رفتن به مطلب

Recommended Posts

روزي ملانصرالدين خطايي مرتکب ميشود و او را نزد حاکم مي برند تا مجازات را تعيين کند .

حاکم برايش حکم مرگ صادر مي کند اما مقداري رافت به خرج مي دهد و به وي مي گويد:
اگر بتواني ظرف سه سال به خرت سواد خواندن و نوشتن بياموزاني از مجازاتت درمي گذرم . ملانصرالدين نيز قبول مي کند و ماموران حاکم رهايش مي کنند .

عده اي به ملا مي گويند: مرد حسابي آخر تو چگونه مي تواني به يک الاغ خواندن و نوشتن ياد بدهي ؟

ملانصرالدين گفت:
انشاءالله در اين سه سال يا حاکم مي ميرد يا خرم...

هميشه اميدوار باشيد بلكه چيزي به نفع شما تغيير كند

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
شما به عنوان کاربر مهمان در حال حاضر دیدگاه ارسال می کنید. اگر دارای حساب کاربری در سایت هستید لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  حداکثر استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   You cannot paste images directly. Upload or insert images from URL.


  • گروه تلگرامی دیوونه تو

  • مطالب مشابه

    • توسط sajjad
      روزي يکي از همسايه‌ها خواست خر ملانصرالدين را امانت بگيرد.
      به همين خاطر به در خانه ملا رفت. 
      ملانصرالدين گفت: "خيلي معذرت مي‌خواهم خر ما در خانه نيست".
      از بخت بد همان موقع خر بنا کرد به عرعر کردن.
      همسايه گفت: "شما که فرموديد خرتان خانه نيست؛
      اما صداي عرعرش دارد گوش فلک را کر مي‌کند."
      ملا عصباني شد و گفت: "عجب آدم کج خيال و ديرباوري هستي.
      حرف من ريش سفيد را قبول نداري ولي عرعر خر را قبول داري."
    • توسط sajjad
      روزی همسر ملانصرالدین از او پرسید:
      فردا چه می کنی؟
      گفت: اگر هوا آفتابی باشد به مزرعه میروم و اگر بارانی باشد به کوهستان میروم و علوفه جمع می کنم...
      همسرش گفت: بگو ان شاءا...
      او گفت: ان شاءا... ندارد فردا یا هوا آفتابی است یا بارانی !
      از قضا فردا در میان راه راهزنان رسیدند و او را کتک زدند.
      ملانصرالدین نه به مزرعه رسید و نه به کوهستان و مجبور شد به خانه بازگردد...
      پشت در همسرش گفت: کیست؟
      جواب داد: ان شاا... منم !
    • توسط sajjad
      هیچ وقت نا امید نشو
      کوکاکولا در سال اول فقط 25 بطری فروخت 
    • توسط sajjad
      صبح مهم‌ترین قسمت روز است. اگر از دنده‌ی چپ بیدار شوید می‌توانید مطمئن باشید که روز بدی در انتظارتان است اما برعکس؛ اگر شروع خوبی داشته باشید می‌توانید در ادامه هم روز خوبی داشته باشید. بجز رژیم غذایی مناسب و آهنگ‌های خوش حس، چیزهای دیگری هم هستند که می‌توانند به داشتن روزی خوب به شما کمک کنند. حال وقت آن رسیده که هر روز صبح این ۱۰ چیز را به خود بگویید تا شروعی بهتر داشته باشید. پس با دیجی رو همراه باشید.
      امروز روز محشری است
      همه‌ی ما تازگی را دوست داریم. این وعدهٔ شروعی تازه است که به ما خوش بینی می‌دهد و به ما یادآور می‌شود که مهم نیست قبلا چقدر اوضاع بد پیش رفته، چراکه گذشته‌ها گذشته و الان وقت آن است که به جلو حرکت کنید و فرصت‌های جدیدی که به سمت شما می‌آیند را پذیرا باشید.
