رفتن به مطلب

Recommended Posts

دلنوشته بایکوت قسمت ششم

سری ششم

در اینجا دلنوشته های عاشقانه ای که در اینترنت موجوداند را قرار میدهیم. این اشخاص در انجمن وجود ندارند.

برای ارسال دلنوشته های خود به بخش مربوطه مراجعه فرمایید.

این سری از دلنوشته ها تماما از کانال تلگرامی بایکوت (علی قاضی نظام) گرفته شده است. (اجازه از کانال گرفته شده)

نکته: در صورت تکرار یا محتوا نامناسب آنرا گزارش کنید.

کانال تلگرام بایکوت

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آدم ها را اندازه ی "فهم" شان ،دوست بدارید ،
ماهی های قرمز ،  کوچکیِ تُنگ را نمیفهمند 
و
هرگز دریا را یادشان نمی آید .... 

ستایش قاسمی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ساعتِ دنیای من 
کوک است با لب‌های تو
صبح را بیداری چشم تو تعیین می‌کند ...!

فرامرز عرب‌عامری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عزیز میگه مردها هر قدر هم که بزرگ و باسواد و پول دار بشن، باز هم مثل بچه ها هستند. زود قهر میکنن، زود پشیمون می شن و زود آشتی می کنن. ممکنه جلو زن ها چیزی نگن اما تنها که شدند شروع می کنن به بغض کردن. می گه به همین خاطره که کسی گریه ی مردها رو نمیبینه. عزیز میگه زن ها هر قدر هم که کوچیک باشن اما مادرند، پناه مردها هستند. حتی دختر کوچولوها پناه باباهاشون هستند .

مصطفى مستور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چقدر می ترسم
تو را نبوسیده
از دنیا بروم
اصلن کجا می توانم بروم؟
وقتی می دانم تمبرها
تا لبان پاکت را نبوسند
به هیچ کجا نمی رسند!

بهرنگ قاسمی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مواقعی هم هست که آدم چمدانش را برای رفتن نمی بندد، بلکه می‌خواهد طرف مقابلش را بترساند!
زن‌ها؛
همه‌ی زن‌ها، برای یکبار هم در زندگانی‌شان که شده، چمدان‌های‌شان را بسته‌اند!

مارگریت دوراس

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

میخواهم
اولین کسی باشم که داری ...
میخواهم
آخرین کسی باشم که داری ...
اصلا میخواهم
تنها کسی باشم که داری ...
میخواهم
از هر طرف که میروی ، به من برسی ...
هرچه میخواهی ، برای من باشد ...
میخواهم
چشمت جز من کسی را نبیند ...
گوشت جز من کسی را نشنود ...
میخواهم
خودخواه ترین عاشق باشم
وقتی که معشوق تو باشی ...
میخواهم
تنها کسی باشم که دوستت دارد ...
تنها کسی باشم که دوستش داری ...

لیلا مقربی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

روی میز
گوشه کُمُد 
یا کنارِ تخت،
قبلِ رفتن چیزی جابگذار،
برای روزهای بلندِ دلتنگی!

رضا یاراحمدی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نمیگم با امیدِ واهی خودت رو گول بزنی تا روزت شب بشه شبت روز،نمیگم خودت رو به نفهمیدن بزنی که اتفاقا اینبار فهمیدن بهترین حالت ممکنه.نمیگم کنار اومدن با خیلی از اتفاقات آسونه،نه !میگم با تموم سختی ها بدی ها تنهایی ها دلتنگی ها این زندگی ارزش جنگیدن رو داره حتی شده برای یه رویا باید بجنگی.همون رویایی که تموم شب بیدار نگهت داشته باید تنها برای اونم که شده بایستی بجنگی.یوقتایی کوچکترین رویاها بزرگترین و بهترین لحظه های فردا رو میسازن و اگر هم اونطوری نشد که دلت میخواست،که رویات بود مهم اینه که تو تموم لحظه هاتو تلاش کردی،رنج بردی،به واقعیت نزدیک شدی.میگم تو چراغ هارو روشن کن اینکه باد اونهارو خاموش کرد دست تو نیست تو چراغ هارو روشن کن،تو بجنگ. . .

