رفتن به مطلب

Recommended Posts

حال و هوای دلت گرم بماند که شهریور پایان گرمای تابستانی ماست نه آغاز دلتنگی های سرد پاییزی...
نکند با هر باد و بارانی بلرزد بخشکد زیر انبوهی از برگ ها...
باران اگر بارید، سیل اگر جاری شد و جاده ها خیس از نبودن، تو اما حال و هوای دلت گرم بماند.دلبسته ی واژه ها، نگاه ها و دست ها نباید بود که با تکان خوردن هر شاخه بی درنگ، دلی یخ بزند...! 
حال و هوای دلت گرم بماند که پاییز، فصل دلسپردن و ورق زدن خاطرات کهنه ی دل نیست...

حاتمه ابراهیم زاده

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خداحافظ!
خداحافظی کردن را بگذارید برای وقتی که چیزی در دلتان نمانده،که تمام حرف ها را زده اید که اشک هایتان را ریخته اید و بدون تو می میرم را گفته اید...
نگذارید غرور یک خداحافظی خشک و خالی را از زبانتان بیرون بکشد!
چون که بعد از خداحافظی آدم ها با هم غریبه می شوند،
انگار همانی نبودند که دانه های غم را از روی دل هم میچیدند،
انگار همانی نبودند که برای هم جان می دادند!
خداحافظی می کنیم و مثلا یکدیگر را میسپاریم به خدا،
خداحافظی می کنیم و اشک ها شروع می شود،
تنهایی هوس آغوشمان را می کند.
خداحافظی می کنیم و یادمان می افتد وااای 24ساعت چقدر زمان زیادیست برای کسی که کسی را ندارد...
خداحافظی می کنیم و میفهمیم دیگر از دست خدا هم کاری برایمان ساخته نیست!

صفا سلدوزی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک نفر باید باشد که
بدون ترسِ ِ هیچگونه قضاوتی برایش همه چیز را تعریف کنی
تمام حرف هایی که دارد آرام آرام درونت می گندد را به زبان بیاوری
از آن حرف هایی که شب ها موقع خواب به بی رحمانه ترین شکل ممکن به سرت هجوم می آورند
و رسالتشان این است که خواب را از تو بگیرند
حرف هایی که وسط قهقهه هم اگر یادشان بیوفتی لال می شوی!
یک نفر که وقتی تو دهن باز کردی نگوید آره می دانم، اصلا یک نفر باشد که هیچ چیز نداند
یک نفر باشد در این دنیا که نصیحت را بلد نباشد...
یک نفر که وقتی برایش تعریف میکنی که کارم دارد به جاهای باریک می کشد،
پوزخند نزند، به شوخی نگیرد
جدی بگیرد، خیلی هم جدی بگیرد،
آنقدر که یک سیلی جانانه مهمانت کند و با تمام قدرت اش بزند زیر گوشت
یک نفر که تجربه ی هیچ چیز را نداشته باشد،
مثل همه ی آنهایی که خود را علامه دهر می دانند نباشد!
وقتی که برایش تعریف میکنی دستپاچه شود، گوش بدهد،
برایت فتوای ابوموسی اشعری صادر نکند،
راه کار ندهد، فقط گوش کند ..
یک نفر که بداند این چیزهایی که تو تعریف میکنی جواب منطقی ندارد،
اصلا منطق در مقابل این حرف ها بیچاره است
خیلی از آدم ها میخواهند حرف بزنند صرفا برای اینکه دردشان آرام بگیرد
بعضی آدم ها درونشان روی کمربند زلزله است،
گاهی حرف می زنند تا ویرانی زلزله درونشان را به تعویق بیاندازند
حرف زدن گاهی مُسکن است،
آدم ها گاهی حرف می زنند نه برای اینکه چیزی بشنوند، نه اینکه کمک بخواهند
حرف می زنند که ویران نشوند
حرف می زنند که آرام بگیرند
مانند کسی که خود می داند چه روزی قرار است بمیرد، آرام می گیرند.
به قول آن رفیقمان که می گفت :
حرف هایی در دلم هست که حاضرم فقط به کسی بگویمشان که قرار است فردا بمیرد ...
همین.

