رفتن به مطلب

Recommended Posts

میگویند روزی ملک الشعرای بهار شاعر معروف در مجلسی نشسته بود و حضار برای آزمایش طبع وی چهار کلمه را انتخاب کردند تا وی آنها را در یک رباعی بیاورد.
کلمات انتخاب شده عبارت بودند از: خروس، انگور، درفش و سنگ

ملک الشعرای بهار گفت:
برخاسـت خروس صبح برخیز ای دوست
خون دل انگور فکن در رگ و پوست

عشق من و تو صحبت مشت است و درفش
جور دل تو صحبت سنگ است و سبوست

جوانی خام که در مجلس حاضر بود گفت: این کلمات با تبانی قبلی انتخاب شده اند. اگر راست میگوئید، من چهار کلمه انتخاب میکنم و شما آنها را در یک رباعی بیاورید.
سپس این چهار کلمه را انتخاب نمود: آئینه، اره، کفش و غوره.
بدیهیست آوردن این کلمات دور از ذهن در یک رباعی کار ساده ای نبود، لیکن ملک الشعرا شعر را اینگونه گفت:

چون آینه نور خیز گشتی احسنت
چون ارّه به خلق تیز گشتی احسنت

در کفش ادیبان جهان کردی پای
غوره نشده موَیز گشتی احسنت

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
شما به عنوان کاربر مهمان در حال حاضر دیدگاه ارسال می کنید. اگر دارای حساب کاربری در سایت هستید لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  حداکثر استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   You cannot paste images directly. Upload or insert images from URL.


  • گروه تلگرامی دیوونه تو

  • مطالب مشابه

    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      گردآوری:ابوالقاسم کریمی
      30/فروردین/1398
       
      1
      تا گوهر جان در صدف تن پیوست
      وز آب حیات گوهری صورت بست
      گوهر چو تمام شد، صدف را بشکست
      بر طرف کله گوشهٔ سلطان بنشست
      2
      ترس اجل و بیم فنا، هستی توست
      ور نه ز فنا شاخ بقا خواهد رُست
      تا از دم عیسی شده ام زنده به جان
      مرگ آمد و از وجود ما دست بشست
      3
      وی جملهٔ خلق را ز بالا و ز پست
      آورده به فضل خویش از نیست به هست
      بر درگه عدل تو چه درویش و چه شاه
      در خانهٔ عفو تو چه هشیار و چه مست
      4
      معلوم نمی شود چنین از سر دست
      کاین صورت و معنی ز چه رو در پیوست
      اسرار به جمله گی به نزد هر کس
      آن گاه شود عیان که صورت بشکست
      5
      با یار بگفتم به زبانی که مراست
      کز آرزوی روی تو جانم برخاست
      گفتا: قدمی ز آرزو زآن سو نه
      کاین کار به آرزو نمی آمد راست
      6
      هر نقش که بر تختهٔ هستی پیداست
      آن صورت آن کس است کان نقش آراست
      دریای کهن چو بر زند موجی نو
      موجش خوانند و در حقیقت دریاست
      7
      افضل دیدی که هر چه دیدی هیچ است
      سر تا سر آفاق دویدی هیچ است
      هر چیز که گفتی و شنیدی هیچ است
      و آن نیز که در کنج خزیدی هیچ است
      8
      آن کیست که آگاه ز حسن و خرد است
      آسوده ز کفر و دین و از نیک و بد است
      کارش نه چو جسم و نفس داد و ستد است
      آگاه بدو عقل و خود آگه به خود است
      9
      با یک سر موی تو اگر پیوند است
      بر پای دلت هر سر مویی بند است
      گفتی که رهی دراز دارم در پیش
      از خود به خود آی، دوست بین تا چند است
      10
      در کوی تو صد هزار صاحب هوس است
      تا خود، به وصال تو، که را دسترس است
      آن کس که بیافت، دولتی یافت عظیم
      و آن کس که نیافت، داغ نایافت بس است
      11
      در بادیهٔ عشق دویدن چه خوش است
      وز خیر کسان طمع بریدن چه خوش است
      گر دست دهد صحبت اهل نفسی
      دامن ز زمانه در کشیدن چه خوش است
      12
      راه ازل و ابد، زبان و سرِ توست
      و آن دّر که کسی نسفت، در کشور توست
      چیزی چه طلب کنی؟ که گم کرده نه ای
      از خود بطلب، که نقد تو در بر توست
      13
      من من نی ام، آن کس که منم، گوی که کیست؟
      خاموش منم، در دهنم گوی که کیست
      سر تا قدمم نیست به جز پیرهنی
      آن کس که منش پیرهنم، گوی که کیست
      14
      آن کس که درون سینه را دل پنداشت
      گامی دو نرفته، جمله حاصل پنداشت
      علم و ورع و زهد و تمنا و طلب
      این جمله رهند، خواجه منزل پنداشت
      15
      راهی ست دراز و دور، می باید رفت
      آنجات اگر مراد برناید، رفت
      تن مرکب توست تا به جایی برسی
      تو مرکب تن شوی، کجا شاید رفت؟
      16
      از شبنم عشق خاک آدم گل شد
      صد فتنه و شور در جهان حاصل شد
      چون نشتر عشق بر رگ روح زدند
      یک قطره فرو چکید و نامش دل شد
      17
      تا دل ز علایق جهان حُرّ نشود
      هرگز صدف وجود پُر دُر نشود
      پر می نشود کاسهٔ سرها از عقل
      هر کاسه که سر نگون بود، پر نشود
      18
      از رفته قلم هیچ دگرگون نشود
      وز خوردن غم به جز جگر خون نشود
      هان تا جگر خویش به غم خون نکنی
      هر ذره هر آن چه هست افزون نشود
      19
      تاریک شد از هجر دل افروزم، روز
      شب نیز شد از آه جهان سوزم، روز
      شد روشنی از روز و سیاهی ز شبم
      اکنون نه شبم شب است، نه روزم روز
      20
      تا کی باشی ز عافیت در پرهیز
      با خلق به آشتی و با خود به ستیز؟
      ای خفتهٔ بی خبر اگر مرده نه‌ای
      روز آمد و رفت، تا به کی خُسبی؟ خیز
      21
      بیرون ز چهار عنصر و پنج حواس
      از شش جهت و هفت خط و هشت اساس
      سری است نهفته در میان خانهٔ جان
      کان را نتوان یافت به تقلید و قیاس
      22
      تا چند روی از پی تقلید و قیاس
      بگذر ز چهار اسم و از پنج حواس
      گر معرفت خدای خود می طلبی
      در خود نگر و خدای خود را بشناس
      23
      بالا مطلب ز هیچ کس بیش مباش
      چون مرهم نرم باش، چون نیش مباش
      خواهی که ز هیچ کس به تو بد نرسد
      بدخواه و بدآموز و بداندیش مباش
      24
      روزی که برند این تن پر آز را به خاک
      وین قالب پرورده به صد ناز به خاک
      روح از پی من نعره زنان خواهد گفت
      خاک کهن است، می رود باز به خاک
      25
      ای از تو همیشه کار پندار به برگ
      در گوش تو هر زمان همی گوید
      مرگ کای برشده بر هوا، ز گرمی چو بخار
      باز آی به خاک سرد گشته چو تگرگ
      26
      در جستن جام جم جهان پیمودم
      روزی ننشستم و شبی نغنودم
      ز استاد چو وصف جام جم پرسیدم
      آن جام جهان نمای جم، من بودم
      27
      تا ظن نبری کز آن جهان می ترسم
      وز مردن و از کندن جان می ترسم
      چون مرگ حق است، من چرا ترسم از او
      چون نیک نزیستم از آن می ترسم
      28
      من با تو نظر از سر هستی نکنم
      اندیشه ز بالا و ز پستی نکنم
      می‌بینم و می‌پرستم از روی یقین
      خود بینی و خویشتن پرستی نکنم
      29
      از روی تو شاد شد دل غمگینم
      من چون رخ تو به دیگری بگزینم؟
      در تو نگرم، صورت خود می یابم
      در خود نگرم، همه تو را می بینم
      30
      ای دل به چه غم خوردنت آمد پیشه
      وز مرگ چه ترسی، چو درخت از تیشه
      گر زانکه به ناخوشی برندت زینجا
      خوش باش که رستی ز هزار اندیشه
      31
      گر دریابی که از کجا آمده‌ای
      وز بهر چه وز بهر چرا آمده‌ای
      گر بشناسی، به اصل خود بازرسی
      ور نه چو بهایم به چرا آمده‌ای
      32
      ای صوفی صافی که خدا می‌طلبی
      او جای ندارد، ز کجا می‌طلبی؟
      گر زانکه شناسی اش چرا می خواهی
      ور زانکه ندانی اش که را می‌طلبی؟
      33
      گر در نظر خویش حقیری، مردی
      ور بر سر نفس خود امیری، مردی
      مردی نبود فتاده را پای زدن
      گر دست فتاده‌ای بگیری، مردی
      34
      تا ره نبری به هیچ منزل نرسی
      تا جان ندهی به هیچ حاصل نرسی
      حال سگ کهف بین که از نادره‌هاست
      تا حل نشوی به حل مشکل نرسی
       
