رفتن به مطلب

Recommended Posts

love-on-a-swing-Cropped-1000x600-760x400.jpg

در اینجا دلنوشته های عاشقانه ای که در اینترنت موجوداند را قرار میدهیم. این اشخاص در انجمن وجود ندارند.

برای ارسال دلنوشته های خود به بخش مربوطه مراجعه فرمایید.

این سری از دلنوشته ها تماما از کانال تلگرامی بایکوت (علی قاضی نظام) گرفته شده است. (اجازه از کانال گرفته شده)

نکته: در صورت تکرار و محتوا نا مناسب آنرا گزارش کنید.

کانال تلگرام بایکوت

  • سپاس 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دم سحر
تو کم کم در من جوانه میزنی
و آفتاب که طلوع میکند
گل میدهی
و تا شب میوه میدهی
تمام وقت زندگیت میکنم.
اما یاد تو دم سحر یک چیز دیگر است
یاد تو دم سحر  
تازه است
بوی عشق میدهد
یاد تو دم سحر حال خوب کن ترین چیز دنیاست :heart:

عالمه حیدرپور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صبح
اشتیاق کوچه ای ست
که از پنجره اش 
تو میگویی سلام :heart:

حمید رها

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پنج شنبه هايَم بى نظير بود ،
بى نظير !!
تو بودى و من بودم و كافه هاى خلوتِ شهر...
'مـــا' بوديم و عاشقانه هايى كه ميانِمان با بوسه اى آرام...
ردوبَدل ميشد...

تو رفتى حالا پنج شنبه هايم از غروبِ جمعه دلگيرتر شده،

نفسم ميگيرد ...
نفسم ميگيرد ...
نفس ميگيرد ، حالا كه نيستى ديگر ...

الی روشنایی 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شب هیچ وقت
برای ما شب نبود..
نامادریِ سنگدلی بود
که با خاطرات
ما را هر شب کتک می زد..

فرشید عسکری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پنجشنبه میتوانست
زیباترین روز هفته باشد
تا اینکه چشم‌های تو
از تقویم روی دیوار
کم شد
و پنجشنبه ‌ها
پر شد از نبودنت ...

علی سید صالحی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پدرم همیشه مى گفت: زود خوابیدن و زود بیدار شدن 
آدم را سالم,پول دار و عاقل مى کند, 
در خانه,ساعت هشت چراغ ها خاموش بود 
وسپیده دم با بوى قهوه و بیکن و نیمرو 
از خواب بلند مى شدیم 
پدرم یک عمر این دستور را دنبال کرد 
جوان مرد و مفلس 
و فکر مى کنم چندان هم عاقل نبود 

من نصیحت او را گوش نکردم 
دیر خوابیدم,دیر بیدار شدم 
حالا نمى گویم دنیا را فتح کرده ام 
اما ترافیک صبح ها را دیگر ندارم 
از خیلى از دردسر هاى معمولى دورم 
وبا آدم هاى جدید وبى نظیر آشنا شده ام 
یکى از آنها. 
خودم 
کسى که پدرم 
هرگز 
او را نشناخت ...

چارلز بوکفسکی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دايى منصور آدم عجيبى بود، بجاىِ صدا كردن اسمت با يه لقب خاص صدات ميكرد كه اتفاقا عجيب هم ميچسبيد به دل. 
شبا تا صبح با شعر،چايى و تنباكو بيدار ميموند و روزا تا لنگ ظهر ميخواييد. همينم شد كه بدون توجه به حرفه مكانيكى كه بلد بود شد نگهبان يه برج نيمه كاره تا بتونه هم شبارو با خيال راحت تو تنهايى بيدار بمونه هم انگِ بيكارِ مفت خور رو بهش نزنن.
عاشقِ كسى يا چيزى هم كه ميشد شورِ ماجرا رو در مياورد. مثلا تموم زندگيش يه رنگ بود، طوسى، از جزئى ترين وسايلش گرفته تا كلى ترينش. بهشم چيزى ميگفتى سر اين شورىِ غير معمول بهت ميتوپيد:"شما چى ميفهمين واقعا عاشق بودن يعنى چى؟ اوجش فقط بلديد يه چيزى رو دوست داشته باشيد و توهم بزنيد عاشقيد"
خودشم منكر اين عجيبي نميشد و ميگفت معمولى بودن ترسش خيلى بيشتر از عجيب بودنه ميگفت بزرگترين ترسش از بچگى اين بوده كه مثل بقيه تعريفش از زندگى كردن فقط نفس كشيدن باشه و واقعا زندگى نكنه!
تا اينكه عاشق سيما شد، همه چى اولش خوب بود، دايى منصور رو ديگه نميشد يجا آروم نگه داشت؛ عجيب بود، عجيب تر شد. راه ميرفت و ميخنديد و شعر ميخوند.
تا اينكه يهو غيبش زد. كل شهر و بيمارستانا و كلانترى ها رو گشتيم ولى پيداش نكرديم؛ بعد از يه هفته ژوليده و خسته خودش برگشت خونه. تو جواب داد و سوال هاىِ بقيه هم فقط گفت: سيما رفت!
هيچكس نفهميد دقيقا چيشد يا چه اتفاقى افتاد بينشون اما از اون روز به بعد دايى منصور ذره ذره اما كاملا عوض شد.
بعد از يه مدت كتاب شعراشو ريخت دور، چايى رو با گل گاو زبون عوض كرد، شبا زود ميخواييد و صبح خروس خون پاميشد ميرفت مكانيكى آقاجون، رنگ يكدست  طوسى اتاق و وسايلش رو با سبز، قرمز،زرد و آبى مخلوط كرد. آينه هاىِ اتاقشم جمع كرد گذاشت تو انبارى. 
ازش كه پرسيدم چرا؟ 
گفت: ميدونى دايى، سيما عجيب نبود، يه زنِ معمولىِ عاقل بود.  ما بقولِ شما عجيباىِ ديوونه تو دنيا خيلى كميم، اصلا همينم هست كه عجيبمون ميكنه و ادماىِ معمولى رو ميترسونه. سيما ترسيد و رفت. نميخوام ديگه كسى رو بترسونم، آينه هاىِ تو اتاقم روهم بخاطر همين جمع كردم، نميخوام خودم رو هم بترسونم از تصويريه مردِ معمولى تو آينه. چيزى كه از بچگى ترسشو داشتم.
دايى منصور ميگفت معمولى شده اما فقط وانمود ميكرد، ماهيت واقعى آدما هيچ وقت تغير نميكنه.
وانمود كرد تا كسى رو نترسونه و تو آينه هم نگاه نكرد تا اينكه يروز چله زمستون ديوونگيش  بى طاقت شد و به سرش زد با رفيقش بره شمال ماهيگيرى. 
رفيقش ميگفت تو قايق وقتى انعكاسِ عكس خودشو تو آب ديد چند لحظه با بهت به خودش خيره شد و هى ميگفت اين من نيستم. و انگار كه ترسيده باشه هول كرد پريد تو آب.
هنوزم تو آبه. 
چند ساله كه تو آبه.
بقيه ميگن غرق شده اما من ميگم غرق شدن براى آدماىِ معموليه، دايى منصور فقط داره دنبال خودش ميگرده.

