رفتن به مطلب

Recommended Posts

ی دختر عشقه خوندن ....خوندن چی ؟؟ قصه ؟؟ داستان؟؟ هیچ کدوم .. اواز . دختری که انگار با آوای صداش جادو می کنه ..به عبارت دیگر the surrending of song...

7facbca402f6d151bdad79b24393db1c.jpg

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای بار صدم اهنگ رو پلی می کنم. بدبخت هدفونم الان دقیقا ی چهل دقیقه هست دارم اهنگ گوش می دم صداشم در نیومده. همون موقع بود که یهو خاموش شد ... دیوونه شدم و داد زدم :

اههههههههه...لعنت به جد و آبادت گوسِفَند...

انگار نه انگار داشتم همین الان براش دل می سوزوندم.دنبال شارژرم می گردم ولی پیداش نمی کنم.داد می زنم:ممممممممامممان؟؟

مامان_ ای یامان، لوس.زهرم ترکید ! چته؟

الان من باید جواب سوالشو بدم یا قربون این همه محبت زیادی برم؟

_ می گم چته ؟بگو دیگه کار دارم...

_ اها ! ها! عههه...یادم رفت!

_الان که اومدم بالا قشنگ با دمپایی کبودت کردم یادت میاد.

_ اها یادم اومد..شارژرم رو ندیدی؟

_من از کجا بدونم. نه ندیدم..

بابا _ من دیدمش.

_ اِ..کو؟

بابا خیلی جدی جواب می ده :داشت دنبالت می گشت گفت سرونازو ندیدی؟؟

_ بااااابااا... جدی میگم.

بابا_ یوهاهاها ..نه ندیدم.

_ ممنونم.

عاشق بابامم غیر از پدر بودن یه دوست خوبم برای منه. مامانم هم که قربونش برم گوله ی محبت و مهربونیه . اِوا..من خودمو معرفی کردم؟ 

اِهم ...هممم....اِهم...به نام خدا ، سروناز نوروزی هستم ، فرزند منوچهر نوروزی و خورشید فروزان فر، تقریبا ی 11 سالی هست با خانوادم توی نروژ زندگی می کنم و 19 سال دارم . داشته ی 2 خواهر و برادر به نام های نازنین و پرهام. نازنین 20 ساله و نادر22 ساله هر دو شیطون مثل من . خب داشتم می گفتم ...

صدای اهنگ اروم پارادایس نمی زاره به حرفم ادامه بدم، یادم باشه بعدا این اهنگرو عوض کنم.:الو؟

_ او سلام ، اهم ،....با خانم میمون درختی کار داشتم هستند؟

_خودم هستم بفرمایید.. فکر کنم شما خانم خر مشهدی هستید دیگه بله؟

اذر _ بله خواستم بگم...خیلی میمونی سروناز ی وقت ی زنگ نزنی ها!!

_ سلام خریییی!!بهت زنگ زدم ولی مثل همیشه ، مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد.

_  عههه خو چیکا کنم ...... دستشویی بودم.

_ اذر، اذر ، اذر ؟دوباره تو اومدی ماستمالی کنی ؟ اینم جواب بود دادی؟ ادم می خواد ماستمالی کنه درست می کنه دیگه.اخه دختر خوب تو اندازه ی ی اقیانوس هم دستشویی داشتی تا الان تموم می شد دیگه...

_ عههه وا . بازم به من گیر دادی؟؟؟ خب چیکا کنم ؟ گوشیم خرابه باید یه گوشی دیگه بخرم.

_ خیله خب ، خیله خب ... ماستمالی بسه . حالا بگو چی شد؟

( اینم اذره ! یکی از فابریک ترین و صمیمی ترین دوستامه جالب اینه که اون هم ایرانیه فقط چند سال قبل از ما، باهاش تو مدرسه اشنا شدم ، 2 تا از خل ترینای مدرسه بودیم . عشق رنگ صورتی و چیزای دخترونه ، میشه گفت برعکس منه . من دختر هستم با روحیه ی پسرونه ولی....ولی....ولی! اگه جاش باشه می تونم ی دختر با روحیه ی کاملا دخترونه باشم . خب داشتم می گفتم(اذر رنگین )ی خودکار صورتی داره از دبیرستان باهاشه و هنوز جوهرش تموم نشده (همیشه همراهشه ) قاب گوشی تا دلت بخواد همه هم صورتی یا کرمی یا سفید . رنگ اتاقش سفیدو کرمی و پر از عروسک و بالشت.کلا دوسش دارم.)

اذر _ تینا سیبیلو داره ازدواج می کنه!

جیغغغغغ میکشم : با کدوم بدبختی؟؟

(تینا ی بچه بود که ما از دبیرستان می شناختیمش. بچه در اوج طفولیت اندازه ی ی مرد بالق مو داشت. و باید بگم ی بچه ی کاملا از خود راضضضییی . تینا هم ایرانی بود. اون اوایل خیلی توی کلاسامون ایرانی داشتیم .) 

اذر داد زد _ نمی دونم، ولی داره ازدواج می کنه شرط می بندم اونم مثل خودشه.

_ اخی ! بدبخت حتما خیلی کار داره.. اخه تقولیت کردن اون همه مو خیلی زمان می بره.

با ی عالمه موضوع اصلی رو اذر پیش می کشه:

از 3 تا دانشگاه باهام تماس گرفتن...

_ بهترینش ؟؟

_ بهترینش اولh داشت ها....اها emily carr.

اخه این کجاش h داشت؟می خواستم از اذر بپرسم ولی بیخیال شدم.(من عاشقانه خوانندگی رو دوست دارم.با اذر تصمیم گرفتیم باهم داشگاه هنر رشته ی موسیقی رو انتخاب کنیم و باهم توی مصاحبه  ی چند تا دانشگاه شرکت کردیم .

بالاخره با کلی مسخره بازی از اذر خداحافظی کردیم و تلفنو قطع کردیم.راستی من برای چی داد می زدم سر مامام؟؟ اهان یادم اومد.

_مممامممان؟

**********

بالاخره شارژرم و پیدا کردم و هدفونم شارژ شد. رممو از توی هدفونم درمیارم و هم زمان دارم از زوق زیادی می میرم.اونروز با اذر قرار گذاشته بودیم که 5 شنبه بریم دانشگاه چون ترم جدید داشت شروع می شد و امروز 3 شنبه است!!!!نگاهی به ساعت می اندازم . چطوری انقدر زود گذشت؟؟ ساعت 8:30 بود و من باید فردا با اذر می رفتم دنبال کار های دانشگاه . بیخیال هدفون می شم و می رم پایین . مامانم داره ظرف می شوره . چشمم به بابام میفته که داره سبزی پاک میکنه.می رم جلو و ی ماچ ابدار از گونش می زنم. بابام متوجهم می شه و سرشو بر می گردونه . تازه متوجه موقعیت می شه و لپ خیسشو پاک می کنه.