      *** 
      گردآوری:ابوالقاسم کریمی
      30/فروردین/1398
    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      شاخه ها را
      از ساقه ها جدا کردیم
      چُنان که با زمین بیگانه شدیم
       
      وَ ریشه را
      از قلب تپنده ی خاک برکَندیم
      تا جایی , برای مُردن بنا کنیم
       
      حال
      خلاصه ی تمدن
      تقدیسِ کشتار است و
      بردگی
       
      «آری,
      اینچنین بود برادر»
      که تاریخ را
      در«گهواره ی تکرار نوشتیم»
       
      پیش از این
      پیامبران گفته بودند
      «آدمی,
      رنج را , زندگی خواهد کرد».
       
      ابوالقاسم کریمی 1/خرداد/1398
    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      139
      دیگران از دوری ظاهر اگر از دل روند
       
      ما ز یاد همنشینان در مقابل می‌رویم
      138
      نه دین ما به جا و نه دنیای ما تمام
      از حق گذشته‌ایم و به باطل نمی‌رسیم
      137
      آسودگی کنج قفس کرد تلافی
      یک چند اگر زحمت پرواز کشیدیم
      136
      حسرت ما را به عمر رفته، چون برگ خزان
      می‌توان دانست از دستی که بر هم سوده‌ایم
      135
      هر تلخیی که قسمت ما کرده است چرخ
      می نام کرده‌ایم و به ساغر فکنده‌ایم
      134
      دست ماگیر ای سبک جولان، که چون نقش قدم
      خاک بر سر، دست بر دل، خار در پا مانده‌ایم
      133
      نیستیم از جلوهٔ باران رحمت ناامید
      تخم خشکی در زمین انتظار افشانده‌ایم
      132
      نیست یک نقطهٔ بیکار درین صفحهٔ خاک
      ما درین غمکده یارب به چه کار آمده‌ایم؟
      131
      باور که می‌کند، که درین بحر چون حباب
      سر داده‌ایم و زندگی از سر گرفته‌ایم
      130
      فریب مهربانی خوردم از گردون، ندانستم
      که در دل بشکند خاری که بیرون آرد از پایم
      129
      شود جهان لب پرخنده‌ای، اگر مردم
      کنند دست یکی در گره گشایی هم
      128
      زنده می‌سوزد برای مرده در هندوستان
      دل نمی‌سوزد درین کشور عزیزان را به هم
      127
      دردها کم شود از گفتن و دردی که مراست
      از تهی کردن دل می‌شود افزون، چه کنم؟
      126
      چگونه پیش رخ نازک تو آه کنم؟
      دلم نمی اید این صفحه را سیاه کنم
      125
      گویند به هم مردم عالم گلهٔ خویش
      پیش که روم من که ز عالم گله دارم؟
      124
      از جور روزگار ندارم شکایتی
      این گرگ را به قیمت یوسف خریده‌ام
      123
      مرد مصاف در همه جا یافت می‌شود
      در هیچ عرصه مرد تحمل ندیده‌ام
      122
      بر گرانباری من رحم کن ای سیل فنا
      که من این بار به امید تو برداشته‌ام
      121
      حاصل این مزرع ویران بجز تشویش نیست
      از خراج آسودگی خواهی، به سلطانش گذار
      120
      نسخهٔ مغلوط عالم قابل اصلاح نیست
      وقت خود ضایع مکن، بر طاق نسیانش گذار
      119
      جان قدسی در تن خاکی دو روزی بیش نیست
      موج دریادیده در ساحل نمی‌گیرد قرار
      118
      بغیر عشق که از کار برده دست و دلم
      نمی‌رود دل و دستم به هیچ کاردگر
      117
      فرصت نمی‌دهد که بشویم ز دیده خواب
      از بس که تند می‌گذرد جویبار عمر
      116
      روزی که آه من به هواداری تو خاست
      در خواب ناز بود نسیم سحر هنوز
      115
      در دیار ما که جان از بهر مردن می‌دهند
      آرزوی عمر جاویدان ندارد هیچ کس
      نرمی ز حد مبر که چو دندان مار ریخت
      114
      هر طفل نی سوار کند تازیانه‌اش
      113
      بازی جنت مخور، کز بهر عبرت بس بود
      آنچه آدم دید ازان گندم نمای جو فروش
      112
      ای که می‌جویی گشاد کار خود از آسمان
      آسمان از ما بود سرگشته‌تر در کار خویش
      111
      صحبت ناجنس، آتش را به فریاد آورد
      آب در روغن چو باشد، می‌کند شیون چراغ
      107
      گر چه افسانه بود باعث شیرینی خواب
      خواب ما سوخت ز شیرینی افسانهٔ عشق
      108
      همچنان در جستجوی رزق خود سرگشته‌ام
      گرچه گشتم چون فلاخن قانع از دنیا به سنگ
      109
      هر که از حلقهٔ ارباب ریا سالم جست
      هیچ جا تا در میخانه نگیرد آرام
      110
       
       
      انتخاب و گردآوری:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)
      5شنبه 27 دی 1397
    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      .
      .
      .
      64
      سر به هم آورده دیدم برگ‌های غنچه را
       
