رفتن به مطلب

Recommended Posts

ی دختر عشقه خوندن ....خوندن چی ؟؟ قصه ؟؟ داستان؟؟ هیچ کدوم .. اواز . دختری که انگار با آوای صداش جادو می کنه ..به عبارت دیگر the surrending of song...

7facbca402f6d151bdad79b24393db1c.jpg

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای بار صدم اهنگ رو پلی می کنم. بدبخت هدفونم الان دقیقا ی چهل دقیقه هست دارم اهنگ گوش می دم صداشم در نیومده. همون موقع بود که یهو خاموش شد ... دیوونه شدم و داد زدم :

اههههههههه...لعنت به جد و آبادت گوسِفَند...

انگار نه انگار داشتم همین الان براش دل می سوزوندم.دنبال شارژرم می گردم ولی پیداش نمی کنم.داد می زنم:ممممممممامممان؟؟

مامان_ ای یامان، لوس.زهرم ترکید ! چته؟

الان من باید جواب سوالشو بدم یا قربون این همه محبت زیادی برم؟

_ می گم چته ؟بگو دیگه کار دارم...

_ اها ! ها! عههه...یادم رفت!

_الان که اومدم بالا قشنگ با دمپایی کبودت کردم یادت میاد.

_ اها یادم اومد..شارژرم رو ندیدی؟

_من از کجا بدونم. نه ندیدم..

بابا _ من دیدمش.

_ اِ..کو؟

بابا خیلی جدی جواب می ده :داشت دنبالت می گشت گفت سرونازو ندیدی؟؟

_ بااااابااا... جدی میگم.

بابا_ یوهاهاها ..نه ندیدم.

_ ممنونم.

عاشق بابامم غیر از پدر بودن یه دوست خوبم برای منه. مامانم هم که قربونش برم گوله ی محبت و مهربونیه . اِوا..من خودمو معرفی کردم؟ 

اِهم ...هممم....اِهم...به نام خدا ، سروناز نوروزی هستم ، فرزند منوچهر نوروزی و خورشید فروزان فر، تقریبا ی 11 سالی هست با خانوادم توی نروژ زندگی می کنم و 19 سال دارم . داشته ی 2 خواهر و برادر به نام های نازنین و پرهام. نازنین 20 ساله و نادر22 ساله هر دو شیطون مثل من . خب داشتم می گفتم ...

صدای اهنگ اروم پارادایس نمی زاره به حرفم ادامه بدم، یادم باشه بعدا این اهنگرو عوض کنم.:الو؟

_ او سلام ، اهم ،....با خانم میمون درختی کار داشتم هستند؟

_خودم هستم بفرمایید.. فکر کنم شما خانم خر مشهدی هستید دیگه بله؟

اذر _ بله خواستم بگم...خیلی میمونی سروناز ی وقت ی زنگ نزنی ها!!

_ سلام خریییی!!بهت زنگ زدم ولی مثل همیشه ، مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد.

_  عههه خو چیکا کنم ...... دستشویی بودم.

_ اذر، اذر ، اذر ؟دوباره تو اومدی ماستمالی کنی ؟ اینم جواب بود دادی؟ ادم می خواد ماستمالی کنه درست می کنه دیگه.اخه دختر خوب تو اندازه ی ی اقیانوس هم دستشویی داشتی تا الان تموم می شد دیگه...

_ عههه وا . بازم به من گیر دادی؟؟؟ خب چیکا کنم ؟ گوشیم خرابه باید یه گوشی دیگه بخرم.

_ خیله خب ، خیله خب ... ماستمالی بسه . حالا بگو چی شد؟

( اینم اذره ! یکی از فابریک ترین و صمیمی ترین دوستامه جالب اینه که اون هم ایرانیه فقط چند سال قبل از ما، باهاش تو مدرسه اشنا شدم ، 2 تا از خل ترینای مدرسه بودیم . عشق رنگ صورتی و چیزای دخترونه ، میشه گفت برعکس منه . من دختر هستم با روحیه ی پسرونه ولی....ولی....ولی! اگه جاش باشه می تونم ی دختر با روحیه ی کاملا دخترونه باشم . خب داشتم می گفتم(اذر رنگین )ی خودکار صورتی داره از دبیرستان باهاشه و هنوز جوهرش تموم نشده (همیشه همراهشه ) قاب گوشی تا دلت بخواد همه هم صورتی یا کرمی یا سفید . رنگ اتاقش سفیدو کرمی و پر از عروسک و بالشت.کلا دوسش دارم.)

اذر _ تینا سیبیلو داره ازدواج می کنه!

جیغغغغغ میکشم : با کدوم بدبختی؟؟

(تینا ی بچه بود که ما از دبیرستان می شناختیمش. بچه در اوج طفولیت اندازه ی ی مرد بالق مو داشت. و باید بگم ی بچه ی کاملا از خود راضضضییی . تینا هم ایرانی بود. اون اوایل خیلی توی کلاسامون ایرانی داشتیم .) 

