رفتن به مطلب

جستجو در تالار

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'شعر'.



تنظیمات بیشتر جستجو

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


انجمن ها

  • بخش اصلی
    • اطلاعیه های سایت
    • ارائه انتقادات و پیشنهادات
    • آموزش کار با انجمن
  • بخش ادبی
    • شعر
    • احساس
    • رمان و داستان
    • کتاب
  • دیوونه تو
    • هنر و ادبیات
    • شعر
    • احساس
    • سرگرمی
  • عاشقانه
    • بایگانی عشق
  • چندرسانه ای
    • صوتی
    • تصویری
    • گالری
  • (پرسش و پاسخ) و (آموزش)

جستجو در ...

جستجو به صورت ...


تاریخ ایجاد

  • شروع

    پایان


آخرین به روز رسانی

  • شروع

    پایان


فیلتر بر اساس تعداد ...

تاریخ عضویت

  • شروع

    پایان


گروه


آدرس سایت


تلگرام


اینستاگرام


محل زنگی


درباره من

52 نتیجه پیدا شد

  1. sajjad

    مقدمه : منظور از قالب یک شعر، شکل آرایش مصرع ها و نظام قافیه آرایی آن است. شعر به مفهوم عام خود نه در تعریف می گنجد و نه در قالب، ولی شاعران و مخاطبان آنها، به مرور زمان به تفاهم هایی رسیده اند و شکلهایی خاص را در مصراع بندی و قافیه آرایی شعر به رسمیت شناخته اند. به این ترتیب در طول تاریخ، چند قالب پدید آمده و ؛ شاعران کهن ما کمتر از محدوده این قالبها خارج شده اند. فقط در قرن اخیر، یک تحوّل جهش وار داشته ایم که اصول حاکم بر قالبهای شعر را تا حدّ زیادی دستخوش تغییر کرده است. قالب شعر به شکل شعر گفته می‌شود که بر دو نوع است: 1- شکل ظاهری و شکل درونی (یا شکل ذهنی). 2-شکل ظاهری که شامل وزن یا بی‌وزنی، تساوی مصرع‌ها و یا کوتاهی و بلندی آنها، قافیه‌ها : در صورتی که قافیه‌ای وجود داشته باشد و صداها و حرکات ظاهری کلمه می‌شود. قالب در شعر کلاسیک فارسی، شکل ظاهری است که قافیه به شعر می‌بخشد. طول هر مصرع، چیدمان هجاهای هر مصرع، تعداد ابیات، آرایش مصرع‌ها، قافیه آرایی آنها و حتی عاطفه انتقالی شاعر به خواننده دیگر عوامل تعیین کننده قالب ظاهری شعرند. بیت : کمترین مقدار شعر یک بیت است. مصراع: هر بیت شامل دو قسمت است هریک از این بخش ها یک مصراع نام دارد کمترین مقدار سخن موزون یک مصراع است. وزن شعر: آهنگ خاصی که در تمام مصراعهای یک شعر یکسان است همان وزن شعر نامیده می شود. ردیف : کلمات هم معنی و مستقلی که در پایان مصراعها عیناً تکرار می شود ردیف نام دارد. شعری که ردیف دارد (مردّف) خوانده می شود. قافیه : کلمات هم آهنگ و هم وزن مصراعهای شعر را قافیه گویند.ای ساربان آهسته ران کارام جانم می رود وان دل که با خود داشتم با دلستانم می رود نکته: قافیه اجباری و ردیف اختیاری است ،ردیف همواره تابع قافیه است و بعد از آن می آید. مصرّع : بیتی که هر دو مصراع آن قافیه داشته باشد مصرّع نام دارد. قالب : شکلی که قافیه به شعر می بخشد قالب نام دارد . ( شعر سنتی قالب های متفاوتی دارد و شعر نیمایی (نو) قالب مشخصی ندارد. قالب های شعری سنتی: الف) مثنوی : شعري است بر يك وزن با بيت هاي مصرع ، كه هر بيت قافيه اي جداگانه دارد . و چون هر بيت داراي دو قافيه است آن را مثنوي ( مزدوج يا دوتايي) ناميده اند . شعری که در آن هر بیت قافیه هایی مستقل و جدا از ابیات دیگر داشته باشد مثنوی ،یا دوگانی نام دارد. مثنوی به سبب امکان نوکردن قافیه در هر بیت برای سرودن منظومه های بلند مناسب تراست. مثنوی از قدیمترین قالبهای شعر فارسی و مخصوص زبان فارسیی است و در همه ادوار از آن استفاده می شده است . موضوع مثنوی : حماسی و تاریخی : شاهنامه فردوسی،اسکندر نامه نظامی اخلاقی و تعلیمی: بوستان سعدی عاشقانه و بزمی: خسرو شیرین نظامی، ویس و رامین فخرالدین اسعد گرگانی عارفانه : مثنوی معنوی مولانا ، منطق الطیر ، عطار نیشابوری شکل گرافیکی قالب مثنوی: -----------------* ------------------* -----------------+ -------------------+ -----------------# ------------------- # -----------------& ------------------- & سرودن مثنوی از قرن سوم و چهارم هجری آغاز شده است که از بهترین مثنوی ها می توان به شاهنامه فردوسی، حدیقه سنایی، خمسه نظامی و مثنوی مولوی اشاره کرد. مشخصات مثنوي : 1- تعداد ابيات مثنوي حداقل دو بيت است و حداكثر براي آن وجود ندارد . 2- مثنوي مناسب ترين قالب براي بيـان داستان ها و مطالب طولاني از جمله تواريخ و قصص است . 3- موضوع و درون مايه مثنوي حماسي ، تاريخي ، اخلاقي ، تعليمي ، عاشقانه ، بزمي و عارفانه است . مشهورترين مثنوي سرايان عبارتنداز : فردوسي ، نظامي ، اسدي توسي ، مولوي ، عطّار ، سعدي ، سنايي ، جامي ، پروين اعتصامي و شهريار . حکایت (بوستان سعدی )یکی گربه در خانه زال بود که برگشته ایام و بد حال بودروان شد به مهمان سرای امیر غلامان سلطان زدند شر به تیر چکان خونش از استخوان می دوید همی گفت و از هول جان می دویداگر جستم از دست این تیر زن من و موش و ویرانه پیر زن ب) غزل : "غزل" در لغت به معنی "حدیث عاشقی" است. در قرن ششم که قصیده در حال زوال بود "غزل" پا گرفت و در قرن هفتم رسما قصیده را عقب راند و به اوج رسید. در قصیده موضوع اصلی آن است که در آخر شعر "مدح" کسی گفته شود و در واقع منظور اصلی "ممدوح" است اما در غزل "معشوق" مهم است و در آخر شعر شاعر اسم خود را می آورد و با معشوق سخن می گوید و راز و نیاز می کند. این "معشوق" گاهی زمینی است اما پست و بازاری نیست و گاهی آسمانی است و عرفانی. ابیات غزل بین 5 تا 100 ییت دارد و دو مصراع اولین بیت و مصراع دوم بقیه ابیات هم قافیه اند. شعري است بر يك وزن ويك قافيه به طوري كه مصراع اول بيت نخست ، با همه ي مصراع هاي دوم ابيات ديگر هم قافيه باشد . نکته : نحوه ي تكرار قافيه در غزل همانند قصيده است . موضوع غزل : درون مایه غزل عاشقانه، عارفانه یا آمیزه های از این دو است و یا مضمونی اجتماعی دارد. (بیان عواطف و احساسات وصف طبیعت یا گفت و گو از ایام جوانی) پیدایش غزل : غزل در قرن 66 هجری قمری رواج یافت بدین گونه که تغزل قصاید به صورت قالبی مستقل درآمد و غزل نام گرفت. محتوای غزل در آغاز عاشقانه بود سپس عارفانه (قرن 7 و 88) و بدنبال آن در دوره مشروطیت جنبه اجتماعی به خود گرفت . غزل در روزگار ما نیز همواره از قالبهای درجه اول و محبوب شعر فارسی بوده است. تخلّص شاعری : شاعر در پایان غزل نام خود یا تخلص شاعری خویش را می آورد. غزل سرایان بزرگ شعر فارسی: شهریار- هراتی . رهی معیری . صائب تبریزی . حافظ . سعدی . مولوی . سنایی غزنوی شکل قالب غزل : -------------------* -------------------* ------------------- -------------------* ------------------- -------------------*مشخصات غزل : 1- تعداد ابيات غزل حداقل پنج بيت و حداكثر دوازده بيت است . ( گاهي غزل ها بيش از پانزده بيت هم يافت مي شود . ) 2- درون مايه و محتواي غزل بيان عواطف و احساسات ، عشق و عرفان و گاهي هم مضمون اجتماعي مي باشد .3- بيت اوّل غزل را مطلع بيت آخر آن را مقطع گويند . ( كه هر كدام اگر به خوبي مطرح شوند حسن مطلع و حسن مقطع نام مي گيرند . )4- در غزل تنوع مطالب ممكن است . ( يعني موضوع هر بيت مي تواند با ابيات ديگر فرق داشته باشد.)5- غزل از قرن ششم به وجود آمده است . ( در واقع همان تغزل قصيده است ) از آغاز پيدايش ، عاشقانه و با ظهور سنايي عارفانه مي شود . ) 6- با ظهور انقلاب مشروطه ، غزل مضمون اجتماعي نيز به خود مي گيرد . نكته : غزل عاشقانه را سعدي و غزل عارفانه را مولوي به اوج خود رساندند. حافظ كه سر آمد غزل سرايان شعر فارسي است ، شيوه ي عاشقانه – عارفانه را به كمال رساند . مشهورترين غزل سرايان عبارتنداز : حافظ ، سعدي ، مولوي ، صائب تبريزي ، عراقي ، فرخي يزدي ، رهي معيري ، شهريار و ... فرق غزل و قصيده : 1- از نظر تعداد ابيات 2- درون مايه و محتواي 3- وحدت موضوع نكته : اگر شاعر بيت نخست مطلع غزل و قصيده خود را زيبا و دلپسند بياورد ، از آن به حسن مطلع تعبيـر مي شود به طوري كه شنونـده براي شنيدن باقي سخـن تشـويق گردد . نكته : اگر شاعر بيت آخر شعرش را ( معمولاً قصيده يا غزل ) به نحوي شيوا و دلنشين بياورد كه به عنوان حسن ختام در روح شنونده و خواننده اثر نيك و خوش باقي بگذارد ، از آن به حسن مقطع تعبير مي شود . نمونه ای از