ادامه ی مطن بعدا😋😋امیدوارم تا اینجا خوب باشه ولی چون هنوز اولای رمانه ممکنه زیاد براتون اولش جذاب نباشه.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت دوم

مامان : نکن شوورموووو..

_بابامه دوست دارم ماچش کنم.

بابا می خنده و مامانم با ملاقه ای که تازه شسته به سمتم هجوم میاره ولی بابا بین راه متوقفش می کنه.

بابا_خورشید جان ی لحظه وایستا. این دادگاه به نفع مادرت تموم میشه دیگه هم بحصی در کار نیست....

(بابام یکی از بهترین قاضی های شهره و هر وقت اتفاقی بین ما رخ می داد (جدی که نه ) صلح بینمون برقرار می کرد.)

میام اعتراض کنم که بابام دست به کار می شه و می گه:

_ مادرت حق داره دیگه....تازه منم گناه دارم ، چیکار کنم اگه هر روز اینجوری منو ماچ کنی که دیگه چیزی ازم باقی نمی مونه!!!!

مامان لبخند پیروز مندانه ای به من می زنه و منم لب و لوچه هام اویزون می شه، همون موقع پرهام از پله ها میاد پایین که همه سرا به سمتش برمی گرده اونم در جواب ما می گه :چیه ادم ندیدین؟؟و بعد اضافه می کنه:اونم از نوع درست حسابی ؟؟ 

و تهشم ی نگاه واقعا خودشیفتگانه بهم می ندازه.

_ادم دیدیم ، تازه اونم از نوع درست حسابی ولی.....

پرهام :ولی؟؟

لبخند شیطونی می زنم و می گم :ولی دیدن خر صفا داره...

پرهام اول اخماش می ره تو هم و بعد یواش یواش روی لبش ی لبخند شیطون میاد و می گه:

_ ای فسقل!!دعا کن دستم بهت نرسه!!!

وبعد به سمتم خیز برمیداره.داد می کشم :

_یا بنی هاشم!!خشم اژدها!!!!!

و بعد پا به فرار می زارم ، پیچیدم تو راهرو و رفتم تو اتاق مامان و بابام ، خواستم درو ببندم که پرهام پرید تو اتاق و گوشه ی اتاق خفتم کرد.خواستم دیگه ارزو های اخرمو بکنم که ی اهنگی ملایم و اروم و رمانتیک تو فضای اتاق پخش شد . دستمو خواستم بکنم تو جیب شلوارم که گفت :

_ دستتو تکون بدی شلیک می کنم!!

جاننننن؟؟این چه رفته تو نقش!ی نگاه عاقل اندر سفی بهش انداختم که خودش فهمید حرف واقعا مسخره ای زده خیلی مظلوم به دستاش خیره شد ، بالاخره تماسو وصل کردم و اون اهنگ رو اعصابم خاموش شد:

_الو؟؟

_ فری؟؟

چشمام با شنیدن صدای اسماعیل برقی زد.

_ اسی ؟ چه طوری؟ خوبی ؟ مامانت ، خاله زینب خوبه ؟؟

پرهام _ عه اسیه چی می گه چی کار می کنه ؟؟

برای اینکه پرهام بیشتر سوال پیچم نکنه صدا رو رو ایفون گذاشتم و گوشی رو بین دوتامون گرفتم . دقیقا همون موقع اسی گفت :

_ این صدای اون گوریل انگوری بود؟؟

من_ اره ، عهه اسی ..

_بله؟

_خواستم بگم ....بگم ....صدات رو ایفونه.

سکوتی طولانی اتاق و پر می کنه که یهو اسی سکوتو می شکنه :

_ الهی ... فرفری زود تر می گفتی دیگه!!!

(اینم اسیه، یا اسماعیل ، پسر دوست صمیمی مامانم . و پدرش رفیق بابام، و خودش ی برادربرای ما که هم من هم پرهام و هم سروناز واقعا دوسش داریم.)اخه مو های هویجی و فرفری من چه گناهی کردن که باید تازه روشون لقبم بزارن؟؟ها؟؟اخه برادر من لقب می زاری درست بزار دیگه. همچین می گه فرفری ادم احساس می کنه الان از بین جمع ی مرد گنده ی 200تنی ی چهار شونه بیرون میاد ، نه ی دختره کک مکی با موهای جادوگری.البته قیافمم خیلی بد نیستا!!! حالا تعریف از خود نباشه (که نیست)

پرهام _دستت درد نکنه داداش دیگه ! حالا بعدا هستیم در خدمتتون.

_وااا؟؟ خب چیکار کنم؟؟ داداش همش تقصیر این فریه ! ....اره....همش تقصیر فریه.

_به من چه؟؟

پرهام _ راست می گه چه ربطی به خواهر من داره ؟؟ اسی بعدا در خدمتت هستیم.

اومدم جو رو عوض کنم ولی بدتر خرابش کردم : حالا گوریل هم که بد نیست !! تو هم که انگور دوست داری!!!!!!

پرهام نگاهی وحشتناک بهم کرد که واقعا دچار ناراحتی شدم .( نه که منم اصلا پررو نیستم و در قبال نگاه پرهام صاف زل نزدم تو چشمش ...)

اسی _کارا چی شد ؟؟

پرهام بالاخره نگاخشو از من گرفت _ کارا؟؟؟

_بابا کارای دانشگاه دیگه...

_عالی دارن پیش می رن!!!!!

پرهام متعجب بهم نگاه کرد:چطور؟

_اذر زنگید،گفت فردا می ریم دنبال کارای دانشگاه . 

_ایول ... کی می ریم؟

(نمی دونم گفتم یا نه؟؟ حالا ولش کن ...اسی جونی هم با ما توی این دانشگاه محاصبه کرده بود و اونم با ما به همون دانشگاه میومد)

_تو هم فردا با منو اذر میای؟؟

_ فرفری به اذر می زنگ بهش خبر می دم.

_باش .

پرهام پرید بقلم و به نمایشی زد زیر گریه و گفت : انگار همین.....همین ..(یکم هق هق الکی) دیروز بود ، انگشتت.. از دماغت در نمیومد..

و بعد هق هقای الکی و کاملا نمایشیشو شروع کرد.از حرصم از پهلوش ی نیشگون گرفتم که جیغش هوا رفت.اسی که حالا صدای خندش بلند تر شده بود پرسید:

چیکار کردی بد بختو؟؟

خنده ی شیطانی ای کردم و گفتم

هاهاها....ادب 🙂

*************

مامان _ واقعا؟؟؟

پرهام نگاهی بهم می ندازه و دوباره به مامان نگاه می کنه و می گه _ اره

بابا _ پس چرا خودت زود تر نگفتی؟

من _بابا والا می خواستم بگم ولی پرهام اجازه نداد.

و بعد چشم غره ی توپی به پرهام رفتم که فکر کنم فقط به نظر من وحشتناک بود چون به ککشم نگزید.

😐  

مامان پرید بقلم و غرق ماچو بوسم کرد و بعد نمایشی زد زیر گریه و گفت :

انگار همین ... همین ..( هق هق نمایشی 😐 ) ... دیروز بود انگشتت از توی دماغت در نمیومد.