اذر داد زد _ نمی دونم، ولی داره ازدواج می کنه شرط می بندم اونم مثل خودشه.

_ اخی ! بدبخت حتما خیلی کار داره.. اخه تقولیت کردن اون همه مو خیلی زمان می بره.

با ی عالمه موضوع اصلی رو اذر پیش می کشه:

از 3 تا دانشگاه باهام تماس گرفتن...

_ بهترینش ؟؟

_ بهترینش اولh داشت ها....اها emily carr.

اخه این کجاش h داشت؟می خواستم از اذر بپرسم ولی بیخیال شدم.(من عاشقانه خوانندگی رو دوست دارم.با اذر تصمیم گرفتیم باهم داشگاه هنر رشته ی موسیقی رو انتخاب کنیم و باهم توی مصاحبه  ی چند تا دانشگاه شرکت کردیم .

بالاخره با کلی مسخره بازی از اذر خداحافظی کردیم و تلفنو قطع کردیم.راستی من برای چی داد می زدم سر مامام؟؟ اهان یادم اومد.

_مممامممان؟

**********

بالاخره شارژرم و پیدا کردم و هدفونم شارژ شد. رممو از توی هدفونم درمیارم و هم زمان دارم از زوق زیادی می میرم.اونروز با اذر قرار گذاشته بودیم که 5 شنبه بریم دانشگاه چون ترم جدید داشت شروع می شد و امروز 3 شنبه است!!!!نگاهی به ساعت می اندازم . چطوری انقدر زود گذشت؟؟ ساعت 8:30 بود و من باید فردا با اذر می رفتم دنبال کار های دانشگاه . بیخیال هدفون می شم و می رم پایین . مامانم داره ظرف می شوره . چشمم به بابام میفته که داره سبزی پاک میکنه.می رم جلو و ی ماچ ابدار از گونش می زنم. بابام متوجهم می شه و سرشو بر می گردونه . تازه متوجه موقعیت می شه و لپ خیسشو پاک می کنه.

ادامه ی مطن بعدا😋😋امیدوارم تا اینجا خوب باشه ولی چون هنوز اولای رمانه ممکنه زیاد براتون اولش جذاب نباشه.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت دوم

مامان : نکن شوورموووو..

_بابامه دوست دارم ماچش کنم.

بابا می خنده و مامانم با ملاقه ای که تازه شسته به سمتم هجوم میاره ولی بابا بین راه متوقفش می کنه.

بابا_خورشید جان ی لحظه وایستا. این دادگاه به نفع مادرت تموم میشه دیگه هم بحصی در کار نیست....

(بابام یکی از بهترین قاضی های شهره و هر وقت اتفاقی بین ما رخ می داد (جدی که نه ) صلح بینمون برقرار می کرد.)

میام اعتراض کنم که بابام دست به کار می شه و می گه:

_ مادرت حق داره دیگه....تازه منم گناه دارم ، چیکار کنم اگه هر روز اینجوری منو ماچ کنی که دیگه چیزی ازم باقی نمی مونه!!!!

مامان لبخند پیروز مندانه ای به من می زنه و منم لب و لوچه هام اویزون می شه، همون موقع پرهام از پله ها میاد پایین که همه سرا به سمتش برمی گرده اونم در جواب ما می گه :چیه ادم ندیدین؟؟و بعد اضافه می کنه:اونم از نوع درست حسابی ؟؟ 

و تهشم ی نگاه واقعا خودشیفتگانه بهم می ندازه.

_ادم دیدیم ، تازه اونم از نوع درست حسابی ولی.....

پرهام :ولی؟؟

لبخند شیطونی می زنم و می گم :ولی دیدن خر صفا داره...

پرهام اول اخماش می ره تو هم و بعد یواش یواش روی لبش ی لبخند شیطون میاد و می گه:

_ ای فسقل!!دعا کن دستم بهت نرسه!!!

وبعد به سمتم خیز برمیداره.داد می کشم :

_یا بنی هاشم!!خشم اژدها!!!!!

و بعد پا به فرار می زارم ، پیچیدم تو راهرو و رفتم تو اتاق مامان و بابام ، خواستم درو ببندم که پرهام پرید تو اتاق و گوشه ی اتاق خفتم کرد.خواستم دیگه ارزو های اخرمو بکنم که ی اهنگی ملایم و اروم و رمانتیک تو فضای اتاق پخش شد . دستمو خواستم بکنم تو جیب شلوارم که گفت :

_ دستتو تکون بدی شلیک می کنم!!

جاننننن؟؟این چه رفته تو نقش!ی نگاه عاقل اندر سفی بهش انداختم که خودش فهمید حرف واقعا مسخره ای زده خیلی مظلوم به دستاش خیره شد ، بالاخره تماسو وصل کردم و اون اهنگ رو اعصابم خاموش شد:

_الو؟؟

_ فری؟؟

چشمام با شنیدن صدای اسماعیل برقی زد.