غزل حافظ: ای پادشه خوبان داد از غم تنهاییدل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی دایم گل این بستان شاداب نمیماند دریاب ضعیفان را در وقت توانایی دیشب گله زلفش با باد همی کردم گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی صد باد صبا این جا با سلسله میرقصند این است حریف ای دل تا باد نپیمایی مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کردکز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیستشمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی ای درد توام درمان در بستر ناکامی و ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیملطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی زین دایره مینا خونین جگرم می ده تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمدشادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی ج) قصیده : شعری است که مصراع اول و مصراعهای زوج آن با هم هم قافیه است و تعداد ابیات آن از پانزده بیت بیشتر است (تا هفتاد و هشتاد بیت) موضوع قصیده: غالباً ستایش ، نکوهش وصف طبیعت با مسائل اخلاقی است. هر قصیده چهار بخش دارد: الف) تغزل : مقدمه قصیده است بامضامینی چون عشق ، یاد جوانی و وصف طبیعت ب) تخلص: رابطه میان مقدمه باتنه اصلی قصیده است. ج) تنه اصلی: مقصود اصلی شاعر با محتوایی چون مدح ،رثا، پند و اندرز، عرفان ، حکمت و... د) شریطه: دعای جاودانگی ممدوح در پایان قصیده است. مطلع: بیت اول قصیده را گویند. مقطع: بیت آخر قصیده را گویند. به گفته ای قصیده مهمترین قالب شعری است چون میزان قوت و توانمندی شاعر را در شاعری می سنجد. قصیده سرایان بزرگ شعر فارسی: رودکی ، فرخی سیستانی ، منوچهری،ناصر خسرو،مسعود سعد سلمان،انوری ،خاقانی قاآنی، ملک الشّعرای بهار، دکتر مهدی حمیدی ، امیری فیروزکوهی، و مهرداد اوستا شکل گرافیکی قالب قصیده همانند غزل است . نمونه ای از قصیده قصیده "بهاریه" فرخی شامل صد و بیست و پنج بیت و در مدح سلطان محمود غزنوی است که برای نمونه ابیاتی از آن نقل می شود: بهار تازه دمید، ای به روی رشک بهار بیا و روز مرا خوش کن و نبید بیار همی به روی تو ماند بهار دیبا رویهمی سلامت روی تو و بقای بهار رخ تو باغ من است و تو باغبان منی مده به هیچکس از باغ من، گلی، ز نهار! به روز معرکه، بسیار دیده پشت ملوک به وقت حمله، فراوان دریده صف سوارهمیشه عادت او بر کشیدن اسلام همیشه همت او نیست کردن کفارعطای تو به همه جایگه رسید و، رسدبلند همت تو بر سپهر دایره وارکجا تواند گفتن کس آنچه تو کردی کجا رسد بر کردارهای تو گفتار؟تو آن شهی که ترا هر کجا شوی، شب و روزهمی رود ظفر و فتح، بر یمین و یسار خدایگان جهان باش، وز جهان برخور به کام زی و جهان را به کام خویش گذار نکته: طول قصیده از 15 بیت تا 60 بیت می تواند باشد. د) دوبيتي قالب شعری است که از دو بیت با قافیه هایی در مصراعهای اول ،دوم و چهارم درست شده است. وزن دوبیتی: وزن دوبیتی معمولاً مفاعیلن ،مفاعیلن، مفاعیل است و با رباعی فرق دارد. روش تشخیص رباعی از دو بیتی : 1- وزن 2- موضوع نکته: دوبیتی را در فارسی ((ترانه)) هم می گویند. موضوع دوبیتی : موضوع دوبیتی عارفانه و عاشقانه است.نکته: دوبیتی را بهترین قالب شعری در نزد روستاییان خوش ذوق و خوش لهجه است.معروفترین شاعران دوبیتی گو: بابا طاهر عریان و فایز دشتستانیشکل گرافیکی قالب دوبیتی : دو بيت هم وزن است كه از نظر شكل قافيه همانند رباعي است . شکل دوبيتي :..................* ......................* .................. ....................* نمونه: ز دست دیده و دل هر دو فریاد هر آنچه دیده بیند دل کند یاد بسازم خنجری نیشش ز فولاد زنم بر دیده تا دل گردد آزاد رباعی : "رباعی" از کلمه ی "رباع" به معنی "چهارتایی" گرفته شده است. "رباعی" شعری است چهار مصراعی که بر وزن "لاحول و لاقوة الابالله" سروده می شود. سه مصراع اول رباعی تقریباً مقدمه ای برای منظور شاعر هستند و حرف اصلی در مصراع چهارم گفته می شود. قالبی ویژه­ ی شعرهای ایرانی است که چهار مصراع دارد و معمولا مصراع سوم آن قافیه ندارد. محتوای رباعی­ها بیشتر عارفانه، عاشقانه یا فلسفی است. خیام بزرگ­ترین رباعی سرای جهان است. شکل رباعی:------------× ------------× ------------ ------------× نمونه هایی از رباعی : هر سبزه که بر کنار جویی رسته است گویی زلب فرشته خویی رسته است پا بر سر سبزه تا به خواری ننهی کان سبزه ز خاک لاله رویی رسته است (خیام) و ) ترجیع بند : غزل­ هایی است هم وزن با قافیه ­های متفاوت که بیت یکسان مُصرَّعی آن­ها را به هم می­پیوندند. به هر غزل یک «خانه» یا «رشته» و به بیت تکراری میان آن­ها «ترجیع» یا «برگردان» می­گویند.قالب ترجیع بند ویژه­ی شعر فارسی است. درون مایه ­های ترجیع بند عشق، مدح و عرفان است. شکل ترجیع بند:------------× ------------× ------------ ------------× ------------ ------------× ------------# ------------#------------+ ------------+ ------------ ------------+ ------------ ------------+ ------------#------------# نمونه ای از ترجیع بند از دیوان سعدی : دردا که به لب رسید جانم آوخ که ز دست شد عنانم کس دید چو من ضعیف هرگز کز هستی خویش در گمانم پروانه ام اوفتان و خیزان یکبار بسوز و وارهانم گر لطف کنی به جای اینم ورجور کنی سرای آنم بنشینم و صبر پیش گیرم دنباله کار خویش گیرم زان رفتن و آمدن چگویم می آیی و می روم من از هوش یاران به نصیحتم چه گویند بنشین و صبور باش و مخروش ای خام، من این چنین در آتش عیبم مکن ار برآورم جوش تا جهد بود به جان بکوشم و آنگه به ضرورت از بن گوش بنشینم و صبر پیش گیرم دنباله ی کار خویش گیرم ای بر تو قبای حسن چالاک صد پیرهن از جدائیت چاک پیشت به تواضع است گویی افتادن آفتاب بر خاک ما خاک شویم و هم نگردد خاک درت از جبین ما پاک مهر از تو توان برید هیهات کس بر تو توان گزید حاشاک بنشینم و صبر پیش گیرم دنباله ی کار خویش گیرم ک ) مستزاد : شعری است که به آخر هر مصراع آن واژه یا واژه­ هایی افزوده شود. افزوده­ های معنی مصراع پیشین و یا پسین خود را کامل می­ کنند. هرکه گدای در مُشکوی توست پادشاست شه که به همسایگی کوی توست چون گداست هـ) قطعه : شعری است حداقل دو بیت که معمولا مصراع­های زوج آن هم قافیه است. محتوای قطعه بیشتر اخلاقی، اجتماعی، آموزشی و تعلیمی، مدح و هجو است. شکل قطعه :------------ ------------×------------ ------------× ------------ ------------× ------------ ------------×"قطعه" شعری است که معمولاً مصراع های اولین بیت آن هم قافیه نیستند ولی مصراع دوم تمام ادبیات آن هم قافیه اند. طول قطعه دو بیت یا بیشتر است.قطعه را بیشتر در بیان مطالب اخلاقی و تعلیمی و مناظره و نامه نگاری بکار می برند. قدیمی ترین قطعه ها مربوط به ابن یمین است و از بین شاعران معاصر پروین اعتصامی نیز بیشتر اشعارش را در قالب قطعه سروده است. پروین اعتصامی مناظره های زیادی در قالب قطعه دارد از قبیل مناظره نخ و سوزن، سیر و پیاز و ...... نکته: علت اسم گذاری قطعه این است که شعری با قالب قطعه مانند آن است که از وسط یک قصیده برداشته شده باشد و در واقع قطعه ای از یک قصیده است. شکل تصویری قطعه به شکل زیر است: نشنیده ای که زیر چناری کدوبنی بررست و بردمید بر او بر، به روز بیست پرسیدازچنار که توچند روزه ای؟ گفتا چنار سال مرا بیشتر ز سی است خندید پس بدو که من از تو به بیست روز برتر شدم بگوی که این کاهلیت چیست؟ او را چنارگفت که امروز ای کدو باتو مراهنوز نه هنگام داوری است فردا که بر من و تو وزد باد مهرگان آنگه شود پدید که نامرد و مرد کیست!!! (انوری) ی) مُسَمَّط : شعری است که از رشته ­های گوناگون پدید می­آید. قافیه­ ی رشته­ ها متفاوت است و در هر رشته همه­ ی مصراع­ ها به جز مصراع آخر هم قافیه­اند. به هر بخش رشته می­گویند و به مصراع آخر هر رشته، بند گویند. در ضمن تمام بندها با هم هم قافیه می­باشند. شکل مسمط :------------+ ------------+------------+ ------------+ رشته------------+ ------------# بند ------------× ------------× ------------× ------------× رشته ------------× ------------# بند منبع: میگنا
  2. ابوالقاسم کریمی فرزندزمین

