رفتن به مطلب
ابوالقاسم کریمی فرزندزمین

گرد آوری حدیث/موضوعی/بخش دوم:حکومت

Recommended Posts

ÙتÛج٠تصÙÛØ±Û Ø¨Ø±Ø§Û Ø­Ú©ÙÙت

گرد آوری حدیث/موضوعی/بخش دوم:حکومت
..............................
بخش دوم:حکومت
---
امام على عليه السلام : بى رغبتى به حكومت ستمگر ، به اندازه رغبت به حكومت دادگر است 
---
امام على عليه السلام : شش چيز است كه خردهاى مردان با آنها آزموده مى شود: همنشينى، داد و ستد، حكومت كردن، بركنارى [از حكومت و قدرت] ، توانگرى و درويشى
---
امام على عليه السلام : عدالت پيشه كن تا [همچنان ]حكومت كنى
---
امام على عليه السلام : هر گاه سلطان (حكومت) تغيير كند ، زمانه (جامعه) نيز ديگرگون شود
---
امام على عليه السلام : هرگاه به حكومت رسيدى، نرمش و مدارا را پيشه كن
---
امام على عليه السلام : آن گاه كه قدرت دارى ، در گذر ، و آن گاه كه دورِ حكومت توست ، نيكى كن ، تا سَرورى برايت به كمال رسد
---
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله : همان گونه كه هستيد ، بر شما سرپرستى (حكومت) مى شود
---
امام على عليه السلام : اگر حكومت ، با پايه هاى عدالت بنا شود و با خِرَد پشتيبانى گردد ، خداوند ، دوستدارانش را پيروز و دشمنانش را خوار سازد
---
امام على عليه السلام ـ از حكمت هاى منسوب به ايشان ـ : هنگامى كه حكومت گروهى به سر آيد ، آرايشان سست شود
---
امام على عليه السلام : استدلال شود بر پشت كردن حكومت ها به چهار چيز : ضايع كردن اصول [ و مبانى ] ، چنگ زدن به فروع ، به كار گماردن فرومايگان ، و كنار گذاردن نخبگان
---
امام على عليه السلام : هر كه در حكومت خود تكبّر پيشه كند، ذلّتش به هنگام بر كنارى بسيار باشد
---
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله : دشمن ترينِ خلق در نزد خداوند عز و جل ، عالِمى است كه به ديدار كارگزاران [ـِ حكومت ستمكار ]مى رود
---
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله : هر كس حكومتِ بر مردمى به وى سپرده شود و او با آنان ناراستى كند، چنين كسى در آتش است
---
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله : عالمان اُمناى پيامبرانند، تا زمانى كه با سلطان (حكومت) معاشرت نكنند و دنيايى نشوند
---

گردآوری:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)

hokomat.jpg

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
شما به عنوان کاربر مهمان در حال حاضر دیدگاه ارسال می کنید. اگر دارای حساب کاربری در سایت هستید لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  حداکثر استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   You cannot paste images directly. Upload or insert images from URL.


  • گروه تلگرامی دیوونه تو

  • مطالب مشابه

    • توسط sajjad
      صاحبدلی روزی به پسرش گفت: برویم زیر درخت صنوبری بنشینیم. پسر در کنار پدر راهی شد. پدر دست در جیب کرد و مقداری سکه طلا از جیب خود بیرون آورد و بر زمین نهاد.
      گفت: پسرم می خواهی نصیحتی به تو دهم که عمری تو را کار آید یا این سکه ها را بدهم که رفع مشکلی اساسی از زندگی خود بکنی؟
      پسر فکری کرد و گفت: پدرم بر من پند را بیاموز سکه ها را نمی خواهم، سکه برای رفع یک مشکل است ولی پند برای رفع مشکلاتی برای تمام عمر. پدرش گفت: سکه ها را بردار. پسر پرسید، پندی ندادی؟
      پدر گفت: وقتی تو طالب پندی و سکه را گذاشتی و پند را بر داشتی، یعنی می دانی سکه ها را کجا هزینه کنی. و این بزرگترین پند من برای تو بود.
      پسرم بدان خدا نیز چنین است، اگر مال دنیا را رها کنی و دنبال پند و حکمت باشی، دنیا خودش به تو رو می کند.
      ولی اگر دنیا را بگیری یقین کن ،
      علم و حکمت از تو گریزان خواهد شد .
    • توسط sajjad
      بگوییم : از اینکه وقت خود را در اختیار من گذاشتید متشکرم.
      نگوییم : ببخشید که مزاحمتان شدم.
      بگوییم : در فرصت مناسب کنار شما خواهم بود.
      نگوییم : گرفتارم.
      بگوییم : راست می‌گی؟ راستی؟
      نگوییم : دروغ نگو.
      بگوییم : خدا سلامتی بده.
      نگوییم : خدا بد نده.
      بگوییم : هدیه برای شما.
      نگوییم : قابل ندارد.
      بگوییم : با تجربه شده.
      نگوییم : شکست خورده.
      بگوییم : مناسب من نیست.
      نگوییم : به درد من نمی‌خورد.
      بگوییم : با این کار چه لذتی می‌بری؟
      نگوییم : چرا اذیت می‌کنی؟
      بگوییم : شاد و پر انرژی باشید خدا قوت.
      نگوییم : خسته نباشید.
      بگوییم: من.
      نگوییم: اینجانب.
      بگوییم: دوست ندارم.
      نگوییم: متنفرم.
      بگوییم: آسان نیست.
      نگوییم: دشوار است.
      بگوییم : بفرمایید.
      نگوییم : در خدمت هستم.
      بگوییم : خیلی راحت نبود.
      نگوییم : جانم به لبم رسید.
      بگوییم : مسئله را خودم حل می‌کنم.
      نگوییم : مسئله ربطی به تو ندارد.
    • توسط sajjad
      در يكي از شب هاي سرد زمستان، يك نفر با مرد فقيري برخورد كرد، مرد فقير به سوي او دست دراز كرد و صدقه خواست.
      ولي آن شخص بعد از كمي جستجو در جيب هايش پولي نيافت.
      فقير همچنان خيره به او بود و انتظار مي كشيد و خوشحال از اينكه قرار است به او كمك شود.
