رفتن به مطلب

جستجو در تالار

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'داستان کوتاه قشنگ'.



تنظیمات بیشتر جستجو

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


انجمن ها

  • بخش اصلی
    • اطلاعیه های سایت
    • ارائه انتقادات و پیشنهادات
    • آموزش کار با انجمن
  • بخش ادبی
    • شعر
    • احساس
    • رمان و داستان
    • کتاب
  • دیوونه تو
    • هنر و ادبیات
    • شعر
    • احساس
    • سرگرمی
  • عاشقانه
    • بایگانی عشق
  • چندرسانه ای
    • صوتی
    • تصویری
    • گالری
  • (پرسش و پاسخ) و (آموزش)
    • انگلیسی
    • کامپیوتر و اینترنت
    • موبایل و تبلت
    • پزشکی
    • مشاوره و روانشناسی
    • علمی و پژوهشی
    • اقتصادی و سیاسی
    • حقوقی و مذهبی
    • هنر و ادبیات
    • فلسفه
    • ورزشی
    • تاریخ و جغرافیا
    • آزاد

جستجو در ...

جستجو به صورت ...


تاریخ ایجاد

  • شروع

    پایان


آخرین به روز رسانی

  • شروع

    پایان


فیلتر بر اساس تعداد ...

تاریخ عضویت

  • شروع

    پایان


گروه


آدرس سایت


تلگرام


اینستاگرام


محل زنگی


درباره من

7 نتیجه پیدا شد

  1. sajjad

    زن و شوهر پیری با هم زندگی می کردند. پیر مرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت و پیر زن هرگز زیر بار نمی رفت و گله های شوهرش رو به حساب بهانه گیری های او می گذاشت. این بگو مگوها همچنان ادامه داشت تا اینکه یک روز .. پیرمرد برای اینکه ثابت کند زنش در خواب خروپف می کند و آسایش او را مختل می کند ضبط صوتی را آماده کرد و شبی همه سر و صدای خرناس های گوشخراش همسرش را ضبط کرد. پیر مرد صبح از خواب بیدار شد و شادمان از اینکه سند معتبری برای ثابت کردن خروپف های شبانه او دارد به سراغ همسر پیرش رفت و او را صدا زد، غافل از اینکه زن بیچاره به خواب ابدی فرو رفته بود! از آن شب به بعد خروپف های ضبط شده پیرزن، لالایی آرام بخش شبهای تنهایی او بود !
  2. sajjad

