیدن بابام توی لباسهای گشاد زندان و ترسش از مأموری که به شونهاش می زد تا بگه وقت ملاقات تموم شده، مثل این بود که شیش سالت باشه و یکی همه کاغذهای دفتر نقاشی ات رو پاره کرده باشه. این چاقوی لامصب خیلی باحاله. باید مواظب باشم دستم رو نبره. کلم بروکلی سرشار از آنتی اکسیدان های ضد سرطانه. باید کاملاً خورد بشه که تیکه های سالاد خیلی جداجدازیر دندون نیاد. باید دونه های انار هم خوب لابه لاش قاطی بشه. خوبی مهتاب اینه که از بوی سیر خام بدش نمیاد. آدم هایی که از ترسی بوی بد، سیر خام نمیخورن مثل کسایی میمونن که از ترسی تنها موندن عاشق هیچ کسی نمی شن. اولین بار که با مهتاب اومدیم این جا واقعا ازش ترسیده بودم. اون قدر همه چیزش خوب بود که آدم مشکوک می شد. دوست داشتم مثل یه راننده تاکسی تلفنی براشی شعر بگم. یه سری کارهاش مثل مریم بود. مریم هم همه چیزشی زیادی خوب بود. حالت صورتش شبیه ملونی بود اون دختر مهربونه توی فیلم بر باد رفته که با صداقتش اسکارلت زیبا رو در عشق شکست داد. از اون قیافه هایی که وقتی میدیدیش دوست داشتی بچه بشی که بغلت کنه و با موهات بازی کنه. از اون زن های خیلی خوب که نمیتونن توی این دنیای کثیف زندگی کنن و حتماً موقع زایمان اولین بچه شون میمیرن. هفت سال با مریم زندگی کردم. فیزیوتراپیست درجه یکی بود. با انگشتهاش کاری می کرد که فلج مادرزاد قهرمان دوی المپیک بشه. آخرش هم یه دعوت نامه از آمریکا براش اومد و توی یه بیمارستان تخصصی سیاتل استخدام شد. یه سالی قبل از اون میرفت خونه دوستم، روی ستون مهره های مادرش کار می کرد. موقع رفتن مریم هردوتایی توی سالن انتظار فرودگاه گریه می کردیم. یه ماه و نیم بعدش دوستم یه شب با حال خراب اومد پیش من و اعتراف کرد شیش ماه آخری که مریم میرفته خونه شون، با هم بودن. گفت عاشق هم بودن و هیچ راه فراری نداشتن. از این تعجب کردم که حرف دوستم اصلا به نظرم عجیب نمی اومد. دلیلی نداشتم، اما تقریبا از یه سال قبلش حسی میکردم یه اتفاق این جوری یه جایی داره میافته. همیشه یکی پیدا میشه که دفتر نقاشیهای آدم رو پاره کنه، حتی اگه عکسی ملونی رو توشی کشیده باشی، خونه ای رو که هفت سال با مریم توش زندگی می کردیم پس دادم و اومدم این جارو اجاره کردم. رفتم باشگاه کوهنوردی اسم نوشتم و تو ارتفاعات علم کوه بایه ملونی تازه آشنا شدم. مهتاب ... این سالاد لامصب مثه مزرعه آفتابگردون های ونگوگ شده. مهتاب عاشقش می شه، هنوز سالی یکی دو بار تلفنی با مریم صحبت می کنیم و حال هم دیگه رو میپرسیم. مهتاب هم می شناستش، ولی چیزی درباره اعترافات دوستم به مهتاب نگفتم. از آدمهایی که دفتر نقاشی های پاره شده شون رو نگه می دارن و به همه نشون میدن، بدام می یاد. الان دیگه باید برسه. باید یه موزیک راک خفن بذارم و وقتی مهتاب رسید صداش رو در حد مرگ بلند کنم. رقصیدن با موزیک راک یکی از بهترین چیزهای دنیا است. مهتاب استاد رقصی با موزیک بلنده. موقع رقصیدن مثل کادیلاکی میمونه که توی جاده خاکی صاف دویست و بیست کیلومتر سرعت میره. خون آدم پر از اکسیژن و عشق می شه. از معدود چیزهاییه که بودنشی باعث میشه از این که قراره سه ماه دیگه بمیری احساسی بی عدالتی نکنی. دستگاه آبمیوه گیری و خرگوش منحرف با زن چشم