رفتن به مطلب

Recommended Posts

دخترکم سه سالش بود، یا چهار. تازه عقل‌رس شده بود؛ آن‌قدری که بفهمد گلودرد و بیمارستان و روپوش سفید و دکتر و پرستار، آخرش به آمپول ختم می‌شود قطعن؛ که شد. گفتم «عزیزکم! آمپول درد داره؛ گریه هم داره؛ باید هم بهت بزنن؛ اگه دلت خواست یه کم گریه کن». این‌ها را در حالی می‌گفتم و اشک تازه‌ راه افتاده‌ی چشمش را پاک می‌کردم که پسرکی هفت هشت ساله داشت توی اتاق تزریقات نعره می‌کشید و بالاتر از صدای او صدای پدر و مادرش به گوش می‌رسید که به اصرار می‌گفتند آمپول که درد ندارد پسرم، تو بزرگ شدی، مردهای بزرگ که گریه نمی‌کنند و الخ. رفتیم و آمپول را زدیم و دخترکم گریه‌اش را کرد، که به در بیمارستان نرسیده تمام شد. رفتنی سرش را با یک نگاه عاقل اندر سفیهی برگردانده بود سمت پسرک که بغل مادرش ولو شده بود روی صندلی‌های انتظار.

نزدیک به هفده سال است که زور می‌زنم دخترک هیچی را هم یاد نگرفت، همین یک چیز را یاد بگیرد؛ که جایی که باید گریه کند، گریه کند. نریزد توی خودش چون بزرگ شده یا چون آدم بزرگ‌ها گریه نمی‌کنند(عجب دروغ بزرگی!). که یاد بگیرد جایی که باید فریاد بزند، فریاد بزند. که وقتی که باید عصبانی باشد، عصبانی باشد واقعن، نه تندیس صبر و حلم و شکیبایی که خون خونش را می‌خورد ولی به همه لبخند احمقانه‌ی «نایس» و «کول» تحویل بدهد و در عوضش مدال به‌دردنخورِ «فلانی؟ وای، هیچ‌وقت ندیدم عصبانی باشه، همیشه ریلکس و آرومه، دلش مثل دریاس» را تحویل بگیرد. یاد بگیرد وقتی نمی‌خواهد کسی بماند، حالی طرف کند که نباید بماند؛ و وقتی نمی‌خواهد کسی برود،‌ داد بزند «آهای! نمی‌خواهم بروی. اصلن غلط می‌کنی که داری می‌روی!» و اگر لازم باشد یکی هم بخواباند در گوش کسی که نمی‌فهمد نباید برود. دارم زور می‌زنم دخترک را جوری بزرگ کنم که ما را بزرگ نکردند. جوری که چشمش به فضیلت‌های ناچیز نباشد. جوری که یادش نرود آدم است، و آدم، همانی است که هم گریه می‌کند، هم داد می‌زند، هم خشمگین می‌شود، و هم تا آخر عمرش مدیون خودش است، اگر همان‌جا، همان‌وقت، به همان‌کس، همان حرفی را که باید بزند، نزند.

حسین وحدانی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ما آدم ها موجودات عجیبی هستیم!
فرا عجیب!
دلیل ها دارم،محکمه پسند!بابِ طبع قاضیِ پیر و کم حوصله!
مثالش را که بخواهی اینکه در جواب یک احوال پرسی ساده در خیابان لبخند میزنیم و میگوییم:ممنون!
و‌این ممنون خودش هزارها معنی دارد
واین ممنون یک واژه نیست
واژه نامه است 
کتاب شعر است
ما حالمان را نمیگوییم
بد یا خوب یا افتضاح
چون در آن لحظه مضحک ترین چیز معیار خوب و بدیمان است
ما تشکر میکنیم
تشکر بابت اینکه کسی در‌میان تمام شلوغی های این روزها به فکر‌  حالمان بوده
تبسم بابت توجهی هر چند اندک ولی واقعی از طرف یک آدمِ واقعی
ما انسان ها هر چقدر مغرور هر چقدرپیچیده
‌هر چقدر سرسخت هر چقدر متظاهر‌
سخت وابسته ایم... به هم!
چون وقتی حالمان را میپرسند لبخند میزنیم!

مینویسم تو نخوان
حنانه گودرزی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همیشه تو تصوراتم مردِ با غیرت مردی بود که اگه یه نفر چپ بهم نگاه میکرد ، عربده میزد و حکم مرگِ طرفو صادر میکرد!
اگه یه تارِ موهامو مردی جز خودش میدید سرم داد میزد : " بپوشون اون لامصبارو ..."
اگه مانتوم یه ذره کوتاه بود دعوام میکرد و مثه پسر بچه ها باهام قهر میکرد ...
و خیلی چیزای دیگه ...