    داستان من از زمان تولّدم شروع می‎شود. تنها فرزند خانواده بودم؛ سخت فقیر بودیم و تهی‎دست و هیچگاه غذا به اندازهء کافی نداشتیم. روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم. مادرم سهم خودش را هم به من داد، یعنی از بشقاب خودش به درون بشقاب من ریخت و گفت،: "فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم." و این اوّلین دروغی بود که به من گفت. زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام می‎کرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود می‏رفت. مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت. شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم. مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا می‎کرد و می‎خورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است. ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند. امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت: "بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمی‎دانی که من ماهی دوست ندارم؟" و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت. قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه می‎رفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم. مادرم به بازار رفت و با لباس‎فروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانم‎ها بفروشد و در ازاء آن مبلغی دستمزد بگیرد. شبی از شب‎های زمستان، باران می‏بارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خیابان‎های مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه می‎کند. ندا در دادم که، "مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح." لبخندی زد و گفت: "پسرم، خسته نیستم." و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت. به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام می‎رسید. اصرار کردم که مادرم با من بیاید. من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد. موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم. مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد. در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود من موقع خروج بنوشم. از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و "نوش جان، گوارای وجود" می‏گفت. نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، "مادر بنوش." گفت: "پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم." و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت. بعد از درگذشت پدرم، تأمین معاش به عهده مادرم بود؛ بیوه‎زنی که تمامی مسئولیت منزل بر شانهء او قرار گرفت. می‏بایستی تمامی نیازها را برآورده کند. زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بودیم. عموی من مرد خوبی بود و منزلش نزدیک منزل ما. غذای بخور و نمیری برایمان می‏فرستاد. وقتی مشاهده کرد که وضعیت ما روز به روز بدتر می‏شود، به مادرم نصیحت کرد که با مردی ازدواج کند که بتواند به ما رسیدگی نماید، چه که مادرم هنوز جوان بود. امّا مادرم زیر بار ازدواج نرفت و گفت: "من نیازی به محبّت کسی ندارم..." و این پنجمین دروغ او بود. درس من تمام شد و از مدرسه فارغ‎التّحصیل شدم. بر این باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسئولیت منزل و تأمین معاش را به من واگذار نماید. سلامتش هم به خطر افتاده بود و دیگر نمی‏توانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزی‎های مختلف می‏خرید و فرشی در خیابان می‏انداخت و می‏فروخت. وقتی به او گفتم که این کار را ترک کند که دیگر وظیفهء من بداند که تأمین معاش کنم. قبول نکرد و گفت: "پسرم مالت را از بهر خویش نگه دار؛ من به اندازهء کافی درآمد دارم." و این ششمین دروغی بود که به من گفت. درسم را تمام کردم و وکیل شدم. ارتقاء رتبه یافتم. یک شرکت آلمانی مرا به خدمت گرفت. وضعیتم بهتر شد و به معاونت رئیس رسیدم. احساس کردم خوشبختی به من روی کرده است. در رؤیاهایم آغازی جدید را می‏دیدم و زندگی بدیعی که سراسر خوشبختی بود. به سفرها می‏رفتم. با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بیاید و با من زندگی کند. امّا او که نمی‏خواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت: "فرزندم، من به خوش‏گذرانی و زندگی راحت عادت ندارم." و این هفتمین دروغی بود که مادرم به من گفت. مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید. به بیماری سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسی از او مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور می‏توانستم نزد او بروم که بین من و مادر عزیزم شهری فاصله بود. همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم. دیدم بر بستر بیماری افتاده است. وقتی رقّت حالم را دید، تبسّمی بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشی بود که همهء اعضاء درون را می‏سوزاند. سخت لاغر و ضعیف شده بود. این آن مادری نبود که من می‎‏شناختم. اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداری من بر آمد و گفت: "گریه نکن، پسرم. من اصلاً دردی احساس نمی‎کنم." و این هشتمین دروغی بود که مادرم به من گفت. وقتی این سخن را بر زبان راند، دیدگانش را بر هم نهاد و دیگر هرگز برنگشود. جسمش از درد و رنج این جهان رهایی یافت. این سخن را با جمیع کسانی می‎گویم که در زندگی‎اش از نعمت وجود مادر برخوردارند. این نعمت را قدر بدانید قبل از آن که از فقدانش محزون گردید. این سخن را با کسانی می‎گویم که از نعمت وجود مادر محرومند. همیشه به یاد داشته باشید که چقدر به خاطر شما رنج و درد تحمّل کرده است و از خداوند متعال برای او طلب رحمت و بخشش نمایید. مادر دوستت دارم. خدایا او را غریق بحر رحمت خود فرما همانطور که مرا از کودکی تحت پرورش خود قرار داد.
  3. sajjad

    دختر کوچک به مهمان گفت:میخوای عروسکهامو ببینی؟مهمان با مهربانی جواب داد:بله.دخترک دوید و همه ی عروسکهاشو آورد،بعضی از انها خیلی بانمک بودن دربین انها... یک عروسک باربی هم بود.مهمان از دخترک پرسید:کدومشونو بیشتر از همه دوست داری؟... و پیش خودش فکر کرد:حتما” باربی.اما خیلی تعجب کرد وقتی که دید.دخترک به عروسک تکه پاره ای که یک دست هم.نداشت اشاره کرد و گفت:اینو بیشتر از همه دوست دارم.مهمان با کنجکاوی،پرسید:این که زیاد خوشگل نیست!دخترک جواب داد:آخه اگه منم دوستش نداشته،باشم دیگه هیشکی نیست که باهاش بازی کنه و دوستش داشته باشه ،اونوقت دلش میشکنه ...
  4. sajjad

    دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت: مامانم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته بهم بدی، این هم پولش. بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و به دست دختر بچه داد، بعد لبخندی زد و گفت: چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش می‌دی، می‌تونی یک مشت شکلات به عنوان جایزه برداری. ولی دختر کوچولو از جای خودش تکون نخورد، مرد بقال که احساس کرد دختر بچه برای برداشتن شکلات‌ها خجالت می‌کشه گفت: "دخترم! خجالت نکش، بیا جلو خودت شکلاتهاتو بردار" دخترک پاسخ داد: "عمو! نمی‌خوام خودم شکلاتها رو بردارم، نمی‌شه شما بهم بدین؟ " بقال با تعجب پرسید: چرا دخترم؟ مگه چه فرقی می‌کنه؟ و دخترک با خنده ای کودکانه گفت: آخه مشت شما از مشت من بزرگتره!
  5. sajjad

