رفتن به مطلب

Recommended Posts

حال و هوای دلت گرم بماند که شهریور پایان گرمای تابستانی ماست نه آغاز دلتنگی های سرد پاییزی...
نکند با هر باد و بارانی بلرزد بخشکد زیر انبوهی از برگ ها...
باران اگر بارید، سیل اگر جاری شد و جاده ها خیس از نبودن، تو اما حال و هوای دلت گرم بماند.دلبسته ی واژه ها، نگاه ها و دست ها نباید بود که با تکان خوردن هر شاخه بی درنگ، دلی یخ بزند...! 
حال و هوای دلت گرم بماند که پاییز، فصل دلسپردن و ورق زدن خاطرات کهنه ی دل نیست...

حاتمه ابراهیم زاده

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خداحافظ!
خداحافظی کردن را بگذارید برای وقتی که چیزی در دلتان نمانده،که تمام حرف ها را زده اید که اشک هایتان را ریخته اید و بدون تو می میرم را گفته اید...
نگذارید غرور یک خداحافظی خشک و خالی را از زبانتان بیرون بکشد!
چون که بعد از خداحافظی آدم ها با هم غریبه می شوند،
انگار همانی نبودند که دانه های غم را از روی دل هم میچیدند،
انگار همانی نبودند که برای هم جان می دادند!
خداحافظی می کنیم و مثلا یکدیگر را میسپاریم به خدا،
خداحافظی می کنیم و اشک ها شروع می شود،
تنهایی هوس آغوشمان را می کند.
خداحافظی می کنیم و یادمان می افتد وااای 24ساعت چقدر زمان زیادیست برای کسی که کسی را ندارد...
خداحافظی می کنیم و میفهمیم دیگر از دست خدا هم کاری برایمان ساخته نیست!

صفا سلدوزی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک نفر باید باشد که
بدون ترسِ ِ هیچگونه قضاوتی برایش همه چیز را تعریف کنی
تمام حرف هایی که دارد آرام آرام درونت می گندد را به زبان بیاوری
از آن حرف هایی که شب ها موقع خواب به بی رحمانه ترین شکل ممکن به سرت هجوم می آورند
و رسالتشان این است که خواب را از تو بگیرند
حرف هایی که وسط قهقهه هم اگر یادشان بیوفتی لال می شوی!
یک نفر که وقتی تو دهن باز کردی نگوید آره می دانم، اصلا یک نفر باشد که هیچ چیز نداند
یک نفر باشد در این دنیا که نصیحت را بلد نباشد...
یک نفر که وقتی برایش تعریف میکنی که کارم دارد به جاهای باریک می کشد،
پوزخند نزند، به شوخی نگیرد
جدی بگیرد، خیلی هم جدی بگیرد،
آنقدر که یک سیلی جانانه مهمانت کند و با تمام قدرت اش بزند زیر گوشت
یک نفر که تجربه ی هیچ چیز را نداشته باشد،
مثل همه ی آنهایی که خود را علامه دهر می دانند نباشد!
وقتی که برایش تعریف میکنی دستپاچه شود، گوش بدهد،
برایت فتوای ابوموسی اشعری صادر نکند،
راه کار ندهد، فقط گوش کند ..
یک نفر که بداند این چیزهایی که تو تعریف میکنی جواب منطقی ندارد،
اصلا منطق در مقابل این حرف ها بیچاره است
خیلی از آدم ها میخواهند حرف بزنند صرفا برای اینکه دردشان آرام بگیرد
بعضی آدم ها درونشان روی کمربند زلزله است،
گاهی حرف می زنند تا ویرانی زلزله درونشان را به تعویق بیاندازند
حرف زدن گاهی مُسکن است،
آدم ها گاهی حرف می زنند نه برای اینکه چیزی بشنوند، نه اینکه کمک بخواهند
حرف می زنند که ویران نشوند
حرف می زنند که آرام بگیرند
مانند کسی که خود می داند چه روزی قرار است بمیرد، آرام می گیرند.
به قول آن رفیقمان که می گفت :
حرف هایی در دلم هست که حاضرم فقط به کسی بگویمشان که قرار است فردا بمیرد ...
همین.

