رفتن به مطلب

Recommended Posts

love-on-a-swing-Cropped-1000x600-760x400.jpg

در اینجا دلنوشته های عاشقانه ای که در اینترنت موجوداند را قرار میدهیم. این اشخاص در انجمن وجود ندارند.

برای ارسال دلنوشته های خود به بخش مربوطه مراجعه فرمایید.

این سری از دلنوشته ها تماما از کانال تلگرامی بایکوت (علی قاضی نظام) گرفته شده است. (اجازه از کانال گرفته شده)

نکته: در صورت تکرار و محتوا نا مناسب آنرا گزارش کنید.

کانال تلگرام بایکوت

  • سپاس 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دم سحر
تو کم کم در من جوانه میزنی
و آفتاب که طلوع میکند
گل میدهی
و تا شب میوه میدهی
تمام وقت زندگیت میکنم.
اما یاد تو دم سحر یک چیز دیگر است
یاد تو دم سحر  
تازه است
بوی عشق میدهد
یاد تو دم سحر حال خوب کن ترین چیز دنیاست :heart:

عالمه حیدرپور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صبح
اشتیاق کوچه ای ست
که از پنجره اش 
تو میگویی سلام :heart:

حمید رها

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پنج شنبه هايَم بى نظير بود ،
بى نظير !!
تو بودى و من بودم و كافه هاى خلوتِ شهر...
'مـــا' بوديم و عاشقانه هايى كه ميانِمان با بوسه اى آرام...
ردوبَدل ميشد...

تو رفتى حالا پنج شنبه هايم از غروبِ جمعه دلگيرتر شده،

نفسم ميگيرد ...
نفسم ميگيرد ...
نفس ميگيرد ، حالا كه نيستى ديگر ...

الی روشنایی 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شب هیچ وقت
برای ما شب نبود..
نامادریِ سنگدلی بود
که با خاطرات
ما را هر شب کتک می زد..

فرشید عسکری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پنجشنبه میتوانست
زیباترین روز هفته باشد
تا اینکه چشم‌های تو
از تقویم روی دیوار
کم شد
و پنجشنبه ‌ها
پر شد از نبودنت ...

علی سید صالحی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پدرم همیشه مى گفت: زود خوابیدن و زود بیدار شدن 
آدم را سالم,پول دار و عاقل مى کند, 
در خانه,ساعت هشت چراغ ها خاموش بود 
وسپیده دم با بوى قهوه و بیکن و نیمرو 
از خواب بلند مى شدیم 
پدرم یک عمر این دستور را دنبال کرد 
جوان مرد و مفلس 
و فکر مى کنم چندان هم عاقل نبود 

من نصیحت او را گوش نکردم 
دیر خوابیدم,دیر بیدار شدم 
حالا نمى گویم دنیا را فتح کرده ام 
اما ترافیک صبح ها را دیگر ندارم 
از خیلى از دردسر هاى معمولى دورم 
وبا آدم هاى جدید وبى نظیر آشنا شده ام 
یکى از آنها. 
خودم 
کسى که پدرم 
هرگز 
او را نشناخت ...