    . . . 1 ماییم و می و مطرب و این کنج خراب جان و دل و جام و جامه پر درد شراب فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب 2 می نوش ندانی ز کجا آمده‌ای خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت 3 قرآن که مهین کلام خوانند آن را گه گاه نه بر دوام خوانند آن را بر گرد پیاله آیتی هست مقیم کاندر همه جا مدام خوانند آن را 4 تو غره بدان مشو که می مینخوری صد لقمه خوری که می غلام‌ست آنرا 5 معلوم نشد که در طربخانه خاک نقاش ازل بهر چه آراست مرا 6 آن قصر که جمشید در او جام گرفت آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر دیدی که چگونه گور بهرام گرفت 7 ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست بی بادهٔ گلرنگ نمی‌باید زیست این سبزه که امروز تماشاگه ماست تا سبزهٔ خاک ما تماشاگه کیست 8 می نوش ندانی ز کجا آمده‌ای خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت 9 ای چرخ فلک خرابی از کینه تست بیدادگری شیوه دیرینه تست ای خاک اگر سینه تو بشکافند بس گوهر قیمتی که در سینه تست 10 این کوزه چو من عاشق زاری بوده است در بند سر زلف نگاری بوده‌ست این دسته که بر گردن او می‌بینی دستی‌ست که برگردن یاری بوده‌ست 11 این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت چون آب به جویبار و چون باد به دشت هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت روزی که نیامده‌ست و روزی که گذشت 12 بر چهره گل نسیم نوروز خوش است در صحن چمن روی دل‌افروز خوش است از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است 13 پیش از من و تو لیل و نهاری بوده است گردنده فلک نیز بکاری بوده است هرجا که قدم نهی تو بر روی زمین آن مردمک چشم‌نگاری بوده است 14 با اهل خرد باش که اصل تن تو گردی و نسیمی و غباری و دمی است 15 در بی خبری مرد چه هشیار و چه مست 16 چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست چون هست بهرچه هست نقصان و شکست انگار که هرچه هست در عالم نیست پندار که هرچه نیست در عالم هست 17 خاکی که به زیر پای هر نادانی است کفّ صنمیّ و چهرهٔ جانانی است هر خشت که بر کنگرهٔ ایوانی است انگشت وزیر یا سر سلطانی است 18 در خواب بدم مرا خردمندی گفت کاز خواب کسی را گل شادی نشکفت کاری چه کنی که با اجل باشد جفت؟ می خور که به زیر خاک می‌باید خفت 19 دریاب که از روح جدا خواهی رفت در پرده اسرار فنا خواهی رفت می نوش ندانی از کجا آمده‌ای خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت 20 گویند کسان بهشت با حور خوش است من میگویم که آب انگور خوش است این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار کاواز دهل شنیدن از دور خوش است 21 گویند مرا که دوزخی باشد مست قولیست خلاف دل در آن نتوان بست گر عاشق و میخواره بدوزخ باشند فردا بینی بهشت همچون کف دست 22 نیکی و بدی که در نهاد بشر است شادی و غمی که در قضا و قدر است با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل چرخ از تو هزار بار بیچاره‌تر است 23 آنانکه محیط فضل و آداب شدند در جمع کمال شمع اصحاب شدند ره زین شب تاریک نبردند برون گفتند فسانه‌ای و در خواب شدند 24 افسوس که سرمایه ز کف بیرون شد وز دست اجل بسی جگرها خون شد کس نامد از آن جهان که پرسم از وی کاحوال مسافران دنیا چون شد 25 افسوس که نامه جوانی طی شد و آن تازه بهار زندگانی دی شد آن مرغ طرب که نام او بود شباب افسوس ندانم که کی آمد کی شد 26 این قافله عمر عجب میگذرد دریاب دمی که با طرب میگذرد ساقی غم فردای حریفان چه خوری پیش آر پیاله را که شب میگذرد 27 بر چرخ فلک هیچ کسی چیر نشد وز خوردن آدمی زمین سیر نشد مغرور بدانی که نخورده‌ست ترا تعجیل مکن هم بخورد دیر نشد 28 تا چند اسیر رنگ و بو خواهی شد چند از پی هر زشت و نکو خواهی شد گر چشمه زمزمی و گر آب حیات آخر به دل خاک فرو خواهی شد 29 گرچه غم و رنج من درازی دارد عیش و طرب تو سرفرازی دارد بر هر دو مکن تکیه که دوران فلک در پرده هزار گونه بازی دارد 30 گویند بهشت و حورعین خواهد بود آنجا می و شیر و انگبین خواهد بود گر ما می و معشوق گزیدیم چه باک چون عاقبت کار چنین خواهد بود 31 گویند بهشت و حور و کوثر باشد جوی می و شیر و شهد و شکر باشد پر کن قدح باده و بر دستم نه نقدی ز هزار نسیه خوشتر باشد 32 گویند هر آن کسان که با پرهیزند زانسان که بمیرند چنان برخیزند ما با می و معشوقه از آنیم مدام باشد که به حشرمان چنان انگیزند 33 هرگز دل من ز علم محروم نشد کم ماند ز اسرار که معلوم نشد هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز معلومم شد که هیچ معلوم نشد 34 دی کوزه‌گری بدیدم اندر بازار بر پاره گلی لگد همی زد بسیار و آن گل بزبان حال با او می‌گفت من همچو تو بوده‌ام مرا نیکودار 35 از جمله رفتگان این راه دراز باز آمده کیست تا بما گوید باز پس بر سر این دو راههٔ آز و نیاز تا هیچ نمانی که نمی‌آیی باز 36 مرغی دیدم نشسته بر باره طوس در پیش نهاده کله کیکاووس با کله همی گفت که افسوس افسوس کو بانگ جرسها و کجا ناله کوس 37 جامی است که عقل آفرین میزندش صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش این کوزه‌گر دهر چنین جام لطیف می‌سازد و باز بر زمین میزندش 38 ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم وین یکدم عمر را غنیمت شمریم 39 بر مفرش خاک خفتگان می‌بینم در زیرزمین نهفتگان می‌بینم چندانکه به صحرای عدم مینگرم ناآمدگان و رفتگان می‌بینم 40 یک چند به کودکی باستاد شدیم یک چند به استادی خود شاد شدیم پایان سخن شنو که ما را چه رسید از خاک در آمدیم و بر باد شدیم 41 ای دیده اگر کور نئی گور ببین وین عالم پر فتنه و پر شور ببین شاهان و سران و سروران زیر گلند روهای چو مه در دهن مور ببین 42 رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین نه حق نه حقیقت نه شریعت نه یقین اندر دو جهان کرا بود زهره این 43 قومی متفکرند اندر ره دین قومی به گمان فتاده در راه یقین میترسم از آن که بانگ آید روزی کای بیخبران راه نه آنست و نه این 44 از آمدن و رفتن ما سودی کو وز تار امید عمر ما پودی کو چندین سروپای نازنینان جهان می‌سوزد و خاک می‌شود دودی کو 45 تا کی غم آن خورم که دارم یا نه وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه پرکن قدح باده که معلومم نیست کاین دم که فرو برم برآرم یا نه 46 از آمدن بهار و از رفتن دی اوراق وجود ما همی گردد طی می خور! مخور اندوه که فرمود حکیم غمهای جهان چو زهر و تریاقش می 47 از کوزه‌گری کوزه خریدم باری آن کوزه سخن گفت ز هر اسراری شاهی بودم که جام زرینم بود اکنون شده‌ام کوزه هر خماری 48 پیری دیدم به خانهٔ خماری گفتم نکنی ز رفتگان اخباری گفتا می خور که همچو ما بسیاری رفتند و خبر باز نیامد باری . . گردآوری:ابوالقاسم کریمی(فرزند زمین)
  3. ابوالقاسم کریمی فرزندزمین

    سرود موج دریای عذابیم دهان ِ زخمی از نیش سرابیم هوا سرد است ما در پنجه ی شب کنار گرگ غم عریان ِ خوابیم
  4. sajjad

    نام: علیــرضــا آذر تاریخ تولد: 13 آبان 1358 جنسیت: مرد - متاهل محل سکونت: ایران - تهران سطح تحصیلات: کارشناسی ارشد درباره من: چیزی در باره ام یافت نمیشود .. تمام فایل ها بسته شدند . کلاسور ها زیر بغل شدند .. دل تنگی از نامم آویزان است .. و انسان تنها موجودی نیست که با مرگش مرا میازارد .. من شاعرم با شاعران بازی نباید کرد .. میپذیرم تولدم باشد گوشه نکبت ندامتگاه ، میپذیرم بیفتم از دستی ؛ وسط دستهای آبان ماه داشتم یاد میگرفتم به همین سبب سر به همه میزدم و میزنم خیلی هامطلبی به نام زندگی نامه داشتند که بیشتر بیلبورد تبلیغاتی بودند آنقدر که هوس میکردم دوستان را جینی خریداری کرده و در گوشه ای آرام مصرف کنم !! اما بگذریم .. علیرضا آذر تمام داشته من است .. آنقدر درس خوانده ام که شعر ها را بفهمم و گلیم روز مره گی را از آب که نه از لجن بیرون بکشم .. شعر ؟؟ آری میگویم و میخوانم از یک دهه گذشته است .. تهران مجبورم کرد زندگی کنم اواخر دهه پنجاه بود آن روز ها همه کلاه میگذاشتند این شد که کلاه گشاد زندگی سرم رفت و کلا سرم رفت!! .. حاشا که دمی بی عشق!! در ادبیات کار نکرده آنقدر دارم که کار های کرده ام را مجال نوشتن نیست ... اما در اتوبان ماشین رو ی اهل اتصال !!! سگ دو زیاد زده ام .. و هنوز خانه اولم ..استیدم را نام نمیبرم که نامم مایه ء ننگشان نشود .. یکی دوبار منزوی را دیده ام و دیگران یکی دو بار مرا !! دکتر مرا ببخش فرض کنید دکترم مهندس مرا ببخش فرض کنید مهندسم فرض کنید تخلیه ءچاه خانه هایتان به عهده من است .. چیزی عوض نمیشود .. شعر مشت محکمی دارد... که فکم هنوز ملتهب است .. و در نهایت این خانه سیاه مانده مادر ، مادر همه جای خانه خالی است ، آفت زده روزگارمان را ، مادر سر سفره خشکسالی است "علیرضا آذر" مشخصات تماس انیستاگرام: https://www.instagram.com/alireza_aazar/ ایمیل: aazar.blog@gmail.com وبسایت رسمی : http://alireza-aazar.blogfa.com
  5. sajjad