اینا غیرت هست ، دلگرمی میده ، ذوق میدوء زیرِ پوست آدم ، اما تو دراز مدت خسته ت میکنه ...
غیرت رو بد برامون تعریف کردن ...
غیرت فقط صدا کلفت کردن و عربده کشیدن نیست
غیرت فقط " موهاتو بپوشون" ، " بلند نخند " ، " با فلانی حرف نزن " نیست ...
غیرت ، یعنی نذاری ، سفیدیِ چشماش ، رگه ی قرمز بیفته توشون ...
یعنی نذاری صداش از بغض و شونه هاش از غم بلرزه ...
غیرت یعنی ، مراقب دلش باشی ...
مراقب روحش باشی ...

غیرت یعنی ، فقط تو بتونی خنده بیاری رو لباش ، حتی تو بدترین شرایط ...
غیرت یعنی ، خنده ها و گریه ها و غرغر کردنا و ناز کردناش فقط واسه تو باشه ...
غیرت یعنی ، بمونی به پاش و با موندنت ثابت کنی میخوای فقط مالِ تو باشه ، نه با داد و دعوا ...
غیرت یعنی ، زل بزنی تو چشماش و بگی : " غیرِ تو ، هیچکس نمیتونه دلمو بلرزونه ..."
غیرت فقط تو وجودِ مردایی که یه عالمه ریش و سیبیل دارن نیست ...
من غیرت رو تو وجودِ پسر بچه ای دیدم که سعی داشت گریه ی دختر کوچولوی همسایه رو تبدیل به خنده کنه ‌...

مهسا امیری راد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعضى بودنها هست كه آرام آرام بيچاره ات ميكند. بودنهايى كه تكليفت را مشخص نميكنند. هستند و نيستند. انگار خودشان هم نمى دانند . ميدانى، ترديد هميشه از ارزش ماجرا كم ميكند. بايد مصمم باشد. پايش را توى يك كفش كند و كلافه ات كند از بس در انتخابش مطمئن است. كارى كند از خودت بپرسى مگر من چه هستم؟ بايد بودنش را صبح ها موقع صبح بخير گفتن و شبها موقع خواب حالى ات كند.
آنجور بودن ها، كه نميدانى اش، كه مطمئنت نميكند به بودنش، بدون آنكه خودت متوجه اش باشى بيمارت ميكند. يك روز از خواب بيدار ميشوى و ميبينى بيدار نميشوى.
آنها كه كج دار و مريز ميروند را يكبار براى هميشه پشت در بگذار. بعد از آن نفس كشيدن آسانتر ميشود. 

دلارام انگورانى

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اعتراف میکنم همیشه اولین کارها را با حماقت ظریفی انجام داده ام، البته پشیمان هم نیستم، اولین کارها همیشه که نباید درست باشند!
مثلا اولین بار:
_ژله را در ظرف نوشابه خانواده درست کردم و گذاشتم سفت شود!
_قرمه سبزی را بدون لوبیا پختم!
_بلیط مترو را سمت چپ گیت زدم و به سرعت قصد رفتن بعد از نفر جلویی را داشتم که لای گیت گیر کردم و تا یک هفته کمردرد داشتم!
_جای گیرنده و فرستنده میل را اشتباه زدم و به خودم میل دادم!
_مراسم عروسی یک دوست را اشتباه گرفتم و حتی هدیه هم دادم!
_جای پدال گاز و کلاچ را اشتباه گرفتم و همزمان پایم را روی گاز و ترمز گذاشتم و خودرو کمرش شکست!
_طرز باز کردن لوله جاروبرقی را نمیدانستم و 1ساعتی با کمر خم و زاویه 180 درجه جارو زدم و باز تا یک هفته کمردرد داشتم!
_اسپری حشره کش را با خوشبو کننده اشتباه گرفتم!
_در چشم خودم چسب فوری ریختم!

_عاشق تو شدم!
و "بر خلاف نظر همه" به تو گفتم "دوستت دارم" و این "احمقانه ترین" کاری بود که از نظر دیگران کرده ام، اما راستش را بخواهی درست ترین کاری که کرده ام همین آخری بود، خب دوستت داشتم چه باید میکردم؟!