      یک روز جدید بهترین شکل برای تازه شدن است. شما یک روز کامل فرصت دارید که می‌توانید بیشترین بهره را از آن ببرید و دیروز را فراموش کنید. بک روز جدید به منزله‌ی بومی است که آماده‌ی نقاشی شدن توسط شماست. شما باید شکرگذار باشید که شانس دیگری برای زندگی به شما داده شده‌است. به سوی پیشرفت بروید. مهم نیست که دیروز چقد بد گذشته، مهم این است که دیروز دیگر گذشته و دیگر نمی‌تواند مانع شما شود.
      من می‌توانم هرآنچه که می‌خواهم باشم
      این یعنی روحیه. همه‌ی ما رویاهایی داریم اما به همهٔ آنها نمی‌رسیم. چرا؟ چون به اندازه‌ی کافی تلاش نمی‌کنیم. دستیابی به رویاها غیرممکن نیست. تمام کاری که شما باید انجام دهید این است که فقط نگاهی به دور و برتان بیندازید تا فرصت‌ها را بهتر ببینید.
      مهم است که به یاد داشته باشید که افرادی که رویاهایشان را دنبال کرده‌اند و به آنها رسیده‌اند؛ کسانی هستند که هر روز به خودشان می‌گفتند «من می‌توانم». آنها صبح را با غرغر بیدار نشدند بلکه سعی کردند با نگرشی مثب صبحشان را آغاز کنند و تمام تلاششان را برای حتی یک قدم نزدیک شدن به رویاهایشان انجام دهند.
      چیزهای بی اهمیت روز من را خراب نمی‌کنند
      چرا برایتان مهم است که کسی شما را در اینستاگرام آنفالو کرد یا وقتی شما را دید خودش را به آن راه زد؟ در مقایسه با چیزهایی که واقعا می‌توانند روز یک نفر را خراب کنند اینها هیچی حساب نمی‌شوند. به همین دلیل سعی کنید که تمرکز وتوجهتان را بر روی چیزهایی بگذارید که واقعا مهم هستند.
      من به اندازی کافی خوب هستم
      فقط یک صبحانه‌ی خوب نیست که می‌تواند شروعی خوب را برای شما رقم بزند. بلکه لازم است در آیینه به خودتان نگاهی بیندازید و به خودتان یاداوری کنید که شما به اندازه‌ی کافی خوب هستید. شما اصلا عالی هستید. و یاداوری این موضوع به خودتان به شما کمک می‌کند که در طول روز اعتماد نبفس رویارویی با شرایط مختلف را داشته و راحت‌تر از پس آنها بربیایید.
      دیروز گذشته
      قبول، دیر روز بدی بود! اوضاع درست پیش نرفت و همه چیز خراب شد. اما حدس بزنید خبر خوب چیست؟ خبر خوب این است که دیروز گذشته و تمام شده. تمام چیزی که از دیروز مانده، خاطره و درسی است که می‌توانید از آن بگیرید. پس تمام تلاشتان را برای امروز بکنید، امروز!
      شکست خوردن اشکالی ندارد
      گاهی اوقات بیدار می‌شویم و یادمان می‌افتد که دیروز فرصت انجام کاری را داشتیم اما در آن شکست خوردیم. چنین افکاری می‌توانند اول صبح حال شما را بگیرند و بقیهٔ روزتان را خراب کنند.
      چیزی که باید به خودتان بگویید این است که درواقع شکست خوردن اصلا اشکالی ندارد. به خودتان بادآوری کنید که همه شکست می‌خورند، حتی موفق‌ترین آدمها. مسئله اینجاست که اگر بتوانید از مشکلات درس بگیرید می‌توانید از آنها سود ببرید. شکست صرفا فرصت خوبی برای رشد و بازگشتی قوی‌تر است.
      من به انتخاب‌هایم افتخار می‌کنم
      انتخاب‌های شما چیزهایی هستند که شما را تعریف می‌کنند. اگر از ته قلبتان به خودتان یاداوری کنید که انتخابهایتان در شرایط خودشان درست بوده‌اند، احساس بهتری بهتان دست می‌دهد. هیچکس نمی‌تواند شما را به خاطر انجام کار درست مورد انتقاد قرار دهد پس به اصول خود بچسبید و حرف‌های بی اساس دیگران را نادیده بگیرید.
      من زیبا هستم
      زیبایی برای داشتن اعتماد بنفس مهم است و حتی یکی از اولین چیزهایی که صبح به خودتان می‌گویید باید این باشد که شما زیبا هستید! بدین ترتیب شمانگرشی مثبت در خود ایجاد میکنید و این نگرش در تمام طول روز با شما خواهد بود.