عسلی می تونن توی خونه هاشون یه کم به موزیک راک ما گوشی بدن. اگه ام کسی زنگ خونه رو زد، لخت مادرزاد دررو روش بازمی کنم و بهش میگم هیچ آدمی توی دنیا خوش شانس تراز بقیه نیست. او کی... الان دیگه باید روغن زیتون رو بریزم روی سالاد. وقتی تیکه های کلم بروکلی چرب و براق می شن و بوی سیر خیس خورده بلند می شه، خیلی خوبه انگار سی دقیقه روی تردمیل دویده باشی و خیس عرق بری زیر دوش آب ولرم... پنج تا زنگ پشت سرهم، مثل همیشه، اورتور سمفونی پنج بتهون، ضربه های سرنوشت ... مهتابه... صورت مهتاب توی قاب مانیتور آیفون خیلی خوبه. میخنده و می دونه من دارم نگاهش می کنم اما به دوربین نگاه نمی کنه. چه حالی میده آدمی که قراره سه ماه دیگه بمیره و گفته دیگه نمیخوام ببینمت در آپارتمان رو روت باز کنه، دست هات رو بگیره، بغلت کنه و قبل از این که چیزی بیگی مجبورت کنه با موزیک راک وحشیانهای که شیشه هاي خونه رو میلرزونه باهاش برقصی، در حالی که هنوز فرصت نکردی کیف شونهایت رو جایی بذاری. همه چیز مهتاب رو دوست دارم. و الان واقعا دیگه برام مهم نیست توی این سه سالی که با هم زندگی می کردیم چه کارهایی کرده. همون قدر که بودن مریم با دوستم وقتی که هنوز عاشق هم بودیم اهمیتی نداره. مهم نگاه هیجان زده مهتابه که داره به سالادی که براش درست کردم با اشتیاق نگاه می کنه. مهتاب هیچ وقت یاد نمی گیره لباسهاش رو به جالباسی آویزون کنه. هر کدوم از لباسهاش رو میندازه یه گوشه خونه و وقتی با عجله میخواد برگرده یه سره بین اتاق خواب و هال می دوه. از اون احمق هایی نیست که توی زندگی دنبال عدالت میگردن. این سالاد لعنتی چه طعم خوبی میده. واقعاً ازت ممنونم مهتاب که می دونی چه موقع هایی نباید هیچ حرف اضافهای زد. وقتی دونه های آبدار انار زیردندونت له میشن طعم ترش خوبی داره. فردا اگه راننده احمق اون تویوتای سفید دوباره اومد جلوی در گاراژ پارک کنه براشی نامه نمی نویسم. سریع می رم پایین و بدون این که چیزی رو توضیح بدم با مشت میزنم توی فکش . هنوز ضربه دست چپم می تونه یه بلوک بتونی رو خورد کنه. بایه ضربه پرتش می کنم وسط کوچه بعد دستش رو میگیرم و از زمین بلندش می کنم و بایه لبخند برادرانه لباسهاش رو می تکونم و بدون حرف اضافه برمیگردم بالا باورم نمیشه من و مهتاب تونسته باشم یه ظرف بزرگ سالادرو به این سرعت بخوریم. خونم داره پر از اکسیژن میشه بدون تأسف یا یه خط شعر یا هر حرف اضافه دیگه ای. مهتاب از اون آدم هاییه که پشت خندهاش هیچ چی رو پنهان نمیکنه. خوبیه موزیک راک هم اینه که وقتی صداشی را می بندی می تونی به سکوت گوش بدی. به سکوت... سکوت... درباره نویسنده: علیرضا محمودی ایرانمهر علیرضا محمودی ایرانمهر، متولد ۱۳۵۳ مشهد، نویسنده، فیلمنامه نویسی و مدرسی ادبیات داستانی. مجموعه داستان های «بریم خوشگذرونی» انتشارات روشنگران ۱۳۸۴، «ابر صورتی» نشر چشمه ۱۳۸۸ و رمان «فریدون پسر فرانک» نشر گمان ۱۳۹۳ از او منتشر شده است. وی همچنین فیلمنامه ی «دلخون» (نشر سوره مهر، ۱۳۸۸) و کتاب پژوهشی - آموزشی «سفر با گردباد» (کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان ۱۳۸۵) را در کارنامه دارد. مجموعه داستان «ابر صورتی» او به چند زبان ترجمه و منتشر شده است.
