رفتن به مطلب

Recommended Posts

نکته های مهم:

    1. در هنگام مطالعه ی شعر تلاش خواهم کرد ناب ترین ابیات را انتخاب کنم.
    2. سعی خواهد شد ابیاتی که پند و اندرزی در آن وجود دارد گرد آوری شود.
    3. ابیات که صرفا معنا و مفهوم عشق دنیایی دارد، جمع آوری نخواهد شد.

    ابیات ناب/حافظ/بخش اول

    ‍۱- حدیث از مطرب و می گو و راز دهر، کمتر جو
    که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

    ۲- به خُلق و لطف توان کرد صید اهل نظر
    به بند و دام نگیرند مرغ دانا را

    ۳- آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
    با دوستان مروت با دشمان مدارا

    ۴- در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند
    گر تو نمی پسندی ، تغییر کن قضا را

    ۵- یار مردان خدا باش که در کشتی نوح
    هست خاکی که به آبی نخرد توفان را

    ۶- برو از خانه ی گردون به دَر و نان مَطلب
    کآن سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را

    ۷- حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی
    دام تزویر مکن چون دگران قرآن را

    ۸- هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
    ثبت است بر جریده ی عالم دوام ما

    ۹- عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده
    باز گردد یا برآید چیست فرمان شما

    ۱۰- نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود
    زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت

    ۱۱- حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج
    فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست

    ۱۲- باده نوشی که در او روی و ریایی نَبُوَد
    بهتر از زهد فروشی که در او روی ریاست

    ۱۳- ما نه یاران ریاییم و حریفان نفاق
    آن که او عالم سِر است بدین حال گواست
    فرض ایزد بگذاریم و به کس بد نکنیم
    وآنچه گویند روا نیست نگوییم رواست

    ۱۴- چه شود گر من و تو چند قدح باده خوریم
    باده از خون رَزان است نه از خون شماست

    ۱۵- چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
    سخن شناس نه ای جان من، خطا اینجاست

    ۱۶- من همان دم که وضو ساختم از چشمه ی عشق
    چار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست

    ۱۷- کمر کوه کم است از کمر مور اینجا
    نا امید از در رحمت مشو ای باده پرست

    ۱۸- مقام عیش میسر نمیشود بی رنج
    بلی به حکم بلا بسته اند عهد اَلست

    ۱۹- به هست و نیست مَرنجان ضمیر و خوش می باش 
    که نیستی است سرانجام هر کمال که هست

    ۲۰- آنچه او ریخت به پیمانه ی ما نوشیدیم
    اگر از خَمر بهشت است وگر باده ی مست

    ۲۱- بکن معامله وین دل شکسته بخر
    که با شکستگی ارزد به صد هزار درست

    ۲۲- بیدار شو ای دیده که ایمن نتوان بود
    زین سیل دمادم که در این منزل خواب است

    ۲۳- سبز است در و دشت بیا تا نگذاریم
    دست از سر آبی که جهان جمله سراب است

    ۲۴- حافظ هر آنکه عشق نورزید و وصل خواست
    احرام طَوف ِ کعبه ی دل بی وضو ببست

    ۲۵- مرا به بندِ تو دوران چرخ راضی کرد
    ولی چه سود؟؟ که سر رشته در رضای تو بست

    ۲۶- ارباب حاجتیم و زبان سوال نیست
    در حضرت کریم تمنا چه حاجت است

    ۲۷- بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است
    بیار باده که بنیاد عمر بر باد است

    ۲۸- غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
    ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

    ۲۹- مجو درستی عهد از جهان سست نهاد
    که این عجوزه عروس هزار داماد است

    ۳۰- نشان عهد و و وفا نیست در تبسم گل
    بنال بلبل بی دل که جای فریاد است

    گرد آوری و تایپ: ابوالقاسم کریمی (فرزندزمین)

    به اشتراک گذاری این ارسال


    لینک به ارسال
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
    مهمان
    شما به عنوان کاربر مهمان در حال حاضر دیدگاه ارسال می کنید. اگر دارای حساب کاربری در سایت هستید لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.
    ارسال پاسخ به این موضوع ...