چارلز بوکفسکی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دايى منصور آدم عجيبى بود، بجاىِ صدا كردن اسمت با يه لقب خاص صدات ميكرد كه اتفاقا عجيب هم ميچسبيد به دل. 
شبا تا صبح با شعر،چايى و تنباكو بيدار ميموند و روزا تا لنگ ظهر ميخواييد. همينم شد كه بدون توجه به حرفه مكانيكى كه بلد بود شد نگهبان يه برج نيمه كاره تا بتونه هم شبارو با خيال راحت تو تنهايى بيدار بمونه هم انگِ بيكارِ مفت خور رو بهش نزنن.
عاشقِ كسى يا چيزى هم كه ميشد شورِ ماجرا رو در مياورد. مثلا تموم زندگيش يه رنگ بود، طوسى، از جزئى ترين وسايلش گرفته تا كلى ترينش. بهشم چيزى ميگفتى سر اين شورىِ غير معمول بهت ميتوپيد:"شما چى ميفهمين واقعا عاشق بودن يعنى چى؟ اوجش فقط بلديد يه چيزى رو دوست داشته باشيد و توهم بزنيد عاشقيد"
خودشم منكر اين عجيبي نميشد و ميگفت معمولى بودن ترسش خيلى بيشتر از عجيب بودنه ميگفت بزرگترين ترسش از بچگى اين بوده كه مثل بقيه تعريفش از زندگى كردن فقط نفس كشيدن باشه و واقعا زندگى نكنه!
تا اينكه عاشق سيما شد، همه چى اولش خوب بود، دايى منصور رو ديگه نميشد يجا آروم نگه داشت؛ عجيب بود، عجيب تر شد. راه ميرفت و ميخنديد و شعر ميخوند.
تا اينكه يهو غيبش زد. كل شهر و بيمارستانا و كلانترى ها رو گشتيم ولى پيداش نكرديم؛ بعد از يه هفته ژوليده و خسته خودش برگشت خونه. تو جواب داد و سوال هاىِ بقيه هم فقط گفت: سيما رفت!
هيچكس نفهميد دقيقا چيشد يا چه اتفاقى افتاد بينشون اما از اون روز به بعد دايى منصور ذره ذره اما كاملا عوض شد.
بعد از يه مدت كتاب شعراشو ريخت دور، چايى رو با گل گاو زبون عوض كرد، شبا زود ميخواييد و صبح خروس خون پاميشد ميرفت مكانيكى آقاجون، رنگ يكدست  طوسى اتاق و وسايلش رو با سبز، قرمز،زرد و آبى مخلوط كرد. آينه هاىِ اتاقشم جمع كرد گذاشت تو انبارى. 
ازش كه پرسيدم چرا؟ 
گفت: ميدونى دايى، سيما عجيب نبود، يه زنِ معمولىِ عاقل بود.  ما بقولِ شما عجيباىِ ديوونه تو دنيا خيلى كميم، اصلا همينم هست كه عجيبمون ميكنه و ادماىِ معمولى رو ميترسونه. سيما ترسيد و رفت. نميخوام ديگه كسى رو بترسونم، آينه هاىِ تو اتاقم روهم بخاطر همين جمع كردم، نميخوام خودم رو هم بترسونم از تصويريه مردِ معمولى تو آينه. چيزى كه از بچگى ترسشو داشتم.
دايى منصور ميگفت معمولى شده اما فقط وانمود ميكرد، ماهيت واقعى آدما هيچ وقت تغير نميكنه.
وانمود كرد تا كسى رو نترسونه و تو آينه هم نگاه نكرد تا اينكه يروز چله زمستون ديوونگيش  بى طاقت شد و به سرش زد با رفيقش بره شمال ماهيگيرى. 
رفيقش ميگفت تو قايق وقتى انعكاسِ عكس خودشو تو آب ديد چند لحظه با بهت به خودش خيره شد و هى ميگفت اين من نيستم. و انگار كه ترسيده باشه هول كرد پريد تو آب.
هنوزم تو آبه. 
چند ساله كه تو آبه.
بقيه ميگن غرق شده اما من ميگم غرق شدن براى آدماىِ معموليه، دايى منصور فقط داره دنبال خودش ميگرده.

محیا زند

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صبح چه زيباست ...!

چشم‌هايت را كه باز كنی ،
ياد كسی خواهی افتاد ...!
كه شب قبلش ؛
از دوست داشتنش خوابت نمي‌بُرد ...!

 امیرحسین حسین‌زاده

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شايد باورت نشه اما من 
هر اتفاقي رو از طرف تو متوجه ميشم
ميفهمم وقتايي رو كه بهم فكر مي كني
احساس مي كنم دلتنگي هات رو
ميشنوم صداي بغضتو،
تو توي يك خونه ي ديگه 
و يك اتاق ديگه
و يك هواي ديگه اي
اما ناخودآگاه
پالس ميفرستي به كسي كه
هنوز تو قلبشي 
و از قلبت بيرون نرفته..

