رفتن به مطلب
Bittelo

منم ملی

Recommended Posts

نام رمان : منم ملی
نام نویسنده: @Bittelo
ژانر:طنز، عاشقانه

خلاصه:
منم ملی، ملی دلقک، ملی بی کار، ملی بدبخت، ملی شهرم، ملی محله ، ملی کوچه و بازار، ملی خانواده م. دختر احمد پدری بی خیال . نوه غلامرضا ؛ پدر بزرگ بی خیال ترم ، نبیره مراد خان بی خیال ترین جدم.
خانواده ام به شادی و هیاهو خانه را بدرود گفتند و وارد عمارت عمه ام شدند . نگذاشتم رنج و آزاری از جانب آن مار دو سر به خانواده ام وارد آید. من برای صلح کوشیدم ؛ مجالسات عمه ام را برانداختم. بدبختی خانواده ام را پایان بخشیدم اجبار کردم آن ها را نیازارد .
ارواح شوهر عمه هایم ز این کار خشنود شدند.برای من نزد ایزد دعا کردند و شفاعتم را خواستار شدند. روز گار داشت روی خوشش را به ما نشان می داد ؛ همگی ز خوشحالی می رقصیدیم و شادی می کردیم .وسایلی را که عمه ام ویران کرده بود از نو خریدیم . تمام سی دی ها و نوار کاست هایی را که گم گشته بودند را برگرداندم و تمام سیخ ها و دمپایی های عمه ام را ویران کردیم.
خانواده را به آسایش فرا خواندم و خانواده ای محکم را بنا کردیم ولی بعد از اینها خودم بودم و خودم تازه بدبختی هایم داشت شروع می شد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه:

ملیحه بدان و آگاه باش که تا کس اسرار و عجایب زندگی اش را بر تو آشکار نکرد به وی نیم نگاهی هم نیاندازی...عزیزم بدان  که راز رستگاری غلبه بر نفس و هوای فرد است ... اگر تو توانستی کسی را که دوست داری و عاشقش می باشی را فراموش کنی ؛ به جایگاه والایی دست پبدا خواهی کرد ... هیچ وقت نگذار کسانی که دوستشان داری مانع پیشرفت تو شوند... وگرنه آن ها و حماقت هایت تو را همانند شن های روان می بلعند در زندگانی نباید به کسی شدید دل ببندی چون هیچ فرد و هیچ شی ماندگار نیست...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(سال 1386)
روی سکوی سنگی بلندی که توی حیاط بود ، یه زیرانداز کهنه با طرح گل و بلبل پهن کرده بودم و روش نشسته بودم . به مهتاب خیره شده بودم که ول ول توی حیاط می چرخید و با پونزده سال سن ، واسه هر هواپیمایی که تو آسمون رد می شد دست تکون می داد ! تا قبل از این حرکتش با خودم فکر می کردم که به ما دهه شصتی ها به خاطر وضعیت بد و بدبختی هایی که تو اون موقع کشیدیم ظلم شده ولی با دیدن این صحنه به یقین رسیده بودم که دهه هفتادی ها از ما بدبخت ترن.
من: مهتاب بیا بتمرگ سر جات الان اونقدر آفتاب به مغزت می خوره که مغزت نیمرو میشه ها !
مهتاب: نه بابا چیزیم نمیشه تو هم هی به من گیر بده.
من : خودت می دونی ها.
سعی کردم به جای جر و بحث کردن با این زبون نفهم از کنسرت جیرجیرک ها و قمری ها لذت ببرم و یه چرتی هم بزنم تا خواستم سرمو رو زمین خدا بزارم ؛ صدای جیغی بلند شد . با هول و ولا از جام بلند شدم و دمپایی پا کرده نکرده از پله ها پایین رفتم.
یک دانه مرغ زبان نفهم روی کله ی مهتاب رفته بود و قد قد می کرد! دقت که کردم دیدم حنا مرغ اسماعیل پسر همسایه است.مرغ اون کفتر باز تو حیاط ما چی کار می کرد ؟! سوال من این است به راستی چرا بر سر خواهر من؟
مهتاب مدام عربده می کشید و کمک می خواست مرغه که انگار احساس راحتی می کرد از جاش جم نمی خورد.
مهتاب فریاد زد : ملی کجایی که آباجی تو کشتن !
آروم خبه خبه ای گفتم وسعی کردم که مرغ رو دکش کنم ، تا نزدیکش شدم مرغه در رفت و فلنگو بست.
بلند خطاب به حنا گفتم : الهی اون آب و دونی که ننت و آقات تو دومنت گذاشتن کوفتت شه.
و افتادم دنبالش . مهتاب سعی می کرد که بگیرتش داد زدم : مهتاب از اون ور بگیرش نیا دنبال من ...
حیاطی به اون بزرگی ،یک عدد مرغ نوک حنایی زبان نفهم و دو تا دختر تک و تنها چه شود! تازه داشتم تام رو تو کارتون تام و جری درک می کردم بعد صد سال نتونست موشه رو بگیره حالا من می خواستم تو دو دیقه مرغه رو بگیرم .
تا می اومدم بگیرمش در می رفت و لا بوته ها و درخت ها گم می شد و بعد از چند ثانیه مثل جن بوداده پیداش می شد. بالاخره به بنبست رسید. هر چی من می رفتم جلو اون می رفت عقب .
با صدای نتراشیده و نخراشیده ا ی گفتم : حنا خوشکله من که نمی دونم اون صاحب خروس بازت توی تو چی دیده که اسمتو حنا گذاشته ، اگه تو حنایی دیگه پیش ما رنگی نداری!
یه دفعه چنان محکم گرفتمش که حس کردم سنگدونش داره از حلقش می زنه بیرون. به مهتاب که داشت با تعجب مسخره ای به مرغه نگاه می کرد گفتم: بدو جلدی شلنگو بیار دلم می خواد مرغه رو قبل از عزیمتش خوب حموم کنیم!

