رفتن به مطلب

جستجو در تالار

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'متن'.



تنظیمات بیشتر جستجو

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


انجمن ها

  • بخش اصلی
    • اطلاعیه های سایت
    • ارائه انتقادات و پیشنهادات
    • آموزش کار با انجمن
  • بخش ادبی
    • شعر
    • احساس
    • رمان و داستان
    • کتاب
  • دیوونه تو
    • هنر و ادبیات
    • شعر
    • احساس
    • سرگرمی
  • عاشقانه
    • بایگانی عشق
  • چندرسانه ای
    • صوتی
    • تصویری
    • گالری
  • (پرسش و پاسخ) و (آموزش)

جستجو در ...

جستجو به صورت ...


تاریخ ایجاد

  • شروع

    پایان


آخرین به روز رسانی

  • شروع

    پایان


فیلتر بر اساس تعداد ...

تاریخ عضویت

  • شروع

    پایان


گروه


آدرس سایت


تلگرام


اینستاگرام


محل زنگی


درباره من

52 نتیجه پیدا شد

  1. mona

    فرق ما با اونا - رضا پورشریف کافه متن یکشنبه ششم مرداد ۱۳۹۸ 12:52 فرق ما با اونا جایی زندگی میکنیم که مشکلات خیلی زیاده و هزار عامل وجود داره که این مشکلات رو ایجاد کردن، بگذریم از اینکه عامل اصلی خودمون هستیم که این همه مشکل آوار شده سرمون، اما یه عامل هست که تازه به وجودش پی بردم و خیلی آزارم داده، تازه متوجه شدم که شاید یه بخشی از مشکلاتی که داریم واسه خاطر اینه که اینجا درست عکس خیلی جاها هر کسی که بیشتر کار انجام میده و انرژی میزاره واسه پیشرفت سرکوب میشه و تحت فشار قرار میگیره و هرکسی که از زیر مسئولیتش در میره و با کلک زدن کار خودش رو پیش میبره تو نظر بقیه موفق هست و داره زحمت میکشه! اینجا درست عکس خیلی از جاهایی هست که پیشرفت کردن، اونا پیشرفت کردن چون واسه کار کردن، واسه انرژی گذاشتن آدمها ارزش قائل شدن و اجازه رشد به آدمهایی داده شده که تلاش میکنن، اما اینجا اوضاع فرق داره کسی که کار میکنه و انرژی میزاره سرکوب میشه و پسرفت میکنه و کسی که بلده چطوری از زیر کار در بره، کسی که بلده چاپلوسی کنه پیشرفت میکنه و موفق میشه. تا وقتی اوضاع ما این باشه به عقب برمیگردیم، اونقدر عقب که یه جایی دیگه پشتمون میخوره به یه دیوار، اونوقت برمیگردی و دیوار رو نگاه میکنی که میبینی روش نوشته بن بست عقب ماندگی. " رضا پورشریف " #رضا_پورشریف ورود به صفحه ی اینستاگرام کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده لیست تمام متن های موجود در این سایت موضوع: متن مفهومی , متن اجتماعی , کپشن , کپشن مفهومی , کپشن اجتماعی , حرف سنگین , متن | برچسب‌ها: رضا پورشریف , reza poursharif , رضا_پورشریف , متن , داستان کوتاه
  2. mona

    بیشعور کیه ؟ کافه متن یکشنبه ششم مرداد ۱۳۹۸ 13:29 بیشعور کیه ؟ نمیدونم چند نفر تا حالا کتاب بیشعوری، نوشته خاویر کرمنت رو خوندن، اونهایی که خوندن میدونن چه کتاب جالبیه و به همه اونهایی که کتاب رو نخوندن پیشنهاد میکنم حتما این کتاب رو یکبار بخونن. توی یه بخشی از کتاب مطلب جالبی نوشته شده : - بیشعورها قابلیت شگفت انگیزی برای دیدن تنها یک وجه از هر مساله ای را دارند، همان وجهی که منافع آنها را تامین می کند. زندگی مارو مجبور میکنه با بیشعور های زیادی در ارتباط باشیم و تحملشون کنیم، بیشعورها قابلیت های زیادی برای آزار دادن و رنجور کردن ما دارن اما یه قابلیت خاص دارن که از همه آزار دهنده تره، اونم تحلیل مسائل از نگاه خودشون هست و اونم نگاهی که وصل هست به منافع خودشون، هر مساله رو جوری تحلیل میکنن که منافع خودشون اونجوری میخواد. اینجور بیشعورها، بیشعورهای تکامل یافته هستن و دارن به یه دیکتاتور تبدیل میشن، دیکتاتورهای خطرناکی که هرچه قدرتمند تر میشن بیشعوریشون قابلیت های دردناک تری پیدا میکنه، اونقدر دردناک که دیگه با نگاهشون آزارت میدن. بیشعورهای تکامل یافته ای که حالا دیکتاتور شدن تو رو تصاحب میکنن، سرکوبت میکنن و تحقیرت میکنن و تو مجبوری تحملشون کنی. مجبوری تحملشون کنی چون فکر میکنی شاید این آخرین فرصت تو هست، مجبوری تحمل کنی این هجم تحقیر شدن رو چون اینقدر سرکوب شدی و بهت گفته شده که تو نمیدونی خودتم داره باورت میشه که نمیفهمی. و همینطور تحمل میکنی، تحمل میکنی و تحمل میکنی... ولی واقعا مجبوری که تحمل کنی؟ واقعا تو اینقدر حقیری که اون بیشعور نشونت میده واقعا تو نمیفهمی و هیچ کاری از دستت بر نمیاد واقعا این آخرین فرصت تو هست و کار دیگه ای ازت بر نمیاد؟؟ شاید تو هم یه بیشعوری که حس میکنی مجبوری و راه دیگه ای نیست، شاید تو هم داری یه بیشعور میشی، شاید اصلاً این تو هستی که اون دیکتاتور رو خلق کردی بهتره با خودت فکر کنی، آیا واقعا مجبوری؟؟ بیشعور شدن همش دیکتاتور شدن نیست، گاهی وقتا بیشعورهایی به وجود میان که قابلیتشون تولید و خلق دیکتاتور هست. هیچ کس اونقدر بزرگ نیست که تحقیرمون کنه، اینو باید بفهمیم " رضا پورشریف " #رضا_پورشریف ورود به صفحه ی اینستاگرام کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده لیست تمام متن های موجود در این سایت موضوع: متن مفهومی , متن اجتماعی , کپشن خاص , کپشن , نقد یا بررسی کتاب , کپشن مفهومی , کپشن اجتماعی , حرف سنگین | برچسب‌ها: رضا پورشریف , reza poursharif , رضا_پورشریف , متن , داستان کوتاه
  3. mona

    گربه نباشیم - رضا پورشریف کافه متن یکشنبه ششم مرداد ۱۳۹۸ 13:38 همش بهم میگفت واسه چی اینقد بهش خوبی میکنی ؟ میگفت به یکی زیادی خوبی کنی فکر میکنه چه خبره و هوا برش میداره ! بهش لبخند میزدم و میگفتم این قضیه ش فرق داره ، ما رو با آدم های دیگه مقایسه نکن ، مطمئن باش همون قدری که من هواشو دارم و بهش خوبی میکنم اونم همونقدر هوامو داره . بهش لبخند زدم و گفتم خیلی هوامو داره و مطمئن باش اگه جایی نیاز باشه جونشم برام میده و تو دهن هر کسی میزنه . گفت چی بگم شاید حق با تو باشه . حق با من نبود ، حق با تو بود . تو راست میگفتی ، باید به هرکسی قد ارزشش بها میدادم و خودمو براش خرج نمیکردم . بعد اون ماجرا که اونجوری منو به هیچی فروخت و اون همه زخم بهم زد بیشتر از هر چیزی سکوتت آزارام میده ، سکوتی که فریاد میزنه و میگه من که بهت گفته بودم . " رضا پورشریف " #رضا_پورشریف ورود به صفحه ی اینستاگرام کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده لیست تمام متن های موجود در این سایت موضوع: متن مفهومی , متن عاشقانه , کپشن خاص , کپشن , کپشن مفهومی , حرف سنگین , متن | برچسب‌ها: رضا پورشریف , reza poursharif , رضا_پورشریف , متن , داستان کوتاه
  4. mona

