رفتن به مطلب

جستجو در تالار

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'حال خوب'.



تنظیمات بیشتر جستجو

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


انجمن ها

  • بخش اصلی
    • اطلاعیه های سایت
    • ارائه انتقادات و پیشنهادات
    • آموزش کار با انجمن
  • بخش ادبی
    • شعر
    • احساس
    • رمان و داستان
    • کتاب
  • دیوونه تو
    • هنر و ادبیات
    • شعر
    • احساس
    • سرگرمی
  • عاشقانه
    • بایگانی عشق
  • چندرسانه ای
    • صوتی
    • تصویری
    • گالری
  • (پرسش و پاسخ) و (آموزش)
    • کامپیوتر و اینترنت
    • موبایل و تبلت
    • پزشکی
    • مشاوره و روانشناسی
    • علمی و پژوهشی
    • اقتصادی و سیاسی
    • حقوقی و مذهبی
    • هنر و ادبیات
    • فلسفه
    • ورزشی
    • تاریخ و جغرافیا
    • آزاد

جستجو در ...

جستجو به صورت ...


تاریخ ایجاد

  • شروع

    پایان


آخرین به روز رسانی

  • شروع

    پایان


فیلتر بر اساس تعداد ...

تاریخ عضویت

  • شروع

    پایان


گروه


آدرس سایت


تلگرام


اینستاگرام


محل زنگی


درباره من

2 نتیجه پیدا شد

  1. sajjad

    الوی:یه نفر میره پیش روانپزشک و میگه: «دکتر، برادر من دیوونه‌ست. اون فکر می‌کنه که یه مرغه!» بعد دکتر میگه: «خب چرا نمی‌فرستیش بیمارستان؟» بعد اون یارو میگه: «می‌خواستم بفرستمش، ولی من تخم‌مرغ نیاز دارم!» خب من حدس می‌زنم که این تا حد زیادی شبیه احساس من نسبت به "روابط زن و مرد" هست. روابطی که کاملا غیرمنطقی، دیوانه‌کننده و مسخره‌ست. اما گمونم بیشترمون به این روابط ادامه میدیم به این دلیل که به تخم‌مرغ‌هاش نیاز داریم.» بخشی از دیالوگ فیلم آنی هال وودی آلن بچه که بودیم جُک‌های زیادی از این دست برای هم نقل می‌کردیم و کلی می‌خندیدیم، لوکیشن همه این جُک‌ها، تیمارستانی بود و یک دیوانه که به نظر می‌رسید عاقل شده است. پزشک معالج می‌رفت کنار دیوانه معقول و از او سوالی می‌کرد و در نهایت معلوم می‌شد که آن دیوانه هنوز عاقل نشده است. بگذارید چند نمونه از آن جک‌های بی‌مزه دوران کودکی خود را برایتان تعریف کنم: به همه دیوانه‌ها گفتند الان شما یک موتور آخرین مدل دارید، رویش بنشینید و موتورسواری کنید، همه دیوانه‌ها شروع کردند به قام‌قام کردن و موتورسواری جز یکی از دیوانه‌ها، دکتر رفت و از او پرسید:«عزیزم تو چرا موتورسواری نمی‌کنی؟»، دیوانه پاسخ داد: «عزیزم منتظر تو بودم، بشین ترکم با هم بریم.» همه دیوانه‌ها را بردند لب یک استخر خالی و به آن‌ها گفتند بروید شنا کنید، همه دیوانه‌ها ادای شنا کردن درآورند، هر کدام به سیاق خودشان رفتند. بعضی‌هایشان رفتند داخل استخر و حتی بعضی‌هایشان پریدند و دست و پایشان شکست، اما طبق معمول یک نفر خیلی متفکرانه کنار دیوار ایستاد و به دیگران خیره شد. پزشک از او پرسید: «عزیزم تو چرا شنا نمی‌کنی؟» دیوانه پاسخ داد: «کدوم آدم عاقلی رو می‌شناسید که شنا بلد نباشه و بره توی همچین استخر عمیقی.» خب این روزها باید یک کسی را پیدا کنیم که از خود پزشک هم یک سوالی بکند. بعید می‌دانم که این روزها پزشکان هم حال بهتری از بیمارانشان داشته باشند. این روزها اگر روح و روان همه درد می‌کند، آن پزشک‌ها و متخصص‌ها اگر بدتر از بقیه نباشند بهتر نیستند، می‌دانید چرا؟ چون فکر می‌کنند که حالشان بهتر از بقیه است و باید نسخه همه را بپیچند. این نسخه البته فقط به روانپزشکان محدود نمی‌شود، همه آن‌هایی که داعیه حال خوب دارند از دو حال خارج نیستند یا خودشان را از محیط دور کرده‌اند و پناه برده‌اند با دنیایی نادیدنی (از یوگا و مدیتیشن و ...) که البته خیلی هم خوب است به شرط آنکه آدم شبیه کبک سر در برف فروکرده نشود یا اینکه توهم حال خوب دارد که این یکی خطرناک است و بسیاری از ما که در زمینه رشد فردی فعالیت داریم، با این خطر روبه‌روییم. ما این روزها کمتر به دستورالعمل احتیاج داریم و بیشتر به همدلی، رحم، شفقت و مرهم نهادن بر روی زخم‌های خود و اگر شد دیگری. مهربانی آموزش دادنی نیست، مهربانی لمس کردنی است. هیچ کس نمی‌تواند به شما بگوید با دیگران یا خودت مهربان باش بدون آنکه شما مهربانی، شفقت، همدلی و رحم را را از سوی او احساس کنید. صادقانه بگویم ما همه دیوانه‌ هستیم، دیوانه نبودیم، دیوانه شده‌ایم. بیایید دیوانه‌هایی باشیم که با هم مهربانیم. نویسنده: زیبا مغربی وبلاگ‌نویس در سایت نیمه تاریک
  2. sajjad