      اجتماع دوستان یکدلم آمد به یاد
      65
      دل ز همدردان شود از گریه خالی زودتر
      وقت شمعی خوش که پا در حلقه ماتم نهاد
      66
      ز شرم او نگاهم دست و پا گم کرد چون طفلی
      که چشمش وقت گل چیدن به چشم باغبان افتد
      67
      دلیل راحت ملک عدم همین کافی است
      که هر که رفت به آن راه، برنمی‌گردد
      68
      نمی‌گردد به خاطر هیچ کس را فکر برگشتن
      چه خاک دلنشین است این که صحرای عدم دارد
      69
      بزرگ اوست که بر خاک همچو سایهٔ ابر
      چنان رود که دل مور را نیازارد
      70
      ای کارساز خلق به فریاد من برس
      زان پیشتر که کار من از کار بگذرد
      71
      دولت سنگدلان زود بسر می‌آید
      سیل از سینه کهسار به سرعت گذرد
      72
      تار و پود عالم امکان به هم پیوسته است
      عالمی را شاد کرد آن کس که یک دل شاد کرد
      73
      مصیبت دگرست این که مرده دل را
      چو مرده تن خاکی به گور نتوان کرد
      74
      درین دو هفته که ما برقرار خود بودیم
      هزار دولت ناپایدار رفت به گرد
      75
      من که روزی از دل خود می‌خورم در آتشم
      وای بر آنکس که نعمتهای الوان می‌خورد
      76
      ای که چون غنچه به شیرازهٔ خود می‌بالی
      باش تا سلسله جنبان خزان برخیزد
      77
      گر از عرش افتد کس، امید زیستن دارد
      کسی کز طاق دل افتاد از جا برنمی‌خیزد
      78
      قسمت این بود که از دفتر پرواز بلند
      به من خسته بجز چشم پریدن نرسد
      79
      تیره روزان جهان را به چراغی دریاب
      تا پس از مرگ ترا شمع مزاری باشد
      80
      شکست شیشهٔ دل را مگو صدایی نیست
      که این صدا به قیامت بلند خواهد شد
      81
      از جوانی نیست غیر از آه حسرت در دلم
      نقش پایی چند ازان طاوس زرین بال ماند
      82
      از پشیمانی سخن در عهد پیری می‌زنم
      لب به دندان می‌گزم اکنون که دندانم نماند
      83
      ز رفتن دگران خوشدلی، ازین غافل
      که موجها همه با یکدیگر هم آغوشند
      84
      قامت خم , مانع عمر سبک رفتار نیست
      سیل از رفتن نمی‌ماند اگر پل بشکند
      85
      تار و پود موج این دریا به هم پیوسته است
      می‌زند بر هم جهان را، هر که یک دل بشکند
      86
      غافلی از حال دل، ترسم که این ویرانه را
      دیگران بی صاحب انگارند و تعمیرش کنند
      87
      بریز بار تعلق که شاخه‌های درخت
      نمی‌شوند سبکبار تا ثمر ندهند
      88
      چون صبح، زیر خیمهٔ دلگیر آسمان
      روشندلان به یک دو نفس پیر می‌شوند
      89
      عمر مردم همه در پردهٔ حیرانی رفت
      عالم خاک کم از عالم تصویر نبود
      90
      شیوه عاجز کشی از خسروان زیبنده نیست
      بی تکلف، حیلهٔ پرویز نامردانه بود
      91
      گر گلوگیر نمی‌شد غم نان مردم را
      همه روی زمین یک لب خندان می‌بود
      92
      سراب، تشنه‌لبان را کند بیابان مرگ
      خوشا دلی که به دنبال آرزو نرود
      93
      در طریق عشق، خار از پا کشیدن مشکل است
      ریشه در دل می‌کند خاری که در پا می‌رود
      94
      هیچ کس عقده‌ای از کار جهان باز نکرد
      هر که آمد گرهی چند برین کار افزود
      95
      به داد من برس ای عشق، بیش ازین مپسند
      که زندگانی من صرف خورد و خواب شود
      96
      سیل دریا دیده هرگز بر نمی‌گردد به جوی
      نیست ممکن هر که مجنون شد دگر عاقل شود
      97
      بوسه هر چند که در کیش محبت کفرست
      کیست لبهای ترا بیندو طامع نشود
      این لب بوسه فریبی که ترا داده خدا
      ترسم آیینه به دیدن ز تو قانع نشود
      98
      به هیچ جا نرسد هر که همتش پست است
      پر شکسته خس و خار آشیانه شود
      99
      چندان که در کتاب جهان می‌کنم نظر
      یک حرف بیش نیست که تکرار می‌شود
      دور نشاط زود به انجام می‌رسد
      می چون دو سال عمر کند، پیر می‌شود
      100
      روزی که برف سرخ ببارد ز آسمان
      بخت سیاه اهل هنر سبز می‌شود
      _خیلی زیبا_
      101
      نتوان به آه , لشکر غم را شکست داد
      این ابر از نسیم پریشان نمی‌شود
      102
      رتبهٔ زمزمهٔ عشق ندارد زاهد
      بگذارید که آوازه جنت شنود
      103
      مرا ز روز قیامت غمی که هست این است
      که روی مردم عالم دو بار باید دید
      104
      از قید فلک بر زده دامن بگریزید
      چون برق، ازین سوخته خرمن بگریزید
      ماتمکدهٔ خاک ،سزاوار وطن نیست
      چون سیل، ازین دشت به شیون بگریزید
      105
      میدان تیغ بازی برق است روزگار
      بیچاره دانه‌ای که سر از خاک برکشید