    مارک سیگار - رضا پورشریف کافه متن یکشنبه ششم مرداد ۱۳۹۸ 13:47 مارک سیگار حس میکنم قبل از منم یه مرد روی این صندلی نشسته بود ، یه مرد هم سن و سال خودم با فکرای سردرگم ، آشفته و منتظر ، مردی که خوب درکش میکنم و میفهممش. ته سیگارهایی که زیر پای صندلی افتادن همه با یک آه سوختن و خاکسترش چسبیده به صندلی . صندلی ای که تازه رنگ شده و آدم رو میچسبونه به خودش و نمیذاره بلند بشی و توی بی انگیزه هم مقلوب میشی و میچسبی بهش ، بی حرکت میشینی و یک نخ دیگه آتیش میکنی و آتیش میگیری و میسوزی از داخلِ خودت ، ماشین هایی که با صدای بلند آهنگ های شیش و هشت میان نزدیک و رد میشن بدون اینکه درک بشن ، اصلا درکشون نمیکنم ، چی رو جشن گرفتن ؟ من فقط مردی رو درک میکنم که قبل از من روی همین صندلی نشسته بود ، ذهنش رو می تونم بخونم ، ذهنی که پر از کاش هست ، پر از کاشکی میشد ، پر از ای کاش و ای کاش همه چیز اونجوری که دوست داشتی پیش میرفت . مارک سیگارش هم با مارک سیگارم یکیه ، چقد شبیه مردی هستم که قبل من اینجا نشسته بود ، اصلا چقد همه چیز آشناست ! من دیروز توی این پارک نبودم ؟ روی همین صندلی ؟؟ نمیدونم ، اما اگه بودم ، دیروزم که فکرم همین بود ، همین فکرِ کاش همه چی اونجوری که دوست داشتی پیش میرفت . چرا چیزی تغییر نمیکنه ؟؟ " رضا پورشریف " #رضا_پورشریف ورود به صفحه ی اینستاگرام کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده لیست تمام متن های موجود در این سایت موضوع: متن مفهومی , متن عاشقانه , کپشن خاص , کپشن , کپشن مفهومی , کپشن عاشقانه , حرف سنگین , متن | برچسب‌ها: رضا پورشریف , reza poursharif , رضا_پورشریف , متن , داستان کوتاه
  5. mona

    به تغییر عادت کن - رضا پورشریف کافه متن دوشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۸ 9:24 تغییر خیلی زود رخ میده. کمتر از یک سال یا حتی کمتر از چند ماه. توی یه مدت کوتاه اونقد تغییر میتونه ایجاد بشه که دیگه حتی خودتم، خودت رو نشناسی. جوری که گاهی به خودت فکر کنی و به خودت بگی این خودتی؟ قطعا این توی جدید خودت نیستی و این تو یه آدم دیگه است، یه آدم با باورهای جدید، و بعد شروع میکنی به عادت کردن و عادت میکنی به این خودِ جدیدت و کم کم فراموش میکنی، فراموش میکنی اون خودتی رو که همیشه ترسش این بود که یه روزی بشه این. حالا اینی و این رو باید زندگی کنی و زندگی پره از تغییر، پره از عادت و پره از خالی. . . . " رضا پورشریف " #رضا_پورشریف ورود به صفحه ی اینستاگرام کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده لیست تمام متن های موجود در این سایت موضوع: متن مفهومی , متن عاشقانه , متن اجتماعی , کپشن خاص , کپشن , کپشن مفهومی , کپشن عاشقانه , حرف سنگین , متن | برچسب‌ها: رضا پورشریف , reza poursharif , کپشن , متن , کپشن خاص
  6. این همون کسیه که ارزشش رو داره. - رضا پورشریف کافه متن دوشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۸ 10:16 هنوزم قاب عکسش رو توی دستت داری و داری به چشمهاش نگاه میکنی. به خودت نهیب میزنی که بابا مگه این چشه؟ چرا نباید عاشق این باشی؟ !! بیشتر پیش خودت فکر میکنی و میفهمی اصلاً تنها کسی که باید عاشقش باشی همینه، تنها کسی که باید بیشتر از همه بخوای اون رو و دوستش داشته باشی همینه. این همون کسی هست که ارزش داره براش بجنگی. به خودت میگی این همه به فکر بقیه بودی چی شد ! یکم به فکر این باش، یکم هوای اینو داشته باش، یکم هم برای این وقت بذار. این همون کسیه که ارزشش رو داره. دوباره توی اون قاب نگاه میکنی، میگی بهتره از همین الان شروع کنم، موهاتو مرتب میکنی و بعد آینه رو میزاری سر جاش. " رضا پورشریف " #رضا_پورشریف ورود به صفحه ی اینستاگرام کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده لیست تمام متن های موجود در این سایت برچسب‌ها: رضا پورشریف , متن مفهومی , کپشن , متن , کپشن خاص
  7. mona

    پنج تا کارت از یه خال - رضا پورشریف کافه متن دوشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۸ 10:28 تا اینجا رو فقط بلاف میزدم، حقیقت یه چیز دیگه س، من ماهی ای هستم که ژتون هامو یک دور خوردم و بعد بالا آوردم و الان جام دیگه توی آکواریوم نیست. آکواریوم جای اونایی هست که بازی رو بلدن و پنج تا کارت دستشونه ، اونم پنج تا کارت از یه خال. حالا من بیرون آکواریوم افتادم و دارم بزرگ میشم، آخه یکی یه جایی بهم گفت؛ بزرگ شدن پشت یه اتفاق بد بدست میاد، پشت یه باخت سنگین، تا نبازی بزرگ نمیشی! حالا من دارم قد میکشم، بزرگ میشم، نه واسه اینکه باختم واسه اینکه بازوندنم. " رضا پورشریف " #رضا_پورشریف ورود به صفحه ی اینستاگرام کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده لیست تمام متن های موجود در این سایت موضوع: متن مفهومی , کپشن خاص , کپشن , کپشن مفهومی , حرف سنگین , متن | برچسب‌ها: رضا پورشریف , متن مفهومی , کپشن , متن , کپشن خاص
  8. mona

    دیازپام ۱۰ میلی گرم - رضا پورشریف کافه متن دوشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۸ 11:15 پلکهام رو آروم از هم وا میکنم. هوا روشن شده اما نمیتونم خوب همه جا رو ببینم و چشم هام تار میبینن. نهیب میزنم و توی تخت میشینم، چقد سرم گیج میره. سرم رو میچرخونم و به ساعت نگاه میکنم، ساعت یک و نیم ظهره. من تا الان خواب بودم. چقد از روزهای تعطیل متنفرم، هیچ برنامه ای ندارم، بلند میشم که برم توی آشپزخونه، چقد سرم گیج میره، دستم رو میزارم روی دیوار و آروم به سمت آشپزخونه میرم. روی میز نهار خوری، بطری آب و یه ورق قرص دیازپام فقط هست. از خونه همسایه صدای خنده میاد، همیشه صدای آهنگ و خنده هاشون آزارم میده. دوباره به ساعت روی دیوار حال نگاه میکنم، هنوزم همون یک و نیمه. حتی گشنه هم نیستم، بطری روی بر میدارم و یه لیوان آب توی لیوان میریزم، ورق قرص رو برمیدارم و جلوتر میارم که نگاهش کنم، دیازپام ۱۰ میلی گرم، یه دونه باز میکنم و میزارم توی دهنم و لیوان آب رو سر میکشم، آبِ ولرم و بد مزه. دوباره توی تختم برمیگردم، پلکهام دارن بسته میشن. " رضا پورشریف " #رضا_پورشریف ورود به صفحه ی اینستاگرام کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده لیست تمام متن های موجود در این سایت موضوع: متن مفهومی , کپشن خاص , کپشن , کپشن مفهومی , حرف سنگین , متن | برچسب‌ها: رضا پورشریف , متن مفهومی , کپشن , متن , کپشن خاص
  9. mona