حاتمه ابراهیم زاده

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عشق تو
مثل هوای دم صبح است
تازه‌ام می‌کند.
کافیست کمی تو را نفس بکشم
کافیست ریه‌ام را
از دوست داشتنت پرکنم ♥️

مینا آقازاده

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یلدا شبی ست مُردّد
میانِ رفتن و ماندن،که نمی داند
ما را کنارِ هم‌ تماشا‌ کند یا به آغوش صبح برسد!
یلدا شبی ست کوتاه که از حسادت
 موهایِ تو کِش می آید به تنِ ماه!
یلدا شبی ست عاشق
که شعرهایم را با عطرِ پیرهنت
برای یک ‌دنیا میخواند!
یلدا شبی ست دلتنگ
که پشت پنجره با صدایِ مرغِ سحر 
سیگار می کشد!
یلدا شبی ست رویایی
وقتی قرار است برای تماشا کردنِ تو از راه بیاید!
یلدا شبی ست که بیشتر دوستت خواهم داشت
طولانی تر کنارم خواهی ماند
و دیرتر پشت پلکهایم به خواب خواهی رفت!
یلدا معجزه ای ست که به عشق ایمان بیاوریم
پس دوستم داشته باش
شبیهِ یلدا
با طعمِ عشق
با عطرِ ترنج

حامد نیازی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یلدا آخرین دلبری پاییز است! 
مانند زنی که درست لحظهٔ رفتن، 
گیسوان مشکی بلندش را باز میکند …

آرش شريعتى

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آدميزاد فقط
با آب و نان و هوا
نيست كه زنده است
اين را دانستم و می‌دانم
كه آدم به آدم است كه زنده است
آدم به عشق آدم زنده است!

محمود دولت آبادی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زندگی شاید یک فیلم باشد...یک فیلم بلند یا کوتاه...فیلمی که زمانش مهم نیست،  کیفیتش مهم است...
از همان روز تولد شروع می کنیم به بازی...بعضی از بازیگر ها از پیش انتخاب شده اند اما بعضی دیگر را خودمان  انتخاب می کنیم... در انتخاب نقش های مهم باید دقت کنیم چون ممکن است داستان فیلم را عوض کنند...فیلم را خراب کنند...
بماند که بعضی ها فقط سیاه لشکرند...بود و نبودشان فرقی ندارد...
نقش اصلی و قهرمان فیلم خود ما هستیم...
بعضی سکانس ها سخت هستند...هزار بار کات می شوند و هزار بار از نو باید آن را بازی کنیم ...
گاهی فیلم زندگیمان خسته کننده و تکراری ست و گاهی پر از اتفاق و هیجان ...
پایان فیلم می تواند تلخ باشد یا شیرین فقط کاش فیلم زندگیمان بی معنی تمام نشود... 
کاش تمام ما انسان ها در زندگیمان فیلمی بسازیم که اسمش ماندگار شود...

حسین حائریان

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مرا تصدیق کنی یا انکار،
مرا سرآغازی بپنداری یا پایان،
من در پایانِ پایان ها فرو نمی‌روم.
مرا بشنوی یا نه ،
مرا جستجو کنی یا نکنی،
من مردِ خداحافظی همیشگی نیستم.
باز می‌گردم؛ همیشه باز می‌گردم.

...من روانِ دائمِ یک دوست داشتن هستم.

نادر ابراهيمي

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

میدانی رفیق
دروغ نمیگفت
کمِ کم هم که شده
یک گوشه ی دلش دوستم می داشت
قصد سفر که کرده بودم
گفت: نروی آنجا عاشق کسی بشوی که وای به حالت...
اگر کسی دلش بند نباشد که اینگونه نمیگوید...
ولی امان از آن روز کذایی
تازه داشتم طعم خوشبختی را میچشیدم که...
نمیدانم آسمان به زمین آمد یا زمین به آسمان رفت
شب باز خود بودم و خود بودم و خود
نداشتن چیزی تا حس کردنش توفیر زیادی دارد
ماه شبهای بلند زمستان بودی
این زمستان چه کنم با دل خود
کاش هیچوقت نداشتمت دلبر...