پويان جان اوحدى 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

روزی خانه‌ای خواهیم داشت که کلیدش را فقط خودمان دو نفر داریم.
آن خانه اتاقی خواهد داشت که جز من و تو هیچکس نباید هیچ شبی پایش را درونش بگذارد.
حالا ولی فقط رابطه‌ای داریم که حریمش مهمتر از آن اتاق و آن خانه باید باشد و دیوارهایش محکم تر از بلوک‌های سیمانی آن.
من نمیگویم خانه‌مان را از این و آن پنهان کنیم و آدرسش را به هیچکس ندهیم.
من میگویم توی خلوت دونفره‌مان حتا فکر هیچ نفر سومی را هم راه ندهیم.
نفر سوم ها اگر نباشند، همه میشوند آدم و حوا و به بهشت برمیگردند.
من و تو جز حال خوب و آرامش برای هم نداریم، اگر کلید خانه‌ی دل و ذهنمان را به هیچ نفر سومی ندهیم...

مانگ میرزایی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ميدانى ؟
من به همه ى زنهاى اين شهر مشكوكم!
 آهسته از كنارم ميگذرند
جورى كه انگار همين حالا از آغوش تو
جدا شده اند..!
رقيبانه لبخند ميزنند
و جاى انگشتان تو را
 در ميان موهايشان جابجا ميكنند..!!
 همين است كه 
ناگهان با خودم و با تو لج ميكنم
و با لجبازيهاى عاشقانه
تو را آزار ميدهم
كاش ياد ميگرفتى به جاى گفتنِ " حسادت نكن"
بگويى : من عاشقِ توام ، خيالت راحت..
تا من با خيال راحت ،
برايت بميرم ...

آرزو پارسى

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وقتی یک رابطه تمام می شود،
باید تمام شدنش را پذیرفت؛
نه این که آنقدر ادامه اش داد که با تحقیر یا خیانت تمام شود ...

محمود دولت آبادی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قرار نیست همه آدمها
عشق اولشان بشود عشق زندگی
اولین آدم صرفا بهترین نیست
گاهی نفر دوم است که تازه حالیتان میکند
معنی واقعی عشق چه بوده
با رفتن آدم ها زندگی را به کام خود تلخ نکنید
شما چه میدانید
شاید کمی آنطرف تر
سر کوچه احساس
عشقی با دسته گل رز
ایستاده تا تمام نبودن ها را در شما حل کند
قرار است با هر آغوشش
با هر بوسه اش
با هر نگاهش
با هر لبخندش
جوری ته دلتان غنج برود
که انگار این همان عشق اول است
اگر کلافه از رفتن کسی هستید
یا هنوز سر کوچه احساس نرسیدید
یا خدای نکرده رسیدید و
دسته گل رز را پس زدید

سیما امیرخانی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اصلا تا حالا دقت کرده اید که گاهی مجازی های زندگی آدم مهم تر می شوند از
حقیقی ها !
یعنی گاهی وقت ها آدم صحبت کردن با یک دوست مجازی را ترجیح می دهد به هم کلامی با همه آدم های اطرافش ...
اصلا گاهی ممکن است آن دوست مجازی را ندیده باشی ، حتی ندانی کجاست ، چند سال دارد ؟ اما باز دوست داری برایش حرف بزنی ، برایت درد دل کند ...
حتی گاهی از این سمت گوشی اشک ریخته ای برای درد رفیق مجازی آن سمت گوشی ات ...
تا حالا پرسیده اید چرا گاهی مجازی های زندگی آدم مهم تر می شوند از حقیقی ها ؟
شاید یکی از دلایلش این باشد 
ما نسلی هستیم که عادت کرده ایم فقط از دور برای هم زیبا باشیم ! 
هر چه دست نیافتنی تر بهتر ...
نزدیک هم که می آییم دنبال عیب ها می گردیم ، دنبال نقطه ضعف ها کمبودها...
دور که باشیم اما...
خوب سنگ صبورهایی هستیم برای هم ...
خوب شانه هایی برای سر گذاشتن !