    واقعی باش - رضا پورشریف کافه متن دوشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۸ 12:48 #واقعی_باش دستهاتو وا میکنی میخندی فریاد می زنی می خوای تظاهر کنی پرنده ای اما خودت قفس شدی برای خودت داری برای چی اصرار می کنی؟ موهاتو وا میکنی، باد می زنه چشم هات پر می زنه تو امتداد باد غم از تو چشمهات آوار میشه رو زمین اما زمین یه لحظه هم توقف نمیکنه می خوای اوج بگیری، اما بگو چطور؟ وقتی تموم آرزوهاتم مجازی شده حالا فقط مجازی لبخند میزنی لبخند می زنی، انکار میکنی، هرچی که واقعی آوار میشه رو سرت اینقدر دوری از خودت که سخته باور کنی اینجا یکی تمام فکرش از فکرت پره یکی که دوستت داره، دوست داره تا خودت بشی می خواد خودت بشی، اون خود خود واقعیت اون واقعیتی که پرواز میکنه می دونی میشه، می دونی میتونی کافیه اون قفسی که ساختی رو لهش کنی تقدیم به تمام دختران سرزمینم " رضا پورشریف " #رضا_پورشریف ورود به صفحه ی اینستاگرام کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده لیست تمام متن های موجود در این سایت موضوع: متن عاشقانه , شعر , کپشن عاشقانه | برچسب‌ها: شعر , شعر در مورد دختر , رضا پورشریف , شعر دخترانه , کپشن دخترانه
  10. mona

    زندگی بامزه هست - رضا پورشریف کافه متن دوشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۸ 13:15 #زندگی_بامزه_هست خیلی وقت بود زندگی کردن یادم رفته بود، یه اخم همیشه روی صورتم بود و از همه ی عالم و آدم طلبکار بودم. یه جواریی داشت یادم میرفت که زندگی چه مزه ای داره و فقط سختی ها و مشکلات رو میدیدم. تا اینکه یه روز خیلی اتفاقی حین رانندگی و پشت فرمون، سر یه چهار راه به یه ماشین راه دادم، توجهم به چهره راننده بود که بهم نگاه میکرد، بهم لبخند زد، تشکر کرد و رفت. نمیدونم چرا اما تشکرش یه دنیا برام ارزش داشت و خیلی واسم شیرین بود. لبخند و تشکرش مثل پتکی بود که توی سرم خورده باشه و یهو یادم انداخت که هنوز هم خوبی وجود داره، هنوز هم میشه انرژی مثبت داد و گرفت!!! اینقد اون لبخند برام جالب و با ارزش بود که با خودم گفتم لااقل تا غروب سعی کنم چند تا از این کارهای کوچولوی بامزه انجام بدم. تا غروب چند بار دیگه به بعضی ها سر میدون یا چهار راه، راه دادم، واسه یه رفتگر بوق زدم و دست تکون دادم، وقتی یه دوست قدیمی رو دیدم، روم رو نکردم اونور که ازش رد بشم، موندم و باهاش احوال پرسی کردم. از یه بچه ی کوچیک که دستمال کاغذی میفروخت، دستمال کاغذی خریدم و بهش لبخند زدم. وقتی آخر شب به روزم فکر میکردم دیدم که چه روز قشنگی داشتم، چقد حس خوبی بود و چه روز بامزه ای رو پشت سر گذاشتم. زندگی بامزه هست، خیلی، خیلی بامزه و خیلی شیرین. زندگی یه لبخند کوچیک هست به آدمی که اصلا نمیشناسیش، زندگی راه دادن به ماشینی هست که عجله داره، زندگی سر زدن به عزیزانت هست، زندگی یه پیام احوال پرسی هست که برای یه دوست ارسال میکنی، زندگی یه سلام گرم هست توی پارکینگ حیاط به همسایه ای که فکر میکنی خودش رو خیلی میگیره و زندگی یعنی لبخند زدن به یه آدم اخمو. از اون روز به بعد هروز توجهم به کسایی بود که با ماشین بهشون راه می دادم تا با یه لبخندِ انرژی بخش کل روزم رو بامزه کنن. و لبخند زدم به همه ی اونایی که بهم راه دادن.... " رضا پورشریف " #رضا_پورشریف ورود به صفحه ی اینستاگرام کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده لیست تمام متن های موجود در این سایت موضوع: متن مفهومی , متن اجتماعی , کپشن خاص , کپشن , کپشن مفهومی , کپشن اجتماعی , حرف سنگین , متن | برچسب‌ها: رضا پورشریف , متن مفهومی , کپشن , متن , کپشن خاص
  11. mona

    سرنوشت چطور چرخید - رضا پورشریف کافه متن دوشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۸ 13:38 با وجود همه ی قول و قرارهایی که بینمون بود ، همیشه پیش خودم فکر میکردم که یه روزی تو ازدواج میکنی و منو تنها میذاری، حتی تو رو تصور می می کردم که یه دختر کوچولو داری و وقتی داری از مدرسه به خونه برمی گردونیش من توی خیابون میبینمت و دوباره خاطره هات برام زنده می شه. حتی تا اونجاها هم فکر کرده بودم که تو نوه دار میشی و یه روزی با نوه هات میای پارک در حالی که من تنها روی صندلیِ گوشه ی پارک نشستم و دارم نگاهت میکنم و هنوز به فکر توام و هنوز تنهای تنهام. یادم نمیاد من هیچوقت زیر هیچکدوم از قول و قرار هام زده باشم اما نمیدونم سرنوشت چطور چرخید که امروز وقتی دخترم رو از مدرسه به خونه برمیگردوندم تو رو دیدم، تو رو دیدم که تنها بودی و داشتی قدم میزدی. " رضا پورشریف " #رضا_پورشریف ورود به صفحه ی اینستاگرام کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده لیست تمام متن های موجود در این سایت موضوع: متن عاشقانه , کپشن خاص , کپشن , کپشن عاشقانه , حرف سنگین , متن | برچسب‌ها: رضا پورشریف , متن عاشقانه , کپشن عاشقانه , متن درباره بازی سرنوشت , کپشن خاص
  12. mona

    عینک - رضا پورشریف کافه متن چهارشنبه نهم مرداد ۱۳۹۸ 11:23 عینک داشت باهام شوخی میکرد ، دستش خورد به عینکم ، عینکم از رو صورتم پرت شد کف موزاییک و شیشه ش از فریم در اومد و شکست ، یه نگاه بهش کردم ، چیزی نگفتم ، اما از نگاهم فهمید چقد عصبانی هستم ! وقتی رفتم عینکم رو تعمیر کنم ، اپتومتریست بهم گفت که نمره ی چشمم تغییر کرده و باید یه عینک با نمره بالاتر بردارم . عینک جدیدم رو که گذاشتم روی چشمم همه چیز شفاف تر شده بود ! همه چیز رو بهتر میدیدم ! چه شکست خوبی بود ! الان بهتر میبینم !! اصلاً بعضی از شکست ها ویتامین A دارن ، دید آدم رو قوی میکنن ! " رضا پورشریف " #رضا_پورشریف ورود به صفحه ی اینستاگرام کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده لیست تمام متن های موجود در این سایت موضوع: متن مفهومی , کپشن خاص , کپشن , کپشن مفهومی , کپشن اجتماعی , حرف سنگین , متن | برچسب‌ها: رضا پورشریف , متن مفهومی , کپشن , متن , کپشن خاص
  13. mona