قیافه ی منو که می گی پوکر فیص. 😐 یعنی شباهت مامانم به پرهام تو حلقم .

بابا شروع کرد خندیدن و پرهام و مامانم خیلی جدی داشتن با هم نمایشی گریه می کردن .

بابا اومد ازم دفاع کنه که گفت

چیکار دارین دخترمو؟ اصلا خوب کرد.

ی نگاه به بابام کردم و گفتم :

بابا زدی بدترش کردی که !

حالا دیگه هم مامان و هم پرهام داشتن می خندیدن.

بابا _ واقعا؟

_ اوهوم.

به سمت پله ها می رم و ازش بالا می رم و به سمت اتاقم راه می افتم .رو تخت ولو می شم و سریع seting گوشی رو باز می کنم و سریع اهنگ پارادایس رو به اهنگ like a river تغییر می دم و از توی میز کنار تخت دِپ امو در میارم و  روی اهنگ مورد نظرم تنظیم می کنم .

تو،دیدی تورو می خوام 

وقتی دیدی تنهام

راتو کج کردی

تو دیدی با تو ارومم

یا که همه جوره خوبم 

با من لج کردی

دل من بازیچه بود

اخه تو داری چه زود 

خودتو رام می کنی

اخرش چی؟

که دلمو بشکونی

به همه بگی که من 

اونو نخواستم ولی اخرش چی؟

چطوری با اینا سر کردم؟

تموم نمی شه این سردردم........

(اهنگ اخرش چی _ حمیید امینی)

مامان برای شام صدامون کرد. بعد از اون من اونقدر خسته بودم که راهه میز ناهار تا اتاق خوابمو اصلا متوجه نشدم چطوری اومدم بالاو ول شدم رو تخت و خوابیدم.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت سوم

_ دِ پاشو لنگه ظهره !

با خودم فکر می کنم این صدا چقدر اشناست ! ولی چون توی حالت خواب و بیداری ام هیچ تسلطی روی کارایی که می کنم ندارم ، لنگه دمپایی ابری سرمه ایمو به سمت در پرت می کنم. دوباره صدا غر غرای همون صدا بلند می شه:

_اییی!!!اخ!!الهی دستت......اه......

دوباره توی دنیای خواب غرق می شم که ....

_پاشووووووووو......

_اه دهنتو ببند پرهام.

_ با ادب ساعت یکو نیمه.

_خب باشه.............واستا ببینم!

چشماموگشاد می کنم و عین برق گرفته ها می پرم.

_ساعت گفتی چنده؟؟

پرهام _ یکه...تازه تلافی اون دمپایی رو هم بعدا سرت در میارم، ولی فعلا پاشو که ابروت رفت.

من_ اوهوع ! باشه بابا تریپه خوانواده ی شاد برداشته!!!مگه کی هست که ابروم پیشش بره ! ی باباعه و ی مامانه با تو با.....

_ ای بابا!! باشه بابا ، پاشو دوست من اومده خودتو جمع و جور کن فکر نکنه ی وقت ما توی خونه میمون پرورش می دیم.

اخمام توی هم هم میره . دهنمو برای اعتراض باز می کنم که....عه وا این با سرعت نور کجا رفت؟

اتاقم که تمیزه!حالا انگار همه دوستاش دکتر مهندسن ابروم پیششون بره! همشون مثل همین پری علافن دیگه!می پرم تو کمدو حولمو بر می دارمو می رم تو حموم، از اونجایی که به نظر من وقتی می ری حموم حداقل  باید ی 40دقیقه ای طول بکشه غیر این صورت گربه شوره،ی دوش ی ساعته می گیرم.میام بیرون و ی شلوار جین سیاه می پوشم ، ی بلوز بافت بزرگه بلنده کرمی رنگ که یقه ی گشاد ولی بلندی داره می پوشم و موهامو با سشوار صاف می کنم و می ریزم دورم. کیف کوله ی سیاهمو برمی دارمو توش گوشی، کیف پول و دو تا رممو همراه با بلندگومو طبق عادت به همراه هنزفریم می زارم.بوت های بدون پاشنه ی چرم سیاهمو بر می دارم . پوتینا رو جلوی در اتاق می زارم که خواستم برم بیرون برشون دارم. همین طور داشتم اماده می شدم که نگام روی دمپاییم که صبح پرتش کرده بودم خیره موند . برش می دارمو به سمت اتاقه پرهام حرکت می کنم. در اتاق نیمه بازه و من می تونم کله ی پرهامو از پشت در ببینم که پشتش به منه. خب یک...نشونه گیری..دو ...قوت قلب...سه .....و پرتاب....

_اخخخخخخخخخخ.

بلند بلند میخندم، اقا پری اینم طلافی حرفتون ... که میمون پرورش می دین ها؟همین که نگامو روی در دوباره می ندازم پیداش نمی کنم ، عوضش هیکل بزرگ پرهام که از خشم و هکین طور درد نفس نفس می زنه رو می بینم.جیغ می کشم و فرار می کنم ولی یقه ی لباسمو از پشت می گیره و می چرخونتم سمت خودش . چشمامو بسته بودم و داشتم دعا خا و راز و نیاز های اخرمو با خدا می کردم که ی فکر درست مثل جرقه توی زهنم زده شد.چشمامو باز کردم ، درسته دستم به دستگیره ی در می رسید،دستگیره رو توی دستم گرفتم و محکم دره اتاقو بستم ،بلههههههه و اینگونه شد که در از پشت بر سره پری جونییییی برخورد کرد و ایشون دار فانی را وداع نمود.........پرهام همین طور که سرشو از پشت یا دو تا دستش گرفته بود داشت دندوناشو به هم فشار می داد منم که فرارو بر قرار ترجیه دادم و بوت ها و کیفمو از در اتا قم قاپیدم و فرار کردم...پشت سرمو نگاه کنم؟

_ بابا گرگ که دنبالت نکرده داداشته ها....

_بابا صد رحمت به گرگ

_اصلا تو که انقدر می ترسیدی چرا همچین شوخی خرکی ای باهاش کردی؟؟

همین طور که در حال خود درگیری بودم پشت سرمو نگاه کردم ، ای دل غافل......چون فاصله ی زیادی باهام نداشت ، پس تا می رسیدم به در خونه دستش بهم می رسید، تو همین فکرا بودم که در دستشویی رو دیدم . پریدم تو دستشویی و درو سریع از پشت قفل کردم. از اونجاییکه دوبارهسر پرهام به در خورد معلوم بود فاصله ی زیادی از من نداشته و نتونسته تعادلشو حفظ کنه، اخی بمیرم برات پری همون عقلی هم که داشتی بعد از 4 بار برخورد جسم سنگین با سرت از بین رفت.

_هوف به خیر گذشت!

پرهام _پاتو بذاری بیرون مردی.

_فعلا که توام.

نلدر می خواد چیزی بگه که صدای ی پسر دیگه از پشت در به گوش می رسه:

_هههه،فکر نمی کردم خواهرت شیطون باشه!

