رفتن به مطلب

Recommended Posts

%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%85_%D8%AD%DB%8C%D8

نام: مریم حیدرزاده
تولد: ۲۹ آبان ۱۳۵۶ (۳۹ سال)
پیشه: شاعر، ترانه‌سرا، نویسنده،نقاش

زندگی :
حیدرزاده که بینایی خود را بر اثر چند عمل جراحی در کودکی از دست داد، در اواخر دههٔ ۷۰ با نوشتن شعرهایی به سبک محاوره‌ای و با به‌کارگیری کلمات  ساده و روان شهرت یافت.
بسیاری از خوانندگان داخل کشور و همچنین خوانندگان فارسی زبان در بیرون از ایران از ترانه‌های او در آهنگ‌هایشان استفاده‌کرده‌اند. مریم حیدرزاده دانش‌آموخته حقوق قضایی از دانشگاه تهران است. پدر او بازنشسته ارتش و مادر او هم کارمند بود ولی به خاطر نگهداری از وی مدت هاست که فعالیت بیرون از منزل ندارد. مریم حیدرزاده ساکن سعادت‌آباد تهران است.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مثل هیچکس

مث اون موج صبوری که وفاداره به دریا تو ماهی مثل حقیقت مهربونی مث رویا
چه قدر تازه و پاکی مث یاسای تو باغچه مث اون دیوان حافظ که نشسته لب طاقچه

تو مث اون گل سرخی که گذاشتم لای دفتر مث اون حرفی که ناگفته میمونه دم آخر
تو مث بارون عشقی روی تنهایی شاعر تو همون آبی که رسمه بریزن پشت مسافر

مث برق دو تا چشمی توی یک قاب شکسته مث پرواز واسه قلبی که یکی بالاشو بسته
مث اون مهمون خوبی که میاد آخر هفته مث اون حرفی که از یاد دل و پنجره رفته

مث پاییزی ولیکن پری از گل های پونه مث اون قولی که دادی گفتی یادش نمیمونه
تو مث چشمه آبی واسه تشنه تو بیابون تو مث یه آشنا تو غربت واسه یه عاشق مجنون

تو مث یه سرپناهی واسه عابر غریبه مث چشمای قشنگی که تو حسرت یه سیبه
چشمه ی چشمای نازت مث اشک من زلاله مث زندگی رو ابرا بودنت با من محاله

یک روزی بیاتو خوابم بشو شکل یک ستاره توی خواب دختری که هیچ کس و جز تو نداره
تو یه عمر میدرخشی تو یه قاب عکس خالی اما من چشمام رو دوختم به گلای سرخ قالی

تو مث بادبادک من که یه روز رفت پیش ابرا بی خبر رفتی و خواستی بمونم تنهای تنها
تو مث دفتر مشقم پر خطای عجیبی مث شاگردای اول کمی مغرور و نجیبی

دل تو یه آسمونه دل تنگ من زمینه میدونم عوض نمیشی تو خودت گفتی همینی
تو مث اون کسی هستی که میره واسه همیشه التماسش میکنی که بمون اون میگشه نمیشه

مث یه تولدی تو مث تقدیر مث قسمت مث الماسی که هیچ کس واسه اون نذاشته قیمت
مث نذر بچه هایی مث التماس گلدون مث ابتدای راهی مث آینه مث شمعدون

مث قصه های زیبا پری از خوابای رنگی حیفه که پیشم نمونن چشای به این قشنگی
پر نازی مث لیلی پر شعری مث نیما دیدن تو رنگ مهره رفتن تو رنگ یلدا
بیا مثل اون کسی شو که یه شب قصد سفر کرد دید یارش داره میمیره موند ش و صرف نظر کرد

مریم حیدرزاده

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اگه تو مال من بودی

اگه تو مال من بودی ماه از چشات طلوع میکرد پرستو از رو دست تو نغمه هاشو شروع میکرد
اگه تو مال من بودی کلاغ به خونش میرسید مجنون به داد اون دل زرد و دیوونش میرسید

اگه تو مال من بودی همه خبردار میشدن ترانه های عاشقی رو سرم آوار میشدن
اگه تو مال من بودی قدم رو پاییز میزدیم پاییز می فهمید که ماها زبونشو خوب بلدیم