    نام: پریسا زابلی پور درباره این نویسنده چیزی پیدا نشده، اگر اطلاعاتی موجود بود، در این پست ارسال کنید. موفق باشید.
  6. sajjad

    نام: سهراب سپهری تولد: ۱۵ مهر ۱۳۰۷ وفات: ۱ اردیبهشت ۱۳۵۹ (۵۱ سال) پیشه: شاعر، نقاش همسر: مجرد علت مرگ: *** خون آثار: مرگ رنگ (۱۳۳۰) - زندگی خواب‌ها (۱۳۳۲) - آوار آفتاب (۱۳۴۰) - شرق اندوه (۱۳۴۰) - صدای پای آب (۱۳۴۴) - مسافر (۱۳۴۵) - حجم سبز (۱۳۴۶)، ما هیچ، ما نگاه - اطاق آبی (۱۳۶۹) زندگی نامه: وی در ابتدا به سبک نیمایی شعر می‌سرود ولی بعدها رویه خودش را باز شناخت. در این شیوه جدید سهراب سپهری بر دیدگاه انسان مدارانه و آموخته‌هایی که از فلسفه ذن فرا گرفته بود به شیوه جدیدی دست یافت که «حجم سبز» شیوه تکامل یافته سبکش محسوب می‌شود. وی عادت داشت که دور از جامعه آثار هنری اش را خلق کند و برای رسیدن به تنهایی‌هایش «قریه چنار» و کویرهای کاشان را انتخاب کرده بود. شعر وی صمیمی، سرشار از تصویرهای بکر و تازه‌است که همراه با زبانی نرم، لطیف، پاکیزه و منسجم تصویر سازی می‌کند. از معروفترین شعرهای وی می‌توان به: نشانی، صدای پای آب و مسافر اشاره کرد که شعر صدای پای آب یکی از بلندترین شعرهای نو زبان فارسی است. کریم امامی که از دوستان نزدیک وی بوده در زمان حیاتش برخی از شعرهای سهراب را به زبان انگلیسی ترجمه کرده‌است. در سال ۱۳۷۵، ترجمه انگلیسی دو مجموعه صدای پای آب و حجم سبز با ترجمه اسماعیل سلامی و عباس زاهدی توسط انتشارات زبانکده منتشر شد. بعدها نیز مترجمان دیگری شعرهای وی را به زبانهای انگلیسی، فرانسوی، اسپانیایی و ایتالیایی ترجمه کردند. در سال ۱۳۷۱ شعرهای منتخبی از دو کتاب حجم سبز و شرق اندوه با نام «ما هیچ، ما نگاه» توسط «کلارا خانیس» به زبان اسپانیایی ترجمه شد. در سال ۱۳۷۵ منتخبی از اشعار سهراب سپهری توسط هنرمند ایرانی جاوید مقدس صدقیانی به زبان ترکی استانبولی ترجمه و از سوی انتشارات YKY در کشور ترکیه منتشر شد.
  7. sajjad

    نام: فروغ فرخزاد تولد: ۸ دی ۱۳۱۳ (تهران) وفات: ۲۴ بهمن ۱۳۴۵ علت مرگ: سانحهٔ رانندگی در جاده پیشه: شاعر و کارگردان همسر(ها): پرویز شاپور (طلاق گرفت) شریک(های) زندگی: ابراهیم گلستان بنیان گذارشعر نو زندگی: فروغ در ظهر ۸ دی‌ماه ۱۳۱۳ در خیابان معزالسلطنه کوچه خادم آزاد در محله امیریه تهران از پدری تفرشی و مادری کاشانی‌تبار به دنیا آمد. پوران فرخ‌زاد خواهر بزرگتر فروغ چندی پیش اعلام کرد فروغ روز هشتم دی ماه متولد شده و از اهل تحقیق خواست تا این اشتباه را تصحیح کنند. فروغ فرزند چهارم توران وزیری‌تبار و محمد فرخ‌زاد است. از دیگر اعضای خانواده او می‌توان برادرش، فریدون فرخ‌زاد و خواهر بزرگترش، پوران فرخ‌زاد را نام برد. فروغ با مجموعه‌های اسیر، دیوار و عصیان در قالب چهارپاره کار خود را آغاز کرد. ویکی پدیا
  8. sajjad

    نام : فریدون مشیری تولد: ۳۰ شهریور ۱۳۰۵ در تهران وفات: ۳ آبان ۱۳۷۹ (۷۴ سال) قطعه هنرندان بعشت زهرا پیشه : شاعر، روزنامه‌نگار آثار: ۱۳۳۴ تشنه طوفان، ۱۳۳۵ گناه دریا، ۱۳۳۷ نایافته، ۱۳۴۰ ابر، ۱۳۴۵ ابر و کوچه، ۱۳۴۷ بهار را باور کن، ۱۳۴۷ پرواز با خورشید، ۱۳۵۶ از خاموشی، ۱۳۴۹ برگزیده شعرها، ۱۳۶۴ گزینه اشعار، ۱۳۶۵ مروارید مهر، ۱۳۶۷ آه باران، ۱۳۶۹ سه دفتر، ۱۳۷۱ از دیار آشتی، ۱۳۷۲ با پنج سخن‌سرا، ۱۳۷۴ لحظه‌ها و احساس، ۱۳۷۸ آواز آن پرنده غمگین، ۱۳۷۹ تا صبح تابناک اهورایی، ۱۳۸۴ نوایی هماهنگ باران، ۱۳۸۴ از دریچه ماه
  9. zahra

    داد مجنون بهر ليلي يك ايميل گفت ای از هجر تو اشكم چو سيل ای به قربان قد و بالای تو من فدای قامت رعنای تو ناز كم كن ای نگار ناز دار قهر با من نيست انصاف ای نگار خواسته ای ميرزا قلمدونت شوم واله و شيدا و حيرونت شوم گفته ای نامه ز ايميل بهتر است دستخط يار ديدن خوشتر است ليك دور نامه لیلی جان گذشت دوره ی ايميل يا ايكارد گشت نامه جانم مال عهد بوق بود راز دار عاشق و معشوق بود ناخن تو چون كه گشته مانيكور خط چشمت چشم ها را كرده كور نامه بهر تست ديگر املی ای نگار دلربای سوگلی گشته چت ديگر به جايش جانشين دوره ی ايميل گشت ای نازنين فيبر نوری گشته ديگر اين زمان جانشين كفتر نامه رسان بهر تو ايميل خيلي بهتر است لايق عاشق كشان دلبر است اسب همت را تو اينك هی بكن بهر مجنون يك ايميل ریپلی بكن جوف آن بفرست اتچ های قشنگ فايل های جور واجور و رنگ وارنگ عشق من آنلاين تست ای مهربان صبح و ظهر و عصر و شب در هر زمان آف مسيجت می فرستم دمبدم تا كه مهر افزون کنی و ناز كم اين ايميل را کپی پيست در هارد كن از برای عاشقان فوروارد كن با خيال راحت ای يار ملوس چون كه دارد اين ايميل آنتی ويروس
  10. sajjad

    نام : امیرهوشنگ ابتهاج زادروز: ۶ اسفند ۱۳۰۶ (۸۹ سال) - گیلان، رشت لقب: سایه پیشه: شاعر آثار: نخستین نغمه‌ها، سیاه‌مشق ۱ و ۲ و ۳، شبگیر، چند برگ از یلدا، تا صبح شب یلدا، یادگار خون سرو
  11. ابوالقاسم کریمی فرزندزمین

    اگه دشمن به دستانش تفنگه دل دریایی ما مرد جنگه قسم بر قامت سرو شکسته در و دیوار زندان هم قشنگه ابوالقاسم کریمی
  12. ابوالقاسم کریمی فرزندزمین

    گردآوری: ابوالقاسم کریمی شنبه 1 تیر 1398 *** همه از دست غیر ناله کنند سعدی از دست خویشتن فریاد *** عافیت می‌بایدت چشم از نکورویان بدوز عشق می‌ورزی بساط نیک نامی درنورد *** هر که می با تو خورد عربده کرد هر که روی تو دید عشق آورد *** دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد ابری که در بیابان بر تشنه‌ای ببارد *** بی‌حاصلست یارا اوقات زندگانی الا دمی که یاری با همدمی برآرد *** گر من از عهدت بگردم ناجوانمردم نه مَردم عاشق صادق نباشد کز ملامت سر بخارد *** هر که می‌ورزد درختی در سرابستان معنی بیخش اندر دل نشاند تخمش اندر جان بکارد *** غم دل با تو نگویم که نداری غم دل با کسی حال توان گفت که حالی دارد *** عشق داغیست که تا مرگ نیاید نرود هر که بر چهره از این داغ نشانی دارد *** بگریست چشم ابر بر احوال زار من جز آه من به گوش وی این ماجرا که برد گفتم لب تو را که دل من تو برده‌ای گفتا کدام دل چه نشان کی کجا که برد *** هر که در شهر دلی دارد و دینی دارد گو حذر کن که هلاک دل و دین می‌گذرد *** زنده شود هر که پیش دوست بمیرد مرده دلست آن که هیچ دوست نگیرد *** اگر هزار غم است از جهانیان بر دل همین بس است که او غمگسار ما باشد *** به کسی نگر که ظلمت بزداید از وجودت نه کسی نعوذبالله که در او صفا نباشد *** آیین وفا و مهربانی در شهر شما مگر نباشد *** جنگ از طرف دوست دل آزار نباشد یاری که تحمل نکند یار نباشد *** کسان عتاب کنندم که ترک عشق بگوی به نقد اگر نکشد عشقم این سخن بکشد *** نامم به عاشقی شد و گویند توبه کن توبت کنون چه فایده دارد که نام شد *** ابنای روزگار غلامان به زر خرند سعدی تو را به طوع و ارادت غلام شد *** سود بازرگان دریا بی‌خطر ممکن نگردد هر که مقصودش تو باشی تا نفس دارد بکوشد *** هر که معشوقی ندارد عمر ضایع می‌گذارد همچنان ناپخته باشد هر که بر آتش نجوشد *** آن نه می بود که دور از نظرت می‌خوردم خون دل بود که از دیده به ساغر می‌شد *** اینان مگر ز رحمت محض آفریده‌اند کآرام جان و انس دل و نور دیده‌اند لطف آیتی‌ست در حق اینان و کبر و ناز پیراهنی که بر قد ایشان بریده‌اند *** دو دوست قدر شناسند عهد صحبت را که مدتی ببریدند و بازپیوستند *** عیب شیرین دهنان نیست که خون می‌ریزند جرم صاحب نظرانست که دل می‌بندند *** روا بود همه خوبان آفرینش را که پیش صاحب ما دست بر کمر گیرند قمر مقابله با روی او نیارد کرد و گر کند همه کس عیب بر قمر گیرند *** چنان که در رخ خوبان حلال نیست نظر حلال نیست که از تو نظر بپرهیزند *** مرا به علت بیگانگی ز خویش مران که دوستان وفادار بهتر از خویشند *** غلام همت رندان و پاکبازانم که از محبت با دوست دشمن خویشند *** تا مگس را جان شیرین در تنست گرد آن گردد که حلوا می‌کند *** ما روی کرده از همه عالم به روی او وآن سست عهد روی به دیوار می‌کند ***
  13. ابوالقاسم کریمی فرزندزمین