محیا زند

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صبح چه زيباست ...!

چشم‌هايت را كه باز كنی ،
ياد كسی خواهی افتاد ...!
كه شب قبلش ؛
از دوست داشتنش خوابت نمي‌بُرد ...!

 امیرحسین حسین‌زاده

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شايد باورت نشه اما من 
هر اتفاقي رو از طرف تو متوجه ميشم
ميفهمم وقتايي رو كه بهم فكر مي كني
احساس مي كنم دلتنگي هات رو
ميشنوم صداي بغضتو،
تو توي يك خونه ي ديگه 
و يك اتاق ديگه
و يك هواي ديگه اي
اما ناخودآگاه
پالس ميفرستي به كسي كه
هنوز تو قلبشي 
و از قلبت بيرون نرفته..

اميرعلی . ق

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تو فک کردی فقط زن ها دلبری بلدند
نــه جانم....
بعضی مـردا
درست وقتی دارند آستینِ پیراهنِ چهارخانه اشونُ تا میزنن و زیر لب آهنگ میخــونن و ابروهاشون تویِ هم گره خـورده، میشن دلبـر ترین آدمِ روی زمین، یطوری که ضعف میکنی براشـون اصلا...
یا یکـی از همان وقت هایی که کنترلِ تلوزیونُ با مظلومیت سمتت می گیرن و قراره از فوتبال دیدن دل بکنن....
اصلا راه نداره، باید مُـــرد برایِ نگاهش، خودِش، شیطنتی که وول میخـوره تویِ مظلومیتش....
فکـر میکنی مـردا دلبری بلد نیستن؟
شده کلافگیِ یکی از این موجوداتِ دیوانه را وقتی دارن ظرف می شورن و پیشبند بسته و نمیدونن جایِ این بشقاب و اون لیوان کجاست رو ببینی و براشـون جـون ندی، دلت نَـره، قند آب نشه توش....؟
میتـونی ذوقِشُ، برقِ چشمـایِ مهربونشُ وقتی کج و کوله برات لاک میـزنه و تن تن فوت میکنه ببینـی و هزار بار تویِ هر ثانیه نمیـری و زنده نشی؟ 

مـَـردا
خیلی بیشتـر از زن ها دلبـــری بلدن....
خیلی بیشـتر بلدن چطور تمامِ قلبتُ مالِ خـودشون کنن...
وقتی به یه مــرد نزدیک شدی
مواظبِ دلــت باش....

فاطمه صابری نیا

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قرار بر اين شد كه به ياد دوران دانشجويى همه ى بچه هاى اون موقع دور هم جمع بشيم..
از بخت منم اون تنها نيمده بود..
مثل همه ى عاشقانه هايه يه طرفه كه به آخر نميرسه چند ثانيه اى نگاهامون به هم گره خورد 
ولى من به احترام اون حلقه اى كه دستش بود قبل از اون نگاهمو برگردوندم..
نمى دونم چى شد كه به اين نتيجه رسيدن هركس يه خاطره ى خنده دار تعريف كنه..
نوبت من كه شد گفتم:
"يه روز توى جاده اى كه معلوم بود ماه تا ماه كسى ازش رد نميشه موندم سر دوراهى..
راه سمت راستى يه جاده ى يه طرفِ بود..
اما چشمام يه بنده ى خدارو ميديد كه با كت شلوار وايساده كنار جاده..
من كه سر دوراهى بودم
فرمون رو چرخوندم سمت راست كه يه كمكى هم به اون بنده ى خدا كرده باشم..
نزديك شدم
شيشيه رو دادم پايين..
ديدم فقط يه ماكت مقوايى كه داره تبليغ روغن موتور ميكنه.."