_ اسی ؟ چه طوری؟ خوبی ؟ مامانت ، خاله زینب خوبه ؟؟

پرهام _ عه اسیه چی می گه چی کار می کنه ؟؟

برای اینکه پرهام بیشتر سوال پیچم نکنه صدا رو رو ایفون گذاشتم و گوشی رو بین دوتامون گرفتم . دقیقا همون موقع اسی گفت :

_ این صدای اون گوریل انگوری بود؟؟

من_ اره ، عهه اسی ..

_بله؟

_خواستم بگم ....بگم ....صدات رو ایفونه.

سکوتی طولانی اتاق و پر می کنه که یهو اسی سکوتو می شکنه :

_ الهی ... فرفری زود تر می گفتی دیگه!!!

(اینم اسیه، یا اسماعیل ، پسر دوست صمیمی مامانم . و پدرش رفیق بابام، و خودش ی برادربرای ما که هم من هم پرهام و هم سروناز واقعا دوسش داریم.)اخه مو های هویجی و فرفری من چه گناهی کردن که باید تازه روشون لقبم بزارن؟؟ها؟؟اخه برادر من لقب می زاری درست بزار دیگه. همچین می گه فرفری ادم احساس می کنه الان از بین جمع ی مرد گنده ی 200تنی ی چهار شونه بیرون میاد ، نه ی دختره کک مکی با موهای جادوگری.البته قیافمم خیلی بد نیستا!!! حالا تعریف از خود نباشه (که نیست)

پرهام _دستت درد نکنه داداش دیگه ! حالا بعدا هستیم در خدمتتون.

_وااا؟؟ خب چیکار کنم؟؟ داداش همش تقصیر این فریه ! ....اره....همش تقصیر فریه.

_به من چه؟؟

پرهام _ راست می گه چه ربطی به خواهر من داره ؟؟ اسی بعدا در خدمتت هستیم.

اومدم جو رو عوض کنم ولی بدتر خرابش کردم : حالا گوریل هم که بد نیست !! تو هم که انگور دوست داری!!!!!!

پرهام نگاهی وحشتناک بهم کرد که واقعا دچار ناراحتی شدم .( نه که منم اصلا پررو نیستم و در قبال نگاه پرهام صاف زل نزدم تو چشمش ...)

اسی _کارا چی شد ؟؟

پرهام بالاخره نگاخشو از من گرفت _ کارا؟؟؟

_بابا کارای دانشگاه دیگه...

_عالی دارن پیش می رن!!!!!

پرهام متعجب بهم نگاه کرد:چطور؟

_اذر زنگید،گفت فردا می ریم دنبال کارای دانشگاه . 

_ایول ... کی می ریم؟

(نمی دونم گفتم یا نه؟؟ حالا ولش کن ...اسی جونی هم با ما توی این دانشگاه محاصبه کرده بود و اونم با ما به همون دانشگاه میومد)

_تو هم فردا با منو اذر میای؟؟

_ فرفری به اذر می زنگ بهش خبر می دم.

_باش .

پرهام پرید بقلم و به نمایشی زد زیر گریه و گفت : انگار همین.....همین ..(یکم هق هق الکی) دیروز بود ، انگشتت.. از دماغت در نمیومد..

و بعد هق هقای الکی و کاملا نمایشیشو شروع کرد.از حرصم از پهلوش ی نیشگون گرفتم که جیغش هوا رفت.اسی که حالا صدای خندش بلند تر شده بود پرسید:

چیکار کردی بد بختو؟؟

خنده ی شیطانی ای کردم و گفتم

هاهاها....ادب 🙂

*************

مامان _ واقعا؟؟؟

پرهام نگاهی بهم می ندازه و دوباره به مامان نگاه می کنه و می گه _ اره

بابا _ پس چرا خودت زود تر نگفتی؟

من _بابا والا می خواستم بگم ولی پرهام اجازه نداد.

و بعد چشم غره ی توپی به پرهام رفتم که فکر کنم فقط به نظر من وحشتناک بود چون به ککشم نگزید.

😐  

مامان پرید بقلم و غرق ماچو بوسم کرد و بعد نمایشی زد زیر گریه و گفت :

انگار همین ... همین ..( هق هق نمایشی 😐 ) ... دیروز بود انگشتت از توی دماغت در نمیومد.

قیافه ی منو که می گی پوکر فیص. 😐 یعنی شباهت مامانم به پرهام تو حلقم .

بابا شروع کرد خندیدن و پرهام و مامانم خیلی جدی داشتن با هم نمایشی گریه می کردن .

بابا اومد ازم دفاع کنه که گفت

چیکار دارین دخترمو؟ اصلا خوب کرد.

ی نگاه به بابام کردم و گفتم :

بابا زدی بدترش کردی که !

حالا دیگه هم مامان و هم پرهام داشتن می خندیدن.

بابا _ واقعا؟

_ اوهوم.

به سمت پله ها می رم و ازش بالا می رم و به سمت اتاقم راه می افتم .رو تخت ولو می شم و سریع seting گوشی رو باز می کنم و سریع اهنگ پارادایس رو به اهنگ like a river تغییر می دم و از توی میز کنار تخت دِپ امو در میارم و  روی اهنگ مورد نظرم تنظیم می کنم .