جواد داوری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من فكر مي كنم كه بيشتر جوان ها و حتي كساني با سن بالاتر وقتي مي روند و ازدواج مي كنند هيچ موقع به خودشان اين فرصت را نداده اند كه اول خودشان را عميقا بشناسند، با درون خودشان آشنايي پيدا كنند، مشكلات كودكي و نوجواني و جواني خودشان را حل كرده باشند، مسائل دروني خودشان را بشناسند، به شخصيت دروني خود وارد شده باشند، با آنچه در گذشته شان اتفاق افتاده كنار آمده باشند، بتوانند ببخشند و بتوانند به پذيرش در مورد خودشان و در مورد چيزهايي كه اتفاق افتاده برسند و با يك ديدگاه و تصور واقعي به خودشان و به زندگي نگاه كنند. خيلي از انسانها وقتي راجع به خودشان صحبت مي كنند خيلي غير واقعي صحبت مي كنند و مي گويد من آدم خيلي خوبي هـستم، من روشن فكر هستم، من اصلا حسود نيستم و چيزهايي از اين قبيل ... ولي وقتي در رابطه با طرف مقابل قرار مي گيرند مي بينند كه درست نيست و آن آدم آينه تمام نمايي از ما مي شود و إشكالات ما را به ما نشان مي دهد. ريشه واقعي مشكل اين است كه ما هنوز با خودمان كنار نيامده ايم و مي رويم و با يك نفر ديگري كه خودش هم با خودش كنار نيامده وارد رابطه مي شويم.

آزيتا ساعيان

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

درست مثل آن که
جنازه ی کارگران معدن را
از خاک بیرون بکشی
تا دوباره به خاک بسپاری!
چیزی میان ما تغییر نخواهد کرد...
اما اصرار دارم که بدانی
"دوستت دارم..."

زانیار برور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

"ديگر نمی‌تواند يکی مثل من پيدا کند"
اين جمله بسيار بی معنی و چرند است. کسی که شما را ترک يا اخراج کرده است، دنبال مثل شما نمیگردد. واضح است، اگر مثل شما را می‌خواست که خودتان بوديد. مگر نه؟
همسر يا مدير قبلی شما دنبال يکی می گردد که مثل شما نباشد. پس کس ديگری را پيدا میکند که مثل شما نيست. به همين سادگی.
اين جمله همان قدر بی معنی است که جمله: "غم آخرتان باشد."
جمله «غم آخرتان باشد»، يعنی: "اميدوارم که شما نفر بعدی باشيد که فوت می کنيد" چون در غير اين صورت، شما حداقل غم يک نفر را خواهيد ديد؛ و او، همان کسی است که قبل از شما مرده است!

آیدا احدیانی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

میخواستم 
همه‌ کارهایم را بکنم
و سرِ فرصت به دنبال او بروم.

می‌خواستم اول 
دنیا را عوض کنم، 
کتاب‌ هايم را بنویسم، 
اسم و رَسم به هم بزنم، 
برنده شوم ،
و بعد با دست های پُر 
به دنبالش بروم.

خبر نداشتم که
"عشق منتظر آدم‌ها نمی‌ماند"
و خط بطلان می‌کشد روی آنها
که حسابگر و ترسو و جاه‌ طلب اند!

گلی ترقی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شهریور دختری ست که بلوغ را پشت سر گذاشته طبعش گرم است و احساسش به خنکی پس از باران است. دهانش بوی جنگل های باران خورده شمال را میدهد و تنش به لطافت شنهای جاری در دل شبهای کویر است. توی آغوشش زندگی آرام خوابیده است. 
شهریور جان است...

ای لیا

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به تمام ادمهای اطرافتان زمان دهيد تا خودشان انتخابتان کنند.. 
وجودتان را به کسی یادآور نشويد
که ای فلانی من هم اینجا نشسته ام تایم های بودو نبودت را میشُمارم
بگذاريد خودشان بفهمند
یادشان بیاید
که در انسوی  مشغله هایشان
کسی شبیه شما با صبوری تمام چشم انتظارشان است
چشم انتظار یک روزبخیر،يك سلام!
ادمها را به اجبار  کنار خودتان حفظ نکنید...
خودشان اگر بخواهند سراغتان را میگیرند و اولویتشان میشوید!

نیلوفر رضایی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گاهی هیچ دردی نداری
نه اینکه نداشته باشی ها،
منظورم بی حسی است
به یک بی حسی می رسی
که دیگر نه چیزی خوشحالت میکند
نه ناراحت
و این بدترین حالتِ ممکن است
خدا نکند که گرفتارش شوید
آن وقت حوصله ی خودتان را هم ندارید 
چه برسد به آدمهای اطرافتان
هرچقدر هم میخواهید ببینید چه چیزی باعث شده 
به این حال دچار شوید ، نمیفهمید!
حالی که خودتان هم نفهمید چگونه است
 را چطور می شود برای کسی توصیف کرد؟؟
دلتان هیچ‌ چیز نمی خواهد جز یک شانه 
برای باریدن
شانه ی آدم خاصی نه،
فقط کسی که بدون هیچ ‌حرفی
و سوالی شانه اش را
بدهد و‌ شما زار بزنید برای خودتان و 
حالی که نمیتوانید برای کسی توضیحش دهید!
گریه می کنید نه برای اینکه از چیزی ناراحتید.
برای اینکه بی حس شده اید،یک جور کلافگی!
که باز هم نمی شود توصیفش کرد!
من می گویم 
این بدترین حالتی ست که یک انسان می تواند دچارش شود
خدا نکند کسی به این حال بیفتد..خدا نکند!