    آقا بود دیگر - رضا پورشریف کافه متن چهارشنبه نهم مرداد ۱۳۹۸ 11:53 آقا بود دیگر سینی را به آرامی جلویش گذاشت. دو استکان چای و قندانی که رویش عکس یک شاهزاده ی قاجاری با آن سبیل های مسخره اش کشیده شده بود. چای را گذاشت زمین ، اما نماند و دوباره به آشپزخانه رفت. آشپزخانه که نه، جهنم، از بس گرم بود ! هردو چای برای شوهرش بود. آقا عادت داشت وقتی از مزرعه می آمد دو تا چای جلویش باشد. آقای چاقی که روی ایوان می نشست جلوی پنکه و هر از گاهی پایین عرقگیرش را میگرفت، می آورد بالا و عرق روی صورتش را با آن پاک میکرد و هر بار که این کار را میکرد همه محکوم بودند، شکم زشت و آن ناف گنده اش را تماشا کنند. بعضی وقتها ها هم که حوصله نداشت، عرقگیر را که بالا میبرد دیگر سر جایش برنمیگرداند و چند ساعتی شکمش بیرون می ماند ! چای اول را با یک قند هورت کشید پایین! چای که میخورد صداهای عجیبی از دهان و دل و معده اش بیرون می آمد، صدا های حال به هم زن! چای دوم جلوی پنکه سرد شده بود و باید عوض می شد! بلند داد زد : هوی بیه چایی سردا بو ! بانو توی آشپزخانه بود و غذاهایی که بعد از نماز صبح درست کرده بود را گرم میکرد. آخر آقا عادت داشت بعد از چای، نهار بخورد! وقتی صدای آقا را شنید، توی یک استکان دیگر چای گرم ریخت، برد برای آقا، گذاشت توی سینی و مجدد رفت توی آشپزخانه! سفره را به تنهایی چید و آقا نشست بالای سر سفره ، در حالی که شکمش را میخاراند بشقاب پر از برنجش را برداشت، گذاشت جلوی خودش و خورشتی را که دوست داشت انتخاب کرد، ریخت روی برنج و با یک بسم الله شروع کرد به خوردن ! فقط چای خوردنش صدا نداشت، هر چه که میخورد صدا ایجاد میکرد! صدا هایی که غذا را زهر میکرد برای بقیه! اما خب آقا بود دیگر! اگر غذا عیب و ایرادی داشت حرف میزد و الا ساکت بود و کلامی نمیگفت! غذایش تمام که میشد، بلند میشد، میرفت وضو میگرفت و نماز میخواند. آنقدر بلند بلند نماز میخواند که همسایه ها هم صدایش را می شنیدند. بعد از نماز همیشه آقا عادت داشت چُرت بزند، آن هم حتماً روبروی پنکه! رو بالا میخوابید و شکمش هم اکثراً بیرون بود! بانو در جهنمِ آشپزخانه ظرف ها رو شسته بود و داشت غذای شام را آماده می کرد! غروب ها وقتی آقا از مزرعه می آمد، عادت داشت همان اول شب شام بخورد! کارِ بانو که تمام شد به ایوان آمد! ساعت روی دیوار را نگاه کرد اما بلد نبود ساعت را بخواند و کسی هم بیدار نبود که ساعت را بپرسد! جا نمازش را برداشت که نمازش را بخواند، چقدر خسته بود! بانو خیلی آرام نماز میخواند، اینقدر آرام که کسی را بیدار نکند! سجده آخر نمازش که تمام شد، همانجا روی سجاده خوابش برد! وقتی چشمش را باز کرد، آقا بالای سرش بود. آقا چیزی نمیگفت اما بانو میدانست که باید بلند شود و لباس کارِ خودش را بپوشد که با آقا برود مزرعه ! اما قبل از پوشیدن لباسِ کارش باید یک چای لیوانی برای آقا بریزد! آخر آقا عادت داشت....... " رضا پورشریف " #رضا_پورشریف ورود به صفحه ی اینستاگرام کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده لیست تمام متن های موجود در این سایت موضوع: داستان کوتاه , متن مفهومی , متن اجتماعی , کپشن خاص , کپشن , کپشن مفهومی , کپشن اجتماعی , حرف سنگین , متن | برچسب‌ها: رضا پورشریف , متن مفهومی , داستان کوتاه , زنان مظلوم , کپشن خاص
  14. mona

    مسخ - رضا پورشریف کافه متن چهارشنبه نهم مرداد ۱۳۹۸ 12:8 مسخ انگار دکمه دارند اینها همه! در یک ساعت مشخص فشار میدهند دکمه ی تغییر را و هرکدام یکجور دگرگون میشوند. از بیرون چیزی نشان نمی دهند، کاملا تثبیت شده هست ظاهرشان، اما از داخل مسخ میشوند! آنقدر وحشتناک دگرگون میشوند از درون که آدم میترسد بیرونشان را هم دید بزند، آن بیرون ِ ثابت مانده را ! کاش، قصابی، بود و اینها را از درون میشکافت، و بیرون میکشید آن عجوزه ی زشت را از دل و روده شان، اما اینها خودشان قصاب را هم به مسلخ میبرند با آن بیرون تثبیت شده شان! و قصاب هم دو راه بیشتر ندارد، یا مسخ شود، یا سلاخی خواهد شد و دل و قلوه اش را آویزان خواهند کرد از ویترین قصابی ِخودش! اینجا توی آن ساعت های مشخص آنقدر اوضاع ناجور است، که خودِ کافکا هم اگر بیاید بیرون از گور، مسخ میشود حتماً! کاشکی هدایتی بود برایمان توی آن زمانهای مشخص، که صادقانه معنایمان میکرد! چقدر این روزها کاش و کاشکی میگویم.... " رضا پورشریف " #رضا_پورشریف ورود به صفحه ی اینستاگرام کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده لیست تمام متن های موجود در این سایت موضوع: متن مفهومی , متن اجتماعی , کپشن خاص , کپشن , کپشن مفهومی , کپشن اجتماعی , حرف سنگین , متن | برچسب‌ها: رضا پورشریف , متن مفهومی , کپشن , مسخ , کپشن خاص
  15. mona

    ظهر ِ عاشورا - رضا پورشریف کافه متن شنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۸ 13:34 ظهر ِ عاشورا پیر زنی که چهارمین ظرف ِ غذای نذری را چنگ زد ، گرفت و گذاشت توی ساک ِ دستی ای که زیر چادرش پنهان کرده بود و دوباره رفت ایستاد توی صفِ قیمه پُلو . مردی که با سرِ تاس ، سبیل های بزرگِ گاوچرانی و چشم های دُرشت ، پشت نیسانِ آبی ایستاده بود و ظرف های غذای نذری را بین مردم پخش میکرد . مردی که حاجی صدایش میکردند و همه خوب میشناختنش . مردی که سالهای زیادیست که کارِ مردم را راه می اندازد . حاجی ِ پنج درصدی ِ منصفی که هر یک تومن ، پنجاه تومن بیشتر نزول نمیگیرد . و کمی آنطرف تر ، توی دفترِ هیئتِ امناء مسجد ، مداحی که سرِ نرخ ِ مداحی ِ شبِ گذشته اش چانه میزد ، همان مداحی ِ سوزناکی که برای حضرتِ عباس (ع) و معرفتش خوانده بود . و دختری که تمامِ حواسش به خالکوبی ِ روی بازوی بزرگ و برنزه ی جوانی بود که وسطِ هیئت محکم بر روی طبل میکوفت . جوانِ بازو گنده ای که طبل میزد و چشم هایش یک لحظه از چشم ِ دخترِ قد بلندِ چشم آبی ای که موهایش را خرمایی رنگ کرده بود برداشته نمیشد . دختری که نزدیکِ مزارِ شهدای گنام و زیر میله ی پرچمِ بزرگِ حیاط مسجد ایستاده بود . پرچمی بزرگ و سبز رنگ که نام ِ حسین (ع) همانقدر مظلومانه ، مثل ِ همان هزار و چهارصد سالِ پیش در بالای آن ، سوار بر بادِ ظهر عاشورا می رقصید . و رفته بودیم که همه اینها را نگاه کنیم و ثواب ببریم . عزاداری هایمان قبول . رضا پورشریف ظهر ِ عاشورای سالِ نود و هشت " رضا پورشریف " #رضا_پورشریف ورود به صفحه ی اینستاگرام نویسنده کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده لیست تمام متن های موجود در این سایت ارسال متن ، شعر و داستان کوتاه برای انتشار در کافه متن کافه متن عضویت در انجمن نظر بدهید موضوع: داستان کوتاه , متن مفهومی , متن اجتماعی , کپشن خاص , کپشن , حرف سنگین , مناسبت ها , نویسنده مرد | برچسب‌ها: رضا پورشریف , متن درمورد عاشورا , محرم , امام حسین , ظهر عاشورا
  16. mona