تو،دیدی تورو می خوام 

وقتی دیدی تنهام

راتو کج کردی

تو دیدی با تو ارومم

یا که همه جوره خوبم 

با من لج کردی

دل من بازیچه بود

اخه تو داری چه زود 

خودتو رام می کنی

اخرش چی؟

که دلمو بشکونی

به همه بگی که من 

اونو نخواستم ولی اخرش چی؟

چطوری با اینا سر کردم؟

تموم نمی شه این سردردم........

(اهنگ اخرش چی _ حمیید امینی)

مامان برای شام صدامون کرد. بعد از اون من اونقدر خسته بودم که راهه میز ناهار تا اتاق خوابمو اصلا متوجه نشدم چطوری اومدم بالاو ول شدم رو تخت و خوابیدم.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت سوم

_ دِ پاشو لنگه ظهره !

با خودم فکر می کنم این صدا چقدر اشناست ! ولی چون توی حالت خواب و بیداری ام هیچ تسلطی روی کارایی که می کنم ندارم ، لنگه دمپایی ابری سرمه ایمو به سمت در پرت می کنم. دوباره صدا غر غرای همون صدا بلند می شه:

_اییی!!!اخ!!الهی دستت......اه......

دوباره توی دنیای خواب غرق می شم که ....

_پاشووووووووو......

_اه دهنتو ببند پرهام.

_ با ادب ساعت یکو نیمه.

_خب باشه.............واستا ببینم!

چشماموگشاد می کنم و عین برق گرفته ها می پرم.

_ساعت گفتی چنده؟؟

پرهام _ یکه...تازه تلافی اون دمپایی رو هم بعدا سرت در میارم، ولی فعلا پاشو که ابروت رفت.

من_ اوهوع ! باشه بابا تریپه خوانواده ی شاد برداشته!!!مگه کی هست که ابروم پیشش بره ! ی باباعه و ی مامانه با تو با.....

_ ای بابا!! باشه بابا ، پاشو دوست من اومده خودتو جمع و جور کن فکر نکنه ی وقت ما توی خونه میمون پرورش می دیم.

اخمام توی هم هم میره . دهنمو برای اعتراض باز می کنم که....عه وا این با سرعت نور کجا رفت؟

اتاقم که تمیزه!حالا انگار همه دوستاش دکتر مهندسن ابروم پیششون بره! همشون مثل همین پری علافن دیگه!می پرم تو کمدو حولمو بر می دارمو می رم تو حموم، از اونجایی که به نظر من وقتی می ری حموم حداقل  باید ی 40دقیقه ای طول بکشه غیر این صورت گربه شوره،ی دوش ی ساعته می گیرم.میام بیرون و ی شلوار جین سیاه می پوشم ، ی بلوز بافت بزرگه بلنده کرمی رنگ که یقه ی گشاد ولی بلندی داره می پوشم و موهامو با سشوار صاف می کنم و می ریزم دورم. کیف کوله ی سیاهمو برمی دارمو توش گوشی، کیف پول و دو تا رممو همراه با بلندگومو طبق عادت به همراه هنزفریم می زارم.بوت های بدون پاشنه ی چرم سیاهمو بر می دارم . پوتینا رو جلوی در اتاق می زارم که خواستم برم بیرون برشون دارم. همین طور داشتم اماده می شدم که نگام روی دمپاییم که صبح پرتش کرده بودم خیره موند . برش می دارمو به سمت اتاقه پرهام حرکت می کنم. در اتاق نیمه بازه و من می تونم کله ی پرهامو از پشت در ببینم که پشتش به منه. خب یک...نشونه گیری..دو ...قوت قلب...سه .....و پرتاب....

_اخخخخخخخخخخ.

بلند بلند میخندم، اقا پری اینم طلافی حرفتون ... که میمون پرورش می دین ها؟همین که نگامو روی در دوباره می ندازم پیداش نمی کنم ، عوضش هیکل بزرگ پرهام که از خشم و هکین طور درد نفس نفس می زنه رو می بینم.جیغ می کشم و فرار می کنم ولی یقه ی لباسمو از پشت می گیره و می چرخونتم سمت خودش . چشمامو بسته بودم و داشتم دعا خا و راز و نیاز های اخرمو با خدا می کردم که ی فکر درست مثل جرقه توی زهنم زده شد.چشمامو باز کردم ، درسته دستم به دستگیره ی در می رسید،دستگیره رو توی دستم گرفتم و محکم دره اتاقو بستم ،بلههههههه و اینگونه شد که در از پشت بر سره پری جونییییی برخورد کرد و ایشون دار فانی را وداع نمود.........پرهام همین طور که سرشو از پشت یا دو تا دستش گرفته بود داشت دندوناشو به هم فشار می داد منم که فرارو بر قرار ترجیه دادم و بوت ها و کیفمو از در اتا قم قاپیدم و فرار کردم...پشت سرمو نگاه کنم؟

_ بابا گرگ که دنبالت نکرده داداشته ها....