      من از پسش برخواهم آمد
      بله، شما از پسش برخواهید آمد! چند بار شده که شبها که می‌خواهید بخوابید به این فکر کنید که کاری که ازتان خواسته شده را نمی‌توانید انجام دهید؟ چند بار شده که صبح‌ها با حس شکست از خواب بیدار شوید؟ این احمقانه است! اگر تصمیم بگیرید و تلاش کنید هرکاری را می‌توانید انجام دهید.
      صبح به خودتان در آینه بگویید که شما قطعا می‌توانید این کار را انجام دهید و هیچکس بهتر از شما نمی‌تواند از عهدهٔ این بربیاید.
      من خیلی خوش شانسم که زنده هستم
      چند بار شده که صبح بیدار شوید و به خاطر زنده بودنتان تشکر کنید؟ همهٔ ما فکر می‌کنیم که هر روز زنده هستیم و به خاطر همین این معجزه را نادیده می‌گیریم. اما حقیقت این است که ما صبحی دیگر بیدار شده‌ایم و به ما فرصت زندگی داده شده که این یعنی می‌توانیم در جهت رسیدن به خواسته‌هایمان بیشتر تلاش کنیم.
      امروز روز من است
      قطعا همینطور است! اگر شما روز را مال خود نکنید، اگر سعی نکنید که با تمام توان به آن چسبیده و رهایش نکنید، این روز است که کنترل شما را به دست خواهد گرفت. و این اصلا خوب نیست، چراکه آنوقت با کوچکترین اتفاق می‌تواند شما را بیازارد واز مسیرتان دور کند!
      منبع: دیجی رو
    • توسط sajjad
      کارگردان: جاش بون
      تهیه‌کننده: ویک گادفری، مارتی بوون
      نویسنده: بر اساس رمان «خطای ستارگان بخت ما» اثر جان گرین
      بازیگران: شایلن وودلی
      انسل الگورت
      موسیقی: برایت آیز
      فیلم‌برداری: بن ریچاردسون
      تدوین: راب سالیوان
      توزیع‌کننده: فاکس قرن بیستم
      تاریخ‌های انتشار: ۶ ژوئن ۲۰۱۴ (آمریکا)
      مدت زمان: ۱۲۶ دقیقه
      کشور:  ایالات متحده آمریکا
      زبان: انگلیسی
      داستان :
      هیزل لنکستر هیچ‌گاه از زندگی سهمی جز بیماری لاعلاج نبرده است. در واقع فصل آخر زندگی او با تشخیص بیماری سرطانش نوشته شد، گرچه دارویی جدید با تأثیر معجزه‌آسایی چند سال دیگر را به او هدیه کرده است. اما با ورود ناگهانی آگوستوس واترز به گروه حمایت از کودکان سرطانی پیچش داستانی بزرگی رخ می‌دهد و داستان زندگی هیزل گریس دوباره از نو نوشته می‌شود.
      نکات مثبت فیلم ؟
      فیلم براساس رمان پرفروشی به قلم جان گرین ساخته شده و رمان مذکور هم اینقدر محترم بوده که فیلم بر روی پرده سینما مشکل بزرگی نداشته باشه. در واقع قلم جذاب جان گرین ضامن موفق بودن فیلم بر روی پرده سینما شده که بیهوده با احساسات تماشاگر بازی نمی کند و به اصطلاح نیرنگ نمی زند. « تقصیر ستاره بخت ماست » دیالوگ های زیبا و پر مغزی دارد که خیلی مدت بود در یک اثر هالیوودی شاهدش نبودیم. این فیلم احتمالا از آن دسته آثاری است که بزودی کلی دیالوگ قصار به نقل از آن در صفحات اجتماعی منتشر خواهد شد! رابطه میان دو شخصیت نوجوان فیلم کامل و قابل لمس است. مدتها بود که روابط عاشقانه درست و حسابی در سینما به نماش درنیامده بود و حالا با فیلم « تقصیر ستاره بخت ماست » می توانیم یک رابطه عاشقانه سالم را از دو نوجوان مشاهده کنیم که دنیای نوجوانی شان به خوبی در صحبت هایشان نموده پیدا می کند و ما هم از این دنیا لذت می بریم! فیلم بازی های خوبی دارد. شیلی وودلی که احتمالاً حالا دیگر باید او را ستاره جدید هالیوود معرفی کنیم، در نقش هزل باورپذیر است و در آن سو انسل الگورت ( یکی از آن اسمهایی که تلفظش عجیب هست! ) نیز مکمل خوبی برای وودلی بوده است. نکات منفی فیلم ؟