    ولگرد - رضا پورشریف کافه متن شنبه دوم شهریور ۱۳۹۸ 11:7 داستان کوتاه ولگرد اینقدر گشنه هستن که نمیخوان باور کنن که دیگه چیزی از من بیرون نمیاد ، احساس میکنم که دارن شیره ی استخونم رو میمکن . دوتاشون چسبیدن به سینه هام و یکی دیگه که ضعیف تره پشتشون مونده و از بس که بی رمقه نمیتونه خودش رو از بین اون دوتای دیگه به سینه هام برسونه . توی چشمم نگاه میکنه ، مشخصه که چقدر گشنه هست ، داره با نگاهش از من شیر گدایی میکنه . چشمم رو از نگاهش بر میدارم ، روم نمیشه توی چشمش نگاه کنم و از نگاهش خجالت میکشم . الان سه چهار روزی میشه که هیچ چیزِ درست و حسابی ای نخوردم . آخرین غذایی که خوردم همون یه تیکه نون ِ خشکی بود که از کنار سطل زباله ی مغازه ی ساندویچی پیدا کرده بودم . با این وضع نمیشه ، باید غذا پیدا کنم تا بتونم به اینا شیر بدم . بلند شدم ، یکیشون هنوز سینه م رو گرفته و ول نمیکنه . کاملاً که می ایستم ، سینه م رو ول میکنه و می افته . باید اینجا بمونن و من برم دنبال غذا . یکم که ازشون فاصله میگیرم صدای ناله ی ضعیفشون بلند میشه و با اون جونِ ضعیفشون خودشون رو به سمت من میکشن . دوباره توی چشمهاشون نگاه میکنم ، چقد گشنه هستن ، باید سریع برم ، غذایی بخورم و بیام بهشون شیر بدم . با عجله میدوم سمتِ سطلِ زباله ی ساندویچی . به سطل زباله که رسیدم شروع کردم به زیر و رو کردن اونجا . دنبال یه تیکه غذا بودم که دیدم یه مرد بهم نزدیک شد . حس میکنم چیزی برام آورده که بخورم . یه میله دستشه که نوکِ میله یه حلقه ی طناب وصله . میله رو به من نزدیک میکنه و من با تعجب فقط نگاه میکنم ، داره چیکار میکنه !؟؟ تا به خودم میام میبینم که حلقه رو انداخته دورِ گردنم و محکم سفتش کرده ، جوری که دارم خفه میشم . هرچی دست و پا میزنم نمیتونم آزاد شم . یه مرد دیگه هم میاد نزدیک و میله رو باهاش میگیره و منو پرت میکنن عقبِ یه مزدا وانت آبی رنگ . حلقه رو که از گردنم باز میکنن یه نفس میکشم و به خودم میام میبینم که عقبِ مزدا گیر افتادم و چندتایی دیگه از ماهارو هم توش گیر انداخته بودن . ماشین شروع میکنه به حرکت . یعنی کجا دارن میبرن مارو !؟؟ بچه هام چی میشن !؟؟ باید برم بیرون ، اما اتاق ِ ماشین ، دیوار بلندی داره و نمیتونم بپرم بیرون . هرجایی که ماشین بمونه باید سریع فرار کنم و برگردم پیش اون سه تا . داریم کجا میریم !!!؟ شاید میبرن یه جایی و بهمون غذا میدن !! غذا که خوردم باید سریع برم پیشِ بچه هام . ماشین ترمز میزنه ، خاموش میکنن ، یه مرد میاد و درِ اتاقِ عقبِ ماشین رو باز میکنه و با توپ و تشر و داد ، هممون رو میفرسته پایین . توی یه محوطه ی دیوار شده هستیم که هیچ راهِ فراری برامون وجود نداره . سه تا مرد دیگه هم اونجا هستن که دستکش پوشیدن و توی دستشون یه سُرنگِ با محتوای قرمز رنگ هست . شاید میخوان واکسن بزنن بهمون . همون مردی که میله دستش بود میاد و حلقه رو میندازه دورِ گردنِ بغل دستیم و با زور زیادی اونو میخوابونه روی زمین ، مردی که سرنگ توی دستش بود میاد و سرنگ رو فرو میکنه توی سینه ی بغل دستیم و بعد اون محلول قرمز رو تزریق میکنه توی سینه ش . بعد حلقه رو باز میکنن و بغل دستیم بلند میشه ، چند قدمی راه میره ، یهو می افته روی زمین و شروع میکنه به زوزه کشیدن . وای ، خدای من ، چرا اینقدر وحشتناک زوزه میکشه . سکوتِ عجیبی اینجا وجود داره ، همه دارن مات نگاهش میکنن و وحشت توی وجودمون داره بزرگ و بزرگتر میشه و اون داره زوزه میکشه ، زوزه هایی که گوشِ آسمون رو کر میکنه . زوزه هاش توی استخونم نفوذ کرده و پاهام سست شدن . مرد میله رو به گردنم نزدیک میکنه ، حلقه رو انداخت توی گردنم و با زورِ زیادی منو میچسبونه به زمین . نگاه ِ سه تا بچه م میاد جلوی چشمام ، نگاه ِ اونی که عقب تر از بقیه بود و نتونسته بود چیزی بخوره . نگاهشون لحظه ای که از پیششون میرفتم . نگاهشون وقتی گشنگی رو فریاد میزدن . توی سینه م دردِ عجیبی حس میکنم . این درد رو باید زوزه بکشم ، اونقدر بلند زوزه بکشم که خدا هم زوزه هامو بشنوه ..... " رضا پورشریف " #رضا_پورشریف ورود به صفحه ی اینستاگرام کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده لیست تمام متن های موجود در این سایت موضوع: داستان کوتاه , متن , نویسنده مرد | برچسب‌ها: رضا پورشریف , کافه متن , cafematn , پورشریف , Reza poursharif
  17. mona

    نگین - رضا پورشریف کافه متن یکشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۸ 13:2 نگین روی ماسه های ساحل نشست ، پشتش رو چسبوند به درِ ماشین و زانو هاشو بغل کرد ، نگاهش رو دوخت به دریا ، برادرش رو می دید که همراه پسرِ کوچیکش ، شوهرش مرتضی و مادرش توی آب بودن . شنا که نه فقط مثل بچه ها آب بازی میکردن و الکی دست و پا میزدن . کلی هم ذوق داشتن ! پسرش سینا ، یه مایو آبی تیره ، برادرش علی شلوارک چهارخونه و مرتضی هم یه مایو ِ آبی کم رنگ تنش بود ! مادرش هم که یکم عقب تر از بقیه و نزدیک به ساحل شنا میکرد ، یه مانتو مشکی تنش بود و همانطوری با شلوار و یه روسری سرمه ای که محکم بسته بود روی سرش تا باد بازش نکنه ، رفته بود توی آب . یه ماشین سفید با سر و صدای زیادِ آهنگ میاد و کنار ماشینشون پارک میکنه . از ماشین دوتا خانوم ، یکی هم سن و سال خودش و یکی هم که یه خانوم میانسال بود پیاده میشه ، یه پسر بچه و راننده که یه مرد حدودای ۴۰ سال بود هم پیاده شدن . پسر بچه سریع تیشرت و شلوارکش رو از تن در آورد و باعجله دوید توی آب . راننده از پاکت سیگارش یه نخ وینستون آبی بیرون کشید ، گذاشت روی لبش و آتیش زد . زن میانسال هم همونجوری با همون مانتو و شلواری که تنش بود تا زانو رفت توی آب . راننده کام آخر رو از سیگارش گرفت ، ته سیگار رو انداخت روی ماسه و در حالی که با نوک کفشش وینستون آبی رو لِه می کرد تا خاموش شه رو به اون خانومی که هم سن و سال خودش بود گفت : کاش اینجا طرح داشت ، تا تو هم یه آبی میزدی ، بعد نشست روی صندلی ماشین و در حالی که دو تا پاش از ماشین بیرون بود ، کمبرندش رو باز کرد و شلوار رو از پاش در آورد ، تیشرتش رو هم در آورد و گذاشت روی آینه ی بغل ماشین و فقط با یه شلوارکِ کرم رنگ که تنش بود وارد آب شد و شروع کرد به شوخی و بازی کردن با پسر بچه .از بالا و پایین پریدن هاشون مشخص بود چقد کیف میکنن. اون خانومی که هم سن و سال خودش بود هم ، نشست روی ماسه ها ، پشتش رو چسبوند به درِ ماشین ، زانو هاشو بغل کرد و نگاهش رو دوخت به دریا . نگین انگار داشت یواشکی خودش رو دید میزد . روی خطِ ساحل ِ توی دیدِ نگین ، چقدر نگین روی ماسه های ساحل نشسته بود . بلند شد ، ماسه ها رو از روی مانتو تکوند و رفت سمت ماشین سفید . " رضا پورشریف " #رضا_پورشریف ورود به صفحه ی اینستاگرام کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده لیست تمام متن های موجود در این سایت موضوع: داستان کوتاه , متن مفهومی , متن اجتماعی , کپشن خاص , کپشن , کپشن مفهومی , کپشن اجتماعی , حرف سنگین , متن | برچسب‌ها: رضا پورشریف , کپشن حقوق رنان , داستان کوتاه
  18. mona