_بابا صد رحمت به گرگ

_اصلا تو که انقدر می ترسیدی چرا همچین شوخی خرکی ای باهاش کردی؟؟

همین طور که در حال خود درگیری بودم پشت سرمو نگاه کردم ، ای دل غافل......چون فاصله ی زیادی باهام نداشت ، پس تا می رسیدم به در خونه دستش بهم می رسید، تو همین فکرا بودم که در دستشویی رو دیدم . پریدم تو دستشویی و درو سریع از پشت قفل کردم. از اونجاییکه دوبارهسر پرهام به در خورد معلوم بود فاصله ی زیادی از من نداشته و نتونسته تعادلشو حفظ کنه، اخی بمیرم برات پری همون عقلی هم که داشتی بعد از 4 بار برخورد جسم سنگین با سرت از بین رفت.

_هوف به خیر گذشت!

پرهام _پاتو بذاری بیرون مردی.

_فعلا که توام.

نلدر می خواد چیزی بگه که صدای ی پسر دیگه از پشت در به گوش می رسه:

_هههه،فکر نمی کردم خواهرت شیطون باشه!

مرض، من خیلی هم ارومم، به من می خندی؟؟؟خربزه مشهدی!

پرهام _اوهههههه،کجاشو دیدی. اه! فری نگفتم ابرو داری کن ! ابرومونو بردی گفتم نفهمن ما توی خونه حیوون پرورش می دیم!

م کی هی سعی می کردم جلو یکی دیگه چیزی نگم هی زیر لب صلوات می فرستادم و استغفرا...می فرستادم.

پسره_حالا چرا هی داره صلوات می فرسته؟؟؟

اهه!به تو چه پررو ی خربزه مشهدی ! البته معنی این صلواتامو فقط پرهام می فهمه! من وقتی از یکی حرصم بگیره طبق عادت این استغفر... به زبونم میاد😜

من دست از صلوات فرستادن می کشم و می پرسم :

_  صدای نااشنا کیستی؟

_مسعود هستم سرور منمایلید در رو باز کنید؟

_خفقان!ما سریع سخن می گوییم. مگر از جانم سیر شده ام که در را بگشایم؟

یه هو صورتم سرخ می شه، ای خاک بر سرم کنم! ابرومون رفت پیش بچه مردم!

من_صبر کن ببینم!صبر کن ببینم!.....پریییییییییییی.....چرا ببهم یاداوری نکردی دوستت اومده؟الان می گه این امازونیا کین!!!!

مسعود می خنده همون موقع صدای باز شدن در اتاق نازنین میاد:

_بابا چه خبره خونه رو گذاشتین رو سرتون؟

نازنین که معلومه هیچ متوجه مسعود نشده ادامه میده :

_ همش تقصیر مامانه دیگه!نباید تو بچگی زیادی باغ وحش می بردتون ، با حیونا اُنس گرفتین...

پرهام سرفه ای می کنه و چون چیزی از پشت در معلوم نیست دقیقا نمی دونم وقتی نازنین متوجه مسعود می شه دقیقا چه رنگیه،ممکنه ابی اکلیلی یا قرمز با خال های بنفش یاممکنه شطرنجی یا...

نازنین _عههه! سلام خوبید اقا مسعود  ، مامانم صدام می کنه بهتره برم .

پغ می زنم زیر خنده ، یه 10دقیقه ای می خندیم، وای دلم درد گرفت!وای حالا چطور برم بیرون؟

پرهام _ مسعود تو بشین من می رم اب بخورم .

ماشاءا... پشته کارت منو کشته!روی سکوی توی دستشویی می شیینم و بوتامو پام می کنم،به فکر فرو می رم ، چطوری درام؟هر جوری هم که بخوام درام باید الان که پرهام نیست درام . 

_می گم اقا مسعود؟

_اولا مسعود خالی ، دوما بله؟

_مسعود خالی من درو باز می کنم ولی شرط داره!

_چه شرطی؟

_ من قفلو باز می کنم ولی 10 ثانیه بعد درو باز کنید باشه؟

مسعود می خنده ولی نمی دونه من چه اشی براشون پختم!

_حالا 10 ثانیه دیر تر چه فرقی داره؟ باشه .

به سمت در می رم و قفلو باز می کنم، 

_پس 10 ثانیه دیگه باز می کنم.

_باشه دیگه !

به سمت پنچره ی توی دستشویی می رم و بی سروصدا بازش می کنم.

_یک...دو....

طوری رو بی سو صدا در می ارم .

_ سه....چهار

پاهامو از پنجره اویزون می کنم. 

_ پنج....شیش..

کیفم  از پنجره اروم پایین پرت می کنم.

_ هفت....هشت...

خودمو می ندازم پایین و صدامو بالا می برمو داد می زنم .

_نه.....ده...