به غير از اون،همه زدن زير خنده..
كسى كه همراهش بود همونجورى كه بلند بلند ميخنديد
گفت يعنى تو متوجه نشدى اون مقوايىِ؟!

گفتم:آخه از دور خيلى شبيهِ "آدما" بود..
خيلى..

فرزانه صدهزارى

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گاهی وقتا وسط غذا خوردن خسته میشم و ول میکنم میرم.
گاهی وسط کلاس درس عمومی خسته میشم و بدون اجازه ول میکنم میرم. گاهی از دوست داشتن نسرین خسته میشم ولی نمیتونم ولش کنم و برم. به جز دوست داشتن نسرین در سایر موارد سعی میکنم از هر جایی خسته شدم ول کنم برم. 
نسرین رو بخاطر خنگیش دوست دارم. یه بار بهش گفتم بیا قربون هم بریم، گفت: باشه ولی یه جور بریم که هشت هشت و نیم خونه باشیم. بابام دعوام میکنه. 
از آرایش کردن زنا بدم میاد، بخاطر همین یه پنکک قلابی برای نسرین خریدم گفتم اصل فرانسه س. فرداش صورتش پر از جوشای ریز شد ولی بازم دوسش داشتم. از لاک قرمز خوشم میاد. اما نسرین هیچوقت لاک نمیزنه. میگه نماز میخونم گناه داره. باشگاه نمیرم، چون میخوام هروقت نسرین سرشو روی شکمم میذاره جاش نرم باشه. 
اوایل عاشق موهای لَخت و بلند بودم. دوس داشتم وقتی از همه کلافم، بشینم یه گوشه ی دنج، موهای نسرینو ببافم. اما بعد از اولین جلسه شیمی درمانی نسرین توی اینترنت سرچ کردم «چگونه کچل هارا دوست داشته باشیم؟» و هرچی مقاله بود رو خوندم. و فهمیدم خوبیش اینه پسفردا که عروسی کنیم توی شوید باقالاهای نسرین اون چیزایی که لای برنجاس حتما شیویده نه موهای نسرین. 
دانشجوی کارشناسی مهندسی کامپیوترم، اما هنوز از نخ کردن سوزن چرخ خیاطی مامان احساس قدرت میکنم. اسمم محمدرضاس ولی نسرین صدام میکنه محمدم. آرزو میکردم کاش از اول اسمم «محمدم» بود.

محمدش

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وقتایی که خواب بودم
میومد صدای نفسامو ضبط میکرد !
شما بودین عاشقش نمیشدین ؟؟ :heart:

دیالوگ  اژدها وارد میشود

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تو را به خدا بیاموزیم،هر زمان که دلمان خواست،به هرکس که رسیدیم نپرسیم :
"عاشق شده است یا نه؟"
بعضی آدم ها تمام خاطراشان را "تا" می کنند می گذارند داخل یک چمدان و پرتش می کنند در جایی که دیگر هیچ وقت دست کسی به آن نرسد !
تو را به خدا بیاموزیم با این سوال های بی فایده کسی را مجبور نکنیم که بگردد،بغض کند و چمدان خاطراتی را که سالها پیش با خونِ دل جایی انداخته پیدا کند ...
و پشت بندش
بمیرد
بمیرد
و بمیرد ...

سید طه صداقت

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گاهي ميخواهم بروم جايي انگشت بزنم تا تمام "دوستت دارم" هايي ك به آدم هاي بي لياقت گفتم را بالا بياورم ...
تا اگر روزي شخصي وارد زندگي ام شد كه لايق اين كلمه بود از گفتنش بيزار نباشم ! و جوري بگويم دوستت دارم كه انگاري اولين بار است !
پاك پاك باشم از اين احساسِ ناكام در عشق. يك جورهايي نابِ ناب ...
كاش ميشد لياقت آدم هارا قبل از اينكه وارد لحظه هايمان شوند بفهميم،قبل از اينكه بعد از كلي كلنجار بگويي كه دوستش داري اينكه نفست شده، اينكه وابسته اش شدي !
تا اگر روزي رهايت كردو رفت يا تورا ترجيح داد به هزارچيز شرمنده ي دل خودت نشودي كه چرا براي اين آدم تپيد .... شرمنده ي چشمانت نشوي كه چرا براي اين آدم گريست ... و شرمنده ي غرورت نشوي كه چرا براي اين آدم ناديده گرفته شد ...
كاش دوستت دارم هارا خرج بي لياقت هانكنيم ، تا از آنهايي ك لياقتش را دارند دريغ نكنيم !

شیدا ارشدی پناه

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از این تنهایی ها خدا قسمت کند که بنشینی،زانوها را بغل بگیری.
به کسی که نیست فکر کنی بعد ناگهان کسی از جـایی دور بپرد وسط تنهاییت و تعادلش را بهم بریزد.
دست به دلِ آغوشت بگذارد موهایت را پریشان کند و توی صورتت فریاد بکشد که آمده تا تمام اتفاقهای بدگذشته جبران شود !
تو بلند بلند بخندی و او بوسه اش را بگذارد درست وسط خنده هایت ! 
گاهی زیادی که تنها میشوی دلت از این سر زده آمدنهای طولانی میخواهد ...

