رفتن به مطلب
ابوالقاسم کریمی فرزندزمین

گردآوری ابیات ناب از اشعار حافظ

Recommended Posts

بخش اول
1
حدیث از مطرب و می گو و راز دهر، کمتر جو
که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
2
به خُلق و لطف توان کرد صید اهل نظر
به بند و دام نگیرند مرغ دانا را
3
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت با دشمان مدارا
4
در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند
گر تو نمی پسندی ، تغییر کن قضا را
5
یار مردان خدا باش که در کشتی نوح
هست خاکی که به آبی نخرد توفان را
6
برو از خانه ی گردون به دَر و نان مَطلب
کآن سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را
7
حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی
دام تزویر مکن چون دگران قرآن را
8
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده ی عالم دوام ما
9
عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده
باز گردد یا برآید چیست فرمان شما
10
نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود
زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت
11
حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج
فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست
12
باده نوشی که در او روی و ریایی نَبُوَد
بهتر از زهد فروشی که در او روی ریاست
13
ما نه یاران ریاییم و حریفان نفاق
آن که او عالم سِر است بدین حال گواست
فرض ایزد بگذاریم و به کس بد نکنیم
وآنچه گویند روا نیست نگوییم رواست
14
چه شود گر من و تو چند قدح باده خوریم
باده از خون رَزان است نه از خون شماست
15
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
سخن شناس نه ای جان من، خطا اینجاست
16
من همان دم که وضو ساختم از چشمه ی عشق
چار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست
17
کمر کوه کم است از کمر مور اینجا
نا امید از در رحمت مشو ای باده پرست
18
مقام عیش میسر نمیشود بی رنج
بلی به حکم بلا بسته اند عهد اَلست
19
به هست و نیست مَرنجان ضمیر و خوش می باش 
که نیستی است سرانجام هر کمال که هست
20
آنچه او ریخت به پیمانه ی ما نوشیدیم
اگر از خَمر بهشت است وگر باده ی مست
21
بکن معامله وین دل شکسته بخر
که با شکستگی ارزد به صد هزار درست
22
بیدار شو ای دیده که ایمن نتوان بود
زین سیل دمادم که در این منزل خواب است
23
سبز است در و دشت بیا تا نگذاریم
دست از سر آبی که جهان جمله سراب است
24
حافظ هر آنکه عشق نورزید و وصل خواست
احرام طَوف ِ کعبه ی دل بی وضو ببست
25
مرا به بندِ تو دوران چرخ راضی کرد
ولی چه سود؟؟ که سر رشته در رضای تو بست
26
ارباب حاجتیم و زبان سوال نیست
در حضرت کریم تمنا چه حاجت است
27
بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است
بیار باده که بنیاد عمر بر باد است
28
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
29
مجو درستی عهد از جهان سست نهاد
که این عجوزه عروس هزار داماد است
30
نشان عهد و و وفا نیست در تبسم گل
بنال بلبل بی دل که جای فریاد است
.
.
بخش دوم
.
.
1
ما آبروی فقر و قناعت نمیبریم
با پادشه بگو که روزی مقدر است
2
یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب
کز هر زبان که میشنوم نامکرر است
3
حافظا ترک جهان گفتن طریق خوش دلی ست
تا نپنداری که احوال جهان داران خوش است
4
فقیه مُدرس دی مست بود و فتوا داد
که می حرام ولی به ز مال اوقاف است
5
در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است
صراحی می ناب و سفینه ی غزل است
6
نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بس
ملالت علما هم ز علم بی عمل است
7
به چشم عقل در این رهگذار پرآشوب
جهان و کار جهان بی ثبات و بی محل است
8
ورای طلاعت دیوانگان ز ما مطلب
که شیخ مذهب ما عاقلی گنه دانست
9
چگونه شاد شود اندرون غمگینم
به اختیار؟؟؟ که از اختیار بیرون است
10
اگر چه دوست به چیزی نمیخرد ما را
به عالمی نفروشیم مویی از سر دوست
11
زلف او دام است و خالش دانه ی آن دام و من
بر امید دانه ای افتاده ام در دام دوست
12
پیوند عمر بسته به مویی ست هشدار
غمخوار خویش باش غم روزگار چیست
13
سهو و خطای بنده چو گیرند اعتبار
معنای عفو و رحمت آموزگار چیست
14
قلندران حقیقت به نیم جو نخرند
قبای اطلس آن کس که از هنر عاریست
15
در صومعه ی زاهد و در خلوت صوفی
جز گوشه ی ابروی تو محراب دعا نیست
16
در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست
در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست
17
چیست این سقف بلند ساده ی بسیار نقش؟؟
زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست
18
این چه استغناست یارب وین چه قادرحکمت است
کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست
19
بر درِ میخانه رفتن کار یک رنگان بُود
خود فروشان را به کوی می فروشان راه نیست
20
بنده ی پیر خراباتم که لطفش دایم است
ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست
21
هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بُود
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
22
فرصت شمر طریقه ی رندی که این طریق
چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست
23
دولت آن است که بی خون ِ دل آید به کنار
ورنه با سعی و عمل باغِ جنان این همه نیست
24
پنج روزی که در این مرحله مهلت داری
خوش بیاسای زمانی، که زمان این همه نیست
25
بر لب بحر فنا منتظریم ای ساقی
فرصتی دان که ز لب تا به دهان این همه نیست
26
مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن
که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست
27
به می عمارت دل کن که این جهان خراب
بر آن سر است که از خاک ما بسازد خشت
28
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
29
من اگر نیکم اگر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن دِرَوَد عاقبت کار که کشت
30
نا امیدم مکن از سابقه ی لطف ازل
توپس پرده چه دانی که چه خوب است وچه زشت
.
.
بخش سوم
.
.
1
در طریقت رنجش خاطر نباشد مِی بیار
هر کدورت را که بینی چون صفایی رفت رفت
2
از پای فتادیم چو آمد غم ِ هجران
در درد بمُردیم چو از دست دوا رفت
3
دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت
عمری است که عمرم همه در کار دعا رفت
4
از سخن چینان ملالت ها پدید آمد ولی
گر میان هم نشینان ناسزایی رفت رفت
5
مستم کن آنچنان که ندانم ز بی خودی
در عرصه ی خیال ، که آمد کدام رفت
6
زین قصه هفت گنبد ِ افلاک پر صداست
کوته نظر بین که سخن مختصر گرفت
7
می خور که هر که آخرِ کار جهان بدید
از غم ، سَبک برآمد و رَطل گران گرفت
8
شنیده ام سخن خوش که پیر کنعان گفت
فراق یار نه آن میکند که بِتوان گفت
9
حدیث هوُل قیامت که گفت واعظ شهر
کنایتی است که از روزگار هجران گفت
10
غم کهن به می سالخورده دفع کنید
که تخم خوش دلی این است ، پیر دهقان گفت
11
گره به باد مزن گرچه بر مراد رَوَد
که این سخن به مَثَل باد با سلیمان گفت
12
امروز که در دست توام مرحمتی کن
فردا که شَوَم خاک چه سود اشک ندامت
13
حاشا که من از جَور و جفای تو بنالم
بیداد لطیفان همه ، لطف است و کرامت
14
ای غایب از نظر که شدی هم نشین دل
می گویمت دعا و ثنا می فرستمت
15
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
یارب مباد کس را مخدومِ بی عنایت
16
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت
17
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت
18
دی پیر میِ فروش که ذکرش به خیر باد
گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز یاد
گفتم به باد می دهَدَم باده نام و ننگ
گفتا قبول کن سخن و هرچه بادا باد
سود و زیان و مایه چو خواهد شدن ز دست
از بهر این معامله غمگین مباش و شاد
19
ز انقلاب زمانه عجب مدار که چرخ
از این فسانه هزاران هزار دارد یاد
20
قَدَح به شرط ادب گیر زآن که ترکیبش
ز کاسه ی سرِ جمشید و بهمن است و قباد
21
گرچه یاران فارغ اند از یاد من
از من ایشان را هزاران یاد باد
22
پیر ما گفت خطا بر قلم صُنع نرفت
آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد
23
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
وجود نازکت آزرده ی گزند مباد
سلامت آفاق در سلامت توست
به هیچ عارضه شخصِ تو دردمند مباد
24
دیر است که دلدار سلامی نفرستاد
ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد
صد نامه فرستادم و آن شاه سواران
پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد
25
خوش عروسی است جهان از ره صورت لیکن
هر که پیوست بدو عمرِ خودش کاوین داد
26
درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
نهال دشمنی بر کن ، که رنج بی شمار آرد
27
نه هر درخت تحمل کند جفای خزان
غلام همت سروم که این قدم دارد
28
چو عاشق می شدم، گفتم که بردم گوهر مقصود
ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد
29
چو بر روی زمین باش توانایی غنیمت دان
که دوران ناتوانی ها بسی زیر زمین دارد
30
دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای
فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد
31
سر و زر و دل و جانم فدای آن یاری
که حق صحبتِ مهر و وفا نگه دارد
.
.بخش چهارم
.
.
1
با خرابات نشینان ز کرامات مَلاف
