رفتن به مطلب

جستجو در تالار

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'شاعر'.



تنظیمات بیشتر جستجو

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


انجمن ها

  • بخش اصلی
    • اطلاعیه های سایت
    • ارائه انتقادات و پیشنهادات
    • آموزش کار با انجمن
  • بخش ادبی
    • شعر
    • احساس
    • رمان و داستان
    • کتاب
  • دیوونه تو
    • هنر و ادبیات
    • شعر
    • احساس
    • سرگرمی
  • عاشقانه
    • بایگانی عشق
  • چندرسانه ای
    • صوتی
    • تصویری
    • گالری
  • (پرسش و پاسخ) و (آموزش)
    • انگلیسی
    • کامپیوتر و اینترنت
    • موبایل و تبلت
    • پزشکی
    • مشاوره و روانشناسی
    • علمی و پژوهشی
    • اقتصادی و سیاسی
    • حقوقی و مذهبی
    • هنر و ادبیات
    • فلسفه
    • ورزشی
    • تاریخ و جغرافیا
    • آزاد

جستجو در ...

جستجو به صورت ...


تاریخ ایجاد

  • شروع

    پایان


آخرین به روز رسانی

  • شروع

    پایان


فیلتر بر اساس تعداد ...

تاریخ عضویت

  • شروع

    پایان


گروه


آدرس سایت


تلگرام


اینستاگرام


محل زنگی


درباره من

39 نتیجه پیدا شد

  1. ابوالقاسم کریمی فرزندزمین

    139 دیگران از دوری ظاهر اگر از دل روند ما ز یاد همنشینان در مقابل می‌رویم 138 نه دین ما به جا و نه دنیای ما تمام از حق گذشته‌ایم و به باطل نمی‌رسیم 137 آسودگی کنج قفس کرد تلافی یک چند اگر زحمت پرواز کشیدیم 136 حسرت ما را به عمر رفته، چون برگ خزان می‌توان دانست از دستی که بر هم سوده‌ایم 135 هر تلخیی که قسمت ما کرده است چرخ می نام کرده‌ایم و به ساغر فکنده‌ایم 134 دست ماگیر ای سبک جولان، که چون نقش قدم خاک بر سر، دست بر دل، خار در پا مانده‌ایم 133 نیستیم از جلوهٔ باران رحمت ناامید تخم خشکی در زمین انتظار افشانده‌ایم 132 نیست یک نقطهٔ بیکار درین صفحهٔ خاک ما درین غمکده یارب به چه کار آمده‌ایم؟ 131 باور که می‌کند، که درین بحر چون حباب سر داده‌ایم و زندگی از سر گرفته‌ایم 130 فریب مهربانی خوردم از گردون، ندانستم که در دل بشکند خاری که بیرون آرد از پایم 129 شود جهان لب پرخنده‌ای، اگر مردم کنند دست یکی در گره گشایی هم 128 زنده می‌سوزد برای مرده در هندوستان دل نمی‌سوزد درین کشور عزیزان را به هم 127 دردها کم شود از گفتن و دردی که مراست از تهی کردن دل می‌شود افزون، چه کنم؟ 126 چگونه پیش رخ نازک تو آه کنم؟ دلم نمی اید این صفحه را سیاه کنم 125 گویند به هم مردم عالم گلهٔ خویش پیش که روم من که ز عالم گله دارم؟ 124 از جور روزگار ندارم شکایتی این گرگ را به قیمت یوسف خریده‌ام 123 مرد مصاف در همه جا یافت می‌شود در هیچ عرصه مرد تحمل ندیده‌ام 122 بر گرانباری من رحم کن ای سیل فنا که من این بار به امید تو برداشته‌ام 121 حاصل این مزرع ویران بجز تشویش نیست از خراج آسودگی خواهی، به سلطانش گذار 120 نسخهٔ مغلوط عالم قابل اصلاح نیست وقت خود ضایع مکن، بر طاق نسیانش گذار 119 جان قدسی در تن خاکی دو روزی بیش نیست موج دریادیده در ساحل نمی‌گیرد قرار 118 بغیر عشق که از کار برده دست و دلم نمی‌رود دل و دستم به هیچ کاردگر 117 فرصت نمی‌دهد که بشویم ز دیده خواب از بس که تند می‌گذرد جویبار عمر 116 روزی که آه من به هواداری تو خاست در خواب ناز بود نسیم سحر هنوز 115 در دیار ما که جان از بهر مردن می‌دهند آرزوی عمر جاویدان ندارد هیچ کس نرمی ز حد مبر که چو دندان مار ریخت 114 هر طفل نی سوار کند تازیانه‌اش 113 بازی جنت مخور، کز بهر عبرت بس بود آنچه آدم دید ازان گندم نمای جو فروش 112 ای که می‌جویی گشاد کار خود از آسمان آسمان از ما بود سرگشته‌تر در کار خویش 111 صحبت ناجنس، آتش را به فریاد آورد آب در روغن چو باشد، می‌کند شیون چراغ 107 گر چه افسانه بود باعث شیرینی خواب خواب ما سوخت ز شیرینی افسانهٔ عشق 108 همچنان در جستجوی رزق خود سرگشته‌ام گرچه گشتم چون فلاخن قانع از دنیا به سنگ 109 هر که از حلقهٔ ارباب ریا سالم جست هیچ جا تا در میخانه نگیرد آرام 110 انتخاب و گردآوری:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین) 5شنبه 27 دی 1397
  2. ابوالقاسم کریمی فرزندزمین

    . . . 64 سر به هم آورده دیدم برگ‌های غنچه را اجتماع دوستان یکدلم آمد به یاد 65 دل ز همدردان شود از گریه خالی زودتر وقت شمعی خوش که پا در حلقه ماتم نهاد 66 ز شرم او نگاهم دست و پا گم کرد چون طفلی که چشمش وقت گل چیدن به چشم باغبان افتد 67 دلیل راحت ملک عدم همین کافی است که هر که رفت به آن راه، برنمی‌گردد 68 نمی‌گردد به خاطر هیچ کس را فکر برگشتن چه خاک دلنشین است این که صحرای عدم دارد 69 بزرگ اوست که بر خاک همچو سایهٔ ابر چنان رود که دل مور را نیازارد 70 ای کارساز خلق به فریاد من برس زان پیشتر که کار من از کار بگذرد 71 دولت سنگدلان زود بسر می‌آید سیل از سینه کهسار به سرعت گذرد 72 تار و پود عالم امکان به هم پیوسته است عالمی را شاد کرد آن کس که یک دل شاد کرد 73 مصیبت دگرست این که مرده دل را چو مرده تن خاکی به گور نتوان کرد 74 درین دو هفته که ما برقرار خود بودیم هزار دولت ناپایدار رفت به گرد 75 من که روزی از دل خود می‌خورم در آتشم وای بر آنکس که نعمتهای الوان می‌خورد 76 ای که چون غنچه به شیرازهٔ خود می‌بالی باش تا سلسله جنبان خزان برخیزد 77 گر از عرش افتد کس، امید زیستن دارد کسی کز طاق دل افتاد از جا برنمی‌خیزد 78 قسمت این بود که از دفتر پرواز بلند به من خسته بجز چشم پریدن نرسد 79 تیره روزان جهان را به چراغی دریاب تا پس از مرگ ترا شمع مزاری باشد 80 شکست شیشهٔ دل را مگو صدایی نیست که این صدا به قیامت بلند خواهد شد 81 از جوانی نیست غیر از آه حسرت در دلم نقش پایی چند ازان طاوس زرین بال ماند 82 از پشیمانی سخن در عهد پیری می‌زنم لب به دندان می‌گزم اکنون که دندانم نماند 83 ز رفتن دگران خوشدلی، ازین غافل که موجها همه با یکدیگر هم آغوشند 84 قامت خم , مانع عمر سبک رفتار نیست سیل از رفتن نمی‌ماند اگر پل بشکند 85 تار و پود موج این دریا به هم پیوسته است می‌زند بر هم جهان را، هر که یک دل بشکند 86 غافلی از حال دل، ترسم که این ویرانه را دیگران بی صاحب انگارند و تعمیرش کنند 87 بریز بار تعلق که شاخه‌های درخت نمی‌شوند سبکبار تا ثمر ندهند 88 چون صبح، زیر خیمهٔ دلگیر آسمان روشندلان به یک دو نفس پیر می‌شوند 89 عمر مردم همه در پردهٔ حیرانی رفت عالم خاک کم از عالم تصویر نبود 90 شیوه عاجز کشی از خسروان زیبنده نیست بی تکلف، حیلهٔ پرویز نامردانه بود 91 گر گلوگیر نمی‌شد غم نان مردم را همه روی زمین یک لب خندان می‌بود 92 سراب، تشنه‌لبان را کند بیابان مرگ خوشا دلی که به دنبال آرزو نرود 93 در طریق عشق، خار از پا کشیدن مشکل است ریشه در دل می‌کند خاری که در پا می‌رود 94 هیچ کس عقده‌ای از کار جهان باز نکرد هر که آمد گرهی چند برین کار افزود 95 به داد من برس ای عشق، بیش ازین مپسند که زندگانی من صرف خورد و خواب شود 96 سیل دریا دیده هرگز بر نمی‌گردد به جوی نیست ممکن هر که مجنون شد دگر عاقل شود 97 بوسه هر چند که در کیش محبت کفرست کیست لبهای ترا بیندو طامع نشود این لب بوسه فریبی که ترا داده خدا ترسم آیینه به دیدن ز تو قانع نشود 98 به هیچ جا نرسد هر که همتش پست است پر شکسته خس و خار آشیانه شود 99 چندان که در کتاب جهان می‌کنم نظر یک حرف بیش نیست که تکرار می‌شود دور نشاط زود به انجام می‌رسد می چون دو سال عمر کند، پیر می‌شود 100 روزی که برف سرخ ببارد ز آسمان بخت سیاه اهل هنر سبز می‌شود _خیلی زیبا_ 101 نتوان به آه , لشکر غم را شکست داد این ابر از نسیم پریشان نمی‌شود 102 رتبهٔ زمزمهٔ عشق ندارد زاهد بگذارید که آوازه جنت شنود 103 مرا ز روز قیامت غمی که هست این است که روی مردم عالم دو بار باید دید 104 از قید فلک بر زده دامن بگریزید چون برق، ازین سوخته خرمن بگریزید ماتمکدهٔ خاک ،سزاوار وطن نیست چون سیل، ازین دشت به شیون بگریزید 105 میدان تیغ بازی برق است روزگار بیچاره دانه‌ای که سر از خاک برکشید 106 زندگی با هوشیاری زیر گردون مشکل است تا نگردی مست، این بار گران نتوان کشید . . . . گردآوری:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین) سه شنبه 25 دی 1397
  3. ابوالقاسم کریمی فرزندزمین