       آن شخص ناراحت و پريشان شد از اينكه پولي نيافته تا به او كمك كند،
       در همين حال دستان سرما زده مرد فقير را گرفت و رو به او گفت:
      " برادر عزيزم پولي ندارم كه به تو كمك كنم، مرا ببخش "
      فقير در حالي كه به او خيره شده بود، بغض كرد و گفت:
      " تو بزرگترين هديه را به من داده اي، تو مرا برادر خطاب كردي و اين از همه چيز براي من با ارزشتر است
    • توسط sajjad
      روزی مبلغی جوان، هیزم شکنی را در حال کار در جنگل می بیند و با فهمیدن اینکه هیزم شکن در تمام عمر خود حتی اسمی از عیسی نشنیده است، با خود می گوید:
      «عجب فرصتی است برای به دین آوردن این مرد!»
      در اثنایی که هیزم شکن تمام روز به طور یکنواخت مشغول تکه کردن هیزم و حمل آنها با گاری بود، مبلغ جوان یک ریز صحبت می کرد، عاقبت از صحبت کردن باز می ایستد و می پرسد: «خب، حالا حاضری دین عیسی مسیح را بپذیری؟»
      هیزم شکن پاسخ می دهد: «نمی دانم شما تمام روز درباره عیسی مسیح و اینکه وی در همه مشکلات زندگی به یاری ما خواهد شتافت، حرف زدید، اما خود شما هیچ کمکی به من نکردید.»
       
    • توسط sajjad
      چارلی چاپلین : 
      من هر قدر با کار طنز، کوشش کردم تا مردم " بفهمند" 
      اما آنها فقط " خندیدند " !
      امام سجاد (ع) : 
      پدرم با برترین مردان زمان خویش در خون غلطید
       تا مردم " بفهمند"  اما آنان فقط" گریه کردن
    • توسط sajjad
      ما جامعه را سرزنش می کنیم؛
      اما جامعه در حقیقت خود ما هستیم 
    • توسط sajjad
      معلم مدرسه‌ای با اینکه ﺯﯾﺒﺎ ﻭ ﺍﺧﻼﻕ خوبی داشت هنوز ازدواج نکرده بود. ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻧﺶ ﮐﻨﺠﮑﺎﻭ ﺷﺪند ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ: «ﭼﺮﺍ ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﭼﻨﯿﻦ ﺟﻤﺎﻝ ﻭ ﺍﺧﻼﻗﯽ خوبی ﻫﺴﺘﯽ ﻫﻨﻮﺯ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻧﮑﺮﺩﻩﺍﯼ؟»
      معلم گفت: «ﯾﮏ ﺯﻧﯽ ﺑﻮﺩﮐﻪ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﭘﻨﺞ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻮﺩ. ﺷﻮﻫﺮﺵ ﺁﻥ ﺯﻥ ﺭﺍ ﺗﻬﺪﯾﺪ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﮔﺮ یک بار ﺩﯾﮕﺮ ﺩﺧﺘﺮ به دنیا بیاورد ﺁﻥ ﺭﺍ ﺳﺮ ﺭﺍﻩ خواهد ﮔﺬﺍﺷﺖ ﯾﺎ به هر ﻧﺤﻮﯼ شده ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽﺍﻧﺪﺍﺯد. ﺧﻮﺍﺳﺖ خداوند ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺁﻥ ﺯﻥ ﺩﺧﺘﺮﯼ به دنیا آورد. ﭘﺪﺭﺵ ﺁﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﻫﺮ ﺷﺐ كنار میدان شهر ﺭﻫﺎ می‌کرد. ﺻﺒﺢ ﮐﻪ می‌آمد، ﻣﯽﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ طفل ﺭﺍ نبرده ﺍﺳﺖ. ﺗﺎ ﻫﻔﺖ ﺭﻭﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻫﺮ ﺷﺐ ﺑﺮای ﺁﻥ ﻃﻔﻞ دعا می‌کرد ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ می‌سپرد. ﺧﻼﺻﻪ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪ ﻭ ﮐﻮﺩﮐﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ بازگرداند. 
      ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺷﺪ ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺎﺭﺩﺍﺭ ﺷﺪ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺧﯿﻠﯽ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩﮐﻪ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺩﺧﺘﺮ به دنیا بیآورد ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺍﺳﺖ خداوند ﺑﺮ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﭘﺴﺮ باشد ﻭﻟﯽ ﺑﺎ ﺗﻮﻟﺪ ﭘﺴﺮ، ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺰﺭﮔﺸﺎﻥ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩ. ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺣﺎﻣﻠﻪ ﺷﺪ ﻭ ﭘﺴﺮﯼ به دنیا ﺁﻭﺭﺩ ﺍﻣﺎ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﻭﻣﺸﺎﻥ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩ. ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﭘﻨﺞ ﺑﺎﺭ ﭘﺴﺮ به دنیا آورد ﺍﻣﺎ ﭘﻨﺞ ﺩﺧﺘﺮﺷﺎﻥ ﻫﻤﻪ فوت كردند. ﺍﻣﺎ ﻓﻘﻂ ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺧﺘﺮﺷﺎﻥ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ می‌خواست ﺍﺯ ﺷﺮﺵ ﺧﻼﺹ ﺷﻮﺩ ﺑﺮﺍﯾﺸﺎﻥ ﻣﺎﻧﺪ. ﻣﺎﺩﺭ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﺧﺘﺮ ﻭ ﭘﺴﺮﻫﺎ ﻫﻤﻪ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻧﺪ.»