شیما سبحانی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

متعهد باشیم
با حرف و تایپینگ ها روی پوسته ی جامعه ای که دردش این روزها این شده که این مجازی ها و گوشی ها بدبلا سرمان آورده اند
با نگاه و چشمهامان که اگر اشتباه و زیادی ببیند، گَند می زند به هر
دوست داشتن و تک دانه عشق بودن
نه فقط آنکه در بیوی پیج همگانی مان بنویسیم متاهل و متعهد
عهد و پیمان
مجرد و متاهلی نمیشناسد
همین اگر به خودت متعهد بمانی
خودت باشی
خودت را زندگی کنی
خط قرمز خودت را بدانی
این سیل دروغ و خیانت های امروزی کمرنگ می شود...
و تنها دست مایه ی این روزها این شده که چقدر دیگر نمیشود دوست داشتن ها را جدی گرفت...

ملیحآ

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گفت عشق نه!
بيا تا هميشه "دوست" بمانيم 
دستش را رها كردم
  گفتم
ببخشيد ما به كسي كه 
برايش روزي چندبار 
از درون فرو ميريزيم
دوست نمي گوييم ...

فريد صارمي

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻡ
ﺍﺯ ﺑﺲﺍﺩﺍﯼ ﮐﻮﻩ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩﻡ
ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻢ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺎﺷﻢ
ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻢ ﻓﺮﻭ ﺑﺮﯾﺰﻡ...

سامان رضایی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دلمان نصف شده است
بین تمام آدمهایی که باید بهشان خودمان را تا ابد ثابت کنیم!
انگار فقط به دنیا امده ایم که به کسانی که دوستشان داریم نشان دهیم ما خوبیم!
ما مهربانیم.
ما با گذشتیم..
ولی کمی غمگینیم
کمی با معمولی های اطرافتان فرق داریم...
بیشتر دلمان روزها میگیرد....
حتی آنقدر زیاد که راه نفس کشیدنمان برای کیپ شدن بینی و اشکهای فراوانی که برای فهمیده نشدنمان میریزیم...میگیرد!!!
دلمان به هزار تکه ی کوچک و بزرگ تبدیل میشود...
وقتی کنار کسانی هستیم که دوستشان داریم و انها به ناممکن ترین راه ممکن مارو از هیچ طریقی نمیفهمند....
که ما را نمیخوانند...
 که ما را از بحر نیستند!!!

فرگل مشتاقی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تا وقتی یاد نگیریم خودمان را دوست داشته باشیم
دیگران هم آنطور که باید، دوستمان ندارند
روی صحبتم با زنانی است که خود را دوست ندارند
میدانید چیست؟
آدم اگر خودش را دوست نداشته باشد،
بد است، اصلا فاجعه است
وقتی رفتید ظرف بشورید، اما دستکش دستتان نکردید
قدر ظرافت دستانتان را ندانستید
یعنی اول از خودتان بعد
 از طرف مقابلتان این اجازه را گرفتید که
از ظرافت دستانتان لذت ببرد
وقتی سر میز غذا،
قسمت لذیذ آنرا برای دیگران گذاشتید
وقتی همیشه به ته مانده ها قناعت کردید
وقتی همیشه رعایت حال همه را کردید
الا حال خودتان
وقتی هیچ وقت به شما برنخورد
دلخور نشدید، به روی کسی نیاوردید
اجازه هر رفتاری را به هر کسی دادید
یعنی شما خودتان را دوست ندارید
نمیگویم مهربان نباشید
میگویم حالا که با همه مهربانید
با خودتان هم باشید
چه عیبی دارد؟
 گاهی هم خود را ترجیح دهید به همه
آنگاه اجازه میدهید دیگران هم شما را دوست داشته باشند

سیما امیرخانی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قهر ما شوخى ترين 
رخدادِ عاشق بودن است..!
صبحِ خندان هديه آوردم، 
بِخيرش را بگو...

محمدصادق زمانی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همیشه به احساساتش حسودیم می شد...
احساساتی که از بروز دادنش هیچ ترسی نداشت
اگه می خندید از ته دل بود
اگه غمگین می شد بغضش رو نمی خورد
نمیدونم چه بلایی سر زندگیش اومد که گوشه نشین شد
نه جایی می رفت؛ نه کسی رو تو خلوتش راه می داد
یک سال ازش بی خبر بودم تا اینکه تو یه دورهمی اتفاقی دیدمش
دیگه خبری از اون خنده های همیشگیش نبود
یه گوشه تنها پیداش کردم و گفتم معلوم هست کجایی؟
بغض گلوش رو خورد و گفت درگیر بودم
نذاشت بپرسم درگیر چی
گفت عوض شدم نه؟
نگاش کردم و گفتم: خیلی...
بی روح شدی، چی شد اون همه احساسات؟
پوزخند زد و گفت: خیلی وقته دیگه نه چیزی خوشحالم می کنه نه ناراحت، دیگه کسی دلم رو نمی لرزونه، نه بودن کسی دلخوشم می کنه نه رفتن کسی غمگینم، می دونی من به جایی رسیدم که بهش میگن بی حسی!
وقتی بهش گفتم مگه میشه تو یه سال و این همه بی حسی؟ نگام کرد و گفت: یه سال نه، یه اتفاق و این همه بی حسی
فقط یه شب تا صبح طول کشید...

حسین حائریان

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عصر که میشود دلت میخواهد 
یک چتر باشدو باران ببارد 
و تمام جهان را قدم بزنی،
کنارکسی که 
تمام حواست را 
پرت خودش کرده...