هر سخن ، وقتی و هر نکته مکانی دارد
2
ای دل طریق رندی از محتسب بیاموز
مست است و در حقِ او کس این گمان ندارد
3
غلام همت آن نازنینم
که کار خیر بی روی و ریا کرد
4
ثواب روزه و حج قبول آن کس برد
که خاک میکده ی عشق را زیارت کرد
5
مشکل عشق نه در حوصله ی دانش ماست
حل ِ این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد
6
من چه گویم که تو را نازکی طبع لطیف
تا به حدی است که آهسته دعا نتوان کرد
7
دیگران قرعه ی قسمت همه بر عیش زدند
دل غم دیده ی ما بود که هم بر غم زد
8
یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شد
دوستی کی آخرِ آمد؟؟دوستداران را چه شد
9
شهر ِ یاران بود و خاک مهربانان،این دیار
مهربانی کی سرآمد؟ شهریاران را چه شد؟
10
هزار نکته ی باریک تر ز مو اینجاست
نه هر که سر بتراشد قلندری داند
11
از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر
یادگاری که در این گنبد ِ دوار بماند
12
سرود مجلس جمشید گفته اند این بود
که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند
13
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند
14
عیب می جمله چو گفتی هنرش نیز بگوی
نفیِ حکمت مکن از بهر دل عامی چند
15
در کارخانه ای که رهِ عقل و فضل نیست
فهم ضعیف رای فضولی چرا کند؟
16
عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند
17
می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب
بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند
18
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند
چون به خلوت می روند، آن کار دیگر میکنند
مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس
توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند
گوییا باور نمیدارند روز داوری
کاین همه قلب و دَغل در کار داور میکنند
یارب این نو دولتان را با خر خودشان نشان
کاین همه ناز از غلامِ تُرک و اَستر میکنند
19
می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری،همه تزویر میکنند
20
به هوش باش که هنگام باد استغنا
هزار خرمن طاعت به نیم جو نخرند
21
غلام همت دردی کشان یکرنگم
نه آن گروه که ازرق لباس و دل سیهند
22
فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر
کاین کارخانه ای است که تغییر میکند
23
در میخانه ببستند خدایا مپسند
که درِ خانه ی تزویر و ریا بگشاند
24
چون طهارت نبود کعبه و بتخانه یکیست
نبود خیر در آن خانه که عصمت نبود
25
اوقات خوش آن بود که باد دوست به سر شد
باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود
26
نیک نامی خواهی ، ای دل با بدان صحبت مدار
خود پسندی جان من برهان نادانی بُود
27
از ره مرو به عشوه ی دنیا که این عجوز
مکاره می نشیند و محتاله می رود
28
گویند سنگ لعل شود در مقام صبز
آری ، شود ولیکن به خون جگر شود
29
رندی آموز و کرم کن ، که نه چندان هنر است
حیوانی که ننوشد می و انسان نشود
30
گوهر پاک بباید که شود قابل فیض
ورنه هر سنگ و گِلی لولو و مرجان نشود
31
عشق می ورزم و امید که این فن شریف
چون هنرهای دگر موجب حِرمان نشود
.
.
بخش پنجم
.
.
1
جمیله ای است عروس جهان ولی هُش دار
که این مخدره در عقد کس نمی آید
2
مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب
به راحتی نرسید آن که زحمتی نکشید
3
سر خدا که عارف سالک به کس نگفت
در حیرتم که باده فروش از کجا شنید
4
پند حکیم محض صواب است و عین خیر
فرخنده آن کسی که به صمع رضا شنید
حافظ وظیفه ی تو دعا گفتن است و بس
در بند آن مباش که نشنید یا شنید
5
میان عاشق و معشوق فرق بسیار است
چو یار ناز نماید،شما نیاز کنید
6
هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق
بر آن نمرده به فتوای من نماز کنید
7
ز آنجا که پرده پوشی عفو کریم توست
بر قلب ما ببخش که نقدی است کم عیار
8
سعی نابرده در این راه به جایی نرسی
مزد اگر می طلبی طاعت استاد ببر
9
می خور به بانگ چنگ و مخور غصه ور کسی
گوید تو را که باده مخور گو هوالغفور
10
پیاله بر کفنم بند تا سحرگه حشر
به می ز دل ببرم هول روز رستاخیز
11
میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست
تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز
12
بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین
کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس
13
فلک به مردم نادان دهد زمام مراد
تو اهل دانش و فضلی همین گناهت بس
14
دل ربایی همه آن نیست که عاشق بکشد
خواجه آن است که باشد غم خدمتکارش
15
دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات
مکن به فسق مُباهات و زهد هم مفروش
16