      ﺧﺎﻧﻢ ﻣﻌﻠﻢ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺶﺁﻣﻮﺯﺍﻧﺶ ﮔﻔﺖ: «می‌دانید آن ﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻪ ﭘﺪﺭﺵ ‌می‌خواست ﺍﺯ ﺷﺮﺵ ﺧﻼﺹ ﺷﻮﺩ کی ﺑﻮﺩ؟ آن دختر ﻣﻨﻢ! ﻭ ﻣﻦ ﺑﺪﯾﻦ ﺧﺎﻃﺮ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻧﮑﺮﺩﻩﺍﻡ ﭼﻮﻥ ﭘﺪﺭﻡ ﺧﯿﻠﯽ ﭘﯿﺮ ﻫﺴﺖ ﻭ ﮐﺴﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺗﺮ ﻭ ﺧﺸﮏ ﻭ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭﯼ ﮐﻨﺪ. ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺧﺪمت می‌کنم. آن ﭘﻨﺞ ﭘﺴﺮ، ﯾﻌﻨﯽ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻧﻢ، ﻓﻘﻂ ﮔﺎﻫﮕﺎﻫﯽ خبرش را می‌گیرند. ﭘﺪﺭﻡ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﮔﺮﯾﻪ می‌کند ﻭ ﭘﺸﯿﻤﺎن ﺍﺯ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺑﺎ ﻣﻦ ﮐﺮﺩﻩ.»ﭼﻪ ﺑﺴﺎ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﯾﺪ ﻭ ﻧﺎﭘﺴﻨﺪ ﻣﯽﺩﺍﻧﯿﺪ ﺍﻣﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺧﯿﺮﯼ ﻧﻬﻔﺘﻪباشد. 
    • توسط sajjad
      فصل اول: تقسیم وجود به واجب و ممکن
      اگر به موجودات جهان نظری بیفکنیم از دو حال خارج نیستند، یا وجود برای آنها ضروری است به طوری که حتما باید وجود داشته باشند و در صورتی که نباشند محال پیش می‌آید و یا وجود برای آنها ضروری نیست یعنی این طور نیست که حتماً باید وجود داشته باشند بلکه هم وجودشان ممکن است و هم نبودشان ممکن. یعنی در واقع نه وجود برایشان ضروری است و نه عدم. به گروه اول از موجودات واجب‌الوجود و به گروه دوم ممکن‌الوجود گفته می‌شود.
      می‌توان تقسیم بالا را به شکل دیگری نیز مطرح کرد. هر مفهومی را در نظر بگیریم و آن را با وجود بسنجیم از سه حال خارج نیست: یا وجود برایش ضروری است به طوری که محال است وجود از او گرفته شود. یعنی حتماً باید موجود شود پس عدمش محال است و یا برعکس عدم و نیستی برایش ضروری است به طوری که محال است بوجود بیاید و حتماً باید معدوم باشد و یا نه وجود برایش ضروری است و نه عدم، یعنی این طور نیست که حتماً باید موجود باشد به طوری که عدمش محال باشد یا حتما باید معدوم باشد به طوری که وجودش محال باشد بلکه هم می‌تواند وجود داشته باشد و هم می‌تواند معدوم باشد. به قسم اول واجب‌الوجود و به قسم دوم ممتنع‌الوجود و به قسم سوم ممکن‌الوجود گفته می‌شود. واجب‌الوجود مانند: خداوند متعال، ممتنع‌الوجود مانند: شریک خدا و ممکن‌الوجود مانند: انسان. هریک از این سه گروه یعنی واجب‌الوجود و ممکن‌الوجود و ممتنع‌الوجود، احکام ویژة خود را دارند که به تدریج بعضی از آنها بیان می‌شود.
      این تقسیم در واقع تقسیمی عقلی است یعنی دوران بین نفی و اثبات است و به گونه‌ای است که محال است قسمی به آن افزوده یا قسمی از آن کاسته شود. همان‌طور که ویژگی همه‌ی تقسیمات عقلی همین است. در حقیقت تقسیم مفاهیم به این صورت است که هر مفهوم را که با وجود بسنجیم یا وجود برایش ضروری است و یا ضروری نیست. قسم اول واجب الوجود نام دارد. حال اگر وجود برایش ضروری نبود یا عدم برایش ضروری است یا عدم برایش ضروری نیست. قسم اول (که عدم برایش ضروری است) ممتنع الوجود و قسم دوم ممکن الوجود نامیده می‌شود.
      اگر توجه کرده باشید در تقسیم موجودات آنها را تنها به دو قسم واجب‌الوجود و ممکن‌الوجود تقسیم کردیم و نامی از ممتنع‌الوجود نبردیم. اما در تقسیم مفاهیم، آنها را به سه گروه تقسیم کردیم. علت این است که در تقسیم موجودات نمی‌توان ممتنع‌الوجود را به عنوان یک قسم از موجودات فرض کرد زیرا ممتنع‌الوجود وجودش محال است و بنابراین چیزی که وجودش محال است نمی‌تواند قسمی از موجودات فرض شود. اما در تقسیم مفاهیم با چنین مشکلی روبرو نیستیم زیرا می‌توان گفت که یک مفهوم را اگر با وجود بسنجیم، اگر وجود پیداکردنش در خارج از ذهن محال بود، ممتنع‌الوجود دارد.
      به هرحال گفتیم که موجود از دو حال خارج نیست یا وجود برایش ضروری است که به او واجب‌الوجود می‌گویند و یا وجود برایش ضروری نیست (و عدمش هم ضروری نیست) که به آن ممکن‌الوجود می‌گویند. اما این که گفتیم برای واجب‌الوجود وجود ضروری است به این معناست که ذات واجب‌الوجود با قطع نظر از همه‌ی اشیاء، مصداق عنوان موجود است و برای حمل وجود برآن نیازمند هیچ حیثیتی نیستیم.
      با این توضیح که برای حکم به یک موضوع و حمل آن بر موضوع چند حالت وجود دارد. اول این که در انتزاع و حمل، هیچ امر زاید و هیچ قید و حدی لحاظ نشود. در این صورت آن حکم برای آن موضوع به ضرورت ازلی دائمی ثابت می‌باشد. در انتزاع وجود از واجب‌الوجود و حمل وجود برآن، مسئله به همین صورت است یعنی خود ذات واجب‌الوجود مصحح حمل وجود بر اوست بدون لحاظ هیچ امر زاید و قید و حدی.