سمانه غلامی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

  • گروه تلگرامی دیوونه تو

  • مطالب مشابه

    • توسط mona
      فرق ما با اونا - رضا پورشریف
       کافه متن    یکشنبه ششم مرداد ۱۳۹۸    12:52
      فرق ما با اونا
      جایی زندگی میکنیم که مشکلات خیلی زیاده و هزار عامل وجود داره که این مشکلات رو ایجاد کردن،  بگذریم از اینکه عامل اصلی خودمون هستیم که این همه مشکل آوار شده سرمون،  اما یه عامل هست که تازه به وجودش پی بردم و خیلی آزارم داده،  تازه متوجه شدم که شاید یه بخشی از مشکلاتی که داریم واسه خاطر اینه که اینجا درست عکس خیلی جاها هر کسی که بیشتر کار انجام میده و انرژی میزاره واسه پیشرفت سرکوب میشه و تحت فشار قرار میگیره و هرکسی که از زیر مسئولیتش در میره و با کلک زدن کار خودش رو پیش میبره تو نظر بقیه موفق هست و داره زحمت میکشه!  
      اینجا درست عکس خیلی از جاهایی هست که پیشرفت کردن،  اونا پیشرفت کردن چون واسه کار کردن،  واسه انرژی گذاشتن آدمها ارزش قائل شدن و اجازه رشد به آدمهایی داده شده که تلاش میکنن،  اما اینجا اوضاع فرق داره کسی که کار میکنه و انرژی میزاره سرکوب میشه و پسرفت میکنه و کسی که بلده چطوری از زیر کار در بره،  کسی که بلده چاپلوسی کنه پیشرفت میکنه و موفق میشه.  
      تا وقتی اوضاع ما این باشه به عقب برمیگردیم،  اونقدر عقب که یه جایی دیگه پشتمون میخوره به یه دیوار،  اونوقت برمیگردی و دیوار رو نگاه میکنی که میبینی روش نوشته بن بست عقب ماندگی. 
       " رضا پورشریف "
       

      #رضا_پورشریف

      ورود به صفحه ی اینستاگرام 
       
       
      کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده
       
      لیست تمام متن های موجود در این سایت 
       موضوع: متن مفهومی , متن اجتماعی , کپشن , کپشن مفهومی , کپشن اجتماعی , حرف سنگین , متن | برچسب‌ها: رضا پورشریف , reza poursharif , رضا_پورشریف , متن , داستان کوتاه
    • توسط mona
      بیشعور کیه ؟
       کافه متن    یکشنبه ششم مرداد ۱۳۹۸    13:29
      بیشعور کیه ؟
      نمیدونم چند نفر تا حالا کتاب بیشعوری،  نوشته خاویر کرمنت رو خوندن،  اونهایی که خوندن میدونن چه کتاب جالبیه و به همه اونهایی که کتاب رو نخوندن پیشنهاد میکنم حتما این کتاب رو یکبار بخونن.
      توی یه بخشی از کتاب مطلب جالبی نوشته شده :
      - بیشعورها قابلیت شگفت انگیزی برای دیدن تنها یک وجه از هر مساله ای را دارند،  همان وجهی که منافع آنها را تامین می کند. 
      زندگی مارو مجبور میکنه با بیشعور های زیادی در ارتباط باشیم و تحملشون کنیم،  بیشعورها قابلیت های زیادی برای آزار دادن و رنجور کردن ما دارن اما یه قابلیت خاص دارن که از همه آزار دهنده تره،  اونم تحلیل مسائل از نگاه خودشون هست و اونم نگاهی که وصل هست به منافع خودشون،  هر مساله رو جوری تحلیل میکنن که منافع خودشون اونجوری میخواد. 
      اینجور بیشعورها،  بیشعورهای تکامل یافته هستن و دارن به یه دیکتاتور تبدیل میشن،  دیکتاتورهای خطرناکی که هرچه قدرتمند تر میشن بیشعوریشون قابلیت های دردناک تری پیدا میکنه،  اونقدر دردناک که دیگه با نگاهشون آزارت میدن. 
      بیشعورهای تکامل یافته ای که حالا دیکتاتور شدن تو رو تصاحب میکنن،  سرکوبت میکنن و تحقیرت میکنن و تو مجبوری تحملشون کنی.  
      مجبوری تحملشون کنی چون فکر میکنی شاید این آخرین فرصت تو هست،  مجبوری تحمل کنی این هجم تحقیر شدن رو چون اینقدر سرکوب شدی و بهت گفته شده که تو نمیدونی خودتم داره باورت میشه که نمیفهمی.
      و همینطور تحمل میکنی،  تحمل میکنی و تحمل میکنی... 
      ولی واقعا مجبوری که تحمل کنی؟  واقعا تو اینقدر حقیری که اون بیشعور نشونت میده 
      واقعا تو نمیفهمی و هیچ کاری از دستت بر نمیاد 
      واقعا این آخرین فرصت تو هست و کار دیگه ای ازت بر نمیاد؟؟  
      شاید تو هم یه بیشعوری که حس میکنی مجبوری و راه دیگه ای  نیست،  شاید تو هم داری یه بیشعور میشی،  شاید اصلاً این تو هستی که اون دیکتاتور رو خلق کردی 
      بهتره با خودت فکر کنی،  آیا واقعا مجبوری؟؟
      بیشعور شدن همش دیکتاتور شدن نیست،  گاهی وقتا بیشعورهایی به وجود میان که قابلیتشون تولید و خلق دیکتاتور هست.
      هیچ کس اونقدر بزرگ نیست که تحقیرمون کنه،  اینو باید بفهمیم 
       " رضا پورشریف "
       