    دویدیم و دویدیم به جایی نرسیدیم ما نوک پرگار بودیم به دور خود چرخیدیم _ تلخی طعم زندان خنده رو از ما گرفت پشت نقاب خنده,با غصه ها جنگیدیم _ کلید شادی هامون تو قفل غم شکسته دری برای رفتن از این کویر ندیدیم _ مثل یه برگ جوون که افتاده رو زمین زیر پای روزگار تو سختی ها قلتیدیم _ «دویدیم و دویدیم تا رسیدیم به دیوار» دیدیم که روی دیوار نوشته ما تبعیدیم _ شاعر: ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین) شنبه 22 دی 1397
  4. ابوالقاسم کریمی فرزندزمین

    31 رفتن از عالم پر شور به از آمدن است غنچه دلتنگ به باغ آمد و خندان برخاست 32 هر که افتاد، ز افتادگی ایمن گردد چه کند سیل به دیوار خرابی که مراست ؟ 33 اظهار عشق را به زبان احتیاج نیست چندان که شد نگه به نگه آشنا بس است 34 حفظ صورت می‌توان کردن به ظاهر در نماز روی دل را جانب محراب کردن مشکل است 35 عشق از ره تکلیف به دل پا نگذارد سیلاب نپرسد که در خانه کدام است 36 از بس کتاب در گرو باده کرده‌ایم امروز خشت میکده‌ها از کتاب ماست 37 کفارهٔ شراب خوریهای بی حساب هشیار در میانهٔ مستان نشستن است 38 در محرم تا چه خونها در دل مردم کند محنت آبادی که عیدش در بدر گردیدن است 39 از ما سراغ منزل آسودگی مجو چون باد، عمر ما به تکاپو گذشته است 40 هست امید زیستن از بام چرخ افتاده را وای بر آن کس کز اوج اعتبار افتاده است 41 بخت ما چون بید مجنون سرنگون افتاده است همچو داغ لاله، نان ما به خون افتاده است 42 داند که روح در تن خاکی چه می‌کشد هر ناز پروری که به غربت فتاده است 43 چون برگ خزان دیده و چون شمع سحرگاه از عمر مرا نیم نفس بیش نمانده است 44 نه کوهکنی هست درین عرصه، نه پرویز آوازه‌ای از عشق و هوس بیش نمانده است 45 امروز کرده‌اند جدا، خانه کفر و دین زین پیش، اگر نه کعبه صنمخانه بوده است 46 نادان دلش خوش است به تدبیر ناخدا غافل که ناخدا هم ازین تخته پاره‌هاست 47 تا داده‌ام عنان توکل ز دست خویش کارم همیشه در گره از استخاره هاست 48 بغیر دل که عزیز و نگاه داشتنی است جهان و هرچه درو هست، واگذاشتنی است 49 ما ازین هستی ده روزه به جان آمده‌ایم وای بر خضر که زندانی عمر ابدست 50 دل بی وسوسه از گوشه نشینان مطلب که هوس در دل مرغان قفس بسیارست 51 غمنامهٔ حیات مرا نیست پشت و روی بیداریم به خواب پریشان برابرست 52 سیل از بساط خانه بدوشان چه می‌برد؟ ملک خراب را غمی از ترکتاز نیست 53 نه همین موج ز آمد شد خود بی خبرست هیچ کس را خبر از آمدن و رفتن نیست 54 دل نازک به نگاه کجی آزرده شود خار در دیده چو افتاد، کم از سوزن نیست 55 گر محتسب شکست خم میفروش را دست دعای باده پرستان شکسته نیست 56 چون طفل نوسوار به میدان اختیار دارم عنان به دست و به دستم اراده نیست 57 چون وانمی‌کنی گرهی، خود گره مشو ابرو گشاده باش چو دستت گشاده نیست 58 ز خنده رویی گردون، فریب رحم مخور که رخنه‌های قفس، رخنه رهایی نیست 59 مجنون به ریگ بادیه غمهای خود شمرد یاد زمانه‌ای که غم دل حساب داشت 60 ز روزگار جوانی خبر چه می‌پرسی ؟ چو برق آمد و چون ابر نوبهار گذشت 61 جان به این غمکده آمد که سبک برگردد از گرانخوابی منزل سفر از یادش رفت 62 هر که آمد در غم آبادجهان، چون گردباد روزگاری خاک خورد، آخر به هم پیچید و رفت 63 وقت آن کس خوش که چون برق از گریبان وجود سر برون آورد و بر وضع جهان خندید و رفت . . . گردآوری:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)
  5. ابوالقاسم کریمی فرزندزمین

    1 می‌شوند از سردمهری، دوستان از هم جدا برگ‌ها را می‌کند فصل خزان از هم جدا 2 از متاع عاریت بر خود دکانی چیده‌ام وام خود خواهد ز من هر دم طلبکاری جدا 3 چون گنهکاری که هر ساعت ازو عضوی برند چرخ سنگین‌دل ز من هر دم کند یاری جدا 4 پیش از این بر رفتگان افسوس میخوردند خلق میخورند افسوس در ایام ما بر زندگان 5 دنیا به اهل خویش ترحم نمی‌کند آتش امان نمی‌دهد آتش‌پرست را 6 ضیافتی که در آنجا توانگران باشند شکنجه‌ای است فقیران بی‌بضاعت را 7 درین زمان که عقیم است جمله صحبتها کناره‌گیر و غنیمت شمار عزلت را 8 چرخ را آرامگاه عافیت پنداشتم آشیان کردم تصور، خانهٔ صیاد را 9 از همان راهی که آمد گل، مسافر می‌شود باغبان بیهوده می‌بندد در گلزار را 10 چون زندگی بکام بود مرگ مشکل است 11 پای به خواب رفته ی کوه تحملم نتوان به تیغ کرد ز دامن جدا مرا 12 فنای من به نسیم بهانه‌ای بندست به خاک با سر ناخن نوشته‌اند مرا 13 مانند لاله، سوخته نانی است روزیم آن هم فلک به خون جگر می‌دهد مرا 14 پرتو منت کند دلهای روشن را سیاه می‌کشد دست حمایت شمع مغرور مرا 15 می‌کشم تهمت سجادهٔ تزویر از خلق گرچه فرسوده شد از بار سبو دوش مرا 16 ز زندگی چه بر کرکس رسد جز مردار؟ چه لذت است ز عمر دراز، نادان را؟ 17 به ما حرارت دوزخ چه می‌تواند کرد؟ اگر ز ما نستانند چشم گریان را 18 دلم هر لحظه از داغی به داغ دیگر آویزد چو بیماری که گرداند ز تاب درد بالین را 19 ساده لوحان جنون از بیم محشر فارغند بیم رسوایی نباشد نامهٔ ننوشته را 20 غم مردن نبود جان غم اندوخته را نیست از برق خطر مزرعهٔ سوخته را 21 می‌کند باد مخالف، شور دریا را زیاد کی نصیحت می‌دهد تسکین، دل آزرده را 22 شاید به جوی رفته کند آب بازگشت چون شد تهی ز باده، مبین خوار شیشه را 23 میل دل با طاق ابروی بتان امروز نیست کج بنا کردند از اول، قبلهٔ این خانه را 24 اینجاکه منم، قیمت دل هر دو جهان است آنجاکه تویی، در چه حساب است دل ما 25 گفتیم وقت پیری، در گوشه‌ای نشینیم شد تازیانهٔ حرص، قد خمیدهٔ ما 26 ما از تو جداییم به صورت، نه به معنی چون فاصلهٔ بیت بود فاصلهٔ ما 27 من آن شکسته بنایم درین خراب آباد که در خرابی من ناز می‌کند سیلاب 28 معیار دوستان دغل، روز حاجت است قرضی به رسم تجربه از دوستان طلب 29 از مردم دنیا طمع هوش مدارید بیداری این طایفه خمیازهٔ خواب است 30 از بهار نوجوانی آنچه برجا مانده است در بساط من، همین خواب گران غفلت است . . . گردآوری:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)
  6. ابوالقاسم کریمی فرزندزمین