ایمان شجاعی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بالاخره یک روز
از اینجا میروم
از مرتب کردن صبح به صبح تختخواب
از رژهای ملایم و ضد چروک های حوالی سی سالگی
از کیفم را برمیدارم میروم اداره
از آدم های فکر می کنم خوشبخت تره ماشین های بغل دستی
از سلام های بی جان تکراری

سال ها قبل
خیلی سال قبل
یک روز
برای همیشه از اینجا میروم
انقدر دور
تا فردایش که امروز است این شکلی نباشد
می فهمی...؟!
تو تا حالا سال ها قبل
از اینجا رفته ای
که سال ها بعد
به اینجا نرسیده باشی؟!

رویا شاه حسین زاده

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صبح‌ها را لبخندی بچسبانید گوشه لبتان! دلیلش مهم نیست، اصلا نیازی به دلیل ندارد! لبخند است دیگر، هفت خان رستم که نیست!
یک لیوان چای تازه دم بنوشید، یک موسیقی خوب برای خودتان پخش کنید و گذشته و آینده را بگذارید به حال خودشان! مهم همان صبح، همان لبخند، همان چای، همان موسیقیست!

امیررضا لطفی پناه

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من به یک صبح
که با خنده ات آغاز شود می اندیشم؛
و به یک حبه ی قند که از کنجِ لبت بردارم؛
کاش این صبح بیاید
و اندیشه ی من رنگِ رویا نشود!

لیلا مقربی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آدم ها از تنهايي مي ترسند .
براي فرار از تنهايي دست پدر و مادرت را در كودكي رها نمي كني !
وقتي كسي اسمت را مي پرسد محكم تر دستشان را مي گيري و حتي گاهي خودت را پشت پاهاي بلندشان پنهان مي كني !
بزرگتر مي شوي و براي تنها نبودن و تنها نماندن ، دوست پيدا مي كني . چند سالي را با دوستانت سرگرمي ، همان ها كه مي آيند و يك روز مي روند .
از رفتنشان هر بار بيشتر از قبل از تنها شدن و تنها ماندن مي ترسي . گمان مي كني بايد كسي باشد كه هميشه بماند . به او مي گويند نيمه گمشده . ازدواج مي كني و تصور مي كني حالا كسي هست براي هميشه و ديگر تنها نيستي !
تنهايي اما بزرگتر از اين حرف هاست !
تنهاييت را پنهان مي كني و به زبان مي گويي ديگر تنها نيستي .
در خيالت گمان مي كني فرزند مي تواند راه چاره باشد براي فرار از اين تنهايي كه از اول با تو بوده ...
فرزندي مي آوري و مي شود همه اميدت براي تنها نبودن و تنها نماندن .
فرزند تو مانند كودكيت به دنبال دوست و همسر و فرزند ...
و يك روز به تو ثابت مي شود ما تنها به دنيا مي آييم و تنها از دنيا مي رويم .
مي فهمي كسي كه هميشه با توست همان است كه از رگ گردن به تو نزديك تر است .
مي شود معدود كساني را در طول زندگي دوست داشت ، گاهي بيشتر از جان
اما اگر براي فرار از تنهايي دوست انتخاب مي كني ،
براي فرار از تنهايي ازدواج مي كني ، فرزند مي آوري ،
يك روز عميقاً احساس شكست مي كني !
تنهايي را بپذير ...
مي دانم جان انسان به وجود بعضي آدم ها بند مي شود ، اما اين علاقه ها تغييري در حقيقت ايجاد نمي كند ...
انسان روي زمين تنهاست
آدم ها از تنهايي مي ترسند و از ترس تنهايي چه كارها كه نمي كنند ...

مه سا رازقي

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دوستی از من خواست برای خدا نامه بنویسم.
اولش در دلم گفتم من با خدا چکار دارم این وسط؟ ولی بعد دیدم پیشنهاد بدی هم نیست...
خصوصا که امشب گویا میهمانی‌اش هم تمام شده و نشسته روی ایوان دارد سیگار می‌کشد و بهترین زمان است برای نامه نوشتن...