اگه تو مال من بودی انقد غریب نمیشدم من چی میخواستم از خدا دیگه اگه پیشت بودم
اگه تو مال من بودی دور خوشی نرده نبود دل من اون آواره ای که شبا میگرده نبود

اگه تو مال من بودی چشام به چشمات شک نداشت تنگ بلور آرزوم مثل حالا ترک نداشت
اگه تو مال من بودی جهنمم بهشت میشد قصه ی عشق ما دوتا، عبرت سرنوشت میشد

اگه تو مال من بودی میبردمت یه جای دور یه جا که تو دیده نشی نباشه حتی کمی نور
اگه تو مال من بودی میذاشتمت روی چشام بارون میخواستی میبارید، ابر سفید گریه هام

اگه تو مال من بودی برگا تو پاییز نمیریخت شمعی که پروانه داره، اشک غم انگیز نمیریخت
اگه تو مال من بودی قفس دیگه اسیر نداشت آدما دارا میشدن دنیا دیگه فقیر نداشت
اگه تو مال من بودی خیال نمیکنم باشی پس میرم و میکشمت پیش خودم تو نقاشی

مریم حیدرزاده

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 صبورم هنوز 

ز چشمت اگرچه که دورم هنوز پر از اوج و عشق و غرورم هنوز
اگر غصه بارید از ماه و سال به یاد گرشته صبورم هنوز

شکستند اگر قاب یاد مرا دل شیشه دارم بلورم هنوز
سفر چاره ی دردهایم نشد پر از فکر راه عبورم هنوز

ستاره شدن کار سختی نبود گرشتم ولی غرق نورم هنوز
پر از خاطرات قشنگ توام پر از یاد و شوق و مرورم هنوز

تورا گم نکردم خودت گم شدی من شیفته باتو جورم هنوز
اگر جنگ با زندگی ساده نیست در این عرصه مردی جسورم هنوز

اگر کوک ماهور با ما نساخت پر از نغمه ی پاک و شورم هنوز
قبول است عمر خوشی ها کم است ولی با توام پس صبورم هنوز

مریم حیدرزاده

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای دیدن تو

برای دیدن تو نقره ی ماهو چیدم تا آسمون هفتم به خاطرت دویدم
برای دیدن تو آسمونو شکافتم ستاره چشیدم تا طعمشو شناختم

برای دیدن تو خارا رو سجده کردم به جای چشم ابرا سوختم و گریه کردم
برای دیدن تو پاییز شدم شکستم برف زمستون شدم رو بامتون نشستم

برای دیدن تو از دریاها گذشتم دور ضریح عکست شب تا سپیده گشتم
برای دیدن تو شدم مث پنجره اشاره هات محاله از یاد چشمام بره

برای دیدن تو سوار موجا شدم چون تورو داشته باشم همیشه تنها شدم
برای دیدن تو عمری مسافر شدم به اجترام اسمت رفتم و شاعر شدم

برای دیدن تو خط کشیدم رو تقدیر نگات مث یه صیاد منو کشید به زنجیر
برای دیدن تو سنگا رو شیدا کردم طلسما رو شکستم راها رو پیدا کردم

برای دیدن تو، تو جنگلا گم شدم بازیچه ی نگاه ساکت مردم شدم
برای دیدن تو خیلی چیزا شنیدم خیلی کارا رو کردم اما تورو ندیدم

برای دیدن تو رفتم تو باغ شعرا سراغ فال حافظ، دنبال شعر نیما
برای دیدن توچه دردایی کشیدم تبم رسید به خورشید، تموم شدم، بریدم

برای دیدن تو از خواب گل و پروندم چه شبها مثل مجنون تو دشت و صحرا موندم
برای دیدن تو چه قصه ها که داشتم سر و رو شونه ی رنج چه روزا که گذاشتم

برای دیدن تو قامت غصه خم شد انگار که قحطی اومد هرچی به جز تو کم شد
برای دیدن تو نیاز نبود بگردم تو هرجا با من بودی پس تورو پیدا کردم

 مریم حیدرزاده

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به چشماي خودت قسم

به چشماي خودت قسم ديگه بهت نمي رسم
وصال تو خياليه واي که دلم چه حاليه
يادت مياد بهارمون دل ها ي بي قرارمون؟
قايم شدن تو کوچه ها دور از نگاه بچه ها

بازي هاي عروسکي آخ که چه حيف شد کودکي
يک کم برس باز به خودت مي خوام بيام تولدت
اونوقت ها اينجوري نبود راهت به اين دوري نبود
حالا که عاشقت شدم نيستي ديگه مال خودم؟