زیور شیبانی 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گاهی باید یک جوری رفت
انگار هیچوقت نبوده ای
یک جوری ک توی هیچ عکسی باقی نمانی
و هیچ خاطره ای 
عطر لباست را به خاطر نیاورد
و دهان هیچ پنجره ای 
یادش نیاید
در انتهای کدام خیابان گم شدی!
گاهی
فقط باید رفت...

معصومه صابر

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دوستش نداري رهايش كن
بگذار حق ادمهايي كه دوستش دارند و او بخاطر تو از انها فاصله ميگيرد ضايع نشود!

نيلوفر رضایی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تا به حال به معنیِ لغوی "معرفت"
  فکر‌کرده اید؟
مثلا میگوییم ، فلانی تو‌ چقدر‌‌ با معرفت یا بی معرفتی‌ .
اصولا استفاده از این واژه ها ، گاهی میخواهد یک ‌جور ‌دلخوری ، یا  تعریف و‌ تمجید را برساند .
اما من "معرفت" را اینطور‌ نمیبینم .
معرفت یعنی:
 وقتی نباشی احساسِ نگرانی بیاید به سراغش !
مدام از خود بپرسد ،
کجاست؟
اصلا چرا نیست؟
و ‌این بی خبری او‌ را ناچار کند ،‌‌ که خبری ‌بگیرد ‌، تا دلش را آرام کند .
واژه "معرفت" در جامعه ی ما بد معنی شده .
من ‌میگویم :
اگر دوستت داشته باشد ، معرفتش که هیچ دنیایش راهم  ،‌ برایت میگذارد . یادمان نرود که 
معرفت همیشه با دوست داشتن همراه است ،
پس‌ به درخت دوست داشتنتان‌ رسیدگی کنید که ، ریشه هایش از آفتی به نامِ عدمِ "معرفت" نخشکد .

مائده زمان

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دروغ چرا؟!
حال ِ ما اصلا خوب نیست،
لطفا یک نفر آدمیزاد را صدا کنید بیاید مارا از آدم های رفته ِمان بتکاند...!
ما اینجا در قحطیِ نبود آدمی نشستیم ،،،
در را زد به گمانمان آمد که حضرت عشق است ،
بی حیا " یا الله "نگفته سرش را انداخت ُ وارد قلبمان شد ;
او معشوق شد ُ ما چوبش را خوردیم...!
حالِ ما اصلا خوب نیست ،
ما مدت هاست چوبِ "یا الله "نگفتنِ آدمی که آمد ُ یکباره رفت را  میخوریم!

سیده فاطمه حسینیان

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جمعه را از بیخ و بن تعطیل باشید
فکر تعطیل، دلتنگی تعطیل،
مرور خاطره تعطیل ..
بروید لب آبی، دشتی، دمنی،
کوهی چیزی بنشینید،
و به اندازه‌ی یک هفته با خود خلوت کنید؛
نه گریه کنید،
نه جای کسی را خالی کنید،
یک نفس عمیق بکشید،
و لبخند بزنید ..
آنوقت میفهمید؛
آدم تا میتواند خودش را کامل داشته باشد،
حیف است نیمش را پیش کسی جا بگذارد که معلوم نیست الان کجاست !

