رفتن به مطلب

Recommended Posts

برگ خُشکی ولگردم
در پنجه ی نسیمی سرد
نسیم سردی که
از سمت خانه ی زنی هرزه می آید
زن هرزه ای که هرشب
تن برهنه اش را
به دستان فقر می فروشد
و بازی کهنه ی زندگی را
با مرگ غمناک خویش ، به پایان می سپارد

ویرایش شده در توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  حداکثر استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   You cannot paste images directly. Upload or insert images from URL.


  • گروه تلگرامی دیوونه تو

  • مطالب مشابه

    • توسط mona
      واقعی باش - رضا پورشریف
       کافه متن    دوشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۸    12:48
      #واقعی_باش
       
      دستهاتو وا میکنی
      میخندی
      فریاد می زنی
      می خوای تظاهر کنی پرنده ای 
      اما خودت قفس شدی برای خودت 
      داری برای چی اصرار می کنی؟
      موهاتو وا میکنی،  باد می زنه 
      چشم هات پر می زنه تو امتداد باد 
      غم از تو چشمهات آوار میشه رو زمین 
      اما زمین یه لحظه هم توقف نمیکنه 
      می خوای اوج بگیری،  اما بگو چطور؟  
      وقتی تموم آرزوهاتم مجازی شده 
      حالا فقط مجازی لبخند میزنی 
      لبخند می زنی،  انکار میکنی، هرچی که واقعی آوار میشه رو سرت 
      اینقدر دوری از خودت که سخته باور کنی 
      اینجا یکی تمام فکرش از فکرت پره 
      یکی که دوستت داره،  دوست داره تا خودت بشی
      می خواد خودت بشی،  اون خود خود واقعیت 
      اون واقعیتی که پرواز میکنه 
      می دونی میشه،  می دونی میتونی 
      کافیه اون قفسی که ساختی رو لهش کنی 
      تقدیم به تمام دختران سرزمینم
       " رضا پورشریف "
       

      #رضا_پورشریف

      ورود به صفحه ی اینستاگرام 
       
       
      کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده
       
      لیست تمام متن های موجود در این سایت
       موضوع: متن عاشقانه , شعر , کپشن عاشقانه | برچسب‌ها: شعر , شعر در مورد دختر , رضا پورشریف , شعر دخترانه , کپشن دخترانه
    • توسط mona
      انگار میخندید پدرم - رضا پورشریف
       کافه متن    دوشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۸    13:27
      انگار میخندید پدرم 
      لقمه ی آخر رو از توی بشقابم با قاشق برداشتم و گذاشتم توی نون،  نمکدون رو برداشتم و شروع کردم به پاشیدن نمک روی سیب زمینی سرخ کرده هایی که همیشه مامان کم نمک درستشون میکرد، که مادرم داد زد،  هوووی!  چه خبره؟  چرا اینقد نمک میریزی و بعد نمکدون رو از دستم گرفت!  لقمه آخر رو پیچوندم و گذاشتم توی دهنم اما هنوز سیر نشده بودم،  حتی پنج یا شش تا لقمه دیگه هم میخوردم بازم جا داشتم که بُخورم!  
      یک مقدار،  شایدم نصفی از سیب زمینی های پدرم هنوز گوشه ظرفش بود،  پدرم یه لقمه ی کوچیک دیگه برای خودش گرفت ، خورد و بعد هم ظرفش رو بلند کرد و با قاشق تمام سیب زمینی هاشو هُل داد توی ظرفِ من! 
      بهش گفتم داری چیکار میکنی؟  
      گفت سیر شدم!! 
        
      پدرم سیر بود!  
      الان چند ماهی هست زود سیر میشه!  
      بعد هم رفت تلویزیون رو روشن کرد و گذاشت شبکه خبر!  
      رییس جمهور داشت حرف میزد ؛
      صدا رو یک مقدار زیاد کرد و می شنیدم که رییس جمهور داشت می گفت :
      «من روزانه نظرسنجی می‌کنم! در خیابان وقتی با ماشین می‌روم تمام چهره‌های مردم را نگاه می‌کنم که چند نفر لبخند دارند،‌ چند نفر عصبانی هستند و چند نفر قیافه‌شان گرفته است… به هر شهری می‌روم خودم نظرسنجی می‌کنم،‌ نگاه آدم‌ها را نسبت به خودم. نگاه کسی را که بامحبت نگاه می‌کند با تشکر نگاه می‌کند و یا آنکه نقد دارد.» 