پاييز چه فصل زرديه عاشقي هم چه درديه
 گم شده باز بادبادکم تو نمياي به کمکم
مي خوام دستات رو بگيرم تو بموني من بميرم
عاشقي هم نوبتيه آخ که چه بد عادتيه

من نگرانم واسه تو قبله ديگران نشو
اشکم به اين زلاليه دل تو از من خاليه
تو مه عشق تو گمم هلاک يه تبسمم
تو شدي مال ديگري چه جور دلت اومد بري

قفل ها که بي کليد شدن چشمها به در سفيد شدند
 چه امتحان خوفيه دوريت دوريت عجب غروبيه
بارون شديده نازنين از تو بعيد نازنين
خاطره رو جا نگذاري باز من رو تنها نگذاري

اون وقت ها مهمونت بودم دنيا رو مديونت بودم
اون وقت ها مجنونم بودي کلي پريشونم بودي
قصه حالا عوض شده صحبت يک تولد
قلبت رو دادي به کسي. يک کم واسم دلواپسي.

ميترسي که من بشکنم پشت سرت حرف بزنم
من !!! مني که بوسيدمت تو اون غروب که ديدمت
تو واسه من ناز ميکني؟ ناز ميکشم باز مي کني
اين رسمشه نيلوفرم. من که ازت نمي گذرم
ستارمون يادت مياد دلواپسم خيلي زياد

 فقط تماشا ميکني بعد عشق رو هاشا ميکني ؟؟؟؟

چه لطفي به من ميکني تکليف رو روشن ميکني
ميگي گذشت گذشته ها چه راحتند فرشته ها
سر به سرم که نگذاري بگو بگو يکم دوستم داري؟
نمي موني من ميمونم ميري يک روزي مي دونم

اول ها مهربون ترند اون هايي که همسفرند
اشک منم که جاريه نگه دار يادگاريه
ميسپارمت دست خدا اگه دوستم داشتي بيا 

مریم حیدرزاده

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک فنجان تمنا مریم حیدرزاده

تو شب خیس مژه هام یه شب بیا قدم بزن با رقص تلخ اشک من ساز دوست دارم بزن
اتاق آرزوهامو خیلی مرتب چیدمش بیا و با یه چشمکت اتاقمو بهم بزن

سخته برات تنهاییاتو کوک کنی با عشق من چشمای نازتو ببند برای من یه کم بزن
میخواستم از نگات بگم دوباره لغزید قلمم قصه نویس رویاها بیا واسم قلم بزن

بگو دوسم داری یا نه؟ یه جور بهم نشون بده بقیه ی زندگیمو با این جواب رقم بزن
به جای ابرا واسه تو شب تا سپیده باریدم به خاطر هرکی میخوای تو لااقل یه نم بزن

اون عکسی که ازم دیدی توش یه چیزایی کم داره تو جای من رو گونه هام هاشور زرد غم بزن
بگو تو زندگیت کیه رد نشو از سوال من زیر جواب نقره ایت چند تا برام قسم بزن

مجنون چی رو بلد نبود که لیلی قسمتش نشد توام توی طالع من نقش بدستم بزن
عاشقی سخت و آسونه بستگی به دلت داره دوست داری بهتر بدونی یه سر به این دلم بزن

پیش خودت نگو که عشق همیشه عشقای قدیم بیا یه بار از عشقای قشنگ حالا دم بزن
نامه باید خودش بیاد تا بنویسیش واسه من تو خلوتت سری به این یه حس محترم بزن

سخته ولی جور دیگه شعر و باید تموم کنم دلم که رفت چیزی اگه مونده بیا ازم بزن
زخم تو زخمتو میخوام هر دو واسم مقدسه چه خنجرو چه عشقتو فقط واسه خودم بزن
یه وقت اگه تنها شدی با عشق و ساز و زمزمه به خاطر من یه بارم، من به تو میرسم بزن

مریم حیدرزاده

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
شما به عنوان کاربر مهمان در حال حاضر دیدگاه ارسال می کنید. اگر دارای حساب کاربری در سایت هستید لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  حداکثر استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   You cannot paste images directly. Upload or insert images from URL.