به محض اینکه مهتاب رفت ، به جد و آباد اسماعیل مظفری فحش دادم . حالا که مهتاب رفته یکم در مورد این اسمال براتون بگم:
اسمال و ننه آقاش همسایه جفتیمونن . ننه و آقاش موجودات بی آزارین البته تا وقتی که موادشون جور باشه! خودشم در ظاهر بی کار و بی عار به نظر می آد ولی در باطن برادرمون خیلی مشغله دارن مثل: کفتر بازی ، خروس بازی، دختر بازی، زبون بازی، خرید و فرش گیاهان دارویی و خوانندگی.
می بینید که چه طبع لطیف و عاشقانه ای داره !؟ دلش ضعف می ره برای جک و جونور و گل و گیاه...
حیوونایی که تو خونشون جولون می دن و خونشون رو کردن باغ وحش معمولی نیستنا ... به صد تا درد و مرض دچارن و صد البته وحشی...
کفترای آقا شدن پست چی ! هر روز یه چی به پاشون می بنده و می فرستشون به پی یار... این جاست که شاعر میگه : کفتر کاکل به سر وای وای ، این خبر از من ببر، وای وای...
البته نمی دونم در مورد کبوتر های اسمال صدق می کنه یا نه آخه کاکل ندارن . شاید به بهانه خبر بردن برن دنبال کفتر های ماده!
یه خروس داره واوییلا! از ملوان زبل هم بد تره معلوم نیست از کدوم مارک اسفناج استفاده می کنه که همیشه شارزه!!
برق می ره می خونه ، آفتاب در می آد می خونه ، آفتاب غروب می کنه می خونه ، حنا ( مرغه) هر وقت واسش ناز می کنه می خونه !!
گفته بودم که عاشق گل و گیاس ... هر وقت تابستون می آد باد کولر بوی گل و گیاشو می آره !! هر بعد از ظهرم می آد تو کوچه می شینه یه لیوان چایی نباتم با خودش می آره!
همینطور که ملاحضه می کنید یک لحظه هم نمی تونیم راحت کپه مرگمون رو بذاریم...
و در آخر هر جا که سخن از گل و گیاه و جک و جانور به میان می آید نام اسماعیل مظفری می درخشد...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بالاخره مهتاب شلنگو اورد . کل حیاطو خیس کرده بود ...خوب که مرغه رو آبیاری کردیم گفتم:آماده ای حنا رو بفرستیم تو لونش؟
با تعجب گفت: حنا ؟
گفتم : آره حننا مرغ اسمال !!
با ذوق گفت : جوری بفرستش اونور که وسط کفتراش هلی کوپتری فرود بیاد
می خواستم از خنگی وحماقت این خواهرم مرغه رو تا ته فرو کنم توی حلقش مگه من سوپر منم یا اسپایدر من ؟ لا الا الی ...