اميرعلی . ق

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تو فک کردی فقط زن ها دلبری بلدند
نــه جانم....
بعضی مـردا
درست وقتی دارند آستینِ پیراهنِ چهارخانه اشونُ تا میزنن و زیر لب آهنگ میخــونن و ابروهاشون تویِ هم گره خـورده، میشن دلبـر ترین آدمِ روی زمین، یطوری که ضعف میکنی براشـون اصلا...
یا یکـی از همان وقت هایی که کنترلِ تلوزیونُ با مظلومیت سمتت می گیرن و قراره از فوتبال دیدن دل بکنن....
اصلا راه نداره، باید مُـــرد برایِ نگاهش، خودِش، شیطنتی که وول میخـوره تویِ مظلومیتش....
فکـر میکنی مـردا دلبری بلد نیستن؟
شده کلافگیِ یکی از این موجوداتِ دیوانه را وقتی دارن ظرف می شورن و پیشبند بسته و نمیدونن جایِ این بشقاب و اون لیوان کجاست رو ببینی و براشـون جـون ندی، دلت نَـره، قند آب نشه توش....؟
میتـونی ذوقِشُ، برقِ چشمـایِ مهربونشُ وقتی کج و کوله برات لاک میـزنه و تن تن فوت میکنه ببینـی و هزار بار تویِ هر ثانیه نمیـری و زنده نشی؟ 

مـَـردا
خیلی بیشتـر از زن ها دلبـــری بلدن....
خیلی بیشـتر بلدن چطور تمامِ قلبتُ مالِ خـودشون کنن...
وقتی به یه مــرد نزدیک شدی
مواظبِ دلــت باش....

فاطمه صابری نیا

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قرار بر اين شد كه به ياد دوران دانشجويى همه ى بچه هاى اون موقع دور هم جمع بشيم..
از بخت منم اون تنها نيمده بود..
مثل همه ى عاشقانه هايه يه طرفه كه به آخر نميرسه چند ثانيه اى نگاهامون به هم گره خورد 
ولى من به احترام اون حلقه اى كه دستش بود قبل از اون نگاهمو برگردوندم..
نمى دونم چى شد كه به اين نتيجه رسيدن هركس يه خاطره ى خنده دار تعريف كنه..
نوبت من كه شد گفتم:
"يه روز توى جاده اى كه معلوم بود ماه تا ماه كسى ازش رد نميشه موندم سر دوراهى..
راه سمت راستى يه جاده ى يه طرفِ بود..
اما چشمام يه بنده ى خدارو ميديد كه با كت شلوار وايساده كنار جاده..
من كه سر دوراهى بودم
فرمون رو چرخوندم سمت راست كه يه كمكى هم به اون بنده ى خدا كرده باشم..
نزديك شدم
شيشيه رو دادم پايين..
ديدم فقط يه ماكت مقوايى كه داره تبليغ روغن موتور ميكنه.."

به غير از اون،همه زدن زير خنده..
كسى كه همراهش بود همونجورى كه بلند بلند ميخنديد
گفت يعنى تو متوجه نشدى اون مقوايىِ؟!

گفتم:آخه از دور خيلى شبيهِ "آدما" بود..
خيلى..

فرزانه صدهزارى

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گاهی وقتا وسط غذا خوردن خسته میشم و ول میکنم میرم.
گاهی وسط کلاس درس عمومی خسته میشم و بدون اجازه ول میکنم میرم. گاهی از دوست داشتن نسرین خسته میشم ولی نمیتونم ولش کنم و برم. به جز دوست داشتن نسرین در سایر موارد سعی میکنم از هر جایی خسته شدم ول کنم برم. 
نسرین رو بخاطر خنگیش دوست دارم. یه بار بهش گفتم بیا قربون هم بریم، گفت: باشه ولی یه جور بریم که هشت هشت و نیم خونه باشیم. بابام دعوام میکنه. 
از آرایش کردن زنا بدم میاد، بخاطر همین یه پنکک قلابی برای نسرین خریدم گفتم اصل فرانسه س. فرداش صورتش پر از جوشای ریز شد ولی بازم دوسش داشتم. از لاک قرمز خوشم میاد. اما نسرین هیچوقت لاک نمیزنه. میگه نماز میخونم گناه داره. باشگاه نمیرم، چون میخوام هروقت نسرین سرشو روی شکمم میذاره جاش نرم باشه. 
اوایل عاشق موهای لَخت و بلند بودم. دوس داشتم وقتی از همه کلافم، بشینم یه گوشه ی دنج، موهای نسرینو ببافم. اما بعد از اولین جلسه شیمی درمانی نسرین توی اینترنت سرچ کردم «چگونه کچل هارا دوست داشته باشیم؟» و هرچی مقاله بود رو خوندم. و فهمیدم خوبیش اینه پسفردا که عروسی کنیم توی شوید باقالاهای نسرین اون چیزایی که لای برنجاس حتما شیویده نه موهای نسرین. 
دانشجوی کارشناسی مهندسی کامپیوترم، اما هنوز از نخ کردن سوزن چرخ خیاطی مامان احساس قدرت میکنم. اسمم محمدرضاس ولی نسرین صدام میکنه محمدم. آرزو میکردم کاش از اول اسمم «محمدم» بود.