      حالت دوم آن است که برای حمل آن محمول بر موضوع تنها یک قید لحاظ شود و آن قید، قید ثبوت و تحقق موضوع می‌باشد (آن هم به نحو ظرفیت) به این معنا که موضوع در ظرف تحقق و ثبوتش بدون لحاظ هیچ قید دیگری شایسته‌ی آن حکم است. مثل آن وقتی که می‌گوییم «انسان ناطق است» در اینجا ناطق از ذات انسان اخذ شده است و بر او حمل می‌شود و هیچ قیدی در اینجا لحاظ نشده مگر اینکه انسان باید وجود داشته باشد تا بتواند ناطق باشد. بنابراین تنها وجود انسان در این امر لحاظ گردیده است. 
      حالت سوم آن است که حکم از خود موضوع انتزاع شود ولی برای انتزاع آن حکم باید علت ثبوت محمول برای موضوع که خارج از نفس موضوع است در نظر گرفته شود. مثلاً می‌گوییم فلان میوه مطلوب است اما حمل مطلوبیت برآن موضوع امری است خارج از نفس موضوع، مثلاً علتش کمیابی آن است. در اینجا گفته می‌شود ثبوت محمول برای موضوع با در نظر گرفتن حیثیت تعلیلیه ضروری است یا مثلاً وقتی گفته میشود آهن منبسط شده است. حکم انبساط برای آهن با در نظر گرفتن حیثیت تعلیلیه که حرارت باشد، ضروری است.
      حالت چهارم آن است که حکم برای موضوع به لحاظ قید و وصفی زائد بر ذات موضوع حمل شود. مثلاً می‌گوییم فلان میوه مطلوب است چون شیرین است. این شیرنی امری خارج از موضوع نیست که حیثیت تعلیلی باشد بلکه در درون موضوع ولی زائد بر ذات آن است و به هین جهت به آن حیثیت تقییدیه گفته می‌شود. همچنین وقتی گفته شود جسم سفید است حمل سفیدی بر جسم به لحاظ رنگ سفید جسم است واگر آن قید و وصف زائد نبود نمی‌توان گفت «جسم سفید است» به همین جهت حمل سفید بر جسم با حیثیت تقییدیه ضروری است.
      قیودی که به عنوان حیثیت تقییدیه نقش دارند، اقسام مختلفی هستند: گاهی قید، امری عدمی است. نظیر قیدی که در حیثیت تقییدیة قضیه‌ی ( زید نابیناست) اخذ می‌شود. زیرا نابینایی محمولی است که پس از لحاظ یک امر عدمی نسبت به زید از آن انتزاع شده و بر آن حمل می‌شود.
      گاهی قید، امری اضافی است، مانند قیدی که در قضیه‌ی «آسمان فوق زمین است» اخذ شده است. زیرا تا وقتی که ارتباط آسمان با زمین و نسبت بین آن دو لحاظ نشود مفهوم فوقیت از آن انتزاع نمی‌شود و برآن حمل نمی‌گردد. 
      گاهی قید امری اعتباری است (البته منظور اعتبار فلسفی است نه اعتبار اجتماعی) مانند آنچه در قضیه‌ی «زید ممکن است»، اخذ شده است. زیرا چون زید نسبت به وجود و عدم سنجیده شود و عدم اقتضاء او نسبت به آن دو ملاحظه شود، به این اعتبار مفهوم ممکن از آن انتزاع شده بر آن حمل می‌شود. گاهی نیز قید انضمامی است. مثل حمل سفیدی بر زید در قضیه‌ی «زید سفید است» زیرا همان طور که گفته شد سفید بودن، محمولی است که پس از ضمیمه شدن رنگ سفید بر جسم از او انتزاع می‌شود و براوحمل می‌گردد.
      از آنچه درباره‌ی حیثیات مختلف بیان شد این نتیجه گرفته می‌شود که صدق موجودیت بر واجب‌الوجود به صورت ضرورت ازلی است. زیرا او در ذات خود به هیچ علت دیگری متکی نیست و انتزاع مفهوم وجود از آن به هیچ حیثیت زایدی نیاز ندارد.
      اما اگر خواستیم بر ماهیات، وجود را حمل کنیم و مثلاً بگوییم انسان موجود است، چون بنابراصالت وجود، ماهیت سهمی از وجود ندارد و اعتباری است، برای حمل وجود بر ماهیت نیازمندحیثیت تقییدیه هستیم یعنی حمل وجود بر ماهیت با لحاظ و انضمام وجود بر آن ماهیت صحیح است. در نتیجه حمل وجود بر ممکن‌الوجود با حیثیت تقییدی همراه است. حال اگر خواستیم بر موجودات امکانی وجود را حمل کنیم یعنی اگر خواستیم وجود را بر وجود انسان حمل کنیم نه بر ماهیت او مسئله چگونه خواهد شد؟ روشن است که برای حمل وجود بروجودات امکانی نیازمند هیچ قید یا وصف زائدی نیستیم و بنابراین حیثیت تقییدیه نخواهیم داشت ولی از طرفی چون وجوداتامکانی بدون علت هرگز موجود نخواهند شد از این رو برای حمل وجود برآنها نیازمند حیثیت تعلیلیه هستیم یعنی بدون در نظر گرفتن علت آنها نمی‌توانیم بر وجودات امکانی وجود را حمل کنیم.
      پس به طور خلاصه حمل وجود بر واجب‌الوجود بالذات به هیچ قید وحیثیتی نیاز ندارد، حمل وجود بر وجودات امکانی نیازمند حیثیت تعلیلیه است و حمل وجود بر ماهیات نیازمند حیثیت تقییدیه است.
      چند نکته :
      اول: موضوع امکان ماهیت است. به این معنا که باید دید از بین وجود و ماهیت کدامیک موضوع امکان واقع می‌شوند؟ با توجه به معنای امکان پاسخ این پرسش روشن است زیرا امکان یعنی عدم ضرورت وجود وعدم و موضوع چنین چیزی نمی‌تواند وجود باشد زیرا در این صورت وجود باید نسبت به وجود و عدم ضرورت نداشته باشد و این چیزی جز اجتماع نقیضین نیست. پس از اینجا معلوم میشود که موضوع امکان ماهیت است زیرا ماهیت است که ذاتش اقتضای هیچ‌چیز از جمله وجود و عدم را ندارد یعنی هنگامی که به ذات ماهیت توجه شود نه وجود در آن دیده میشود و نه عدم. زیرا همان طور که معروف است «الماهیه لیست من حیث هی الا هی» یعنی در مقام ذات ماهیت چیزی جز ذاتیاتش وجود ندارد و بنابراین وجود و عدم نیز در آن نیست. نتیجه‌ی سخنان فوق آن است که هر ممکن‌الوجودی دارای ماهیت است و این کلام، معنای آن عبارت معروف فلاسفه است که«کل ممکن زوج ترکیبی له ماهیة و وجود» یعنی « هر ممکنی مرکب از وجود و ماهیت است.»