  • گروه تلگرامی دیوونه تو

  • مطالب مشابه

    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      گردآوری:ابوالقاسم کریمی
      30/فروردین/1398
       
      1
      تا گوهر جان در صدف تن پیوست
      وز آب حیات گوهری صورت بست
      گوهر چو تمام شد، صدف را بشکست
      بر طرف کله گوشهٔ سلطان بنشست
      2
      ترس اجل و بیم فنا، هستی توست
      ور نه ز فنا شاخ بقا خواهد رُست
      تا از دم عیسی شده ام زنده به جان
      مرگ آمد و از وجود ما دست بشست
      3
      وی جملهٔ خلق را ز بالا و ز پست
      آورده به فضل خویش از نیست به هست
      بر درگه عدل تو چه درویش و چه شاه
      در خانهٔ عفو تو چه هشیار و چه مست
      4
      معلوم نمی شود چنین از سر دست
      کاین صورت و معنی ز چه رو در پیوست
      اسرار به جمله گی به نزد هر کس
      آن گاه شود عیان که صورت بشکست
      5
      با یار بگفتم به زبانی که مراست
      کز آرزوی روی تو جانم برخاست
      گفتا: قدمی ز آرزو زآن سو نه
      کاین کار به آرزو نمی آمد راست
      6
      هر نقش که بر تختهٔ هستی پیداست
      آن صورت آن کس است کان نقش آراست
      دریای کهن چو بر زند موجی نو
      موجش خوانند و در حقیقت دریاست
      7
      افضل دیدی که هر چه دیدی هیچ است
      سر تا سر آفاق دویدی هیچ است
      هر چیز که گفتی و شنیدی هیچ است
      و آن نیز که در کنج خزیدی هیچ است
      8
      آن کیست که آگاه ز حسن و خرد است
      آسوده ز کفر و دین و از نیک و بد است
      کارش نه چو جسم و نفس داد و ستد است
      آگاه بدو عقل و خود آگه به خود است
      9
      با یک سر موی تو اگر پیوند است
      بر پای دلت هر سر مویی بند است
      گفتی که رهی دراز دارم در پیش
      از خود به خود آی، دوست بین تا چند است
      10
      در کوی تو صد هزار صاحب هوس است
      تا خود، به وصال تو، که را دسترس است
      آن کس که بیافت، دولتی یافت عظیم
      و آن کس که نیافت، داغ نایافت بس است
      11
      در بادیهٔ عشق دویدن چه خوش است
      وز خیر کسان طمع بریدن چه خوش است
      گر دست دهد صحبت اهل نفسی
      دامن ز زمانه در کشیدن چه خوش است
      12
      راه ازل و ابد، زبان و سرِ توست
      و آن دّر که کسی نسفت، در کشور توست
      چیزی چه طلب کنی؟ که گم کرده نه ای
      از خود بطلب، که نقد تو در بر توست
      13
      من من نی ام، آن کس که منم، گوی که کیست؟
      خاموش منم، در دهنم گوی که کیست
      سر تا قدمم نیست به جز پیرهنی
      آن کس که منش پیرهنم، گوی که کیست
      14
      آن کس که درون سینه را دل پنداشت
      گامی دو نرفته، جمله حاصل پنداشت
      علم و ورع و زهد و تمنا و طلب
      این جمله رهند، خواجه منزل پنداشت
      15
      راهی ست دراز و دور، می باید رفت
      آنجات اگر مراد برناید، رفت
      تن مرکب توست تا به جایی برسی
      تو مرکب تن شوی، کجا شاید رفت؟
      16
      از شبنم عشق خاک آدم گل شد
      صد فتنه و شور در جهان حاصل شد
      چون نشتر عشق بر رگ روح زدند
      یک قطره فرو چکید و نامش دل شد
      17
      تا دل ز علایق جهان حُرّ نشود