درحالی که از خوشحالی می خندم به سمت در حیاط می رمو بازش می کنمو می دوم بیرون.دیگه برام مهم نیست اگه دست پری می افتادم چی می شد . انقدر می دوم که نفسم توی اون سرما بند میاد .

کیفمو از رو شونم بر می دارم و به اذر زنگ می زنم:

_الو ، میمونی؟؟

درحالی که می خندیدم و سریع می خوام همهیو به اذر بگم می گم :

_خری؟؟می شه ی کم زودتر بیای باهم ناهارو بیرون بخوریم؟

اذر که معلومه تعجب کرده میگه :

_ باز چه اتیشی سوزوندی ؟

همین حرف کافیه بود تا من منفجر شم و هر چقدر خودمو جلو خونه نگه داشته بودم که نخندم، اینجا بخندم.

_تو بیا بعد برات می گم.

اذر که می خنده می گه.

_واویلا!!!اماده شو اومدم .

_فقط اذر خونمون نیا بیرونم.

ادرسو به اذر می دم و قرار شده ی ی ربع پییگه اینجا باشه . همون طور که منتظرش نشستم چشمم به بستنی فروشی می افته. برقی تو چشمام ایجاد می شه و ی جورایی به سمت بشتنی فروشی پرواز می کنم. تنها کسی که توی سرما بستنی می خوره منم.وارد مغازه می شم ، خیلی شیکه و دکورش چوبیه با رنگ سیاه . در کل مدرنه. به سمت پیشخون می رم و به مرد مو بور نروژی ای که پشت پیشخون وایستاده سلام می کنم و سفارشمو بهش می گم در کل ی بستنیه سه رنگ انتخواب می کنم با طعم های " ادامسی،شکلات تلخو اوریو"بستنی رو که می گیرم دوباره چشمام برق می زنه ولی این که ی چیزی کم داره!به مرده نگاه می کنم و می گم :

_ببخشید؟

دست از تمیز کردن پیشخون بر می داره و نگاهم می کنه :

_بفرمائین؟

_ی چترم می خواستم !

مرده با تعجب نگام می کنه:

_ چتر؟

وا اره دیگه گوشات نمی شنوه؟

_ بله از این چترا که رو بستنه!

مرده لبخند ملیحی می زنه و از توی پیشخون ی چتر زرد رنگ کوچولو بهم میده. 

دوباره صداش می کنم:

_ ببخشید ؟

این بار که معلومه واقعا تعجب کرده نگام می کنه.

_لطفا چترش ابی باشه!

مرده که اینبار لبخندش به ی تک خنده تبدیل می شه ببخشیدی می گه و چترو از دستم می گیره  و ی چتر ابی بهم می ده.ممنونی می گم و با زوق چترو باز می کنم و روی بستنیم می زارم و بهش با تحسین نگاه می کنم. بعد از حساب کردن پول بستنی از توی بستی فروشی بیرون میام و لیس اولو که می زنم صدای بوق ماشینی بلند می شه سرمو بلند می کنم و به بی ام وه ی سرمه ای رنگ که حالا جلوی پام زده بود رو ترمز نگاه می کنم.شیشه رو میده پایین:

_ سلام خوشگله برسونیمتون!

با صدای مریم زوق می کنم ولی سعی می کنم تو نقش باشم و کم نیارم.با لحن خیلی خشکی میگم :

_برین گم شید! مزاحم نشید.

این بار اذر می گه :

مزاحم چیزه مراحمیم !

دیگه نتونستم خودمو کنترول کنم و پق زدم زیر خنده!اذر همین طور که با مریم می خندید میگه :

_ نگاش کن ! تنها خری که توی این سرما بستنی می خوره سرونازه!لابد مثل همیشه سر رنگ چترشم چونه زدی؟

اینو که گفت خندم شدت گرفت و همین طور که داشتم از خنده ی زیاد جون می دادم تو ماشین اذر نشستم.

 

 

 

 

ویرایش شده در توسط martian_girl

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
شما به عنوان کاربر مهمان در حال حاضر دیدگاه ارسال می کنید. اگر دارای حساب کاربری در سایت هستید لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  حداکثر استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   You cannot paste images directly. Upload or insert images from URL.