      106
      زندگی با هوشیاری زیر گردون مشکل است
      تا نگردی مست، این بار گران نتوان کشید
      .
      .
      .
      .
      گردآوری:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)
      سه شنبه 25 دی 1397
    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      دویدیم و دویدیم به جایی نرسیدیم
      ما نوک پرگار بودیم به دور خود چرخیدیم
      _
      تلخی طعم زندان خنده رو از ما گرفت
      پشت نقاب خنده,با غصه ها جنگیدیم
      _
      کلید شادی هامون تو قفل غم شکسته
      دری برای رفتن از این کویر ندیدیم
      _
      مثل یه برگ جوون که افتاده رو زمین
      زیر پای روزگار تو سختی ها قلتیدیم
      _
      «دویدیم و دویدیم تا رسیدیم به دیوار»
      دیدیم که روی دیوار نوشته ما تبعیدیم
      _
      شاعر: ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)
      شنبه 22 دی 1397
    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      31
      رفتن از عالم پر شور به از آمدن است
      غنچه دلتنگ به باغ آمد و خندان برخاست
      32
      هر که افتاد، ز افتادگی ایمن گردد
      چه کند سیل به دیوار خرابی که مراست ؟
      33
      اظهار عشق را به زبان احتیاج نیست
      چندان که شد نگه به نگه آشنا بس است
      34
      حفظ صورت می‌توان کردن به ظاهر در نماز
      روی دل را جانب محراب کردن مشکل است
      35
      عشق از ره تکلیف به دل پا نگذارد
      سیلاب نپرسد که در خانه کدام است
      36
      از بس کتاب در گرو باده کرده‌ایم
      امروز خشت میکده‌ها از کتاب ماست
      37
      کفارهٔ شراب خوریهای بی حساب
      هشیار در میانهٔ مستان نشستن است
      38
      در محرم تا چه خونها در دل مردم کند
      محنت آبادی که عیدش در بدر گردیدن است
      39
      از ما سراغ منزل آسودگی مجو
      چون باد، عمر ما به تکاپو گذشته است
      40
      هست امید زیستن از بام چرخ افتاده را
      وای بر آن کس کز اوج اعتبار افتاده است
      41
      بخت ما چون بید مجنون سرنگون افتاده است
      همچو داغ لاله، نان ما به خون افتاده است
      42
      داند که روح در تن خاکی چه می‌کشد
      هر ناز پروری که به غربت فتاده است
      43
      چون برگ خزان دیده و چون شمع سحرگاه
      از عمر مرا نیم نفس بیش نمانده است
      44
      نه کوهکنی هست درین عرصه، نه پرویز
      آوازه‌ای از عشق و هوس بیش نمانده است
      45
      امروز کرده‌اند جدا، خانه کفر و دین
      زین پیش، اگر نه کعبه صنمخانه بوده است
      46
      نادان دلش خوش است به تدبیر ناخدا
      غافل که ناخدا هم ازین تخته پاره‌هاست
      47
      تا داده‌ام عنان توکل ز دست خویش
      کارم همیشه در گره از استخاره هاست
      48
      بغیر دل که عزیز و نگاه داشتنی است
      جهان و هرچه درو هست، واگذاشتنی است
      49
      ما ازین هستی ده روزه به جان آمده‌ایم
      وای بر خضر که زندانی عمر ابدست
      50
      دل بی وسوسه از گوشه نشینان مطلب
      که هوس در دل مرغان قفس بسیارست
      51
      غمنامهٔ حیات مرا نیست پشت و روی
      بیداریم به خواب پریشان برابرست
      52
      سیل از بساط خانه بدوشان چه می‌برد؟
      ملک خراب را غمی از ترکتاز نیست
      53
      نه همین موج ز آمد شد خود بی خبرست
      هیچ کس را خبر از آمدن و رفتن نیست
      54
      دل نازک به نگاه کجی آزرده شود
      خار در دیده چو افتاد، کم از سوزن نیست
      55
      گر محتسب شکست خم میفروش را
      دست دعای باده پرستان شکسته نیست
      56
      چون طفل نوسوار به میدان اختیار
      دارم عنان به دست و به دستم اراده نیست
      57
      چون وانمی‌کنی گرهی، خود گره مشو
      ابرو گشاده باش چو دستت گشاده نیست
      58
      ز خنده رویی گردون، فریب رحم مخور
      که رخنه‌های قفس، رخنه رهایی نیست
      59
      مجنون به ریگ بادیه غمهای خود شمرد
      یاد زمانه‌ای که غم دل حساب داشت
      60
      ز روزگار جوانی خبر چه می‌پرسی ؟
      چو برق آمد و چون ابر نوبهار گذشت
      61
      جان به این غمکده آمد که سبک برگردد
      از گرانخوابی منزل سفر از یادش رفت
      62
      هر که آمد در غم آبادجهان، چون گردباد
      روزگاری خاک خورد، آخر به هم پیچید و رفت
      63
      وقت آن کس خوش که چون برق از گریبان وجود
      سر برون آورد و بر وضع جهان خندید و رفت
      .
      .
      .
      گردآوری:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)