فرشته رضایی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اگر حالِ ‌دیگران را خوب نمیکنید،حداقل فکر و خیال‌ هم نسازید ..
اوضاع و‌ احوال‌خیلی‌هامان ،زیاد خوشحال نیست..
برق چشمها رو به کِدریست ..
حالها کمی تا قسمتی خراب است ..
یاد بگیریم سکوت کنیم ..
حرف نزدن‌ها گاهی خودش امدادِ غیبیست..
مدد غیبی باشیم نه نمکِ زخم ..
امکان پذیر است؟

مهدیه صدر 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تصور كن خودت را نزديك مرگ ببيني و ناگهان كسي در زندگيت ظهور كند!
از جنسِ معجزه....
كسي بيايد اهلِ روشنايي
كسي بيايد ايمان از دست رفته ات را به تو بازگرداند...
من كه نميتوانم همچين آدمي را فراموش كنم!
تو مردِ مني..مردِ روشنِ زندگيِ من!

نورا مرغوب

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

امشب كه ميروى 
اگر ميشود 
يكى از لباس هايت را 
فراموش كن 
همان لباس مردانه ى آبى رنگت را
كه خيلى دوستش دارى 
بعد ، 
يك هفته كه از رفتنت گذشت 
براى بردن لباس عزيز فراموش شده ات 
سرى به اينجا بزن 
دست كم بگذار 
يك هفته ، 
فقط يك هفته 
مُردنَم به تعويق اُفتد

ترنج بانو

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هميشه همينطور نمی‌ماند
يک روز كه تصورش را  نمي كنی
جايی كه در خواب هم نديده ای
لحظه ای كه به هيچ چيز فكر نمی‌كنی
و تازه رها شده ای از بند آرزو
از جانب پروردگار دريافت خواهی كرد
چيزی فراتر از آنچه در طلبش بودی
چيزی ارزشمند تر و دلپذير تر !

مطمئن باش 
در چنين روزی
خوشحالتر خواهی بود ...

سعيده رضوی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حواسمان باشد که خوشبختی چیزی نیست که بشود از دستِ کسی قاپیدش!
توهم برمان ندارد که فلانی حقِ زندگی مرا خورد و فلانی رفت سرِ جای من نشست روی صندلیِ موفقیت و فلانی عشق و خوشبختی‌ام را از من دزدید!
این‌ها تنها بهانه‌هایی‌ست که می‌تراشیم که دلِ شکست خورده و ناکاممان را آرام کنیم چون آنجا که باید تصمیمِ درست نگرفتیم، راهِ درست را نرفتیم و تلاشِ کافی نکردیم.
تا وقتی نفهمیم کجای کارمان میلنگیده که نشده، تا وقتی که یاد نگیریم دیگران نمیتوانند دلیلِ شکست و ناکامیِ ما باشند، به جایی نمیرسیم.
مینشینیم یک گوشه و هر نبایدی را انجام میدهیم و از هر بایدی سر باز میزنیم و تهش خیالمان تخت است دیگرانی هستند که بشود گفت آنها مانعِ بین ما و آرزوهایمان شدند. درحالیکه توی این دنیا عشق، خوشبختی، لبخند و کامیابی به اندازه‌ی تمام آدمها موجود است و هیچکس سرِ جای کس دیگری نمی‌ایستد و جلوی خوشبخت شدنش را نمیگیرد.
دست برداریم از همیشه شکست خورده بودن و این و آن را عامل شکستمان دانستن ...

مانگ میرزایی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

‎هر زنی باید یک نفر را داشته باشد که وقتی میوه ها را توی سینک میریزد و شیر آب را باز میکند 
‎یا وقت هایی که ظرف های شسته شده را توی کابینت های ام دی اِفش ردیف میکند به او فکر کند....

‎هر زنی باید یک نفر را داشته باشد
‎مردی که کفش های شماره ی چهلُ دو اش را بیرونِ جاکفشی رها میکند ،مردی که به محض رسیدن .. ساعت مچی اش را باز کرده و  همراه با کارت های شناسایی روی پیشخوان اشپزخانه می گذارد ...

‎هر زنی باید یک نفر را داشته باشد
‎مردی که هر صبح برای پیدا کردن پیراهن های اداری اش،تمام لباس ها را بهم بریزد
‎اما با نگاه لحظه های خداحافظیشان در چارچوب درب اتاق،خاطرش را جمع کند

‎هر زنی باید یک نفر را داشته باشد
‎یک نفرکه مبل های کرم رنگ خانه را برایش جابه جا کند
‎ولی نگذارد که آب توی دلش تکان بخورد...!
‎هر زنی
‎برای ِ لبخند زدن در آینه بهانه میخواهد
‎هر زنی 
‎برای لبخند زدن در آینه
‎باید مردی را داشته باشد که در انتهای روز
‎با شانه ی انگشت هایش گره دلتنگی موهای بلند زن را باز کند و بگوید : امشب! از تمام شب ها زیباترشده ای.