لطف خدا بیشتر از جرم ماست
نکته ی سر بسته چه دانی خموش
17
بر بساط نکته دانان خود فروشی شرط نیست
یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش
18
خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد
بگذر ز عهد سسست و سخن های سخت خویش
19
جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است
هزار بار من این نکته کرده ام تحقیق
20
هر چند غرق بحر گناهم ز شش جهت
تا آشنای عشق شدم اهل رحمتم
21
فاش میگویم و از گفته ی خود دلشادم
بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم
22
من مَلَک بودم و فردوس برین جایم بود
آدم آورد در این دیر خراب آبادم
23
من از بازوی خود دارم بسی شکر
که زور مردم آزاری ندارم
24
پدرم روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت
من چرا مُلک جهان را به جُوی نفروشم
25
از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت
یک چند نیز خدمت معشوق و می کنم
26
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
27
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه ی کس , سیه و دلق خود ارزق نکنیم
28
عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است
کار بد مصلحت آن است که مُطلق نکنیم
29
آسمان کشتی ارباب هنر می شکند
تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنیم
30
گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید
گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم
31
سرم خوش است و به بانگ بلند میگویم
که من نسیم حیات از پیاله می جویم
.
.
.بخش ششم
.
.
1
بر جهان تکیه مکن ور قدحی می داری
شادی زُهره جبینان خور و نازک بدنان
2
پیر پیمانه کش من که روانش خوش باد
گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان
3
دامن دوست به دست آر و ز دشمن بُگسِل
مرد یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان
4
منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن
5
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافری است رنجیدن
6
کار صواب باده پرستی است حافظا
برخیز و عزم جَزم به کار صواب کن
7
وصال او ز عمر جاوندان به
خداوندا مرا آن ده که آن به
8
بر مِهر چرخ و شیوه ی او اعتماد نیست
ای وای بر کسی که شد ایمن ز مکر وی
9
در آستان جانان از آسمان میندیش
کز اوج سربلندی افتی به خاک پستی
10
در مذهب طریقت خامی , نشان کفر استگردآوری و تایپ: ابوالقاسم کریمی(فرزند زمین)
آری طریق دولت , چالاکی است و چستی
11
ای مگس حضرت سیمرغ نه جولانگه توست
عِرضِ خود می بری و زحمت ما می داری
12
در کوی عشق شوکت شاهی نمی خرند
اقرار بندگی کن و اظهار چاکری
13
ساقی به مژدگانی عیش از درم درآی
تا یک دم از دلم غم دنیا به در بری
14
در شاهراه جاه و بزرگی خطر بسی است
آن به کزین گریوه سبک بار بگذری
15
یک حرف صوفیانه بگویم اجازت است
ای نور دیده صلح به از جنگ و داوری
16
چو گل گر خُرده ای داری خدا را صرف عشرت کن
که قارون را غلط ها داد سودای زراندوزی
17
سخن در پرده میگویم چو گل از غنچه بیرون آی
که بیش از پنج روزی نیست حُکم میر نوروزی
18
من نگویم که کنون با که بشین و چه بنوش
که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی
19
اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست
رهرُوی باید جهان سوزی نه خامی بی غمی
20
آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت وَز نو آدمی
21
حدیث چون و چرا دردسر دهد ای دل
پیاله گیر و بیاسا ز عمر خویش و دَمی
22
هواخواه توام جانا و می دانم که می دانی
که هم نادیده می بینی و هم ننوشته می خوانی
23
بیا که رونق این کارخانه کم نشود
به زهدِ همچو تویی یا به فسقِ همچو منی
24
تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف
مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی
25
سفله طبع است جهان بر کرمش تکیه مکن
ای جهان دیده ثبات قدم از سفله مجوی
26
در مکتب حقایق پیش ادیب عشق
هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی
27
دست از مس وجود چو مردان ره بشوی
تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی
28
این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می گفت
بر در میکده ای با دف و نی ترسایی
گر مسلمانی از این است که حافظ دارد
آه اگر از پس امروز بُود فردایی
29
سلامی چو بوی خوش آشنایی
بدان مردمِ دیده ی روشنایی
30
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل , بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
31
در دایره ی قسمت ما نقطه ی تسلیمیم
لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی

(((پایان))))

گردآوری و تایپ: ابوالقاسم کریمی(فرزند زمین)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
شما به عنوان کاربر مهمان در حال حاضر دیدگاه ارسال می کنید. اگر دارای حساب کاربری در سایت هستید لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  حداکثر استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   You cannot paste images directly. Upload or insert images from URL.


  • گروه تلگرامی دیوونه تو

  • مطالب مشابه

    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      139
      دیگران از دوری ظاهر اگر از دل روند
       
      ما ز یاد همنشینان در مقابل می‌رویم
      138
      نه دین ما به جا و نه دنیای ما تمام
      از حق گذشته‌ایم و به باطل نمی‌رسیم
      137
      آسودگی کنج قفس کرد تلافی
      یک چند اگر زحمت پرواز کشیدیم
      136
      حسرت ما را به عمر رفته، چون برگ خزان
      می‌توان دانست از دستی که بر هم سوده‌ایم
      135
      هر تلخیی که قسمت ما کرده است چرخ
      می نام کرده‌ایم و به ساغر فکنده‌ایم
      134
      دست ماگیر ای سبک جولان، که چون نقش قدم
      خاک بر سر، دست بر دل، خار در پا مانده‌ایم
      133
      نیستیم از جلوهٔ باران رحمت ناامید
      تخم خشکی در زمین انتظار افشانده‌ایم
      132
      نیست یک نقطهٔ بیکار درین صفحهٔ خاک
      ما درین غمکده یارب به چه کار آمده‌ایم؟
      131
      باور که می‌کند، که درین بحر چون حباب
      سر داده‌ایم و زندگی از سر گرفته‌ایم
      130
      فریب مهربانی خوردم از گردون، ندانستم
      که در دل بشکند خاری که بیرون آرد از پایم
      129
      شود جهان لب پرخنده‌ای، اگر مردم
      کنند دست یکی در گره گشایی هم
      128
      زنده می‌سوزد برای مرده در هندوستان
      دل نمی‌سوزد درین کشور عزیزان را به هم
      127
      دردها کم شود از گفتن و دردی که مراست
      از تهی کردن دل می‌شود افزون، چه کنم؟
      126
      چگونه پیش رخ نازک تو آه کنم؟
      دلم نمی اید این صفحه را سیاه کنم
      125
      گویند به هم مردم عالم گلهٔ خویش
      پیش که روم من که ز عالم گله دارم؟
      124
      از جور روزگار ندارم شکایتی
      این گرگ را به قیمت یوسف خریده‌ام
      123
      مرد مصاف در همه جا یافت می‌شود
      در هیچ عرصه مرد تحمل ندیده‌ام
      122
      بر گرانباری من رحم کن ای سیل فنا
      که من این بار به امید تو برداشته‌ام
      121
      حاصل این مزرع ویران بجز تشویش نیست
      از خراج آسودگی خواهی، به سلطانش گذار
      120
      نسخهٔ مغلوط عالم قابل اصلاح نیست
      وقت خود ضایع مکن، بر طاق نسیانش گذار
      119
      جان قدسی در تن خاکی دو روزی بیش نیست
      موج دریادیده در ساحل نمی‌گیرد قرار
      118
      بغیر عشق که از کار برده دست و دلم
      نمی‌رود دل و دستم به هیچ کاردگر
      117
      فرصت نمی‌دهد که بشویم ز دیده خواب
      از بس که تند می‌گذرد جویبار عمر
      116
      روزی که آه من به هواداری تو خاست
      در خواب ناز بود نسیم سحر هنوز
      115
      در دیار ما که جان از بهر مردن می‌دهند
      آرزوی عمر جاویدان ندارد هیچ کس
      نرمی ز حد مبر که چو دندان مار ریخت
      114
      هر طفل نی سوار کند تازیانه‌اش
      113
      بازی جنت مخور، کز بهر عبرت بس بود
      آنچه آدم دید ازان گندم نمای جو فروش
      112
      ای که می‌جویی گشاد کار خود از آسمان
      آسمان از ما بود سرگشته‌تر در کار خویش
      111
      صحبت ناجنس، آتش را به فریاد آورد
      آب در روغن چو باشد، می‌کند شیون چراغ
      107
      گر چه افسانه بود باعث شیرینی خواب
      خواب ما سوخت ز شیرینی افسانهٔ عشق
      108
      همچنان در جستجوی رزق خود سرگشته‌ام
      گرچه گشتم چون فلاخن قانع از دنیا به سنگ
      109
      هر که از حلقهٔ ارباب ریا سالم جست
      هیچ جا تا در میخانه نگیرد آرام
      110
       
       
      انتخاب و گردآوری:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)
      5شنبه 27 دی 1397
    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      .
      .
      .
      64
      سر به هم آورده دیدم برگ‌های غنچه را
       