بله خدا جان، حواست با منه؟
بچه که بودم مادربزرگم تو را به من معرفی کرد
می‌گفت خیلی آدم خوبی هستی
خیلی مهربانی
خیلی بخشنده‌ای
خیلی حامی‌ای
هوای بنده‌هایت را داری
هیچ‌کس را تنها نمی‌گذاری
می‌گفت خیلی بزرگی
آن‌قدری که در مغز من نمی‌گنجد...
از تو یک داستانی تعریف می‌کرد
می‌گفت روزی هنگام درد دل کردن به یک‌نفر گفتی: "من با بنده‌هایم طوری رفتار می‌کنم که احساس می‌کنند تنها بنده‌ی من هستند
ولی بنده‌های من کلی خدا دارند"
مادربزرگم می‌گفت طوری زندگی کنم که تو تنها خدای زندگی‌ام باشی.

من خودم خیلی باهات حال می‌کردم
خیلی دوستت داشتم...
خیلی خوب بودی، خیلی مهربان بودی.
نمی‌دانم چرا بزرگ که شدم عوض شدی
اصلا انگار دیگر حال نداری
خسته‌ای
انگار دلت از چیزی گرفته‌است
خب اگر غمگینی و مشکلی داری بیا به خود من بگو
این همه پیامبر داشتی
چرا با هیچ‌کدام درد دل نکردی؟!
چند سالی‌ست انگار خوابت می‌آید...
یک چشم داری دنیا را می‌پایی...

راستی از فرشته‌هایت چه خبر؟
چرا فقط عزرائیل فعال است؟ باقی چه می‌کنند؟
می‌گفتند میکائیل روزی‌رسان است
حالا ما دست‌مان به دهن‌مان می‌رسد، شکر...
ولی این‌همه آدم بی روزی چه می‌کنند؟

همین جناب جبرئیل
دقیقا الان دارد چه می‌کند؟
آن‌شب‌هایی که ما برای معشوق می‌گریستیم
کجا بود که بیاید به خواب معشوق ما و بگوید در چه حالیم؟ کجا بود؟
این‌همه صدایت کردیم. کجا بود؟

همین اسرافیل. فقط بلد است صور بزند؟
خب اگر بیکار نشسته‌است بگو بیاید کمک کند...

چند تا معجزه کردی و تمام شد رفت؟ فکر کردی دنیا شده گل و بلبل؟ اگر هنوز هستی
چرا دیگر کارهای بزرگ نمی‌کنی؟
مثلا تو اگر خدایی و خفنی، چه از خدایی و خفنی‌ات کم می‌شود که معجزه کنی و بزنی مرزها را ور داری؟ می‌دانی چقدر آدم دل‌تنگ هستند؟ اصلا می‌دانی دلتنگی یعنی چه؟
خوش‌ به حالت. خدایی، قوی هستی و نمی‌دانی دلتنگی یعنی چه
عاشق نمی‌شوی
دوری اذیت‌ات نمی‌کند
مادربزرگ نداری که دل‌تنگش شوی...
فرودگاه نرفته‌ای تا گریان از پشت پنجره با هواپیما بای بای کنی...
سر مزار هم که بروی یحتمل گریه نمی‌کنی... چون قوی‌ای...
ولی خب کسانی که قوی هستند در این‌جور مواقع دیگران را آرام می‌کنند...
این‌کار را چرا نمی‌کنی؟

می‌گویند کسی که این‌حرف‌ها را بزند بدبخت می‌شود
سوسک می‌شود...
خب اگر راست است، تو چه خدایی هستی که جنبه‌ی انتقاد نداری؟
اگر دروغ است، چرا کسانی که این‌حرف‌ها را به دروغ از زبان تو و دوستانت می‌زنند را سوسک نمی‌کنی ما را راحت کنی؟
واقعا انقدر جدی‌ و خشکی؟ چرا چهار تا شوخی نمی‌کنی با مردم بخندیم؟ نهایت شوخی‌ات شده‌است خاورمیانه که خیلی شوخی زشتی‌ست...
چه می‌شود چند آیه‌ی بامزه نازل کنی و دل مردم را شاد کنی. چیزی کم می‌شود؟