    ×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

      حداکثر استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

    ×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

    ×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

    ×   You cannot paste images directly. Upload or insert images from URL.


    • گروه تلگرامی دیوونه تو

    • مطالب مشابه

      • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
        13 سوال چالش برانگیز از همه ی مدیران و تسهیلگران مدارس طبیعت در سراسر کشور
        1 با اینکه در کلان شهرها و بسیاری از استان های کشور با مشکل آلودگی شدید هوا رو به رو هستیم چرا در فضای اکثر مدارس طبیعت با بهانه های مختلف به خصوص در  فصل پاییز وَ زمستان با هیزم های جمع آوری شده آتش روشن می شود؟
        آیا این عمل به عنوان آموزش نادرست به کودکان نمی تواند تلقی شود؟
        حتی دیده شده در روزهایی که آلودگی هوا در وضعیت هشدار بوده,چنین اتفاقاتی افتاده که میتواند برای سلامتی کودک ضرر داشته باشد.
        2 با وجود آگاهی از بحران شدید آب , آیا درست است که در فصل تابستان که اوج تنش آبی به خصوص در استان های جنوبی ,شرقی وَ مرکزی کشور می باشد تسهیلگران مدارس طبیعت در طول هفته , مشغول پُر و خالی کردن حوض ها و استخرهای مدارس طبیعت برای آب بازی و آب تنی کردن کودکان باشد؟
        آیا این عمل به عنوان آموزش نادرست به کودکان نمی تواند تلقی شود؟
        شما خود آگاه هستند که به وسیله ی تانکر به تعداد زیادی از روستاهای کشور آب رسانی می شود
        3 چرا در ساختار و برنامه ریزی در مدارس طبیعت, گاهی مشاهده می شود کیفیت فدای کمیت شده است؟
        4 بسیاری بر این باور هستند که در مدارس طبیعت نگاه مادی به کودک نقش اصلی را ایفا میکند,شما چه پاسخی به این سوال دارید؟
        5 چرا اساس پاسخ دادن به نقدها و انتقادات در فضای کلان مدیریتی مدارس طبیعت, گاهی  تهدید آمیز و توهین آمیز می شود؟
        6 تسهیلگری که بیمه نیست,اگر در حین انجام کار در فضای مدرسه طبیعت آسیب ببیند هزینه ی درمان وی چگونه و از چه راهی تامین می شود؟چرا؟
        7 چرا در فضای مدارس طبیعت تسهیلگران زن و مرد بدون در نظر گرفتن معیار های سنی و جنسی گاهی کودکان را در آغوش می گیرند و می بوسند؟
        8 گاهی دیده شده است مدیر و یا تسهیلگر مدرسه طبیعت با کودکان رفتاری پرخاشگرایانه دارند آیا تدبیری برای برخورد و پیشگیری از این گونه رفتارها صورت گرفته است؟
        9 دیده شده است که در فضای مدارس طبیعت برخی از کودکان رفتارهای ضد اجتماعی مثل تمسخر کردن, دعوا کردن و حرف زشت زدن را  از دیگر کودکان می آموزند و در محیط های مختلف نظیر مدرسه و خانه آنها را بروز می دهند که این باعث نگرانی عمیق والدین شده است,مدیران و تسهیلگران مدارس طبیعت چنین مسائلی را چگونه توجیه میکنند؟
        و برای پیشگیری وَ یا  به حداقل رساندن این معضل آیا چاره ای اندیشیده شده است؟
        10 آیا قانون کار شامل تسهیلگران مدارس طبیعت می شود؟
        11 دیده شده در برخی مدارس طبیعت هیچگونه نظارت درستی به حیواناتی که در آن محیط نگهداری می شوند صورت نمیگیرد به طور مثال نه واکسنی تزریق می شود نه دامپزشکی آنها را معاینه میکند و نه حتی شرایط نگهداری حیوان مناسب است,این مشکل چگونه توسط مدیران و تسهیلگران مدارس طبیعت توجیه می شود؟
        12 نظارت بر عملکرد مدارس طبیعت توسط چه ارگانی صورت می گیرد؟چرا؟
        13 این جمله را چگونه پاسخ می دهید«در فضای برخی از مدارس طبیعت به طور غیر مستقیم, آموزش نادرست به کودکان عرضه می شود»
        سوال کننده:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)
        سه شنبه - ۱۶ بهمن ۱۳۹۷
      • توسط sajjad
        سال ۸۲. یه گروه ایرانی بودیم و  یه گروه‌ چینی.
         توی یه کشور ثالث. قرار بود یه تِست بدیم.
        از ما دو گروه ، یه سوال رو به دو مدل  پرسیدن.
        ‏ ‏سوالشون این بود: 
        اگر توی بیابان تنها باشید و این ده قلم جنس جلوی شما‌ باشه‌ به ترتیب اولویت بگید  کدوم ها رو بر میدارید. 
        اول گفتن تک تک جواب بدین. 
        مثل کنکور. نشستیم و جواب دادیم. برگه ها رو  تحویل دادیم.
        ‏بعد گفتن حالا  گروهی پاسخ بدید.
         یعنی  افراد هر‌گروه جمع بشن و با هم صحبت کنن 
        و  به یک نظر واحد برسن و یک جواب بدَن.
        از اتاق‌ چینی ها صدا در نمی‌اومد. 
        نمیدونم  چیکار میکردن. ولی انگار همون اول لیدر انتخاب کرده بودن و اون داشت مدیریت میکرد .همه آروم بودن و به نوبت حرف میزدن.خیلی زود به نتیجه رسیدن و برگه جواب رو تحویل دادن
        ‏گروه ما همه‌ با هم‌حرف‌ میزدن.
         اصلا به حرف همدیگه گوش نمیکردن.. 
        هیشکی هیشکی رو قبول نداشت. کلمه ی "من " زیاد شنیده میشد .
        همهمه زیادی بود. هر کی سعی میکرد بقیه رو‌ قانع کنه که اشتباه میگه‌ و نظر اون درسته. آخرش دعوا شد. دو تا از آقایون گروه تقریبا کارشون به فحش کشید.