الهه سادات موسوی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ﺧﺐ ﻣﯿﺪﺍﻧﯽ؟
ﺑﺪﺑﺨﺘﯽ از آنجا شروع ﺷﺪ ﮐﻪ
ﮔﻔﺘﯿﻢ ﻣﺎ ﻣﻨﻄﻘﯽ هستیم
ﯾﮑﯽ مان  ﭘﺮﺳﯿﺪ ﻣﻨﻄﻘﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﭼﯽ؟
آن ﯾﮑﯽ ﺟﻮﺍﺏ داد ﯾﻌﻨﯽ هر ﺑﻼﯾﯽ یرت آمد، صدایت در نیاید
این شد که یارمان بد کرد و صدامان در نیامد
عزیزمان مرد و صدامان در نیامد
عشق مان رفت و صدامان در ... نیامد
توی ﺧﺎﻧﻪ، ﺳﺮ خاک، وسط ﺳﺎﻟﻦ فرودگاه امام  ...
بجای ﺍﯾﻨﮑﻪ ﮔِﻞ سرمان ﺑﮕﯿﺮﯾﻢ و خودمان را ﭼﻨﮓﺑﺰﻧﯿﻢ و فریاد ﺑﮑﺸﯿﻢ  و ﺷﯿﺸﻪ ﺑﺸﮑﻨﯿﻢ
 ﺗﺎ ﻧﺸﮑﻨﺪ،
نرود،
ﺑﻤﺎﻧﺪ،
هی  ﻣﻨﻄﻘﯽ رفتار کردیم .
ایستادیم
و بغض مان را قورت دادیم و لبخند زدیم.
مثل احمق ها دست تکان دادیم و گذاشتیم رفتنی ها بروند،
از خانه،
از دنیا
از دست ...

حسين وحدانى

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خواستن كه راحت است. همه مان به سنى رسيده ايم كه خواستن را بلديم. اما گاهى مهم ياد گرفتنِ نخواستن است.
كه بلد باشيم كه و چه را نخواهيم. كه بلد باشيم چه كسانى و چه چيزهايى آنِ ما نيستند. كه بلد باشيم هستند، اما نه براى آنكه ما آنها را داشته باشيم. هستند كه آن و مالِ ديگران باشند و همهء حرمت و زيباييشان براى ما به نداشتن آنهاست. 
زور بي جا زدن است تلاش براى داشتنشان. حتى اگر خواستنشان زمان زيادى از روزگارمان را در اختيار گرفته باشد، زمان بيشترى را بايد براى يادگيرىِ نخواستنشان صرف كنيم.
صرفِ هنرِ نخواستن.
نخواستنِ هرآنچه و آنكه از جنس داشتن نيست.
حداقل براى ما.

مارال مشكل گشا

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

‎تو نيستى ،
‎اما من برايت چاى مى ريزم!
‎ديروز هم نبودى
‎كه برايت بليت سينما گرفتم!
‎دوست دارى بخند
‎دوست دارى گريه كن
‎و يا دوست دارى
‎مثل آينه مبهوت باش...
‎مبهوتِ من و دنيایِ كوچكم!
‎ديگر چه فرق مى كند
‎باشى يا نباشى،
‎من با تو زندگى مى كنم...

رسول يونان

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جایی باید دست از گذشته بکشی ..
آمد،
بود،
خندید،
رفت،
را از حافظه ات پاک کنی 
جایی باید به سرعت خودت را 
جمع و جور کنی
محکم بزنی توی گوش خودت 
و بگی به داد خودت برس لعنتی 
بلند شو 
تو دو بار به دنیا نمی آيى!

نسرین بهجتی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

میخواهَم 
دَستانَم دور کَمَرَت،
کور تَرین گِره دُنیا شَوَد ...

سینا مصدری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خوبِ خوبم؛

تا تو،
در حوالی احوالم
پرسه می زنی...