محمدش

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وقتایی که خواب بودم
میومد صدای نفسامو ضبط میکرد !
شما بودین عاشقش نمیشدین ؟؟ :heart:

دیالوگ  اژدها وارد میشود

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تو را به خدا بیاموزیم،هر زمان که دلمان خواست،به هرکس که رسیدیم نپرسیم :
"عاشق شده است یا نه؟"
بعضی آدم ها تمام خاطراشان را "تا" می کنند می گذارند داخل یک چمدان و پرتش می کنند در جایی که دیگر هیچ وقت دست کسی به آن نرسد !
تو را به خدا بیاموزیم با این سوال های بی فایده کسی را مجبور نکنیم که بگردد،بغض کند و چمدان خاطراتی را که سالها پیش با خونِ دل جایی انداخته پیدا کند ...
و پشت بندش
بمیرد
بمیرد
و بمیرد ...

سید طه صداقت

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گاهي ميخواهم بروم جايي انگشت بزنم تا تمام "دوستت دارم" هايي ك به آدم هاي بي لياقت گفتم را بالا بياورم ...
تا اگر روزي شخصي وارد زندگي ام شد كه لايق اين كلمه بود از گفتنش بيزار نباشم ! و جوري بگويم دوستت دارم كه انگاري اولين بار است !
پاك پاك باشم از اين احساسِ ناكام در عشق. يك جورهايي نابِ ناب ...
كاش ميشد لياقت آدم هارا قبل از اينكه وارد لحظه هايمان شوند بفهميم،قبل از اينكه بعد از كلي كلنجار بگويي كه دوستش داري اينكه نفست شده، اينكه وابسته اش شدي !
تا اگر روزي رهايت كردو رفت يا تورا ترجيح داد به هزارچيز شرمنده ي دل خودت نشودي كه چرا براي اين آدم تپيد .... شرمنده ي چشمانت نشوي كه چرا براي اين آدم گريست ... و شرمنده ي غرورت نشوي كه چرا براي اين آدم ناديده گرفته شد ...
كاش دوستت دارم هارا خرج بي لياقت هانكنيم ، تا از آنهايي ك لياقتش را دارند دريغ نكنيم !

شیدا ارشدی پناه

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از این تنهایی ها خدا قسمت کند که بنشینی،زانوها را بغل بگیری.
به کسی که نیست فکر کنی بعد ناگهان کسی از جـایی دور بپرد وسط تنهاییت و تعادلش را بهم بریزد.
دست به دلِ آغوشت بگذارد موهایت را پریشان کند و توی صورتت فریاد بکشد که آمده تا تمام اتفاقهای بدگذشته جبران شود !
تو بلند بلند بخندی و او بوسه اش را بگذارد درست وسط خنده هایت ! 
گاهی زیادی که تنها میشوی دلت از این سر زده آمدنهای طولانی میخواهد ...