      اجتماع دوستان یکدلم آمد به یاد
      65
      دل ز همدردان شود از گریه خالی زودتر
      وقت شمعی خوش که پا در حلقه ماتم نهاد
      66
      ز شرم او نگاهم دست و پا گم کرد چون طفلی
      که چشمش وقت گل چیدن به چشم باغبان افتد
      67
      دلیل راحت ملک عدم همین کافی است
      که هر که رفت به آن راه، برنمی‌گردد
      68
      نمی‌گردد به خاطر هیچ کس را فکر برگشتن
      چه خاک دلنشین است این که صحرای عدم دارد
      69
      بزرگ اوست که بر خاک همچو سایهٔ ابر
      چنان رود که دل مور را نیازارد
      70
      ای کارساز خلق به فریاد من برس
      زان پیشتر که کار من از کار بگذرد
      71
      دولت سنگدلان زود بسر می‌آید
      سیل از سینه کهسار به سرعت گذرد
      72
      تار و پود عالم امکان به هم پیوسته است
      عالمی را شاد کرد آن کس که یک دل شاد کرد
      73
      مصیبت دگرست این که مرده دل را
      چو مرده تن خاکی به گور نتوان کرد
      74
      درین دو هفته که ما برقرار خود بودیم
      هزار دولت ناپایدار رفت به گرد
      75
      من که روزی از دل خود می‌خورم در آتشم
      وای بر آنکس که نعمتهای الوان می‌خورد
      76
      ای که چون غنچه به شیرازهٔ خود می‌بالی
      باش تا سلسله جنبان خزان برخیزد
      77
      گر از عرش افتد کس، امید زیستن دارد
      کسی کز طاق دل افتاد از جا برنمی‌خیزد
      78
      قسمت این بود که از دفتر پرواز بلند
      به من خسته بجز چشم پریدن نرسد
      79
      تیره روزان جهان را به چراغی دریاب
      تا پس از مرگ ترا شمع مزاری باشد
      80
      شکست شیشهٔ دل را مگو صدایی نیست
      که این صدا به قیامت بلند خواهد شد
      81
      از جوانی نیست غیر از آه حسرت در دلم
      نقش پایی چند ازان طاوس زرین بال ماند
      82
      از پشیمانی سخن در عهد پیری می‌زنم
      لب به دندان می‌گزم اکنون که دندانم نماند
      83
      ز رفتن دگران خوشدلی، ازین غافل
      که موجها همه با یکدیگر هم آغوشند
      84
      قامت خم , مانع عمر سبک رفتار نیست
      سیل از رفتن نمی‌ماند اگر پل بشکند
      85
      تار و پود موج این دریا به هم پیوسته است
      می‌زند بر هم جهان را، هر که یک دل بشکند
      86
      غافلی از حال دل، ترسم که این ویرانه را
      دیگران بی صاحب انگارند و تعمیرش کنند
      87
      بریز بار تعلق که شاخه‌های درخت
      نمی‌شوند سبکبار تا ثمر ندهند
      88
      چون صبح، زیر خیمهٔ دلگیر آسمان
      روشندلان به یک دو نفس پیر می‌شوند
      89
      عمر مردم همه در پردهٔ حیرانی رفت
      عالم خاک کم از عالم تصویر نبود
      90
      شیوه عاجز کشی از خسروان زیبنده نیست
      بی تکلف، حیلهٔ پرویز نامردانه بود
      91
      گر گلوگیر نمی‌شد غم نان مردم را
      همه روی زمین یک لب خندان می‌بود
      92
      سراب، تشنه‌لبان را کند بیابان مرگ
      خوشا دلی که به دنبال آرزو نرود
      93
      در طریق عشق، خار از پا کشیدن مشکل است
      ریشه در دل می‌کند خاری که در پا می‌رود
      94
      هیچ کس عقده‌ای از کار جهان باز نکرد
      هر که آمد گرهی چند برین کار افزود
      95
      به داد من برس ای عشق، بیش ازین مپسند
      که زندگانی من صرف خورد و خواب شود
      96
      سیل دریا دیده هرگز بر نمی‌گردد به جوی
      نیست ممکن هر که مجنون شد دگر عاقل شود
      97
      بوسه هر چند که در کیش محبت کفرست
      کیست لبهای ترا بیندو طامع نشود
      این لب بوسه فریبی که ترا داده خدا
      ترسم آیینه به دیدن ز تو قانع نشود
      98
      به هیچ جا نرسد هر که همتش پست است
      پر شکسته خس و خار آشیانه شود
      99
      چندان که در کتاب جهان می‌کنم نظر
      یک حرف بیش نیست که تکرار می‌شود
      دور نشاط زود به انجام می‌رسد
      می چون دو سال عمر کند، پیر می‌شود
      100
      روزی که برف سرخ ببارد ز آسمان
      بخت سیاه اهل هنر سبز می‌شود
      _خیلی زیبا_
      101
      نتوان به آه , لشکر غم را شکست داد
      این ابر از نسیم پریشان نمی‌شود
      102
      رتبهٔ زمزمهٔ عشق ندارد زاهد
      بگذارید که آوازه جنت شنود
      103
      مرا ز روز قیامت غمی که هست این است
      که روی مردم عالم دو بار باید دید
      104
      از قید فلک بر زده دامن بگریزید
      چون برق، ازین سوخته خرمن بگریزید
      ماتمکدهٔ خاک ،سزاوار وطن نیست
      چون سیل، ازین دشت به شیون بگریزید
      105
      میدان تیغ بازی برق است روزگار
      بیچاره دانه‌ای که سر از خاک برکشید