سید محمد آیت الهی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خدارا چه دیدی! 
شاید هم یک روز ادبیات جهان بمن مدیون شد!
چراکه این روند همیشگی و کسالت بار مردهای همیشه عاشق را شکستم!
مردهای عاشق کوه شکن که همیشه اسیر خال هندو بودند و تاب گیسو...
شاعرهای همیشه مرد.معشوق های همیشه زن!
خب،کمی خسته کننده است که مردم همیشه لیلی بخوانند و شیرین...
و از آن چین پیراهن و عشوه ها و غمزه ها قصیده و غزل بشنوند....
مرد من! اینجا،زنی است که در آستانه ی ۲۰ سالگی،میتواند چه مثنوی ها بسراید در وصف آن لبخند کج مردانه ات.... و هزار هزار بیت بر تن کاغذ بنشاند برای عسلی چشم هایت و بازوانت که تمام جهان میانشان خلاصه شده...
خدارا چه دیدی.شاید هم یک روز،ادبیات جهان به من و دلبری های مردانه ی تو مدیون شد!

سحرناز

  • سپاس 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

  • گروه تلگرامی دیوونه تو

  • مطالب مشابه

    • توسط sajjad
      نام: آخرین کیفر
      نویسنده: مژگان رضایی راد
      تعداد صفحات: ۴۱۰
      ژانر: عاشقانه، اجتماعی
      خلاصه رمان :
      عشقی که عقل را از تصمیم‌ها خط می‌زند و عاشقی که زندگی‌اش دست خوش اشتباهات بزرگ و کوچک می‌شود و لجوجانه چشم می‌بندد بر اشتباهاتش.
      آنقدر در خواسته هایش غرق می شود که اشتباه از پس اشتباه زاده می شود.
      زمانی چشم‌ می‌گشاید که نه راه پیش دارد و نه پس.
      و تقاص پس می‌دهد، آخرین کیفر…
       
      نسخه PDF به صورت کامل | 2.2 مگابایت
      نسخه ePub برای آیفون و آندروید و … | 190 کیلوبایت
      نسخه اندروید با فرمت اپلیکیشن | 725 کیلوبایت
      نسخه جاوا با فرمت Jar – کتابچه | 791 کیلوبایت
      منبع: رمان فوریو
    • توسط sajjad
      سینا درخشنده متولد 31 شهریور 1371 در شیراز، خواننده است
      فارغ التحصیل لیسانس رشته عمران می باشد نوازنده قابلی است، شعر نیز می سراید و حالا عنوان پدیده موسیقی ایران در عرصه خوانندگی را یدک می کشد
      نام اصلی اش رضا در شناسنامه است
      شروع فعالیت
      فعالیت خود را از سال 1391 وقتی 20 ساله بود با نواختن ساز آغاز کرد
      کم کم در مدت سه سال شروع به تولید چند ترک کرد که بازتاب چندانی نداشت برا همین مجبور شد فعالیت خود را قطع کند تا مشکلات موسیقی خود را برطرف کند
      شهرت
      بعد از مدتی تمرین و کار روی آهنگ ها در نهایت بهمن ماه 1396 با انتشار قطعه کوک حالم به شدت موفق ظاهر شد و سپس با آهنگ یار همیشگی سر زبان ها افتاد
      آشپز خوبیم
      بجز موسیقی به آشپزی علاقه خاصی دارد و می گوید آشپز خوبی هستم، هم غذای ایرانی و هم غذای فرنگی درست می کنم اما ته چین هام یک چیز دیگست
      طرفدار قرمز

      می گوید برای طرفداران استقلال تهران احترام می گذارم ولی به شدت دو آتیشه پرسپولیس هستم
      ازدواج
      آقای خواننده هنوز ازدواج نکرده و مجرد است، برخی کانال های با سو استفاده از عکس هوادارانش تیترهای سینا درخشنده و همسرش را روی عکس های منتشر کردند که صحت ندارد
      شرکت موسیقی
      درخشنده حالا یکی از خواننده ها تحت حمایت شرکت موسیقی آوازی نو به مدیریت حسن اردستانی است، حمید هیراد نیز زیر نظر این شرکت کار می کند
      ورزش
      یکی از دیگر علایق آقای درخشنده ورزش است، اوقات فراغت خود را با فوتبال و والیبال پر می کند و به تناسب اندام خود خیلی توجه می کند
      منبع: فتوکده
    • توسط sajjad
      در این پست قصد داریم جمله های صبح بخیر زیبا رو لیست کنیم. امیدوارم که مورد توجه شما عزیزان قرار بگیره.
    • توسط zahra
      سلام
      تو این تاپیک میتونین حرف دلتونو به معشوقتون بگین
      این حرف میتونه ابراز احساسات باشه یا عذرخواهی یا هرچیز دیگه
       