مرض، من خیلی هم ارومم، به من می خندی؟؟؟خربزه مشهدی!

پرهام _اوهههههه،کجاشو دیدی. اه! فری نگفتم ابرو داری کن ! ابرومونو بردی گفتم نفهمن ما توی خونه حیوون پرورش می دیم!

م کی هی سعی می کردم جلو یکی دیگه چیزی نگم هی زیر لب صلوات می فرستادم و استغفرا...می فرستادم.

پسره_حالا چرا هی داره صلوات می فرسته؟؟؟

اهه!به تو چه پررو ی خربزه مشهدی ! البته معنی این صلواتامو فقط پرهام می فهمه! من وقتی از یکی حرصم بگیره طبق عادت این استغفر... به زبونم میاد😜

من دست از صلوات فرستادن می کشم و می پرسم :

_  صدای نااشنا کیستی؟

_مسعود هستم سرور منمایلید در رو باز کنید؟

_خفقان!ما سریع سخن می گوییم. مگر از جانم سیر شده ام که در را بگشایم؟

یه هو صورتم سرخ می شه، ای خاک بر سرم کنم! ابرومون رفت پیش بچه مردم!

من_صبر کن ببینم!صبر کن ببینم!.....پریییییییییییی.....چرا ببهم یاداوری نکردی دوستت اومده؟الان می گه این امازونیا کین!!!!

مسعود می خنده همون موقع صدای باز شدن در اتاق نازنین میاد:

_بابا چه خبره خونه رو گذاشتین رو سرتون؟

نازنین که معلومه هیچ متوجه مسعود نشده ادامه میده :

_ همش تقصیر مامانه دیگه!نباید تو بچگی زیادی باغ وحش می بردتون ، با حیونا اُنس گرفتین...

پرهام سرفه ای می کنه و چون چیزی از پشت در معلوم نیست دقیقا نمی دونم وقتی نازنین متوجه مسعود می شه دقیقا چه رنگیه،ممکنه ابی اکلیلی یا قرمز با خال های بنفش یاممکنه شطرنجی یا...

نازنین _عههه! سلام خوبید اقا مسعود  ، مامانم صدام می کنه بهتره برم .

پغ می زنم زیر خنده ، یه 10دقیقه ای می خندیم، وای دلم درد گرفت!وای حالا چطور برم بیرون؟

پرهام _ مسعود تو بشین من می رم اب بخورم .

ماشاءا... پشته کارت منو کشته!روی سکوی توی دستشویی می شیینم و بوتامو پام می کنم،به فکر فرو می رم ، چطوری درام؟هر جوری هم که بخوام درام باید الان که پرهام نیست درام . 

_می گم اقا مسعود؟

_اولا مسعود خالی ، دوما بله؟

_مسعود خالی من درو باز می کنم ولی شرط داره!

_چه شرطی؟

_ من قفلو باز می کنم ولی 10 ثانیه بعد درو باز کنید باشه؟

مسعود می خنده ولی نمی دونه من چه اشی براشون پختم!

_حالا 10 ثانیه دیر تر چه فرقی داره؟ باشه .

به سمت در می رم و قفلو باز می کنم، 

_پس 10 ثانیه دیگه باز می کنم.

_باشه دیگه !

به سمت پنچره ی توی دستشویی می رم و بی سروصدا بازش می کنم.

_یک...دو....

طوری رو بی سو صدا در می ارم .

_ سه....چهار

پاهامو از پنجره اویزون می کنم. 

_ پنج....شیش..

کیفم  از پنجره اروم پایین پرت می کنم.

_ هفت....هشت...

خودمو می ندازم پایین و صدامو بالا می برمو داد می زنم .

_نه.....ده...

درحالی که از خوشحالی می خندم به سمت در حیاط می رمو بازش می کنمو می دوم بیرون.دیگه برام مهم نیست اگه دست پری می افتادم چی می شد . انقدر می دوم که نفسم توی اون سرما بند میاد .

کیفمو از رو شونم بر می دارم و به اذر زنگ می زنم:

_الو ، میمونی؟؟

درحالی که می خندیدم و سریع می خوام همهیو به اذر بگم می گم :

_خری؟؟می شه ی کم زودتر بیای باهم ناهارو بیرون بخوریم؟

اذر که معلومه تعجب کرده میگه :

_ باز چه اتیشی سوزوندی ؟

همین حرف کافیه بود تا من منفجر شم و هر چقدر خودمو جلو خونه نگه داشته بودم که نخندم، اینجا بخندم.

_تو بیا بعد برات می گم.

اذر که می خنده می گه.

_واویلا!!!اماده شو اومدم .

_فقط اذر خونمون نیا بیرونم.

ادرسو به اذر می دم و قرار شده ی ی ربع پییگه اینجا باشه . همون طور که منتظرش نشستم چشمم به بستنی فروشی می افته. برقی تو چشمام ایجاد می شه و ی جورایی به سمت بشتنی فروشی پرواز می کنم. تنها کسی که توی سرما بستنی می خوره منم.وارد مغازه می شم ، خیلی شیکه و دکورش چوبیه با رنگ سیاه . در کل مدرنه. به سمت پیشخون می رم و به مرد مو بور نروژی ای که پشت پیشخون وایستاده سلام می کنم و سفارشمو بهش می گم در کل ی بستنیه سه رنگ انتخواب می کنم با طعم های " ادامسی،شکلات تلخو اوریو"بستنی رو که می گیرم دوباره چشمام برق می زنه ولی این که ی چیزی کم داره!به مرده نگاه می کنم و می گم :

_ببخشید؟

دست از تمیز کردن پیشخون بر می داره و نگاهم می کنه :

_بفرمائین؟

_ی چترم می خواستم !

مرده با تعجب نگام می کنه:

_ چتر؟

وا اره دیگه گوشات نمی شنوه؟

_ بله از این چترا که رو بستنه!

مرده لبخند ملیحی می زنه و از توی پیشخون ی چتر زرد رنگ کوچولو بهم میده. 

دوباره صداش می کنم:

_ ببخشید ؟

این بار که معلومه واقعا تعجب کرده نگام می کنه.

_لطفا چترش ابی باشه!

مرده که اینبار لبخندش به ی تک خنده تبدیل می شه ببخشیدی می گه و چترو از دستم می گیره  و ی چتر ابی بهم می ده.ممنونی می گم و با زوق چترو باز می کنم و روی بستنیم می زارم و بهش با تحسین نگاه می کنم. بعد از حساب کردن پول بستنی از توی بستی فروشی بیرون میام و لیس اولو که می زنم صدای بوق ماشینی بلند می شه سرمو بلند می کنم و به بی ام وه ی سرمه ای رنگ که حالا جلوی پام زده بود رو ترمز نگاه می کنم.شیشه رو میده پایین:

_ سلام خوشگله برسونیمتون!

با صدای مریم زوق می کنم ولی سعی می کنم تو نقش باشم و کم نیارم.با لحن خیلی خشکی میگم :

_برین گم شید! مزاحم نشید.