      #رضا_پورشریف
       
      ورود به صفحه ی اینستاگرام 
       
       
      کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده 
       
       
      لیست تمام متن های موجود در این سایت
       موضوع: متن مفهومی , متن اجتماعی , کپشن خاص , کپشن , نقد یا بررسی کتاب , کپشن مفهومی , کپشن اجتماعی , حرف سنگین | برچسب‌ها: رضا پورشریف , reza poursharif , رضا_پورشریف , متن , داستان کوتاه
    • توسط mona
      گربه نباشیم - رضا پورشریف
       کافه متن    یکشنبه ششم مرداد ۱۳۹۸    13:38  

      همش بهم میگفت واسه چی اینقد بهش خوبی میکنی ؟ میگفت به یکی زیادی خوبی کنی فکر میکنه چه خبره و هوا برش میداره !
      بهش لبخند میزدم و میگفتم این قضیه ش فرق داره ، ما رو با آدم های دیگه مقایسه نکن ، مطمئن باش همون قدری که من هواشو دارم و بهش خوبی میکنم اونم همونقدر هوامو داره .
      بهش لبخند زدم و  گفتم خیلی هوامو داره و مطمئن باش اگه جایی نیاز باشه جونشم برام میده و تو دهن هر کسی میزنه .
      گفت چی بگم شاید حق با تو باشه .
      حق با من نبود ، حق با تو بود . 
      تو راست میگفتی ، باید به هرکسی قد ارزشش بها میدادم و خودمو براش خرج نمیکردم . 
      بعد اون ماجرا که اونجوری منو به هیچی فروخت و اون همه زخم بهم زد بیشتر از هر چیزی سکوتت آزارام میده ، سکوتی که فریاد میزنه و میگه من که بهت گفته بودم .
       " رضا پورشریف "
       
       
      #رضا_پورشریف
       
      ورود به صفحه ی اینستاگرام 

       
      کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده 
       
      لیست تمام متن های موجود در این سایت
       موضوع: متن مفهومی , متن عاشقانه , کپشن خاص , کپشن , کپشن مفهومی , حرف سنگین , متن | برچسب‌ها: رضا پورشریف , reza poursharif , رضا_پورشریف , متن , داستان کوتاه
    • توسط mona
      مارک سیگار - رضا پورشریف
       کافه متن    یکشنبه ششم مرداد ۱۳۹۸    13:47
      مارک سیگار
      حس میکنم قبل از منم یه مرد روی این صندلی  نشسته بود ، یه مرد هم سن و سال خودم  با فکرای  سردرگم ، آشفته و منتظر ، مردی که خوب درکش میکنم و میفهممش. ته سیگارهایی که زیر پای صندلی افتادن همه با یک آه سوختن و خاکسترش چسبیده به صندلی . صندلی ای که تازه رنگ شده و   آدم رو میچسبونه به خودش و نمیذاره بلند بشی و توی بی انگیزه هم مقلوب میشی و میچسبی بهش ، بی حرکت میشینی و یک نخ دیگه آتیش میکنی و آتیش میگیری و میسوزی از داخلِ خودت ، ماشین هایی که با صدای بلند آهنگ های شیش و هشت  میان نزدیک و رد میشن بدون اینکه درک بشن ، اصلا درکشون نمیکنم ، چی رو جشن گرفتن ؟  من فقط مردی رو درک میکنم که قبل از من روی همین صندلی نشسته بود ، ذهنش رو می تونم بخونم ، ذهنی که پر از کاش هست ، پر از کاشکی میشد  ، پر از ای کاش و ای کاش همه چیز اونجوری که دوست داشتی پیش میرفت . 
      مارک سیگارش هم با مارک سیگارم یکیه ، چقد شبیه مردی هستم که قبل من اینجا نشسته بود ، اصلا چقد همه چیز آشناست ! من دیروز توی این پارک نبودم ؟ روی همین صندلی ؟؟ 
      نمیدونم ، اما اگه بودم ، دیروزم که فکرم همین بود ، همین فکرِ کاش همه چی  اونجوری که دوست داشتی پیش میرفت .
      چرا چیزی تغییر نمیکنه ؟؟ 
       " رضا پورشریف "

      #رضا_پورشریف
       
      ورود به صفحه ی اینستاگرام 
       
       
      کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده 
       
      لیست تمام متن های موجود در این سایت
       موضوع: متن مفهومی , متن عاشقانه , کپشن خاص , کپشن , کپشن مفهومی , کپشن عاشقانه , حرف سنگین , متن | برچسب‌ها: رضا پورشریف , reza poursharif , رضا_پورشریف , متن , داستان کوتاه
    • توسط mona
      به تغییر عادت کن - رضا پورشریف
       کافه متن    دوشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۸    9:24
       