رفتم نزدیک دیوار و یه نگاه به مرغه و یه نگاه یه دیوار کردم دوباره یه نگاه به مرغه و یه نگاه به دیوار کردم دوباره خواستم همون حرکت و تکرار کنم که  حنا با ناله گفت: قادر قودو قودا قدم قد (ترجمه :خواهر تور ور خدا ولم کن ای)

پوزخندی زدم و شرو ع کردم به دویدن و پریدم تو هوا مهتاب جیغ می زد ولی جیغاش صدا نداشت و می کوبید تو سر خودش حنا رو ول کردم .برگشت و بالشو لای پر های خیس شدش فرو برد و گفت: قودا قحمتت قنه (ترجمه :خدا رحمتت کنه)

و حنای ما لای درخت های مو و انجیر گم شد...

یک دفعه  با بشکن آرومی همه چیز وایساد متوجه روح ننه بزرگ شدم که روی دیوار نشسته بود و با بادبزن داشت خودشو باد می زد ...لبخند مرموزی روی لباش بود پس کار ننه اختر  بوده!!!!!!

با در موندگی خطاب به ننه که داشت نخود چی کشمیش می خورد گفتم : ننه من مردم؟

همونطور با دهن پر گفت : ننه اون عمه ذلیل مرده نکبت ! نه هنوز وقتش نشده .... 

با لحن ترسناکی ادامه داد : هنوز باهات کار داریم ملیحه  

اب دهنمو خواستم قورت بدم که پرید تو گلوم و سرفه م گرفت ... خوشم از ننه می اومد که بی خیال به من که داشتم از زور سرفه جلوش جون می دادم تخمه می شکست و پوستش و پرت می کرد پایین...

من : میگم ها ننه پوست تخمه نریز خواهشا  جونم در  می آد تا اینا جمع کنم ها.

ننه نیم  نگاهی به من انداخت و بدون ذره ای توجه به کارش ادامه  داد ... وضعیتم خیلی بد بود بین هوا و زمین معلق بودم و بدنم عین بسکوییت  خشک شده بود به زور سرم و برگردوندم با دیدن مهتاب دو تا شاخ  دیو رو سرم ظاهر شد ..

صورتش تو حالت جیغ زدن خشک شده بود  و قطرات تفش تو هوا همینطوری مونده بود چشمام رو ریز تر کردم ، زیر ناخناش لایه لایه پوست جمع شده از بس چنگ زده بود به صورتش ...

با به زور نیش بازمو  راست و ریس کردم و نگاهی به ننه انداختم ابرو های پاچه بزی مو تو هم کشید و گفتم : نن نه یعنی مادر قصدت از این کارا چیه ؟؟ به خدا خود خدا هم راضی نیست ...

-راضیه ( منظورش اینه که خدا راضیه...)

من : راضیه ؟؟؟؟

-میگم راضیه ...

من: پس فهمیدی که آقا جون سر پیری سرت هوو اورد اسمشم راضیه بود.. هیییی روزگاررر

-هوو؟

فهمیدن این موضوع فرقی به حال ننه اختر نمی کرد ... با فهمیدن این موضوع سکته که نمی کرد چون روحا سکته نمی کنن که .  مسئله دوم بابا بزرگ بود ، بابا بزرگ زنده نبود که ننه تو خواب سکتش بده ... بلایی هم نمی تونست سرش بیاره چون روحا که که نمی میرن ؟؟؟؟ می میرن؟

یکدفعه ننه بشکنی زد و ناپدید شد وای نگاهی به پایین انداختم و صدای فریاد من با جیغ مهتاب یکی شد....

*******

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دکتر مفتاحی در حالی که حرص می خورد گفت:
دخترم دقیقا کجای بدنت درد می کنه ؟
خواستم بش بگم دکتر تو نمی خواد حرص بخوری ولی نمی شد .افت داشت واسه من، این طرز برخورد با یک دکتر محترم نبود.
دکتر های این دور و زمونه عجیب غریب شده بودن خودشون به جای اینکه بفهمه مریضشون چه مرگشونه مریض و باز
خواست می کردن آقا شاید من نخاعم خدایی ناکرده زبون دشمنت لال بریده باشه حتما باید از مریض رو به مرگ بپرسید:
خانم آیا نخاعتون قطع شده ؟
آیا این طرز برخورد با یک مریض در حال موته؟
-خانوم...
من: همه جای بدنم درد می کنه یه جای خاص نیست .
- پس بذارید دست بزنم به بدنتون ببینم دستو پاتون آسیب خاصی ندیده؟
دستاشو از جیب روپوش چرک مردش بیرون اورد ... تا دستش خورد به پام فریادم بلند شد: دست به پام نزنید دستم درد می گیره !