این بار اذر می گه :

مزاحم چیزه مراحمیم !

دیگه نتونستم خودمو کنترول کنم و پق زدم زیر خنده!اذر همین طور که با مریم می خندید میگه :

_ نگاش کن ! تنها خری که توی این سرما بستنی می خوره سرونازه!لابد مثل همیشه سر رنگ چترشم چونه زدی؟

اینو که گفت خندم شدت گرفت و همین طور که داشتم از خنده ی زیاد جون می دادم تو ماشین اذر نشستم.

 

 

 

 

ویرایش شده در توسط martian_girl

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت چهارم

 

اذر_ نگفتی چی کار کردی که داشتی از خنده ی زیاد جون میدادی وقتی بهم زنگ زدی.چی کار کردی؟؟

مریم _ راست می گه منم دلم می خواد بدونم؟؟

ی تک خنده می کنمو با ی لبخند تموم ماجرا رو برای مریمو اذر تعریف می کنم .

مریم که از خنده سرخ شده و داره از خنده ی زیاد سرفه می کنه می گه_ وای سروناز بچم اومد تو حلقم بسه .

و دوباره شروع به خندیدن می کنه .

(ایشون هم مریم خانوم زن برادر اذر هستند. برادر اذر پژمان هم عاشقانه دوسش داره و ی زن زلیلیه که نگو و نپرس، مریمم 3 ماهه که بارداره )

صدای زنگ گوشیم بلند می شه، نگاهی به صفحه اش می اندازم. اسم پرهام روی گوشیم افتاده.

_ هیس ...هیس پرهامه...

هم اذر و هم مریم یهو ساکت می شن و من با هول گوشی رو قبل ازاینکه بردارم روی آیفون می زارم و بعد گوشی رو برمیدارم ، به محض اینکه گوشی رو برمیدارم صدای عصبانی پرهام تو گوشی پخش میشه_ می کشمت سروناز....

ووویییی حالا اینو چیکار کنم.

_ خو می خواستی این کارو نکنی

_ چی کار می کردم از دستشویی میومدم بیرون تا با همون دمپایی سرمه ای پدرمو دراره؟؟

_ نه منظورم از همون اول بود...

با سیخونکی که اذر به پهلوم زد از فکر بیرون میام ... شاید بهتره بگم از خود درگیری خلاص می شم.

پرهام _ الو ...الو ... گوشت با منه؟؟

_الووو؟؟؟اره اینجام

_چه قدرم که پرو تشریف دارید ... فقط من نفهمیدم از کدوم سوراخی در رفتی...

وسط حرفش می پرمو می گم _ خو خره معلومه دیگه از پنجره ...

اذر دوباره سیخونکی بهم می زنه و با اینکه از خنده داره منفجر می شه علامت سکوتو نشونم می ده 

صدای نفس کشیدنای عمیق پرهام از پشت تلفن شنیده می شه...

_ هیچی دیگه اون مسعود بدبخت رو کاشتی اونجا اونم وقتی درو باز کرده دیده نیستی تا اینکه از پنجره دیده تو داری میدویی.

اذر و مریم و من دیگه نمی تونیم خندمون رو کنترل کنیم و منفجر می شیم ، کاملا مشخصه که پرهام تعجب کرده .

_ اذر پیشته؟؟

_اوهوم

_صدای یکی دیگه هم بود از اشنا های اذره؟

_اوهوم

_مریمه؟

_اوهوم

_صدای منم رو ایفنه؟

_اوهوم

_اوهومو کوفت، اوهومو زحرحلاحل، اوهومو مرگ ، اوهومو ابرومو بردی فری .....

اذر و مریم از خنده سرخ شدن 

پرهام _ اون گوشی لعنتی رو از حالت ایفون دربیار ...

گوشی رو از حالت ایفون در میارم و گوشمو نزدیک گوشی می برم

_الان رو ایفون نیست دیگه ؟؟

_نچ

_ تو برسی خونه من....صداشو پایین میاره و می گه....پدرتو با مسعود در میارم.

چشام گشاد می شه  و هیچی نمی گم

صدای قهقه ی مسعود با پرهام بلند می شه و گوشی قطع میشه.اذر و مریم ی لحظه دقیق می شن رو صورتم و دوباره شروع به قهقهه می کنن

مریم _ چی بت گفت چشات اندازی فنجون شده...

 

_ گفت پدرمو درمیاره اونم با مسعودددد

اذر صداشو نازک می کنه و می گه _ خاک به سرم نامحرم....

و دوباره با مریم می خندن و منم یواش یواش خندم می گیره.

اذر کنار ی کافه رستوران شیک کنار می زنه و همه پیاده می شیم.

گوشه دنج کافه می شینیم و منو رو برامون میارن و من ی مرغ سو خاری ، مریم ی همبرگر و اذر هم مثل مال من سفارش می ده .وقتی گارسون می ره همه ی ما برای مدت ی 5 دقیقه ای ساکت می شیم و می ریم تو فکر. یهو اذ می زنه روی میز طوری که ما می پریم،

_اههه اینطوری نمی شه که!

من که حصابی عصبی شدم می پرسم چی اینطوری نمی شه

_ ما داریم می ترشیم بابا!!این مریمم 20 سالگی ازدواج کرد.

_ خو ما که نوزده سالمونه

_ خوب همین دیگه !!!تو نمی فهمی؟؟؟داریم می ریم تو بیست سالگی

یکم فکر می کنم و می گم _ راست می گی خری برای ی دفعه هم راست می گی ...

_ والا ببین دارم درست می گم دیگه 

مریم می خنده و می گه _ چشمم روشن به شوهرم بگم خواهرش نگران چه چیزاییه؟؟ بچه ها شما هنوز....

بقیه حرفشو نمی فهمم چون نگام میفته به دو تا پسر خوشگلللللل که میز جلوییمون نشستن و دارن با هم حرف می زنن، اولی گوشاش سوراخه و تو یکیش حلقه کرده و تو یکیش ی نگین خیلی ریز ، موهای  قهوه ای شو کاملا پسرونه درست کرده و یکم بهش ژل زده و ریخته جلو یکی از چشماش، چشماش هم ابی یخیه،اون یکی هم چشما و موهاش قهوه ایه و ی کلاه مشکی رو روی سرش طوری گذاشته که جلوی موهای سشوار کشیده ی رو به بالاش کاملا بیرون باشه. 

همون موقع ی پسر دیگه از سرویس بهداشتی بیرون میاد و صندلی رو بیرون می کشه و طوری می شینه که کاملا صورتش سمت من باشه. کناره های موهاشو با تیغ زده ولی کاملا خالی نکرده، وسط موهاشو به بالا سشوار کرده که خیلی جذابش کرده ، چشماش عسلیه و  ته ریش داره.