    میگویند زنها در موفقیت و پیشرفت شوهرانشان نقش بسزایی دارند.ساعد مراغه ای از نخست وزیران دوران پهلوی نقل کرده بود:زمانی که نایب کنسول شدم با خوشحالی پیش زنم آمدم و این خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم...اما وی با بی اعتنایی تمام سری جنباند و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی کنسول است؛ تو نایب کنسولی؟!» گذشت و چندی بعد کنسول شدیم و رفتیم پیش خانم؛ آن هم با قیافهایی حق به جانب... باز خانم ما را تحویل نگرفت و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی معاون وزارت امور خارجه است و تو کنسولی؟!» شدیم معاون وزارت امور خارجه؛ که خانم باز گفت «خاک بر سرت؛ فلانی وزیر امور خارجه است و تو...؟!» شدیم وزیر امور خارجه گفت «فلانی نخست وزیر است... خاک بر سرت کنند!!!» القصه آنکه شدیم نخست وزیر و این بار با گامهای مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابی یکه بخورد و به عذر خواهی بیفتد.تا این خبر را دادم به من نگاهی کرد؛ سری جنباند و آهی کشید و گفت: «خاک بر سر ملتی که تو نخست وزیرش باشی
  6. sajjad

    مایکل، راننده اتوبوس شهری، مثل همیشه اول صبح اتوبوسش را روشن کرد و در مسیر همیشگی شروع به کار کرد. در چند ایستگاه اول همه چیز مثل معمول بود و تعدادی مسافر پیاده می شدند و چند نفر هم سوار می شدند. در ایستگاه بعدی، یک مرد با هیکل بزرگ، قیافه ای خشن و رفتاری عجیب سوار شد.. او در حالی که به مایکل زل زده بود گفت: «تام هیکل پولی نمی ده!» و رفت و نشست. مایکل که تقریباً ریز جثه بود و اساساً آدم ملایمی بود چیزی نگفت اما راضی هم نبود. روز بعد هم دوباره همین اتفاق افتاد و مرد هیکلی سوار شد و با گفتن همان جمله، رفت و روی صندلی نشست و روز بعد و روز بعد... این اتفاق که به کابوسی برای مایکل تبدیل شده بود خیلی او را آزار می داد. بعد از مدتی مایکل دیگر نمی تواست این موضوع را تحمل کند و باید با او برخورد می کرد. اما چطوری از پس آن هیکل بر می آمد؟ بنابراین در چند کلاس بدنسازی، کاراته و جودو و ... ثبت نام کرد. در پایان تابستان، مایکل به اندازه کافی آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پیدا کرده بود. بنابراین روز بعدی که مرد هیکلی سوار اتوبوس شد و گفت: «تام هیکل پولی نمی ده!» مایکل ایستاد، به او زل زد و فریاد زد: «برای چی؟» مرد هیکلی با چهره ای متعجب و ترسان گفت: «تام هیکل کارت استفاده رایگان داره.» پیش از اتخاذ هر اقدام و تلاشی برای حل مسائل، ابتدا مطمئن شوید که آیا اصلاً مسئله ای وجود دارد یا خیر!
  7. sajjad