      فقط چند تا قانون داره :
      ۱- بیشتر از یک یا دو جمله نباشه
      ۲- اگر معشوقتون تو این سایت هست میتونین نام کاربریشو هم بنویسید (ننوشتین هم اشکالی نداره ، خودش متوجه میشه بالاخره دیگه ... )
      ۲-بحث کردن ممنوع!
      ۳-توهین یا بی ادبی ممنوع
       
      پ.ن : این تاپیک رو برای این ایجاد کردیم که دیگه هیچ احساسی بخاطر نگفتن و خجالت و غرور و ...  از بین نره
       
      دنیاتون قشنگ 
    • توسط sajjad
      عشق تلخ
      نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سدای جامی بی زوال
      پرسه ایی آغاز کردیم در خیال دل بیاد آورد ایام وصال

      از جدایی یک دو سالی میگذشت یک دوسال از عمر رفت و برنگشت
      دل بیاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را
      آن نظر بازی آن اصرار را آن دو چشم مست آهو وار را
      همچو رازی مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود

      امد و هم اشیان شد با منو هم نشین و هم زبان شد با منو
      خسته جان بودم که جان شد با منو ناتوان بود و توان شد با منو

      دامنش شد خوابگاه خستگی این چنین آغاز شد دلبستگی
      وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد به سر

      مست او بودم زه دنیا بی خبر دم به دم این عشق میشد بیشتر
      آمد و در خلوتم دم ساز شد گفتگوها بین ما آغاز شد

      گفتمش ......
      گفتمش در عشق پا برجاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل
      گر تو ذورق وان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل

      دل زه عشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سرگردان شده
      گفت .........
      گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست میدارم بدان

      شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور خمارم بدان
      با تو شادی می شود غم های من با تو زیبا می شود فردای من

      گفتمش عشقت به دل افزون شده دل زه جادوی رخت افزون شده
      جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیباییت مجنون شده

      بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
      در سرم جز عشق او سودا نبود بحر کس جز او در این دل جا نبود

      دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
      خوبی او شهره عافاق بود در نجابت در نکویی طاق بود

      روزگار.....
      روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت
      پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

      آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس
      یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون عاشق کم نبود

      بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود
      با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهد و پیمان را شکست..

      بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست
      آن کبوتر عاقبت از بند رفت رفت و با دلداری دیگر عهد بست

      با که گویم او که هم خون من است خسم جان و تشنه خون من است
      بخت بد بین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول اون رحمت نشد

      آن طلا حاصل به این قیمت نشد عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست
      با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش با دود و دم هم دم شدم

      باده نوش غصه او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم
      زره زره آب گشتم
      کم شدم.....

      آخر آتش زد دل دیوانه را ......
      آخر آتش زد دل دیوانه را
      سوخت بی پروا پر پروانه را

      عشق من .....
      عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر
      خاطراتم را تو بیرون کن زه سر دیشب از کف رفت فردا را نگر

      اخر این یک بار از من بشنو پند بر منو بر روزگارم دل نبند
      عاشقی را دیر فهمیدی چه سود ..... عشق دیرین گسسته تار و پود
      گر چه آب رفته باز اید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود...