    به زیر تیغ غم ، عریان صبریم سوار اسب بی افسار قبریم اگرچه میوه ی ممنوعه خوردیم اسیر اختیار دیو جبریم
  14. ابوالقاسم کریمی فرزندزمین

    اینجا فضای زندگی شعری بلند و مبهمه که واسه ی سرودنش ردیف و قافیه کمه ما قُلکه آرامشو با گریمون پُر میکنیم سیسد روز از هر سالمون ماه عزا و ماتمه هر آدمی که قلبشو , به غصه ها فروخته مسیر سرنوشتش , یه راه پر پیچ و خمه شادیه ما قصریه که دیواراش از پلاستیکه کنار قصر شادیمون خونه ی سنگی غمه قانون اختیار میگه میتونی غم رو بکشی اما واسه کشتن غم قدرتمون خیلی کمه
  15. ابوالقاسم کریمی فرزندزمین

    . . . 64 سر به هم آورده دیدم برگ‌های غنچه را اجتماع دوستان یکدلم آمد به یاد 65 دل ز همدردان شود از گریه خالی زودتر وقت شمعی خوش که پا در حلقه ماتم نهاد 66 ز شرم او نگاهم دست و پا گم کرد چون طفلی که چشمش وقت گل چیدن به چشم باغبان افتد 67 دلیل راحت ملک عدم همین کافی است که هر که رفت به آن راه، برنمی‌گردد 68 نمی‌گردد به خاطر هیچ کس را فکر برگشتن چه خاک دلنشین است این که صحرای عدم دارد 69 بزرگ اوست که بر خاک همچو سایهٔ ابر چنان رود که دل مور را نیازارد 70 ای کارساز خلق به فریاد من برس زان پیشتر که کار من از کار بگذرد 71 دولت سنگدلان زود بسر می‌آید سیل از سینه کهسار به سرعت گذرد 72 تار و پود عالم امکان به هم پیوسته است عالمی را شاد کرد آن کس که یک دل شاد کرد 73 مصیبت دگرست این که مرده دل را چو مرده تن خاکی به گور نتوان کرد 74 درین دو هفته که ما برقرار خود بودیم هزار دولت ناپایدار رفت به گرد 75 من که روزی از دل خود می‌خورم در آتشم وای بر آنکس که نعمتهای الوان می‌خورد 76 ای که چون غنچه به شیرازهٔ خود می‌بالی باش تا سلسله جنبان خزان برخیزد 77 گر از عرش افتد کس، امید زیستن دارد کسی کز طاق دل افتاد از جا برنمی‌خیزد 78 قسمت این بود که از دفتر پرواز بلند به من خسته بجز چشم پریدن نرسد 79 تیره روزان جهان را به چراغی دریاب تا پس از مرگ ترا شمع مزاری باشد 80 شکست شیشهٔ دل را مگو صدایی نیست که این صدا به قیامت بلند خواهد شد 81 از جوانی نیست غیر از آه حسرت در دلم نقش پایی چند ازان طاوس زرین بال ماند 82 از پشیمانی سخن در عهد پیری می‌زنم لب به دندان می‌گزم اکنون که دندانم نماند 83 ز رفتن دگران خوشدلی، ازین غافل که موجها همه با یکدیگر هم آغوشند 84 قامت خم , مانع عمر سبک رفتار نیست سیل از رفتن نمی‌ماند اگر پل بشکند 85 تار و پود موج این دریا به هم پیوسته است می‌زند بر هم جهان را، هر که یک دل بشکند 86 غافلی از حال دل، ترسم که این ویرانه را دیگران بی صاحب انگارند و تعمیرش کنند 87 بریز بار تعلق که شاخه‌های درخت نمی‌شوند سبکبار تا ثمر ندهند 88 چون صبح، زیر خیمهٔ دلگیر آسمان روشندلان به یک دو نفس پیر می‌شوند 89 عمر مردم همه در پردهٔ حیرانی رفت عالم خاک کم از عالم تصویر نبود 90 شیوه عاجز کشی از خسروان زیبنده نیست بی تکلف، حیلهٔ پرویز نامردانه بود 91 گر گلوگیر نمی‌شد غم نان مردم را همه روی زمین یک لب خندان می‌بود 92 سراب، تشنه‌لبان را کند بیابان مرگ خوشا دلی که به دنبال آرزو نرود 93 در طریق عشق، خار از پا کشیدن مشکل است ریشه در دل می‌کند خاری که در پا می‌رود 94 هیچ کس عقده‌ای از کار جهان باز نکرد هر که آمد گرهی چند برین کار افزود 95 به داد من برس ای عشق، بیش ازین مپسند که زندگانی من صرف خورد و خواب شود 96 سیل دریا دیده هرگز بر نمی‌گردد به جوی نیست ممکن هر که مجنون شد دگر عاقل شود 97 بوسه هر چند که در کیش محبت کفرست کیست لبهای ترا بیندو طامع نشود این لب بوسه فریبی که ترا داده خدا ترسم آیینه به دیدن ز تو قانع نشود 98 به هیچ جا نرسد هر که همتش پست است پر شکسته خس و خار آشیانه شود 99 چندان که در کتاب جهان می‌کنم نظر یک حرف بیش نیست که تکرار می‌شود دور نشاط زود به انجام می‌رسد می چون دو سال عمر کند، پیر می‌شود 100 روزی که برف سرخ ببارد ز آسمان بخت سیاه اهل هنر سبز می‌شود _خیلی زیبا_ 101 نتوان به آه , لشکر غم را شکست داد این ابر از نسیم پریشان نمی‌شود 102 رتبهٔ زمزمهٔ عشق ندارد زاهد بگذارید که آوازه جنت شنود 103 مرا ز روز قیامت غمی که هست این است که روی مردم عالم دو بار باید دید 104 از قید فلک بر زده دامن بگریزید چون برق، ازین سوخته خرمن بگریزید ماتمکدهٔ خاک ،سزاوار وطن نیست چون سیل، ازین دشت به شیون بگریزید 105 میدان تیغ بازی برق است روزگار بیچاره دانه‌ای که سر از خاک برکشید 106 زندگی با هوشیاری زیر گردون مشکل است تا نگردی مست، این بار گران نتوان کشید . . . . گردآوری:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین) سه شنبه 25 دی 1397
  16. ابوالقاسم کریمی فرزندزمین

    گردآوری: ابوالقاسم کریمی شنبه 25 خرداد1398 * بسیار توقف نکند میوهٔ بر بار چون عام بدانست که شیرین و رسیده‌ست * هرگز وجود حاضر غایب شنیده‌ای من در میان جمع و دلم جای دیگر است * ابنای روزگار به صحرا روند و باغ صحرا و باغ زنده دلان کوی دلبر است * گفتیم عشق را به صبوری دوا کنیم هر روز عشق بیشتر و صبر کمتر است * هر کسی را نتوان گفت که صاحب نظر است عشقبازی دگر و نفس پرستی دگر است * آدمی صورت اگر دفع کند شهوت نفس آدمی خوی شود ور نه همان جانور است * بذل جاه و مال و ترک نام و ننگ در طریق عشق اول منزل است * آن که می‌گوید نظر در صورت خوبان خطاست او همین صورت همی‌بیند ز معنی غافلست * ساربان آهسته ران کآرام جان در محملست چارپایان بار بر پشتند و ما را بر دلست * گر به صد منزل فراق افتد میان ما و دوست همچنانش در میان جان شیرین منزلست * غم شربتی ز خون دلم نوش کرد و گفت این شادی کسی که در این دور, خرمست تنها دل منست گرفتار در غمان یا خود در این زمانه دل شادمان کمست * هر دم که در حضور عزیزی برآوری دریاب کز حیات جهان حاصل آن دمست * هرگز حسد نبرده و حسرت نخورده‌ام جز بر دو روی یار موافق که در همست * دنیا خوشست و مال عزیزست و تن شریف لیکن رفیق بر همه چیزی مقدمست * هرگز نباشد از تن و جانت عزیزتر چشمم که در سرست و روانم که در تن است * عاشق گریختن نتواند که دست شوق هر جا که می‌رود متعلق به دامن است * راست گفتی که فرج یابی اگر صبر کنی صبر نیکست کسی را که توانایی هست * به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس که به هر حلقه موییت گرفتاری هست * گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست در و دیوار گواهی بدهد کاری هست * دردیست درد عشق که هیچش طبیب نیست گر دردمند عشق بنالد غریب نیست دانند عاقلان که مجانین عشق را پروای قول ناصح و پند ادیب نیست * گر دوست واقفست که بر من چه می‌رود باک از جفای دشمن و جور رقیب نیست * هر شبی روزی و هر روز زوالی دارد شب وصل من و معشوق مرا آخر نیست * گفته بودم غم دل با تو بگویم چندی به زبان چند بگویم که دلم حاضر نیست * احتمال نیش کردن واجبست از بهر نوش حمل کوه بیستون بر یاد شیرین بار نیست * سرو را مانی ولیکن سرو را رفتار نه ماه را مانی ولیکن ماه را گفتار نیست * گر دلم در عشق تو دیوانه شد عیبش مکن بدر بی نقصان و زر بی عیب و گل بی خار نیست * گر دلی داری به دلبندی بده ضایع آن کشور که سلطانیش نیست درد عشق از تندرستی خوشترست گر چه بیش از صبر درمانیش نیست * هر چه خواهی کن که ما را با تو روی جنگ نیست پنجه بر زورآوران انداختن فرهنگ نیست * ای که منظور ببینی و تأمل نکنی گر تو را قوت این هست مرا امکان نیست * عارف مجموع را در پس دیوار صبر طاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفت * گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی حاصل عمر آن دمست باقی ایام رفت *
  17. ابوالقاسم کریمی فرزندزمین