      دوم: گاهی اوقات «امکان» وصف وجود قرار می‌گیرد و گفته می‌شود همة وجودها، غیر از واجب‌الوجود، وجود امکانی دارند. این اصطلاح،اصطلاحی دیگر در امکان است و معنای دیگری می‌دهد و به آن امکان فقری می‌گویند. بنابراین، «امکان» به معنای سلب ضرورت وجود و عدم وصف ماهیات است و اگر وصف وجود قرار گیرد دیگر نمی‌تواند به معنای سلب ضرورت وجود و عدم باشد بلکه در این صورت به معنای فقر ذاتی و در برابر وجوب به معنای غنای ذاتی است.
      سوم: امکان لازم ماهیت است. این عبارت دو نکته را به همراه دارد اولاً آنکه لازمه‌ی ذات ماهیت امکان است و ثانیاً امکان از ذاتیات ماهیت نیست. اما این که لازمه‌ی ذات ماهیت امکان است به این دلیل که اگر لازمه‌ی ماهیت امکان نباشد پس می‌توان امکان را از ماهیت سلب کرد ودر این صورت یا باید واجب باشد و یا ممتنع. اما در صورتی که واجب باشد علاوه برآن که پس از این ثابت خواهد شد که واجب‌الوجود ماهیت ندارد، معنایش آن است که وجود برای ماهیت ضروری باشد و در صورتی که ممتنع باشد معنایش آن است که عدم برای ماهیت ضروری است. در حالی که پیش از این گفته شدکه ماهیت در ذات خود نه موجود است و نه معدوم.
      اما چرا امکان در ذات ماهیت نیست. به دلیل آن که همانطور که گفته شد «الماهیة لیست من حیث هی الا هی» یعنی ماهیت ازآن جهت که ماهیت است در مقام ذات ماهوی خود به هیچ امری جز خود، متصف نیست. با این توضیح که اگر به ذات و ذاتیات ماهیات نگاه شود جز جنس و فصل در آنجا یافت نمی‌شود. مثلاً اگر به ماهیتی مثل انسان توجه شود در ذات او تنها حیوان و ناطق است و دیگر سلب ضرورت وجود و عدم که به معنای امکان است در ذات او نخواهد بود.
      نتایج سخنان بالا آن است که امکان لازم ماهیت است. اما باید توجه داشت که معنای لزوم در این عبارت، لزوم اصطلاحی نیست زیرا لزوم تنها در رابطه‌ی علت و معلول تحقق دارد و ملزوم علت برای تحقق لازم است. پس در صورتی که لزوم در این عبارت لزوم اصطلاحی باشد باید ذات ماهیت علت برای امکان باشد در حالی که گفته شد ذات ماهیت هیچ اقتضایی ندارد و به اصطلاح «لا اقتضا» است.
      بنابراین معنی لزوم در این عبارت آن است که فرض ماهیت (من حیث هی) برای اتصاف ماهیت به امکان کافی است و به امری زائد بر ذات احتیاج ندارد. ودر حقیقت خارج محمول و ذاتی باب برهان است نه ذاتی باب ایساغوجی. به بیان دیگر لازم بودن امکان برای ماهیت به این معناست که ماهیت به تنهایی برای انتزاع مفهوم امکان از آن و یا صدق امکان بر آن کافی است.
      مطلبی که در پایان باید تذکر داده شود آن است که نکته‌ی اول در صدد بیان این مطلب بود که هر ممکنی ماهیت دارد و این نکته در صدد بیان آن است که هر ماهیتی متصف به امکان است. بنابراین قضیه و عکس آن هردو صادق‌اند.
      چهارم: آیا امکان در خارج از ذهن موجود است یا نه؟ در مورد چگونگی وجود معقولات ثانیه‌ی فلسفی در گذشته مشروحاً سخن گفتیم. حال برای پاسخ به سئوال فوق کافی است بدانیم امکان از کدام گروه از معقولات است. ابتدا ببینیم که آیا امکان وصف موجودات خارجی می‌تواند باشد یا نه؟ به روشنی می‌توان دید که موجودات خارج از ذهن به امکان متصف می‌شوند. به بیان دقیق‌تر همان طور که در نکته‌ی سوم بیان شد هر ماهیتی به امکان متصف می‌شود و چون ماهیت، هم در ذهن و هم در خارج از ذهن موجودات است پس امکان نیز وصف موجودات خارج از ذهن خواهد بود.
      از اینجا معلوم می‌شود که امکان از معقولات ثانیه‌ی منطقی نیست زیرا همان طور که گفته شد معقولات ثانیه منطقی عروض و اتصافشان در ذهن است. ولی امکان اتصافش در خارج از ذهن است. حال باید دید که آیا وجودِ فی نفسهِ امکان در ذهن است یا در خارج از ذهن. یعنی آیا عروضش ذهنی است یا خارجی؟ در پاسخ می‌گوییم که وجود فی نفسه امکان نمی‌تواند در خارج باشد زیرا در این صورت تکرر نوع آن لازم می‌آید و مطابق قاعده‌ی شیخ اشراق هرچه که لازمه‌ی تحققش تکررش باشد اعتباری است. با این بیان که اگر امکان در خارج از ذهن به صورت وجودمستقل و فی نفسه بخواهد موجودشود یا واجب‌الوجود است یا ممکن‌الوجود و یا ممتنع‌الوجود. روشن است که امکان نمی‌تواند واجب‌لوجود باشد چون امکان به معنای سلب ضرورت وجود و عدم است و واجب به معنای ضرورت وجود است واین چیزی جز اجتماع نقیضین نیست. امکان، ممتنع‌الوجود نیزنمی‌تواند باشد چون فرض ما آن است که امکان می‌خواهد موجود شود. پس امکان، ممکن‌الوجود خواهد بود. حال نقل کلام به امکانِ امکان می‌کنیم. آن امکان هم چون موجود است مسلماً ممکن‌الوجود خواهد بود و به همین ترتیب این مسئله ادامه خواهد یافت. به این ترتیب می‌بینیم که از فرض تحقق خارجی امکان، تکرار نوعش لازم می‌آید و این به معنای اعتباری بودن امکان است. در نتیجه عروضِ امکان، خارجی نخواهد بود بلکه ذهنی است. پس در نتیجه امکان از معقولات ثانیه‌ی فلسفی است که عروضش ذهنی و اتصافش خارجی است.
