رفتن به مطلب

جستجو در تالار

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'داستانک'.



تنظیمات بیشتر جستجو

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


انجمن ها

  • بخش اصلی
    • اطلاعیه های سایت
    • ارائه انتقادات و پیشنهادات
    • آموزش کار با انجمن
  • بخش ادبی
    • شعر
    • احساس
    • رمان و داستان
    • کتاب
  • دیوونه تو
    • هنر و ادبیات
    • شعر
    • احساس
    • سرگرمی
  • عاشقانه
    • بایگانی عشق
  • چندرسانه ای
    • صوتی
    • تصویری
    • گالری
  • (پرسش و پاسخ) و (آموزش)
    • کامپیوتر و اینترنت
    • موبایل و تبلت
    • پزشکی
    • مشاوره و روانشناسی
    • علمی و پژوهشی
    • اقتصادی و سیاسی
    • حقوقی و مذهبی
    • هنر و ادبیات
    • فلسفه
    • ورزشی
    • تاریخ و جغرافیا
    • آزاد

جستجو در ...

جستجو به صورت ...


تاریخ ایجاد

  • شروع

    پایان


آخرین به روز رسانی

  • شروع

    پایان


فیلتر بر اساس تعداد ...

تاریخ عضویت

  • شروع

    پایان


گروه


آدرس سایت


تلگرام


اینستاگرام


محل زنگی


درباره من

82 نتیجه پیدا شد

  1. sajjad

    از خدا پرسیدم: چرا وقتی شادم، همه بامن میخندند! ولی وقتی ناراحتم کسی با من نمیگرید؟ جواب داد: شادیها را برای جمع کردن دوست آفریده ام ولی غم را برای انتخاب بهترین دوست...!!!‎
  2. sajjad

    نام : خواجه نظام‌الدین عبیدالله زاکانی تولد: قرن هشتم هجری توابع قزوین اثار: رسالهٔ اخلاق الاشراف، ریش نامه، صد پند، ترجیع بند، تضمینات و قطعات، رباعیات، رسالهٔ دلگشا، تعریفات ملا دو پیاز، منظومه موش و گربه، منظومه سنگتراش، رسالهٔ تعریفات ملا دو پیازه.
  3. sajjad

    بچه تر که بودم وقتی مهمان می آمد مانند یک گربه جلویشان قِل میخوردم و تمام شیرین کارهایی که بلد بودم انجام میدادم تا بیشتر بمانند. فقط میخواستم بیشتر بمانند، دیرتر بروند، اصلاً نروند! بعد مامان من را میبرد به گوشه ای و میگفت هیچ وقت اصرار نکن، هر کسی خودش دوست داشته باشد می مانَد، بیشتر هم می ماند. مامان هیچ وقت اهل تعارف کردن نبود اما من باز مهمان بعدی که می آمد می رفتم جلویش قِل میخوردم که بمان، دیرتر برو! بزرگتر که شدم وقتی جلوی دوستم قِل میخوردم که بماند و آن قدر قِل خوردم و افتادم روی سراشیبی و پرت شدم، فهمیدم مامان راست میگفت... مهمان و دوست و شوهر و همسر ندارد، هر کسی بخواهد می ماند، نخواهد میرود. حالا تو هی قِل بخور...هی شیرین کاری کن...
  4. هیجده سالم که بود مجبور شدم یک نفر رو فراموش کنم و چون بلد نبودم، مثل بچه ها گریه میکردم. آدمها برام پر از حرفای نامفهوم بودن... حرف هایی مثل «بعدا به حال این روزهات میخندی» یا «جاش رو آدمهای دیگه پر میکنن.» تا مدت ها، شب ها رو بی خواب بودم. بعضی از آدما رو تو خیابون از پشت با اون اشتباه میگرفتم، بعضی وقت ها دلم برا صدا کردن اسمش تنگ میشد و با هر آدمی که اسم اون رو داشت دمخور میشدم. خودم رو مقصر میدونستم و احساس میکردم اگر آدم بهتری میبودم اون هیچوقت منو به حال خودم رها نمیکرد گوش کردی؟ امروز که تو حال سالها پیش من رو داری و قلبت فشردست، بذار برات حرف های نامفهموم نزنم.. تو قرار نیست هیچوقت به حال این روزهات بخندی. تو امروز با تمام وجودت موسیقی غمگین رو میفهمی، میتونی از ته دل گریه کنی و شب ها از بی قراری بیداری. تو نمیفهمی چقدر تو دنیای آدم بزرگ ها فراموش شدست بی قراری. گریه ی از ته دل و شب بیداری برای کسی که دیگه نیست. فیلمش کن، عکسش کن، بنویس. من بهت میگم اگر قلبت فشردست و گریه داری، تا میتونی ازشون لذت ببر چون سالها بعد، آدمها نمیذارن با خودت انقدر صادق باشی! امیرعلی.ق
  5. sajjad