وضع دنیا را می‌بینی؟ آن‌ور یک عده سر تو دارند می‌جنگند
خوشت می‌آید؟
اگر خوشت نمی‌آید چرا یک‌هو نمی‌آیی خودت آتش‌بس اعلام کنی؟ می‌ترسی خودت را هم بگیرند و زندان بیندازند و یا بکشند؟
خب از اول چرا گذاشتی کار به اینجا بکشید؟

خدا جان...
من ترجیح می‌دهم تو باشی
واقعی باشی
واقعا وجود داشته باشی
واقعا همان بخشنده و مهربانی باشی که در بچگی می‌شناختم
باور کن این‌طوری برای من راحت‌تر است، خیلی راحت‌تر است...
یک‌ کاریش بکن...
یحتمل ملائک شبکه‌های بدی را می‌بینند که این‌گونه از وضع دنیا بی‌خبر اند. چند فرشته بفرست که از نزدیک وضع دنیا را ببینند.
گول این رسانه‌ها را نخور...

کیومرث مرزبان

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تو مردِ شمال ایرانی
من مثل باران
روی شیروانی خانه ات...
مثل بوی شالیزار،
جنگل های سرسبز...
مثل مرغ های ماهی خواری که
هر روز از کنارشان میگذری
مثل دریا...
من، مثل دریا دارم
برایت عادی میشوم!

صفا وهابی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
شما به عنوان کاربر مهمان در حال حاضر دیدگاه ارسال می کنید. اگر دارای حساب کاربری در سایت هستید لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  حداکثر استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   You cannot paste images directly. Upload or insert images from URL.


  • گروه تلگرامی دیوونه تو

  • مطالب مشابه

    • توسط sajjad
      نام: آخرین کیفر
      نویسنده: مژگان رضایی راد
      تعداد صفحات: ۴۱۰
      ژانر: عاشقانه، اجتماعی
      خلاصه رمان :
      عشقی که عقل را از تصمیم‌ها خط می‌زند و عاشقی که زندگی‌اش دست خوش اشتباهات بزرگ و کوچک می‌شود و لجوجانه چشم می‌بندد بر اشتباهاتش.
      آنقدر در خواسته هایش غرق می شود که اشتباه از پس اشتباه زاده می شود.
      زمانی چشم‌ می‌گشاید که نه راه پیش دارد و نه پس.
      و تقاص پس می‌دهد، آخرین کیفر…
       
      نسخه PDF به صورت کامل | 2.2 مگابایت
      نسخه ePub برای آیفون و آندروید و … | 190 کیلوبایت
      نسخه اندروید با فرمت اپلیکیشن | 725 کیلوبایت
      نسخه جاوا با فرمت Jar – کتابچه | 791 کیلوبایت
      منبع: رمان فوریو
    • توسط sajjad
      سینا درخشنده متولد 31 شهریور 1371 در شیراز، خواننده است
      فارغ التحصیل لیسانس رشته عمران می باشد نوازنده قابلی است، شعر نیز می سراید و حالا عنوان پدیده موسیقی ایران در عرصه خوانندگی را یدک می کشد
      نام اصلی اش رضا در شناسنامه است
      شروع فعالیت
      فعالیت خود را از سال 1391 وقتی 20 ساله بود با نواختن ساز آغاز کرد
      کم کم در مدت سه سال شروع به تولید چند ترک کرد که بازتاب چندانی نداشت برا همین مجبور شد فعالیت خود را قطع کند تا مشکلات موسیقی خود را برطرف کند
      شهرت
      بعد از مدتی تمرین و کار روی آهنگ ها در نهایت بهمن ماه 1396 با انتشار قطعه کوک حالم به شدت موفق ظاهر شد و سپس با آهنگ یار همیشگی سر زبان ها افتاد
      آشپز خوبیم
      بجز موسیقی به آشپزی علاقه خاصی دارد و می گوید آشپز خوبی هستم، هم غذای ایرانی و هم غذای فرنگی درست می کنم اما ته چین هام یک چیز دیگست
      طرفدار قرمز