رضا باقرى

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تازه رسیده بودم ،
طبق عادت همیشگی ام بعد از ورود به خانه خودم را تویِ آینه بَرانداز کردم
و چشمم افتاد به شال گردنـی که دورِ گردنم جامانده بود...
گوشی را برداشتم و برایش نوشتم :
« باز هم از خودَت چیزی پیشِ من جا گذاشتی که از یادم نروی؟! ‌» 
چند ثانیه بیشتر طول نکشید که جواب داد :
« اینها که چیزی نیست... من دلم را پیش تو جاگذاشته ام بانو... »
عاشقانه خندیدم و شال گردنِ قرمزش را روی رَخت آویزِ اتاق آویزان کردم ،
نمیتوانستم فکرش را نکنم
انگار یک تکه از وجودش را با خود به خانه آورده بودم که اینقدر زنده و واقعی کنارِ خودم حِسَش میکردم
چشم باز میکردم میدیدَمَش
چشم میبستم فکر میکردم کنارم نشسته و دارد نگاهم میکند
کتاب میخواندم صدایِ « ای جان » گفتنش توی گوشم میپیچید
نفس میکشیدم عَطرَش حالم را دگرگون میکرد... !
خوب بلد بود چه کار کند که از یادِ آدم نرود...
آنقدر از خودش خاطره و حرف و خاص بودن به جا گذاشت که به بودنش در تمامِ روزها و لحظه هایم عادت کردم ،
حتی وقتی برای مصاحبه به فلان شرکت رفته بودم
یا وسط امتحان سختِ فیزیک و مسائلِ مغناطیس داشتم به او فکر میکردم !!
بعضی ها خیلی خوب بلدند تویِ لحظه های آدم جریان داشته باشند
حتی وقتی نیستند...
و مدت ها از نبودنشان میگذرد
اصلا هم فکر نمیکنند آن سویِ این به یاد ماندن ها یک نفر دارد همراهشان زندگی میکند...
حالا مدت هاست که نیست
و ردِ بودنش جوری درونِ زندگی ام جامانده
که هیچ بودنی ، نبودنش را جبران نمیکند...
به یاد ماندنی های عزیز!
اگر کاری میکنید
که فراموش نشوید
لطفا همیشه بمانید!
چون آن آدم
بعد از شما
آدمِ سابق نمیشود...

نازنین عابدین پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خدا نیاورد روزی را که آدمیزاد در اوج تنهایی، یک چیز متفاوت بخواهد..اگر "یک نفرِ" در میان روزها و لحظه های تکراری ، وارد زندگیت شود ، خیلی چیزها را بهم میزند.. آن موقع است که فکر میکنی او، همان آدمیست که تا به حال نبود.. همانی که تفاوت را در زندگی تو ایجاد خواهد کرد..همانی که قرار بود در اوج تنهایی ، دستانش را بگیری و سرتاسر ولیعصر را قدم بزنی .. همانی که باران با او ، رنگ و بوی دیگری دارد ، روزها و شب ها با او یک جور دیگرند و الی اخر.. تو ، سعی میکنی تمام نداشته هایت را در او جستجو کنی، و اتفاقا خیلی هایشان را هم پیدا میکنی.. در صورتی که او ،  یک آدم کاملا بی ربطِ ، نسبت به توست.. تو قطعا او را به چالش خواهی کشید ، تا بیشتر حساسیت ها و خصلت هایش را بشناسی.. بعد با خودت میگویی دمِ روزگار گرم..این  چقدر وصله ی من است.. چقدر خوب که از میان این همه آدم سهم من شد .. تو هیچگاه کمبود هایِ او را نمیبینی.. نمیفهمی که او ، تنها برای چند روز میتواند دنیایت را متفاوت کند و نه بیشتر.. دائما به خودت دروغ میگویی و هر چیزی که در او کم باشد را، به پای حساسیت های بیش از حد خودت میگذاری.. راستش تلخ است این واقعیت،که آدمیزاد در اوج نیازش به کسی، جبران ناپذیرترین اشتباهات را انجام می دهد .. اشتباهاتی مثل یک وابستگیِ بی منطق ، مثل فوران احساساتی که چون آتشفشانی هولناک ، غیر قابل کنترل است..
تا بوده همین بوده .. آدمیزاد همیشه در طلب عشق، خودش را به زمین و زمان می کوبد .. و خدا نکند که چیزی که عشق نیست را ،بِسان عشق ببیند و عمرش را برای غیر عشق، تباه کند..
اصلا خدا نیاورد روزی را که آدمیزاد در اوج تنهایی، یک چیز متفاوت بخواهد..

رقیه رستمی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وقتی حالم را می پرسی و می گویم "مرسی"
یعنی نه انقدر خوبم که بگویم "خوبم".
نه انقدر بدم که بگویم "خوب نیستم".
نه انقدر حوصله دارم که بگویی "چرا الکی می گی خوبی؟!" و جوابت را بدهم
نه انقدر حال دارم که بخواهم "چرا خوب نیستی؟!" هایت را با روی خوش پاسخ بدهم.
پس یک جور متوسط بی حوصله رو به بد تصور کن مثلا و بعدش بیخیال شو !
همه که نباید خوب یا بد باشند.
بعضی ها هم هستند که مرسی اند ..