    باشه... من قراره بمیرم... او کی... ولی با این تویوتای سفید که دوباره اومده جلوی در گاراژ پارک کرده، چه کار کنم؟ می شه برم یه یادداشت بذارم زیر برفپاککنشی و بنویسم نباید جلوی در آدمی که یه غده اندازه تخم کبوترپشت مغزش داره پارک کنه. چون ممکنه بزنه همه شیشههای ماشینت رو بیاره پایین؟! براش می نویسم سی و چهار سالمه، سه سال بوکسی کار می کردم، با صد و هشتاد و سه سانت قد و هشتاد و پنج کیلو وزن، منهای یه غده که احتمالا کمتر از هفتاد و پنج گرم وزنه داره و وجودش مربوط به من نیست. می تونم برم واقعا این کار رو بکنم! از صبح بیخودی این جا نشستم و هیج کاری نکردم. راننده عوضی اون تویوتای سفید نمی دونه من صبح زود ریش کثافتم رو بدون آینه تراشیدم. نمی دونه همه آینه های خونه رو از ترسی این که چشمم به قیافه گه خودم نیفته جمع کردم. نمیدونه وقتی فقط با نوک انگشتها صورتت رو لمسی کنی و ریشت رو بتراشی چه حال مزخرفی پیدا می کنی، انگار مجبور باشی با چشم بسته از چهارراه رد بشی یارویی گردنت سریه آدم دیگه باشه. صورتم رو اصلاح کردم که برم پارک جمشیدیه قدم بزنم. شاید هم یه کم نرمش کنم. دوست دارم از پله های سنگی کوه برم بالا و از اون بالا تهران رو نگاه کنم. ولی وقتی نمی تونم ماشینم رو از پارکینگ بیارم بیرون چه غلطی می تونم بکنم؟ مگه این که زنگ بزنم تاکسی تلفنی و زرت و پرتهای راننده تاکسی روتوی ترافیک نیاوران تحمل کنم. همه راننده های تاکسی تلفنی یا توی زندگی شکست سنگین خوردند یا شاعراند... من قراره بمیرما اگه زنگ بزنم تاکسی تلفنی همون اول اینو به راننده می گم شاید دیگه دهنشی روباز نکنه. حوصله دیدن دخترهایی که آستین گرمکن هاشون رودور کمرشون گره زدن ندارم. به جای پارک جمشیدیه باید برم یه کم روی تردمیل بدوم. ورزشی هوازی... او کی... تردمیل هیج قصهای نداره که یه هوهوسی کنه برات تعریف کنه. اگه داغون بشه مجبور نیست بازم کار کنه. زیر چشمی نگات نمی کنه شعر نمی خونه اکسیژنش هم سلولهای سرطانی رو میکشه... هرچی بیشتر عرق کنی اکسیژن بیشتری به تخم کبوتر پشت مغزت میرسه. مهم هم نیست که دیگه فایده نداره. مگه بقیه چیزها چه قدر فایده داره رژیم سبزیجات، هفته ای یه بار رفتن تا قله کلکچال، ترک سیگار، سه سال تمرین حرفهای بوکس، روزی یه کپسول اومگا تری...... از صدای تسمه تردمیل خوشم مییاد. مثل صدای خفه موتور کادیلاک های قدیمیه ... وقتی هنوز مشهد زندگی میکردیم بابام یه دونه داشت. قبل از این که ورشکست بشه و ببرنشی زندون. سال هایی که بابام نبود کادیلاک توی کوچه جلوی در خونه مون مونده بود و زیر گردوغبار مثل ماشینهای جنگی استتار می شد. همه چیزش اتوماتیک بود. مامانم می ترسید پشت فرمونش بشینه. قبل از این که بابام رو بگیرن روزهای تعطیل آخر هفته با کادیلاکش میرفتیم شاندیز همون موقعشی هم ماشین عتیقهای بود. روزهای تعطیل آسمون همیشه پرنور و آبی و عمیق ترها کادیلاک قهوهای توی جاده هایی باریک کوهستانی هی می پیچید و از زیر شاخه درختهای چنار رد می شد، شاخه درختهای کنار جاده به سمت دره خم شده بودن... این تردمیل لعنتی چه صدای خوبی دارها زودتر از هر نرمش دیگهای آدم رو گرم می کنه. اگه همین طور آروم ادامه بدی کم کم عرقت در مییاد. اون مرتیکه چاق خونه رو به رویی هم یه دونه داره، اما بعید میدونم هیچ وقت ازشی استفاده کنه. وزنش باید بالای اصل و سی کیلو باشه تردمیلش رو گذاشته کنار پنجره هال و همیشه تسمه نقالهاش جمع شده يا احتمالا زنش مجبورش کرده بخره یا فقط پول عذاب وجدانش رو داده. یه بار توی فست فودی سر خیابون دیدمش با زنشی داشتن سیب