به اذر نگاه می کنم ، اونم داره دقیقا به هوم میز نگاه می کنه .نگاه سنگینمو روی خودش حش می کنه و اونم بر می گرده به من نگاه می کنه. لبخند شیطونی می زنم و ابرو هامو براش بالا می ندازم . اونم لبخند شیطونی می زنه و بلند می شه تا بره دستشویی.مریمم حرفش تموم شده و داره با تعجب به منو اون نگا می کنه.

_می شه به منم بگید چی شده که گل از گلتون شکفت؟

اذر با ابرو به میز رو به رویی اشاره می کنه و با کیفش می ره دستشویی.

مریم به میز نگاه می کنه و چونشو می ده بالا  و ابروهاشم هم زمان می ده بالا ، و بر می گرده به من نگاه می کنه. لبخند ملیحی می زنه و می گه باز می خواید چه شیطنتی بکنید ؟؟

می خندم و به سمت در دستشویی به راه می افتم.

اذرو جلو اینه می بینم که داره ارایششو تمدید می کنه.به سمتش می رم و می گم.

_ تنها تنها کلک ؟؟؟

می خنده و میگه _ تو هم بردار به اون صورت ایکبیریت.

می زنم تو پهلوش و رژو قهوه ای براق رو برمی دارم و رو لبام می کشم.

 

   **************

ی نگاهی تو اینه ی دستشویی می اندازم.رژ قهوه ای ، کرم پودر ، خط چشم مشکی . یکم ساده ولی ناز شدم اذر همیشه بهم می گه هر وقت خط چشم می کشم شبیه گربه ی شرک می شم ولی من که فکر نمی کنم.اذرو بقل می کنمو می گم

_اذر ....هق هق....بالاخره تونستیم....

_اره سونازززز 

می خنیم و ازدشتشویی بیرون می ریم...من اگه اذرو نداشتم با کی از این مسخره بازی ها در می اوردم؟؟

 

ویرایش شده در توسط martian_girl

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  قسمت پنجم

 

 با اذر به سمت میز خودمون می ریمو می شینیم.از بلندگوی رستوران اهنگ ( به جای من ) از کالبد بند پخش می شد . همین طور که نشستم قسمتی از اهنگ که دوسش دارم رو زمزمه می کنم_

به جای من می مونه

صدای من دیوونه ی قلب سنگی مونده 

یکی با کلی عقده

من هنوزم همونم

همون که نمی مونه

همون که نمی تونه 

به جای من می مونه

صدای من دیوونه ی قلب سنگی مونده یکی با کلی عقده

من هنوزم همونم 

همون که نمی مونه

همون که نمی تونه

***

مکث می کنم و سرمو بالا میارم و نگاه خیره ی پسر چشم عسلی رو روی خودم می بینم. با تعجب نگاش می کنم، اوههههههههههه مثل اینکه یکم بلند خوندم!با اینکه هنوز وارد دانشگاه نشدم ولی تمام قوانین خوانندگی بلدم برای همین صدای گرمو خوبی دارم و تقریبا شبیه خواننده ی توی اهنگ می خونم. دوران دبیرستان معلم موسیقیم همش از صدای من تعریف می کرد که چه صدای گرمی دارم، من به بابام رفتم، بابامم صدای خوبی داره . و مثل من گرمه.

رومو دوباره پایین می ندازم که اذر یهو به دستم می زنهطوری که از جا می پرم.

_چته وحشی؟؟

اذر با انگشت به گوشه ی سالن اشاره می کنه، گوشه ی سالنو نگاه می کنم و می رسم به ی سِن کوچولوی گوشه ی کافه که خیلی شیک تزئین شده ولی هیچکی روش نیست.اذر دستمو می گیره و با خودش به سمت پیشخدمت می کشه .

_ من باید با مدیرتون صحبت کنم!

پیشخدمت بیچاره با تعجب به اذر نگاهی می کنه_

مشکلی پیش اومده؟

اذر لبخندی می زنه و می گه _ نه نه! درباره ی ی موضوع دیگه است . می تونم ببینمشون؟

_ جناب رئیس خیلی سرشون شلوغه فکر نکنم بتونین.

ای تو روحت! تو دلم ی احوال پرسی گرم با عمه ی پیشخدتو ، مدیر رستورانو همه ی پرسنل می کنم و رو به پیش خدمت می گم_ ممکنه به وضعت مالی و اقتصادی رستوران کمک کنه.

پیشخدمت ی ابروشو بالا می اندازه و رو به من می کنه _ ی لحظه شما منتظر باشید.

و بعد به سمت ی اتاق توی راهرو می دوه .

مریم از دور با حالت سوال نگامون می کنه  که اذر از دور براش علامت لایکو تکون می ده که همین باعث می شه مریم نفسی عمیق بکشه و سرشو به دستاش تکیه بده.

پیشخدمت برمی گرده_ دنبال من بیایید.

و مارو به سمت همون اتاق می بره ، توی اتاق ی خانم حدودای 36 ساله نشسته ، چشماش سبزه و موهاشو باز دورش ریخته و دستمالگردن کرم رنگی  دور گردنش بسته و با ورود ما از جاش بلند می شه  و لبخند می زنه _ سلام ! چه کمکی لز دست من برمیاد؟ جیمز گفتکه شما با من کار دارید .

و بعد به  جیمز که همون  پیشخدمته با دست اشاره می کنه که بره بیرون .

_بفرمائید بنشینید.

تشکری می کنیم و می شینیم . با قیافه ای که نشون می ده از کنجکاوی داره می میره به ما نگاه می کنه_خوب؟؟

اذر اول شروع می کنه _ ما دانشجو های خوانندگی هستیم یعنی رشته ی هنر موسیقی ! درواقع فردا اولین روزمون برای دانشگاهه!

خانم لبخندی می زنه و میگه _ تبریک می گم دخترا ! هر کسی صدای خوبی نداره ها! خوب چه کمکی از دست من برمی اد؟

این بار من می گم_ ما از وقتی دبیرستانی بودیم به کلاس های خوانندگی و  اواز خوانی می رفتیم ، ما سن گوشه ی سالن رو دیدیم و فکر کردیم....

خنده ای وی کنه _ فکر کردید شاید بتونید ازش استفاده کنید ؟

من و اذر هر دو با هم سرامونو به معنای تایید تکون می دیم که باعث خندهاش می شه_ خوب ، نمی دونم چی بگم ، سالها است ما پخش زنده نداشتیم و حالا شما ها...، می دونید اینجوری خیلی خوبه ولی من نمی دونم بابتش چیکار براتون بکنم!

من و اذر به هم لبخند می زنیم و اذر سریع می که_ ما از شما پولی نمی خوایم فقط می خوایم بخونیم ، حالا هر جا که شد! همین که شما اجازه دادین خیلیه!

_ باشه ، ولی لااقل هر موقع کاری داشتید به من زنگ بزنید اینم شماره ی منه.

شمارشو بهمون میده .

_ البته من هنوز صدای شما رو ندیدم!