  18. sajjad

    نوشتن یک داستان خوب آسون نیست. همیشه برایم سوال بود که شرکت های بزرگی مانند پیکسار چگونه هر سال یک انیمیشن خلق میکنن ؟ بعد ازتحقیق فهمیدم که کمپانی پیکسار برای یک انیمیشن معمولی خودش ۶ سال وقت صرف میکند که بیشتر این زمان صرف داستان نویسی میشود ! در این مقاله میتوانید 10 راز برای نوشتن یک داستان خوب را یاد بگیرید. همه چیز هایی که من درباره داستان نویسی میدانم: از وقتی که شروع به نوشتن کردم سال ها میگذرد، خیلی پر تلاش بودم و همیشه این سوال رو از خودم میپرسیدم . چگونه میتوانم یک داستان خوب بنویسم ؟ بعد از آن شروع کردم به خواندن کتاب ، پست های بلاگ، و هر چیزی که درمورد نویسندگی بود. در کلاس ها حضور داشتم، از دهها نفر سوال کردم تا توانستم اولین داستان خود را بنویسم. این 10 قدمی که برای شما چکیده ای از آن چیزی که درباره نوشتن یک داستان خوب در این سال ها یاد گرفته ام. امیدوارم بتوانید داستان خود را خیلی راحت تر بنویسد. اول : نوشتن در یک جلسه در اولین قدم شما باید پیش نویس داستان خود را در کوتاه ترین زمان ممکن بنوسید. پیش نویس داستان را باید در یک جلسه، یا اگر شما در حال نوشتن یک رمان هستید باید آن را در یک فصل بنویسید. (سه ماه) بیش از حد نگران چیزی که از قبل نوشته اید نباشید شما میتوانید داستانی که در اختیار دارید را در اولین مکان برای دیگران تعریف کنید! اولین پیش نویس شما یک فرآیند آزمون و خطاست. شما مانند یک باستان شناس که در حال پیداکردن یک شهر باستانی از خاک است میباشید. باید سرنخی که در این شهر وجود دارد را پیدا کنید. شما نمیدونید چه چیزی در انتظار شماست تا زمانی که کشف بشه ... دوم : شخصیت های خودتون رو گسترش بدید داستان درباره شخصیتهاست شما اگر شخصیت خوب ندارید، پس داستان خوبی هم ندارید! موارد ضروری برای هر شخصیت این است که باید تصمیم بگیرد. ویکتور فرانکل میگوید: یک مرد زمانی هست که تصمیمش شروع میشود. شخصیت ها باید درباره هر مشکلی که در داستان وجود دارد تصمیم بگیرند. تا مشکل رو به نفع خودشون حل کنند. برای پیشرفت بهتر شخصیت خود از شخصیت هایی مثل : تبه کار، مقابل شخصیت اصلی، احمق ، شخصیت وابسته که طرف نرمتر شخصیت اصلی را نمایش میدهند استفاده کنید. سوم : ایجاد درام برای درست کردن یک درام شما به یک سوال دراماتیک نیاز دارید. یک سوال دراماتیک میتوانه شبیه به : اون مرد میخواد بسازتش ؟ اون دختر میخواد با مرد رویاهاش ازدواج کنه ؟ شما میتوانید شخصیت اصلی را در شک و تردید قرار بدید.شما این سوال را برای خواننده به وجود میارین که مرحله بعد چه اتفاقی می افتد ؟ نکته: شما باید اطلاعات موجود را به صورت کم کم به مخاطب بدهید. با انفجار اطلاعات درام از بین میرود. چهارم: نشان دهید، تعریف نکنید ! هانستلی می گوید: "نشان دهید تعریف نکنید" زمانی که در گام بالاتر قرار میگیرید این موضوع بسیار مهم میشود. زمانی که اتفاق مهمی در داستان شماست و شخصیت اصلی داستان شما را تحت تاثیر قرار میدهد، صحنه را نمایش دهید. خوانندگان شما ترجیح میدهند بهترین صحنه داستان را ببینند. پس سعی کنید بهترین موقعیت را نمایش دهید و از تعریف اجتناب کنید. پنجم: دیالوگ خوب بنویسد یک دیالوگ خوب از دو طرز تفکر بوجود می آید: ۱- همزاد پنداری با شخصیتها ۲- چند بار نوشتن ! هر شخصیت باید صدای منحصر به فرد خودش را داشته باشد. شما باید از تفاوت شخصیتها اطمینن حاصل کنید. هر بار که دیالوگ یک شخصیت را مطالعه میکنید از خود بپرسید "ایا این صدای شبیه صدای شخصیت من هست ؟" اگر جواب این سوال خیر است دوباره بنویسد تا به نتیجه درست برسید. شما میتونید از برچسب های گفتگو استفاده کنید. این برچسب ها میتواند کلماتی مثل (او گریه کرد) یا (او اخطار داد) یا (او به شدت گفت) رو شامل بشه ... از کلمه او گفت استفاده نکنید ! ششم : درباره مرگ بنوسید درباره رمان های آخری که خوانده اید فکر کنید، در چه تعداد شخصیت، یک شخصیت میمیرد ؟ یک داستان خوب غالبا با مرگ همراه است.( Harry Potter, The Hunger Games, Charlotte’s Web, The Lord of the Rings ) و خیلی از داستان های دیگه که شخصیت های آن ها میمیرند. مرگ یه واقعیت طبیعی هست که شامل تمام شخصیتهای داستان میشود. پس در داستانتان مرگ را پرنگ تر نشان دهید. هفتم : مثل یک حرفه ای ویرایش کنید نویسندگان حرفه ای ۳ پیش نویس برای داستان خود دارند: ۱- پیش گام اول: به پیش نویس اول استفراغ هم میگویند، که اولین ساختار داستان شما را شکل میدهد. این متن را به کسی نشان ندهید. اولین پیش نویس شما این شانس را دارد که شکل کلی داستان شما رو کشف کند ... ۲- پیش نویس ساختار: بسیار از نویسندگان جدید سعی میکنند اولین پیش نویس خجالت آور خود را پاک کنند و آن را به مرحله نهایی برسانند. ولی درواقع پیش نویس دوم به معنای تغییرات ساختاری عمده برای روشن شدن طرح و شخصیت های رمان یا ایده های کلیدی کتاب غیر داستانی شما است. ۳- تمیز کردن عمیق: پیش نویس سوم برای تمیز کردن عمیق است. در این قسمت همه چیز به شکل نهایی میرسد که قسمت شیرین داستان نویسی است. برای تهیه دو پیش نویس قبل باید وقت زیادی را صرف کنید. هشتم : قوانین را بشناسید و آنرا را شکست دهید نویسندگان خوب قوانین رو میدانند و از آنها پیروی میکند. نویسندگان عالی قوانین رو میدانند و آن را شکست میدهند. بهترین نویسندگان خودسرانه قوانین را نمیشکنند. آنها قوانین رو میشکنند به شرطی که داستان نیاز به قانون تازه ای داشته باشد. به یاد داشته باشید که شما به قواعد خدمت نمی کنید. شما به داستان های خود خدمت می کنید. نهم : شکستن حباب نویسنده بهترین راه شکستن حباب نویسندگان نوشتن است! اگر گیر کردید، سعی نکنید کامل باشید! فقط بنوسید ... (سعی نکنید بهترین نویسنده دنیا باشید) گاهی اوقات برای نوشتن داستانهای بهتر باید قوی باشید و شروع به نوشتن کنید. دهم : به اشتراک گذاشتن کار شما شما بهتر مینوسید اگر بدانید که در آینده مخاطب های زیادی داستان شما را میخوانند. اگر در تاریکی بنوسید و نوشته خود را نشر ندهید نوشته شما هیچ ارزشی پیدا نمیکند. درواقع وقتی شما نوشته خود را به اشتراک میگذارید با احتمال شکست مواجه میشوید. این کار شما را مجبور میکند تا بهترین داستان را بنوسید. تمرین: ایا شما یک داستان برای گفتن دارید ؟ با استفاده از نکات بالا یک پیش نویس تهیه کرده و چند بخش از آن را در همین صفحه به اشتراک بگذارید و بازخورد خودتون رو درباره نوشته های دیگران بنوسید. موفق باشید. ترجمه: دیوونه تو منبع: thewritepractice
  19. sajjad

    همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود؛ نوبت به او رسید: دوست داری روی زمین چه کاره باشی؟ گفت: می خواهم به دیگران یاد بدهم! پس پذیرفته شد! چشمانش را بست٬ دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ درآمده است. با خود گفت: حتما اشتباهی رخ داده است! من که این را نخواسته بودم؟! سالها گذشت تا اینکه روزی داغ تبر را روی کمر خود احساس کرد. با خود گفت: این چنین عمر من به پایان رسید و من بهره ی خود را از زندگی نگرفتم! با فریادی غم بار سقوط کرد و با صدایی غریب که از روی تنش بلند میشد به هوش آمد! حالا تخته سیاهی بر دیوار کلاس شده بود!