    تو کویر تنهایی دوستی فقط سرابه خنده ی روی صورتا خط و خال نقابه یه اشتباه لنتی زمین رو خونمون کرد خونه چیه زندونه اینجا بی خونمون کرد اختیار ما چرا تو سرنوشت ما نیست رنجی که ما میکشیم جدا از این چرا نیست تولد و مرگمون کاغذ روی آبه تصویر من از اینجا آب توی سرابه جنگ و جدال و خودکشی سرمایه ی آدماس خندم میگیره وختی میگن زمین مال ماس قصه ی تلخ آدما چرا تموم نمیشه؟ خدا دلش نمیخواد غصه هامون تموم شه؟ منطق مرگ و دوس دارم چون جاده ی نجاته این جمله یادم نمیره "همیشه مرگ,باهاته" سروده ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)
  7. ابوالقاسم کریمی فرزندزمین

    . . . 1 ماییم و می و مطرب و این کنج خراب جان و دل و جام و جامه پر درد شراب فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب 2 می نوش ندانی ز کجا آمده‌ای خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت 3 قرآن که مهین کلام خوانند آن را گه گاه نه بر دوام خوانند آن را بر گرد پیاله آیتی هست مقیم کاندر همه جا مدام خوانند آن را 4 تو غره بدان مشو که می مینخوری صد لقمه خوری که می غلام‌ست آنرا 5 معلوم نشد که در طربخانه خاک نقاش ازل بهر چه آراست مرا 6 آن قصر که جمشید در او جام گرفت آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر دیدی که چگونه گور بهرام گرفت 7 ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست بی بادهٔ گلرنگ نمی‌باید زیست این سبزه که امروز تماشاگه ماست تا سبزهٔ خاک ما تماشاگه کیست 8 می نوش ندانی ز کجا آمده‌ای خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت 9 ای چرخ فلک خرابی از کینه تست بیدادگری شیوه دیرینه تست ای خاک اگر سینه تو بشکافند بس گوهر قیمتی که در سینه تست 10 این کوزه چو من عاشق زاری بوده است در بند سر زلف نگاری بوده‌ست این دسته که بر گردن او می‌بینی دستی‌ست که برگردن یاری بوده‌ست 11 این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت چون آب به جویبار و چون باد به دشت هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت روزی که نیامده‌ست و روزی که گذشت 12 بر چهره گل نسیم نوروز خوش است در صحن چمن روی دل‌افروز خوش است از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است 13 پیش از من و تو لیل و نهاری بوده است گردنده فلک نیز بکاری بوده است هرجا که قدم نهی تو بر روی زمین آن مردمک چشم‌نگاری بوده است 14 با اهل خرد باش که اصل تن تو گردی و نسیمی و غباری و دمی است 15 در بی خبری مرد چه هشیار و چه مست 16 چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست چون هست بهرچه هست نقصان و شکست انگار که هرچه هست در عالم نیست پندار که هرچه نیست در عالم هست 17 خاکی که به زیر پای هر نادانی است کفّ صنمیّ و چهرهٔ جانانی است هر خشت که بر کنگرهٔ ایوانی است انگشت وزیر یا سر سلطانی است 18 در خواب بدم مرا خردمندی گفت کاز خواب کسی را گل شادی نشکفت کاری چه کنی که با اجل باشد جفت؟ می خور که به زیر خاک می‌باید خفت 19 دریاب که از روح جدا خواهی رفت در پرده اسرار فنا خواهی رفت می نوش ندانی از کجا آمده‌ای خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت 20 گویند کسان بهشت با حور خوش است من میگویم که آب انگور خوش است این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار کاواز دهل شنیدن از دور خوش است 21 گویند مرا که دوزخی باشد مست قولیست خلاف دل در آن نتوان بست گر عاشق و میخواره بدوزخ باشند فردا بینی بهشت همچون کف دست 22 نیکی و بدی که در نهاد بشر است شادی و غمی که در قضا و قدر است با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل چرخ از تو هزار بار بیچاره‌تر است 23 آنانکه محیط فضل و آداب شدند در جمع کمال شمع اصحاب شدند ره زین شب تاریک نبردند برون گفتند فسانه‌ای و در خواب شدند 24 افسوس که سرمایه ز کف بیرون شد وز دست اجل بسی جگرها خون شد کس نامد از آن جهان که پرسم از وی کاحوال مسافران دنیا چون شد 25 افسوس که نامه جوانی طی شد و آن تازه بهار زندگانی دی شد آن مرغ طرب که نام او بود شباب افسوس ندانم که کی آمد کی شد 26 این قافله عمر عجب میگذرد دریاب دمی که با طرب میگذرد ساقی غم فردای حریفان چه خوری پیش آر پیاله را که شب میگذرد 27 بر چرخ فلک هیچ کسی چیر نشد وز خوردن آدمی زمین سیر نشد مغرور بدانی که نخورده‌ست ترا تعجیل مکن هم بخورد دیر نشد 28 تا چند اسیر رنگ و بو خواهی شد چند از پی هر زشت و نکو خواهی شد گر چشمه زمزمی و گر آب حیات آخر به دل خاک فرو خواهی شد 29 گرچه غم و رنج من درازی دارد عیش و طرب تو سرفرازی دارد بر هر دو مکن تکیه که دوران فلک در پرده هزار گونه بازی دارد 30 گویند بهشت و حورعین خواهد بود آنجا می و شیر و انگبین خواهد بود گر ما می و معشوق گزیدیم چه باک چون عاقبت کار چنین خواهد بود 31 گویند بهشت و حور و کوثر باشد جوی می و شیر و شهد و شکر باشد پر کن قدح باده و بر دستم نه نقدی ز هزار نسیه خوشتر باشد 32 گویند هر آن کسان که با پرهیزند زانسان که بمیرند چنان برخیزند ما با می و معشوقه از آنیم مدام باشد که به حشرمان چنان انگیزند 33 هرگز دل من ز علم محروم نشد کم ماند ز اسرار که معلوم نشد هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز معلومم شد که هیچ معلوم نشد 34 دی کوزه‌گری بدیدم اندر بازار بر پاره گلی لگد همی زد بسیار و آن گل بزبان حال با او می‌گفت من همچو تو بوده‌ام مرا نیکودار 35 از جمله رفتگان این راه دراز باز آمده کیست تا بما گوید باز پس بر سر این دو راههٔ آز و نیاز تا هیچ نمانی که نمی‌آیی باز 36 مرغی دیدم نشسته بر باره طوس در پیش نهاده کله کیکاووس با کله همی گفت که افسوس افسوس کو بانگ جرسها و کجا ناله کوس 37 جامی است که عقل آفرین میزندش صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش این کوزه‌گر دهر چنین جام لطیف می‌سازد و باز بر زمین میزندش 38 ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم وین یکدم عمر را غنیمت شمریم 39 بر مفرش خاک خفتگان می‌بینم در زیرزمین نهفتگان می‌بینم چندانکه به صحرای عدم مینگرم ناآمدگان و رفتگان می‌بینم 40 یک چند به کودکی باستاد شدیم یک چند به استادی خود شاد شدیم پایان سخن شنو که ما را چه رسید از خاک در آمدیم و بر باد شدیم 41 ای دیده اگر کور نئی گور ببین وین عالم پر فتنه و پر شور ببین شاهان و سران و سروران زیر گلند روهای چو مه در دهن مور ببین 42 رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین نه حق نه حقیقت نه شریعت نه یقین اندر دو جهان کرا بود زهره این 43 قومی متفکرند اندر ره دین قومی به گمان فتاده در راه یقین میترسم از آن که بانگ آید روزی کای بیخبران راه نه آنست و نه این 44 از آمدن و رفتن ما سودی کو وز تار امید عمر ما پودی کو چندین سروپای نازنینان جهان می‌سوزد و خاک می‌شود دودی کو 45 تا کی غم آن خورم که دارم یا نه وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه پرکن قدح باده که معلومم نیست کاین دم که فرو برم برآرم یا نه 46 از آمدن بهار و از رفتن دی اوراق وجود ما همی گردد طی می خور! مخور اندوه که فرمود حکیم غمهای جهان چو زهر و تریاقش می 47 از کوزه‌گری کوزه خریدم باری آن کوزه سخن گفت ز هر اسراری شاهی بودم که جام زرینم بود اکنون شده‌ام کوزه هر خماری 48 پیری دیدم به خانهٔ خماری گفتم نکنی ز رفتگان اخباری گفتا می خور که همچو ما بسیاری رفتند و خبر باز نیامد باری . . گردآوری:ابوالقاسم کریمی(فرزند زمین)
  8. 1 باز آ باز آ هر آنچه هستی باز آ گر کافر و گبر و بت‌پرستی باز آ این درگه ما درگه نومیدی نیست صد بار اگر توبه شکستی باز آ 2 هرگاه که بینی دو سه سرگردانرا عیب ره مردان نتوان کرد آنرا تقلید دو سه مقلد بی‌معنی بدنام کند ره جوانمردان را 3 شیرین دهنی که از لبش جان میریخت کفرش ز سر زلف پریشان میریخت گر شیخ به کفر زلف او ره می‌برد خاک ره او بر سر ایمان می‌ریخت 4 آن یار که عهد دوستداری بشکست میرفت و منش گرفته دامن در دست می‌گفت دگر باره به خواب‌م بینی پنداشت که بعد ازو مرا خوابی هست 5 چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست چون هست ز هر چه نیست نقصان و شکست انگار که هر چه هست در عالم نیست پندار که هر چه نیست در عالم هست 6 من بندهٔ عاصیم رضای تو کجاست تاریک دلم نور و صفای تو کجاست ما را تو بهشت اگر به طاعت بخشی این بیع بود لطف و عطای تو کجاست 7 آن آتش سوزنده که عشقش لقبست در پیکر کفر و دین چو سوزنده تبست ایمان دگر و کیش محبت دگرست پیغمبر عشق نه عجم نه عربست 8 گر سبحهٔ صد دانه شماری خوبست ور جام می از کف نگذاری خوبست گفتی چه کنم چه تحفه آرم بر دوست بی‌درد میا هر آنچه آری خوبست 9 سرمایهٔ عمر آدمی یک نفسست آن یک نفس از برای یک همنفسست با همنفسی گر نفسی بنشینی مجموع حیات عمر آن یک نفسست 10 ما دل به غم تو بسته داریم ای دوست درد تو بجان خسته داریم ای دوست گفتی که به دلشکستگان نزدیکم ما نیز دل شکسته داریم ای دوست 11 پرسید ز من کسیکه معشوق تو کیست گفتم که فلان کسست مقصود تو چیست بنشست و به های‌های بر من بگریست کز دست چنان کسی تو چون خواهی زیست 12 چون حاصل عمر تو فریبی و دمیست زو داد مکن گرت به هر دم ستمیست مغرور مشو بخود که اصل من و تو گردی و شراری و نسیمی و نمیست 13 سیمابی شد هوا و زنگاری دشت ای دوست بیا و بگذر از هرچه گذشت گر میل وفا داری اینک دل و جان ور رای جفا داری اینک سر و تشت 14 آنرا که قضا ز خیل عشاق نوشت آزاد ز مسجدست و فارغ ز کنشت دیوانهٔ عشق را چه هجران چه صال از خویش گذشته را چه دوزخ چه بهشت 15 روزم به غم جهان فرسوده گذشت شب در هوس بوده و نابوده گذشت عمری که ازو دمی جهانی ارزد القصه به فکرهای بیهوده گذشت 16 افسوس که ایام جوانی بگذشت دوران نشاط و کامرانی بگذشت تشنه بکنار جوی چندان خفتم کز جوی من آب زندگانی بگذشت 17 آن دل که تو دیده‌ای زغم خون شد و رفت وز دیدهٔ خون گرفته بیرون شد و رفت روزی به هوای عشق سیری میکرد لیلی صفتی بدید و مجنون شد و رفت 18 با علم اگر عمل برابر گردد کام دو جهان ترا میسر گردد مغرور مشو به خود که خواندی ورقی زان روز حذر کن که ورق بر گردد 19 هوشم نه موافقان و خویشان بردند این کج کلهان مو پریشان بردند گویند چرا تو دل بدیشان دادی والله که من ندادم ایشان بردند 20 عاشق همه دم فکر غم دوست کند معشوق کرشمه‌ای که نیکوست کند ما جرم و گنه کنیم و او لطف و کرم هر کس چیزی که لایق اوست کند 21 من بودم دوش و آن بت بنده نواز از من همه لابه بود و از وی همه ناز شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید شب را چه گنه قصهٔ ما بود دراز 22 دل جز ره عشق تو نپوید هرگز جان جز سخن عشق نگوید هرگز صحرای دلم عشق تو شورستان کرد تا مهر کسی در آن نروید هرگز 23 شاهی‌طلبی, برو گدای همه باش بیگانه زخویش و آشنای همه باش خواهی که ترا چو تاج بر سر دارند دست همه گیر و خاک پای همه باش 24 آتش بدو دست خویش بر خرمن خویش چون خود زده‌ام چه نالم از دشمن خویش کس دشمن من نیست منم دشمن خویش ای وای من و دست من و دامن خویش 25 روزی ز پی گلاب می‌گردیدم پژمرده عذار گل در آتش دیدم گفتم که چه کرده‌ای که میسوزندت گفتا که درین باغ دمی خندیدم 26 یا رب تو چنان کن که پریشان نشوم محتاج برادران و خویشان نشوم بی منت خلق خود مرا روزی ده تا از در تو بر در ایشان نشوم 27 جانا من و تو نمونهٔ پرگاریم سر گر چه دو کرده‌ایم یک تن داریم بر نقطه روانیم کنون چون پرگار در آخر کار سر بهم باز آریم 29 گفتم چشمت گفت که بر مست مپیچ گفتم دهنت گفت منه دل بر هیچ گفتم زلفت گفت پراکنده مگوی باز آوردی حکایتی پیچا پیچ 30 عاشق همه دم فکر غم دوست کند معشوق کرشمه‌ای که نیکوست کند ما جرم و گنه کنیم و او لطف و کرم هر کس چیزی که لایق اوست کند 31 فردا که به محشر اندر آید زن و مرد وز بیم حساب روی‌ها گردد زرد من حسن ترا به کف نهم پیش روم گویم که حساب من ازین باید کرد 31 از بیم رقیب طوف کویت نکنم وز طعنه خلق گفتگویت نکنم لب بستم و از پای نشستم اما این نتوانم که آرزویت نکنم 32 نی باغ به بستان نه چمن می‌خواهم نی سرو و نه گل نه یاسمن می‌خواهم خواهم زخدای خویش کنجی که در آن من باشم و آن کسی که من می‌خواهم 33 جز وصل تو دل به هر چه بستم توبه بی یاد تو هر جا که نشستم توبه در حضرت تو توبه شکستم صدبار زین توبه که صد بار شکستم توبه 34 ای روی تو مهر عالم آرای همه وصل تو شب و روز تمنای همه گر با دگران به ز منی وای به من ور با همه کس همچو منی وای همه 35 دلخسته و سینه چاک می‌باید شد وز هستی خویش پاک می‌باید شد آن به که به خود پاک شویم اول کار چون آخر کار خاک می‌باید شد 36 شوریده دلی و غصه گردون گردون گریان چشمی و اشک جیحون جیحون کاهیده تنی و شعله خرمن خرمن هر شعله ز کوه قاف افزون افزون 37 از هر چه نه از بهر تو کردم توبه ور بی تو غمی خوردم از آن غم توبه و آن نیز که بعد ازین برای تو کنم گر بهتر از آن توان از آن هم توبه 38 از بس که شکستم و ببستم توبه فریاد همی کند ز دستم توبه دیروز به توبه‌ای شکستم ساغر و امروز به ساغری شکستم توبه 39 ای نیک نکرده و بدیها کرده و آنگاه نجات خود تمنا کرده بر عفو مکن تکیه که هرگز نبود ناکرده چو کرده کرده چون ناکرده 40 زاهد خوشدل که ترک دنیا کرده می خواره خجل که معصیت‌ها کرده ترسم که کند امید و بیم و آخر کار ناکرده چو کرده کرده چون ناکرده 41 هنگام سپیده دم خروس سحری دانی که چرا همی کند نوحه گری یعنی که نمودند در آیینهٔ صبح کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری 42 از سادگی و سلیمی و مسکینی وز سرکشی و تکبر و خود بینی بر آتش اگر نشانیم بنشینم بر دیده اگر نشانمت ننشینی 43 تحقیق معانی ز عبارات مجوی بی رفع قیود و اعتبارات مجوی خواهی یابی ز علت جهل شفا قانون نجات از اشارات مجوی . گردآوری:ابوالقاسم کریمی(فرزند زمین)
  9. ابوالقاسم کریمی فرزندزمین

    آسمون رفاقت یه مدته سیا شده یه اتفاقی افتاده یه چیزی کم بها شده قشنگ تو چشم بضیا رنگ خیانت میبینم چون میدونم خدافظی سلام خیلی یا شده نماز بارون نخون فایده ای نمیکنه مسلمونی تو این کویر فقط یه ادعا شده ستم حلال و دروغ واجب تو خیلی کارا واسه همینکه خدا از دلامون جدا شده اینجا واسه حروم خورا بهشتی آسمونیه اما خوبی کودکی ِ , که توی چاه رها شده همه میدونن یه روزی باید از این دنیا برن پس چرا بی وفایی عادت این روزا شده؟ نفس نفس نفس زدن تو جاده ی زندگی با کوله باری از غم , این سرنوشت ِ ما شده؟ فریادمو برم بگم به خدای مهربونم نه دیوایی که قلبشون به ریا مبتلا شده . سروده ابوالقاسم کریمی(فرزند زمین)
  10. sajjad