    ساختن واژه ای به نام «فردا» بزرگترین اشتباه انسان بود، تا زمانی که کودک بی سوادی بودیم و با این واژه آشنایی نداشتیم، خوب زندگی میکردیم. تمامی احساساتمان، غم و شادیمان و هرچه داشتیم را همین امروز خرج میکردیم انگار فهمیده تر بودیم، چون همیشه میترسیدیم شاید فردا نباشد. از وقتی «فردا » را یاد گرفتیم، همه چیز را گذاشتیم برای فردا. از داشته های امروز لذت نبردیم و گذاشتیم برای روز مبادا... شاید باید اینگونه «فردا» را معنی کنیم: «فردا» روزیست که داشته‌های امروزت را نداری؛ پس امروز را زندگی کن...
  6. sajjad

    معلم ریاضی پای تخته گفت : برای حل این معادله ، وجود این شرط لازمه ولی کافی نیست . دستمو و بلند کردم گفتم آقا اجازه ! میشه یه بار دیگه توضیح بدید ؟ بعد همه بچه ها گفتن آره آقا ، اگر میشه یه بار دیگه توضیح بدید ما هم متوجه نشدیم . اون روز تا آخر کلاس آقا معلم مثال حل کرد و تقریبا هیچکی نفهمید لازم چیه ، کافی چیه . 18 سالگی مهندسی نرم افزار دانشگاه صنعتی شریف قبول شدم و تقریبا اواخر ترم چهارم بودم که پرستو رو توی راه روی دانشکده فنی دیدم . دختری نجیب و زیبا که دنباله ی چادرش با روح و جانم بازی می کرد . چند روز بعد وقتی مادرم مشغول آشپزی بود از پشت لوپش رو بوسیدم و یواش تو گوشش گفتم پسرت عاشق شده . مادرم گفت برو مسخره ، برو الان غذام میسوزه . گفتم به خدا راست میگم ؛ مادرم زیر گاز رو خاموش کرد و گفت این چه دختر ورپریده ایه که تو ازش خوشت اومده ؟ بابا ننش کیه ؟ من میشناسمش ؟ نشستم و قضیه رو کامل براش تعریف کردم و ازش خواستم بعد از ظهر که بابا از سر کار اومد باهاش حرف بزنه و برا پسر کوچیکش آستین بالا بزنه . بعد از ظهر که پدرم از سر کار برگشت مادرم یه چای کمر باریک گذاشت جلوش و چند دیقه ای با هم پچ و پچ کردند . یهو بابام داد زد محمد بیا اینجا ببینم ؛ مادرت چی میگه ؟ میگه زن می خوای ؟ با ترس رفتم داخل آشپز خونه و گفتم : زن که نه ... فعلا نامزدی کنیم تا درسمون تموم بشه . سریع گفت چه غلطا ، آخه تو چی داری که من برات آستین بالا بزنم ؟ کار داری ؟ سربازی کردی ؟ دو قرون پول از خودت داری که فردا دست دختر مردم رو بگیری و بیاری تو خونت ؟ اینا رو گفت و بلند شد رفت داخل اتاق . وقتی داشت بلند میشد گفت : تو فعلا درستو بخون به وقتش خودم برات یه دختر خوب میگیرم ؛ یه چی زیاده دختر خوب . روز بعد رفتم و قضیه رو برا داییم تعریف کردم و اونم دقیقا حرفای بابامو تحویلم داد و ازم خواست صبر کنم تا وقتی که برم سربازی و یه کاری دست و پا کنم . به حرف داییم گوش دادم و سعی می کردم اصلا به پرستو فکر نکنم ؛ به خودم می گفتم حق دارن .... من که چیزی واسه شروع زندگی ندارم . یکسال بعد هم پرستو با پسر داییش ازدواج کرد و انتقالی گرفت شهر خودشون . چند سال بعد وقتی 25 سالم بود ، پدرم گفت : چرا یه دختر انتخاب نمیکنی و نمیری سر خونه و زندگیت ؟ مادرم گفت : چرا همین دختر خاله خودت رو نمیگیری !؟ هم آشنا إ هم پزشکی خونده . داییم گفت : دایی جان شکر خدا هم درست تموم شده هم سربازیتو کردی ؛ سر کار هم که هستی ، چرا زن نمیگیری و دل مادرتو شاد نمیکنی ؟ بغض گلومو گرفت و خواستم به یادشون بیارم روزی رو که شغل نداشتم ، سربازی نکرده بودم ولی کسی رو داشتم که عاشقش بودم . دوست داشتم بهشون بگم که یه روزی کار و سربازی رو شرط لازم برای ازدواج می دونستند و من عشق به پرستو رو شرط کافی برای خوشبخت شدنم و حالا من شرط لازم رو برای ازدواج دارم ولی شرط کافیی وجود نداره . نمیدونم ولی شاید هیچ معادله ای بدون شرط کافی حل نشه...
  7. sajjad