زمینی و مرغ سوخاری می خوردن. چربیهای شکمش از دو طرف دسته صندلی آویزون بود، لامصب سیگاری هم هست. دوست دارم بدونم روزی چند نخ سیگار میکشه، شبها دست کم دو سه بار می یاددم کیسه چربی شبیه خودش توی هال جمع میشن سیگار می کشن! از پنجره هال میبینمشون که وسط دود غرق شدن. تا همین جاش هم پونزده سال بیش تر از من عمر کرده! خوبیش اینه که زنش رو نمیزنه. هیچی مثل صدای جیغ های زنی که داره کتک می خوره روی عصابم نیست. زن این همسایه طبقه بالایی چشمهای عسلی با حالی داره. نمیدونم چه طوری حاضره ماهی یه بار کتک بخوره و بازم این مرتیکهٔ منحرف رو تحمل کنه مرده صورتش شبیه خرگوشه، سبزه و لاغر و قد کوتاه است. هروقت آدم روتوی راه پله ها یا دم در مجتمع میبینه با اون دندون های خرگوشی اش لبخند میزنه. نمیدونم به چی می خنده. شاید افتخار می کنه که می تونه یه زن چشم عسلی خوشگل رو ماهی یه بار بزنه و آب از آب تکون نخوره! بد نبود به جای این که صبر کنم تخم کبوترپشت مغزم جوجه بشه، برم با لگد در خونه اش رو بشکنم، مرتیکه لعنتی رو تا حد مرگ بزنم و لاشه اش رو از پنجره پرت کنم توی خیابون! چند ماه پیشی ساعت سه و نیم نصف شب زنش رو توی پارکینگ مجتمع دیدم. تموم شب با رفیق هام توی بام تهران فریزبی بازی کرده بودیم. کلی سرحالی بودم. ماشین رو که داشتم پارک می کردم به نظرم اومد لای دو تا از ماشینهای اون طرف پارکینگ یه چیزیه! رفتم جلو دیدم زنه لای ماشینها نشسته داره گریه می کنه. گوشه لبش ورم کرده بود. چند لحظه دوتایی به هم خیره موندیم. صورتش یه جورایی شبیه چارلیز ترونه وقتی برای یه فیلم تراژیک گریمش میکنن. گمونم فهمیده بود تصمیم گرفتم یه غلطی بکنم. یه هو گفت، شما لطفاً دخالت نکنین ! از آدم هایی که لازم نیست همه چی رو بهشون توضیح بدی خوشم میاد. شوهر دیوثش حداقل ده سالی از من بزرگ تره. هشت ماهه آپارتمان طبقه بالایی رو اجاره کردن. احتمالاً تا سه چهار ماه دیگه هم میمونن و بازم بعضی شبها ی صدای جیغ های زن از کانال کولر توی اتاق خواب آپارتمان من شنیده می شه. تا اون موقع من دیگه نیستم که این صداها رو بشنوم. یا کارم تموم شده یا توی بیمارستان آخرین روزهام رو می گذرونم...اوکی، بی خیالی... خوبیش اینه که قراره همه چی خیلی تند پیش ببره. دکتر گفت فقط یکی دو هفتهٔ آخر مجبوری توی بیمارستان بخوابی. تا قبل از اون همه چی سرجاشه. فقط باید یه سری قرص بخورم که درد نکشم و همه چیز تا روز آخر طبیعی باشه و تنها جنبه منصفانه قضیه همینه. این تردمیل واقعاً چیز خوبیه بعد پنج شیش دقیقه که شروع می کنی به عرق کردن، دیگه خستگی رو احساسی نمیکنی. بدنت نرم می شه. حس سبکی خوبی داره. تقریبا قابل مقایسه با یه همخوابگی غافلگیرکننده است. خون آدم پر از اکسیژن می شه می تونی حتی عاشقش بشی. بعد هر چیز دیگهای رو که دوست نداری فراموش میکنی...همه چی ... عوضی هایی که تویوتای سفیدشون رو جلوی در گاراژ یه مجتمع پارک میکنن، همسایه های چاق و سیگاری و پوفیوزهایی که زناشون رو میزنند. همهٔ اونایی که قراره بعد از تو زنده بمونن. مثل این مرتیکه کچل طبقه پایینی، مدیر ساختمون. دو تا آپارتمان دیگه مجتمع رو هم خریده. پنجاه سال رو شیرین داره. آپارتمان طبقه اول رو مثلا کرده یه جور دفتر کار. دو میلیون زن هر هفته میرن توی آپارتمانش و میان بیرون. مثه کارخونه آب پرتغال گیری. اوائل کنجکاو شده بودم بدونم سلیقهاش چه جوریه مانیتور آیفون رو روشن میذاشتم و زن هایی رو که می اومدن جلوی در مجتمع نگاه میکردم. اگه از پلههای جلوی آپارتمان من بالا نمی رفتن حتماً رفته بودن توی کارخونهٔ آب پرتغال گیری. معمولاً بعدازظهرها شروع می کنه. شده توی یه روز سه تا زن مختلف رفتن توی آپارتمانش و اومدن بیرون. ظاهرا سلیقه به خصوصی هم نداره. قد کوتاه، قد بلند، صورت های جذاب استخوانی، لپهای قرمز دهاتی، صورت های مرموز عصبی، صورتھاعی خندون ... بعضی ھانشون واقعا خوبن، ولی چه فایده. دستگاه آبميوه گير چی از طعمهای مختلف حالیشی می شه؟ گاهی چند ماه وقت لازمه تا درست قلق یه زن دستت بیاد، یاد بگیری چه طوری باید باهاش هماهنگ بشی، احساسی دستگاه آبمیوه گیری بودن چیز مسخره ایه. احمقانه است. دوست دارم وقتی خونم پر از عشق و اکسیژن میشه معنی هر جور خنده و نگاه های طرف مقابلم رو بفهمم ... تا سه ماه دیگه توی اتاق خواب من کسی به چیزی نگاه نمی کنه. خبری از خنده و اکسیژن تازه نیست. شاید آپارتمانم روتا اون موقع کسی دیگهای اجاره کرده باشه، اما کارخونه آب پرتغال گیری به کار خودش ادامه میده. وقتی همه تنت از عرق خیس شده، دوش آب سرد کیف میده. دوست دارم تردمیل بازم صدای کادیلاک بده. مجبور که نیستم خاموشش کنم. بذار همین جوری با دور کند برای خودش کار کنه. مثل نگاه کردن به عکسی بچگی هات میمونه، وقتی هنوز نمیدونی قراره یه هو بهت بگین کارت تمومه، دکتر میگه هر مرضی یه علتی داره. مزخرف میگه. بعضی چیزها هیچ علتی نداره. اگه هم داشته باشه زیر این دوش آب سرد آدم می تونه به علت هیچی فکر نکنه. تخم کبوتر هفتاد و پنج گرمی پشت مغزم هیچ ربطی به من نداره. انگار یه روزبری روی پشت بوم خونه ات و ببینی یه پرنده اومده اون جا لونه ساخته و توشی تخم گذاشته. همیشه وقتی بعد از دوش گرفتن حوله صورتیم رو میپوشم حسی خوبی دارم. مهتاب وقتی اولین بار حولهام رو دید تعجب کرد. فکر کرده بود مال یه زن دیگه است که خونه من جامونده. یه مدت طول کشید تا باور کنه من همین طوری از رنگ حوله های صورتی خوشم می یاد. پنجره هال رو باز می کنم و هوای تازه به صورت خیسم می خوره، تویوتای سفید دیگه جلوی در پارکنیگ نیست. همیشه درست همون موقعی که من میخوام برم بیرون باید بیاد این جاپارک کنه پرده های پنجره آپارتمان اون مرتیکه چاق سیگاری بسته است، اما بازهم می تونم تردمیل بی مصرف موندهاش رو ببینم. بد نیست وصیت کنم بعد از مرگ من باید هفته ای حداقل دوبار از تردمیلش استفاده کنه. میگم ورثه برن دم خونه ش یه نسخه از وصیت نامه رو بهشی بدن. بگن اگه این کار رونکنه هرشب یه روح سرگردون میاد سراغشی . دلم یه جورسالاد تازه و تند میخواد. بعد از دوش آب سرد میچسبه. اما نمیدونم چراگاهی آدم به جای این که سالادش رو درست کنه میره زنگ میزنه به کسی که قراره دیگه هیچ وقت نبیندش. معلومه مهتاب از شنیدن صدام جاخورده. دو هفته پیش که این جا بود یه تابلوی کوچولو بهش هدیه دادم و قرار گذاشتیم آخرین باری باشه که هم دیگه رو میبینیم. گفتم توی خاکسپاری و بقیه مراسم های مزخرف هم نیاد. همه این قرار مدارها رو باید بریزی تو توالت و روشی سیفون بکشی . دوست داری بیایی این جا با هم سالاد بخوریم عزیزم. الان مهتاب داره به چی فکر می کنه ؟یه سالاد هیجان انگیز با تیکه های ترد کلم بروکلی، چند قاشق انار آبدار، سیر تازه له شده، روغن زیتون بکر، کرفس و هویج خورد شده... سکوت مهتاب پشت تلفن مثل یه تپه است توی پاییز که روی دامنه اش یه ساختمون خیلی قدیمی زیر آفتاب باشه. شاید هم یه جاده مارپیچ روی تپه باشه... بخند عزیزم. مهتاب همیشه وقتی این جوری حرف میزنم میخنده. هر چه قدر دلت میخواد بخند عزیزم. اولین بار که اومده بود پیشم بهش گفتم صورتش شبیه یه جور مدادتراشی قدیمی استیل آلمانیه که یک سره لبخند میزنه. مهتاب