      106
      زندگی با هوشیاری زیر گردون مشکل است
      تا نگردی مست، این بار گران نتوان کشید
      .
      .
      .
      .
      گردآوری:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)
      سه شنبه 25 دی 1397
    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      دویدیم و دویدیم به جایی نرسیدیم
      ما نوک پرگار بودیم به دور خود چرخیدیم
      _
      تلخی طعم زندان خنده رو از ما گرفت
      پشت نقاب خنده,با غصه ها جنگیدیم
      _
      کلید شادی هامون تو قفل غم شکسته
      دری برای رفتن از این کویر ندیدیم
      _
      مثل یه برگ جوون که افتاده رو زمین
      زیر پای روزگار تو سختی ها قلتیدیم
      _
      «دویدیم و دویدیم تا رسیدیم به دیوار»
      دیدیم که روی دیوار نوشته ما تبعیدیم
      _
      شاعر: ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)
      شنبه 22 دی 1397
    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      31
      رفتن از عالم پر شور به از آمدن است
      غنچه دلتنگ به باغ آمد و خندان برخاست
      32
      هر که افتاد، ز افتادگی ایمن گردد
      چه کند سیل به دیوار خرابی که مراست ؟
      33
      اظهار عشق را به زبان احتیاج نیست
      چندان که شد نگه به نگه آشنا بس است
      34
      حفظ صورت می‌توان کردن به ظاهر در نماز
      روی دل را جانب محراب کردن مشکل است
      35
      عشق از ره تکلیف به دل پا نگذارد
      سیلاب نپرسد که در خانه کدام است
      36
      از بس کتاب در گرو باده کرده‌ایم
      امروز خشت میکده‌ها از کتاب ماست
      37
      کفارهٔ شراب خوریهای بی حساب
      هشیار در میانهٔ مستان نشستن است
      38
      در محرم تا چه خونها در دل مردم کند
      محنت آبادی که عیدش در بدر گردیدن است
      39
      از ما سراغ منزل آسودگی مجو
      چون باد، عمر ما به تکاپو گذشته است
      40
      هست امید زیستن از بام چرخ افتاده را
      وای بر آن کس کز اوج اعتبار افتاده است
      41
      بخت ما چون بید مجنون سرنگون افتاده است
      همچو داغ لاله، نان ما به خون افتاده است
      42
      داند که روح در تن خاکی چه می‌کشد
      هر ناز پروری که به غربت فتاده است
      43
      چون برگ خزان دیده و چون شمع سحرگاه
      از عمر مرا نیم نفس بیش نمانده است
      44
      نه کوهکنی هست درین عرصه، نه پرویز
      آوازه‌ای از عشق و هوس بیش نمانده است
      45
      امروز کرده‌اند جدا، خانه کفر و دین
      زین پیش، اگر نه کعبه صنمخانه بوده است
      46
      نادان دلش خوش است به تدبیر ناخدا
      غافل که ناخدا هم ازین تخته پاره‌هاست
      47
      تا داده‌ام عنان توکل ز دست خویش
      کارم همیشه در گره از استخاره هاست
      48
      بغیر دل که عزیز و نگاه داشتنی است
      جهان و هرچه درو هست، واگذاشتنی است
      49
      ما ازین هستی ده روزه به جان آمده‌ایم
      وای بر خضر که زندانی عمر ابدست
      50
      دل بی وسوسه از گوشه نشینان مطلب
      که هوس در دل مرغان قفس بسیارست
      51
      غمنامهٔ حیات مرا نیست پشت و روی
      بیداریم به خواب پریشان برابرست
      52
      سیل از بساط خانه بدوشان چه می‌برد؟
      ملک خراب را غمی از ترکتاز نیست
      53
      نه همین موج ز آمد شد خود بی خبرست
      هیچ کس را خبر از آمدن و رفتن نیست
      54
      دل نازک به نگاه کجی آزرده شود
      خار در دیده چو افتاد، کم از سوزن نیست
      55
      گر محتسب شکست خم میفروش را
      دست دعای باده پرستان شکسته نیست
      56
      چون طفل نوسوار به میدان اختیار
      دارم عنان به دست و به دستم اراده نیست
      57
      چون وانمی‌کنی گرهی، خود گره مشو
      ابرو گشاده باش چو دستت گشاده نیست
      58
      ز خنده رویی گردون، فریب رحم مخور
      که رخنه‌های قفس، رخنه رهایی نیست
      59
      مجنون به ریگ بادیه غمهای خود شمرد
      یاد زمانه‌ای که غم دل حساب داشت
      60
      ز روزگار جوانی خبر چه می‌پرسی ؟
      چو برق آمد و چون ابر نوبهار گذشت
      61
      جان به این غمکده آمد که سبک برگردد
      از گرانخوابی منزل سفر از یادش رفت
      62
      هر که آمد در غم آبادجهان، چون گردباد
      روزگاری خاک خورد، آخر به هم پیچید و رفت
      63
      وقت آن کس خوش که چون برق از گریبان وجود
      سر برون آورد و بر وضع جهان خندید و رفت
      .
      .
      .
      گردآوری:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)