      تغییر خیلی زود رخ میده. کمتر از یک سال یا حتی کمتر از چند ماه.  توی یه مدت کوتاه اونقد تغییر میتونه ایجاد بشه که دیگه حتی خودتم، خودت رو نشناسی. جوری که گاهی به خودت فکر کنی و به خودت بگی این خودتی؟  
      قطعا این توی جدید خودت نیستی و این تو یه آدم دیگه است، یه آدم با باورهای جدید،  و بعد شروع میکنی به عادت کردن و عادت میکنی به این خودِ جدیدت و کم کم فراموش میکنی،  فراموش میکنی اون خودتی رو که همیشه ترسش این بود که یه روزی بشه این.
      حالا اینی و این رو باید زندگی کنی و زندگی پره از تغییر، پره از عادت و پره از خالی. . . . 
       " رضا پورشریف "
       

      #رضا_پورشریف

      ورود به صفحه ی اینستاگرام 
       
       
      کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده 
       
       
      لیست تمام متن های موجود در این سایت
       موضوع: متن مفهومی , متن عاشقانه , متن اجتماعی , کپشن خاص , کپشن , کپشن مفهومی , کپشن عاشقانه , حرف سنگین , متن | برچسب‌ها: رضا پورشریف , reza poursharif , کپشن , متن , کپشن خاص
    • توسط mona
      این همون کسیه که ارزشش رو داره.   - رضا پورشریف
       کافه متن    دوشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۸    10:16
      هنوزم قاب عکسش رو توی دستت داری و داری به چشمهاش نگاه میکنی. به خودت نهیب میزنی که بابا مگه این چشه؟ چرا نباید عاشق این باشی؟ !! 
      بیشتر پیش خودت فکر میکنی و میفهمی اصلاً تنها کسی که باید عاشقش باشی همینه،  تنها کسی که باید بیشتر از همه بخوای اون رو و دوستش داشته باشی همینه.  این همون کسی هست که ارزش داره براش بجنگی. به خودت میگی این همه به فکر بقیه بودی چی شد !  یکم به فکر این باش،  یکم هوای اینو داشته باش،  یکم هم برای این وقت بذار. 
      این همون کسیه که ارزشش رو داره.  
      دوباره توی اون قاب نگاه میکنی،  میگی بهتره از همین الان شروع کنم،  موهاتو مرتب میکنی و بعد آینه رو میزاری سر جاش.
       " رضا پورشریف "
       

      #رضا_پورشریف

      ورود به صفحه ی اینستاگرام 
       
       
      کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده
       
      لیست تمام متن های موجود در این سایت
       برچسب‌ها: رضا پورشریف , متن مفهومی , کپشن , متن , کپشن خاص
    • توسط mona
      پنج تا کارت از یه خال - رضا پورشریف
       کافه متن    دوشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۸    10:28
       
      تا اینجا رو فقط بلاف میزدم،  حقیقت یه چیز دیگه س،  من ماهی ای هستم که ژتون هامو یک دور خوردم و بعد بالا آوردم و الان جام دیگه توی آکواریوم نیست.  آکواریوم جای اونایی هست که بازی رو بلدن و پنج تا کارت دستشونه ،  اونم پنج تا کارت از یه خال. 
      حالا من بیرون آکواریوم افتادم و دارم بزرگ میشم،  آخه یکی یه جایی بهم گفت؛ بزرگ شدن پشت یه اتفاق بد بدست میاد،  پشت یه باخت سنگین،  تا نبازی بزرگ نمیشی! 
        حالا من دارم قد میکشم،  بزرگ میشم،  نه واسه اینکه باختم واسه اینکه بازوندنم.   
       " رضا پورشریف "
       

      #رضا_پورشریف

      ورود به صفحه ی اینستاگرام 
       
       
      کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده
       
       
      لیست تمام متن های موجود در این سایت
       موضوع: متن مفهومی , کپشن خاص , کپشن , کپشن مفهومی , حرف سنگین , متن | برچسب‌ها: رضا پورشریف , متن مفهومی , کپشن , متن , کپشن خاص
    • توسط mona
      دیازپام ۱۰ میلی گرم - رضا پورشریف
       کافه متن    دوشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۸    11:15
       
      پلکهام رو آروم از هم وا میکنم. هوا روشن شده اما نمیتونم خوب همه جا رو ببینم و چشم هام تار میبینن.  نهیب میزنم و توی تخت میشینم،  چقد سرم گیج میره.  سرم رو میچرخونم و به ساعت نگاه میکنم،  ساعت یک و نیم ظهره.  من تا الان خواب بودم.  چقد از روزهای تعطیل متنفرم،  هیچ برنامه ای ندارم،  بلند میشم که برم توی آشپزخونه، چقد سرم گیج میره،  دستم رو میزارم روی دیوار و آروم به سمت آشپزخونه میرم.  
      روی میز نهار خوری،  بطری آب و یه ورق قرص دیازپام فقط هست. 
       از خونه همسایه صدای خنده میاد،  همیشه صدای آهنگ و خنده هاشون آزارم میده. 
      دوباره به ساعت روی دیوار حال نگاه میکنم،  هنوزم همون یک و نیمه. حتی گشنه هم نیستم،  بطری روی بر میدارم و یه لیوان آب توی لیوان میریزم،  ورق قرص رو برمیدارم و جلوتر میارم که نگاهش کنم، دیازپام ۱۰ میلی گرم،  یه دونه باز میکنم و میزارم توی دهنم و لیوان آب رو سر میکشم،  آبِ ولرم و بد مزه.  
      دوباره توی تختم برمیگردم،  پلکهام دارن بسته میشن. 
       " رضا پورشریف "
       

