رفتن به مطلب

جستجو در تالار

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'مزاحم تلفنی'.



تنظیمات بیشتر جستجو

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


انجمن ها

  • بخش اصلی
    • اطلاعیه های سایت
    • ارائه انتقادات و پیشنهادات
    • آموزش کار با انجمن
  • بخش ادبی
    • شعر
    • احساس
    • رمان و داستان
    • کتاب
  • دیوونه تو
    • هنر و ادبیات
    • شعر
    • احساس
    • سرگرمی
  • عاشقانه
    • بایگانی عشق
  • چندرسانه ای
    • صوتی
    • تصویری
    • گالری
  • (پرسش و پاسخ) و (آموزش)
    • کامپیوتر و اینترنت
    • موبایل و تبلت
    • پزشکی
    • مشاوره و روانشناسی
    • علمی و پژوهشی
    • اقتصادی و سیاسی
    • حقوقی و مذهبی
    • هنر و ادبیات
    • فلسفه
    • ورزشی
    • تاریخ و جغرافیا
    • آزاد

جستجو در ...

جستجو به صورت ...


تاریخ ایجاد

  • شروع

    پایان


آخرین به روز رسانی

  • شروع

    پایان


فیلتر بر اساس تعداد ...

تاریخ عضویت

  • شروع

    پایان


گروه


آدرس سایت


تلگرام


اینستاگرام


محل زنگی


درباره من

1 نتیجه پیدا شد

  1. sajjad

    گنگ بود همه چیز گنگ بود و رفتنت را در هر معادله ای جای گذاری میکردم جوابی به دست نمی آوردم. بعد از تو ، آن شهر جای ماندن نبود. فرار کردم از تو..ازخودم..از قول وقرارهایی که در نطفه خفه شد! ابتدا آن شهر و بعد از آن نتیجه ی افکارِ پریشانم میگفت این دنیا جای ماندن نیست... نشستم و پاییزِ هزار و سیصد و رفتنت را ورق زدم و ورق زدم و ورق زدم که رسیدم به خط پایان... نه ... گاهی هیچ دلیلی برای ماندن نیست. دلیل تو بودی...هوا تو بودی...نفس تو بودی و به خدا که رفتن به چشمانت نمی آمد! اما رفتی و مانده بودم که تاوان کدام گناهم را اینگونه پس میدهم؟ دنبال دلیل بودم اما نه...دیگر دلیلی برای ماندن نبود و داشتم صدای آمبولانس و صاحبِ این مسافرخانه را مرور میکردم که قرار بود فردا صبح نامه ای از جیبم خارج کنند که انتهایش نوشته: " برسد به دست آهو"! مرور میکردم و فضای سوت و کور این مسافرخانه صدایِ کلاغ هایِ همبستر رویِ شاخه ی خشکیده ی درختِ سیزده ساله را به رخِ تنهایی ام میکشید! از آخرین هم آغوشی مان چند ماه و چند روز و چند ساعت میگذشت اما بارها خواستم و نشد که بگویم نیازی به تکرارِ لمسِ لب و گیسویت نیست. همان اولین باری که در آغوش کشیدمت فراتر از تن و پیراهنم را بغل کردی و عطر سرد گردن ات تویِ مغزم پیچید! چند ماه و چند روز و چند ساعت است که شب و روزم را در طبقه ی بالای این مسافرخانه سَر میکُنم و بی خبرم که کجایی که چگونه که چرا بی من تنهایی؟ . سیزدهمین قرص را در دستان عرق کرده ام ریختم و چشمانم را بستم... همه چیز داشت تمام میشد اگر صدای تلفنم در نمی آمد! انتظارِ تماس هیچکس را نداشتم اما این شماره ی ناشناس... این شماره که زیاد هم ناشناس نبود و اصلا یادم نمی آید کِی...اما شماره اش را با نامِ مزاحم تلفنی ثبت کرده بودم. گفتم به درک و مُشتِ پُر از قرص را تا سینه بالا آوردم اما انگار مزاحمِ تلفنی داشت آن ور خط زجه میزد...! بی اختیار گوشی را جواب دادم که صدای گریه ی اش گوشم را تیغ کشید! انگار که تمام بغض اش به گریه آمیخته بود. الو گفتن هایم را نمیشنید اصلا و با نفس های منقطع فقط گریه میکرد. مبهوت گوش میکردم به صدایش که بعد از سی ثانیه تلفن را قطع کرد. در شوک بودم و آب دهانم پایین نمی رفت که پیام داد: "هیچ چیز نپرس فقط فردا باید ببینمت" و بعد هم آدرسی ارسال کرد. . همه چیز داشت تمام میشد اما تماسِ این مزاحمِ تلفنی و صدای راز آلودش باعث شد تا خودِ صبح پلک نزدم و فردا چند ساعت زودتر سر قرار حاضر شدم... علی سلطانی
×