نیلوفر نیک بنیاد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعضی چیزها را میتوانی عوض کنی. مثلا اگر از رنگ اتاق خوابت خوشت نمی آید، میتوانی یک روز صبح بعد از اینکه پنیر را سُر دادی روی تکه ای نان و با یک قولوپ چای شیرین قورتش دادی، تا شب که وقت لمباندن قورمه سبزی میشود، رنگ اتاقت را عوض کنی. یا مثلا اگر از کیف پولت خوشت نمی آید، به شرط آنکه چیزی تویش داشته باشی، میتوانی یک روز عصر به کیف فروشی بروی و یک کیف چرم زیبا به خودت هدیه کنی.
اما بعضی چیزها را نمیتوانی عوض کنی. نه رنگشان را، نه بویشان را، نه صدایشان را.
مثلا وقتی تو همچون تیر باشی و محبوبت چون کمان، لحظه به هم رسیدنتان، عین جداییست. همین که تیر، کمان را در آغوش بگیرد، لحظه جدایی فرا رسیده است. کاری اش هم نمی توانی بکنی.
فکر کردن به با هم ماندن تیر و کمان احمقانه تر از اینست که لب پنجره اتاقت در طبقه بیستم بایستی و از عابری که به سختی دارد زیر برف از خیابان میگذرد، بخواهی برایت دو حبه قند بیاورد. 

قبل تر ها وقتی که دوست داشتم رنگ کلاغ ها سیاه نباشد، پدرم خیلی آرام و منطقی گفته بود: کلاغ ها که خودشان رنگ سیاه را انتخاب نکرده اند، ما هم نکرده ایم. قسمت است، قسمت...

مهدی صادقی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بی محلی میکنید  تا بیشتر قدرتان را بدانند؟
فاصله میگیرید که تشنه ی بودنتان و داشتنتان بمانند؟
زنگ نمیزنید،جواب پیام را یکی در میان میدهید  که فکر کنند آنقدر ها هم دست یافتنی نیستید؟
اشتباه قضیه را متوجه شدید...
بی محلی کردن شاید اولش جواب بدهد،
ولی بعد نتیجه اش دلسرد شدن است
دلسرد شدن از شما و علاقه اش...
فاصله گرفتن شاید کمی باعث نزدیک تر شدنش باشد،ولی بعد فاصله ای بینتان ایجاد میکند که با هیچ چیز پر نمیشود...
زنگ نزدن و جواب پیام ندادن شاید اوایل کارآمد باشد،
ولی بعد نتیجه هر یک پیامش میشود پشیمانی
میشود سرزنش کردن خودش و احساسش،میشود پیام های تایپ شده ولی ارسال نشده...
هیچ رابطه ی پایداری،
هیچ عشق ماندگاری،
هیچ دوست داشتنِ همیشگی 
با کم محلی و فاصله گرفتن
پیش نرفته،چه برسد به اینکه به سرانجام رسیده باشد...

فاطمه جوادی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دلیل حال بد ما فقط خودمان هستیم!
مقصر اصلی این روز ها ی دلگیر،
شب های دلتنگی 
اعصاب داغون
بی حوصلگی ها
حساسیت ها
بی اعتمادی ها
باور کنید فقط خودمان مقصریم!
همه ی ما در یک روز.......
 یک ساعت........
 یک لحظه.......
 گول احساسمان را خورده ایم و آدمی اشتباه را وارده زندگیمان کرده ایم!
آدمی که  اگر پای عشق و علاقه ای در میان  نبود حتی لیاقت یک سلام و احوالپرسی ساده را با ما نداشت......چه برسد به این همه احساسات!
ما این روز ها چوب یک احساس غلط را میخوریم......
از من به شما نصیحت!
 در هر کجای رابطه اتان که هستید، اگر آدمتان اشتباست ،
اگر هر شب ,پیش بینی دعوای فردایتان را میکنید!
اگر برای گناه نکرده اتان, تاوان پس میدهید!
اگر حتی لحظه ای ,خیال رفتنش به سرتان میزند،
حذفش کنید،او رفتنی است قبول کنید، میدانم خودتان هم میدانید  دیر یا زود میرود،!
شما حق ندارید بیشتر از این قربانی یک احساس غلط شوید !تمامش کنید ،
قبل از این که او برود شما بروید!
مطمئن باشید، روزی حسرت رفتنتان دیوانه اش میکند!
روزی میاید که شما آنچنان در  خوشبختی هایتان غرق شده اید که حتی حاضر نیستید برای لحظه ای حتی به او فکر کنید!
چون آن موقع شما فقط با عقل فکر میکنید!