حداکثر تا نیم ساعت دیگه خودش رو می رسونه. اوکی ... حالا باید سالاد درست کنم. چه قدر احمقانه است که آدم یه عمر بازور و بدبختی دونه های انار رو با ناخن از توی پوستش کنده باشه و آخرش بفهمه می شد خیلی راحت انار رو چهار قاج کرد و با پشت قاشق چند تا ضربه آروم به اش زد تا همه دونه هاش بدون این که له بشن بیرون بریزند. مثل رانندگی با یه گادیلاک تمام اتوماتیکه. راحت ترین ماشین دنیاست اما اگه نتونی راهش بندازی هزار سال کنار خیابون میمونه. وقتی بابام زندان بود فقط روزهای چهارشنبه می شد بریم ملاقاتش. هر دو هفته یک بار فقط ده دقیقه از پشت یه پنجره مستطیل میدیدیمشی که بیشتر عکسی خودت رو شیشه اش می افتاد. دیدن بابام توی لباسهای گشاد زندان و ترسش از مأموری که به شونهاش می زد تا بگه وقت ملاقات تموم شده، مثل این بود که شیش سالت باشه و یکی همه کاغذهای دفتر نقاشی ات رو پاره کرده باشه. این چاقوی لامصب خیلی باحاله. باید مواظب باشم دستم رو نبره. کلم بروکلی سرشار از آنتی اکسیدان های ضد سرطانه. باید کاملاً خورد بشه که تیکه های سالاد خیلی جداجدازیر دندون نیاد. باید دونه های انار هم خوب لابه لاش قاطی بشه. خوبی مهتاب اینه که از بوی سیر خام بدش نمیاد. آدم هایی که از ترسی بوی بد، سیر خام نمیخورن مثل کسایی میمونن که از ترسی تنها موندن عاشق هیچ کسی نمی شن. اولین بار که با مهتاب اومدیم این جا واقعا ازش ترسیده بودم. اون قدر همه چیزش خوب بود که آدم مشکوک می شد. دوست داشتم مثل یه راننده تاکسی تلفنی براشی شعر بگم. یه سری کارهاش مثل مریم بود. مریم هم همه چیزشی زیادی خوب بود. حالت صورتش شبیه ملونی بود اون دختر مهربونه توی فیلم بر باد رفته که با صداقتش اسکارلت زیبا رو در عشق شکست داد. از اون قیافه هایی که وقتی میدیدیش دوست داشتی بچه بشی که بغلت کنه و با موهات بازی کنه. از اون زن های خیلی خوب که نمیتونن توی این دنیای کثیف زندگی کنن و حتماً موقع زایمان اولین بچه شون میمیرن. هفت سال با مریم زندگی کردم. فیزیوتراپیست درجه یکی بود. با انگشتهاش کاری می کرد که فلج مادرزاد قهرمان دوی المپیک بشه. آخرش هم یه دعوت نامه از آمریکا براش اومد و توی یه بیمارستان تخصصی سیاتل استخدام شد. یه سالی قبل از اون میرفت خونه دوستم، روی ستون مهره های مادرش کار می کرد. موقع رفتن مریم هردوتایی توی سالن انتظار فرودگاه گریه می کردیم. یه ماه و نیم بعدش دوستم یه شب با حال خراب اومد پیش من و اعتراف کرد شیش ماه آخری که مریم میرفته خونه شون، با هم بودن. گفت عاشق هم بودن و هیچ راه فراری نداشتن. از این تعجب کردم که حرف دوستم اصلا به نظرم عجیب نمی اومد. دلیلی نداشتم، اما تقریبا از یه سال قبلش حسی میکردم یه اتفاق این جوری یه جایی داره میافته. همیشه یکی پیدا میشه که دفتر نقاشیهای آدم رو پاره کنه، حتی اگه عکسی ملونی رو توشی کشیده باشی، خونه ای رو که هفت سال با مریم توش زندگی می کردیم پس دادم و اومدم این جارو اجاره کردم. رفتم باشگاه کوهنوردی اسم نوشتم و تو ارتفاعات علم کوه بایه ملونی تازه آشنا شدم. مهتاب ... این سالاد لامصب مثه مزرعه آفتابگردون های ونگوگ شده. مهتاب عاشقش می شه، هنوز سالی یکی دو بار تلفنی با مریم صحبت می کنیم و حال هم دیگه رو میپرسیم. مهتاب هم می شناستش، ولی چیزی درباره اعترافات دوستم به مهتاب نگفتم. از آدمهایی که دفتر نقاشی های پاره شده شون رو نگه می دارن و به همه نشون میدن، بدام می یاد. الان دیگه باید برسه. باید یه موزیک راک خفن بذارم و وقتی مهتاب رسید صداش رو در حد مرگ بلند کنم. رقصیدن با موزیک راک یکی از بهترین چیزهای