      هرگز صدف وجود پُر دُر نشود
      پر می نشود کاسهٔ سرها از عقل
      هر کاسه که سر نگون بود، پر نشود
      18
      از رفته قلم هیچ دگرگون نشود
      وز خوردن غم به جز جگر خون نشود
      هان تا جگر خویش به غم خون نکنی
      هر ذره هر آن چه هست افزون نشود
      19
      تاریک شد از هجر دل افروزم، روز
      شب نیز شد از آه جهان سوزم، روز
      شد روشنی از روز و سیاهی ز شبم
      اکنون نه شبم شب است، نه روزم روز
      20
      تا کی باشی ز عافیت در پرهیز
      با خلق به آشتی و با خود به ستیز؟
      ای خفتهٔ بی خبر اگر مرده نه‌ای
      روز آمد و رفت، تا به کی خُسبی؟ خیز
      21
      بیرون ز چهار عنصر و پنج حواس
      از شش جهت و هفت خط و هشت اساس
      سری است نهفته در میان خانهٔ جان
      کان را نتوان یافت به تقلید و قیاس
      22
      تا چند روی از پی تقلید و قیاس
      بگذر ز چهار اسم و از پنج حواس
      گر معرفت خدای خود می طلبی
      در خود نگر و خدای خود را بشناس
      23
      بالا مطلب ز هیچ کس بیش مباش
      چون مرهم نرم باش، چون نیش مباش
      خواهی که ز هیچ کس به تو بد نرسد
      بدخواه و بدآموز و بداندیش مباش
      24
      روزی که برند این تن پر آز را به خاک
      وین قالب پرورده به صد ناز به خاک
      روح از پی من نعره زنان خواهد گفت
      خاک کهن است، می رود باز به خاک
      25
      ای از تو همیشه کار پندار به برگ
      در گوش تو هر زمان همی گوید
      مرگ کای برشده بر هوا، ز گرمی چو بخار
      باز آی به خاک سرد گشته چو تگرگ
      26
      در جستن جام جم جهان پیمودم
      روزی ننشستم و شبی نغنودم
      ز استاد چو وصف جام جم پرسیدم
      آن جام جهان نمای جم، من بودم
      27
      تا ظن نبری کز آن جهان می ترسم
      وز مردن و از کندن جان می ترسم
      چون مرگ حق است، من چرا ترسم از او
      چون نیک نزیستم از آن می ترسم
      28
      من با تو نظر از سر هستی نکنم
      اندیشه ز بالا و ز پستی نکنم
      می‌بینم و می‌پرستم از روی یقین
      خود بینی و خویشتن پرستی نکنم
      29
      از روی تو شاد شد دل غمگینم
      من چون رخ تو به دیگری بگزینم؟
      در تو نگرم، صورت خود می یابم
      در خود نگرم، همه تو را می بینم
      30
      ای دل به چه غم خوردنت آمد پیشه
      وز مرگ چه ترسی، چو درخت از تیشه
      گر زانکه به ناخوشی برندت زینجا
      خوش باش که رستی ز هزار اندیشه
      31
      گر دریابی که از کجا آمده‌ای
      وز بهر چه وز بهر چرا آمده‌ای
      گر بشناسی، به اصل خود بازرسی
      ور نه چو بهایم به چرا آمده‌ای
      32
      ای صوفی صافی که خدا می‌طلبی
      او جای ندارد، ز کجا می‌طلبی؟
      گر زانکه شناسی اش چرا می خواهی
      ور زانکه ندانی اش که را می‌طلبی؟
      33
      گر در نظر خویش حقیری، مردی
      ور بر سر نفس خود امیری، مردی
      مردی نبود فتاده را پای زدن
      گر دست فتاده‌ای بگیری، مردی
      34
      تا ره نبری به هیچ منزل نرسی
      تا جان ندهی به هیچ حاصل نرسی
      حال سگ کهف بین که از نادره‌هاست
      تا حل نشوی به حل مشکل نرسی
       