پويان جان اوحدى 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

روزی خانه‌ای خواهیم داشت که کلیدش را فقط خودمان دو نفر داریم.
آن خانه اتاقی خواهد داشت که جز من و تو هیچکس نباید هیچ شبی پایش را درونش بگذارد.
حالا ولی فقط رابطه‌ای داریم که حریمش مهمتر از آن اتاق و آن خانه باید باشد و دیوارهایش محکم تر از بلوک‌های سیمانی آن.
من نمیگویم خانه‌مان را از این و آن پنهان کنیم و آدرسش را به هیچکس ندهیم.
من میگویم توی خلوت دونفره‌مان حتا فکر هیچ نفر سومی را هم راه ندهیم.
نفر سوم ها اگر نباشند، همه میشوند آدم و حوا و به بهشت برمیگردند.
من و تو جز حال خوب و آرامش برای هم نداریم، اگر کلید خانه‌ی دل و ذهنمان را به هیچ نفر سومی ندهیم...

مانگ میرزایی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ميدانى ؟
من به همه ى زنهاى اين شهر مشكوكم!
 آهسته از كنارم ميگذرند
جورى كه انگار همين حالا از آغوش تو
جدا شده اند..!
رقيبانه لبخند ميزنند
و جاى انگشتان تو را
 در ميان موهايشان جابجا ميكنند..!!
 همين است كه 
ناگهان با خودم و با تو لج ميكنم
و با لجبازيهاى عاشقانه
تو را آزار ميدهم
كاش ياد ميگرفتى به جاى گفتنِ " حسادت نكن"
بگويى : من عاشقِ توام ، خيالت راحت..
تا من با خيال راحت ،
برايت بميرم ...

آرزو پارسى

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وقتی یک رابطه تمام می شود،
باید تمام شدنش را پذیرفت؛
نه این که آنقدر ادامه اش داد که با تحقیر یا خیانت تمام شود ...

محمود دولت آبادی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قرار نیست همه آدمها
عشق اولشان بشود عشق زندگی
اولین آدم صرفا بهترین نیست
گاهی نفر دوم است که تازه حالیتان میکند
معنی واقعی عشق چه بوده
با رفتن آدم ها زندگی را به کام خود تلخ نکنید
شما چه میدانید
شاید کمی آنطرف تر
سر کوچه احساس
عشقی با دسته گل رز
ایستاده تا تمام نبودن ها را در شما حل کند
قرار است با هر آغوشش
با هر بوسه اش
با هر نگاهش
با هر لبخندش
جوری ته دلتان غنج برود
که انگار این همان عشق اول است
اگر کلافه از رفتن کسی هستید
یا هنوز سر کوچه احساس نرسیدید
یا خدای نکرده رسیدید و
دسته گل رز را پس زدید

سیما امیرخانی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اصلا تا حالا دقت کرده اید که گاهی مجازی های زندگی آدم مهم تر می شوند از
حقیقی ها !
یعنی گاهی وقت ها آدم صحبت کردن با یک دوست مجازی را ترجیح می دهد به هم کلامی با همه آدم های اطرافش ...
اصلا گاهی ممکن است آن دوست مجازی را ندیده باشی ، حتی ندانی کجاست ، چند سال دارد ؟ اما باز دوست داری برایش حرف بزنی ، برایت درد دل کند ...
حتی گاهی از این سمت گوشی اشک ریخته ای برای درد رفیق مجازی آن سمت گوشی ات ...
تا حالا پرسیده اید چرا گاهی مجازی های زندگی آدم مهم تر می شوند از حقیقی ها ؟
شاید یکی از دلایلش این باشد 
ما نسلی هستیم که عادت کرده ایم فقط از دور برای هم زیبا باشیم ! 
هر چه دست نیافتنی تر بهتر ...
نزدیک هم که می آییم دنبال عیب ها می گردیم ، دنبال نقطه ضعف ها کمبودها...
دور که باشیم اما...
خوب سنگ صبورهایی هستیم برای هم ...
خوب شانه هایی برای سر گذاشتن !