  • گروه تلگرامی دیوونه تو

  • مطالب مشابه

    • توسط sajjad
      نام : لمس واژه سرنوشت
      نویسنده : پاتریشیا ویلسون
      تعداد صفحات : 267
      ژانر :  عاشقانه، اجتماعی‎
      خلاصه رمان :
      استفانی دختری جوان، به درخواست خواهرش که میخواهد همراه همسرش به مسافرت برود، برای نگهداری خواهرزاده ش ژان پاول به جزیره ای که آنها درش زندگی می کنن میره…
      کریستین عموی ژان پاول هست، یک مرد مستبد مثل بن ، پولدار مثل بن از راه میرسه که شخص خودش مراقب ژان پاول باشه… اما استفانی اجازه نمیده و...
      نسخه PDF به صورت کامل | ۱.۹ مگابایت
      نسخه ePub برای آیفون و آندروید و … | ۱۴۳ کیلوبایت
      نسخه اندروید با فرمت اپلیکیشن |۷۱۲کیلوبایت
      نسخه جاوا با فرمت Jar – کتابچه | ۷۳۴ کیلوبایت
      منبع: رمان فوریو
    • توسط sajjad
      نام : سه سوت
      نویسنده : بهاره_ش
      تعداد صفحات : 832
      ژانر : عاشقانه، طنز، پلیسی‎
      خلاصه رمان :
      سرمه ترم سه تربیت بدنی در دانشگاه تهران است این ترم مجبور میشود از خوابگاه بیرون برود و مشغول پیدا کردن جایی برای اقامت بگردد تا این که در یک خوابگاه خود گردان مستقر می شود..بدترین اتاق خوابگاه که تا به حال کسی بیشتر از هفت روز دوام نیاورده است اما سرمه…
      نسخه PDF به صورت کامل | ۴.۸ مگابایت
      نسخه ePub برای آیفون و آندروید و … | ۳۵۳ کیلوبایت
      نسخه اندروید با فرمت اپلیکیشن | ۹۱۸ کیلوبایت
      نسخه جاوا با فرمت Jar – کتابچه | ۹۸۶ کیلوبایت
      منبع: رمان فوریو
    • توسط sajjad
      نام : در چشم من طلوع کن
      نویسنده : اعظم طیاری
      تعداد صفحات : 488
      ژانر : عاشقانه، پلیسی
      خلاصه رمان :
      غزاله زنی  که با همسرو فرزند کوچکش در کرمان زندگی میکند برای عروسی خواهر شوهر برای اولین بار به تنهایی راهی شیراز میشود ولی ...
      نسخه PDF به صورت کامل | ۳.۱ مگابایت
      نسخه ePub برای آیفون و آندروید و … | ۲۴۶ کیلوبایت
      نسخه اندروید با فرمت اپلیکیشن | ۸۲۶ کیلوبایت
      نسخه جاوا با فرمت Jar – کتابچه | ۸۶۸ کیلوبایت
      منبع: رمان فوریو
    • توسط sajjad
      نام : شوره زار
      نویسنده : معصومه آبی
      تعداد صفحات : 924
      ژانر :  عاشقانه، اجتماعی
      خلاصه رمان :
      حافظ مردی است در دهه ی چهارم زندگی اش, که مسئولیتی سنگین را سالهاست به دوش میکشد.او هم پدر است و هم مادر. اما قلب او درگیر احساسات مختلفی است که تلاش می کند برای آسایش عزیزانش با آنها منطقی برخورد کند ولی..... حافظ میان دستان روزگار می چرخد و می چرخد و می چرخد و می رسد به......!!
      نسخه PDF به صورت کامل | ۵.۷ مگابایت
      نسخه ePub برای آیفون و آندروید و … | ۴۰۶ کیلوبایت
      نسخه اندروید با فرمت اپلیکیشن | ۹۷۲ کیلوبایت
      نسخه جاوا با فرمت Jar – کتابچه | ۱ مگابایت
      منبع: رمان فوریو
    • توسط sajjad
      نام : پشت یک دیوار سنگی
      نویسنده : آرام رضایی
      تعداد صفحات : 756
      ژانر : عاشقانه ، طنز
      خلاصه رمان :
      یه داستان از یه زندگی، شایدم 2 تا. آشنا برای بعضیها و غریبه و مجهول برای یه عده دیگه. کسایی که شاید دیده باشیم و شایدم نه.
      یه دختر و یه پسر که به دنیا اومدن و ساخته شدن برای زندگی مجردی و تنهایی. زندگیهای مستقل با عقاید و رفتارهای خاص خودشون که شاید برای بعضیها قابل قبول نباشه.
      حالا تصور کنید این دوتا آدم سر راه هم قرار بگیرن. چه جوری با هم کنار میان ؟
      نسخه PDF به صورت کامل | ۵ مگابایت
      نسخه ePub برای آیفون و آندروید و … | ۳۷۰ کیلوبایت
      نسخه اندروید با فرمت اپلیکیشن | ۹۴۶ کیلوبایت
      نسخه جاوا با فرمت Jar – کتابچه | ۱ مگابایت
      منبع: رمان فوریو
    • توسط sajjad
      نام: ناگفته ها
      نویسنده : بهاره حسنی
      تعداد صفحات: 1208
      ژانر: عاشقانه، اجتماعی
      خلاصه رمان:
      داستان در مورد دختر جوانی به اسم نازلی کسروی است که بعد از فوت ناگهانی مادر بزرگش و بعد از سالها دوری به ایران برمیگردد…