      پدرم به حرف های رییس جمهور گوش میداد و من زیر چشمی نگاهش میکردم،  انگار میخندید پدرم. . . .  
       " رضا پورشریف "
       

      #رضا_پورشریف


      ورود به صفحه ی اینستاگرام نویسنده
       
       
      کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده
       
      لیست تمام متن های موجود در این سایت


      ارسال متن ، شعر و داستان کوتاه برای انتشار در کافه متن
       
      کافه متن                عضویت در انجمن               نظر بدهید
       
       موضوع: داستان کوتاه , متن مفهومی , متن اجتماعی , کپشن خاص , کپشن , کپشن مفهومی , کپشن اجتماعی , حرف سنگین , متن | برچسب‌ها: رضا پورشریف , متن اجتماعی , نقد اجتماعی , کپشن اجتماعی
    • توسط mona
      باتجربه های طمّاع - رضا پورشریف
       کافه متن    چهارشنبه نهم مرداد ۱۳۹۸    18:57
      جَوونِ بیکار زیاد داریم ، اما تمام علتِ این بیکاری ها فقط جمعیت زیادِ جوون ها و  کم بودن فرصت های شغلی نیست ، علّت اصلی ، جمعیت بالای باتجربه های طمّاع هست . با تجربه هایی که هرگز بازنشسته نمیشن ، باتجربه هایی که حقوقِ بازنشستگی دارن امّا قصد بازنشستگی ندارن . باتجربه هایی که یک دوره کار کردن، بازنشسته شدن و دوره ی دوم شغلیِ خودشون رو در حال بازنشسته شدن هستن، با یه حقوق و مزایای کاملاً جدا در کنار حقوق اول . به قول خودشون باتجربه هایی هستند که احساس مسئولیت بالاشون ، دست و بالشون رو بسته تا هر مسئولیتی یا اصلاً هیچ مسئولیتی رو به کم سن و سالهای کم تجربه واگذار نکنن . 
      کار ، پست و همه چیز رو برای خودشون میخوان و جوون کم تجربه فقط باید بشینه و کَشکِش رو بسابه . 
      سَرِ حرفِ این با تجربه ها هم مینشینی ، پر هستن از شعار ، پر هستن از گلایه که چرا پیشرفت نداریم ، چرا عقب افتاده ایم ، چرا بیکاری داریم و  چرا اوضاع اصلاح نمیشه !! شنیدن اینجور حرفها از اینجور آدمها چقدر خنده داره !!
      آقای باتجربه ای که حقوق بازنشستگی می گیری و دو تا  شغل دیگر رو هم برداشتی برای خودت ، آقایی که به بهانه ی باتجربه بودن ، خودت رو تحمیل کردی به کم سن سالهای کم تجربه ، زندگیت چطور میگذره ؟ اوضاع خوبه !؟  قدرت خرید داری !؟ یا نه، سه تا حقوق هم کفافت رو نمیده !!؟ 
      خبر داری اون جوون کم سن و سال و کم تجربه ای که بهش اعتماد نداشتی ، الان سی و خورده ای سال سن داره و هنوز مجرده ؟ لابد بی عرضه هست دیگه ، مگه نه !؟
       در جریان هستی که اون جوونی که صندلیش رو اشغال کردی هم برای خودش صندلی ای دست و پا کرده !؟ صندلیِ ماشینش توی آژانس یا صندلیش پشت فرمون تاکسی ! لابد مدرکِ لیسانس و فوق لیسانسش هرگز به پای مدرک دیپلم و فوق دیپلم تو نمیرسه ! شما با سواد های اون موقع هستی ! درسته !؟؟؟  
      میدونی جوونی که کارش رو ازش گرفتی الان داره با مدرک ارشد خودش دست فروشی میکنه !!؟؟ لابد سعی و تلاش تو رو نداره دیگه ، درسته !؟ 
      شنیدی جوونی که تحصیلات همون فرصت شغلی ای رو  داره که تو اشغالش کردی اما الان پنج ساله که با یه دختر نامزده و نمیتونه جشن ازدواج بگیره چون بیکاره و فقط مدرک داره !؟؟ لابد پر توقع هستن دیگه !!! مگه نه !؟؟ 
      پیش خودت میگی زندگی سخته و باید چند تا حقوق داشته باشی، اما تاحالا فکر کردی که جوون هم حق زندگی داره !؟
      آقایی که تا بازنشسته میشی با قدرت و نفوذی که در زمان کار برای خودت ایجاد کرده بودی و یا با زد و بندی که داری ، یک روز هم بیکار نمیمونی و برای صبح و بعد از ظهر بازنشستگیت دوتا شغل و دوتا سمت متفاوت پیدا میکنی ، تا حالا فکر کردی که جای کی رو داری میگیری !!؟؟؟
      اینقدر طّماع نباش مومن .
      سَرِ حرفت که میشینیم همش میگی که دوست داری میدون رو بدی به جوون ها ، خب چرا این کارو نمیکنی !؟ مگه کسی جایی از تو رو گرفته که نمیتونی !؟  چرا فکر میکنی تو تونستی اما یه جوون نمیتونه !؟ شاید اصلاً این فکرو نمیکنی ، شاید اصلاً به جوون فکر نمیکنی و فقط فکر خودتی و پیش خودت میگی گورِ پدر جوون !
      ✍ رضا پورشریف
       