شیما سبحانی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

متعهد باشیم
با حرف و تایپینگ ها روی پوسته ی جامعه ای که دردش این روزها این شده که این مجازی ها و گوشی ها بدبلا سرمان آورده اند
با نگاه و چشمهامان که اگر اشتباه و زیادی ببیند، گَند می زند به هر
دوست داشتن و تک دانه عشق بودن
نه فقط آنکه در بیوی پیج همگانی مان بنویسیم متاهل و متعهد
عهد و پیمان
مجرد و متاهلی نمیشناسد
همین اگر به خودت متعهد بمانی
خودت باشی
خودت را زندگی کنی
خط قرمز خودت را بدانی
این سیل دروغ و خیانت های امروزی کمرنگ می شود...
و تنها دست مایه ی این روزها این شده که چقدر دیگر نمیشود دوست داشتن ها را جدی گرفت...

ملیحآ

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گفت عشق نه!
بيا تا هميشه "دوست" بمانيم 
دستش را رها كردم
  گفتم
ببخشيد ما به كسي كه 
برايش روزي چندبار 
از درون فرو ميريزيم
دوست نمي گوييم ...

فريد صارمي

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻡ
ﺍﺯ ﺑﺲﺍﺩﺍﯼ ﮐﻮﻩ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩﻡ
ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻢ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺎﺷﻢ
ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻢ ﻓﺮﻭ ﺑﺮﯾﺰﻡ...

سامان رضایی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دلمان نصف شده است
بین تمام آدمهایی که باید بهشان خودمان را تا ابد ثابت کنیم!
انگار فقط به دنیا امده ایم که به کسانی که دوستشان داریم نشان دهیم ما خوبیم!
ما مهربانیم.
ما با گذشتیم..
ولی کمی غمگینیم
کمی با معمولی های اطرافتان فرق داریم...
بیشتر دلمان روزها میگیرد....
حتی آنقدر زیاد که راه نفس کشیدنمان برای کیپ شدن بینی و اشکهای فراوانی که برای فهمیده نشدنمان میریزیم...میگیرد!!!
دلمان به هزار تکه ی کوچک و بزرگ تبدیل میشود...
وقتی کنار کسانی هستیم که دوستشان داریم و انها به ناممکن ترین راه ممکن مارو از هیچ طریقی نمیفهمند....
که ما را نمیخوانند...
 که ما را از بحر نیستند!!!

فرگل مشتاقی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تا وقتی یاد نگیریم خودمان را دوست داشته باشیم
دیگران هم آنطور که باید، دوستمان ندارند
روی صحبتم با زنانی است که خود را دوست ندارند
میدانید چیست؟
آدم اگر خودش را دوست نداشته باشد،
بد است، اصلا فاجعه است
وقتی رفتید ظرف بشورید، اما دستکش دستتان نکردید
قدر ظرافت دستانتان را ندانستید
یعنی اول از خودتان بعد
 از طرف مقابلتان این اجازه را گرفتید که
از ظرافت دستانتان لذت ببرد
وقتی سر میز غذا،
قسمت لذیذ آنرا برای دیگران گذاشتید
وقتی همیشه به ته مانده ها قناعت کردید
وقتی همیشه رعایت حال همه را کردید
الا حال خودتان
وقتی هیچ وقت به شما برنخورد
دلخور نشدید، به روی کسی نیاوردید
اجازه هر رفتاری را به هر کسی دادید
یعنی شما خودتان را دوست ندارید
نمیگویم مهربان نباشید
میگویم حالا که با همه مهربانید
با خودتان هم باشید
چه عیبی دارد؟
 گاهی هم خود را ترجیح دهید به همه
آنگاه اجازه میدهید دیگران هم شما را دوست داشته باشند

سیما امیرخانی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قهر ما شوخى ترين 
رخدادِ عاشق بودن است..!
صبحِ خندان هديه آوردم، 
بِخيرش را بگو...