    دو برادر مادر پیر و بيماري داشتند . با خود قرار گذاشتند که يکي خدمت خدا کند و ديگري در خدمت مادر باشد يکي به صومعه رفت و به عبادت مشغول شد و ديگري در خانه ماند و به پرستاري مادر مشغول شد . چندي نگذشت برادر صومعه نشين مشهور عام و خاص شد و به خود غره شد که خدمت من ارزشمندتر از خدمت برادرم است ، چرا که او در اختيار مخلوق است و من در خدمت خالق . همان شب پروردگار را در خواب ديد که وي را خطاب کرد : به حرمت برادرت تو را بخشيدم برادر صومعه نشين اشک در چشمانش آمد و گفت : يا رب ، من در خدمت تو بودم و او در خدمت مادر ، چگونه است مرا به حرمت او مي بخشي ، آيا آنچه کرده ام مايه رضاي تو نيست .َ ندا رسيد : آنچه تو مي کني من از آن بي نيازم ولي مادرت از آنچه او مي کند بي نياز نيست ... کتاب فارسي دبستان سال ۱۳۲۴ به فرزندان خود انسان بودن بیاموزیم.
  8. sajjad

    آبراهام لینکلن پسر یک کفاش بود ، پدر او کفش های افراد مهم سیاسی را تعمیر می کرد! آبراهام پس از سالها تلاش ، به عنوان رئیس جمهور برگزیده شد ، اولین سخنرانی او در مجلس سنای بدین صورت گذشت : نمایندگان مجلس از اینکه لینکلن رئیس جمهور شده بود ناراضی بودند . یکی از نمایندگان مخالف با عصبانیت و بی ادبی تمام از سوی جایگاه خود فریاد زد : آبراهام! حالا که بطور شانسی رئیس جمهور شده ای فراموش نکن که می دانیم تو یک بچه کفاش بیشتر نیستی! آبراهام لینکلن لبخندی زد و سخنرانی خود را اینطور شروع کرد : من از آقای نماینده بسیار بسیار ممنونم که در چنین روزی مرا به یاد پدرم انداخت ، چه روز خوبی و چه یاد آوری خوبی! من زندگی و جایگاهم را مدیون زحمات پدرم هستم ... آقایان نماینده بنده در اینجا اعلام می کنم که بنده مانند پدرم ماهر نیستم ، با این حال از دستان هنرمند او چیزهایی آموخته ام ، پس اگر کسی از شما تمایل به تعمیر کفش خود داشت با کمال میل حاضر به تعمیر کفشش خواهم بود . یکی ازاقدامات مهم او خاتمه بخشیدن به تاریخ برده داری بود! و درپایان جمله معروف : معیار واقعی ثروت ما این است که اگر پولمان را گم کنیم ، چقدر می ارزیم
  9. sajjad