    تولدت مبارک - رضا پورشریف کافه متن شنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۸ 13:50 تولدت مبارک ثانیه ها یکی از پسِ یکی دیگه میان و میرن ، لا به لای همین ثانیه ها کلی اتفاق جور و واجور واسه آدما میفته ، اتفاقهایی که یه سری هاشون خوب هستن و دلنشین و یه سری هاشون خوب نیستن و به دل نمیشینن و موازی همین بدو بدوی ثانیه ها ، عمرمون هم داره بدو بدو میره که رفته باشه ، ما هم هر چند وقتی یه بار یه جا جمع میشیم و دویدن این ثانیه ها رو جشن میگیریم و بعد با فوت کردنِ شمعِ کیکِ تولد ، وارد یه دور تازه از ماراتون ثانیه ها میشیم . آرزو میکنم سال بعد همین موقع وقتی که داری شمعِ کیکِ تولدت رو فوت میکنی ، یک سالِ پر از خاطره های خوب و دلنشین رو توی ذهنت مرور کنی ، یک سالِ پر از انرژی های مثبت و امیدوارم دونه به دونه ثانیه هات از الان تا فوتِ بعدی شمعِ کیک تولدت فقط روی خطِ موفقیت بدو بدو کنن . تولدت مبارک... " رضا پورشریف " #رضا_پورشریف ورود به صفحه ی اینستاگرام کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده لیست تمام متن های موجود در این سایت موضوع: کپشن , متن , تبریک , مناسبت ها , نویسنده مرد | برچسب‌ها: رضا پورشریف , متن در باره تولد , کپشن تولد , متن جشن تولد , کپشن تبریک تولد
  19. mona

    اون دوازده نفر - رضا پورشریف کافه متن چهارشنبه نهم مرداد ۱۳۹۸ 19:16 اون دوازده نفر زنگ تفریح بود . پرچم روی میله ، رها توی بادِ خنکِ مهر و لابه لای سر وصدای بچه ها میرقصید ، همه ی بچه ها با لباسی یه شکل توی حیاط مدرسه گشت میزدن ، همه یه شکل بودن ، همه حتی اون دوازده نفر . وسط های زنگِ تفریح بود که درِ مدرسه باز شد و اونا مربی رو دیدن که از در وارد شد و اومد توی مدرسه ، هم علی و هم هر یازده نفر دیگه مربی رو دیده بودن . مربی اومد داخل مدرسه و مستقیم رفت توی دفتر . اونا دوازده نفر بودن که با هم توی یه مدرسه و یه کلاس درس میخوندن. علی هم مثل اون یازده تای دیگه دل توی دلش نبود و میترسید که بازم اون اتفاقِ وحشتناک براش بیوفته . بارها از مربی خواسته بودن که اون بلا رو سرشون نیاره اما مربی بازم اون کار رو تکرار میکرد . هر دوازده نفر منتظر بودن که ببینن بازم اون اتفاقِ تلخ تکرار میشه یا نه ! بیشتر از همه از نگاه دانش آموزهای دیگه بیزار بودن ، نگاه هایی که وقتی اون اتفاق می افتاد تغییر میکرد . کاش زمین ایست میکرد و دیگه نمیچرخید . کاش مربی یه بارم که شده به حرفشون گوش میداد و دیگه اون کارو نمیکرد . علی کنارِ مرتضی، روی سکوی کنارِ میله ی پرچمِ حیاط مدرسه نشسته بود ، مرتضی داشت در مورد فوتبالِ شبِ گذشته صحبت میکرد ،اما علی همه ی حواسش به مربی بود . مرتضی همکلاسی علی بود اما از اون دوازده نفر نبود و علی اصلاً دوست نداشت که مرتضی چیزی درموردش بدونه . یه صدای خِش و خِش از توی بلندگوی مدرسه در اومد ، مشخص بود که یکی از توی دفترِ مدرسه میکروفن رو برداشته و قراره یه چیزی رو اعلام کنه . اون اتفاق داشت می افتاد ، کاش برق میرفت و بلندگو خاموش میشد ! مدیر مدرسه با یه سرفه ی کوچیک صداش رو صاف کرد و از توی بلند گوی مدرسه اعلام کرد : " اون دوازده نفر بچه های بهزیستی بیان دفترِ مدیر " نگاهِ متعجبِ مرتضی ، علی رو تعقیب میکرد ، علی دونه به دونه نگاه بچه ها رو کنار میزد و از زیرِ آوار نگاهشون خودشو میکشید سمت دفتر و توی مسیر فقط به پرچم نگاه میکرد که هنوز داشت توی هوا میرقصید و بی تفاوت بود ، انگار کَر بود و چیزی نفهمیده بود . ✍ رضا پورشریف " رضا پورشریف " #رضا_پورشریف ورود به صفحه ی اینستاگرام کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده موضوع: داستان کوتاه , متن مفهومی , متن اجتماعی , کپشن خاص , کپشن , کپشن مفهومی , کپشن اجتماعی , حرف سنگین , متن | برچسب‌ها: رضا پورشریف , متن درباره کودکان بهزیستی , حرف نسنجیده , کپشن خاص
  20. mona

    تام و جری - رضا پورشریف کافه متن چهارشنبه نهم مرداد ۱۳۹۸ 19:11 تام و جری تلویزیون داشت تام و جِری پخش میکرد ، خیره شد به صفحه ی تلویزیون تا با تمام دقت کارتون مورد علاقه اش رو نگاه کنه. از موذی بازی های جِری خیلی خوشش میومد ، هر از گاهی یه لبخند گوشه ی لبش خلق میشد و ثانیه ای بعد ناپدید میشد ، لبخندهاش مثل ِ حباب ، عمرِ لحظه ای داشتن . یه لحظه هم از تلویزیون چشم بر نمیداشت ، عاشق موش و گربه بود و نمیخواست یه ثانیه هم از این کارتون رو از دست بده. سر و صدای بچه ها از اونطرف خیابون توجهش رو جلب کرد ، سر برگردوند و اونطرف خیابون رو نگاه کرد ، بچه ها از مدرسه تعطیل شده بودن و دمِ درِ مدرسه قُلقُله بود . اولیاء اومده بودن دنبال بچه هاشون ، بچه هارو سوار ماشینشون میکردن و میرفتن ! دوباره برگشت و به صفحه ی تلویزیونِ مغازه ی لوازم صوتی و تصویری فروشی نگاه کرد ، تام و جری تموم شده بود . یه آه کشید و گونیِ پُر از ضایعات ِ پلاستیکی رو که از صبح جمع کرده بود از زمین برداشت ، روی دوشش گذاشت و حرکت کرد ! هوا سرد بود ، با لبه ی آستین ِ گشادِ پیراهنش ، آبی که از بینیش سرازیر شده بود رو پاک کرد و همونجوری به مدرسه و بچه ها خیره شد . روی دیوار مدرسه شعارِ جالبی نوشته شده بود ، به سختی و کلمه به کلمه شروع کرد به خوندنش : ما عُمِّرَتِ البُلدانُ بِمِثلِ العَدلِ . هيچ چيز مانند عدالت،شهرها را آباد نكرده‏ است. " امیرالمومنین علی(ع) " شعار رو با خطِ زیبا و رنگهای جذابی نوشته بودن ، از بَس که زیبا بود توی چشم میزد ! " رضا پورشریف " #رضا_پورشریف ورود به صفحه ی اینستاگرام کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده لیست تمام متن های موجود در این سایت موضوع: داستان کوتاه , متن مفهومی , متن اجتماعی , کپشن خاص , کپشن , کپشن مفهومی , کپشن اجتماعی , حرف سنگین , متن | برچسب‌ها: رضا پورشریف , نا عدالتی , کودک کار , کودک فقیر , حسرت
  21. mona