دکتر با تعجب گفت : دستت؟
ناله ای سر دادم و اصوات نامفهومی از دهنم خارج شد...
فک کنم الان کفترهای اسمال داشتن به حال من زار زار گریه می کردن ... می خوام گریه نکنن نکبتا الهی گربه های تو کوچه پر پرشون کنن
هرچی می کشم از دست این اسماعیل و جک و جونوراش
دکتر با انگشتش سر کچلشو که عین چلچراغ برق می زد خاروند و یه چیزایی تو برگه نوشت ... لامصب سرتاسش از آینده ی من بی کار و بدبخت روشن تر بود
دفعه ی دیگه بکشنم هم پیش تو یکی نمیام ، تصورم و از هر چی دکتر داشتم داغون کردی ... اگه یه بار دیگه گیر تو بیفتم یه تفنگ ور می دارم و خلاص!
یک دفعه صدای بکشنی اومد و همه چیز وایستاد . ننه اختر رو دیدم که عین گاو های وحشی بلا نسبت گاو وحشی نفس نفس می زد.
من : ننه غلط کردم
ننه: می دونم
یه غودای بلند به تقلید از مرحوم بروسلی گفت و پاشو فرود آورد تو گردنم و بعد غیبش زد
دکتر رو به بابام که با بی تفاوتی تمام به جیغ و داد های من گوش می داد نگاهی کرد وگفت: باید بره بخش رادیولوژی فک کنم پاش شکسته باشه
دکتر کجای کاری که ننه مرحومم گردنمم افلیج کرد
بابا سری تکون داد و گفت: چیز مهمی نیست خدا رو شکر! فقط پاشه!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
شما به عنوان کاربر مهمان در حال حاضر دیدگاه ارسال می کنید. اگر دارای حساب کاربری در سایت هستید لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  حداکثر استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   You cannot paste images directly. Upload or insert images from URL.


  • گروه تلگرامی دیوونه تو

  • مطالب مشابه

    • توسط sajjad
      نام: آخرین کیفر
      نویسنده: مژگان رضایی راد
      تعداد صفحات: ۴۱۰
      ژانر: عاشقانه، اجتماعی
      خلاصه رمان :
      عشقی که عقل را از تصمیم‌ها خط می‌زند و عاشقی که زندگی‌اش دست خوش اشتباهات بزرگ و کوچک می‌شود و لجوجانه چشم می‌بندد بر اشتباهاتش.
      آنقدر در خواسته هایش غرق می شود که اشتباه از پس اشتباه زاده می شود.
      زمانی چشم‌ می‌گشاید که نه راه پیش دارد و نه پس.
      و تقاص پس می‌دهد، آخرین کیفر…
       
      نسخه PDF به صورت کامل | 2.2 مگابایت
      نسخه ePub برای آیفون و آندروید و … | 190 کیلوبایت
      نسخه اندروید با فرمت اپلیکیشن | 725 کیلوبایت
      نسخه جاوا با فرمت Jar – کتابچه | 791 کیلوبایت
      منبع: رمان فوریو
    • توسط sajjad
      سینا درخشنده متولد 31 شهریور 1371 در شیراز، خواننده است
      فارغ التحصیل لیسانس رشته عمران می باشد نوازنده قابلی است، شعر نیز می سراید و حالا عنوان پدیده موسیقی ایران در عرصه خوانندگی را یدک می کشد
      نام اصلی اش رضا در شناسنامه است
      شروع فعالیت
      فعالیت خود را از سال 1391 وقتی 20 ساله بود با نواختن ساز آغاز کرد
      کم کم در مدت سه سال شروع به تولید چند ترک کرد که بازتاب چندانی نداشت برا همین مجبور شد فعالیت خود را قطع کند تا مشکلات موسیقی خود را برطرف کند
      شهرت
      بعد از مدتی تمرین و کار روی آهنگ ها در نهایت بهمن ماه 1396 با انتشار قطعه کوک حالم به شدت موفق ظاهر شد و سپس با آهنگ یار همیشگی سر زبان ها افتاد
      آشپز خوبیم
      بجز موسیقی به آشپزی علاقه خاصی دارد و می گوید آشپز خوبی هستم، هم غذای ایرانی و هم غذای فرنگی درست می کنم اما ته چین هام یک چیز دیگست
      طرفدار قرمز