      فیلم داستان خاصی برای تعریف کردن ندارد و تنها تاکیدش بر صحبت های دو نفره بوده است. البته رمان مذکور هم حال و هوایی مشابه داشت اما بهرحال لزوم وجود یک مسیر داستانی خوب و در واقع، قصه گویی یکی از مزیت های مهم اینگونه آثار محسوب می شود که در این فیلم جای خالی اش به خوبی حس می شود. البته دیالوگ ها عالی است. « تقصیر ستاره بخت ماست » هوشمندانه از کلیشه شدن فرار کرده و جاش بوون هم نخواسته که بی جهت تماشاگر را غرق در احساسات کند اما بهرحال در بعضی دقایق فیلم کنترل از دستش خارج شده و « تقصیر ستاره بخت ماست » را تبدیل به مرثیه کرده که خوشبختانه وضعیت حادی ندارد! حرف آخر ؟
      « تقصیر ستاره بخت ماست » اثری تاثیرگذار است. این فیلم از آن دسته آثاری است که احتمالاً روی هر مخاطبی اثرش را خواهد گذاشت و خوشبختانه در سطحی هم هست که بتواند تاثیرگذاری مثبتی داشته باشد. سکانس های آمستردام و ناهار دو نفره و کلی قسمت های رمانتیک دیگه، از « تقصیر ستاره بخت ماست » فیلمی ساخته که مخاطبینش را پیدا خواهد کرد و بخش اعظمی از این مخاطبین احتمالاً خانمها خواهند بود.
      منبع ۱ : موی مگ
      منبع ۲ : ویکیپدیا
    • توسط sajjad
      یکی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم که یکی از بچه های کلاس را دیدم. اسمش "جک" بود و انگار همه‌ی کتابهایش را با خود به خانه می برد. با خودم گفتم: "کی این همه کتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتما ً این پسر خیلی بی حالی است!"
      من برای آخر هفته ­ام برنامه‌ ریزی کرده بودم. (مسابقه‌ی فوتبال با بچه ها، مهمانی خانه‌ی یکی از همکلاسی ها) بنابراین شانه هایم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌
      همینطور که می رفتم،‌ تعدادی از بچه ها رو دیدم که به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند. کتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاکها افتاد.
      عینکش افتاد و من دیدم چند متر اونطرفتر، ‌روی چمنها پرت شد. سرش را که بالا آورد، در چشماش یه غم خیلی بزرگ دیدم. بی اختیار قلبم به طرفش کشیده شد و بطرفش دویدم. در حالیکه به دنبال عینکش می گشت، ‌یه قطره درشت اشک در چشمهاش دیدم.
      همینطور که عینکش را به دستش می‌دادم، گفتم: " این بچه ها یه مشت آشغالن!"
      او به من نگاهی کرد و گفت: " هی ، متشکرم!" و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند. از آن لبخندهایی که سرشار از سپاسگزاری قلبی بود.
      من کمکش کردم که بلند شود و ازش پرسیدم کجا زندگی می کنه؟ معلوم شد که او هم نزدیک خانه‌ی ما زندگی می کند. ازش پرسیدم پس چطور من تو را ندیده بودم؟
      او گفت که قبلا به یک مدرسه‌ی خصوصی می رفته و این برای من خیلی جالب بود. پیش از این با چنین کسی آشنا نشده بودم. ما تا خانه پیاده قدم زدیم و من بعضی از کتابهایش را برایش آوردم.
      او واقعا پسر جالبی از آب درآمد. من ازش پرسیدم آیا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازی کند؟ و او جواب مثبت داد.
      ما تمام اخر هفته را با هم گذراندیم و هر چه بیشتر جک را می شناختم، بیشتر از او خوشم می‌آمد. دوستانم هم چنین احساسی داشتند.