      آشنایی او با مرد جوانی در هواپیما و ناگفته هایی در مورد زندگیش، این داستان را شکل خواهد داد ...
      نسخه PDF به صورت کامل | ۴.۵۶ مگابایت
      نسخه ePub برای آیفون و آندروید و … | ۴۰۶ کیلوبایت
      نسخه اندروید با فرمت اپلیکیشن | ۹۵۰ کیلوبایت
      نسخه جاوا با فرمت Jar – کتابچه | ۱ مگابایت
      منبع: رمان فوریو
    • توسط sajjad
      نام: در انتظار آرامش
      نویسنده: mohaddese989
      تعداد صفحات: 178
      ژانر: عاشقانه، اجتماعی
      خلاصه رمان:
      برهم خوردن نامزدی دو عاشق؛
      یکی تن به ازدواجی می دهد ناخواسته...
      دیگری تن می دهد به کینه ؛
      هر دو دستاویز می سازند تا درکار کسی که باعث این هجران است نفوذ کنند و حق خود را بگیرند.
      چه کسی باعث این جدایی ست ؟ 
      آیا واقعا عشقی وجود دارد ؟
       چه کسی برنده این بازی عشق و دروغ  است را باید خواند.
      مقدمه:
      وقتی کسی را داری،نداشتنش سخت هضم می شود
      درست است رفتی و به پشت سر نگاه نینداختی،درست است رفتی و سوزاندی قلب منی را که بی تو هیچ بود...
      اما می آیم به سویت...
      من هنوز هم در انتظارم جانم
      در انتظار طلوع دوباره ام
      در انتظار کسی که زندگی ام شد
      در انتظار یک تو 
      در انتظار آرامش
      نسخه PDF به صورت کامل | ۱ مگابایت
      نسخه ePub برای آیفون و آندروید و … | ۷۵ کیلوبایت
      نسخه اندروید با فرمت اپلیکیشن | ۸۱۹ کیلوبایت
      نسخه جاوا با فرمت Jar – کتابچه | ۶۴۴ کیلوبایت
      منبع: رمان فوریو
    • توسط sajjad
      نام: سفر به دیار عشق
      نویسنده: arameeshgh20
      تعداد صفحات: 2144
      ژانر: عاشقانه، اجتماعی
      خلاصه رمان:
      چهار ساله همه ازش متنفرن… پدر، مادر، برادر، حتی همه ی فامیل با نگاه های پر از نفرت دلش رو بدرد میارن… فقط و فقط به جرم بی گناهی، بی گناهی که تو دادگاه همه گناهکاره… تا اینکه بالاخره بعد از چهار سال غریبه ای رو میبینه که از هر آشنایی براش آشناتره یا شاید هم آشنایی که از هر غریبه ای براش غریبه تره… خودش هم نمیدونه ولی این میشه نقطه ی آغاز دوباره ....
      نسخه PDF به صورت کامل | ۱۲.۳ مگابایت
      نسخه ePub برای آیفون و آندروید و … | ۹۲۴ کیلوبایت
      نسخه اندروید با فرمت اپلیکیشن | ۱.۵ مگابایت
      نسخه جاوا با فرمت Jar – کتابچه | ۱.۶ مگابایت
      منبع: رمان فوریو
    • توسط sajjad
      نام: گل شیفته 
      نویسنده: سحربانو69
      تعداد صفحات: 700
      ژانر: عاشقانه، اجتماعی
      خلاصه رمان:
      همش از یه رقابت کاری شروع شد بین دو مرد که باعث شد دودش بره تو چشمِ یه دختر..یه دختر تنها و بی پناه که نتیجش شد بی کسی و تنهایی.. 
      نتیجه اش شد هفت سال دوری..
      نسخه PDF به صورت کامل | ۴.۲ مگابایت
      نسخه ePub برای آیفون و آندروید و … | ۳۴۳ کیلوبایت
      نسخه اندروید با فرمت اپلیکیشن | ۹۰۲ کیلوبایت
      نسخه جاوا با فرمت Jar – کتابچه | ۱ کیلوبایت
      منبع: رمان فوریو
    • توسط sajjad
      نام: مروارید های احساس
      نویسنده: سید آوید محتشم
      تعداد صفحات: 454
      ژانر: عاشقانه
      خلاصه رمان:   
      تو اوج درموندگی و بدبختی ، وقتی امیدی برای رسیدن به مطلوب نیست ، یه عاجزانه صدا زدن معبود تبدیل میشه به گره گشا و خدا یه ناجی برات میفرسته ، کسی که در قبال کمکهاش هیچ انتظاری ازت نداره فقط میخواد دست از تعارف کردن برداری…. کسی که تبدیل میشه به تکیه گاه ، محرم اسرار ، دوست ، یار و در نهایت عشق!
          عشقی که با یه حضور ناخونده ، تو فصل بلوغ می مونه…
      نسخه PDF به صورت کامل | ۲.۸ مگابایت
      نسخه ePub برای آیفون و آندروید و … | ۲۰۵ کیلوبایت
      نسخه اندروید با فرمت اپلیکیشن | ۷۵۴ کیلوبایت
      نسخه جاوا با فرمت Jar – کتابچه | ۸۱۳ کیلوبایت
      منبع: رمان فوریو
  • موضوع ها

  • کاربران آنلاین در این صفحه

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×