کوثر اسماعیلی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

روزی میفهمی
که نبودنت 
کسی را نخواهد کشت
میفهمی 
هیچ کس پشت سر رفتنت  نخواهد مرد..
ما
روزی مانده ایم
سر قراری که نباید می ماندیم
نرفته ایم سر ساعتی که باید می رفتیم
نرفته ایم..
حالا 
برویم
یک بار نه
هزار بار برویم
دیگر کسی پشت سر ما نخواهد مرد

امیرمحمد مصطفی زاده

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به نظرم هیچوقت نباید پیش خودت فکر کنی که کسی را خیلی خوب میشناسی ، هر چند سال باشد ، هر چقدرهم از آشنایی ات گذشته باشد.
بعضی اوقات حرف های بعضی از آدم های درون زندگی مان اندازه ی موج انفجار یک بمب ما را موج زده میکنندانقدری که پیش خودت بگویی حتما این آدم را هک کرده اند ، نه نه حتما هک کردنش ، امکان ندارد این همان آدم قبلی باشد !
میخواستم بگویمش که تورا به خدا کار را از اینی که هست خراب تر نکن ، این حرف هایی که نمیدانم داری از کجا می آوریشان را نصف کاره بگذارو فقط برو ، من تا همین جایش هم زیادی شنیدم ، اما موج حرف هایش نمی گذاشت حرف بزنم.
وفقط نگاهش میکردم ،
سخت ترین درک دنیا زمانی است که بین یک برزخ گیر میکنید.
برزخی که یک طرف ش دوست داشتنی ترین موجودی است که تا به حال میشناختی اش
و طرف دیگر دوست داشتنی ترین موجودی است که احساس میکنی هرگز نمیشناختی اش،
همين.

پویان جان اوحدی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

  • مطالب مشابه

    • توسط sajjad
      عارفی پرسید :
      دوست راچــون دوستش
      داری ؟ نیازش داری!!!
      یا که چون نیازش داری
      دوستش داری
      گفتـم :
      چون دارمش بی نیازم
    • مهمان مهمان
      توسط مهمان مهمان
      زن و شوهر چطور می‌‌توانند تفاهم را در زندگی‌شان بالا ببرند؟ 
    • توسط zahra
      محمد شيخى متولد ٢٥ اسفندماه سال ١٣٦٩ است.
      فعاليت شعرى خود را به صورت مبتدى از دوران راهنمايى و متوسطه شروع كرد و در همان زمان در جشنواره هاى آموزش پرورش چندين بار موفق به كسب رتبه ى برتر در زمينه ى شعر و داستان شد.همچنين در جشنواره شعر شمسه شهردارى حائز رتبه ى سوم شده است.
      تحصيلات وى مهندسى معمارى از دانشگاه شهيد بهشتى است.
      مجموعه غزل 'تلقين' اولين كتاب چاپ شده از اين شاعر است كه چاپ اول آن در روزهاى نمايشگاه كتاب ٩٤ به فروش رفت و با استقبال مخاطبان مواجه شد و هم اكنون در مرحله ى چاپ سوم قرار دارد
      مجموعه غزل تلقين توسط انتشارات فصل پنجم چاپ گرديده است
    • توسط sajjad
      تولد : ۷ آذر ۱۳۵۷ تهران، ایران
      ملیت : ایران
      سبک‌(ها) : شعر نو و کلاسیک
      سال‌های فعالیت: از ۱۳۷۵ تاکنون
       