دنیا است. مهتاب استاد رقصی با موزیک بلنده. موقع رقصیدن مثل کادیلاکی میمونه که توی جاده خاکی صاف دویست و بیست کیلومتر سرعت میره. خون آدم پر از اکسیژن و عشق می شه. از معدود چیزهاییه که بودنشی باعث میشه از این که قراره سه ماه دیگه بمیری احساسی بی عدالتی نکنی. دستگاه آبمیوه گیری و خرگوش منحرف با زن چشم عسلی می تونن توی خونه هاشون یه کم به موزیک راک ما گوشی بدن. اگه ام کسی زنگ خونه رو زد، لخت مادرزاد دررو روش بازمی کنم و بهش میگم هیچ آدمی توی دنیا خوش شانس تراز بقیه نیست. او کی... الان دیگه باید روغن زیتون رو بریزم روی سالاد. وقتی تیکه های کلم بروکلی چرب و براق می شن و بوی سیر خیس خورده بلند می شه، خیلی خوبه انگار سی دقیقه روی تردمیل دویده باشی و خیس عرق بری زیر دوش آب ولرم... پنج تا زنگ پشت سرهم، مثل همیشه، اورتور سمفونی پنج بتهون، ضربه های سرنوشت ... مهتابه... صورت مهتاب توی قاب مانیتور آیفون خیلی خوبه. میخنده و می دونه من دارم نگاهش می کنم اما به دوربین نگاه نمی کنه. چه حالی میده آدمی که قراره سه ماه دیگه بمیره و گفته دیگه نمیخوام ببینمت در آپارتمان رو روت باز کنه، دست هات رو بگیره، بغلت کنه و قبل از این که چیزی بیگی مجبورت کنه با موزیک راک وحشیانهای که شیشه هاي خونه رو میلرزونه باهاش برقصی، در حالی که هنوز فرصت نکردی کیف شونهایت رو جایی بذاری. همه چیز مهتاب رو دوست دارم. و الان واقعا دیگه برام مهم نیست توی این سه سالی که با هم زندگی می کردیم چه کارهایی کرده. همون قدر که بودن مریم با دوستم وقتی که هنوز عاشق هم بودیم اهمیتی نداره. مهم نگاه هیجان زده مهتابه که داره به سالادی که براش درست کردم با اشتیاق نگاه می کنه. مهتاب هیچ وقت یاد نمی گیره لباسهاش رو به جالباسی آویزون کنه. هر کدوم از لباسهاش رو میندازه یه گوشه خونه و وقتی با عجله میخواد برگرده یه سره بین اتاق خواب و هال می دوه. از اون احمق هایی نیست که توی زندگی دنبال عدالت میگردن. این سالاد لعنتی چه طعم خوبی میده. واقعاً ازت ممنونم مهتاب که می دونی چه موقع هایی نباید هیچ حرف اضافهای زد. وقتی دونه های آبدار انار زیردندونت له میشن طعم ترش خوبی داره. فردا اگه راننده احمق اون تویوتای سفید دوباره اومد جلوی در گاراژ پارک کنه براشی نامه نمی نویسم. سریع می رم پایین و بدون این که چیزی رو توضیح بدم با مشت میزنم توی فکش . هنوز ضربه دست چپم می تونه یه بلوک بتونی رو خورد کنه. بایه ضربه پرتش می کنم وسط کوچه بعد دستش رو میگیرم و از زمین بلندش می کنم و بایه لبخند برادرانه لباسهاش رو می تکونم و بدون حرف اضافه برمیگردم بالا باورم نمیشه من و مهتاب تونسته باشم یه ظرف بزرگ سالادرو به این سرعت بخوریم. خونم داره پر از اکسیژن میشه بدون تأسف یا یه خط شعر یا هر حرف اضافه دیگه ای. مهتاب از اون آدم هاییه که پشت خندهاش هیچ چی رو پنهان نمیکنه. خوبیه موزیک راک هم اینه که وقتی صداشی را می بندی می تونی به سکوت گوش بدی. به سکوت... سکوت... درباره نویسنده: علیرضا محمودی ایرانمهر علیرضا محمودی ایرانمهر، متولد ۱۳۵۳ مشهد، نویسنده، فیلمنامه نویسی و مدرسی ادبیات داستانی. مجموعه داستان های «بریم خوشگذرونی» انتشارات روشنگران ۱۳۸۴، «ابر صورتی» نشر چشمه ۱۳۸۸ و رمان «فریدون پسر فرانک» نشر گمان ۱۳۹۳ از او منتشر شده است. وی همچنین فیلمنامه ی «دلخون» (نشر سوره مهر، ۱۳۸۸) و کتاب پژوهشی - آموزشی «سفر با گردباد» (کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان ۱۳۸۵) را در کارنامه دارد. مجموعه داستان «ابر صورتی» او به چند زبان ترجمه و منتشر شده است.
×