      *** 
      گردآوری:ابوالقاسم کریمی
      30/فروردین/1398
    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      شاخه ها را
      از ساقه ها جدا کردیم
      چُنان که با زمین بیگانه شدیم
       
      وَ ریشه را
      از قلب تپنده ی خاک برکَندیم
      تا جایی , برای مُردن بنا کنیم
       
      حال
      خلاصه ی تمدن
      تقدیسِ کشتار است و
      بردگی
       
      «آری,
      اینچنین بود برادر»
      که تاریخ را
      در«گهواره ی تکرار نوشتیم»
       
      پیش از این
      پیامبران گفته بودند
      «آدمی,
      رنج را , زندگی خواهد کرد».
       
      ابوالقاسم کریمی 1/خرداد/1398
    • توسط sajjad
      مقدمه
      به نام سر فصل همه ی نامه ها چه انهایی که نوشته شدند و چه انهایی که سپید ماندند تا کاغذها سیاه نشوند
      یک سلام پررنگ و چند نقطه چین..به علامت جوابهایی که هرگز ندادی و یک دقیقه سکوت!به احترام تمام لحظه هایی که در انتظار پاسخ تو مردند فرض که دلت نخواست به فرض که حوصله ات نیامد!به فرض که لایقش نبودم!فرض که دوستم نداری! نه خودم را نه نامه هایم را!!!این خودش قانع کننده ترین دلیل دنیاست بی دلیل هم خودش کلی دلیل است لااقل میگفتی:((اینهم که جوابی ننویسد جوابی است))دریغ از همین حرف چه می شود کرد تویی و عزیز کرده ی این دل رسوای سر گردان خودم چه کارش کنم جواب هم ندهی بهانه ات را میگیرد بگذریم...
      حوالی همین روزهای پژمرده نیامدنت انگار کسی از اسمان به من گفت شاید این عزیز کرده دلت شعر به دل مخملیش نمیشیند!حق بعد از او با توست این بار دیگر شعر نمی نویسم نامه هایی را برایت مینویسم که در تنهایی پاییزی ام برای خودم نوشتم و برای تو پاره کردم حقیقتش فکر میکردم اگر میخواست از این زبان خوشت بیاید حرفهای عادی خودم را بیشتر دوست داشتی که نداری حالا چاره ای نیست این را هم امتحانش میکنم راستی به دل نگیر بین نامه هایی که پاره کردم اسم تو با چند کلام قبل و بعدش سالم و دست نخورده مانده و حالا هم از روی همان اسم خودت نامه های تکه تکه شده راکنار هم چیدم و برایت نوشتم این بار هم اگر به دلت ننشست فکر دیگری میکنم شاید هم دفعه بعد به سبک ادم های ان طرف تاریخ برایت نقاشی کردم خدا رو چه دیدی شاید پسندیدی خوب دیگر وقت چشم های روشن نازت را زیاد گرفتم بگو به روشنی خودشان کدری این لهجه این مجنون اواره را ببخشند ممنون که همیشه ناخواسته کمکم میکنی چه خودت چه اسم قشنگت چه سفرت چه نیامدنت و این بار هم بی جوابیت که کانون از هم پاشیده ی نامه های پاره پاره ام را به هم پیوند زد تاریخ نمیزنم هر وقت که تو ممکن است حوصله مهربانیت بیشتر باشد حرف اخر اینکه زیبا مثل هیچکس قرص کامل ماه بی تقصیر پروانه ات میمانم و برای تو مینویسم تو عزیزی چه بهاری باشی چه تابستانی چه پاییزی دلت نسوزد نگو چه لحن غم انگیزی راست می گویم که عزیزی حتی اگر این ها را هم مثل بقیه فراموش کنی و دور بریزی کسی که هم بی تو می میرد و هم برای تو ...
    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      139
      دیگران از دوری ظاهر اگر از دل روند
       