    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      1
      می‌شوند از سردمهری، دوستان از هم جدا
      برگ‌ها را می‌کند فصل خزان از هم جدا
      2
      از متاع عاریت بر خود دکانی چیده‌ام
      وام خود خواهد ز من هر دم طلبکاری جدا
      3
      چون گنهکاری که هر ساعت ازو عضوی برند
      چرخ سنگین‌دل ز من هر دم کند یاری جدا
      4
      پیش از این بر رفتگان افسوس میخوردند خلق
      میخورند افسوس در ایام ما بر زندگان
      5
      دنیا به اهل خویش ترحم نمی‌کند
      آتش امان نمی‌دهد آتش‌پرست را
      6
      ضیافتی که در آنجا توانگران باشند
      شکنجه‌ای است فقیران بی‌بضاعت را
      7
      درین زمان که عقیم است جمله صحبتها
      کناره‌گیر و غنیمت شمار عزلت را
      8
      چرخ را آرامگاه عافیت پنداشتم
      آشیان کردم تصور، خانهٔ صیاد را
      9
      از همان راهی که آمد گل، مسافر می‌شود
      باغبان بیهوده می‌بندد در گلزار را
      10
      چون زندگی بکام بود مرگ مشکل است
      11
      پای به خواب رفته ی کوه تحملم
      نتوان به تیغ کرد ز دامن جدا مرا
      12
      فنای من به نسیم بهانه‌ای بندست
      به خاک با سر ناخن نوشته‌اند مرا
      13
      مانند لاله، سوخته نانی است روزیم
      آن هم فلک به خون جگر می‌دهد مرا
      14
      پرتو منت کند دلهای روشن را سیاه
      می‌کشد دست حمایت شمع مغرور مرا
      15
      می‌کشم تهمت سجادهٔ تزویر از خلق
      گرچه فرسوده شد از بار سبو دوش مرا
      16
      ز زندگی چه بر کرکس رسد جز مردار؟
      چه لذت است ز عمر دراز، نادان را؟
      17
      به ما حرارت دوزخ چه می‌تواند کرد؟
      اگر ز ما نستانند چشم گریان را
      18
      دلم هر لحظه از داغی به داغ دیگر آویزد
      چو بیماری که گرداند ز تاب درد بالین را
      19
      ساده لوحان جنون از بیم محشر فارغند
      بیم رسوایی نباشد نامهٔ ننوشته را
      20
      غم مردن نبود جان غم اندوخته را
      نیست از برق خطر مزرعهٔ سوخته را
      21
      می‌کند باد مخالف، شور دریا را زیاد
      کی نصیحت می‌دهد تسکین، دل آزرده را
      22
      شاید به جوی رفته کند آب بازگشت
      چون شد تهی ز باده، مبین خوار شیشه را
      23
      میل دل با طاق ابروی بتان امروز نیست
      کج بنا کردند از اول، قبلهٔ این خانه را
      24
      اینجاکه منم، قیمت دل هر دو جهان است
      آنجاکه تویی، در چه حساب است دل ما
      25
      گفتیم وقت پیری، در گوشه‌ای نشینیم
      شد تازیانهٔ حرص، قد خمیدهٔ ما
      26
      ما از تو جداییم به صورت، نه به معنی
      چون فاصلهٔ بیت بود فاصلهٔ ما
      27
      من آن شکسته بنایم درین خراب آباد
      که در خرابی من ناز می‌کند سیلاب
      28
      معیار دوستان دغل، روز حاجت است
      قرضی به رسم تجربه از دوستان طلب
      29
      از مردم دنیا طمع هوش مدارید
      بیداری این طایفه خمیازهٔ خواب است
      30
      از بهار نوجوانی آنچه برجا مانده است
      در بساط من، همین خواب گران غفلت است
      .
      .
      .
      گردآوری:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)
       

  • موضوع ها

  • کاربران آنلاین در این صفحه

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×