        نتیجه ی نهایی امتحان تَک نفره با ما ایرانی ها بود. 
        با درصد بالایی نسبت به چینی ها انتخاب های درست کرده بودیم.
         قطعا هر کدوممون تنها توی کویر گیر میکردیم شانس زنده موندن بیشتری نسبت به همتای چینی خودمون داشتیم.
        نتیجه نهایی امتحانِ گروهی هم اومد. 
         گروه چینی‌ها  با اختلاف زیادی از ما نمره قبولی گرفتن. 
        انتخاب هاشون بسیار صحیح و عاقلانه‌ بود.
         طبعا اون گروه اگر توی کویر گیر‌ میکردن شانس زنده موندن گروهیشون خیلی بیشتر از ما بود.
        ‏اون موقع که این تست رو دادیم نه زیاد توی اجتماع بودم و نه به اهمیتش پی بردم.
         ولی الان به عینه دارم‌ می بینم. این گروه نبودنا . این مَن مَن کردنا. این‌خود قبول داشتنا. این‌پشت هم‌نبودنا. این با هم حرف نزدنا. مشورت نکردنا.
        این روزها هر‌جا می چرخم اون تِست‌ رو میبینم. زلزله که میاد توی‌پمپ‌بنزین همو‌ میزنیم.
         خبری‌ بپیچه سوپر مارکت ها رو خالی می کنیم. 
        دلار تکون میخوره صرافی ها صف میشه.
         دار میزنن وایمیسیم نگاه میکنیم. 
        به رانندگی همه فحش‌میدیم
        همه‌رو نقد میکنیم.هیچکس رو قبول نداریم.
         توی آشوب پشت هم‌ نیستیم.
         دست به هیچ کاری نمی زنیم. تصمیم جمعی نمیگیریم. اتحاد نداریم.
          فقط من. آسایش من. رفاه من . سیری ِ من. جای من. مالِ من.  حالِ من. گور بابای بقیه. 
        گور بابای اجتماع. گور بابای ما. فقط من .
         پویان اوحدی
      • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
        139
        دیگران از دوری ظاهر اگر از دل روند
         