محمدصادق زمانی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همیشه به احساساتش حسودیم می شد...
احساساتی که از بروز دادنش هیچ ترسی نداشت
اگه می خندید از ته دل بود
اگه غمگین می شد بغضش رو نمی خورد
نمیدونم چه بلایی سر زندگیش اومد که گوشه نشین شد
نه جایی می رفت؛ نه کسی رو تو خلوتش راه می داد
یک سال ازش بی خبر بودم تا اینکه تو یه دورهمی اتفاقی دیدمش
دیگه خبری از اون خنده های همیشگیش نبود
یه گوشه تنها پیداش کردم و گفتم معلوم هست کجایی؟
بغض گلوش رو خورد و گفت درگیر بودم
نذاشت بپرسم درگیر چی
گفت عوض شدم نه؟
نگاش کردم و گفتم: خیلی...
بی روح شدی، چی شد اون همه احساسات؟
پوزخند زد و گفت: خیلی وقته دیگه نه چیزی خوشحالم می کنه نه ناراحت، دیگه کسی دلم رو نمی لرزونه، نه بودن کسی دلخوشم می کنه نه رفتن کسی غمگینم، می دونی من به جایی رسیدم که بهش میگن بی حسی!
وقتی بهش گفتم مگه میشه تو یه سال و این همه بی حسی؟ نگام کرد و گفت: یه سال نه، یه اتفاق و این همه بی حسی
فقط یه شب تا صبح طول کشید...

حسین حائریان

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عصر که میشود دلت میخواهد 
یک چتر باشدو باران ببارد 
و تمام جهان را قدم بزنی،
کنارکسی که 
تمام حواست را 
پرت خودش کرده...

سمانه غلامی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

  • گروه تلگرامی دیوونه تو

  • مطالب مشابه

    • توسط sajjad
      نام: آخرین کیفر
      نویسنده: مژگان رضایی راد
      تعداد صفحات: ۴۱۰
      ژانر: عاشقانه، اجتماعی
      خلاصه رمان :
      عشقی که عقل را از تصمیم‌ها خط می‌زند و عاشقی که زندگی‌اش دست خوش اشتباهات بزرگ و کوچک می‌شود و لجوجانه چشم می‌بندد بر اشتباهاتش.
      آنقدر در خواسته هایش غرق می شود که اشتباه از پس اشتباه زاده می شود.
      زمانی چشم‌ می‌گشاید که نه راه پیش دارد و نه پس.
      و تقاص پس می‌دهد، آخرین کیفر…
       
      نسخه PDF به صورت کامل | 2.2 مگابایت
      نسخه ePub برای آیفون و آندروید و … | 190 کیلوبایت
      نسخه اندروید با فرمت اپلیکیشن | 725 کیلوبایت
      نسخه جاوا با فرمت Jar – کتابچه | 791 کیلوبایت
      منبع: رمان فوریو
    • توسط sajjad
      سینا درخشنده متولد 31 شهریور 1371 در شیراز، خواننده است
      فارغ التحصیل لیسانس رشته عمران می باشد نوازنده قابلی است، شعر نیز می سراید و حالا عنوان پدیده موسیقی ایران در عرصه خوانندگی را یدک می کشد
      نام اصلی اش رضا در شناسنامه است
      شروع فعالیت
      فعالیت خود را از سال 1391 وقتی 20 ساله بود با نواختن ساز آغاز کرد
      کم کم در مدت سه سال شروع به تولید چند ترک کرد که بازتاب چندانی نداشت برا همین مجبور شد فعالیت خود را قطع کند تا مشکلات موسیقی خود را برطرف کند
      شهرت
      بعد از مدتی تمرین و کار روی آهنگ ها در نهایت بهمن ماه 1396 با انتشار قطعه کوک حالم به شدت موفق ظاهر شد و سپس با آهنگ یار همیشگی سر زبان ها افتاد
      آشپز خوبیم
      بجز موسیقی به آشپزی علاقه خاصی دارد و می گوید آشپز خوبی هستم، هم غذای ایرانی و هم غذای فرنگی درست می کنم اما ته چین هام یک چیز دیگست
      طرفدار قرمز

      می گوید برای طرفداران استقلال تهران احترام می گذارم ولی به شدت دو آتیشه پرسپولیس هستم
      ازدواج
      آقای خواننده هنوز ازدواج نکرده و مجرد است، برخی کانال های با سو استفاده از عکس هوادارانش تیترهای سینا درخشنده و همسرش را روی عکس های منتشر کردند که صحت ندارد
      شرکت موسیقی
      درخشنده حالا یکی از خواننده ها تحت حمایت شرکت موسیقی آوازی نو به مدیریت حسن اردستانی است، حمید هیراد نیز زیر نظر این شرکت کار می کند
      ورزش
      یکی از دیگر علایق آقای درخشنده ورزش است، اوقات فراغت خود را با فوتبال و والیبال پر می کند و به تناسب اندام خود خیلی توجه می کند
      منبع: فتوکده
    • توسط sajjad
      در این پست قصد داریم جمله های صبح بخیر زیبا رو لیست کنیم. امیدوارم که مورد توجه شما عزیزان قرار بگیره.
    • توسط zahra
      سلام
      تو این تاپیک میتونین حرف دلتونو به معشوقتون بگین
      این حرف میتونه ابراز احساسات باشه یا عذرخواهی یا هرچیز دیگه
       