      #رضا_پورشریف

      ورود به صفحه ی اینستاگرام 
       
       
      کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده
       
      لیست تمام متن های موجود در این سایت
       موضوع: متن مفهومی , کپشن خاص , کپشن , کپشن مفهومی , حرف سنگین , متن | برچسب‌ها: رضا پورشریف , متن مفهومی , کپشن , متن , کپشن خاص
    • توسط mona
      واقعی باش - رضا پورشریف
       کافه متن    دوشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۸    12:48
      #واقعی_باش
       
      دستهاتو وا میکنی
      میخندی
      فریاد می زنی
      می خوای تظاهر کنی پرنده ای 
      اما خودت قفس شدی برای خودت 
      داری برای چی اصرار می کنی؟
      موهاتو وا میکنی،  باد می زنه 
      چشم هات پر می زنه تو امتداد باد 
      غم از تو چشمهات آوار میشه رو زمین 
      اما زمین یه لحظه هم توقف نمیکنه 
      می خوای اوج بگیری،  اما بگو چطور؟  
      وقتی تموم آرزوهاتم مجازی شده 
      حالا فقط مجازی لبخند میزنی 
      لبخند می زنی،  انکار میکنی، هرچی که واقعی آوار میشه رو سرت 
      اینقدر دوری از خودت که سخته باور کنی 
      اینجا یکی تمام فکرش از فکرت پره 
      یکی که دوستت داره،  دوست داره تا خودت بشی
      می خواد خودت بشی،  اون خود خود واقعیت 
      اون واقعیتی که پرواز میکنه 
      می دونی میشه،  می دونی میتونی 
      کافیه اون قفسی که ساختی رو لهش کنی 
      تقدیم به تمام دختران سرزمینم
       " رضا پورشریف "
       

      #رضا_پورشریف

      ورود به صفحه ی اینستاگرام 
       
       
      کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده
       
      لیست تمام متن های موجود در این سایت
       موضوع: متن عاشقانه , شعر , کپشن عاشقانه | برچسب‌ها: شعر , شعر در مورد دختر , رضا پورشریف , شعر دخترانه , کپشن دخترانه
    • توسط mona
      زندگی بامزه هست - رضا پورشریف
       کافه متن    دوشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۸    13:15
       
      #زندگی_بامزه_هست
      خیلی وقت بود زندگی کردن یادم رفته بود،  یه اخم همیشه روی صورتم بود و از همه ی عالم و آدم طلبکار بودم.  یه جواریی داشت یادم میرفت که زندگی چه مزه ای داره و فقط سختی ها و مشکلات رو میدیدم.  تا اینکه یه روز خیلی اتفاقی حین رانندگی و پشت فرمون،  سر یه چهار راه به یه ماشین راه دادم،  توجهم به چهره راننده بود که بهم نگاه میکرد،  بهم لبخند زد،  تشکر کرد و رفت. 
      نمیدونم چرا اما تشکرش یه دنیا برام ارزش داشت و خیلی واسم شیرین بود. لبخند و تشکرش مثل پتکی بود که توی سرم خورده باشه و یهو یادم انداخت که هنوز هم خوبی وجود داره،  هنوز هم میشه انرژی مثبت داد و گرفت!!! 
      اینقد اون لبخند برام جالب و با ارزش بود که با خودم گفتم لااقل تا غروب سعی کنم چند تا از این کارهای کوچولوی بامزه انجام بدم. 
      تا غروب چند بار دیگه به بعضی ها سر میدون یا چهار راه، راه دادم،  واسه یه رفتگر بوق زدم و دست تکون دادم،  وقتی یه دوست قدیمی رو دیدم،  روم رو نکردم اونور که ازش رد بشم،  موندم و باهاش احوال پرسی کردم.  از یه بچه ی کوچیک که دستمال کاغذی میفروخت، دستمال کاغذی خریدم و بهش لبخند زدم.  
      وقتی آخر شب به روزم فکر میکردم دیدم که چه روز قشنگی داشتم،  چقد حس خوبی بود و چه روز بامزه ای رو پشت سر گذاشتم.   
      زندگی بامزه هست،  خیلی، خیلی بامزه و خیلی شیرین.  زندگی یه لبخند کوچیک هست به آدمی که اصلا نمیشناسیش،  زندگی راه دادن به ماشینی هست که عجله داره،  زندگی سر زدن به عزیزانت هست، زندگی یه پیام احوال پرسی هست که برای یه دوست ارسال میکنی،    زندگی یه سلام  گرم هست توی پارکینگ حیاط به همسایه ای که فکر میکنی خودش رو خیلی میگیره و زندگی یعنی لبخند زدن به یه آدم اخمو.  
      از اون روز به بعد هروز توجهم به کسایی بود که با ماشین بهشون راه می دادم تا با یه لبخندِ انرژی بخش کل روزم رو بامزه کنن. 
       و لبخند زدم به همه ی اونایی که بهم راه دادن.... 
      " رضا پورشریف "
       

      #رضا_پورشریف

      ورود به صفحه ی اینستاگرام 
       
       
      کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده
       
      لیست تمام متن های موجود در این سایت
       موضوع: متن مفهومی , متن اجتماعی , کپشن خاص , کپشن , کپشن مفهومی , کپشن اجتماعی , حرف سنگین , متن | برچسب‌ها: رضا پورشریف , متن مفهومی , کپشن , متن , کپشن خاص
  • موضوع ها

  • کاربران آنلاین در این صفحه

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×
×
  • جدید...