      #رضا_پورشریف

      ورود به صفحه ی اینستاگرام 
       
       
      کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده
       
      لیست تمام متن های موجود در این سایت
       
       موضوع: متن مفهومی , متن اجتماعی , کپشن خاص , کپشن , کپشن مفهومی , کپشن اجتماعی , حرف سنگین , متن | برچسب‌ها: رضا پورشریف , متن اجتماعی , آدم طماع
    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      گردآوری:
      ابوالقاسم کریمی
      شنبه 1 تیر 1398
       
       
      ***
      همه از دست غیر ناله کنند
      سعدی از دست خویشتن فریاد
      ***
      عافیت می‌بایدت چشم از نکورویان بدوز
      عشق می‌ورزی بساط نیک نامی درنورد
      ***
      هر که می با تو خورد عربده کرد
      هر که روی تو دید عشق آورد
      ***
      دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد
      ابری که در بیابان بر تشنه‌ای ببارد
      ***
      بی‌حاصلست یارا اوقات زندگانی
      الا دمی که یاری با همدمی برآرد
      ***
      گر من از عهدت بگردم ناجوانمردم نه مَردم
      عاشق صادق نباشد کز ملامت سر بخارد
      ***
      هر که می‌ورزد درختی در سرابستان معنی
      بیخش اندر دل نشاند تخمش اندر جان بکارد
      ***
      غم دل با تو نگویم که نداری غم دل
      با کسی حال توان گفت که حالی دارد
      ***
      عشق داغیست که تا مرگ نیاید نرود
      هر که بر چهره از این داغ نشانی دارد
      ***
      بگریست چشم ابر بر احوال زار من
      جز آه من به گوش وی این ماجرا که برد
      گفتم لب تو را که دل من تو برده‌ای
      گفتا کدام دل چه نشان کی کجا که برد
      ***
      هر که در شهر دلی دارد و دینی دارد
      گو حذر کن که هلاک دل و دین می‌گذرد
      ***
      زنده شود هر که پیش دوست بمیرد
      مرده دلست آن که هیچ دوست نگیرد
      ***
      اگر هزار غم است از جهانیان بر دل
      همین بس است که او غمگسار ما باشد
      ***
      به کسی نگر که ظلمت بزداید از وجودت
      نه کسی نعوذبالله که در او صفا نباشد
      ***
      آیین وفا و مهربانی
      در شهر شما مگر نباشد
      ***
      جنگ از طرف دوست دل آزار نباشد
      یاری که تحمل نکند یار نباشد
      ***
      کسان عتاب کنندم که ترک عشق بگوی
      به نقد اگر نکشد عشقم این سخن بکشد
      ***
      نامم به عاشقی شد و گویند توبه کن
      توبت کنون چه فایده دارد که نام شد
      ***
      ابنای روزگار غلامان به زر خرند
      سعدی تو را به طوع و ارادت غلام شد
      ***
      سود بازرگان دریا بی‌خطر ممکن نگردد
      هر که مقصودش تو باشی تا نفس دارد بکوشد
      ***
      هر که معشوقی ندارد عمر ضایع می‌گذارد
      همچنان ناپخته باشد هر که بر آتش نجوشد
      ***
      آن نه می بود که دور از نظرت می‌خوردم
      خون دل بود که از دیده به ساغر می‌شد
      ***
      اینان مگر ز رحمت محض آفریده‌اند
      کآرام جان و انس دل و نور دیده‌اند
      لطف آیتی‌ست در حق اینان و کبر و ناز
      پیراهنی که بر قد ایشان بریده‌اند
      ***
      دو دوست قدر شناسند عهد صحبت را
      که مدتی ببریدند و بازپیوستند
      ***
      عیب شیرین دهنان نیست که خون می‌ریزند
      جرم صاحب نظرانست که دل می‌بندند
      ***
      روا بود همه خوبان آفرینش را
      که پیش صاحب ما دست بر کمر گیرند
      قمر مقابله با روی او نیارد کرد
      و گر کند همه کس عیب بر قمر گیرند
      ***
      چنان که در رخ خوبان حلال نیست نظر
      حلال نیست که از تو نظر بپرهیزند
      ***
      مرا به علت بیگانگی ز خویش مران
      که دوستان وفادار بهتر از خویشند
      ***
      غلام همت رندان و پاکبازانم
      که از محبت با دوست دشمن خویشند
      ***
      تا مگس را جان شیرین در تنست
      گرد آن گردد که حلوا می‌کند
      ***
      ما روی کرده از همه عالم به روی او
      وآن سست عهد روی به دیوار می‌کند
      ***
    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      اینجا فضای زندگی شعری بلند و مبهمه
      که واسه ی سرودنش ردیف و قافیه کمه
      ما قُلکه آرامشو با گریمون پُر میکنیم
      سیسد روز از هر سالمون ماه عزا و ماتمه
      هر آدمی که قلبشو ,  به غصه ها فروخته
      مسیر سرنوشتش , یه راه پر پیچ و خمه
      شادیه ما قصریه که دیواراش از پلاستیکه
      کنار قصر شادیمون خونه ی سنگی غمه
      قانون اختیار میگه میتونی غم رو بکشی
      اما واسه کشتن غم قدرتمون خیلی کمه
       