      می گوید برای طرفداران استقلال تهران احترام می گذارم ولی به شدت دو آتیشه پرسپولیس هستم
      ازدواج
      آقای خواننده هنوز ازدواج نکرده و مجرد است، برخی کانال های با سو استفاده از عکس هوادارانش تیترهای سینا درخشنده و همسرش را روی عکس های منتشر کردند که صحت ندارد
      شرکت موسیقی
      درخشنده حالا یکی از خواننده ها تحت حمایت شرکت موسیقی آوازی نو به مدیریت حسن اردستانی است، حمید هیراد نیز زیر نظر این شرکت کار می کند
      ورزش
      یکی از دیگر علایق آقای درخشنده ورزش است، اوقات فراغت خود را با فوتبال و والیبال پر می کند و به تناسب اندام خود خیلی توجه می کند
      منبع: فتوکده
    • توسط sajjad
      در این پست قصد داریم جمله های صبح بخیر زیبا رو لیست کنیم. امیدوارم که مورد توجه شما عزیزان قرار بگیره.
    • توسط zahra
      سلام
      تو این تاپیک میتونین حرف دلتونو به معشوقتون بگین
      این حرف میتونه ابراز احساسات باشه یا عذرخواهی یا هرچیز دیگه
       
      فقط چند تا قانون داره :
      ۱- بیشتر از یک یا دو جمله نباشه
      ۲- اگر معشوقتون تو این سایت هست میتونین نام کاربریشو هم بنویسید (ننوشتین هم اشکالی نداره ، خودش متوجه میشه بالاخره دیگه ... )
      ۲-بحث کردن ممنوع!
      ۳-توهین یا بی ادبی ممنوع
       
      پ.ن : این تاپیک رو برای این ایجاد کردیم که دیگه هیچ احساسی بخاطر نگفتن و خجالت و غرور و ...  از بین نره
       
      دنیاتون قشنگ 
    • توسط sajjad
      عشق تلخ
      نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سدای جامی بی زوال
      پرسه ایی آغاز کردیم در خیال دل بیاد آورد ایام وصال

      از جدایی یک دو سالی میگذشت یک دوسال از عمر رفت و برنگشت
      دل بیاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را
      آن نظر بازی آن اصرار را آن دو چشم مست آهو وار را
      همچو رازی مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود

      امد و هم اشیان شد با منو هم نشین و هم زبان شد با منو
      خسته جان بودم که جان شد با منو ناتوان بود و توان شد با منو

      دامنش شد خوابگاه خستگی این چنین آغاز شد دلبستگی
      وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد به سر

      مست او بودم زه دنیا بی خبر دم به دم این عشق میشد بیشتر
      آمد و در خلوتم دم ساز شد گفتگوها بین ما آغاز شد

      گفتمش ......
      گفتمش در عشق پا برجاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل
      گر تو ذورق وان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل

      دل زه عشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سرگردان شده
      گفت .........
      گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست میدارم بدان

      شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور خمارم بدان
      با تو شادی می شود غم های من با تو زیبا می شود فردای من

      گفتمش عشقت به دل افزون شده دل زه جادوی رخت افزون شده
      جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیباییت مجنون شده

      بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
      در سرم جز عشق او سودا نبود بحر کس جز او در این دل جا نبود

      دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
      خوبی او شهره عافاق بود در نجابت در نکویی طاق بود

      روزگار.....
      روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت
      پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

      آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس
      یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون عاشق کم نبود

      بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود
      با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهد و پیمان را شکست..

      بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست
      آن کبوتر عاقبت از بند رفت رفت و با دلداری دیگر عهد بست

      با که گویم او که هم خون من است خسم جان و تشنه خون من است
      بخت بد بین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول اون رحمت نشد

      آن طلا حاصل به این قیمت نشد عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست
      با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش با دود و دم هم دم شدم

      باده نوش غصه او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم
      زره زره آب گشتم
      کم شدم.....