      روزبه بمانی (متولد ۷ آذر ۱۳۵۷ در تهران)، شاعر و ترانه‌سرای ایرانی است. روزبه بمانی متاهل است . او فعالیت هنری خود را با کمک بهروز صفاریان، آغاز کرده و سابقه همکاری با هنرمندان نامی ایران از جمله گوگوش، احسان خواجه‌امیری، علی لهراسبی، کاوه یغمایی، محمد اصفهانی، داریوش اقبالی، رضا یزدانی (خواننده)، محسن چاوشی، محسن یگانه ،فرزاد فرزین، مهدی یراحی، سینا سرلک ، هلن، کامران و هومن، رضا صادقی، مهدی یغمایی و علیرضا عصار را در کارنامه خود دارد.
      روزبه در خانواده‌ای متولد شد که هیچ پیشینه هنری ندارد اما به گفته خود او به هنر علاقه‌مند است. او در جوانی فوتبال را به طور جدی دنبال می‌کرد تا جایی که به اردوی تیم ملی جوانان ایران دعوت شد. اما او فوتبالش را ادامه نداد و به تحصیل در رشته مهندسی متالورژی مشغول شد. پس از مدتی از تحصیل در این رشته انصراف داد و دانشجوی رشته مهندسی نرم‌افزار شد. او در حال حاضر دارای مدرک کارشناسی مهندسی نرم‌افزار و همچنین کارشناسی ادبیات فارسی می‌باشد ...
      ادامه مطلب در سایت بیتوته
    • ناشناس مهمان
      توسط ناشناس مهمان
      چرا زوج های جوان بعد از گذشت مدّتی از آغاز زندگی دیگر آن شور و شوق دوران نامزدی را ندارند و مانند سابق از همسرشان لذت نمی برند؟ و به قول خیلی ها : چرا زندگی فقط 6 ماه اوّلش زیباست؟...!
    • توسط sajjad
      عکسِ بازیگر محبوبَش را از لایِ کتابِ فارسی برداشت و کنارِ دستم گذاشت "من دوس دارم شوهرم این شکلی باشه " خندیدم و به آدمِ تویِ عکس که با چشمانِ نافذش داشت ثریارا نگاه میکرد چشم دوختم ،  تمامِ آنهایی که دوستش داشتند و میخواستند همسرشان شبیه او باشد از ذهن گذراندم ، تویِ همان کلاسِ بیست و چند نفرِمان کمِ کم هِفدَه نفر کشته و مٌرده اش بودند و گاهی سرِ اینکه در آینده قرار است کدام یکیشان را به همسری انتخاب کند دعوایی بود که بیا و ببین!
      عکس را برداشتم و دقیق تر نگاهَش کردم ، با معیارهایِ کودکانه ی آن روزهایم اگر حساب میکردی من هم باید یکی از آن عاشقانِ دلخسته ای میبودم که هنوز بادِ بینی أش نخوابیده هوسِ عشقِ گلزار به سرش میزند اما نمیتوانستم .
      زنگِ فارسی را لا به لایِ شعرهایِ عاشقانه ای که حفظ کرده بودم گذراندم و اصلا حواسَم به مقنعه ی کجِ خانومِ جهانی نبود!
      هنوز زنگِ خانه را نزده بودند ثریا را کشیدم کنارٌ پرسیدم "عکسی که صبح نشونم دادی از کجا خریدی؟ " مثلِ اینکه رگِ غیرَتَش باد کرده باشد خودش را عقب کشید و با صدایی که معلوم بود بغض و حرص قاطی أش شده گفت "همین یه دونه بود که من خریدم دیگه نداره " گفتم "کاری به عشقت ندارم یه عکسِ دیگه میخوام " 
      سِرِ زنگِ فارسی وقتی داشتم با خودم میگفتم "نیست در شهر نگاری که دل از ما ببرد" یادم آمده بود یک روزی سلمان خان تویِ فلان فیلم قشنگ آواز میخواند و خوب بلد بود مٌجرمان را کٌتک بزند ، میخواستم کسی را دوست داشته باشم که از دوست داشته شدنِ توسط دیگران درامان باشد و برایِ داشتنش مجبور نباشم با عالمٌ آدم بِجَنگمٌ دوست داشتنش را با کسی تقسیم کنم ، رفته بودم عکسَش را بخرم اما تمام شده بود بعد با خودم گفتم اگر کسی دوستَش نداشت که تمام نمیشد و دوباره دلم برایِ کسی که جز خودم هیچکس دوستش نداشته باشد گرفت ...
      از آن روزها سالهاست گذشته و ثریا و تمامِ رقیب هایش گَمانم حالا با کسی ازدواج کرده اند که هیچ شباهتی به گلزار ندارد من اما
      هنوز هم مثلِ همان روزها دوست داشتنم را گذاشته أم لایِ کتابِ شعرِ مورد علاقه أم و منتظرم کسی بیایَد که فقط برایِ من باشد و ترسِ از دست دادنَش ناآرامم نکند...
      ✍️ #نازنین_عابدین_پور 
    • توسط sajjad
      غوغا میکنم
      زندگی رو مثل یه رویا میکنم ...
    • توسط sajjad
      در این قسمت تک آهنگ های خواننده هایی که در بخش ها دیگر معرف نشده اند به صورت تک آهنگ قرار میدهیم. درصورت افزایش تعداد آهنگ به تاپیک جدید انتقال می یابند.
      حدالمقدور قالب پست را رعایت کنین. موفق باشید.
    • توسط sajjad
      نیست مرا جز تو دوا ...
      ای تو دوای دل من 
      مولانا
    • توسط sajjad
      در این قسمت قصد داریم در هر پست یک نکته همسرداری که از کانال یا جایی پیدا کردیم رو قرار بدیم. اگر نکته ای که تکراری نباشه و به نظرتون ذکر نشده رو ذکر کنید.
      نکته: این نکات در قالب سوال جواب باشه بهتر هست.
      نکته: منبع هم دوست داشتین بزارین ولی شورشو در نیارین لطفا
  • پربازدید ترین

  • کاربران آنلاین در این صفحه

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×