        ما ز یاد همنشینان در مقابل می‌رویم
        138
        نه دین ما به جا و نه دنیای ما تمام
        از حق گذشته‌ایم و به باطل نمی‌رسیم
        137
        آسودگی کنج قفس کرد تلافی
        یک چند اگر زحمت پرواز کشیدیم
        136
        حسرت ما را به عمر رفته، چون برگ خزان
        می‌توان دانست از دستی که بر هم سوده‌ایم
        135
        هر تلخیی که قسمت ما کرده است چرخ
        می نام کرده‌ایم و به ساغر فکنده‌ایم
        134
        دست ماگیر ای سبک جولان، که چون نقش قدم
        خاک بر سر، دست بر دل، خار در پا مانده‌ایم
        133
        نیستیم از جلوهٔ باران رحمت ناامید
        تخم خشکی در زمین انتظار افشانده‌ایم
        132
        نیست یک نقطهٔ بیکار درین صفحهٔ خاک
        ما درین غمکده یارب به چه کار آمده‌ایم؟
        131
        باور که می‌کند، که درین بحر چون حباب
        سر داده‌ایم و زندگی از سر گرفته‌ایم
        130
        فریب مهربانی خوردم از گردون، ندانستم
        که در دل بشکند خاری که بیرون آرد از پایم
        129
        شود جهان لب پرخنده‌ای، اگر مردم
        کنند دست یکی در گره گشایی هم
        128
        زنده می‌سوزد برای مرده در هندوستان
        دل نمی‌سوزد درین کشور عزیزان را به هم
        127
        دردها کم شود از گفتن و دردی که مراست
        از تهی کردن دل می‌شود افزون، چه کنم؟
        126
        چگونه پیش رخ نازک تو آه کنم؟
        دلم نمی اید این صفحه را سیاه کنم
        125
        گویند به هم مردم عالم گلهٔ خویش
        پیش که روم من که ز عالم گله دارم؟
        124
        از جور روزگار ندارم شکایتی
        این گرگ را به قیمت یوسف خریده‌ام
        123
        مرد مصاف در همه جا یافت می‌شود
        در هیچ عرصه مرد تحمل ندیده‌ام
        122
        بر گرانباری من رحم کن ای سیل فنا
        که من این بار به امید تو برداشته‌ام
        121
        حاصل این مزرع ویران بجز تشویش نیست
        از خراج آسودگی خواهی، به سلطانش گذار
        120
        نسخهٔ مغلوط عالم قابل اصلاح نیست
        وقت خود ضایع مکن، بر طاق نسیانش گذار
        119
        جان قدسی در تن خاکی دو روزی بیش نیست
        موج دریادیده در ساحل نمی‌گیرد قرار
        118
        بغیر عشق که از کار برده دست و دلم
        نمی‌رود دل و دستم به هیچ کاردگر
        117
        فرصت نمی‌دهد که بشویم ز دیده خواب
        از بس که تند می‌گذرد جویبار عمر
        116
        روزی که آه من به هواداری تو خاست
        در خواب ناز بود نسیم سحر هنوز
        115
        در دیار ما که جان از بهر مردن می‌دهند
        آرزوی عمر جاویدان ندارد هیچ کس
        نرمی ز حد مبر که چو دندان مار ریخت
        114
        هر طفل نی سوار کند تازیانه‌اش
        113
        بازی جنت مخور، کز بهر عبرت بس بود
        آنچه آدم دید ازان گندم نمای جو فروش
        112
        ای که می‌جویی گشاد کار خود از آسمان
        آسمان از ما بود سرگشته‌تر در کار خویش
        111
        صحبت ناجنس، آتش را به فریاد آورد
        آب در روغن چو باشد، می‌کند شیون چراغ
        107
        گر چه افسانه بود باعث شیرینی خواب
        خواب ما سوخت ز شیرینی افسانهٔ عشق
        108
        همچنان در جستجوی رزق خود سرگشته‌ام
        گرچه گشتم چون فلاخن قانع از دنیا به سنگ
        109
        هر که از حلقهٔ ارباب ریا سالم جست
        هیچ جا تا در میخانه نگیرد آرام
        110
         