      می گوید برای طرفداران استقلال تهران احترام می گذارم ولی به شدت دو آتیشه پرسپولیس هستم
      ازدواج
      آقای خواننده هنوز ازدواج نکرده و مجرد است، برخی کانال های با سو استفاده از عکس هوادارانش تیترهای سینا درخشنده و همسرش را روی عکس های منتشر کردند که صحت ندارد
      شرکت موسیقی
      درخشنده حالا یکی از خواننده ها تحت حمایت شرکت موسیقی آوازی نو به مدیریت حسن اردستانی است، حمید هیراد نیز زیر نظر این شرکت کار می کند
      ورزش
      یکی از دیگر علایق آقای درخشنده ورزش است، اوقات فراغت خود را با فوتبال و والیبال پر می کند و به تناسب اندام خود خیلی توجه می کند
      منبع: فتوکده
    • توسط sajjad
      در این پست قصد داریم جمله های صبح بخیر زیبا رو لیست کنیم. امیدوارم که مورد توجه شما عزیزان قرار بگیره.
    • توسط zahra
      سلام
      تو این تاپیک میتونین حرف دلتونو به معشوقتون بگین
      این حرف میتونه ابراز احساسات باشه یا عذرخواهی یا هرچیز دیگه
       
      فقط چند تا قانون داره :
      ۱- بیشتر از یک یا دو جمله نباشه
      ۲- اگر معشوقتون تو این سایت هست میتونین نام کاربریشو هم بنویسید (ننوشتین هم اشکالی نداره ، خودش متوجه میشه بالاخره دیگه ... )
      ۲-بحث کردن ممنوع!
      ۳-توهین یا بی ادبی ممنوع
       
      پ.ن : این تاپیک رو برای این ایجاد کردیم که دیگه هیچ احساسی بخاطر نگفتن و خجالت و غرور و ...  از بین نره
       
      دنیاتون قشنگ 
    • توسط sajjad
      عشق تلخ
      نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سدای جامی بی زوال
      پرسه ایی آغاز کردیم در خیال دل بیاد آورد ایام وصال

      از جدایی یک دو سالی میگذشت یک دوسال از عمر رفت و برنگشت
      دل بیاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را
      آن نظر بازی آن اصرار را آن دو چشم مست آهو وار را
      همچو رازی مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود

      امد و هم اشیان شد با منو هم نشین و هم زبان شد با منو
      خسته جان بودم که جان شد با منو ناتوان بود و توان شد با منو

      دامنش شد خوابگاه خستگی این چنین آغاز شد دلبستگی
      وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد به سر

      مست او بودم زه دنیا بی خبر دم به دم این عشق میشد بیشتر
      آمد و در خلوتم دم ساز شد گفتگوها بین ما آغاز شد

      گفتمش ......
      گفتمش در عشق پا برجاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل
      گر تو ذورق وان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل

      دل زه عشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سرگردان شده
      گفت .........
      گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست میدارم بدان

      شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور خمارم بدان
      با تو شادی می شود غم های من با تو زیبا می شود فردای من

      گفتمش عشقت به دل افزون شده دل زه جادوی رخت افزون شده
      جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیباییت مجنون شده

      بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
      در سرم جز عشق او سودا نبود بحر کس جز او در این دل جا نبود

      دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
      خوبی او شهره عافاق بود در نجابت در نکویی طاق بود

      روزگار.....
      روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت
      پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

      آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس
      یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون عاشق کم نبود

      بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود
      با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهد و پیمان را شکست..

      بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست
      آن کبوتر عاقبت از بند رفت رفت و با دلداری دیگر عهد بست

      با که گویم او که هم خون من است خسم جان و تشنه خون من است
      بخت بد بین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول اون رحمت نشد

      آن طلا حاصل به این قیمت نشد عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست
      با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش با دود و دم هم دم شدم

      باده نوش غصه او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم
      زره زره آب گشتم
      کم شدم.....