    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      گردآوری:
      ابوالقاسم کریمی
      شنبه 25 خرداد1398
       
       
      *
      بسیار توقف نکند میوهٔ بر بار
      چون عام بدانست که شیرین و رسیده‌ست
      *
      هرگز وجود حاضر غایب شنیده‌ای
      من در میان جمع و دلم جای دیگر است
      *
      ابنای روزگار به صحرا روند و باغ
      صحرا و باغ زنده دلان کوی دلبر است
      *
          گفتیم عشق را به صبوری دوا کنیم
      هر روز عشق بیشتر و صبر کمتر است
      *
      هر کسی را نتوان گفت که صاحب نظر است
      عشقبازی دگر و نفس پرستی دگر است
      *
      آدمی صورت اگر دفع کند شهوت نفس
      آدمی خوی شود ور نه همان جانور است
      *
        بذل جاه و مال و ترک نام و ننگ
      در طریق عشق اول منزل است
      *
      آن که می‌گوید نظر در صورت خوبان خطاست
      او همین صورت همی‌بیند ز معنی غافلست
      *
      ساربان آهسته ران کآرام جان در محملست
      چارپایان بار بر پشتند و ما را بر دلست
      *
      گر به صد منزل فراق افتد میان ما و دوست
      همچنانش در میان جان شیرین منزلست
      *
      غم شربتی ز خون دلم نوش کرد و گفت
      این شادی کسی که در این دور, خرمست
      تنها دل منست گرفتار در غمان
      یا خود در این زمانه دل شادمان کمست
      *
      هر دم که در حضور عزیزی برآوری
      دریاب کز حیات جهان حاصل آن دمست
      *
      هرگز حسد نبرده و حسرت نخورده‌ام
      جز بر دو روی یار موافق که در همست
      *
      دنیا خوشست و مال عزیزست و تن شریف
      لیکن رفیق بر همه چیزی مقدمست
      *
      هرگز نباشد از تن و جانت عزیزتر
      چشمم که در سرست و روانم که در تن است
      *
      عاشق گریختن نتواند که دست شوق
      هر جا که می‌رود متعلق به دامن است
      *
      راست گفتی که فرج یابی اگر صبر کنی
      صبر نیکست کسی را که توانایی هست
      *
      به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس
      که به هر حلقه موییت گرفتاری هست
      *
      گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست
      در و دیوار گواهی بدهد کاری هست
      *
      دردیست درد عشق که هیچش طبیب نیست
      گر دردمند عشق بنالد غریب نیست
      دانند عاقلان که مجانین عشق را
      پروای قول ناصح و پند ادیب نیست
      *
      گر دوست واقفست که بر من چه می‌رود
      باک از جفای دشمن و جور رقیب نیست
      *
      هر شبی روزی و هر روز زوالی دارد
      شب وصل من و معشوق مرا آخر نیست
      *
      گفته بودم غم دل با تو بگویم چندی
      به زبان چند بگویم که دلم حاضر نیست
      *
         احتمال نیش کردن واجبست از بهر نوش
      حمل کوه بیستون بر یاد شیرین بار نیست
      *
      سرو را مانی ولیکن سرو را رفتار نه
      ماه را مانی ولیکن ماه را گفتار نیست
      *
      گر دلم در عشق تو دیوانه شد عیبش مکن
      بدر بی نقصان و زر بی عیب و گل بی خار نیست
      *
      گر دلی داری به دلبندی بده
      ضایع آن کشور که سلطانیش نیست
      درد عشق از تندرستی خوشترست
      گر چه بیش از صبر درمانیش نیست
      *
      هر چه خواهی کن که ما را با تو روی جنگ نیست
      پنجه بر زورآوران انداختن فرهنگ نیست
      *
      ای که منظور ببینی و تأمل نکنی
      گر تو را قوت این هست مرا امکان نیست
      *
      عارف مجموع را در پس دیوار صبر
      طاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفت
      *
      گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی
      حاصل عمر آن دمست باقی ایام رفت
      *
  • موضوع ها

  • کاربران آنلاین در این صفحه

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×
×
  • جدید...