فرشته رضایی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اگر حالِ ‌دیگران را خوب نمیکنید،حداقل فکر و خیال‌ هم نسازید ..
اوضاع و‌ احوال‌خیلی‌هامان ،زیاد خوشحال نیست..
برق چشمها رو به کِدریست ..
حالها کمی تا قسمتی خراب است ..
یاد بگیریم سکوت کنیم ..
حرف نزدن‌ها گاهی خودش امدادِ غیبیست..
مدد غیبی باشیم نه نمکِ زخم ..
امکان پذیر است؟

مهدیه صدر 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تصور كن خودت را نزديك مرگ ببيني و ناگهان كسي در زندگيت ظهور كند!
از جنسِ معجزه....
كسي بيايد اهلِ روشنايي
كسي بيايد ايمان از دست رفته ات را به تو بازگرداند...
من كه نميتوانم همچين آدمي را فراموش كنم!
تو مردِ مني..مردِ روشنِ زندگيِ من!

نورا مرغوب

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

امشب كه ميروى 
اگر ميشود 
يكى از لباس هايت را 
فراموش كن 
همان لباس مردانه ى آبى رنگت را
كه خيلى دوستش دارى 
بعد ، 
يك هفته كه از رفتنت گذشت 
براى بردن لباس عزيز فراموش شده ات 
سرى به اينجا بزن 
دست كم بگذار 
يك هفته ، 
فقط يك هفته 
مُردنَم به تعويق اُفتد

ترنج بانو

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هميشه همينطور نمی‌ماند
يک روز كه تصورش را  نمي كنی
جايی كه در خواب هم نديده ای
لحظه ای كه به هيچ چيز فكر نمی‌كنی
و تازه رها شده ای از بند آرزو
از جانب پروردگار دريافت خواهی كرد
چيزی فراتر از آنچه در طلبش بودی
چيزی ارزشمند تر و دلپذير تر !

مطمئن باش 
در چنين روزی
خوشحالتر خواهی بود ...

سعيده رضوی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حواسمان باشد که خوشبختی چیزی نیست که بشود از دستِ کسی قاپیدش!
توهم برمان ندارد که فلانی حقِ زندگی مرا خورد و فلانی رفت سرِ جای من نشست روی صندلیِ موفقیت و فلانی عشق و خوشبختی‌ام را از من دزدید!
این‌ها تنها بهانه‌هایی‌ست که می‌تراشیم که دلِ شکست خورده و ناکاممان را آرام کنیم چون آنجا که باید تصمیمِ درست نگرفتیم، راهِ درست را نرفتیم و تلاشِ کافی نکردیم.
تا وقتی نفهمیم کجای کارمان میلنگیده که نشده، تا وقتی که یاد نگیریم دیگران نمیتوانند دلیلِ شکست و ناکامیِ ما باشند، به جایی نمیرسیم.
مینشینیم یک گوشه و هر نبایدی را انجام میدهیم و از هر بایدی سر باز میزنیم و تهش خیالمان تخت است دیگرانی هستند که بشود گفت آنها مانعِ بین ما و آرزوهایمان شدند. درحالیکه توی این دنیا عشق، خوشبختی، لبخند و کامیابی به اندازه‌ی تمام آدمها موجود است و هیچکس سرِ جای کس دیگری نمی‌ایستد و جلوی خوشبخت شدنش را نمیگیرد.
دست برداریم از همیشه شکست خورده بودن و این و آن را عامل شکستمان دانستن ...

مانگ میرزایی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

‎هر زنی باید یک نفر را داشته باشد که وقتی میوه ها را توی سینک میریزد و شیر آب را باز میکند 
‎یا وقت هایی که ظرف های شسته شده را توی کابینت های ام دی اِفش ردیف میکند به او فکر کند....

‎هر زنی باید یک نفر را داشته باشد
‎مردی که کفش های شماره ی چهلُ دو اش را بیرونِ جاکفشی رها میکند ،مردی که به محض رسیدن .. ساعت مچی اش را باز کرده و  همراه با کارت های شناسایی روی پیشخوان اشپزخانه می گذارد ...

‎هر زنی باید یک نفر را داشته باشد
‎مردی که هر صبح برای پیدا کردن پیراهن های اداری اش،تمام لباس ها را بهم بریزد
‎اما با نگاه لحظه های خداحافظیشان در چارچوب درب اتاق،خاطرش را جمع کند

‎هر زنی باید یک نفر را داشته باشد
‎یک نفرکه مبل های کرم رنگ خانه را برایش جابه جا کند
‎ولی نگذارد که آب توی دلش تکان بخورد...!
‎هر زنی
‎برای ِ لبخند زدن در آینه بهانه میخواهد
‎هر زنی 
‎برای لبخند زدن در آینه
‎باید مردی را داشته باشد که در انتهای روز
‎با شانه ی انگشت هایش گره دلتنگی موهای بلند زن را باز کند و بگوید : امشب! از تمام شب ها زیباترشده ای.