      ما ز یاد همنشینان در مقابل می‌رویم
      138
      نه دین ما به جا و نه دنیای ما تمام
      از حق گذشته‌ایم و به باطل نمی‌رسیم
      137
      آسودگی کنج قفس کرد تلافی
      یک چند اگر زحمت پرواز کشیدیم
      136
      حسرت ما را به عمر رفته، چون برگ خزان
      می‌توان دانست از دستی که بر هم سوده‌ایم
      135
      هر تلخیی که قسمت ما کرده است چرخ
      می نام کرده‌ایم و به ساغر فکنده‌ایم
      134
      دست ماگیر ای سبک جولان، که چون نقش قدم
      خاک بر سر، دست بر دل، خار در پا مانده‌ایم
      133
      نیستیم از جلوهٔ باران رحمت ناامید
      تخم خشکی در زمین انتظار افشانده‌ایم
      132
      نیست یک نقطهٔ بیکار درین صفحهٔ خاک
      ما درین غمکده یارب به چه کار آمده‌ایم؟
      131
      باور که می‌کند، که درین بحر چون حباب
      سر داده‌ایم و زندگی از سر گرفته‌ایم
      130
      فریب مهربانی خوردم از گردون، ندانستم
      که در دل بشکند خاری که بیرون آرد از پایم
      129
      شود جهان لب پرخنده‌ای، اگر مردم
      کنند دست یکی در گره گشایی هم
      128
      زنده می‌سوزد برای مرده در هندوستان
      دل نمی‌سوزد درین کشور عزیزان را به هم
      127
      دردها کم شود از گفتن و دردی که مراست
      از تهی کردن دل می‌شود افزون، چه کنم؟
      126
      چگونه پیش رخ نازک تو آه کنم؟
      دلم نمی اید این صفحه را سیاه کنم
      125
      گویند به هم مردم عالم گلهٔ خویش
      پیش که روم من که ز عالم گله دارم؟
      124
      از جور روزگار ندارم شکایتی
      این گرگ را به قیمت یوسف خریده‌ام
      123
      مرد مصاف در همه جا یافت می‌شود
      در هیچ عرصه مرد تحمل ندیده‌ام
      122
      بر گرانباری من رحم کن ای سیل فنا
      که من این بار به امید تو برداشته‌ام
      121
      حاصل این مزرع ویران بجز تشویش نیست
      از خراج آسودگی خواهی، به سلطانش گذار
      120
      نسخهٔ مغلوط عالم قابل اصلاح نیست
      وقت خود ضایع مکن، بر طاق نسیانش گذار
      119
      جان قدسی در تن خاکی دو روزی بیش نیست
      موج دریادیده در ساحل نمی‌گیرد قرار
      118
      بغیر عشق که از کار برده دست و دلم
      نمی‌رود دل و دستم به هیچ کاردگر
      117
      فرصت نمی‌دهد که بشویم ز دیده خواب
      از بس که تند می‌گذرد جویبار عمر
      116
      روزی که آه من به هواداری تو خاست
      در خواب ناز بود نسیم سحر هنوز
      115
      در دیار ما که جان از بهر مردن می‌دهند
      آرزوی عمر جاویدان ندارد هیچ کس
      نرمی ز حد مبر که چو دندان مار ریخت
      114
      هر طفل نی سوار کند تازیانه‌اش
      113
      بازی جنت مخور، کز بهر عبرت بس بود
      آنچه آدم دید ازان گندم نمای جو فروش
      112
      ای که می‌جویی گشاد کار خود از آسمان
      آسمان از ما بود سرگشته‌تر در کار خویش
      111
      صحبت ناجنس، آتش را به فریاد آورد
      آب در روغن چو باشد، می‌کند شیون چراغ
      107
      گر چه افسانه بود باعث شیرینی خواب
      خواب ما سوخت ز شیرینی افسانهٔ عشق
      108
      همچنان در جستجوی رزق خود سرگشته‌ام
      گرچه گشتم چون فلاخن قانع از دنیا به سنگ
      109
      هر که از حلقهٔ ارباب ریا سالم جست
      هیچ جا تا در میخانه نگیرد آرام
      110
       
       
      انتخاب و گردآوری:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)
      5شنبه 27 دی 1397
    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      .
      .
      .
      64
      سر به هم آورده دیدم برگ‌های غنچه را
       