      آخر آتش زد دل دیوانه را ......
      آخر آتش زد دل دیوانه را
      سوخت بی پروا پر پروانه را

      عشق من .....
      عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر
      خاطراتم را تو بیرون کن زه سر دیشب از کف رفت فردا را نگر

      اخر این یک بار از من بشنو پند بر منو بر روزگارم دل نبند
      عاشقی را دیر فهمیدی چه سود ..... عشق دیرین گسسته تار و پود
      گر چه آب رفته باز اید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود...

      بعد از این هم آشیانت هر کس است .... بعد از این هم آشیانت هرکس است
      باش با او یاد تو ما را بس است   قشنگی آهنگ: 92% دانلود آهنگ با کیفیت 320
    • توسط sajjad
      مقدمه
      به نام سر فصل همه ی نامه ها چه انهایی که نوشته شدند و چه انهایی که سپید ماندند تا کاغذها سیاه نشوند
      یک سلام پررنگ و چند نقطه چین..به علامت جوابهایی که هرگز ندادی و یک دقیقه سکوت!به احترام تمام لحظه هایی که در انتظار پاسخ تو مردند فرض که دلت نخواست به فرض که حوصله ات نیامد!به فرض که لایقش نبودم!فرض که دوستم نداری! نه خودم را نه نامه هایم را!!!این خودش قانع کننده ترین دلیل دنیاست بی دلیل هم خودش کلی دلیل است لااقل میگفتی:((اینهم که جوابی ننویسد جوابی است))دریغ از همین حرف چه می شود کرد تویی و عزیز کرده ی این دل رسوای سر گردان خودم چه کارش کنم جواب هم ندهی بهانه ات را میگیرد بگذریم...
      حوالی همین روزهای پژمرده نیامدنت انگار کسی از اسمان به من گفت شاید این عزیز کرده دلت شعر به دل مخملیش نمیشیند!حق بعد از او با توست این بار دیگر شعر نمی نویسم نامه هایی را برایت مینویسم که در تنهایی پاییزی ام برای خودم نوشتم و برای تو پاره کردم حقیقتش فکر میکردم اگر میخواست از این زبان خوشت بیاید حرفهای عادی خودم را بیشتر دوست داشتی که نداری حالا چاره ای نیست این را هم امتحانش میکنم راستی به دل نگیر بین نامه هایی که پاره کردم اسم تو با چند کلام قبل و بعدش سالم و دست نخورده مانده و حالا هم از روی همان اسم خودت نامه های تکه تکه شده راکنار هم چیدم و برایت نوشتم این بار هم اگر به دلت ننشست فکر دیگری میکنم شاید هم دفعه بعد به سبک ادم های ان طرف تاریخ برایت نقاشی کردم خدا رو چه دیدی شاید پسندیدی خوب دیگر وقت چشم های روشن نازت را زیاد گرفتم بگو به روشنی خودشان کدری این لهجه این مجنون اواره را ببخشند ممنون که همیشه ناخواسته کمکم میکنی چه خودت چه اسم قشنگت چه سفرت چه نیامدنت و این بار هم بی جوابیت که کانون از هم پاشیده ی نامه های پاره پاره ام را به هم پیوند زد تاریخ نمیزنم هر وقت که تو ممکن است حوصله مهربانیت بیشتر باشد حرف اخر اینکه زیبا مثل هیچکس قرص کامل ماه بی تقصیر پروانه ات میمانم و برای تو مینویسم تو عزیزی چه بهاری باشی چه تابستانی چه پاییزی دلت نسوزد نگو چه لحن غم انگیزی راست می گویم که عزیزی حتی اگر این ها را هم مثل بقیه فراموش کنی و دور بریزی کسی که هم بی تو می میرد و هم برای تو ...
    • توسط banozk
      وقتی این شعر را نمی خوانی یعنی دست هایت جای دیگری بند است…. اصلا اگر بخوانی هم مگر کلمات فرو می‌روند در سیمان؟ مگر میشود خندید به احتمال چند آجر؟! مرا ببخش که شاعرم وقتی که می‌دانم «دیوار» استعاره نیست خود دیوار است…❤ «

    • توسط banozk
      دونه های برف از آسمون فقط برای دیدن چشمات پایین میان ، اما پاشونو که به زمین میزارن فدای مهربونیهات میشن😚
       

  • موضوع ها

  • کاربران آنلاین در این صفحه

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×