    گردآوری:ابوالقاسم کریمی 30/فروردین/1398 1 تا گوهر جان در صدف تن پیوست وز آب حیات گوهری صورت بست گوهر چو تمام شد، صدف را بشکست بر طرف کله گوشهٔ سلطان بنشست 2 ترس اجل و بیم فنا، هستی توست ور نه ز فنا شاخ بقا خواهد رُست تا از دم عیسی شده ام زنده به جان مرگ آمد و از وجود ما دست بشست 3 وی جملهٔ خلق را ز بالا و ز پست آورده به فضل خویش از نیست به هست بر درگه عدل تو چه درویش و چه شاه در خانهٔ عفو تو چه هشیار و چه مست 4 معلوم نمی شود چنین از سر دست کاین صورت و معنی ز چه رو در پیوست اسرار به جمله گی به نزد هر کس آن گاه شود عیان که صورت بشکست 5 با یار بگفتم به زبانی که مراست کز آرزوی روی تو جانم برخاست گفتا: قدمی ز آرزو زآن سو نه کاین کار به آرزو نمی آمد راست 6 هر نقش که بر تختهٔ هستی پیداست آن صورت آن کس است کان نقش آراست دریای کهن چو بر زند موجی نو موجش خوانند و در حقیقت دریاست 7 افضل دیدی که هر چه دیدی هیچ است سر تا سر آفاق دویدی هیچ است هر چیز که گفتی و شنیدی هیچ است و آن نیز که در کنج خزیدی هیچ است 8 آن کیست که آگاه ز حسن و خرد است آسوده ز کفر و دین و از نیک و بد است کارش نه چو جسم و نفس داد و ستد است آگاه بدو عقل و خود آگه به خود است 9 با یک سر موی تو اگر پیوند است بر پای دلت هر سر مویی بند است گفتی که رهی دراز دارم در پیش از خود به خود آی، دوست بین تا چند است 10 در کوی تو صد هزار صاحب هوس است تا خود، به وصال تو، که را دسترس است آن کس که بیافت، دولتی یافت عظیم و آن کس که نیافت، داغ نایافت بس است 11 در بادیهٔ عشق دویدن چه خوش است وز خیر کسان طمع بریدن چه خوش است گر دست دهد صحبت اهل نفسی دامن ز زمانه در کشیدن چه خوش است 12 راه ازل و ابد، زبان و سرِ توست و آن دّر که کسی نسفت، در کشور توست چیزی چه طلب کنی؟ که گم کرده نه ای از خود بطلب، که نقد تو در بر توست 13 من من نی ام، آن کس که منم، گوی که کیست؟ خاموش منم، در دهنم گوی که کیست سر تا قدمم نیست به جز پیرهنی آن کس که منش پیرهنم، گوی که کیست 14 آن کس که درون سینه را دل پنداشت گامی دو نرفته، جمله حاصل پنداشت علم و ورع و زهد و تمنا و طلب این جمله رهند، خواجه منزل پنداشت 15 راهی ست دراز و دور، می باید رفت آنجات اگر مراد برناید، رفت تن مرکب توست تا به جایی برسی تو مرکب تن شوی، کجا شاید رفت؟ 16 از شبنم عشق خاک آدم گل شد صد فتنه و شور در جهان حاصل شد چون نشتر عشق بر رگ روح زدند یک قطره فرو چکید و نامش دل شد 17 تا دل ز علایق جهان حُرّ نشود هرگز صدف وجود پُر دُر نشود پر می نشود کاسهٔ سرها از عقل هر کاسه که سر نگون بود، پر نشود 18 از رفته قلم هیچ دگرگون نشود وز خوردن غم به جز جگر خون نشود هان تا جگر خویش به غم خون نکنی هر ذره هر آن چه هست افزون نشود 19 تاریک شد از هجر دل افروزم، روز شب نیز شد از آه جهان سوزم، روز شد روشنی از روز و سیاهی ز شبم اکنون نه شبم شب است، نه روزم روز 20 تا کی باشی ز عافیت در پرهیز با خلق به آشتی و با خود به ستیز؟ ای خفتهٔ بی خبر اگر مرده نه‌ای روز آمد و رفت، تا به کی خُسبی؟ خیز 21 بیرون ز چهار عنصر و پنج حواس از شش جهت و هفت خط و هشت اساس سری است نهفته در میان خانهٔ جان کان را نتوان یافت به تقلید و قیاس 22 تا چند روی از پی تقلید و قیاس بگذر ز چهار اسم و از پنج حواس گر معرفت خدای خود می طلبی در خود نگر و خدای خود را بشناس 23 بالا مطلب ز هیچ کس بیش مباش چون مرهم نرم باش، چون نیش مباش خواهی که ز هیچ کس به تو بد نرسد بدخواه و بدآموز و بداندیش مباش 24 روزی که برند این تن پر آز را به خاک وین قالب پرورده به صد ناز به خاک روح از پی من نعره زنان خواهد گفت خاک کهن است، می رود باز به خاک 25 ای از تو همیشه کار پندار به برگ در گوش تو هر زمان همی گوید مرگ کای برشده بر هوا، ز گرمی چو بخار باز آی به خاک سرد گشته چو تگرگ 26 در جستن جام جم جهان پیمودم روزی ننشستم و شبی نغنودم ز استاد چو وصف جام جم پرسیدم آن جام جهان نمای جم، من بودم 27 تا ظن نبری کز آن جهان می ترسم وز مردن و از کندن جان می ترسم چون مرگ حق است، من چرا ترسم از او چون نیک نزیستم از آن می ترسم 28 من با تو نظر از سر هستی نکنم اندیشه ز بالا و ز پستی نکنم می‌بینم و می‌پرستم از روی یقین خود بینی و خویشتن پرستی نکنم 29 از روی تو شاد شد دل غمگینم من چون رخ تو به دیگری بگزینم؟ در تو نگرم، صورت خود می یابم در خود نگرم، همه تو را می بینم 30 ای دل به چه غم خوردنت آمد پیشه وز مرگ چه ترسی، چو درخت از تیشه گر زانکه به ناخوشی برندت زینجا خوش باش که رستی ز هزار اندیشه 31 گر دریابی که از کجا آمده‌ای وز بهر چه وز بهر چرا آمده‌ای گر بشناسی، به اصل خود بازرسی ور نه چو بهایم به چرا آمده‌ای 32 ای صوفی صافی که خدا می‌طلبی او جای ندارد، ز کجا می‌طلبی؟ گر زانکه شناسی اش چرا می خواهی ور زانکه ندانی اش که را می‌طلبی؟ 33 گر در نظر خویش حقیری، مردی ور بر سر نفس خود امیری، مردی مردی نبود فتاده را پای زدن گر دست فتاده‌ای بگیری، مردی 34 تا ره نبری به هیچ منزل نرسی تا جان ندهی به هیچ حاصل نرسی حال سگ کهف بین که از نادره‌هاست تا حل نشوی به حل مشکل نرسی *** گردآوری:ابوالقاسم کریمی 30/فروردین/1398
  18. ابوالقاسم کریمی فرزندزمین

    شاخه ها را از ساقه ها جدا کردیم چُنان که با زمین بیگانه شدیم وَ ریشه را از قلب تپنده ی خاک برکَندیم تا جایی , برای مُردن بنا کنیم حال خلاصه ی تمدن تقدیسِ کشتار است و بردگی «آری, اینچنین بود برادر» که تاریخ را در«گهواره ی تکرار نوشتیم» پیش از این پیامبران گفته بودند «آدمی, رنج را , زندگی خواهد کرد». ابوالقاسم کریمی 1/خرداد/1398
  19. ابوالقاسم کریمی فرزندزمین