      آخر آتش زد دل دیوانه را ......
      آخر آتش زد دل دیوانه را
      سوخت بی پروا پر پروانه را

      عشق من .....
      عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر
      خاطراتم را تو بیرون کن زه سر دیشب از کف رفت فردا را نگر

      اخر این یک بار از من بشنو پند بر منو بر روزگارم دل نبند
      عاشقی را دیر فهمیدی چه سود ..... عشق دیرین گسسته تار و پود
      گر چه آب رفته باز اید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود...

      بعد از این هم آشیانت هر کس است .... بعد از این هم آشیانت هرکس است
      باش با او یاد تو ما را بس است   قشنگی آهنگ: 92% دانلود آهنگ با کیفیت 320
    • توسط sajjad
      مقدمه
      به نام سر فصل همه ی نامه ها چه انهایی که نوشته شدند و چه انهایی که سپید ماندند تا کاغذها سیاه نشوند
      یک سلام پررنگ و چند نقطه چین..به علامت جوابهایی که هرگز ندادی و یک دقیقه سکوت!به احترام تمام لحظه هایی که در انتظار پاسخ تو مردند فرض که دلت نخواست به فرض که حوصله ات نیامد!به فرض که لایقش نبودم!فرض که دوستم نداری! نه خودم را نه نامه هایم را!!!این خودش قانع کننده ترین دلیل دنیاست بی دلیل هم خودش کلی دلیل است لااقل میگفتی:((اینهم که جوابی ننویسد جوابی است))دریغ از همین حرف چه می شود کرد تویی و عزیز کرده ی این دل رسوای سر گردان خودم چه کارش کنم جواب هم ندهی بهانه ات را میگیرد بگذریم...
      حوالی همین روزهای پژمرده نیامدنت انگار کسی از اسمان به من گفت شاید این عزیز کرده دلت شعر به دل مخملیش نمیشیند!حق بعد از او با توست این بار دیگر شعر نمی نویسم نامه هایی را برایت مینویسم که در تنهایی پاییزی ام برای خودم نوشتم و برای تو پاره کردم حقیقتش فکر میکردم اگر میخواست از این زبان خوشت بیاید حرفهای عادی خودم را بیشتر دوست داشتی که نداری حالا چاره ای نیست این را هم امتحانش میکنم راستی به دل نگیر بین نامه هایی که پاره کردم اسم تو با چند کلام قبل و بعدش سالم و دست نخورده مانده و حالا هم از روی همان اسم خودت نامه های تکه تکه شده راکنار هم چیدم و برایت نوشتم این بار هم اگر به دلت ننشست فکر دیگری میکنم شاید هم دفعه بعد به سبک ادم های ان طرف تاریخ برایت نقاشی کردم خدا رو چه دیدی شاید پسندیدی خوب دیگر وقت چشم های روشن نازت را زیاد گرفتم بگو به روشنی خودشان کدری این لهجه این مجنون اواره را ببخشند ممنون که همیشه ناخواسته کمکم میکنی چه خودت چه اسم قشنگت چه سفرت چه نیامدنت و این بار هم بی جوابیت که کانون از هم پاشیده ی نامه های پاره پاره ام را به هم پیوند زد تاریخ نمیزنم هر وقت که تو ممکن است حوصله مهربانیت بیشتر باشد حرف اخر اینکه زیبا مثل هیچکس قرص کامل ماه بی تقصیر پروانه ات میمانم و برای تو مینویسم تو عزیزی چه بهاری باشی چه تابستانی چه پاییزی دلت نسوزد نگو چه لحن غم انگیزی راست می گویم که عزیزی حتی اگر این ها را هم مثل بقیه فراموش کنی و دور بریزی کسی که هم بی تو می میرد و هم برای تو ...
    • توسط banozk
      وقتی این شعر را نمی خوانی یعنی دست هایت جای دیگری بند است…. اصلا اگر بخوانی هم مگر کلمات فرو می‌روند در سیمان؟ مگر میشود خندید به احتمال چند آجر؟! مرا ببخش که شاعرم وقتی که می‌دانم «دیوار» استعاره نیست خود دیوار است…❤ «

  • موضوع ها

  • کاربران آنلاین در این صفحه

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×