    مردها که خسته مي شوند، مثلِ ما زن ها، نه لاکِ ناخنشان رنگ پریده مي شود، نه رژِشان کمرنگ و بي روح، نه لباس پوشیدنشان ساده وشلخته، نه حالِ پریشانشان را با ظرف شستن مي شويند، نه با آشپزی و پختنِ غذاهای جورواجور حَلّش مي کنند، نه با نقّاشي،رَسمش مي کنند، نه با حرف زدن با صمیمي ترین دوستشان سبک مي شود، نه با تابيدنِ موهایشان دلتنگیشان را دَرهم گره میزنند و سَرش را کور مي كنند، نه شب ها هندزفری میگذارند و با آهنگِ آشنايي ساعت ها گریه مي کنند، میداني؛ مردها خیلي مظلومند، خسته که مي شوند، از همه جا که ميبُرند، گریه نمیکنند، داد نمي زنند، بغضي خُفته راهِ گلویشان را ميبندد، سکوت مي شود تمامِ کلامشان، تمام ِدردشان را تويِ دلشان چال ميكنند، گاهي هم رويِ كاغذ مياورند و تنهایِشان را با فنجاني قهوه يِ تلخ تقسیم مي کنند، دیگر نه ته ریش نمي گذارند و نه حوصله اصلاحِ صورتشان را دارند، لبِ آستینشان را تا نمي زنند، عطرِ تلخ و گرمِ همیشگیِشان سرد مي شود، وسیله يِ حمل و نقلشان مي شود پاهایشان، نه تاکسي،نه اتوبوس،نه مترو هيچكدام تسكين نمي دهند كلافگيِشان را، دستِشان را در جیب میبَرند و قدم پشتِ قدم، تنها و بي مقصد، هِي راه ميروند و سیگار دود مي کنند، پُک پشتِ پُک، همدمِشان مي شود همین سیگاري که گاه و بي گاه لب هایِشان را بوسه ميزند، ولي وای به حالشان اگر سیگاری هم نباشند... کلافگي امانِشان را ميبُرد... عصبي مُدام دست لایِ موهایشان میبرند و پایِشان مثلِ پاندولِ ساعتِ ديواري تکان میخورد و زيرِ لب پوفي مي كنند... تمامِ دق و دلیِشان را سرِ بطريِ رویِ زمین خالي میکنند هِي شوتش میکنند و قدم برميدارند، با دیدنِ عاشق ُمعشوق هایِ تویِ خیابان که دست دَر دست هم قدم میزنند با شادی میخندد،تنها آهِ عمیقي میکشند و گامشِان بلند تر مي شود تا زودتر صحنه را ترک کنند، گاهي حوصله يِ چك كردنِ گوشيشان را هم ندارند، ميداني مردها خسته كه بشوند، حتي با عطرِ قرمه سبزی هایِ مادر هم آرام نميگیرند.... منیره بشیری
×