      البته نکته‌ی پایانی بحث معقولات ثانیه را اگر به خاطر داشته باشید مطابق نظر دقیق در معقولات ثانیه‌ی فلسفی، امکان در خارج از ذهن به وجود منشأ انتزاعش موجود است. البته نه با وجودی مستقل و جدا. بلکه همانگونه که ماهیت به تَبُع وجود در خارج از ذهن موجود است امکان نیز به تبع ماهیت در خارج از ذهن موجود خواهد بود.
      در حقیقت وقتی دربارة واجب‌الوجود می‌گوییم وجوب او که به معنای شدت وجود است در خارج از ذهن صفتی حقیقی و ثبوتی است، امکان نیز در خارج از ذهن به معنای عدم همان صفت وجوبی است وهمچون سایر صفات عدمی در خارج از ذهن بهره‌ای از وجود را دارد و آثار امکان در خارج از ذهن در واقع رفع آثار وجوب (یعنی صرافت وجود وبساطت ذات و بی‌نیازی ذاتی) است. 
      منبع: تبیان
    • توسط sajjad
      مقدمه:
      همانطور كه گفته شد، موضوع فلسفه موجود است و در فلسفه از محمولاتی كه از  عوارض ذاتی موجوداند بحث می شود. اما اين محمولات دو دسته‌اند: گروه اول محمولاتی هستند كه با موضوع فلسفه مساوي‌اند. محمولاتي مانند: اصالت، تشكيک، بساطت و... به تنهايی براي موجود محمول واقع شده و مسئله‌اي از مسائل فلسفه را می سازند. مسائلی مانند: وجود اصيل است، وجود مشكک است، وجودبسيط است و ... همگی از قبيل‌اند. گروه دوم محمولاتی هستند كه موضوع فلسفه راتقسيم میكنند و آن محمولات به صورت قضايای مردده المحمول بر موضوع فلسفه حمل می شوند.مانند: ذهنی و خارجی كه وجود را به ذهنی و خارجی تقسيم می كند و اين مسئله فلسفي را می سازد كه: موجود يا ذهنی است و يا خارجی. و منظور از عنوان اين بخش همان محمولات گروه اول است. 
      منبع: تبیان
    • توسط sajjad
      فصل اول:چیستی وجود ذهنی
      بحث وجود ذهنی از مباحث مهم و پردامنه فلسفه است که از نتایج ارزشمند آن در بخشهای مختلف فلسفه از جمله مباحث معاد و شناخت‌شناسی استفاده می‌شود. فلاسفه در این بحث دو ادعا دارند که هردوی آنها را با برهان به اثبات می‌رسانند. اول اینکه اشیاء خارج از ذهن در ذهن انسان موجود می‌شوند. بنابراین در ذهن موجوداتی به صورت مفاهیم داریم. دوم اینکه ماهیت مفاهیم ذهنی با اشیاء خارجی یکی است.
      پیش از توضیح این مطلب باید دانست که وجود ذهنی در اصطلاح فلسفه غیر از ذهن است. اصطلاح ذهن طبق آنچه که صدرالمتألهین در کتاب مفاتیح‌الغیب فرموده است عبارت است از: «قوت نفس بر اکتساب علوم غیر حاصل و استعداد وی برای تحصیل معارف کسبی[1]» یعنی ذهن همان توانایی نفس انسانی برای دانش‌‌اندوزی است و این برخلاف اصطلاح رایج در افواه و یا در علوم دیگر است که ذهن را همان محلی می‌دانند که تصورات و مفاهیم در آن جمع است.
      اما اصطلاح وجود ذهنی چیزی غیر از ذهن است. فلاسفه مدعی‌اند که ماهیات اشیاء که در خارج از ذهن دارای آثار ویژه‌ای هستند، در جای دیگری همان ماهیات عیناً موجود می‌شوند بدون آنکه آن آثار را داشته باشند. به این وجود، وجود ذهنی می‌‌گویند[2].
      با این توضیح که:
      همانطورکه در بحث اصالت وجود بیان شد، هر ممکن‌الوجودی به وجود و ماهیت تحلیل می‌شود. حال باید دید که در هنگام درک یک شی مثلاً آتش آیا وجود آن درک می‌شود؟ یا ماهیت آن یا هردو و یا هیچکدام؟
      روشن است که اگر فرض آخر را بگوییم یعنی نه وجود آتش درک شود و نه ماهیت آن، لازمه‌اش آن است که ما اصلا به آتش آگاهی پیدا نکنیم. زیرا در این‌ صورت هیچ ارتباط حقیقی بین شئ خارجی و مفهوم ذهنی وجود نخواهد داشت و نتیجه این سخن سفسطه است. این فرض که وجود آتش به ذهن منتقل شود و یا وجود و ماهیت آن هردو به ذهن بیایند نیز فرض باطلی است زیرا علاوه بر آنکه نتیجه‌اش آن است که آنچه که خارجیت عین حقیقتش است تبدیل به ذهنی شود، یعنی وجود خارجی به وجود ذهنی تبدیل شود و این امر علاوه بر آنکه خلاف وجدان است، لازمه‌اش آن است که دیگر شیئ در خارج از ذهن نداشته باشیم یعنی به محض ادراک یک شئ آن شئ با وجودش به ذهن ما منتقل شود و این نیز آشکارا باطل است. بنابراین تنها فرض قابل قبول آن است که بگوییم ماهیت آتش که در خارج از ذهن موجود است عیناً در ذهن با وجود ذهنی موجود گردد.