      فقط چند تا قانون داره :
      ۱- بیشتر از یک یا دو جمله نباشه
      ۲- اگر معشوقتون تو این سایت هست میتونین نام کاربریشو هم بنویسید (ننوشتین هم اشکالی نداره ، خودش متوجه میشه بالاخره دیگه ... )
      ۲-بحث کردن ممنوع!
      ۳-توهین یا بی ادبی ممنوع
       
      پ.ن : این تاپیک رو برای این ایجاد کردیم که دیگه هیچ احساسی بخاطر نگفتن و خجالت و غرور و ...  از بین نره
       
      دنیاتون قشنگ 
    • توسط sajjad
      عشق تلخ
      نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سدای جامی بی زوال
      پرسه ایی آغاز کردیم در خیال دل بیاد آورد ایام وصال

      از جدایی یک دو سالی میگذشت یک دوسال از عمر رفت و برنگشت
      دل بیاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را
      آن نظر بازی آن اصرار را آن دو چشم مست آهو وار را
      همچو رازی مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود

      امد و هم اشیان شد با منو هم نشین و هم زبان شد با منو
      خسته جان بودم که جان شد با منو ناتوان بود و توان شد با منو

      دامنش شد خوابگاه خستگی این چنین آغاز شد دلبستگی
      وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد به سر

      مست او بودم زه دنیا بی خبر دم به دم این عشق میشد بیشتر
      آمد و در خلوتم دم ساز شد گفتگوها بین ما آغاز شد

      گفتمش ......
      گفتمش در عشق پا برجاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل
      گر تو ذورق وان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل

      دل زه عشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سرگردان شده
      گفت .........
      گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست میدارم بدان

      شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور خمارم بدان
      با تو شادی می شود غم های من با تو زیبا می شود فردای من

      گفتمش عشقت به دل افزون شده دل زه جادوی رخت افزون شده
      جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیباییت مجنون شده

      بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
      در سرم جز عشق او سودا نبود بحر کس جز او در این دل جا نبود

      دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
      خوبی او شهره عافاق بود در نجابت در نکویی طاق بود

      روزگار.....
      روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت
      پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

      آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس
      یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون عاشق کم نبود

      بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود
      با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهد و پیمان را شکست..

      بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست
      آن کبوتر عاقبت از بند رفت رفت و با دلداری دیگر عهد بست

      با که گویم او که هم خون من است خسم جان و تشنه خون من است
      بخت بد بین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول اون رحمت نشد

      آن طلا حاصل به این قیمت نشد عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست
      با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش با دود و دم هم دم شدم

      باده نوش غصه او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم
      زره زره آب گشتم
      کم شدم.....

      آخر آتش زد دل دیوانه را ......
      آخر آتش زد دل دیوانه را
      سوخت بی پروا پر پروانه را

      عشق من .....
      عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر
      خاطراتم را تو بیرون کن زه سر دیشب از کف رفت فردا را نگر

      اخر این یک بار از من بشنو پند بر منو بر روزگارم دل نبند
      عاشقی را دیر فهمیدی چه سود ..... عشق دیرین گسسته تار و پود
      گر چه آب رفته باز اید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود...