    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      1
      می‌شوند از سردمهری، دوستان از هم جدا
      برگ‌ها را می‌کند فصل خزان از هم جدا
      2
      از متاع عاریت بر خود دکانی چیده‌ام
      وام خود خواهد ز من هر دم طلبکاری جدا
      3
      چون گنهکاری که هر ساعت ازو عضوی برند
      چرخ سنگین‌دل ز من هر دم کند یاری جدا
      4
      پیش از این بر رفتگان افسوس میخوردند خلق
      میخورند افسوس در ایام ما بر زندگان
      5
      دنیا به اهل خویش ترحم نمی‌کند
      آتش امان نمی‌دهد آتش‌پرست را
      6
      ضیافتی که در آنجا توانگران باشند
      شکنجه‌ای است فقیران بی‌بضاعت را
      7
      درین زمان که عقیم است جمله صحبتها
      کناره‌گیر و غنیمت شمار عزلت را
      8
      چرخ را آرامگاه عافیت پنداشتم
      آشیان کردم تصور، خانهٔ صیاد را
      9
      از همان راهی که آمد گل، مسافر می‌شود
      باغبان بیهوده می‌بندد در گلزار را
      10
      چون زندگی بکام بود مرگ مشکل است
      11
      پای به خواب رفته ی کوه تحملم
      نتوان به تیغ کرد ز دامن جدا مرا
      12
      فنای من به نسیم بهانه‌ای بندست
      به خاک با سر ناخن نوشته‌اند مرا
      13
      مانند لاله، سوخته نانی است روزیم
      آن هم فلک به خون جگر می‌دهد مرا
      14
      پرتو منت کند دلهای روشن را سیاه
      می‌کشد دست حمایت شمع مغرور مرا
      15
      می‌کشم تهمت سجادهٔ تزویر از خلق
      گرچه فرسوده شد از بار سبو دوش مرا
      16
      ز زندگی چه بر کرکس رسد جز مردار؟
      چه لذت است ز عمر دراز، نادان را؟
      17
      به ما حرارت دوزخ چه می‌تواند کرد؟
      اگر ز ما نستانند چشم گریان را
      18
      دلم هر لحظه از داغی به داغ دیگر آویزد
      چو بیماری که گرداند ز تاب درد بالین را
      19
      ساده لوحان جنون از بیم محشر فارغند
      بیم رسوایی نباشد نامهٔ ننوشته را
      20
      غم مردن نبود جان غم اندوخته را
      نیست از برق خطر مزرعهٔ سوخته را
      21
      می‌کند باد مخالف، شور دریا را زیاد
      کی نصیحت می‌دهد تسکین، دل آزرده را
      22
      شاید به جوی رفته کند آب بازگشت
      چون شد تهی ز باده، مبین خوار شیشه را
      23
      میل دل با طاق ابروی بتان امروز نیست
      کج بنا کردند از اول، قبلهٔ این خانه را
      24
      اینجاکه منم، قیمت دل هر دو جهان است
      آنجاکه تویی، در چه حساب است دل ما
      25
      گفتیم وقت پیری، در گوشه‌ای نشینیم
      شد تازیانهٔ حرص، قد خمیدهٔ ما
      26
      ما از تو جداییم به صورت، نه به معنی
      چون فاصلهٔ بیت بود فاصلهٔ ما
      27
      من آن شکسته بنایم درین خراب آباد
      که در خرابی من ناز می‌کند سیلاب
      28
      معیار دوستان دغل، روز حاجت است
      قرضی به رسم تجربه از دوستان طلب
      29
      از مردم دنیا طمع هوش مدارید
      بیداری این طایفه خمیازهٔ خواب است
      30
      از بهار نوجوانی آنچه برجا مانده است
      در بساط من، همین خواب گران غفلت است
      .
      .
      .
      گردآوری:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)
       

    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      تو کویر تنهایی دوستی فقط سرابه
      خنده ی روی صورتا خط و خال نقابه
       
      یه اشتباه لنتی زمین رو خونمون کرد
      خونه چیه زندونه اینجا بی خونمون کرد
      اختیار ما چرا تو سرنوشت ما نیست
      رنجی که ما میکشیم جدا از این چرا نیست
      تولد و مرگمون کاغذ روی آبه
      تصویر من از اینجا آب توی سرابه
      جنگ و جدال و خودکشی سرمایه ی آدماس
      خندم میگیره وختی میگن زمین مال ماس
      قصه ی تلخ آدما چرا تموم نمیشه؟
      خدا دلش نمیخواد غصه هامون تموم شه؟
      منطق مرگ و دوس دارم چون جاده ی نجاته
      این جمله یادم نمیره "همیشه مرگ,باهاته"
       
      سروده ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)
       