      در همین جا خوب است که به نکته بسیار مهمی که از جمله دقیق‌ترین بحثهای فلسفی است اشاره کنیم و البته با اطمینانی که به دقت و فراست شما خواننده محترم داریم سعی می‌کنیم آنرا تا حد امکان توضیح دهیم. آن نکته آن است که باید توجه داشت، آنچه را که فلاسفه به عنوان وجود ذهنی می‌نامند غیر از «علم» است. به همین جهت فلاسفه بزرگی از قبیل مرحوم صدرالمتألهین و شاگردان مکتب وی برای هریک از این دو عنوان دو فصل جداگانه باز کرده‌اند. یکی از آن فصول را به بحث وجود ذهنی و دیگری را به بحث علم اختصاص داده‌اند و این به خاطر آن است که علم چیزی است و وجود ذهنی چیز دیگر.
      ما در خودمان حالات مختلفی را می‌یابیم از قبیل: خشم، نفرت، محبت و... که هریک از آنها در ما تأثیری می‌گذارد و از جمله آن حالات درونی علم است. علم نیز از جمله حالاتی است که در درون ما بوجود می‌آید و آثاری از خود به جای می‌گذارد که مسلماً از آثار حالات درونی دیگر شدیدتر و فراوان‌تر است.
      علم ما به وجود دشمن در فلان نقطه عکس‌العملی همچون فرار یا دفاع، در ما به وجود می‌آورد و علم ما به وجود دوست در نقطه دیگر عکس‌العمل دیگری به وجود می‌آورد، علم شخص تشنه به وجود آب در جایی او را به آن سمت می‌کشاند در حالی که شخص سیرآب را به آن سمت جذب نخواهد کرد و هزاران اثری که علم به اشیاء گوناگون در ما ایجاد می‌‌کند نشانه آن است که علم، موجودی از موجودات است و گرنه شئ معدوم این همه آثار نخواهد داشت. پس به طور خلاصه ما با موجودی از موجودات که دارای آثار فراوانی است روبه‌روییم اما این موجود برخلاف موجوداتی که معمولاً با آنها برخورد داریم و در خارج از وجود ما دارای هستی‌اند جایگاهش در نفس ماست. یعنی علم موجودی است که در درون ما حضور داشته و آثاری از خود به جای می‌گذارد و البته این موجود همانند سایر ممکن‌الوجودها به وجود و ماهیت تفکیک می‌شود. پس علم که در نفس انسان به وجود می‌آید یک وجود دارد و یک ماهیت که ما به آن ماهیت نام علم را می‌دهیم و همچنین می‌گوییم که از مقوله کیف نفسانی است.
      اما علم که گفته شد از سایر حالات درونی اثر بیشتری دارد یک تفاوت بسیار مهم دیگری نیز با آنها دارد و آن این است که علم خاصیت روشنگری نیز دارد یعنی علم در درون ما پرتو افکنی کرده و سبب می‌شود چیزی در درون ما آشکار گردد و آن همان چیزی است که فلاسفه به آن وجود ذهنی می‌گویند. بنابراین وجود ذهنی چیزی است در درون ما که در پرتو علم ظاهر می‌شود و ماهیتش همان ماهیت شئ خارج از ذهن است.
      باید دانست که این موجود ذهنی برخلاف علم که دارای آثار فراوانی بود فاقد هرگونه اثری است. به عنوان مثال اگر کسی ناگهان با آتش مواجه شود، در درونش چیزی به نام علم به آتش به وجود می‌آید که دارای آثاری است از قبیل آنکه آن شخص برای آنکه گرم شود خود را به آتش نزدیک می‌کند اما در پرتو این علم موجودی در ذهنش موجود می‌شود به نام مفهوم آتش که ماهیتش همان ماهیت آتش است ولی فاقد هرگونه اثری است.
      به وجود ذهنی وجود ظلّی نیز گفته می‌شود و محور اصلی بحث وجود ذهنی توضیح همین وجود ظلی (ظل به معنای سایه) است. برای توضیح وجود ظلی می‌گوییم که در این رابطه سه چیز وجود دارد که باید از هم تفکیک شوند:
      1.معنای علم (خواه ماهیت باشد و خواه مفهوم)
      2. وجود علم که موجودی است خارجی و در بحث «علم» از آن سخن گفته می‌شود نه در بحث وجود ذهنی و بحث مهم اتحاد عالم و علم و معلوم در مورد آن است.
      3. معلوم (صورت علمی)
      4. وجود آن صورت علمی (معلوم) که ذهنی و بی‌اثر است. همانند سایه (ظل) که فاقد اثر است و به طور کامل از بحث اتحاد علم و عالم و معلوم جداست.
      وجود ذهنی ظلّ و سایه وجود خارجی علم است، نه وجود خارجی معلوم. یعنی علم به وجود خارجی در نفس موجود است ولی نحوه این وجود مانند سایر وجودهای نفسانی (مثل قدرت، عدل و..) نیست که فقط خود را روشن کند. بلکه این وجود خاص حقیقتی است که متعلق خود را نیز روشن می‌کند. آنچه که درپرتو علم روشن می‌شود همان صورت علمی (معلوم) است که در سایه همین نور پدید می‌آید، نه آنکه صورت علمی در سایه معلوم خارجی حاصل گردد.
      چون وجود ذهنی سایه وجود علم است برای اثبات آن باید از وجود علم استمداد جست ظلی بودن وجود ذهنی نسبت به علم به این معناست که علم انسانی مانند همه صفات و عواطف از قبیل اراده و محبت یک واقعیت خارجی است که ظرف تحقق آن نفس آدمی است. ولی بسیاری از صفات نفسانی مانند لذت و الم تنها وجود ماهیت مخصوص به خود را دارند درحالی که علم علاوه بر ماهیت (یا مفهومی ) که او را همراهی می‌کند ، امر سومی را نیز به عنوان معلوم روشن می‌کند. در نفس شخص عالِم، نوری وجود دارد که ماهیت یا مفهوم علم از آن حکایت می‌کند و چون نور حقیقی ذات اضافه است متعلق خود را نیز در حوزه نفس روشن می‌کند و به این ترتیب در جایی که علم حاصل می‌شود سه امر وجود دارد: اول، واقعیتی که در نفس تحقق پیدا می‌کند و دوم، مفهوم یا ماهیتی که از آن وجود خارجی (به نام علم) دریافت می‌شود و سوم،‌ ماهیت معلوم که در پرتو علم ظاهر می‌شود. شکی نیست که علم یک واقعیت خارجی است، اما معلوم از واقعیت خارجی کاملاً بی‌بهره است و تنها در سایه و پناه علم و به بیان دیگر به وجود ظلی علم موجود است. وجود علم که درسایه علم موجود می‌شود، نظیر وجود سایه‌ای است که در پناه وجود درخت حاصل می‌گردد.