    نام: علی سلطانی پیشه: نویسنده، فیلمنامه نویس، مهندس مکانیک اطلاعات بیشتری در دسترس نیست برای تکمیل این موضوع مارا یاری کنید.
  11. ابوالقاسم کریمی فرزندزمین

    بخش اول 1 حدیث از مطرب و می گو و راز دهر، کمتر جو که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را 2 به خُلق و لطف توان کرد صید اهل نظر به بند و دام نگیرند مرغ دانا را 3 آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است با دوستان مروت با دشمان مدارا 4 در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند گر تو نمی پسندی ، تغییر کن قضا را 5 یار مردان خدا باش که در کشتی نوح هست خاکی که به آبی نخرد توفان را 6 برو از خانه ی گردون به دَر و نان مَطلب کآن سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را 7 حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی دام تزویر مکن چون دگران قرآن را 8 هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جریده ی عالم دوام ما 9 عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده باز گردد یا برآید چیست فرمان شما 10 نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت 11 حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست 12 باده نوشی که در او روی و ریایی نَبُوَد بهتر از زهد فروشی که در او روی ریاست 13 ما نه یاران ریاییم و حریفان نفاق آن که او عالم سِر است بدین حال گواست فرض ایزد بگذاریم و به کس بد نکنیم وآنچه گویند روا نیست نگوییم رواست 14 چه شود گر من و تو چند قدح باده خوریم باده از خون رَزان است نه از خون شماست 15 چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست سخن شناس نه ای جان من، خطا اینجاست 16 من همان دم که وضو ساختم از چشمه ی عشق چار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست 17 کمر کوه کم است از کمر مور اینجا نا امید از در رحمت مشو ای باده پرست 18 مقام عیش میسر نمیشود بی رنج بلی به حکم بلا بسته اند عهد اَلست 19 به هست و نیست مَرنجان ضمیر و خوش می باش که نیستی است سرانجام هر کمال که هست 20 آنچه او ریخت به پیمانه ی ما نوشیدیم اگر از خَمر بهشت است وگر باده ی مست 21 بکن معامله وین دل شکسته بخر که با شکستگی ارزد به صد هزار درست 22 بیدار شو ای دیده که ایمن نتوان بود زین سیل دمادم که در این منزل خواب است 23 سبز است در و دشت بیا تا نگذاریم دست از سر آبی که جهان جمله سراب است 24 حافظ هر آنکه عشق نورزید و وصل خواست احرام طَوف ِ کعبه ی دل بی وضو ببست 25 مرا به بندِ تو دوران چرخ راضی کرد ولی چه سود؟؟ که سر رشته در رضای تو بست 26 ارباب حاجتیم و زبان سوال نیست در حضرت کریم تمنا چه حاجت است 27 بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است بیار باده که بنیاد عمر بر باد است 28 غلام همت آنم که زیر چرخ کبود ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است 29 مجو درستی عهد از جهان سست نهاد که این عجوزه عروس هزار داماد است 30 نشان عهد و و وفا نیست در تبسم گل بنال بلبل بی دل که جای فریاد است . . بخش دوم . . 1 ما آبروی فقر و قناعت نمیبریم با پادشه بگو که روزی مقدر است 2 یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب کز هر زبان که میشنوم نامکرر است 3 حافظا ترک جهان گفتن طریق خوش دلی ست تا نپنداری که احوال جهان داران خوش است 4 فقیه مُدرس دی مست بود و فتوا داد که می حرام ولی به ز مال اوقاف است 5 در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است صراحی می ناب و سفینه ی غزل است 6 نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بس ملالت علما هم ز علم بی عمل است 7 به چشم عقل در این رهگذار پرآشوب جهان و کار جهان بی ثبات و بی محل است 8 ورای طلاعت دیوانگان ز ما مطلب که شیخ مذهب ما عاقلی گنه دانست 9 چگونه شاد شود اندرون غمگینم به اختیار؟؟؟ که از اختیار بیرون است 10 اگر چه دوست به چیزی نمیخرد ما را به عالمی نفروشیم مویی از سر دوست 11 زلف او دام است و خالش دانه ی آن دام و من بر امید دانه ای افتاده ام در دام دوست 12 پیوند عمر بسته به مویی ست هشدار غمخوار خویش باش غم روزگار چیست 13 سهو و خطای بنده چو گیرند اعتبار معنای عفو و رحمت آموزگار چیست 14 قلندران حقیقت به نیم جو نخرند قبای اطلس آن کس که از هنر عاریست 15 در صومعه ی زاهد و در خلوت صوفی جز گوشه ی ابروی تو محراب دعا نیست 16 در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست 17 چیست این سقف بلند ساده ی بسیار نقش؟؟ زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست 18 این چه استغناست یارب وین چه قادرحکمت است کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست 19 بر درِ میخانه رفتن کار یک رنگان بُود خود فروشان را به کوی می فروشان راه نیست 20 بنده ی پیر خراباتم که لطفش دایم است ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست 21 هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بُود در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست 22 فرصت شمر طریقه ی رندی که این طریق چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست 23 دولت آن است که بی خون ِ دل آید به کنار ورنه با سعی و عمل باغِ جنان این همه نیست 24 پنج روزی که در این مرحله مهلت داری خوش بیاسای زمانی، که زمان این همه نیست 25 بر لب بحر فنا منتظریم ای ساقی فرصتی دان که ز لب تا به دهان این همه نیست 26 مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست 27 به می عمارت دل کن که این جهان خراب بر آن سر است که از خاک ما بسازد خشت 28 عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت 29 من اگر نیکم اگر بد تو برو خود را باش هر کسی آن دِرَوَد عاقبت کار که کشت 30 نا امیدم مکن از سابقه ی لطف ازل توپس پرده چه دانی که چه خوب است وچه زشت . . بخش سوم . . 1 در طریقت رنجش خاطر نباشد مِی بیار هر کدورت را که بینی چون صفایی رفت رفت 2 از پای فتادیم چو آمد غم ِ هجران در درد بمُردیم چو از دست دوا رفت 3 دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت عمری است که عمرم همه در کار دعا رفت 4 از سخن چینان ملالت ها پدید آمد ولی گر میان هم نشینان ناسزایی رفت رفت 5 مستم کن آنچنان که ندانم ز بی خودی در عرصه ی خیال ، که آمد کدام رفت 6 زین قصه هفت گنبد ِ افلاک پر صداست کوته نظر بین که سخن مختصر گرفت 7 می خور که هر که آخرِ کار جهان بدید از غم ، سَبک برآمد و رَطل گران گرفت 8 شنیده ام سخن خوش که پیر کنعان گفت فراق یار نه آن میکند که بِتوان گفت 9 حدیث هوُل قیامت که گفت واعظ شهر کنایتی است که از روزگار هجران گفت 10 غم کهن به می سالخورده دفع کنید که تخم خوش دلی این است ، پیر دهقان گفت 11 گره به باد مزن گرچه بر مراد رَوَد که این سخن به مَثَل باد با سلیمان گفت 12 امروز که در دست توام مرحمتی کن فردا که شَوَم خاک چه سود اشک ندامت 13 حاشا که من از جَور و جفای تو بنالم بیداد لطیفان همه ، لطف است و کرامت 14 ای غایب از نظر که شدی هم نشین دل می گویمت دعا و ثنا می فرستمت 15 بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم یارب مباد کس را مخدومِ بی عنایت 16 در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت 17 از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت 18 دی پیر میِ فروش که ذکرش به خیر باد گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز یاد گفتم به باد می دهَدَم باده نام و ننگ گفتا قبول کن سخن و هرچه بادا باد سود و زیان و مایه چو خواهد شدن ز دست از بهر این معامله غمگین مباش و شاد 19 ز انقلاب زمانه عجب مدار که چرخ از این فسانه هزاران هزار دارد یاد 20 قَدَح به شرط ادب گیر زآن که ترکیبش ز کاسه ی سرِ جمشید و بهمن است و قباد 21 گرچه یاران فارغ اند از یاد من از من ایشان را هزاران یاد باد 22 پیر ما گفت خطا بر قلم صُنع نرفت آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد 23 تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد وجود نازکت آزرده ی گزند مباد سلامت آفاق در سلامت توست به هیچ عارضه شخصِ تو دردمند مباد 24 دیر است که دلدار سلامی نفرستاد ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد صد نامه فرستادم و آن شاه سواران پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد 25 خوش عروسی است جهان از ره صورت لیکن هر که پیوست بدو عمرِ خودش کاوین داد 26 درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد نهال دشمنی بر کن ، که رنج بی شمار آرد 27 نه هر درخت تحمل کند جفای خزان غلام همت سروم که این قدم دارد 28 چو عاشق می شدم، گفتم که بردم گوهر مقصود ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد 29 چو بر روی زمین باش توانایی غنیمت دان که دوران ناتوانی ها بسی زیر زمین دارد 30 دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد 31 سر و زر و دل و جانم فدای آن یاری که حق صحبتِ مهر و وفا نگه دارد . .بخش چهارم . . 