    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      .
      .
      .
      1
      ماییم و می و مطرب و این کنج خراب
      جان و دل و جام و جامه پر درد شراب
      فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب
      آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب
      2
      می نوش ندانی ز کجا آمده‌ای
      خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت
      3
      قرآن که مهین کلام خوانند آن را
      گه گاه نه بر دوام خوانند آن را
      بر گرد پیاله آیتی هست مقیم
      کاندر همه جا مدام خوانند آن را
      4
      تو غره بدان مشو که می مینخوری
      صد لقمه خوری که می غلام‌ست آنرا
      5
      معلوم نشد که در طربخانه خاک
      نقاش ازل بهر چه آراست مرا
      6
      آن قصر که جمشید در او جام گرفت
      آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت
      بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر
      دیدی که چگونه گور بهرام گرفت
      7
      ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست
      بی بادهٔ گلرنگ نمی‌باید زیست
      این سبزه که امروز تماشاگه ماست
      تا سبزهٔ خاک ما تماشاگه کیست
      8
      می نوش ندانی ز کجا آمده‌ای
      خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت
      9
      ای چرخ فلک خرابی از کینه تست
      بیدادگری شیوه دیرینه تست
      ای خاک اگر سینه تو بشکافند
      بس گوهر قیمتی که در سینه تست
      10
      این کوزه چو من عاشق زاری بوده است
      در بند سر زلف نگاری بوده‌ست
      این دسته که بر گردن او می‌بینی
      دستی‌ست که برگردن یاری بوده‌ست
      11
      این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت
      چون آب به جویبار و چون باد به دشت
      هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت
      روزی که نیامده‌ست و روزی که گذشت
      12
      بر چهره گل نسیم نوروز خوش است
      در صحن چمن روی دل‌افروز خوش است
      از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست
      خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است
      13
      پیش از من و تو لیل و نهاری بوده است
      گردنده فلک نیز بکاری بوده است
      هرجا که قدم نهی تو بر روی زمین
      آن مردمک چشم‌نگاری بوده است
      14
      با اهل خرد باش که اصل تن تو
      گردی و نسیمی و غباری و دمی است
      15
      در بی خبری مرد چه هشیار و چه مست
      16
      چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست
      چون هست بهرچه هست نقصان و شکست
      انگار که هرچه هست در عالم نیست
      پندار که هرچه نیست در عالم هست
      17
      خاکی که به زیر پای هر نادانی است
      کفّ صنمیّ و چهرهٔ جانانی است
      هر خشت که بر کنگرهٔ ایوانی است
      انگشت وزیر یا سر سلطانی است
      18
      در خواب بدم مرا خردمندی گفت
      کاز خواب کسی را گل شادی نشکفت
      کاری چه کنی که با اجل باشد جفت؟
      می خور که به زیر خاک می‌باید خفت
      19
      دریاب که از روح جدا خواهی رفت
      در پرده اسرار فنا خواهی رفت
      می نوش ندانی از کجا آمده‌ای
      خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت
      20
      گویند کسان بهشت با حور خوش است
      من میگویم که آب انگور خوش است
      این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار
      کاواز دهل شنیدن از دور خوش است
      21
      گویند مرا که دوزخی باشد مست
      قولیست خلاف دل در آن نتوان بست
      گر عاشق و میخواره بدوزخ باشند
      فردا بینی بهشت همچون کف دست
      22
      نیکی و بدی که در نهاد بشر است
      شادی و غمی که در قضا و قدر است
      با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل
      چرخ از تو هزار بار بیچاره‌تر است
      23
      آنانکه محیط فضل و آداب شدند
      در جمع کمال شمع اصحاب شدند
      ره زین شب تاریک نبردند برون
      گفتند فسانه‌ای و در خواب شدند
      24
      افسوس که سرمایه ز کف بیرون شد
      وز دست اجل بسی جگرها خون شد
      کس نامد از آن جهان که پرسم از وی
      کاحوال مسافران دنیا چون شد
      25
      افسوس که نامه جوانی طی شد
      و آن تازه بهار زندگانی دی شد
      آن مرغ طرب که نام او بود شباب
      افسوس ندانم که کی آمد کی شد
      26
      این قافله عمر عجب میگذرد
      دریاب دمی که با طرب میگذرد
      ساقی غم فردای حریفان چه خوری
      پیش آر پیاله را که شب میگذرد
      27
      بر چرخ فلک هیچ کسی چیر نشد
      وز خوردن آدمی زمین سیر نشد
      مغرور بدانی که نخورده‌ست ترا
      تعجیل مکن هم بخورد دیر نشد
      28
      تا چند اسیر رنگ و بو خواهی شد
      چند از پی هر زشت و نکو خواهی شد
      گر چشمه زمزمی و گر آب حیات
      آخر به دل خاک فرو خواهی شد
      29
      گرچه غم و رنج من درازی دارد
      عیش و طرب تو سرفرازی دارد
      بر هر دو مکن تکیه که دوران فلک
      در پرده هزار گونه بازی دارد
      30
      گویند بهشت و حورعین خواهد بود
      آنجا می و شیر و انگبین خواهد بود
      گر ما می و معشوق گزیدیم چه باک
      چون عاقبت کار چنین خواهد بود
      31
      گویند بهشت و حور و کوثر باشد
      جوی می و شیر و شهد و شکر باشد
      پر کن قدح باده و بر دستم نه
      نقدی ز هزار نسیه خوشتر باشد
      32
      گویند هر آن کسان که با پرهیزند
      زانسان که بمیرند چنان برخیزند
      ما با می و معشوقه از آنیم مدام
      باشد که به حشرمان چنان انگیزند
      33
      هرگز دل من ز علم محروم نشد
      کم ماند ز اسرار که معلوم نشد
      هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز
      معلومم شد که هیچ معلوم نشد
      34
      دی کوزه‌گری بدیدم اندر بازار
      بر پاره گلی لگد همی زد بسیار
      و آن گل بزبان حال با او می‌گفت
      من همچو تو بوده‌ام مرا نیکودار
      35
      از جمله رفتگان این راه دراز
      باز آمده کیست تا بما گوید باز
      پس بر سر این دو راههٔ آز و نیاز
      تا هیچ نمانی که نمی‌آیی باز
      36
      مرغی دیدم نشسته بر باره طوس
      در پیش نهاده کله کیکاووس
      با کله همی گفت که افسوس افسوس
      کو بانگ جرسها و کجا ناله کوس
      37
      جامی است که عقل آفرین میزندش
      صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش
      این کوزه‌گر دهر چنین جام لطیف
      می‌سازد و باز بر زمین میزندش
      38
      ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم
      وین یکدم عمر را غنیمت شمریم
      39
      بر مفرش خاک خفتگان می‌بینم
      در زیرزمین نهفتگان می‌بینم
      چندانکه به صحرای عدم مینگرم
      ناآمدگان و رفتگان می‌بینم
      40
      یک چند به کودکی باستاد شدیم
      یک چند به استادی خود شاد شدیم
      پایان سخن شنو که ما را چه رسید
      از خاک در آمدیم و بر باد شدیم
      41
      ای دیده اگر کور نئی گور ببین
      وین عالم پر فتنه و پر شور ببین
      شاهان و سران و سروران زیر گلند
      روهای چو مه در دهن مور ببین
      42
      رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین
      نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین
      نه حق نه حقیقت نه شریعت نه یقین
      اندر دو جهان کرا بود زهره این
      43
      قومی متفکرند اندر ره دین
      قومی به گمان فتاده در راه یقین
      میترسم از آن که بانگ آید روزی
      کای بیخبران راه نه آنست و نه این
      44
      از آمدن و رفتن ما سودی کو
      وز تار امید عمر ما پودی کو
      چندین سروپای نازنینان جهان
      می‌سوزد و خاک می‌شود دودی کو
      45
      تا کی غم آن خورم که دارم یا نه
      وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه
      پرکن قدح باده که معلومم نیست
      کاین دم که فرو برم برآرم یا نه
      46
      از آمدن بهار و از رفتن دی
      اوراق وجود ما همی گردد طی
      می خور! مخور اندوه که فرمود حکیم
      غمهای جهان چو زهر و تریاقش می
      47
      از کوزه‌گری کوزه خریدم باری
      آن کوزه سخن گفت ز هر اسراری
      شاهی بودم که جام زرینم بود
      اکنون شده‌ام کوزه هر خماری
      48
      پیری دیدم به خانهٔ خماری
      گفتم نکنی ز رفتگان اخباری
      گفتا می خور که همچو ما بسیاری
      رفتند و خبر باز نیامد باری
      .
      .
      گردآوری:ابوالقاسم کریمی(فرزند زمین)
       