      اجتماع دوستان یکدلم آمد به یاد
      65
      دل ز همدردان شود از گریه خالی زودتر
      وقت شمعی خوش که پا در حلقه ماتم نهاد
      66
      ز شرم او نگاهم دست و پا گم کرد چون طفلی
      که چشمش وقت گل چیدن به چشم باغبان افتد
      67
      دلیل راحت ملک عدم همین کافی است
      که هر که رفت به آن راه، برنمی‌گردد
      68
      نمی‌گردد به خاطر هیچ کس را فکر برگشتن
      چه خاک دلنشین است این که صحرای عدم دارد
      69
      بزرگ اوست که بر خاک همچو سایهٔ ابر
      چنان رود که دل مور را نیازارد
      70
      ای کارساز خلق به فریاد من برس
      زان پیشتر که کار من از کار بگذرد
      71
      دولت سنگدلان زود بسر می‌آید
      سیل از سینه کهسار به سرعت گذرد
      72
      تار و پود عالم امکان به هم پیوسته است
      عالمی را شاد کرد آن کس که یک دل شاد کرد
      73
      مصیبت دگرست این که مرده دل را
      چو مرده تن خاکی به گور نتوان کرد
      74
      درین دو هفته که ما برقرار خود بودیم
      هزار دولت ناپایدار رفت به گرد
      75
      من که روزی از دل خود می‌خورم در آتشم
      وای بر آنکس که نعمتهای الوان می‌خورد
      76
      ای که چون غنچه به شیرازهٔ خود می‌بالی
      باش تا سلسله جنبان خزان برخیزد
      77
      گر از عرش افتد کس، امید زیستن دارد
      کسی کز طاق دل افتاد از جا برنمی‌خیزد
      78
      قسمت این بود که از دفتر پرواز بلند
      به من خسته بجز چشم پریدن نرسد
      79
      تیره روزان جهان را به چراغی دریاب
      تا پس از مرگ ترا شمع مزاری باشد
      80
      شکست شیشهٔ دل را مگو صدایی نیست
      که این صدا به قیامت بلند خواهد شد
      81
      از جوانی نیست غیر از آه حسرت در دلم
      نقش پایی چند ازان طاوس زرین بال ماند
      82
      از پشیمانی سخن در عهد پیری می‌زنم
      لب به دندان می‌گزم اکنون که دندانم نماند
      83
      ز رفتن دگران خوشدلی، ازین غافل
      که موجها همه با یکدیگر هم آغوشند
      84
      قامت خم , مانع عمر سبک رفتار نیست
      سیل از رفتن نمی‌ماند اگر پل بشکند
      85
      تار و پود موج این دریا به هم پیوسته است
      می‌زند بر هم جهان را، هر که یک دل بشکند
      86
      غافلی از حال دل، ترسم که این ویرانه را
      دیگران بی صاحب انگارند و تعمیرش کنند
      87
      بریز بار تعلق که شاخه‌های درخت
      نمی‌شوند سبکبار تا ثمر ندهند
      88
      چون صبح، زیر خیمهٔ دلگیر آسمان
      روشندلان به یک دو نفس پیر می‌شوند
      89
      عمر مردم همه در پردهٔ حیرانی رفت
      عالم خاک کم از عالم تصویر نبود
      90
      شیوه عاجز کشی از خسروان زیبنده نیست
      بی تکلف، حیلهٔ پرویز نامردانه بود
      91
      گر گلوگیر نمی‌شد غم نان مردم را
      همه روی زمین یک لب خندان می‌بود
      92
      سراب، تشنه‌لبان را کند بیابان مرگ
      خوشا دلی که به دنبال آرزو نرود
      93
      در طریق عشق، خار از پا کشیدن مشکل است
      ریشه در دل می‌کند خاری که در پا می‌رود
      94
      هیچ کس عقده‌ای از کار جهان باز نکرد
      هر که آمد گرهی چند برین کار افزود
      95
      به داد من برس ای عشق، بیش ازین مپسند
      که زندگانی من صرف خورد و خواب شود
      96
      سیل دریا دیده هرگز بر نمی‌گردد به جوی
      نیست ممکن هر که مجنون شد دگر عاقل شود
      97
      بوسه هر چند که در کیش محبت کفرست
      کیست لبهای ترا بیندو طامع نشود
      این لب بوسه فریبی که ترا داده خدا
      ترسم آیینه به دیدن ز تو قانع نشود
      98
      به هیچ جا نرسد هر که همتش پست است
      پر شکسته خس و خار آشیانه شود
      99
      چندان که در کتاب جهان می‌کنم نظر
      یک حرف بیش نیست که تکرار می‌شود
      دور نشاط زود به انجام می‌رسد
      می چون دو سال عمر کند، پیر می‌شود
      100
      روزی که برف سرخ ببارد ز آسمان
      بخت سیاه اهل هنر سبز می‌شود
      _خیلی زیبا_
      101
      نتوان به آه , لشکر غم را شکست داد
      این ابر از نسیم پریشان نمی‌شود
      102
      رتبهٔ زمزمهٔ عشق ندارد زاهد
      بگذارید که آوازه جنت شنود
      103
      مرا ز روز قیامت غمی که هست این است
      که روی مردم عالم دو بار باید دید
      104
      از قید فلک بر زده دامن بگریزید
      چون برق، ازین سوخته خرمن بگریزید
      ماتمکدهٔ خاک ،سزاوار وطن نیست
      چون سیل، ازین دشت به شیون بگریزید
      105
      میدان تیغ بازی برق است روزگار
      بیچاره دانه‌ای که سر از خاک برکشید
      106
      زندگی با هوشیاری زیر گردون مشکل است
      تا نگردی مست، این بار گران نتوان کشید
      .
      .
      .
      .
      گردآوری:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)
      سه شنبه 25 دی 1397
  • موضوع ها

  • کاربران آنلاین در این صفحه

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×