         
        انتخاب و گردآوری:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)
        5شنبه 27 دی 1397
      • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
        .
        .
        .
        64
        سر به هم آورده دیدم برگ‌های غنچه را
         
        اجتماع دوستان یکدلم آمد به یاد
        65
        دل ز همدردان شود از گریه خالی زودتر
        وقت شمعی خوش که پا در حلقه ماتم نهاد
        66
        ز شرم او نگاهم دست و پا گم کرد چون طفلی
        که چشمش وقت گل چیدن به چشم باغبان افتد
        67
        دلیل راحت ملک عدم همین کافی است
        که هر که رفت به آن راه، برنمی‌گردد
        68
        نمی‌گردد به خاطر هیچ کس را فکر برگشتن
        چه خاک دلنشین است این که صحرای عدم دارد
        69
        بزرگ اوست که بر خاک همچو سایهٔ ابر
        چنان رود که دل مور را نیازارد
        70
        ای کارساز خلق به فریاد من برس
        زان پیشتر که کار من از کار بگذرد
        71
        دولت سنگدلان زود بسر می‌آید
        سیل از سینه کهسار به سرعت گذرد
        72
        تار و پود عالم امکان به هم پیوسته است
        عالمی را شاد کرد آن کس که یک دل شاد کرد
        73
        مصیبت دگرست این که مرده دل را
        چو مرده تن خاکی به گور نتوان کرد
        74
        درین دو هفته که ما برقرار خود بودیم
        هزار دولت ناپایدار رفت به گرد
        75
        من که روزی از دل خود می‌خورم در آتشم
        وای بر آنکس که نعمتهای الوان می‌خورد
        76
        ای که چون غنچه به شیرازهٔ خود می‌بالی
        باش تا سلسله جنبان خزان برخیزد
        77
        گر از عرش افتد کس، امید زیستن دارد
        کسی کز طاق دل افتاد از جا برنمی‌خیزد
        78
        قسمت این بود که از دفتر پرواز بلند
        به من خسته بجز چشم پریدن نرسد
        79
        تیره روزان جهان را به چراغی دریاب
        تا پس از مرگ ترا شمع مزاری باشد
        80
        شکست شیشهٔ دل را مگو صدایی نیست
        که این صدا به قیامت بلند خواهد شد
        81
        از جوانی نیست غیر از آه حسرت در دلم
        نقش پایی چند ازان طاوس زرین بال ماند
        82
        از پشیمانی سخن در عهد پیری می‌زنم
        لب به دندان می‌گزم اکنون که دندانم نماند
        83
        ز رفتن دگران خوشدلی، ازین غافل
        که موجها همه با یکدیگر هم آغوشند
        84
        قامت خم , مانع عمر سبک رفتار نیست
        سیل از رفتن نمی‌ماند اگر پل بشکند
        85
        تار و پود موج این دریا به هم پیوسته است
        می‌زند بر هم جهان را، هر که یک دل بشکند
        86
        غافلی از حال دل، ترسم که این ویرانه را
        دیگران بی صاحب انگارند و تعمیرش کنند
        87
        بریز بار تعلق که شاخه‌های درخت
        نمی‌شوند سبکبار تا ثمر ندهند
        88
        چون صبح، زیر خیمهٔ دلگیر آسمان
        روشندلان به یک دو نفس پیر می‌شوند
        89
        عمر مردم همه در پردهٔ حیرانی رفت
        عالم خاک کم از عالم تصویر نبود
        90
        شیوه عاجز کشی از خسروان زیبنده نیست
        بی تکلف، حیلهٔ پرویز نامردانه بود
        91
        گر گلوگیر نمی‌شد غم نان مردم را
        همه روی زمین یک لب خندان می‌بود
        92