1 با خرابات نشینان ز کرامات مَلاف هر سخن ، وقتی و هر نکته مکانی دارد 2 ای دل طریق رندی از محتسب بیاموز مست است و در حقِ او کس این گمان ندارد 3 غلام همت آن نازنینم که کار خیر بی روی و ریا کرد 4 ثواب روزه و حج قبول آن کس برد که خاک میکده ی عشق را زیارت کرد 5 مشکل عشق نه در حوصله ی دانش ماست حل ِ این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد 6 من چه گویم که تو را نازکی طبع لطیف تا به حدی است که آهسته دعا نتوان کرد 7 دیگران قرعه ی قسمت همه بر عیش زدند دل غم دیده ی ما بود که هم بر غم زد 8 یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شد دوستی کی آخرِ آمد؟؟دوستداران را چه شد 9 شهر ِ یاران بود و خاک مهربانان،این دیار مهربانی کی سرآمد؟ شهریاران را چه شد؟ 10 هزار نکته ی باریک تر ز مو اینجاست نه هر که سر بتراشد قلندری داند 11 از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر یادگاری که در این گنبد ِ دوار بماند 12 سرود مجلس جمشید گفته اند این بود که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند 13 رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند 14 عیب می جمله چو گفتی هنرش نیز بگوی نفیِ حکمت مکن از بهر دل عامی چند 15 در کارخانه ای که رهِ عقل و فضل نیست فهم ضعیف رای فضولی چرا کند؟ 16 عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی عشق داند که در این دایره سرگردانند 17 می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند 18 واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند چون به خلوت می روند، آن کار دیگر میکنند مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند گوییا باور نمیدارند روز داوری کاین همه قلب و دَغل در کار داور میکنند یارب این نو دولتان را با خر خودشان نشان کاین همه ناز از غلامِ تُرک و اَستر میکنند 19 می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب چون نیک بنگری،همه تزویر میکنند 20 به هوش باش که هنگام باد استغنا هزار خرمن طاعت به نیم جو نخرند 21 غلام همت دردی کشان یکرنگم نه آن گروه که ازرق لباس و دل سیهند 22 فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر کاین کارخانه ای است که تغییر میکند 23 در میخانه ببستند خدایا مپسند که درِ خانه ی تزویر و ریا بگشاند 24 چون طهارت نبود کعبه و بتخانه یکیست نبود خیر در آن خانه که عصمت نبود 25 اوقات خوش آن بود که باد دوست به سر شد باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود 26 نیک نامی خواهی ، ای دل با بدان صحبت مدار خود پسندی جان من برهان نادانی بُود 27 از ره مرو به عشوه ی دنیا که این عجوز مکاره می نشیند و محتاله می رود 28 گویند سنگ لعل شود در مقام صبز آری ، شود ولیکن به خون جگر شود 29 رندی آموز و کرم کن ، که نه چندان هنر است حیوانی که ننوشد می و انسان نشود 30 گوهر پاک بباید که شود قابل فیض ورنه هر سنگ و گِلی لولو و مرجان نشود 31 عشق می ورزم و امید که این فن شریف چون هنرهای دگر موجب حِرمان نشود . . بخش پنجم . . 1 جمیله ای است عروس جهان ولی هُش دار که این مخدره در عقد کس نمی آید 2 مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب به راحتی نرسید آن که زحمتی نکشید 3 سر خدا که عارف سالک به کس نگفت در حیرتم که باده فروش از کجا شنید 4 پند حکیم محض صواب است و عین خیر فرخنده آن کسی که به صمع رضا شنید حافظ وظیفه ی تو دعا گفتن است و بس در بند آن مباش که نشنید یا شنید 5 میان عاشق و معشوق فرق بسیار است چو یار ناز نماید،شما نیاز کنید 6 هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق بر آن نمرده به فتوای من نماز کنید 7 ز آنجا که پرده پوشی عفو کریم توست بر قلب ما ببخش که نقدی است کم عیار 8 سعی نابرده در این راه به جایی نرسی مزد اگر می طلبی طاعت استاد ببر 9 می خور به بانگ چنگ و مخور غصه ور کسی گوید تو را که باده مخور گو هوالغفور 10 پیاله بر کفنم بند تا سحرگه حشر به می ز دل ببرم هول روز رستاخیز 11 میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز 12 بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس 13 فلک به مردم نادان دهد زمام مراد تو اهل دانش و فضلی همین گناهت بس 14 دل ربایی همه آن نیست که عاشق بکشد خواجه آن است که باشد غم خدمتکارش 15 دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات مکن به فسق مُباهات و زهد هم مفروش 16 لطف خدا بیشتر از جرم ماست نکته ی سر بسته چه دانی خموش 17 بر بساط نکته دانان خود فروشی شرط نیست یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش 18 خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد بگذر ز عهد سسست و سخن های سخت خویش 19 جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است هزار بار من این نکته کرده ام تحقیق 20 هر چند غرق بحر گناهم ز شش جهت تا آشنای عشق شدم اهل رحمتم 21 فاش میگویم و از گفته ی خود دلشادم بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم 22 من مَلَک بودم و فردوس برین جایم بود آدم آورد در این دیر خراب آبادم 23 من از بازوی خود دارم بسی شکر که زور مردم آزاری ندارم 24 پدرم روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت من چرا مُلک جهان را به جُوی نفروشم 25 از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت یک چند نیز خدمت معشوق و می کنم 26 ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم 27 ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم جامه ی کس , سیه و دلق خود ارزق نکنیم 28 عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است کار بد مصلحت آن است که مُطلق نکنیم 29 آسمان کشتی ارباب هنر می شکند تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنیم 30 گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم 31 سرم خوش است و به بانگ بلند میگویم که من نسیم حیات از پیاله می جویم . . .بخش ششم . . 1 بر جهان تکیه مکن ور قدحی می داری شادی زُهره جبینان خور و نازک بدنان 2 پیر پیمانه کش من که روانش خوش باد گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان 3 دامن دوست به دست آر و ز دشمن بُگسِل مرد یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان 4 منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن 5 وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم که در طریقت ما کافری است رنجیدن 6 کار صواب باده پرستی است حافظا برخیز و عزم جَزم به کار صواب کن 7 وصال او ز عمر جاوندان به خداوندا مرا آن ده که آن به 8 بر مِهر چرخ و شیوه ی او اعتماد نیست ای وای بر کسی که شد ایمن ز مکر وی 9 در آستان جانان از آسمان میندیش کز اوج سربلندی افتی به خاک پستی 10 در مذهب طریقت خامی , نشان کفر استگردآوری و تایپ: ابوالقاسم کریمی(فرزند زمین) آری طریق دولت , چالاکی است و چستی 11 ای مگس حضرت سیمرغ نه جولانگه توست عِرضِ خود می بری و زحمت ما می داری 12 در کوی عشق شوکت شاهی نمی خرند اقرار بندگی کن و اظهار چاکری 13 ساقی به مژدگانی عیش از درم درآی تا یک دم از دلم غم دنیا به در بری 14 در شاهراه جاه و بزرگی خطر بسی است آن به کزین گریوه سبک بار بگذری 15 یک حرف صوفیانه بگویم اجازت است ای نور دیده صلح به از جنگ و داوری 16 چو گل گر خُرده ای داری خدا را صرف عشرت کن که قارون را غلط ها داد سودای زراندوزی 17 سخن در پرده میگویم چو گل از غنچه بیرون آی که بیش از پنج روزی نیست حُکم میر نوروزی 18 من نگویم که کنون با که بشین و چه بنوش که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی 19 اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست رهرُوی باید جهان سوزی نه خامی بی غمی 20 آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست عالمی دیگر بباید ساخت وَز نو آدمی 21 حدیث چون و چرا دردسر دهد ای دل پیاله گیر و بیاسا ز عمر خویش و دَمی 22 هواخواه توام جانا و می دانم که می دانی که هم نادیده می بینی و هم ننوشته می خوانی 23 بیا که رونق این کارخانه کم نشود به زهدِ همچو تویی یا به فسقِ همچو منی 24 تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی 25 سفله طبع است جهان بر کرمش تکیه مکن ای جهان دیده ثبات قدم از سفله مجوی 26 در مکتب حقایق پیش ادیب عشق هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی 27 دست از مس وجود چو مردان ره بشوی تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی 28 این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می گفت بر در میکده ای با دف و نی ترسایی گر مسلمانی از این است که حافظ دارد آه اگر از پس امروز بُود فردایی 29 سلامی چو بوی خوش آشنایی بدان مردمِ دیده ی روشنایی 30 ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی دل , بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی 31 در دایره ی قسمت ما نقطه ی تسلیمیم لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی (((پایان)))) گردآوری و تایپ: ابوالقاسم کریمی(فرزند زمین)
  12. ابوالقاسم کریمی فرزندزمین