      وجود درخت سرو مثلاً اصیل است و ماهیت درخت سرو نیز به تبع آن موجود است و وجود چون اصیل است آثار فراوانی را به دنبال دارد و ماهیت درخت چون به تبع آن موجود است آثار خود را به تبع وجود اظهار می‌دارد اما بر سایه مخروطی شکل که فضای بین سرو و زمین را در بر می‌گیرد، هیچ اثری مترتب نیست و در نتیجه مخروطی حقیقی نیست. مخروط حقیقی و خارجی همان جسم تعلیمی و حجم خاص می‌باشد که در خارج موجود است و یا همان شکل است که بر پیکر درخت سرو عارض می‌شود. اما آن سایه که درپناه سرو است چیز جز فقدان و ضعف نور نیست. سایه، واقعیتی ممتاز از واقعیت درخت ندارد و تنها شامل منطقه‌ای است که نور تابیده شده بر درخت در آنجا حضور ندارد در این مثال یک وجود است که متعلق به درخت و یک مخروط است که در سایه درخت می‌باشد. در صحنه نفس عالِم نیز یک وجود است و یک ماهیت ( و یا مفهوم) و امر سومی به نام معلوم وجود دارد که متعلق علم می‌باشد و آن معلوم نه خود وجود خارجی است و نه (نظیر ماهیت علم) به تبع وجود خارجی‌اش موجود است. بلکه بدون آنکه از وجود اصیل یا تبعی برخوردار باشد نظیرسایه درخت در پناه وجود عالِم می‌باشد و به همین دلیل براین مفهوم که فاقد وجودی حقیقی و یا تبعی و فاقد مصداق واقعی است هیچ یک از آثار و احکام حقیقی مترتب نمی‌شود. امتیاز دقیق و عمیق علم که وجود حقیقی و خارجی دارد با معلوم که وجود ذهنی و ظلی دارد دو موضوع ممتاز را پدید می‌آورد و هستی‌شناسی این دو موضوع، دو فصل از فصول فلسفی را ایجاد می‌کند. اول فصلی که در آن به هستی‌شناسی علم پرداخته می‌شود و دوم، فصل وجود ذهنی و احکام مربوط به آن است.
      به بیان دیگر، در وجود ذهنی ماهیتی که معلوم است دارای دو جهت است. جهت اول ناظر به حکایت آن نسبت به موجود خارجی است و ماهیت از این جهت هیچ حکمی از احکام موجود خارجی را نمی‌پذیرد و جهت دوم قیاس با وجود خارجی آن نیست بلکه جهت ثبوتی آن است و ماهیت معلوم از این جهت به تبع وجود علم و در ظل آن علاوه بر آن که از حکم ثبوت و وجود برخوردار می‌شود، دیگر احکام مربوط به وجود را هم می‌پذیرد.
      با دقت در توضیحات نسبتاً طولانی که داده شد، تفاوت بحث وجود ذهنی و علم کاملاً واضح می‌شود و تصور صحیحی از بحث وجود ذهنی به دست می‌آید که خود می‌تواند از هم‌اکنون پاسخ بسیاری از مشکلات آینده در بحث وجود ذهنی را بدهد.
      ممکن است پذیرش آنچه گفته شد که ماهیت موجود خارجی عیناً در ذهن به وجود ذهنی موجود می‌شود کمی دشوار جلوه کند اما باید توجه داشت که بر اساس اصالت و تشکیک وجود این امر پذیرفتنی است وامکان دارد که یک ماهیت در دو مرحله از هستی حضور داشته باشد. زیرا وقتی ماهیت امری اعتباری باشد همه آثار به وجود برمی‌گردد. ممکن است ماهیتی در یک مرحله ازوجود به تبع آن وجود موجود شود و دارای آثار خاصی باشد و همان ماهیت در مرحله دیگری از وجود به تبع آن مرحله با آثاری دیگر موجود گردد. در صورت پذیرش مْثُل افلاطونی نمونه خوبی برای این بحث می‌توان ارائه داد. زیرا مْثُل افلاطونی موجوداتی عقلی هستند که ماهیتشان با موجودات مادی یکی است.
      انتقال ماهیت به ذهن نسبت به امور محسوس و طبیعی ممکن است با دشواری پذیرفته شود ولی انتقال ماهیت در حقایق ریاضی به سادگی پذیرفتنی است. قضایا و احکامی که برای حقایق ریاضی ثابت می‌شوند همگی مربوط به حقیقت و ماهیت آنهاست. مثلاً وقتی این حکم ثابت می‌شود که مجموع زوایای داخلی مثلث 180 درجه است، این حکم به حقیقت و طبیعت مثلث تعلق دارد. به همین دلیل طبیعت و ماهیت مثلث در ذهن حضور دارد با آنکه هیچ یک از آثار خارجی و واقعی مثلث را ندارد[3].

      پی نوشت:
      [1] . مفاتیح الغیب/ صدرالمتألهین ص137-138
      [2] . به تعبیر علامه طباطبایی «ان لهذه الماهیات الموجوده فی‌الخارج المترتبه علیها آثارها، وجود آخر لایترتب فیه آثارها الخارجیه بعینها و ان ترتبت آثار أخر غیر آثارها الخارجیه و هذا النحو من الوجود هو الذی نسمیه الوجود الذهنی» (نهایه الحکمه/علامه طباطبایی)
      [3] .رحیق مختوم/آیت‌الله جوادی آملی/ بخش چهارم از جلد اول ص 105
      منبع: تبیان
  • موضوع ها

  • کاربران آنلاین در این صفحه

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×