    شپش - رضا پورشریف کافه متن چهارشنبه نهم مرداد ۱۳۹۸ 19:2 شپش اون موقع که سنم کم بود خیلی شیطون بودم . شیطنتم جوری نبود که کسی رو اذیت کنه اما خب انرژیه خیلی زیادی داشتم و از بس که انرژیم زیاد بود نمیتونستم یک لحظه یکجا بند شم ، واسه همین مادرم آرزو به دل شده بود که من یکبار ده دقیقه مثل بچه آدم برم توی بغلش بشینم و من رو بغل کنه . اینقدر انرژیم زیاد بود که چند ثانیه بیشتر توی بغلش نمی موندم و سریع پا می شدم و می رفتم دنبال ورجه وورجه کردن . تا اینکه مادرم یه کَلَک یاد گرفت و با این کَلَکِش تونست چند وقتی گولَم بزنه . با این ترفندش می تونست هفت هشت دقیقه ای من رو توی آغوش خودش بدون وَرجِه وورجه کردن نگه داره . کَلَکِش هم این بود ، همین که میرفتم پیشش یا یه لحظه پیشش می نشستم ، با تعجب به موهام نگاه می کرد و میگفت : اِه سوپوچ (شپش) ، منم می ترسیدم و فکر میکردم که موهام سوپوچ داره ، واسه همین سرم رو میذاشتم روی زانوی مادرم تا اون دونه به دونه سوپوچ ها رو از سرم جدا کنه و بُکُشه ! مادرم هم هی طولش میداد ، هی موهام رو بالا و پایین میکرد ، با موهام بازی می کرد و هر چند لحظه می گفت : آها ، اینا سوپوچ ، یه دونه سوپوچ رو کشتم . آخرش هم وقتی دلش خنک میشد یه دونه بوسم میکرد و میگفت: بدو برو که تمیز شدی . بعد من میپرسیدم : دیگه سوپوچ ندارم ؟ و اون میگفت : هرچی رو دیدم کشتم ، فعلا دیگه نداری ! این ماجرا تا جایی ادامه پیدا کرد که من دیگه به مادرم شک کرده بودم و بعد از یه جایی دیگه هر وقت مادرم میگفت آها اینا سوپوچ رو کشتم ، من میگفتم : کو !؟ ببینمش ؟! و وقتی چندبار دیدم که مادرم چیزی نداره که بهم نشون بده ، دیگه گول حرفهاشو نمیخوردم و دیگه هر وقت میگفت : اِه ، سوپوچ رو سرته ، میگفتم برو بابا . الان یه چیزی حدود بیست و شش هفت سال از اون ماجرا میگذره . چند وقت پیش توی محیط کارم توی یکی از بخشنامه های مربوط به بهداشت به واژه ای به اسم " پدیکلوزیس " برخوردم ، از همکارم که مربی بهداشت هست پرسیدم : پدیکلوزیس یعنی چی ؟؟ و اون توضیح داد که همون شپش هست یا به زبون محلی همون سوپوچ ! اولش خندیدم و یادِ اون خاطره کودکی خودم افتادم ، اما بعدش فکرم خیلی مشغول شد ، اونقدر مشغول که دیگه از یادم نمیره و هربار که یه موضوعی درگیرم میکنه ، هربار که کم میارم یا هربار که موضوعی داغونم میکنه ، آرزو میکنم که موهام ، کل موهام ، پر بشه از سوپوچ ، بعد بیام کنار مادرم و اون چشمش بیوفته به موهام و بگه : اِه ، سوپوچ ! بعد سرم رو بذارم روی زانوش و اون با دستش موهام رو بالا و پایین کنه و من هم همونجوری که مادرم داره شپش رو از سرم وا میکنه و داره موهام رو نوازش میکنه ، خوابم ببره . روی زانوهاش بخوابم و وقتی بیدار شدم ، ببینم که تمیز تمیز شدم ، تمیز از هرچی فکر و دغدغه . تمیز ، مثل ِ بچه گی ها . " رضا پورشریف " #رضا_پورشریف ورود به صفحه ی اینستاگرام کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده موضوع: داستان کوتاه , متن مفهومی , متن عاشقانه , کپشن خاص , کپشن , کپشن مفهومی , کپشن عاشقانه , متن | برچسب‌ها: رضا پورشریف , داستان در مورد مادر , محبت مادر , کپشن در مورد مادر
  22. mona

    باتجربه های طمّاع - رضا پورشریف کافه متن چهارشنبه نهم مرداد ۱۳۹۸ 18:57 جَوونِ بیکار زیاد داریم ، اما تمام علتِ این بیکاری ها فقط جمعیت زیادِ جوون ها و کم بودن فرصت های شغلی نیست ، علّت اصلی ، جمعیت بالای باتجربه های طمّاع هست . با تجربه هایی که هرگز بازنشسته نمیشن ، باتجربه هایی که حقوقِ بازنشستگی دارن امّا قصد بازنشستگی ندارن . باتجربه هایی که یک دوره کار کردن، بازنشسته شدن و دوره ی دوم شغلیِ خودشون رو در حال بازنشسته شدن هستن، با یه حقوق و مزایای کاملاً جدا در کنار حقوق اول . به قول خودشون باتجربه هایی هستند که احساس مسئولیت بالاشون ، دست و بالشون رو بسته تا هر مسئولیتی یا اصلاً هیچ مسئولیتی رو به کم سن و سالهای کم تجربه واگذار نکنن . کار ، پست و همه چیز رو برای خودشون میخوان و جوون کم تجربه فقط باید بشینه و کَشکِش رو بسابه . سَرِ حرفِ این با تجربه ها هم مینشینی ، پر هستن از شعار ، پر هستن از گلایه که چرا پیشرفت نداریم ، چرا عقب افتاده ایم ، چرا بیکاری داریم و چرا اوضاع اصلاح نمیشه !! شنیدن اینجور حرفها از اینجور آدمها چقدر خنده داره !! آقای باتجربه ای که حقوق بازنشستگی می گیری و دو تا شغل دیگر رو هم برداشتی برای خودت ، آقایی که به بهانه ی باتجربه بودن ، خودت رو تحمیل کردی به کم سن سالهای کم تجربه ، زندگیت چطور میگذره ؟ اوضاع خوبه !؟ قدرت خرید داری !؟ یا نه، سه تا حقوق هم کفافت رو نمیده !!؟ خبر داری اون جوون کم سن و سال و کم تجربه ای که بهش اعتماد نداشتی ، الان سی و خورده ای سال سن داره و هنوز مجرده ؟ لابد بی عرضه هست دیگه ، مگه نه !؟ در جریان هستی که اون جوونی که صندلیش رو اشغال کردی هم برای خودش صندلی ای دست و پا کرده !؟ صندلیِ ماشینش توی آژانس یا صندلیش پشت فرمون تاکسی ! لابد مدرکِ لیسانس و فوق لیسانسش هرگز به پای مدرک دیپلم و فوق دیپلم تو نمیرسه ! شما با سواد های اون موقع هستی ! درسته !؟؟؟ میدونی جوونی که کارش رو ازش گرفتی الان داره با مدرک ارشد خودش دست فروشی میکنه !!؟؟ لابد سعی و تلاش تو رو نداره دیگه ، درسته !؟ شنیدی جوونی که تحصیلات همون فرصت شغلی ای رو داره که تو اشغالش کردی اما الان پنج ساله که با یه دختر نامزده و نمیتونه جشن ازدواج بگیره چون بیکاره و فقط مدرک داره !؟؟ لابد پر توقع هستن دیگه !!! مگه نه !؟؟ پیش خودت میگی زندگی سخته و باید چند تا حقوق داشته باشی، اما تاحالا فکر کردی که جوون هم حق زندگی داره !؟ آقایی که تا بازنشسته میشی با قدرت و نفوذی که در زمان کار برای خودت ایجاد کرده بودی و یا با زد و بندی که داری ، یک روز هم بیکار نمیمونی و برای صبح و بعد از ظهر بازنشستگیت دوتا شغل و دوتا سمت متفاوت پیدا میکنی ، تا حالا فکر کردی که جای کی رو داری میگیری !!؟؟؟ اینقدر طّماع نباش مومن . سَرِ حرفت که میشینیم همش میگی که دوست داری میدون رو بدی به جوون ها ، خب چرا این کارو نمیکنی !؟ مگه کسی جایی از تو رو گرفته که نمیتونی !؟ چرا فکر میکنی تو تونستی اما یه جوون نمیتونه !؟ شاید اصلاً این فکرو نمیکنی ، شاید اصلاً به جوون فکر نمیکنی و فقط فکر خودتی و پیش خودت میگی گورِ پدر جوون ! ✍ رضا پورشریف #رضا_پورشریف ورود به صفحه ی اینستاگرام کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده لیست تمام متن های موجود در این سایت موضوع: متن مفهومی , متن اجتماعی , کپشن خاص , کپشن , کپشن مفهومی , کپشن اجتماعی , حرف سنگین , متن | برچسب‌ها: رضا پورشریف , متن اجتماعی , آدم طماع
  23. mona