_ نگران نباشید ! می تونید چراقای سن رو روشن کنید همراه با بلند گو و میکروفون؟

 

*******

 رممو به بلندگوی رستو ران زدم و فایل اهنگای بیکلام رو باز کردم ، می کرروفون رو دستم می گیرم و دست ازادم رو به دست اذر می دم و قدم به سن تاریک می گزاریم . چون لامپا قراره بعد از خوندن ما روشن شن هنوز هیچ کس متوجه ما روی سن نشده . اذر نفسی عمیق می کشه و دستشو به دستم می فشاره و بعد روی صحنه می ره منم به پایین صحنه می رم تا دیده نشم . این اهنگ اذره و بعد من اهنگ خودممو می خونم . اولین اهنگ  ، اهنگ ( خسارت _ ملانی ) اذر نفسی عمیق می کشه و اهنگو شروع می کنه ، با پخش اهنگ از سن همه توجهشون جلب می شه به طرف سن حتی مریم .

اذر _

خوبیاتو من، يادم نميره
محاله عشقت تودلم بميره  


دوريه از تو، داره اين روزا نفسمو ميگيره
همه رو جز تو تو دلم پس زدم 


واسه موندنت به هركار دست زدم
منو تو سرما تنها گذاشتي 


يعني انقد بدم؟
نرو چون ندارم من طاقت رفتنو 


ولي رفتيو من با همه قهرمو
ديگه ندارم اون حالته قبلمو

.

.

.

 

 حالا دیگه چراغا روشن شدن و همه اذرو می بینن ، وقتی اهنگ تموم می شه صدای دست و جیغ کل کافه رو بر می داره ! اذر می خنده تعضیمی می کنه و از صحنه پایین میاد. منو بقلم می کنه و بوسم می کنه . مدیر کافه به سمت ما میاد . لبخندی مثل همیشه رو لباشه _ کارت عالی بود !

عهه؟؟ خودمون می دونیم دیگه تو نمی خواد بگی !

اذر _ ممنونم خانمه...

_بهم بگید کیت .

اذر _ ممنونم کیت !

با شیطنت رو به اذر می گم _حالا من!

اذر و کیت می خندن _خیلی خب تو برو بالا من اهنگتو بزارم ول قبل از اینکه برم بالا سه تا پسره که میز کنارمون بودن به سمت ما میان و با قیافه ای پر غرور سلامی به ما می کنن.

عقققق! حیف که خوشگلی!

چش عسلیه می گه _ سلام ، همون طور که فهمیدم شما ایرانی اید ! من کاوه هستم.

زکی! همون طور که فهمیدم شما ایرانی هستید ! خو اسکل ما که الان داشتیم اهنگ ملانی (خواننده ی ایرانی ) رو می خوندیم دیگه خرم می فهمه ما ایرانی ایم! عههه صبر کن ببینم ! گفت کاوه ! یعنی ایرانیه !

من _ عه چه خوب پس شما هم ایرانی هستید !

از قیافش معلومه که قشنگ داره ی سلام واحوال پرسی گرمی با عمم می کنه برای همینم منم با ی قیافه ای نگاش کردم که قشنگ بفهمه خر خودشه ، با تعجب نگام کرد ولی محل ندادم و رفتم طر اونی که کلاه داره .

_ سلام من سوناز هستم .

لبخندی می زنه و دستشو میاره جلو و دست می ده _سلام منم کوروش هستم ! 

اونه کی که گوشواره داره هم میاد طرف من . 

_سلام! منم سپهرم ! خوشبختم با شما اشنا شدم . و ی لبخندی تحویل من می ده 

ایی😒

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
شما به عنوان کاربر مهمان در حال حاضر دیدگاه ارسال می کنید. اگر دارای حساب کاربری در سایت هستید لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  حداکثر استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   You cannot paste images directly. Upload or insert images from URL.


  • گروه تلگرامی دیوونه تو

  • مطالب مشابه

    • توسط sajjad
      نام: رهایم مکن
      نویسنده: سامان
      تعداد صفحات: 159
      ژانر: عاشقانه، پلیسی
      خلاصه رمان :
      کدام را می توان انتخاب کرد ؟ لباسی که به تن دارد ، وظیفه ای که بر او واجب است ؟ یا عشقی که او را گرفتار کرده است؟
      به راستی میان عشق و وظیفه کدام را باید انتخاب کرد؟ حقیقت های تلخ دامن گیر زندگی او شده است و اوست که میان آسودگی و زجر کشیدن ، باید انتخاب کند، انتخابی که دوطرفش باخت است...
       
      نسخه PDF به صورت کامل | 1.4 مگابایت
      نسخه ePub برای آیفون و آندروید و … | 66.9 کیلوبایت
      نسخه اندروید با فرمت اپلیکیشن | 629 کیلوبایت
      نسخه جاوا با فرمت Jar – کتابچه | 633 کیلوبایت
      منبع: رمان فوریو
    • توسط sajjad
      نام: لبخند خدا
      نویسنده: مینا نصیری
      تعداد صفحات: ۱۰
      خلاصه رمان :
      گاهی در تاریکی و ظلمات، تنها کورسوی امیدی می‌تواند، از قعر ناامیدی به اوج امیدواری برساندمان و لبخند خدا را بدرقه‌ی راهمان کند.
       
      نسخه PDF به صورت کامل | 463 کیلوبایت
      نسخه ePub برای آیفون و آندروید و … | 14 کیلوبایت
      نسخه اندروید با فرمت اپلیکیشن | 536 کیلوبایت
      نسخه جاوا با فرمت Jar – کتابچه | 555 کیلوبایت
      منبع: رمان فوریو
    • توسط sajjad
      نام: آخرین کیفر
      نویسنده: مژگان رضایی راد
      تعداد صفحات: ۴۱۰
      ژانر: عاشقانه، اجتماعی
      خلاصه رمان :
      عشقی که عقل را از تصمیم‌ها خط می‌زند و عاشقی که زندگی‌اش دست خوش اشتباهات بزرگ و کوچک می‌شود و لجوجانه چشم می‌بندد بر اشتباهاتش.
      آنقدر در خواسته هایش غرق می شود که اشتباه از پس اشتباه زاده می شود.
      زمانی چشم‌ می‌گشاید که نه راه پیش دارد و نه پس.
      و تقاص پس می‌دهد، آخرین کیفر…
       
      نسخه PDF به صورت کامل | 2.2 مگابایت
      نسخه ePub برای آیفون و آندروید و … | 190 کیلوبایت
      نسخه اندروید با فرمت اپلیکیشن | 725 کیلوبایت
      نسخه جاوا با فرمت Jar – کتابچه | 791 کیلوبایت
      منبع: رمان فوریو
    • توسط sajjad
      نام: زمهریر هور
      نویسنده: معصومه آبی
      ژانر: عاشقانه، اجتماعی
      خلاصه رمان :
      رنگِ خون چون یاقوتی می درخشد وقتی بر سپیدی برف جاری شود .
      خون می خواهد برایِ پایانِ زمهریرِ وجودش . .
      ماکان مردی است پر از خشم ، پر از سرما . قسم خورده تا دستِ لرزان و دلِ یخ زده اش آرام نگیرد مگر زمانی که طعمِ خون را زیرِ زبانش حس کند . . . آنقدر قساوت دیده که خود ، قلبش را به دست گرفته و تقدیمِ زمستان کرده است . .
      تا ببارد . .
      تا یخبندان شود . .
      تا قندیل ببندد . .
      تا بکشد یا بمیرد . . .
      قصه ای که جز بارشِ بارانِ خون بر سپیدی برف پایانی نخواهد داشت . . .
       