    نکته های مهم 1_در هنگام مطالعه ی شعر تلاش خواهم کرد ناب ترین ابیات را انتخاب کنم. 2_سعی خواهد شد ابیاتی که پند و اندرزی در آن وجود دارد گرد آوری شود. 3_ابیاتی که صرفا معنا و مفهوم عشق دنیایی دارد، جمع آوری نخواهد شد. گردآوری ابیات ناب/اشعارحافظ/بخش آخر 6 ............................................................................................ 1 بر جهان تکیه مکن ور قدحی می داری شادی زُهره جبینان خور و نازک بدنان 2 پیر پیمانه کش من که روانش خوش باد گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان 3 دامن دوست به دست آر و ز دشمن بُگسِل مرد یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان 4 منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن 5 وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم که در طریقت ما کافری است رنجیدن 6 کار صواب باده پرستی است حافظا برخیز و عزم جَزم به کار صواب کن 7 وصال او ز عمر جاوندان به خداوندا مرا آن ده که آن به 8 بر مِهر چرخ و شیوه ی او اعتماد نیست ای وای بر کسی که شد ایمن ز مکر وی 9 در آستان جانان از آسمان میندیش کز اوج سربلندی افتی به خاک پستی 10 در مذهب طریقت خامی , نشان کفر است آری طریق دولت , چالاکی است و چستی 11 ای مگس حضرت سیمرغ نه جولانگه توست عِرضِ خود می بری و زحمت ما می داری 12 در کوی عشق شوکت شاهی نمی خرند اقرار بندگی کن و اظهار چاکری 13 ساقی به مژدگانی عیش از درم درآی تا یک دم از دلم غم دنیا به در بری 14 در شاهراه جاه و بزرگی خطر بسی است آن به کزین گریوه سبک بار بگذری 15 یک حرف صوفیانه بگویم اجازت است ای نور دیده صلح به از جنگ و داوری 16 چو گل گر خُرده ای داری خدا را صرف عشرت کن که قارون را غلط ها داد سودای زراندوزی 17 سخن در پرده میگویم چو گل از غنچه بیرون آی که بیش از پنج روزی نیست حُکم میر نوروزی 18 من نگویم که کنون با که بشین و چه بنوش که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی 19 اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست رهرُوی باید جهان سوزی نه خامی بی غمی 20 آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست عالمی دیگر بباید ساخت وَز نو آدمی 21 حدیث چون و چرا دردسر دهد ای دل پیاله گیر و بیاسا ز عمر خویش و دَمی 22 هواخواه توام جانا و می دانم که می دانی که هم نادیده می بینی و هم ننوشته می خوانی 23 بیا که رونق این کارخانه کم نشود به زهدِ همچو تویی یا به فسقِ همچو منی 24 تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی 25 سفله طبع است جهان بر کرمش تکیه مکن ای جهان دیده ثبات قدم از سفله مجوی 26 در مکتب حقایق پیش ادیب عشق هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی 27 دست از مس وجود چو مردان ره بشوی تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی 28 این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می گفت بر در میکده ای با دف و نی ترسایی گر مسلمانی از این است که حافظ دارد آه اگر از پس امروز بُود فردایی 29 سلامی چو بوی خوش آشنایی بدان مردمِ دیده ی روشنایی 30 ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی دل , بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی 31 در دایره ی قسمت ما نقطه ی تسلیمیم لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی ((پایان)) ......................................................... گردآوری و تایپ:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین) جمعه 9 آذر 1397
  13. ابوالقاسم کریمی فرزندزمین