    آورده اند که : پادشاهی قصد کشتن اسیری کرد. اسیر در آن حالت ناامیدی شاه را دشنام داد . شاه به یکی از وزرای خود گفت : او چه می گوید؟ وزیر گفت : به جان شما دعا می کند ، شاه اسیر را بخشید! وزیر دیگری که در محضر شاه بود و با آن وزیر اول مخالفت داشت گفت : ای پادشاه آن اسیر به شما دشنام داد پادشاه گفت : تو راست می گویی اما دروغ آن وزیر که جان انسانی را نجات می دهد بهتر از راست توست که باعث مرگ انسانی می شود ...
  10. sajjad

    زمان قاجار که زن هاحق رفتن به مدرسه را نداشتند . اولین مردمانی که به دختر هایشان اجازه درس خواندن دادند رشتی ها بودند ، وقتی این خبر به انگلیسیها رسید آنها سعی کردند جهت جلوگیری از رشد سواد این تصور را رواج دهند که : رشتی ها چقدر بیغیرت هستند که دخترانشان را به مدرسه میفرستند! و چرا این تا الان هنوز به جا مانده!؟
  11. sajjad

    در دوران نوجوانی با یک چوبدستی دم در آغل گوسفندان می ایستادم و برای سرگرم کردن خودم هنگام خارج شدن آنها چوبدستی را جلوی پایشان میگرفتم طوری که مجبور به پریدن از روی آن می شدند! پس از آنکه چندین گوسفند از روی آن می پریدند چوبدستی را کنار می کشیدم اما بقیه گوسفندان هم با رسیدن به این نقطه از روی مانع خیالی می پریدند...! تنها دلیل پرش آنها این بود که گوسفندان جلویی در آن نقطه پریده بودند . گوسفند تنها موجودی نیست که از این گرایش برخوردار است : تعداد زیادی از آدمها نیز مایل به انجام کارهایی هستند که دیگران انجامش میدهند مایل به باور کردن چیزهایی هستند که دیگران به آن باور دارند مایل به پذیرش بی چون و چرای چیزهایی هستند که دیگران قبولش دارند وقتی خودت را هم صدا با اکثریت می بینی ، وقت آن است که باید بنشینی و عمیقا فکر کنی دیل کارنگی
  12. sajjad

    شخصی بهلول را گفت : تو را از دور دیدم گمان کردم خری می آید بهلول گفت : من هم تو را از دور دیدم گمان کردم انسانی می آید
  13. sajjad

    شاعری در ستایش خواجه ای بخیل قصیده ای گفت و برایش خواند اما هیچ پاداشی دریافت نکرد. یک هفته صبر کرد و باز هم خبری نشد. قطعه ای سرود که در آن تقاضای خود را به صراحت گفته بود اما خواجه توجهی نکرد. پس از چند روز خواجه را در شعری دیگر نکوهش کرد؛ اما باز هم اعتنایی نکرد. شاعر رفت و بر درخانه خواجه نشست. خواجه بیرون آمد و او را دید که با آرامش خاطر نشسته است، گفت: ای بی حیا! ستایش کردی، تقاضا کردی و سپس نکوهش کردی، هیچ فایده ای نداشت دیگر به چه امیدی در اینجا نشسته ای؟ شاعر گفت: به امید اینکه بمیری و مرثیه ای هم برایت بگویم! خواجه خندید و پاداشی نیکو به او بخشید.
  14. sajjad

    از ارسطو پرسیدند در زندگی دشوارترین کارها چیست؟ گفت اینکه انسان خود را بشناسد پرسیدند آسانترین کارچیست؟ گفت اینکه دیگری را نصیحت کند
  15. sajjad

    یک زندانی در آمریکا از زندان می‌گریزد؛ به ایستگاه راه آهن می رود و سوار یک واگن باری می شود... درِ واگن به صورت خودکار بسته می شود و قطار به راه می افتد .... او متوجه می شود که سوار فریزر قطار شده است، روی تکه کاغذی می نویسد : "این مجازات رفتار های بد من است که باید منجمد شوم!" وقتی قطار به ایستگاه می رسد، مامورین با جسد او روبرو می شوند، در حالی که فریزر قطار خاموش بوده است! «ذهن پرقدرت ترین سلاحی است که انسان در اختیار دارد، هر آنچه را که میگوییم، شلیکی است که میتواند در دم کشنده باشد» کاترین پاندر
  16. sajjad