        سراب، تشنه‌لبان را کند بیابان مرگ
        خوشا دلی که به دنبال آرزو نرود
        93
        در طریق عشق، خار از پا کشیدن مشکل است
        ریشه در دل می‌کند خاری که در پا می‌رود
        94
        هیچ کس عقده‌ای از کار جهان باز نکرد
        هر که آمد گرهی چند برین کار افزود
        95
        به داد من برس ای عشق، بیش ازین مپسند
        که زندگانی من صرف خورد و خواب شود
        96
        سیل دریا دیده هرگز بر نمی‌گردد به جوی
        نیست ممکن هر که مجنون شد دگر عاقل شود
        97
        بوسه هر چند که در کیش محبت کفرست
        کیست لبهای ترا بیندو طامع نشود
        این لب بوسه فریبی که ترا داده خدا
        ترسم آیینه به دیدن ز تو قانع نشود
        98
        به هیچ جا نرسد هر که همتش پست است
        پر شکسته خس و خار آشیانه شود
        99
        چندان که در کتاب جهان می‌کنم نظر
        یک حرف بیش نیست که تکرار می‌شود
        دور نشاط زود به انجام می‌رسد
        می چون دو سال عمر کند، پیر می‌شود
        100
        روزی که برف سرخ ببارد ز آسمان
        بخت سیاه اهل هنر سبز می‌شود
        _خیلی زیبا_
        101
        نتوان به آه , لشکر غم را شکست داد
        این ابر از نسیم پریشان نمی‌شود
        102
        رتبهٔ زمزمهٔ عشق ندارد زاهد
        بگذارید که آوازه جنت شنود
        103
        مرا ز روز قیامت غمی که هست این است
        که روی مردم عالم دو بار باید دید
        104
        از قید فلک بر زده دامن بگریزید
        چون برق، ازین سوخته خرمن بگریزید
        ماتمکدهٔ خاک ،سزاوار وطن نیست
        چون سیل، ازین دشت به شیون بگریزید
        105
        میدان تیغ بازی برق است روزگار
        بیچاره دانه‌ای که سر از خاک برکشید
        106
        زندگی با هوشیاری زیر گردون مشکل است
        تا نگردی مست، این بار گران نتوان کشید
        .
        .
        .
        .
        گردآوری:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)
        سه شنبه 25 دی 1397
      • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
        دویدیم و دویدیم به جایی نرسیدیم
        ما نوک پرگار بودیم به دور خود چرخیدیم
        _
        تلخی طعم زندان خنده رو از ما گرفت
        پشت نقاب خنده,با غصه ها جنگیدیم
        _
        کلید شادی هامون تو قفل غم شکسته
        دری برای رفتن از این کویر ندیدیم
        _
        مثل یه برگ جوون که افتاده رو زمین
        زیر پای روزگار تو سختی ها قلتیدیم
        _
        «دویدیم و دویدیم تا رسیدیم به دیوار»
        دیدیم که روی دیوار نوشته ما تبعیدیم
        _
        شاعر: ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)
        شنبه 22 دی 1397
      • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
        31
        رفتن از عالم پر شور به از آمدن است
        غنچه دلتنگ به باغ آمد و خندان برخاست
        32
        هر که افتاد، ز افتادگی ایمن گردد
        چه کند سیل به دیوار خرابی که مراست ؟
        33
        اظهار عشق را به زبان احتیاج نیست
        چندان که شد نگه به نگه آشنا بس است
        34
        حفظ صورت می‌توان کردن به ظاهر در نماز
        روی دل را جانب محراب کردن مشکل است
        35
        عشق از ره تکلیف به دل پا نگذارد