    139 دیگران از دوری ظاهر اگر از دل روند ما ز یاد همنشینان در مقابل می‌رویم 138 نه دین ما به جا و نه دنیای ما تمام از حق گذشته‌ایم و به باطل نمی‌رسیم 137 آسودگی کنج قفس کرد تلافی یک چند اگر زحمت پرواز کشیدیم 136 حسرت ما را به عمر رفته، چون برگ خزان می‌توان دانست از دستی که بر هم سوده‌ایم 135 هر تلخیی که قسمت ما کرده است چرخ می نام کرده‌ایم و به ساغر فکنده‌ایم 134 دست ماگیر ای سبک جولان، که چون نقش قدم خاک بر سر، دست بر دل، خار در پا مانده‌ایم 133 نیستیم از جلوهٔ باران رحمت ناامید تخم خشکی در زمین انتظار افشانده‌ایم 132 نیست یک نقطهٔ بیکار درین صفحهٔ خاک ما درین غمکده یارب به چه کار آمده‌ایم؟ 131 باور که می‌کند، که درین بحر چون حباب سر داده‌ایم و زندگی از سر گرفته‌ایم 130 فریب مهربانی خوردم از گردون، ندانستم که در دل بشکند خاری که بیرون آرد از پایم 129 شود جهان لب پرخنده‌ای، اگر مردم کنند دست یکی در گره گشایی هم 128 زنده می‌سوزد برای مرده در هندوستان دل نمی‌سوزد درین کشور عزیزان را به هم 127 دردها کم شود از گفتن و دردی که مراست از تهی کردن دل می‌شود افزون، چه کنم؟ 126 چگونه پیش رخ نازک تو آه کنم؟ دلم نمی اید این صفحه را سیاه کنم 125 گویند به هم مردم عالم گلهٔ خویش پیش که روم من که ز عالم گله دارم؟ 124 از جور روزگار ندارم شکایتی این گرگ را به قیمت یوسف خریده‌ام 123 مرد مصاف در همه جا یافت می‌شود در هیچ عرصه مرد تحمل ندیده‌ام 122 بر گرانباری من رحم کن ای سیل فنا که من این بار به امید تو برداشته‌ام 121 حاصل این مزرع ویران بجز تشویش نیست از خراج آسودگی خواهی، به سلطانش گذار 120 نسخهٔ مغلوط عالم قابل اصلاح نیست وقت خود ضایع مکن، بر طاق نسیانش گذار 119 جان قدسی در تن خاکی دو روزی بیش نیست موج دریادیده در ساحل نمی‌گیرد قرار 118 بغیر عشق که از کار برده دست و دلم نمی‌رود دل و دستم به هیچ کاردگر 117 فرصت نمی‌دهد که بشویم ز دیده خواب از بس که تند می‌گذرد جویبار عمر 116 روزی که آه من به هواداری تو خاست در خواب ناز بود نسیم سحر هنوز 115 در دیار ما که جان از بهر مردن می‌دهند آرزوی عمر جاویدان ندارد هیچ کس نرمی ز حد مبر که چو دندان مار ریخت 114 هر طفل نی سوار کند تازیانه‌اش 113 بازی جنت مخور، کز بهر عبرت بس بود آنچه آدم دید ازان گندم نمای جو فروش 112 ای که می‌جویی گشاد کار خود از آسمان آسمان از ما بود سرگشته‌تر در کار خویش 111 صحبت ناجنس، آتش را به فریاد آورد آب در روغن چو باشد، می‌کند شیون چراغ 107 گر چه افسانه بود باعث شیرینی خواب خواب ما سوخت ز شیرینی افسانهٔ عشق 108 همچنان در جستجوی رزق خود سرگشته‌ام گرچه گشتم چون فلاخن قانع از دنیا به سنگ 109 هر که از حلقهٔ ارباب ریا سالم جست هیچ جا تا در میخانه نگیرد آرام 110 انتخاب و گردآوری:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین) 5شنبه 27 دی 1397
  20. ابوالقاسم کریمی فرزندزمین

    دویدیم و دویدیم به جایی نرسیدیم ما نوک پرگار بودیم به دور خود چرخیدیم _ تلخی طعم زندان خنده رو از ما گرفت پشت نقاب خنده,با غصه ها جنگیدیم _ کلید شادی هامون تو قفل غم شکسته دری برای رفتن از این کویر ندیدیم _ مثل یه برگ جوون که افتاده رو زمین زیر پای روزگار تو سختی ها قلتیدیم _ «دویدیم و دویدیم تا رسیدیم به دیوار» دیدیم که روی دیوار نوشته ما تبعیدیم _ شاعر: ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین) شنبه 22 دی 1397
  21. ابوالقاسم کریمی فرزندزمین

    31 رفتن از عالم پر شور به از آمدن است غنچه دلتنگ به باغ آمد و خندان برخاست 32 هر که افتاد، ز افتادگی ایمن گردد چه کند سیل به دیوار خرابی که مراست ؟ 33 اظهار عشق را به زبان احتیاج نیست چندان که شد نگه به نگه آشنا بس است 34 حفظ صورت می‌توان کردن به ظاهر در نماز روی دل را جانب محراب کردن مشکل است 35 عشق از ره تکلیف به دل پا نگذارد سیلاب نپرسد که در خانه کدام است 36 از بس کتاب در گرو باده کرده‌ایم امروز خشت میکده‌ها از کتاب ماست 37 کفارهٔ شراب خوریهای بی حساب هشیار در میانهٔ مستان نشستن است 38 در محرم تا چه خونها در دل مردم کند محنت آبادی که عیدش در بدر گردیدن است 39 از ما سراغ منزل آسودگی مجو چون باد، عمر ما به تکاپو گذشته است 40 هست امید زیستن از بام چرخ افتاده را وای بر آن کس کز اوج اعتبار افتاده است 41 بخت ما چون بید مجنون سرنگون افتاده است همچو داغ لاله، نان ما به خون افتاده است 42 داند که روح در تن خاکی چه می‌کشد هر ناز پروری که به غربت فتاده است 43 چون برگ خزان دیده و چون شمع سحرگاه از عمر مرا نیم نفس بیش نمانده است 44 نه کوهکنی هست درین عرصه، نه پرویز آوازه‌ای از عشق و هوس بیش نمانده است 45 امروز کرده‌اند جدا، خانه کفر و دین زین پیش، اگر نه کعبه صنمخانه بوده است 46 نادان دلش خوش است به تدبیر ناخدا غافل که ناخدا هم ازین تخته پاره‌هاست 47 تا داده‌ام عنان توکل ز دست خویش کارم همیشه در گره از استخاره هاست 48 بغیر دل که عزیز و نگاه داشتنی است جهان و هرچه درو هست، واگذاشتنی است 49 ما ازین هستی ده روزه به جان آمده‌ایم وای بر خضر که زندانی عمر ابدست 50 دل بی وسوسه از گوشه نشینان مطلب که هوس در دل مرغان قفس بسیارست 51 غمنامهٔ حیات مرا نیست پشت و روی بیداریم به خواب پریشان برابرست 52 سیل از بساط خانه بدوشان چه می‌برد؟ ملک خراب را غمی از ترکتاز نیست 53 نه همین موج ز آمد شد خود بی خبرست هیچ کس را خبر از آمدن و رفتن نیست 54 دل نازک به نگاه کجی آزرده شود خار در دیده چو افتاد، کم از سوزن نیست 55 گر محتسب شکست خم میفروش را دست دعای باده پرستان شکسته نیست 56 چون طفل نوسوار به میدان اختیار دارم عنان به دست و به دستم اراده نیست 57 چون وانمی‌کنی گرهی، خود گره مشو ابرو گشاده باش چو دستت گشاده نیست 58 ز خنده رویی گردون، فریب رحم مخور که رخنه‌های قفس، رخنه رهایی نیست 59 مجنون به ریگ بادیه غمهای خود شمرد یاد زمانه‌ای که غم دل حساب داشت 60 ز روزگار جوانی خبر چه می‌پرسی ؟ چو برق آمد و چون ابر نوبهار گذشت 61 جان به این غمکده آمد که سبک برگردد از گرانخوابی منزل سفر از یادش رفت 62 هر که آمد در غم آبادجهان، چون گردباد روزگاری خاک خورد، آخر به هم پیچید و رفت 63 وقت آن کس خوش که چون برق از گریبان وجود سر برون آورد و بر وضع جهان خندید و رفت . . . گردآوری:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)
  22. ابوالقاسم کریمی فرزندزمین

    1 می‌شوند از سردمهری، دوستان از هم جدا برگ‌ها را می‌کند فصل خزان از هم جدا 2 از متاع عاریت بر خود دکانی چیده‌ام وام خود خواهد ز من هر دم طلبکاری جدا 3 چون گنهکاری که هر ساعت ازو عضوی برند چرخ سنگین‌دل ز من هر دم کند یاری جدا 4 پیش از این بر رفتگان افسوس میخوردند خلق میخورند افسوس در ایام ما بر زندگان 5 دنیا به اهل خویش ترحم نمی‌کند آتش امان نمی‌دهد آتش‌پرست را 6 ضیافتی که در آنجا توانگران باشند شکنجه‌ای است فقیران بی‌بضاعت را 7 درین زمان که عقیم است جمله صحبتها کناره‌گیر و غنیمت شمار عزلت را 8 چرخ را آرامگاه عافیت پنداشتم آشیان کردم تصور، خانهٔ صیاد را 9 از همان راهی که آمد گل، مسافر می‌شود باغبان بیهوده می‌بندد در گلزار را 10 چون زندگی بکام بود مرگ مشکل است 11 پای به خواب رفته ی کوه تحملم نتوان به تیغ کرد ز دامن جدا مرا 12 فنای من به نسیم بهانه‌ای بندست به خاک با سر ناخن نوشته‌اند مرا 13 مانند لاله، سوخته نانی است روزیم آن هم فلک به خون جگر می‌دهد مرا 14 پرتو منت کند دلهای روشن را سیاه می‌کشد دست حمایت شمع مغرور مرا 15 می‌کشم تهمت سجادهٔ تزویر از خلق گرچه فرسوده شد از بار سبو دوش مرا 16 ز زندگی چه بر کرکس رسد جز مردار؟ چه لذت است ز عمر دراز، نادان را؟ 17 به ما حرارت دوزخ چه می‌تواند کرد؟ اگر ز ما نستانند چشم گریان را 18 دلم هر لحظه از داغی به داغ دیگر آویزد چو بیماری که گرداند ز تاب درد بالین را 19 ساده لوحان جنون از بیم محشر فارغند بیم رسوایی نباشد نامهٔ ننوشته را 20 غم مردن نبود جان غم اندوخته را نیست از برق خطر مزرعهٔ سوخته را 21 می‌کند باد مخالف، شور دریا را زیاد کی نصیحت می‌دهد تسکین، دل آزرده را 22 شاید به جوی رفته کند آب بازگشت چون شد تهی ز باده، مبین خوار شیشه را 23 میل دل با طاق ابروی بتان امروز نیست کج بنا کردند از اول، قبلهٔ این خانه را 24 اینجاکه منم، قیمت دل هر دو جهان است آنجاکه تویی، در چه حساب است دل ما 25 گفتیم وقت پیری، در گوشه‌ای نشینیم شد تازیانهٔ حرص، قد خمیدهٔ ما 26 ما از تو جداییم به صورت، نه به معنی چون فاصلهٔ بیت بود فاصلهٔ ما 27 من آن شکسته بنایم درین خراب آباد که در خرابی من ناز می‌کند سیلاب 28 معیار دوستان دغل، روز حاجت است قرضی به رسم تجربه از دوستان طلب 29 از مردم دنیا طمع هوش مدارید بیداری این طایفه خمیازهٔ خواب است 30 از بهار نوجوانی آنچه برجا مانده است در بساط من، همین خواب گران غفلت است . . . گردآوری:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)
  23. ابوالقاسم کریمی فرزندزمین