      بعد از این هم آشیانت هر کس است .... بعد از این هم آشیانت هرکس است
      باش با او یاد تو ما را بس است   قشنگی آهنگ: 92% دانلود آهنگ با کیفیت 320
    • توسط sajjad
      مقدمه
      به نام سر فصل همه ی نامه ها چه انهایی که نوشته شدند و چه انهایی که سپید ماندند تا کاغذها سیاه نشوند
      یک سلام پررنگ و چند نقطه چین..به علامت جوابهایی که هرگز ندادی و یک دقیقه سکوت!به احترام تمام لحظه هایی که در انتظار پاسخ تو مردند فرض که دلت نخواست به فرض که حوصله ات نیامد!به فرض که لایقش نبودم!فرض که دوستم نداری! نه خودم را نه نامه هایم را!!!این خودش قانع کننده ترین دلیل دنیاست بی دلیل هم خودش کلی دلیل است لااقل میگفتی:((اینهم که جوابی ننویسد جوابی است))دریغ از همین حرف چه می شود کرد تویی و عزیز کرده ی این دل رسوای سر گردان خودم چه کارش کنم جواب هم ندهی بهانه ات را میگیرد بگذریم...
      حوالی همین روزهای پژمرده نیامدنت انگار کسی از اسمان به من گفت شاید این عزیز کرده دلت شعر به دل مخملیش نمیشیند!حق بعد از او با توست این بار دیگر شعر نمی نویسم نامه هایی را برایت مینویسم که در تنهایی پاییزی ام برای خودم نوشتم و برای تو پاره کردم حقیقتش فکر میکردم اگر میخواست از این زبان خوشت بیاید حرفهای عادی خودم را بیشتر دوست داشتی که نداری حالا چاره ای نیست این را هم امتحانش میکنم راستی به دل نگیر بین نامه هایی که پاره کردم اسم تو با چند کلام قبل و بعدش سالم و دست نخورده مانده و حالا هم از روی همان اسم خودت نامه های تکه تکه شده راکنار هم چیدم و برایت نوشتم این بار هم اگر به دلت ننشست فکر دیگری میکنم شاید هم دفعه بعد به سبک ادم های ان طرف تاریخ برایت نقاشی کردم خدا رو چه دیدی شاید پسندیدی خوب دیگر وقت چشم های روشن نازت را زیاد گرفتم بگو به روشنی خودشان کدری این لهجه این مجنون اواره را ببخشند ممنون که همیشه ناخواسته کمکم میکنی چه خودت چه اسم قشنگت چه سفرت چه نیامدنت و این بار هم بی جوابیت که کانون از هم پاشیده ی نامه های پاره پاره ام را به هم پیوند زد تاریخ نمیزنم هر وقت که تو ممکن است حوصله مهربانیت بیشتر باشد حرف اخر اینکه زیبا مثل هیچکس قرص کامل ماه بی تقصیر پروانه ات میمانم و برای تو مینویسم تو عزیزی چه بهاری باشی چه تابستانی چه پاییزی دلت نسوزد نگو چه لحن غم انگیزی راست می گویم که عزیزی حتی اگر این ها را هم مثل بقیه فراموش کنی و دور بریزی کسی که هم بی تو می میرد و هم برای تو ...
    • توسط sajjad
      بچه تر که بودم و با مامان خرید میرفتم،
      وقتی یه چیزی میخریدم،
      مامان میگفت دیگه به ویترینا نگاه نکن،
      فقط حواست و نگاهت به اونی باشه که تو دستته
      اونی که انتخابش کردی،
      چون انتخاب خودته،
      خوب و بد انتخابت بوده پس باید به انتخابِ خودت احترام بذاری،
      نه که تا چشمت خورد به یه چیز بهتر پشیمون شی از انتخاب قبلیت...
      ولی من که دست تو دستِ دخترم برم خرید بهش میگم،
      اول خوب نگاه کن دور و برتو،
      بعد انتخاب کن...
      یه چیزی رو انتخاب کن که حتی اگه هزار تا چیز بهترم دیدی باز اون به نظرت از همه بهتر بیاد،
      نمیتونی بعد انتخاب کردنش جلوی چشماتو بگیری که نبینی چیزای بهترو
      ولی میتونی یه چیزو انتخاب کنی
      که چشمات نخواد بهتر از اونو ببینه حتی....
      فاطمه جوادی
  • موضوع ها

  • کاربران آنلاین در این صفحه

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×
×
  • جدید...