    پدر آبراهام میدانست در نزدیکی صومعه ،زاهدی زندگی میکند که به فرزانگی مشهور است . به سراغ آن مرد رفت و پرسید: اگر امروز زن زیبایی را در بستر خویش می یافتی ،آیا میتوانستی خود را متقاعد کنی که او زن نیست؟ مرد فرزانه پاسخ داد: نه ، اما میتوانستم خودم را مهار کنم. پدر ادامه داد:و اگر چند سکه زر در صحرا می یافتی ،آیا میتوانستی ان ها را سنگ فرض کنی؟ مرد فرزانه پاسخ داد : نه، اما میتوانستم خودم را مهار کنم و سکه ها را در جای خود رها کنم. پدر اصرار کرد : و اگر دو برادر با تو مشورت می کردند، یکی از تو متنفر بود و دیگری تو را دوست داشت، آیا میتوانستی آن ها را برابر فرض کنی ؟ زاهد پاسخ داد: هرچند ممکن بود در درونم رنج ببرم ،با کسی که دوستم داشت همانگونه رفتار میکردم که با آن که از من متنفر است. بعد پدر ابراهام برای شاگردانش گفت : به شما می گویم انسان فرزانه کیست .کسی است که به جای کشتن امیالش ، میتواند آن ها را مهار کند.
  17. sajjad

    یک دانشجو برای ادامه تحصیل و گرفتن دکترا همراه با خانواده اش عازم استرالیا شد. در آنجا پسر کوچک شان را در یک مدرسه استرالیایی ثبت نام کردند تا او هم ادامه تحصیلش را در سیستم آموزش این کشور تجربه کند. روز اوّل که پسر از مدرسه برگشت، پدر از او پرسید: پسرم تعریف کن ببینم امروز در مدرسه چی یاد گرفتی؟ پسر جواب داد: امروز درباره خطرات سیگار کشیدن به ما گفتند و بحث کردیم، خانم معلّم برایمان یک کتاب قصّه خواند و یک کاردستی هم درست کردیم. پدر پرسید: ریاضی و علوم نخواندید؟ پسر گفت: نه روز دوّم دوباره وقتی پسر از مدرسه برگشت پدر سؤال خودش را تکرار کرد. پسر جواب داد: امروز نصف روز را ورزش کردیم، یاد گرفتیم که چطور اعتماد به نفس مان را از دست ندهیم، و زنگ آخر هم به ما یاد دادند که باید قسمتی از درآمدمان را به دولت بدهیم تا برای آبادی شهرها و روستاها خرج شود. بعد از چندین روز که پسر می رفت و می آمد و تعریف می کرد، پدر کم کم نگران شد چرا که می دید در مدرسه پسرش وقت کمی در هفته صرف ریاضی، فیزیک، علوم، و چیزهایی که از نظر او درس درست و حسابی بودند می شود. از آن جایی که پدر نگران بود که پسرش در این دروس ضعیف رشد کند به پسرش گفت: پسرم از این به بعد دوشنبه ها مدرسه نرو تا در خانه خودم با تو ریاضی و فیزیک کار کنم. بنابراین پسر دوشنبه ها مدرسه نمی رفت. دوشنبه اوّل از مدرسه زنگ زدند که چرا پسرتان نیامده. گفتند مریض است. دوشنبه دوّم هم زنگ زدند باز یک بهانه ای آوردند. بعد از مدّتی مدیر مدرسه مشکوک شد و پدر را به مدرسه فراخواند تا با او صحبت کند. وقتی پدر به مدرسه رفت باز سعی کرد بهانه بیاورد امّا مدیر زیر بار نمی رفت. بالاخره به ناچار حقیقت ماجرا را تعریف کرد. گفت که نگران پیشرفت تحصیلی پسرش بوده و از این تعجّب می کند که چرا در مدارس استرالیا این قدر کم درس درست و حسابی می خوانند. مدیر پس از شنیدن حرف های پدر کمی سکوت کرد و سپس جواب داد: ما هم ۵۰ سال پیش مثل شما فکر می کردیم. تعریف باسوادی فقط خواندن فیزیک و شیمی و ریاضی نیست بلکه احساس مسوولیت و مشارکت نسبت به مسایل جامعه است. مهارت های زندگی و اجتماعی شدن در یک جامعه مدنی برای همه لازم است ولی فیزیک و شیمی ممکن است برای گروهی خاص کارگشاباشد . انسان ها نادان به دنيا مى آيند نه احمق آنها توسط آموزش اشتباه ، احمق میشوند! بزرگترين دشمن سعادت و آزادى انسان ها دفاع کورکورانه از عقايد و باورهاى غلط است. برتراند راسل
  18. sajjad