    گرد آوری ابیات ناب از اشعار حافظ بخش پنجم/ابوالقاسم کریمی . گرد آوری اشعار . .نکته های مهم. 1_در هنگام مطالعه ی شعر تلاش خواهم کرد ناب ترین ابیات را انتخاب کنم. 2_سعی خواهد شد ابیاتی که پند و اندرزی در آن وجود دارد گرد آوری شود. 3_ابیاتی که صرفا معنا و مفهوم عشق دنیایی دارد، جمع آوری نخواهد شد. گردآوری ابیات ناب/اشعارحافظ/بخش پنجم................................................................................................................................................ 1 جمیله ای است عروس جهان ولی هُش دار که این مخدره در عقد کس نمی آید 2 مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب به راحتی نرسید آن که زحمتی نکشید 3 سر خدا که عارف سالک به کس نگفت در حیرتم که باده فروش از کجا شنید 4 پند حکیم محض صواب است و عین خیر فرخنده آن کسی که به صمع رضا شنید حافظ وظیفه ی تو دعا گفتن است و بس در بند آن مباش که نشنید یا شنید 5 میان عاشق و معشوق فرق بسیار است چو یار ناز نماید،شما نیاز کنید 6 هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق بر آن نمرده به فتوای من نماز کنید 7 ز آنجا که پرده پوشی عفو کریم توست بر قلب ما ببخش که نقدی است کم عیار 8 سعی نابرده در این راه به جایی نرسی مزد اگر می طلبی طاعت استاد ببر 9 می خور به بانگ چنگ و مخور غصه ور کسی گوید تو را که باده مخور گو هوالغفور 10 پیاله بر کفنم بند تا سحرگه حشر به می ز دل ببرم هول روز رستاخیز 11 میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز 12 بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس 13 فلک به مردم نادان دهد زمام مراد تو اهل دانش و فضلی همین گناهت بس 14 دل ربایی همه آن نیست که عاشق بکشد خواجه آن است که باشد غم خدمتکارش 15 دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات مکن به فسق مُباهات و زهد هم مفروش 16 لطف خدا بیشتر از جرم ماست نکته ی سر بسته چه دانی خموش 17 بر بساط نکته دانان خود فروشی شرط نیست یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش 18 خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد بگذر ز عهد سسست و سخن های سخت خویش 19 جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است هزار بار من این نکته کرده ام تحقیق 20 هر چند غرق بحر گناهم ز شش جهت تا آشنای عشق شدم اهل رحمتم 21 فاش میگویم و از گفته ی خود دلشادم بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم 22 من مَلَک بودم و فردوس برین جایم بود آدم آورد در این دیر خراب آبادم 23 من از بازوی خود دارم بسی شکر که زور مردم آزاری ندارم 24 پدرم روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت من چرا مُلک جهان را به جُوی نفروشم 25 از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت یک چند نیز خدمت معشوق و می کنم 26 ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم 27 ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم جامه ی کس , سیه و دلق خود ارزق نکنیم 28 عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است کار بد مصلحت آن است که مُطلق نکنیم 29 آسمان کشتی ارباب هنر می شکند تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنیم 30 گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم 31 سرم خوش است و به بانگ بلند میگویم که من نسیم حیات از پیاله می جویم . . گردآوری و تایپ:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین) . . .جمعه 25 آبان 1397
  14. ابوالقاسم کریمی فرزندزمین

    گیاهی کوچکم بر بستر سنگ نگین سبز ِ روی ِ تاج ِ خوشرنگ شبی گفتم به انسانی ریاکار مَزن بوسه به تیغ ِ تیز ِ نیرنگ ....................................... ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
  15. ابوالقاسم کریمی فرزندزمین

    گیاهی کوچکم بر بستر سنگ نگین سبزی روی تاج ِ خوشرنگ شبی گفتم به انسانی ریاکار مَکن تکیه به پشت گاو نیرنگ
  16. ابوالقاسم کریمی فرزندزمین

    خزان با باور گل آشنا نیست «غم من قابل فهم شما نیست» در این کینه سرای دشمن آباد جدا از حال مَردم جز خدا نیست ------------------------------------------ ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
  17. ابوالقاسم کریمی فرزندزمین

    زمستان شد ، خدا تنها شد و رفت حیا مُرد و وفا رویا شد و رفت به زیر تیغ ِ خون آلود ِ چنگیز هنر سهم کبوتر ها شد و رفت ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
  18. ابوالقاسم کریمی فرزندزمین

    زمستان آمد و دیوار بارید تبر بر شهر ما ، غم بار بارید درون کوچه ی بن بست تاریخ سیاست رد شد و تکرار بارید ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
  19. ابوالقاسم کریمی فرزندزمین