  20. sajjad

    یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت: شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید. من که نمی خواهم موشک هوا کنم. می خواهم در روستایمان معلم شوم. دکتر جواب داد: تو اگر نخواهی موشک هوا کنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول، ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا، نخواهد موشک هوا کند.
  21. sajjad

    می‌دانم که اجدادت میلیون‌ها سال پیش روی همین زمین می‌زیسته‌اند. آن زمان به یقین پدران من وجود نداشته‌اند و به تو اطمینان می‌دهم که پدرانت هیچ‌گاه مورد آزار آنان قرار نگرفته‌اند که بخواهی دعوا را خانوادگی کنی. مگر این‌که تو به تناسخ و یا نظریه تکامل اعتقاد داشته باشی که آن موضوع دیگری است. آن وقت شاید پدر مشترکی داشته باشیم و باهم برادر محسوب شویم. می‌دانم، در بین مردمان شهرمن، افرادی هستند که خیلی زیاد به تو کمک می‌کنند و در کارهایت شریک هستند. شاید هم مقصر واقعی آن‌ها باشند. مهم نیست. آن روز که پدران من هر روز رو به تکامل و پیشرفت داشتند و پدران تو در یک جبر تاریخی و شاید هم جغرافیایی منقرض شدند و تحت انواع و اقسام فشارها قرار گرفتند. باور کن که سختی سازنده است و این دگردیسی بین تو و اجدادت با همین فشارها و سختی‌ها بوده است. می‌دانم که گاه پدرانت در گوشه‌هایی از زمین دیده شده‌اند و در گرمی بخشی و حتی درمان بیماران به کمک مردم آمده‌اند. اما ظهور واقعی تو را می‌توان به قرن گذشته نسبت داد. آن زمان بود که خانواده شما قیمتی و (نه با ارزش) شد. اما باور کن نسل گذشته من و تو هر دو قربانی شدند. آن روز که برده‌های سیاه خانواده تو را در کشتی‌ها ریختند و یا از روی زمین به این‌طرف و آن‌طرف کشاندند، خانواده من نیز قربانی استثمار و توسعه شد. به خاطر تو جنگ‌ها شد و پدران من دست‌هایشان به خون یک‌دیگر آغشته شد. اجداد تو را سوزاندند، ولی دودش آسمان زندگی من را سیاه کرد. اما می‌رسیم به تولد تو. تولد تو هم با فشار و سختی و در فوران گرما و آتش بود. آتشی که هم‌پالگی‌های من به پا کرده بودند. آن‌ هم به نام صنعت و تکنولوژی! تو و برادران و خواهرهایت قرار بود زندگی من را رنگی کنید. نسل شما قرار بود شفاف باشد و زیبا و محکم و چابک. اما شما با ما بد کردید. زندگی خیلی‌ها را تباه کردی….می‌دانم می‌دانم، این را به رخ من نکش که همه‌اش کار دوستان خودم بود و مامور بودی و معذور، می‌دانم که در وجود خودت دچار جبر هستی. یادم نمی‌آید اولین بار کجا دیدم تو را. فقط می‌دانم که با آمدنت نوستالژی انجیر خشک در حنجره پاکت‌های نخودی حسین آقا -بقال محله- خشکید. تو که آمدی بقالی همه سوپرمارکت شده بودند بدون این‌که اندیشه مردم بزرگ شود. اول من هم به تو حساس نبودم تا این‌که دیدم که همه چیز در وجود تو