الهه سادات موسوی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ﺧﺐ ﻣﯿﺪﺍﻧﯽ؟
ﺑﺪﺑﺨﺘﯽ از آنجا شروع ﺷﺪ ﮐﻪ
ﮔﻔﺘﯿﻢ ﻣﺎ ﻣﻨﻄﻘﯽ هستیم
ﯾﮑﯽ مان  ﭘﺮﺳﯿﺪ ﻣﻨﻄﻘﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﭼﯽ؟
آن ﯾﮑﯽ ﺟﻮﺍﺏ داد ﯾﻌﻨﯽ هر ﺑﻼﯾﯽ یرت آمد، صدایت در نیاید
این شد که یارمان بد کرد و صدامان در نیامد
عزیزمان مرد و صدامان در نیامد
عشق مان رفت و صدامان در ... نیامد
توی ﺧﺎﻧﻪ، ﺳﺮ خاک، وسط ﺳﺎﻟﻦ فرودگاه امام  ...
بجای ﺍﯾﻨﮑﻪ ﮔِﻞ سرمان ﺑﮕﯿﺮﯾﻢ و خودمان را ﭼﻨﮓﺑﺰﻧﯿﻢ و فریاد ﺑﮑﺸﯿﻢ  و ﺷﯿﺸﻪ ﺑﺸﮑﻨﯿﻢ
 ﺗﺎ ﻧﺸﮑﻨﺪ،
نرود،
ﺑﻤﺎﻧﺪ،
هی  ﻣﻨﻄﻘﯽ رفتار کردیم .
ایستادیم
و بغض مان را قورت دادیم و لبخند زدیم.
مثل احمق ها دست تکان دادیم و گذاشتیم رفتنی ها بروند،
از خانه،
از دنیا
از دست ...

حسين وحدانى

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خواستن كه راحت است. همه مان به سنى رسيده ايم كه خواستن را بلديم. اما گاهى مهم ياد گرفتنِ نخواستن است.
كه بلد باشيم كه و چه را نخواهيم. كه بلد باشيم چه كسانى و چه چيزهايى آنِ ما نيستند. كه بلد باشيم هستند، اما نه براى آنكه ما آنها را داشته باشيم. هستند كه آن و مالِ ديگران باشند و همهء حرمت و زيباييشان براى ما به نداشتن آنهاست. 
زور بي جا زدن است تلاش براى داشتنشان. حتى اگر خواستنشان زمان زيادى از روزگارمان را در اختيار گرفته باشد، زمان بيشترى را بايد براى يادگيرىِ نخواستنشان صرف كنيم.
صرفِ هنرِ نخواستن.
نخواستنِ هرآنچه و آنكه از جنس داشتن نيست.
حداقل براى ما.

مارال مشكل گشا

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

‎تو نيستى ،
‎اما من برايت چاى مى ريزم!
‎ديروز هم نبودى
‎كه برايت بليت سينما گرفتم!
‎دوست دارى بخند
‎دوست دارى گريه كن
‎و يا دوست دارى
‎مثل آينه مبهوت باش...
‎مبهوتِ من و دنيایِ كوچكم!
‎ديگر چه فرق مى كند
‎باشى يا نباشى،
‎من با تو زندگى مى كنم...

رسول يونان

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جایی باید دست از گذشته بکشی ..
آمد،
بود،
خندید،
رفت،
را از حافظه ات پاک کنی 
جایی باید به سرعت خودت را 
جمع و جور کنی
محکم بزنی توی گوش خودت 
و بگی به داد خودت برس لعنتی 
بلند شو 
تو دو بار به دنیا نمی آيى!

نسرین بهجتی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

میخواهَم 
دَستانَم دور کَمَرَت،
کور تَرین گِره دُنیا شَوَد ...

سینا مصدری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خوبِ خوبم؛

تا تو،
در حوالی احوالم
پرسه می زنی...