    خداوندا...! كودکی ام رادادی وگرفتی....!!! جوانی ام رادادی و گرفتی....!!! چندسالی است که زن دادی... خواستم یادآوری کرده باشم...!!
  19. sajjad

    زن جوانی که شوهر میلیاردری داشت ، دچار سرطان کلیوی شد، بعد از مدتی بستری از بیمارستان مرخص شد.... هنگامی که زنان همسایه و قوم خویش و دوستان جوانش برای عیادتش می امدند در جواب همه انها که بیماری اش را میپرسیدند میگفت ایدز دارد. این امر توجه دخترش را به خود جلب کرد تا اینکه بعد از رفتن مهمانها از مادرش پرسید: مادر جان چرا به آنها میگویی ایدز داری در حالی که بیماری ات چیز دیگریست ؟ مادر گفت دیر یا زود مرگم فرا میرسد، این را گفتم تا هیچ کدام از این زنها بعد از مرگم، بفکر ازدواج با پدرتان نیفتن …!! گویند شیطان بعد از شنیدن این حرف در گوشه ی مجلس به خودزنی، گریه و استغفار و در آخر، سر به بیابان همی نهاد...!
  20. sajjad

    توى کلاس بازیگری که مارلون براندو هم در اون بود ، ازکلاس خواسته شد نقش مرغ‌هایی رو بازی کنن که قراره یه بمب بیفته رو سرشون !! اکثر افراد کلاس با وحشت شروع کردن به قدقد کردن ! اما مارلون براندو سر جای خودش نشسته بود و وانمود می‌کرد که داره تخم میذاره ! وقتی استلا آدلر استادش دلیل این رفتارش رو پرسید ، براندو گفت : "من یه مرغ‌ام ! بمب چه میدونم چیه ؟؟" تفاوت انسانها در نوع اندیشیدن آنها به قضایاست ...
  21. sajjad

    مردی نزد پزشک رفت تا ببیند آیا 100 سال عمر میکند یا نه. دکتر پس از معاینه گفت: چند سال دارید؟ مرد: 50 سال. زن و بچه دارید؟ خیر. مسافرت و ورزش را دوست دارید؟ اصلا اهل مطالعه هستید؟ اصلا. برای آینده برنامه دارید؟ خیر. پزشک با عصبانیت: پس تشریف ببرید و همین امروز بمیرید. عمر 100 سال را برای چه میخواهید؟ انسان وقتی از دنیا می رود، فقط یک آرزو دارد که یکبار دیگر فرصت زندگی کردن داشته باشد
  22. sajjad

