رفتن به مطلب

جستجو در تالار

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'پدر'.



تنظیمات بیشتر جستجو

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


انجمن ها

  • بخش اصلی
    • اطلاعیه های سایت
    • ارائه انتقادات و پیشنهادات
    • آموزش کار با انجمن
  • بخش ادبی
    • شعر
    • احساس
    • رمان و داستان
    • کتاب
  • دیوونه تو
    • هنر و ادبیات
    • شعر
    • احساس
    • سرگرمی
  • عاشقانه
    • بایگانی عشق
  • چندرسانه ای
    • صوتی
    • تصویری
    • گالری
  • (پرسش و پاسخ) و (آموزش)
    • انگلیسی
    • کامپیوتر و اینترنت
    • موبایل و تبلت
    • پزشکی
    • مشاوره و روانشناسی
    • علمی و پژوهشی
    • اقتصادی و سیاسی
    • حقوقی و مذهبی
    • هنر و ادبیات
    • فلسفه
    • ورزشی
    • تاریخ و جغرافیا
    • آزاد

جستجو در ...

جستجو به صورت ...


تاریخ ایجاد

  • شروع

    پایان


آخرین به روز رسانی

  • شروع

    پایان


فیلتر بر اساس تعداد ...

تاریخ عضویت

  • شروع

    پایان


گروه


آدرس سایت


تلگرام


اینستاگرام


محل زنگی


درباره من

2 نتیجه پیدا شد

  1. banozk

    ﻣﺎ ﺑﺎﺑﺎ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ... ﺭﺍﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﯾﻢ، ﺍﻣﺎ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯾﮏ ﺳﻨﮓ ﻣﺴﺘﻄﯿﻠﯽ ﺍﺳﺖ ﻭﺳﻂ ﺑﻬﺸﺖ ﺯﻫﺮﺍ ﮐﻪ ﺑﺎﻻﺵ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺎﺩﺭﻭﺍﻥ ﻭ ﭘﺎﯾﯿﻨﺘﺮﺵ ﺑﺎ ﺧﻄﯽ ﺧﻮﺵ، ﭘﺪﺭﯼ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﻭ ﻫﻤﺴﺮﯼ ﻓﺪﺍﮐﺎﺭ. ﻋﮑﺴﺶ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺗﺮﺍﺷﯿﺪﻩ ﺍﻧﺪ ﺁﻥ ﺭﻭ. ﺑﺎ ﺁﻥ ﺳﺒﯿﻞ ﻣﺨﻤﻠﯽ، ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﺗﻮ ﺭﻓﺘﻪ ﻭ ﻣﻮﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﯾﮏ ﻭﺭﯼ ﺷﺎﻧﻪ ﺷﻮﺩ. ﻣﺎ ﺑﺎﺑﺎ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ... ﻧﻪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺍﻭﻟﺶ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺍﯾﻢ. ﻧﻪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺑﻤﺎﻥ ﻧﻤﯽ ﺁﯾﺪ. ﭼﻨﺪﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﺧﺪﺍ ﻭﯾﺮﺵ ﮔﺮﻓﺖ ﮐﻪ ﺍﻣﺘﺤﺎﻧﻤﺎﻥ ﮐﻨﺪ. ﮐﻪ ﺍﺷﮏ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻨﺪ ﻭ ﺗﺮﺱ ﻭ ﺑﯽ ﭘﻨﺎﻫﯽ ﻣﺎ ﺭﺍ. ﮐﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺗﺎ ﺟﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺷﻮﺭ ﺑﺒﺎﺭﺩ ﺭﻭﯼ ﻟﺐ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ. ﻣﺎ ﺑﺎﺑﺎ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ... ﺍﻣﺎ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻫﯿﺪ ﻋﮑﺲ ﺑﺎﺑﺎﻫﺎﯼ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ.... ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﯾﻢ... ﺣﺘﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﻓﯿﻠﻢ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺍﯾﻦ ﺳﺮﺑﺎﺯ ﻫﺎﯼ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﻢ، ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺖ ﯾﮏ ﺩﻓﻌﻪ ﺍﯼ ﻫﻖ ﻣﯽ ﺯﻧﯿﻢ... ﻣﺎ ﺑﺎﺑﺎ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ... ﻭ ﻫﺮ ﺳﺎﻝ، ﺭﻭﺯ ﭘﺪﺭ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﯿﻢ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﮐﺠﺎ ﭘﻨﺎﻩ ﺑﺒﺮﯾﻢ. ﺳﺮﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺗﻮﯼ ﮐﺪﺍﻡ ﺳﻮﺭﺍﺥ ﻓﺮﻭ ﮐﻨﯿﻢ ﮐﻪ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻧﺸﻮﺩ ﻏﺼﻪ ﺩﺍﺭﯾﻢ... ﮐﻪ ﺣﺴﻮﺩﯾﻢ... ﮐﻪ ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺑﺎﺑﺎﯼ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯾﻢ... ﺭﺍﺳﺘﯽ ﺭﻓﻴﻖ ﺟﺎﻥ ﻣﻦ، ﺁﻥ ﻭﻗﺖ ﮐﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﺑﺎﺑﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﻮﺳﯽ، ﺁﻥ ﻭﻗﺖ ﮐﻪ ﺭﯾﺶ ﻫﺎﯼ ﺗﯿﻎ ﺗﯿﻐﯽ ﺍﺵ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﺗﻮﯼ ﻟﺐ ﻫﺎﺕ، ﺁﻥﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﻓﺸﺎﺭﺕ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ﮐﻪ ﻧﻔﺴﺖ ﺗﻨﮓ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ... ﻟﻄﻔﻦ، ﻟﻄﻔﻦ، ﻟﻄﻔﻦ، ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺗﻮﯼ ﺁﻏﻮﺷﺶ ﺑﻤﺎﻥ... ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ... ﺟﺎﯼ ﻫﻤﻪ ی ﻣﺎ... ﻫﻤﻪ ی ﻣﺎ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﺑﺎ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ...
  2. ابوالقاسم کریمی فرزندزمین

    فروش سیگار به کودکان!!! چرا؟؟؟ در یک صبح جمعه ی تابستانی وقتی تازه روی صندلی مغازه نشسته بودم دختر بچه ی همسایه که ده سال بیشتر ندارد داخل آمد وَ پرسید: سیگار دارین؟؟ من با لحنی جدی و کمی خشن گفتم: ما سیگار نمی فرویشم دختر بچه به خاطر برخورد من با ناراحتی مغازه را ترک کرد اما دیگر هیچ وقت برای خریدن سیگار قدم به مغازه نگذاشت.... این جنایت بزرگیست که برخی پدران و مادران جاهل کودکان خود را برای خریدن سیگار روانه ی کوچه و خیابان می کنند با این حال جنایت بزرگتر را کسانی مرتکب می شوند که این اقلام را به کودکان می فروشند. علت هم مشخص است اگر این اجناس به کودکان فروخته نشود حتی احمق ترین افراد هم دیگر کودکی را برای خریدن چنین چیزهایی به بیرون از خانه نمی فرستد. در حال حاضر در کشور قانونی تصویب شده که فروش سیگار به افراد کمتر از 18 سال را ممنوع میکند ، اما این قانون هم همانند بسیار از قوانین دیگر در عمل به درستی اجرا نمی گردد. ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)
×