       

    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      1
      باز آ باز آ هر آنچه هستی باز آ
      گر کافر و گبر و بت‌پرستی باز آ
      این درگه ما درگه نومیدی نیست
      صد بار اگر توبه شکستی باز آ
      2
      هرگاه که بینی دو سه سرگردانرا
      عیب ره مردان نتوان کرد آنرا
      تقلید دو سه مقلد بی‌معنی
      بدنام کند ره جوانمردان را
      3
      شیرین دهنی که از لبش جان میریخت
      کفرش ز سر زلف پریشان میریخت
      گر شیخ به کفر زلف او ره می‌برد
      خاک ره او بر سر ایمان می‌ریخت
      4
      آن یار که عهد دوستداری بشکست
      میرفت و منش گرفته دامن در دست
      می‌گفت دگر باره به خواب‌م بینی
      پنداشت که بعد ازو مرا خوابی هست
      5
      چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست
      چون هست ز هر چه نیست نقصان و شکست
      انگار که هر چه هست در عالم نیست
      پندار که هر چه نیست در عالم هست
      6
      من بندهٔ عاصیم رضای تو کجاست
      تاریک دلم نور و صفای تو کجاست
      ما را تو بهشت اگر به طاعت بخشی
      این بیع بود لطف و عطای تو کجاست
      7
      آن آتش سوزنده که عشقش لقبست
      در پیکر کفر و دین چو سوزنده تبست
      ایمان دگر و کیش محبت دگرست
      پیغمبر عشق نه عجم نه عربست
      8
      گر سبحهٔ صد دانه شماری خوبست
      ور جام می از کف نگذاری خوبست
      گفتی چه کنم چه تحفه آرم بر دوست
      بی‌درد میا هر آنچه آری خوبست
      9
      سرمایهٔ عمر آدمی یک نفسست
      آن یک نفس از برای یک همنفسست
      با همنفسی گر نفسی بنشینی
      مجموع حیات عمر آن یک نفسست
      10
      ما دل به غم تو بسته داریم ای دوست
      درد تو بجان خسته داریم ای دوست
      گفتی که به دلشکستگان نزدیکم
      ما نیز دل شکسته داریم ای دوست
      11
      پرسید ز من کسیکه معشوق تو کیست
      گفتم که فلان کسست مقصود تو چیست
      بنشست و به های‌های بر من بگریست
      کز دست چنان کسی تو چون خواهی زیست
      12
      چون حاصل عمر تو فریبی و دمیست
      زو داد مکن گرت به هر دم ستمیست
      مغرور مشو بخود که اصل من و تو
      گردی و شراری و نسیمی و نمیست
      13
      سیمابی شد هوا و زنگاری دشت
      ای دوست بیا و بگذر از هرچه گذشت
      گر میل وفا داری اینک دل و جان
      ور رای جفا داری اینک سر و تشت
      14
      آنرا که قضا ز خیل عشاق نوشت
      آزاد ز مسجدست و فارغ ز کنشت
      دیوانهٔ عشق را چه هجران چه صال
      از خویش گذشته را چه دوزخ چه بهشت
      15
      روزم به غم جهان فرسوده گذشت
      شب در هوس بوده و نابوده گذشت
      عمری که ازو دمی جهانی ارزد
      القصه به فکرهای بیهوده گذشت
      16
      افسوس که ایام جوانی بگذشت
      دوران نشاط و کامرانی بگذشت
      تشنه بکنار جوی چندان خفتم
      کز جوی من آب زندگانی بگذشت
      17
      آن دل که تو دیده‌ای زغم خون شد و رفت
      وز دیدهٔ خون گرفته بیرون شد و رفت
      روزی به هوای عشق سیری میکرد
      لیلی صفتی بدید و مجنون شد و رفت
      18
      با علم اگر عمل برابر گردد
      کام دو جهان ترا میسر گردد
      مغرور مشو به خود که خواندی ورقی
      زان روز حذر کن که ورق بر گردد
      19
      هوشم نه موافقان و خویشان بردند
      این کج کلهان مو پریشان بردند
      گویند چرا تو دل بدیشان دادی
      والله که من ندادم ایشان بردند
      20
      عاشق همه دم فکر غم دوست کند
      معشوق کرشمه‌ای که نیکوست کند
      ما جرم و گنه کنیم و او لطف و کرم
      هر کس چیزی که لایق اوست کند
      21
      من بودم دوش و آن بت بنده نواز
      از من همه لابه بود و از وی همه ناز
      شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید
      شب را چه گنه قصهٔ ما بود دراز
      22
      دل جز ره عشق تو نپوید هرگز
      جان جز سخن عشق نگوید هرگز