سید محمد آیت الهی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خدارا چه دیدی! 
شاید هم یک روز ادبیات جهان بمن مدیون شد!
چراکه این روند همیشگی و کسالت بار مردهای همیشه عاشق را شکستم!
مردهای عاشق کوه شکن که همیشه اسیر خال هندو بودند و تاب گیسو...
شاعرهای همیشه مرد.معشوق های همیشه زن!
خب،کمی خسته کننده است که مردم همیشه لیلی بخوانند و شیرین...
و از آن چین پیراهن و عشوه ها و غمزه ها قصیده و غزل بشنوند....
مرد من! اینجا،زنی است که در آستانه ی ۲۰ سالگی،میتواند چه مثنوی ها بسراید در وصف آن لبخند کج مردانه ات.... و هزار هزار بیت بر تن کاغذ بنشاند برای عسلی چشم هایت و بازوانت که تمام جهان میانشان خلاصه شده...
خدارا چه دیدی.شاید هم یک روز،ادبیات جهان به من و دلبری های مردانه ی تو مدیون شد!

سحرناز

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

  • گروه تلگرامی دیوونه تو

  • مطالب مشابه

    • توسط sajjad
      بقالی زنی را دوست میداشت. به کنیز خود پیغام داد که برو به خاتون بگو من چنینم و چنانم و عاشقم و میسوزم و میسازم و آرام ندارم و بر من ستم ها می رود و دیشب چنان بودم و امروز چنین بر من گذشت.
      قصه های دراز گفت و کنیز را راهی کرد.
      کنیزک نزد خاتون رفت و گفت: بقال سلام رساند و گفت که بیا تا تو را چنین کنم و چنان کنم.
      خاتون گفت: به همین سردی؟
      کنیزک گفت: او سخن دراز گفت ولی مقصود این بود. اصل مقصود است و باقی دردسر است....
      فیه مافیه مولانا
    • توسط sajjad
      زﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮﯼ ﺑﻪ ﺑﺎﻍ ﻭﺣﺶ ﺭﻓﺘﻨﺪ..
      ﻣﯿﻤﻮﻥ ﻧﺮﯼ ﺭﺍ ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﮐﺮﺩﻧﺪ، 
      ﮐﻪ ﺑﺎ ﺟﻔﺘﺶ ﻋﺸﻘﺒﺎﺯﯼ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ..
      ﺯﻥ ﺑﻪ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﮔﻔﺖ :
      ﭼﻪ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻪ ﻭﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺍﻱ!!
      ﺳﭙﺲ ﺑﻪ ﻗﻔﺲ ﺷﯿﺮﻫﺎ ﺭﻓﺘﻨﺪ
      ﺷﯿﺮ ﻧﺮ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻧﺪ
      ﮐﻪ ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﺑﺎ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺍﻧﺪﮎ ﺍﺯ ﺟﻔﺘﺶ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ..
      زﻥ ﮔﻔﺖ :
      ﭼﻪ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻪ ﯼ ﺍﻧﺪﻭﻫﺒﺎﺭﯼ!
      ﺷﻮﻫﺮﺵ با لبخندی ﮔﻔﺖ:
      ﺍﯾﻦ ﺑﻄﺮﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺷﯿﺮ ماده ﺑﯿﻨﺪﺍﺯ
      ﻭ ﺑﺒﯿﻦ ﺷﯿﺮ ﻧﺮ ﭼﻪ ﻋﮑﺲ ﺍﻟﻌﻤﻠﯽ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ؟!
      ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺯﻥ ﺷﯿﺸﻪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺷﯿﺮ ﻣﺎﺩﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ،
      ﺷﯿﺮﻧﺮ ﻓﻮﺭﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ ﻭ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺩﻓﺎﻉ ﺍﺯ ﺟﻔﺘﺶ،
      ﺑﺎ ﺳﺮ ﻭ ﺻﺪﺍﯼ ﺯﯾﺎﺩ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺳﭙﺮ ﺍﻭ ﮐﺮﺩ.
      ﺍﻣﺎ ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺷﯿﺸﻪ ﺍﯼ ﺭﺍ
      ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﻣﯿﻤﻮﻥ ﻣﺎﺩﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ،
      ﻣﯿﻤﻮﻥ ﻧﺮ ﺍﺯ ﺟﻔﺘﺶ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﻪ ﮐﻨﺎﺭﯼ ﺩﻭﯾﺪ،
      ﺗﺎ ﺷﯿﺸﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﺨﻮﺭﺩ!!
      ﺷﻮﻫﺮ ﺑﻪ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﮔﻔﺖ :
      ﻋﺰﯾﺰﻡ
      ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﺩﺭﻭﻏﯿﻦ ﻭ ﻇﺎﻫﺮﯼ ﻣﺮﺩﻡ
      ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻔﺮﯾﺒﺪ
      ﺑﺮﺧﯽ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﺩﺭﻭﻏﯿﻦ
      ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﻓﺮﯾﺒﻨﺪ،
      هرگز ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻓﺮﯾﺐ ﻇﺎﻫﺮﻧﻤﺎﯾﯽ ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﺧﻮﺭﺩ
      ﺑﺮﺧﯽ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺑﺎﻃﻦ ﻭ ﻋﻤﻖ ﻭﺟﻮﺩﺷﺎﻥ
      ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ
      ﭼﻪ ﺑﺴﺎ ﻫﻨﺮﻇﺎﻫﺮ ﺳﺎﺯﯼ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ .
      ﺍﻣﺎ دﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﻭﺭ ﻭ ﺯﻣﺎﻧﻪ..
      میمون صفتان " ﭼﻪ ﺯﯾﺎﺩﻧﺪ "
      ﻭ ﺷﯿﺮ ﺻﻔﺘﺎﻥ " ﭼﻪ ﺍﻧﺪﮎ "
    • توسط sajjad
      در این تاپیک قصد داریم جمله های عاشقانه رو قرار بدیم. فقط تک جمله طوری که بشه استفاده اش کرد. امیدوارم خوشتون بیاد.
      کمک گرفته از کانال های : OfficialAsheghi
    • توسط sajjad
      سری ششم
      در اینجا دلنوشته های عاشقانه ای که در اینترنت موجوداند را قرار میدهیم. این اشخاص در انجمن وجود ندارند.
      برای ارسال دلنوشته های خود به بخش مربوطه مراجعه فرمایید.
      این سری از دلنوشته ها تماما از کانال تلگرامی بایکوت (علی قاضی نظام) گرفته شده است. (اجازه از کانال گرفته شده)
      نکته: در صورت تکرار یا محتوا نامناسب آنرا گزارش کنید.
      کانال تلگرام بایکوت
    • توسط Bittelo
      نام رمان : منم ملی
      نام نویسنده: @Bittelo
      ژانر:طنز، عاشقانه
      خلاصه:
      منم ملی، ملی دلقک، ملی بی کار، ملی بدبخت، ملی شهرم، ملی محله ، ملی کوچه و بازار، ملی خانواده م. دختر احمد پدری بی خیال . نوه غلامرضا ؛ پدر بزرگ بی خیال ترم ، نبیره مراد خان بی خیال ترین جدم.
      خانواده ام به شادی و هیاهو خانه را بدرود گفتند و وارد عمارت عمه ام شدند . نگذاشتم رنج و آزاری از جانب آن مار دو سر به خانواده ام وارد آید. من برای صلح کوشیدم ؛ مجالسات عمه ام را برانداختم. بدبختی خانواده ام را پایان بخشیدم اجبار کردم آن ها را نیازارد .
      ارواح شوهر عمه هایم ز این کار خشنود شدند.برای من نزد ایزد دعا کردند و شفاعتم را خواستار شدند. روز گار داشت روی خوشش را به ما نشان می داد ؛ همگی ز خوشحالی می رقصیدیم و شادی می کردیم .وسایلی را که عمه ام ویران کرده بود از نو خریدیم . تمام سی دی ها و نوار کاست هایی را که گم گشته بودند را برگرداندم و تمام سیخ ها و دمپایی های عمه ام را ویران کردیم.
      خانواده را به آسایش فرا خواندم و خانواده ای محکم را بنا کردیم ولی بعد از اینها خودم بودم و خودم تازه بدبختی هایم داشت شروع می شد
  • موضوع ها

  • کاربران آنلاین در این صفحه

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×