      صبح دوشنبه رسید و من دوباره جک را با حجم انبوهی از کتابها دیدم. به او گفتم:" پسر تو واقعا بعد از مدت کوتاهی عضلات قوی پیدا می کنی،‌با این همه کتابی که با خودت این طرف و آن طرف می بری!" جک خندید و نصف کتابها را در دستان من گذاشت.
      در چهار سال بعد، من و جک بهترین دوستان هم بودیم. وقتی به سال آخر دبیرستان رسیدیم، هر دو به فکر دانشکده افتادیم. جک تصمیم داشت به جورج تاون برود و من به دوک.
      من می دانستم که همیشه دوستان خوبی باقی خواهیم ماند. مهم نیست کیلومترها فاصله بین ما باشد.
      او تصمیم داشت دکتر شود و من قصد داشتم به دنبال خرید و فروش لوازم فوتبال بروم. جک کسی بود که قرار بود برای جشن فارغ التحصیلی صحبت کند. من خوشحال بودم که مجبور نیستم در آن روز روبروی همه صحبت کنم.
      من جک را دیدم. او عالی به نظر می رسید و از جمله کسانی به شمار می آمد که توانسته اند خود را در دوران دبیرستان پیدا کنند.
      حتی عینک زدنش هم به او می آمد. همه‌ی دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهی من بهش حسودی می کردم!
      امروز یکی از اون روزها بود. من میدیم که برای سخنرانی اش کمی عصبی است. بنابراین دست محکمی به پشتش زدم و گفتم: " هی مرد بزرگ! تو عالی خواهی بود!"
      او با یکی از اون نگاه هایش به من نگاه کرد( همون نگاه سپاسگزار واقعی) و لبخند زد: " مرسی".
      گلویش را صاف کرد و صحبتش را اینطوری شروع کرد: " فارغ التحصیلی زمان سپاس از کسانی است که به شما کمک کرده اند این سالهای سخت را بگذرانید. والدین شما، معلمانتان، خواهر برادرهایتان شاید یک مربی ورزش... اما مهمتر از همه، دوستانتان...
      من اینجا هستم تا به همه ی شما بگویم دوست کسی بودن، بهترین هدیه ای است که شما می توانید به کسی بدهید. من می خواهم برای شما داستانی را تعریف کنم."
      من به دوستم با ناباوری نگاه می کردم، در حالیکه او داستان اولین روز آشناییمان را تعریف می کرد. به آرامی گفت که در آن تعطیلات آخر هفته قصد داشته خودش را بکشد. او گفت که چگونه کمد مدرسه اش را خالی کرده تا مادرش بعدا ً وسایل او را به خانه نیاورد. جک نگاه سختی به من کرد و لبخند کوچکی بر لبانش ظاهر شد.
      او ادامه داد: "خوشبختانه، من نجات پیدا کردم. دوستم مرا از انجام این کار غیر قابل بحث، باز داشت."
      من به همهمه‌ ای که در بین جمعیت پراکنده شد گوش می دادم، در حالیکه این پسر خوش قیافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ی سست ترین لحظه های زندگیش توضیح می داد.
      پدر و مادرش را دیدم که به من نگاه می کردند و لبخند می زدند. همان لبخند پر از سپاس.
      من تا آن لحظه عمق این لبخند را درک نکرده بودم.
      هرگز تاثیر رفتارهای خود را دست کم نگیرید. با یک رفتار کوچک، شما می توانید زندگی یک نفر را دگرگون نمایید: برای بهتر شدن یا بدتر شدن.
      خداوند ما را در مسیر زندگی یکدیگر قرار می دهد تا به شکلهای گوناگون بر هم اثر بگذاریم.
      دنبال خدا، در وجود دیگران بگردیم.
      " دوستان،‌ فرشته هایی هستند که شما را بر روی پاهایتان بلند میکنند، زمانی که بالهای شما به سختی به یاد می‌آورند چگونه پرواز کنند."
      هیچ آغاز و پایانی وجود ندارد...
      دیروز،‌ به تاریخ پیوسته،
      فردا ، رازی است ناگشوده،
      اما امروز یک هدیه است
  • موضوع ها

  • کاربران آنلاین در این صفحه

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×