      صحرای دلم عشق تو شورستان کرد
      تا مهر کسی در آن نروید هرگز
      23
      شاهی‌طلبی, برو گدای همه باش
      بیگانه زخویش و آشنای همه باش
      خواهی که ترا چو تاج بر سر دارند
      دست همه گیر و خاک پای همه باش
      24
      آتش بدو دست خویش بر خرمن خویش
      چون خود زده‌ام چه نالم از دشمن خویش
      کس دشمن من نیست منم دشمن خویش
      ای وای من و دست من و دامن خویش
      25
      روزی ز پی گلاب می‌گردیدم
      پژمرده عذار گل در آتش دیدم
      گفتم که چه کرده‌ای که میسوزندت
      گفتا که درین باغ دمی خندیدم
      26
      یا رب تو چنان کن که پریشان نشوم
      محتاج برادران و خویشان نشوم
      بی منت خلق خود مرا روزی ده
      تا از در تو بر در ایشان نشوم
      27
      جانا من و تو نمونهٔ پرگاریم
      سر گر چه دو کرده‌ایم یک تن داریم
      بر نقطه روانیم کنون چون پرگار
      در آخر کار سر بهم باز آریم
      29
      گفتم چشمت گفت که بر مست مپیچ
      گفتم دهنت گفت منه دل بر هیچ
      گفتم زلفت گفت پراکنده مگوی
      باز آوردی حکایتی پیچا پیچ
      30
      عاشق همه دم فکر غم دوست کند
      معشوق کرشمه‌ای که نیکوست کند
      ما جرم و گنه کنیم و او لطف و کرم
      هر کس چیزی که لایق اوست کند
      31
      فردا که به محشر اندر آید زن و مرد
      وز بیم حساب روی‌ها گردد زرد
      من حسن ترا به کف نهم پیش روم
      گویم که حساب من ازین باید کرد
      31
      از بیم رقیب طوف کویت نکنم
      وز طعنه خلق گفتگویت نکنم
      لب بستم و از پای نشستم اما
      این نتوانم که آرزویت نکنم
      32
      نی باغ به بستان نه چمن می‌خواهم
      نی سرو و نه گل نه یاسمن می‌خواهم
      خواهم زخدای خویش کنجی که در آن
      من باشم و آن کسی که من می‌خواهم
      33
      جز وصل تو دل به هر چه بستم توبه
      بی یاد تو هر جا که نشستم توبه
      در حضرت تو توبه شکستم صدبار
      زین توبه که صد بار شکستم توبه
      34
      ای روی تو مهر عالم آرای همه
      وصل تو شب و روز تمنای همه
      گر با دگران به ز منی وای به من
      ور با همه کس همچو منی وای همه
      35
      دلخسته و سینه چاک می‌باید شد
      وز هستی خویش پاک می‌باید شد
      آن به که به خود پاک شویم اول کار
      چون آخر کار خاک می‌باید شد
      36
      شوریده دلی و غصه گردون گردون
      گریان چشمی و اشک جیحون جیحون
      کاهیده تنی و شعله خرمن خرمن
      هر شعله ز کوه قاف افزون افزون
      37
      از هر چه نه از بهر تو کردم توبه
      ور بی تو غمی خوردم از آن غم توبه
      و آن نیز که بعد ازین برای تو کنم
      گر بهتر از آن توان از آن هم توبه
      38
      از بس که شکستم و ببستم توبه
      فریاد همی کند ز دستم توبه
      دیروز به توبه‌ای شکستم ساغر
      و امروز به ساغری شکستم توبه
      39
      ای نیک نکرده و بدیها کرده
      و آنگاه نجات خود تمنا کرده
      بر عفو مکن تکیه که هرگز نبود
      ناکرده چو کرده کرده چون ناکرده
      40
      زاهد خوشدل که ترک دنیا کرده
      می خواره خجل که معصیت‌ها کرده
      ترسم که کند امید و بیم و آخر کار
      ناکرده چو کرده کرده چون ناکرده
      41
      هنگام سپیده دم خروس سحری
      دانی که چرا همی کند نوحه گری
      یعنی که نمودند در آیینهٔ صبح
      کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری
      42
      از سادگی و سلیمی و مسکینی
      وز سرکشی و تکبر و خود بینی
      بر آتش اگر نشانیم بنشینم
      بر دیده اگر نشانمت ننشینی
      43
      تحقیق معانی ز عبارات مجوی
      بی رفع قیود و اعتبارات مجوی
      خواهی یابی ز علت جهل شفا
      قانون نجات از اشارات مجوی
      .
      گردآوری:ابوالقاسم کریمی(فرزند زمین)
  • موضوع ها

  • کاربران آنلاین در این صفحه

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×