    نکته های مهم 1- در هنگام مطالعه ی شعر تلاش خواهم کرد ناب ترین ابیات را انتخاب کنم 2- سعی خواهد شد ابیاتی که پند و اندرزی در آن وجود دارد گرد آوری شود. 3- ابیاتی که صرفا معنا و مفهوم عشق دنیایی دارد، جمع آوری نخواهد شد. .................................................................................................................................... 1 در طریقت رنجش خاطر نباشد مِی بیار هر کدورت را که بینی چون صفایی رفت رفت 2 از پای فتادیم چو آمد غم ِ هجران در درد بمُردیم چو از دست دوا رفت 3 دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت عمری است که عمرم همه در کار دعا رفت 4 از سخن چینان ملالت ها پدید آمد ولی گر میان هم نشینان ناسزایی رفت رفت 5 مستم کن آنچنان که ندانم ز بی خودی در عرصه ی خیال ، که آمد کدام رفت 6 زین قصه هفت گنبد ِ افلاک پر صداست کوته نظر بین که سخن مختصر گرفت 7 می خور که هر که آخرِ کار جهان بدید از غم ، سَبک برآمد و رَطل گران گرفت 8 شنیده ام سخن خوش که پیر کنعان گفت فراق یار نه آن میکند که بِتوان گفت 9 حدیث هوُل قیامت که گفت واعظ شهر کنایتی است که از روزگار هجران گفت 10 غم کهن به می سالخورده دفع کنید که تخم خوش دلی این است ، پیر دهقان گفت 11 گره به باد مزن گرچه بر مراد رَوَد که این سخن به مَثَل باد با سلیمان گفت 12 امروز که در دست توام مرحمتی کن فردا که شَوَم خاک چه سود اشک ندامت 13 حاشا که من از جَور و جفای تو بنالم بیداد لطیفان همه ، لطف است و کرامت 14 ای غایب از نظر که شدی هم نشین دل می گویمت دعا و ثنا می فرستمت 15 بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم یارب مباد کس را مخدومِ بی عنایت 16 در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت 17 از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت 18 دی پیر میِ فروش که ذکرش به خیر باد گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز یاد گفتم به باد می دهَدَم باده نام و ننگ گفتا قبول کن سخن و هرچه بادا باد سود و زیان و مایه چو خواهد شدن ز دست از بهر این معامله غمگین مباش و شاد 19 ز انقلاب زمانه عجب مدار که چرخ از این فسانه هزاران هزار دارد یاد 20 قَدَح به شرط ادب گیر زآن که ترکیبش ز کاسه ی سرِ جمشید و بهمن است و قباد 21 گرچه یاران فارغ اند از یاد من از من ایشان را هزاران یاد باد 22 پیر ما گفت خطا بر قلم صُنع نرفت آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد 23 تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد وجود نازکت آزرده ی گزند مباد سلامت آفاق در سلامت توست به هیچ عارضه شخصِ تو دردمند مباد 24 دیر است که دلدار سلامی نفرستاد ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد صد نامه فرستادم و آن شاه سواران پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد 25 خوش عروسی است جهان از ره صورت لیکن هر که پیوست بدو عمرِ خودش کاوین داد 26 درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد نهال دشمنی بر کن ، که رنج بی شمار آرد 27 نه هر درخت تحمل کند جفای خزان غلام همت سروم که این قدم دارد 28 چو عاشق می شدم، گفتم که بردم گوهر مقصود ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد 29 چو بر روی زمین باش توانایی غنیمت دان که دوران ناتوانی ها بسی زیر زمین دارد 30 دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد 31 سر و زر و دل و جانم فدای آن یاری که حق صحبتِ مهر و وفا نگه دارد .................................................................................................................................... گرد آوری و تایپ:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین) پنجشنبه 19 مهر 1397
  20. ابوالقاسم کریمی فرزندزمین

    گرفتار ِ شب ِ پایان عشقم هوا سرد است و من عریان عشقم هوا سرد است و من در مسلخ غم کنار جوی خون ، گریان عشقم ......................................... ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
  21. ابوالقاسم کریمی فرزندزمین

    تو باران بودی و من رود ِ بی آب جدایم کردی تو ، از بستر خواب نجاتم دادی از سلول زندان رهایم کردی در دامان سیلاب ....................................... ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
  22. ابوالقاسم کریمی فرزندزمین

    گرد آوری اشعار: نکته های مهم 1_در هنگام مطالعه ی شعر تلاش خواهم کرد ناب ترین ابیات را انتخاب کنم. 2_سعی خواهد شد ابیاتی که پند و اندرزی در آن وجود دارد گرد آوری شود. 3_ابیاتی که صرفا معنا و مفهوم عشق دنیایی دارد، جمع آوری نخواهد شد. گردآوری ابیات ناب/اشعارحافظ/بخش دوم ................................................................................................................................................ 1 ما آبروی فقر و قناعت نمیبریم با پادشه بگو که روزی مقدر است 2 یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب کز هر زبان که میشنوم نامکرر است 3 حافظا ترک جهان گفتن طریق خوش دلی ست تا نپنداری که احوال جهان داران خوش است 4 فقیه مُدرس دی مست بود و فتوا داد که می حرام ولی به ز مال اوقاف است 5 در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است صراحی می ناب و سفینه ی غزل است 6 نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بس ملالت علما هم ز علم بی عمل است 7 به چشم عقل در این رهگذار پرآشوب جهان و کار جهان بی ثبات و بی محل است 8 ورای طلاعت دیوانگان ز ما مطلب که شیخ مذهب ما عاقلی گنه دانست 9 چگونه شاد شود اندرون غمگینم به اختیار؟؟؟ که از اختیار بیرون است 10 اگر چه دوست به چیزی نمیخرد ما را به عالمی نفروشیم مویی از سر دوست 11 زلف او دام است و خالش دانه ی آن دام و من بر امید دانه ای افتاده ام در دام دوست 12 پیوند عمر بسته به مویی ست هشدار غمخوار خویش باش غم روزگار چیست 13 سهو و خطای بنده چو گیرند اعتبار معنای عفو و رحمت آموزگار چیست 14 قلندران حقیقت به نیم جو نخرند قبای اطلس آن کس که از هنر عاریست 15 در صومعه ی زاهد و در خلوت صوفی جز گوشه ی ابروی تو محراب دعا نیست 16 در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست 17 چیست این سقف بلند ساده ی بسیار نقش؟؟ زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست 18 این چه استغناست یارب وین چه قادرحکمت است کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست 19 بر درِ میخانه رفتن کار یک رنگان بُود خود فروشان را به کوی می فروشان راه نیست 20 بنده ی پیر خراباتم که لطفش دایم است ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست 21 هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بُود در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست 22 فرصت شمر طریقه ی رندی که این طریق چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست 23 دولت آن است که بی خون ِ دل آید به کنار ورنه با سعی و عمل باغِ جنان این همه نیست 24 پنج روزی که در این مرحله مهلت داری خوش بیاسای زمانی، که زمان این همه نیست 25 بر لب بحر فنا منتظریم ای ساقی فرصتی دان که ز لب تا به دهان این همه نیست 26 مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست 27 به می عمارت دل کن که این جهان خراب بر آن سر است که از خاک ما بسازد خشت 28 عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت 29 من اگر نیکم اگر بد تو برو خود را باش هر کسی آن دِرَوَد عاقبت کار که کشت 30 نا امیدم مکن از سابقه ی لطف ازل توپس پرده چه دانی که چه خوب است وچه زشت گرد آوری و تایپ:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین) سه شنبه 10 مهر 1397
  23. ابوالقاسم کریمی فرزندزمین

    خلاصه کتاب نام کتاب:سطر اول را نمی نویسم شعر کوتاه ارمنستان انتخاب و ترجمه واهه آرمن ......................................................... 1 بروم کمی سنگ بیاورم وَ در اتاقم بگذارم کمی واقعیت میان این همه هیاهو 2 هدفی نیست من زه کمان را می کشم وَ رهایش میکنم_ بدون تیر 3 با رودهای تو تا دریاهایت جاری شدم تا اقیانوس تو یک صحرا راه مانده... 4 بر کاغذ براق قصری باشکوه نقاشی کردی خانه ام آنجا نبود دَرَش را نیافتم بر کاغذ کاهی خانه ای گرم نقاشی کردی خاطره ام آنجا بود، در را باز کردم بی صدا وارد شدم. 5 زندگی یک مجازات آسمانی ست یک شمع سوزان در تاریکی. عشق می گوید به پشت سر نگاه نکن خاطره می گوید به رو به رو نگاه نکن. 6 خدایا مرا برای تردید هایم ببخش اما برای من تصور شیران در حال چَرا در کناره ها آسان تر از تصور انسان کامل است 7 شعر در دوران ما میتواند هر چیزی باشد جز نان و کره 8 روی لب های بابونه که شکفته است در آفتاب پینه دوزی نشسته. این اثر انگشت من است بر حافظه ی تو. 9 من نقطه را دوست ندارم پایان، همیشه کار خداست ......................................................... گرد آوری و تایپ:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)
  24. ابوالقاسم کریمی فرزندزمین

    شبی در پنجه ی سرد زمستان لب دیوار قربانگاه زندان به زیر سایه ای مبهم تر از غم گلی دیدم ، اسیر تیغ طوفان
  25. sajjad

    میگویند روزی ملک الشعرای بهار شاعر معروف در مجلسی نشسته بود و حضار برای آزمایش طبع وی چهار کلمه را انتخاب کردند تا وی آنها را در یک رباعی بیاورد. کلمات انتخاب شده عبارت بودند از: خروس، انگور، درفش و سنگ ملک الشعرای بهار گفت: برخاسـت خروس صبح برخیز ای دوست خون دل انگور فکن در رگ و پوست عشق من و تو صحبت مشت است و درفش جور دل تو صحبت سنگ است و سبوست جوانی خام که در مجلس حاضر بود گفت: این کلمات با تبانی قبلی انتخاب شده اند. اگر راست میگوئید، من چهار کلمه انتخاب میکنم و شما آنها را در یک رباعی بیاورید. سپس این چهار کلمه را انتخاب نمود: آئینه، اره، کفش و غوره. بدیهیست آوردن این کلمات دور از ذهن در یک رباعی کار ساده ای نبود، لیکن ملک الشعرا شعر را اینگونه گفت: چون آینه نور خیز گشتی احسنت چون ارّه به خلق تیز گشتی احسنت در کفش ادیبان جهان کردی پای غوره نشده موَیز گشتی احسنت
×