    قضیه فیثاغورث نباش - رضا پورشریف کافه متن چهارشنبه نهم مرداد ۱۳۹۸ 18:52 قضیه فیثاغورث نباش . بعضی آدمها شباهت خیلی زیادی به قضیه ی فیثاغورث دارن . توی دنیای ریاضی ، قضیه ی فیثاغورث از اون دست قضیه هاست که تعداد راههای زیادی برای اثباتش وجود داره . توی دنیای ما آدمها هم یه سری ها هستن که برای اثبات خودشون به بقیه ، راههای زیادی رو میرن و کارهای زیادی انجام میدن ، اینا آدمهای فیثاغورثی هستن، این آدمها قافل از اینکه هرچه بیشتر راه رو میکنن برای اثبات خودشون و هرچه بیشتر سعی میکنن خودشون رو اثبات کنن ، خودشون رو توی نگاه ها و سلیقه های جور واجور بقیه آدمها محو میکنن و از بین میبرن و اصلا خودشون و هدف اصلی خودشون از یادشون میره و فقط دنبال راههای مختلف میگردن برای اثبات خودشون . پس تو سعی کن جای اینکه فیثاغورث باشی ، قضیه آخر فرما باشی ، آخه قضیه آخر فرما قضیه ایه که میدونیم درسته اما اثباتی نداره ، اما درسته . تو اگه ایمان داری که کاری که میکنی و هدفی که داری درسته ، پس دنبال اثبات خودت نباش . راه خودت رو ادامه بده و به هدفت برس تا آخرش بدون اثبات خودت ، تایید شی . " رضا پورشریف " #رضا_پورشریف ورود به صفحه ی اینستاگرام کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده لیست تمام متن های موجود در این سایت موضوع: متن مفهومی , متن اجتماعی , کپشن خاص , کپشن , کپشن مفهومی , کپشن اجتماعی , حرف سنگین , متن | برچسب‌ها: رضا پورشریف , متن درباره هدف , کپشن خاص
  24. mona

    مثل قُلی نباشیم - رضا پورشریف کافه متن چهارشنبه نهم مرداد ۱۳۹۸ 18:40 مثل قُلی نباشیم قُلی هیچوقت تا این حجم اعتماد رو یکجا ندیده بود ، واسه همین نمیتونست این اعتماد رو روی دوش خودش تحمل کنه . قُلی هیچوقت ندیده بود کسی تا این حد بهش احترام بذاره واسه همین نتونست محترم باقی بمونه . مثل قُلی نباشیم . اگه یکی به قُلی اعتماد کنه وقُلی رو به خودش و اطرافیانش نزدیکش کنه ، قُلی نمیتونه خودشو نگه داره و از اعتمادِ اون بنده خدا حتما سوء استفاده میکنه . قُلی غیر قابل اعتماده . قُلی اگه با کسی نون و نمک بخوره ، حتما باید نمکدونشون رو بشکنه ، قُلی خیلی نانجیبه . اگه یکی به قُلی احترام بذاره ، قُلی هوا برش میداره و فکر میکنه چه خبره ، قُلی خیلی بی جنبه س . قُلی اینقدر وقیحه که برای منافع خودش واسه بقیه پاپوش در میاره . قُلی دروغ میگه و راحت هر چیزی رو زیر پا میذاره . قُلی هیچ معیاری توی روابط برای خودش قائل نیست و فک میکنه میشه از هر خط قرمزی عبور کرد و به هر چیز دست زد . قُلی خیلی آزار دهنده هست ، علتِ اینکه چرا این کارا رو میکنه رو نمیشه فهمید که چیه ، شاید قلی توی بچگیش هیچوقت بهش اعتماد نشده و بهش احترام نذاشتن واسه همینه که الان نمیتونه اعتماد و احترام رو هضم کنه . اما علت این کاراش هرچی که هست نمیشه قُلی رو تحمل کرد ، چون قلی خیلی عوضیه . مثل قُلی نباشیم " رضا پورشریف " #رضا_پورشریف ورود به صفحه ی اینستاگرام کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده لیست تمام متن های موجود در این سایت موضوع: متن مفهومی , متن عاشقانه , کپشن خاص , کپشن , کپشن مفهومی , کپشن عاشقانه , حرف سنگین , متن | برچسب‌ها: رضا پورشریف , متن مفهومی , کپشن , متن , کپشن خاص
  25. mona

    فلز درخشان - رضا پورشریف کافه متن چهارشنبه نهم مرداد ۱۳۹۸ 18:19 فلز درخشان دیگه نفسم در نمیاد ، ذره ای هم نای دویدن برام باقی نمونده ، یادم نمیاد که توی عمرم هیچوقت اینقد دویده باشم ! چرا ول کنم نیست ، همین طوری داره میاد دنبالم ! نه ، دیگه بسه ، واقعا دیگه نمیتونم ، یک مترِ دیگه بِدَوَم حتما میمیرم ! بیخیال ، می مونم یه گوشه ، یه چیزی پیش میاد دیگه ، نمیکُشَتم که ! یک گوشه ، کنار جای خوابِ شبمون ایستادم و اون اومد بالای سرم! سایه ش مثل شب پهن شد روم . با جفت دستهاش بالم رو گرفت و با زور عجیبی دو تا بالم رو بهم چسبوند . منو با یه دست گرفته بود ، فقط بالم توی دستش بود ، پاها و همه بدنم آویزون موندن ، توی دستش تاب میخوردم و دل و رودم داشت میریخت بیرون . بقیه هم یه گوشه جمع شدن و دارن نگاهم میکنن ! توی اون دستش یه فلز درخشان هست که زیر نور خورشید انعکاسش میفته توی چشمم ! هرچی فریاد زدم اصلا تاثیری روش نداره ! پیش خودم فکر کردم که دستش رو نوک بگیرم ، شاید ولم کنه ! دستش رو نوک گرفتم ! همین که دستش رو نوک گرفتم با اون فلز درخشان محکم زد توی سرم ! درد عجیبی رو حس کردم و سرم گیج رفت ! درد به حدی زیاد بود که دیگه چیزی رو نفهمیدم ! وقتی یکم به هوش اومدم دیدم نوکم رو گرفته زیر شیر آب و به زور داره توی نوکم آب میریزه ! بعد منو از زیر شیر آورد بیرون ، هرچی آب توی دهنم بود رو بالا آوردم ! حالم خیلی بده ! فقط دوست دارم همه چی زود تموم شه ! درد عجیبی توی بالم حس میکنم ، آخه بالم رو گذاشته روی زمین و پاشو گذاشته روش ، پرهام همه توی گِل دارن سابیده میشن ! یه مردی از دور میاد نزدیک ، ازش میپرسه واسه چی داری حلالش میکنی ؟ میگه : همسایه ها شاکی شدن که صبحِ زود زیاد میخونه و مارو از خوابِ خوش بیدار میکنه ! واسه همین باید سرشو ببرم ! همیشه پیش خودم فکر میکردم که باید بیدارشون کنم ، فکرشم نمیکردم که اینا رو بیدار کنم سرم رو از دست میدم ! کاش مثل بقیه بودم ، جای اینکه بیدارشون کنم ، تخم میذاشتم و سیرشون میکردم ! بسم الله گفت و اون فلز درخشان رو به گردنم نزدیک کرد ... نزدیک... و نزدیکتر ... و ... " رضا پورشریف " #رضا_پورشریف ورود به صفحه ی اینستاگرام کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده لیست تمام متن های موجود در این سایت موضوع: داستان کوتاه , متن مفهومی , متن اجتماعی , کپشن خاص , کپشن , کپشن مفهومی , کپشن اجتماعی , حرف سنگین , متن | برچسب‌ها: رضا پورشریف , متن مفهومی , داستان در مورد سکوت , متن اجتماعی , کپشن خاص
×
×
  • جدید...