        سیلاب نپرسد که در خانه کدام است
        36
        از بس کتاب در گرو باده کرده‌ایم
        امروز خشت میکده‌ها از کتاب ماست
        37
        کفارهٔ شراب خوریهای بی حساب
        هشیار در میانهٔ مستان نشستن است
        38
        در محرم تا چه خونها در دل مردم کند
        محنت آبادی که عیدش در بدر گردیدن است
        39
        از ما سراغ منزل آسودگی مجو
        چون باد، عمر ما به تکاپو گذشته است
        40
        هست امید زیستن از بام چرخ افتاده را
        وای بر آن کس کز اوج اعتبار افتاده است
        41
        بخت ما چون بید مجنون سرنگون افتاده است
        همچو داغ لاله، نان ما به خون افتاده است
        42
        داند که روح در تن خاکی چه می‌کشد
        هر ناز پروری که به غربت فتاده است
        43
        چون برگ خزان دیده و چون شمع سحرگاه
        از عمر مرا نیم نفس بیش نمانده است
        44
        نه کوهکنی هست درین عرصه، نه پرویز
        آوازه‌ای از عشق و هوس بیش نمانده است
        45
        امروز کرده‌اند جدا، خانه کفر و دین
        زین پیش، اگر نه کعبه صنمخانه بوده است
        46
        نادان دلش خوش است به تدبیر ناخدا
        غافل که ناخدا هم ازین تخته پاره‌هاست
        47
        تا داده‌ام عنان توکل ز دست خویش
        کارم همیشه در گره از استخاره هاست
        48
        بغیر دل که عزیز و نگاه داشتنی است
        جهان و هرچه درو هست، واگذاشتنی است
        49
        ما ازین هستی ده روزه به جان آمده‌ایم
        وای بر خضر که زندانی عمر ابدست
        50
        دل بی وسوسه از گوشه نشینان مطلب
        که هوس در دل مرغان قفس بسیارست
        51
        غمنامهٔ حیات مرا نیست پشت و روی
        بیداریم به خواب پریشان برابرست
        52
        سیل از بساط خانه بدوشان چه می‌برد؟
        ملک خراب را غمی از ترکتاز نیست
        53
        نه همین موج ز آمد شد خود بی خبرست
        هیچ کس را خبر از آمدن و رفتن نیست
        54
        دل نازک به نگاه کجی آزرده شود
        خار در دیده چو افتاد، کم از سوزن نیست
        55
        گر محتسب شکست خم میفروش را
        دست دعای باده پرستان شکسته نیست
        56
        چون طفل نوسوار به میدان اختیار
        دارم عنان به دست و به دستم اراده نیست
        57
        چون وانمی‌کنی گرهی، خود گره مشو
        ابرو گشاده باش چو دستت گشاده نیست
        58
        ز خنده رویی گردون، فریب رحم مخور
        که رخنه‌های قفس، رخنه رهایی نیست
        59
        مجنون به ریگ بادیه غمهای خود شمرد
        یاد زمانه‌ای که غم دل حساب داشت
        60
        ز روزگار جوانی خبر چه می‌پرسی ؟
        چو برق آمد و چون ابر نوبهار گذشت
        61
        جان به این غمکده آمد که سبک برگردد
        از گرانخوابی منزل سفر از یادش رفت
        62
        هر که آمد در غم آبادجهان، چون گردباد
        روزگاری خاک خورد، آخر به هم پیچید و رفت
        63
        وقت آن کس خوش که چون برق از گریبان وجود
        سر برون آورد و بر وضع جهان خندید و رفت
        .
        .
        .
        گردآوری:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)

    • موضوع ها

    • کاربران آنلاین در این صفحه

      هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

    ×