      نسخه PDF به صورت کامل | 9.4 مگابایت
      نسخه ePub برای آیفون و آندروید و … | 663 کیلوبایت
      نسخه اندروید با فرمت اپلیکیشن | 1.4 مگابایت
      نسخه جاوا با فرمت Jar – کتابچه | 1.3 مگابایت
      منبع: رمان فوریو
    • توسط sajjad
      نام: آخرین داستان عشق
      نویسنده: پگاه رستمی فرد
      تعداد صفحات: 998
      خلاصه رمان :
      حکایت زندگی پر فراز و نشیب یک پسر 27 ساله به اسم متین هست که بعد از 9 سال تدریس موسیقی در خارج از کشور به ایران بر می گرده... 
      متین که همیشه از عشق دور بوده با دختری به اسم محیا آشنا میشه و به خاطر شباهت غیر عادی محیا به مادرش جذب اون میشه...
      اما کم کم می فهمه که این شباهت اتفاقی نیست و گذشته  ای پر ماجرا عشق بزرگی که بین متین و محیا شکل می گیره رو به چالش می کشه و...
       
      نسخه PDF به صورت کامل | 5.8 مگابایت
      نسخه ePub برای آیفون و آندروید و … | 435 کیلوبایت
      نسخه اندروید با فرمت اپلیکیشن | 1 مگابایت نسخه جاوا با فرمت Jar – کتابچه | 1 مگابایت
      منبع: رمان فوریو
    • توسط sajjad
      نام : لمس واژه سرنوشت
      نویسنده : پاتریشیا ویلسون
      تعداد صفحات : 267
      ژانر :  عاشقانه، اجتماعی‎
      خلاصه رمان :
      استفانی دختری جوان، به درخواست خواهرش که میخواهد همراه همسرش به مسافرت برود، برای نگهداری خواهرزاده ش ژان پاول به جزیره ای که آنها درش زندگی می کنن میره…
      کریستین عموی ژان پاول هست، یک مرد مستبد مثل بن ، پولدار مثل بن از راه میرسه که شخص خودش مراقب ژان پاول باشه… اما استفانی اجازه نمیده و...
      نسخه PDF به صورت کامل | ۱.۹ مگابایت
      نسخه ePub برای آیفون و آندروید و … | ۱۴۳ کیلوبایت
      نسخه اندروید با فرمت اپلیکیشن |۷۱۲کیلوبایت
      نسخه جاوا با فرمت Jar – کتابچه | ۷۳۴ کیلوبایت
      منبع: رمان فوریو
    • توسط sajjad
      نام : سه سوت
      نویسنده : بهاره_ش
      تعداد صفحات : 832
      ژانر : عاشقانه، طنز، پلیسی‎
      خلاصه رمان :
      سرمه ترم سه تربیت بدنی در دانشگاه تهران است این ترم مجبور میشود از خوابگاه بیرون برود و مشغول پیدا کردن جایی برای اقامت بگردد تا این که در یک خوابگاه خود گردان مستقر می شود..بدترین اتاق خوابگاه که تا به حال کسی بیشتر از هفت روز دوام نیاورده است اما سرمه…
      نسخه PDF به صورت کامل | ۴.۸ مگابایت
      نسخه ePub برای آیفون و آندروید و … | ۳۵۳ کیلوبایت
      نسخه اندروید با فرمت اپلیکیشن | ۹۱۸ کیلوبایت
      نسخه جاوا با فرمت Jar – کتابچه | ۹۸۶ کیلوبایت
      منبع: رمان فوریو
    • توسط sajjad
      نام : در چشم من طلوع کن
      نویسنده : اعظم طیاری
      تعداد صفحات : 488
      ژانر : عاشقانه، پلیسی
      خلاصه رمان :
      غزاله زنی  که با همسرو فرزند کوچکش در کرمان زندگی میکند برای عروسی خواهر شوهر برای اولین بار به تنهایی راهی شیراز میشود ولی ...
      نسخه PDF به صورت کامل | ۳.۱ مگابایت
      نسخه ePub برای آیفون و آندروید و … | ۲۴۶ کیلوبایت
      نسخه اندروید با فرمت اپلیکیشن | ۸۲۶ کیلوبایت
      نسخه جاوا با فرمت Jar – کتابچه | ۸۶۸ کیلوبایت
      منبع: رمان فوریو
    • توسط sajjad
      نام : شوره زار
      نویسنده : معصومه آبی
      تعداد صفحات : 924
      ژانر :  عاشقانه، اجتماعی
      خلاصه رمان :
      حافظ مردی است در دهه ی چهارم زندگی اش, که مسئولیتی سنگین را سالهاست به دوش میکشد.او هم پدر است و هم مادر. اما قلب او درگیر احساسات مختلفی است که تلاش می کند برای آسایش عزیزانش با آنها منطقی برخورد کند ولی..... حافظ میان دستان روزگار می چرخد و می چرخد و می چرخد و می رسد به......!!
      نسخه PDF به صورت کامل | ۵.۷ مگابایت
      نسخه ePub برای آیفون و آندروید و … | ۴۰۶ کیلوبایت
      نسخه اندروید با فرمت اپلیکیشن | ۹۷۲ کیلوبایت
      نسخه جاوا با فرمت Jar – کتابچه | ۱ مگابایت
      منبع: رمان فوریو
    • توسط sajjad
      نام : پشت یک دیوار سنگی
      نویسنده : آرام رضایی
      تعداد صفحات : 756
      ژانر : عاشقانه ، طنز
      خلاصه رمان :
      یه داستان از یه زندگی، شایدم 2 تا. آشنا برای بعضیها و غریبه و مجهول برای یه عده دیگه. کسایی که شاید دیده باشیم و شایدم نه.
      یه دختر و یه پسر که به دنیا اومدن و ساخته شدن برای زندگی مجردی و تنهایی. زندگیهای مستقل با عقاید و رفتارهای خاص خودشون که شاید برای بعضیها قابل قبول نباشه.
      حالا تصور کنید این دوتا آدم سر راه هم قرار بگیرن. چه جوری با هم کنار میان ؟
      نسخه PDF به صورت کامل | ۵ مگابایت
      نسخه ePub برای آیفون و آندروید و … | ۳۷۰ کیلوبایت
      نسخه اندروید با فرمت اپلیکیشن | ۹۴۶ کیلوبایت
      نسخه جاوا با فرمت Jar – کتابچه | ۱ مگابایت
      منبع: رمان فوریو
  • موضوع ها

  • کاربران آنلاین در این صفحه

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×