بیشتر فاسد می‌شود. می‌دانی تا به حال به دور گردن چند پرنده و دلفین و لاک‌پشت بی‌چاره خودت را پیچاندی و آن‌ها را خفه‌کردی. خودت آن‌طور، پسر عموهایت هم یکی در گلوی آن درنای زیبا گیر کرد و او را کشت و بقیه‌ هم که برای خود در شکم بقیه ماندند و هزار و یک دردسر! یا آن روز که شیرابه زباله‌ها را جمع کردی و تا آن‌ها را توی رودخانه بالاده رها نکردی، ول‌کن ماجرا نبودی. هیچ‌ می‌دانی که همان شیرابه باعث شد که محمدعلی –پسر سرایه‌دار مدرسه روستا- مریض شود و بمیرد؟ یا آن روز که جوی آب را بسته بودید و هزار جور پشه و سوسک و حشره جمع شد که چه نکردند با اهالی محل و چقدر خرج آن پایین‌شهری‌های بی‌نوا شد به خاطر دوا و دکتر…به صحنه زشتش کاری ندارم. نه نه نمی‌توانم از گناه بزرگ تو و برادران و پسرعموها و پدرانت بگذرم. همین برادر ناتنی تو، می‌دانی توی نذری حاج آقا برادران -که اتفاقن از کسبه معتبر بازار است- چه جنایتی به پا کرد؟ آن حلیم داغ را که به برادرت اعتماد کرده بودند به مردم بدهد، با ذره ذره وجود خود آلوده کرد و خدا می‌داند چند نفر به خاطر آن نذری سرطان گرفتند؟! بنده خدا حاج آقا برادران پیش خودش ثواب هم کرده بود و برای محکم‌کاری چای داغ را هم با پسرعمویت به مردم دادند که داستان پرغم سرطان معده آقای محبی –کارمند اداره برق شهر- از همان‌جا شروع شد. نه… جنایت‌های تو تمام شدنی نیست. می‌دانم که آمده‌اید بمانید… می‌دانم هر کدام از شما ۵۰۰ سال عمر می‌کند…جنایت‌های شما تمام شدنی نیست…… کیسه پلاستیکی منفور و همه خانواده پلاستیکی جنایت‌کارت! منبع: وطن ما
  22. sajjad

    یک خاطره و درس که پسر گاندی تعریف کرده : پدرم کنفرانس یک روزه ای در شهر داشت و از من خواست او را به شهر برسانم وقتی پدر را رساندم گفت ساعت 5 همین جا منتظرت هستم تا با هم به خانه برگردیم من از فرصت استفاده کردم برای خانه خرید کردم و ماشین را به تعمیر گاه بردم بعد از آن چون هنوز فرصت باقی بود به سینما رفتم و ساعت 5/5 یادم آمد که دنبال پدرم بروم وقتی به آنجا رسیدم ساعت 6 شده بود . پدرم با نگرانی پرسید چرا دیر کردی؟ آنقدر شرمنده بودم که به دروغ گفتم " اتوموبیل حاضر نبود مجبور شدم منتظر بمانم"پدرم که قبلن به تعمیرگاه زنگ زده بود گفت: در روش تربیت من نقصی وجود داشت که به تو اعتماد به نفس لازم را نداده که به من راست بگویی . برای اینکه بفهمم نقص کارکجاست این هجده مایل را پیاده می روم که در این خصوص فکر کنم. نمی توانستم او را تنها بگذارم مدت 5/5 ساعت پشت سرش اتوموبیل می راندم و پدرم را که به علت دروغ احمقانه ای که گفته بودم غرق ناراحتی و اندوه بود نگاه می کردم. همان جاتصمیم گرفتم دیگر هرگز دروغ نگویم .این عمل عاری از خشونت پدرم آنقدرنیرومند بود که هنوزبعد ازگذشت 80 دهه ازندگی ام هنوز بدان می اندیشم.
×