      بعد از این هم آشیانت هر کس است .... بعد از این هم آشیانت هرکس است
      باش با او یاد تو ما را بس است   قشنگی آهنگ: 92% دانلود آهنگ با کیفیت 320
    • توسط sajjad
      مقدمه
      به نام سر فصل همه ی نامه ها چه انهایی که نوشته شدند و چه انهایی که سپید ماندند تا کاغذها سیاه نشوند
      یک سلام پررنگ و چند نقطه چین..به علامت جوابهایی که هرگز ندادی و یک دقیقه سکوت!به احترام تمام لحظه هایی که در انتظار پاسخ تو مردند فرض که دلت نخواست به فرض که حوصله ات نیامد!به فرض که لایقش نبودم!فرض که دوستم نداری! نه خودم را نه نامه هایم را!!!این خودش قانع کننده ترین دلیل دنیاست بی دلیل هم خودش کلی دلیل است لااقل میگفتی:((اینهم که جوابی ننویسد جوابی است))دریغ از همین حرف چه می شود کرد تویی و عزیز کرده ی این دل رسوای سر گردان خودم چه کارش کنم جواب هم ندهی بهانه ات را میگیرد بگذریم...
      حوالی همین روزهای پژمرده نیامدنت انگار کسی از اسمان به من گفت شاید این عزیز کرده دلت شعر به دل مخملیش نمیشیند!حق بعد از او با توست این بار دیگر شعر نمی نویسم نامه هایی را برایت مینویسم که در تنهایی پاییزی ام برای خودم نوشتم و برای تو پاره کردم حقیقتش فکر میکردم اگر میخواست از این زبان خوشت بیاید حرفهای عادی خودم را بیشتر دوست داشتی که نداری حالا چاره ای نیست این را هم امتحانش میکنم راستی به دل نگیر بین نامه هایی که پاره کردم اسم تو با چند کلام قبل و بعدش سالم و دست نخورده مانده و حالا هم از روی همان اسم خودت نامه های تکه تکه شده راکنار هم چیدم و برایت نوشتم این بار هم اگر به دلت ننشست فکر دیگری میکنم شاید هم دفعه بعد به سبک ادم های ان طرف تاریخ برایت نقاشی کردم خدا رو چه دیدی شاید پسندیدی خوب دیگر وقت چشم های روشن نازت را زیاد گرفتم بگو به روشنی خودشان کدری این لهجه این مجنون اواره را ببخشند ممنون که همیشه ناخواسته کمکم میکنی چه خودت چه اسم قشنگت چه سفرت چه نیامدنت و این بار هم بی جوابیت که کانون از هم پاشیده ی نامه های پاره پاره ام را به هم پیوند زد تاریخ نمیزنم هر وقت که تو ممکن است حوصله مهربانیت بیشتر باشد حرف اخر اینکه زیبا مثل هیچکس قرص کامل ماه بی تقصیر پروانه ات میمانم و برای تو مینویسم تو عزیزی چه بهاری باشی چه تابستانی چه پاییزی دلت نسوزد نگو چه لحن غم انگیزی راست می گویم که عزیزی حتی اگر این ها را هم مثل بقیه فراموش کنی و دور بریزی کسی که هم بی تو می میرد و هم برای تو ...
    • توسط sajjad
      بچه تر که بودم و با مامان خرید میرفتم،
      وقتی یه چیزی میخریدم،
      مامان میگفت دیگه به ویترینا نگاه نکن،
      فقط حواست و نگاهت به اونی باشه که تو دستته
      اونی که انتخابش کردی،
      چون انتخاب خودته،
      خوب و بد انتخابت بوده پس باید به انتخابِ خودت احترام بذاری،
      نه که تا چشمت خورد به یه چیز بهتر پشیمون شی از انتخاب قبلیت...
      ولی من که دست تو دستِ دخترم برم خرید بهش میگم،
      اول خوب نگاه کن دور و برتو،
      بعد انتخاب کن...
      یه چیزی رو انتخاب کن که حتی اگه هزار تا چیز بهترم دیدی باز اون به نظرت از همه بهتر بیاد،
      نمیتونی بعد انتخاب کردنش جلوی چشماتو بگیری که نبینی چیزای بهترو
      ولی میتونی یه چیزو انتخاب کنی
      که چشمات نخواد بهتر از اونو ببینه حتی....
      فاطمه جوادی
    • توسط banozk
      وقتی این شعر را نمی خوانی یعنی دست هایت جای دیگری بند است…. اصلا اگر بخوانی هم مگر کلمات فرو می‌روند در سیمان؟ مگر میشود خندید به احتمال چند آجر؟! مرا ببخش که شاعرم وقتی که می‌دانم «دیوار» استعاره نیست خود دیوار است…❤ «

  • موضوع ها

  • کاربران آنلاین در این صفحه

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×