    تو کویر تنهایی دوستی فقط سرابه خنده ی روی صورتا خط و خال نقابه یه اشتباه لنتی زمین رو خونمون کرد خونه چیه زندونه اینجا بی خونمون کرد اختیار ما چرا تو سرنوشت ما نیست رنجی که ما میکشیم جدا از این چرا نیست تولد و مرگمون کاغذ روی آبه تصویر من از اینجا آب توی سرابه جنگ و جدال و خودکشی سرمایه ی آدماس خندم میگیره وختی میگن زمین مال ماس قصه ی تلخ آدما چرا تموم نمیشه؟ خدا دلش نمیخواد غصه هامون تموم شه؟ منطق مرگ و دوس دارم چون جاده ی نجاته این جمله یادم نمیره "همیشه مرگ,باهاته" سروده ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)
  24. 1 باز آ باز آ هر آنچه هستی باز آ گر کافر و گبر و بت‌پرستی باز آ این درگه ما درگه نومیدی نیست صد بار اگر توبه شکستی باز آ 2 هرگاه که بینی دو سه سرگردانرا عیب ره مردان نتوان کرد آنرا تقلید دو سه مقلد بی‌معنی بدنام کند ره جوانمردان را 3 شیرین دهنی که از لبش جان میریخت کفرش ز سر زلف پریشان میریخت گر شیخ به کفر زلف او ره می‌برد خاک ره او بر سر ایمان می‌ریخت 4 آن یار که عهد دوستداری بشکست میرفت و منش گرفته دامن در دست می‌گفت دگر باره به خواب‌م بینی پنداشت که بعد ازو مرا خوابی هست 5 چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست چون هست ز هر چه نیست نقصان و شکست انگار که هر چه هست در عالم نیست پندار که هر چه نیست در عالم هست 6 من بندهٔ عاصیم رضای تو کجاست تاریک دلم نور و صفای تو کجاست ما را تو بهشت اگر به طاعت بخشی این بیع بود لطف و عطای تو کجاست 7 آن آتش سوزنده که عشقش لقبست در پیکر کفر و دین چو سوزنده تبست ایمان دگر و کیش محبت دگرست پیغمبر عشق نه عجم نه عربست 8 گر سبحهٔ صد دانه شماری خوبست ور جام می از کف نگذاری خوبست گفتی چه کنم چه تحفه آرم بر دوست بی‌درد میا هر آنچه آری خوبست 9 سرمایهٔ عمر آدمی یک نفسست آن یک نفس از برای یک همنفسست با همنفسی گر نفسی بنشینی مجموع حیات عمر آن یک نفسست 10 ما دل به غم تو بسته داریم ای دوست درد تو بجان خسته داریم ای دوست گفتی که به دلشکستگان نزدیکم ما نیز دل شکسته داریم ای دوست 11 پرسید ز من کسیکه معشوق تو کیست گفتم که فلان کسست مقصود تو چیست بنشست و به های‌های بر من بگریست کز دست چنان کسی تو چون خواهی زیست 12 چون حاصل عمر تو فریبی و دمیست زو داد مکن گرت به هر دم ستمیست مغرور مشو بخود که اصل من و تو گردی و شراری و نسیمی و نمیست 13 سیمابی شد هوا و زنگاری دشت ای دوست بیا و بگذر از هرچه گذشت گر میل وفا داری اینک دل و جان ور رای جفا داری اینک سر و تشت 14 آنرا که قضا ز خیل عشاق نوشت آزاد ز مسجدست و فارغ ز کنشت دیوانهٔ عشق را چه هجران چه صال از خویش گذشته را چه دوزخ چه بهشت 15 روزم به غم جهان فرسوده گذشت شب در هوس بوده و نابوده گذشت عمری که ازو دمی جهانی ارزد القصه به فکرهای بیهوده گذشت 16 افسوس که ایام جوانی بگذشت دوران نشاط و کامرانی بگذشت تشنه بکنار جوی چندان خفتم کز جوی من آب زندگانی بگذشت 17 آن دل که تو دیده‌ای زغم خون شد و رفت وز دیدهٔ خون گرفته بیرون شد و رفت روزی به هوای عشق سیری میکرد لیلی صفتی بدید و مجنون شد و رفت 18 با علم اگر عمل برابر گردد کام دو جهان ترا میسر گردد مغرور مشو به خود که خواندی ورقی زان روز حذر کن که ورق بر گردد 19 هوشم نه موافقان و خویشان بردند این کج کلهان مو پریشان بردند گویند چرا تو دل بدیشان دادی والله که من ندادم ایشان بردند 20 عاشق همه دم فکر غم دوست کند معشوق کرشمه‌ای که نیکوست کند ما جرم و گنه کنیم و او لطف و کرم هر کس چیزی که لایق اوست کند 21 من بودم دوش و آن بت بنده نواز از من همه لابه بود و از وی همه ناز شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید شب را چه گنه قصهٔ ما بود دراز 22 دل جز ره عشق تو نپوید هرگز جان جز سخن عشق نگوید هرگز صحرای دلم عشق تو شورستان کرد تا مهر کسی در آن نروید هرگز 23 شاهی‌طلبی, برو گدای همه باش بیگانه زخویش و آشنای همه باش خواهی که ترا چو تاج بر سر دارند دست همه گیر و خاک پای همه باش 24 آتش بدو دست خویش بر خرمن خویش چون خود زده‌ام چه نالم از دشمن خویش کس دشمن من نیست منم دشمن خویش ای وای من و دست من و دامن خویش 25 روزی ز پی گلاب می‌گردیدم پژمرده عذار گل در آتش دیدم گفتم که چه کرده‌ای که میسوزندت گفتا که درین باغ دمی خندیدم 26 یا رب تو چنان کن که پریشان نشوم محتاج برادران و خویشان نشوم بی منت خلق خود مرا روزی ده تا از در تو بر در ایشان نشوم 27 جانا من و تو نمونهٔ پرگاریم سر گر چه دو کرده‌ایم یک تن داریم بر نقطه روانیم کنون چون پرگار در آخر کار سر بهم باز آریم 29 گفتم چشمت گفت که بر مست مپیچ گفتم دهنت گفت منه دل بر هیچ گفتم زلفت گفت پراکنده مگوی باز آوردی حکایتی پیچا پیچ 30 عاشق همه دم فکر غم دوست کند معشوق کرشمه‌ای که نیکوست کند ما جرم و گنه کنیم و او لطف و کرم هر کس چیزی که لایق اوست کند 31 فردا که به محشر اندر آید زن و مرد وز بیم حساب روی‌ها گردد زرد من حسن ترا به کف نهم پیش روم گویم که حساب من ازین باید کرد 31 از بیم رقیب طوف کویت نکنم وز طعنه خلق گفتگویت نکنم لب بستم و از پای نشستم اما این نتوانم که آرزویت نکنم 32 نی باغ به بستان نه چمن می‌خواهم نی سرو و نه گل نه یاسمن می‌خواهم خواهم زخدای خویش کنجی که در آن من باشم و آن کسی که من می‌خواهم 33 جز وصل تو دل به هر چه بستم توبه بی یاد تو هر جا که نشستم توبه در حضرت تو توبه شکستم صدبار زین توبه که صد بار شکستم توبه 34 ای روی تو مهر عالم آرای همه وصل تو شب و روز تمنای همه گر با دگران به ز منی وای به من ور با همه کس همچو منی وای همه 35 دلخسته و سینه چاک می‌باید شد وز هستی خویش پاک می‌باید شد آن به که به خود پاک شویم اول کار چون آخر کار خاک می‌باید شد 36 شوریده دلی و غصه گردون گردون گریان چشمی و اشک جیحون جیحون کاهیده تنی و شعله خرمن خرمن هر شعله ز کوه قاف افزون افزون 37 از هر چه نه از بهر تو کردم توبه ور بی تو غمی خوردم از آن غم توبه و آن نیز که بعد ازین برای تو کنم گر بهتر از آن توان از آن هم توبه 38 از بس که شکستم و ببستم توبه فریاد همی کند ز دستم توبه دیروز به توبه‌ای شکستم ساغر و امروز به ساغری شکستم توبه 39 ای نیک نکرده و بدیها کرده و آنگاه نجات خود تمنا کرده بر عفو مکن تکیه که هرگز نبود ناکرده چو کرده کرده چون ناکرده 40 زاهد خوشدل که ترک دنیا کرده می خواره خجل که معصیت‌ها کرده ترسم که کند امید و بیم و آخر کار ناکرده چو کرده کرده چون ناکرده 41 هنگام سپیده دم خروس سحری دانی که چرا همی کند نوحه گری یعنی که نمودند در آیینهٔ صبح کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری 42 از سادگی و سلیمی و مسکینی وز سرکشی و تکبر و خود بینی بر آتش اگر نشانیم بنشینم بر دیده اگر نشانمت ننشینی 43 تحقیق معانی ز عبارات مجوی بی رفع قیود و اعتبارات مجوی خواهی یابی ز علت جهل شفا قانون نجات از اشارات مجوی . گردآوری:ابوالقاسم کریمی(فرزند زمین)
  25. ابوالقاسم کریمی فرزندزمین

    آسمون رفاقت یه مدته سیا شده یه اتفاقی افتاده یه چیزی کم بها شده قشنگ تو چشم بضیا رنگ خیانت میبینم چون میدونم خدافظی سلام خیلی یا شده نماز بارون نخون فایده ای نمیکنه مسلمونی تو این کویر فقط یه ادعا شده ستم حلال و دروغ واجب تو خیلی کارا واسه همینکه خدا از دلامون جدا شده اینجا واسه حروم خورا بهشتی آسمونیه اما خوبی کودکی ِ , که توی چاه رها شده همه میدونن یه روزی باید از این دنیا برن پس چرا بی وفایی عادت این روزا شده؟ نفس نفس نفس زدن تو جاده ی زندگی با کوله باری از غم , این سرنوشت ِ ما شده؟ فریادمو برم بگم به خدای مهربونم نه دیوایی که قلبشون به ریا مبتلا شده . سروده ابوالقاسم کریمی(فرزند زمین)
×
×
  • جدید...