    مورچه کوچکی بود که هر روز صبح زود سرکار حاضر می شد و بلافاصله کار خود را شروع می کرد. مورچه خیلی کار می کرد و تولید زیادی داشت و از کارش راضی بود. سلطان جنگل (شیر) از فعالیت مورچه که بدون رئیس کار می کرد، متعجب بود. شیر فکر می کرد اگر مورچه می تواند بدون نظارت این همه تولید داشته باشد، به طور مسلم اگر رئیسی داشته باشد، تولید بیشتری خواهد داشت. بنابراین شیر یک سوسک را که تجربه ریاست داشت و به نوشتن گزارشات خوب مشهور بود، به عنوان رئیس مورچه استخدام کرد. سوسک در اولین اقدام خود برای کنترل مورچه ساعت ورود و خروج نصب کرد. سوسک همچنین به همکاری نیاز داشت که گزارشات او را بنویسد و تایپ کند.سوسک بدین منظور و همچنین برای بایگانی و پاسخگویی به تلفن ها یک عنکبوت استخدام کرد. شیر از گزارش های سوسک راضی بود و از او خواست که از نمودار برای تجزیه و تحلیل نرخ و روند رشد تولیدی که توسط مورچه صورت می گیرد، استفاده کندتا شیر بتواند این نمودار ها را در گزارش به مجمع مدیران جنگل به کار برد. سوسک برای انجام امور یک کامپیوتر و پرینتر لیزری خریداری کرد. سوسک برای اداره واحد تکنولوژی اطلاعات یک زنبور نیز استخدام کرد. مورچه که زمانی بسیار فعال بود و در محیط کارش احساس آرامش می کرد، کاغذ بازی های اداری و جلسات متعددی که وقت او را می گرفت دوست نداشت. شیر به این نتیجه رسید که فردی را به عنوان مدیر داخلی واحدی که مورچه در آن کار می کرد، بکار گمارد. این پست به ملخ داده شد. اولین کار ملخ خریداری یک فرش و صندلی برای کارش بود. ملخ همچنین به کامپیوتر و کارمند نیاز داشت که آنها را از اداره قبلی خودش آورد تا به او در تهیه و کنترل بودجه و بهینه سازی برنامه ها کمک کند محیطی که مورچه در آن کار می کرد، حال به مکانی فاقد شور و نشاط تبدیل شده بود. دیگر هیچ کس نمی خندید و همه غمگین و نگران بودند. با مطالعه گزارش های رسیده شیر متوجه شد که تولیدات مورچه کمتر از قبل شده است. بنابراین شیر یک جغد با پرستیژ را به عنوان مشاور عالی استخدام کرد و به او ماموریت داد تا امور را بررسی کرده، مشکلات را مشخص و راه حل ارائه نماید. جغد سه ماه وقت صرف کرد و گزارشی در چند جلد تهیه نمود و در آخر نتیجه گرفت که مشکلات پیش آمده ناشی از وجود تعداد زیاد کارمند است. و باید تعدیل نیرو صورت گیرد. و بنابراین شیر دستور داد که مورچه را اخراج نمایند زیرا مورچه دیگر انگیزه ای برای کار نداشت. و این است حکایت بعضی سیستمهای اداری...
  23. sajjad

    پادشاهی در زمستان به نگهبان گفت: سردت نیست؟ گفت عادت دارم. گفت: میگویم برایت لباس گرم بیاورند. و فراموش کرد! صبح جنازه ی نگهبان را دیدند روی دیوار نوشته بود: به سرما عادت داشتم اما وعده ی لباس گرمت مرا از پای درآورد! مواظب وعده هایمان باشیم.
  24. sajjad

    روزی یک مهندس در حال عبور از یک جاده بود که یک قورباغه او را صدا کرد و گفت: اگر مرا ببوسی، من به پرنسس زیبایی تبدیل خواهم شد!او خم شد، قورباغه را بلند کرد و در جیبش گذاشت. قورباغه دوباره صدا کرد و گفت : اگر مرا ببوسی و به پرنسس زیبایی تبدیل کنی،با تو ازدواج خواهم کرد مهندس، قورباغه را از جیبش در آورد، لبخندی به او زد و دوباره او را در جیبش گذاشت. سرانجام قورباغه پرسید : موضوع چیست؟ من به تو گفتم من یک پرنسس زیبا هستم، که با تو ازدواج خواهم کرد. چرا مرا نمی بوسی؟ مهندس گفت : نگاه کن! من یک مهندسم! برای من یک دختر زیبا جالب نیست! اما یک قورباغه سخنگو واقعاً برایم جالبه !! یه هم چین آدمایی هستن مهندسا
  25. sajjad

    مردی خسیس تمام دارایی‌اش را فروخت و طلا خرید. او طلاها را در گودالی در حیاط خانه‌اش پنهان کرد. مدت زیادی گذشت و او هر روز به طلاها سر می‌زد و آنها را زیر و رو می‌کرد. تکرار هر روزه این کار یکی از همسایگانش را مشکوک کرد. همسایه، یک روز مخفیانه به گودال رفت و طلاها را برداشت. روز بعد مرد خسیس به گودال سر زد اما طلاهایش را نیافت. او شروع به شیون و زاری کرد و مدام به سر و صورتش می‌زد. رهگذری او را دید و پرسید: «چه اتفاقی افتاده است؟» مرد حکایت طلاها را بازگو کرد. رهگذر گفت: «این که ناراحتی ندارد. سنگی در گودال بگذار و فکر کن که شمش طلاست. تو که از آن استفاده نمی‌کنی، سنگ و طلا چه فرقی برایت دارد؟» ارزش هر چیزی در داشتن آن نیست بلکه در استفاده از آن است. چه بسیار افرادی هستند که پولدارند اما ثروتمند نیستند و چه بسیار افرادی که ثروتمندند ولی پولدار نیستند.
×