رفتن به مطلب

Recommended Posts

من معتقدم اگر معمولی ترین ها برایمان اتفاق می افتد و مهم ترین ها گاهی 
هرگز در زندگیمان رخ نمی دهند خودمان مقصریم.
تقصیر خودمان است که 
از یک جایی به بعد به این معمولی ها عادت می کنیم.یاد می گیریم معمولی 
زندگی کنیم، معمولی بخوریم، معمولی بپوشیم،تفریحاتمان معمولی باشد و 
معمولی عاشق شویم حتی.دنبال چیز بهتری نمی گردیم و راضی می شویم به 
معمولی بودن و معمولی خواستن.راضی می شویم به این به اصطلاح تقدیر.کم کم یاد می گیریم از خواسته 
هایمان کوتاه بیایم و راضی شویم به حداقل ها.همین که دانشگاه برویم 
کافیست.مهم نیست چه رشته ای.همین که ماشین داشته باشیم کافیست مهم نیست 
چه ماشینی و همین که ازدواج کنیم بس است مهم نیست با چه کسی.آدم های 
دور و بر من یاد نگرفته اند به جنگ معمولی ها بروند و برای به دست آوردن 
بهترش تلاش کنند.
معمولی بودن خوب است.اصلا هنر می خواهد آدم معمولی 
ای باشی .اما معمولی خواستن و به همینی که هست راضی بودن خوب 
نیست.تنبلی می آورد.همیشه فرق است بین زندگی کردن و خوب زندگی کردن.

زهرا کمالی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فرق بزرگ آدم ها آنجایی است 
که فن پنهان کردن را از یکدیگر یاد میگیرند ، 
آدم ها یاد میگیرند 
که تمام آن چیزی که به سرشان آمده است 
را پشت به پشت پنهان کنند 
پشت لباس های مارک دار و رنگ و وارنگشان 
پشت صورت صاف و شش تیغه شان
پشت آرایش غلیظ چشم هایشان
پشت شوخ طبعی های روزمره یشان
پشت تمام معاشرت های معمولی روزانه شان 
که برای طبیعی جلوه دادنش 
سالها زحمت کشیده اند 
پشت خنده هایی 
که روزها تمرین و ممارست خرج اش کرده اند 
تا واقعی و حقیقی بنظر برسد.

آدم ها ، 
سرنوشت ها و زندگی های زیادی را به نظاره نشستم
اما میدانی 
فکر میکنم باید تصویر آدم های واقعی 
یا واقعیت آدم ها را 
درست زمانی به تماشا بنشینیم
که در اتاق هایشان را به روی ما می بندند
همین ..

پويان اوحدي

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هَمیشه پیش‌فرضتان این باشد که این بار
"آخرین بار است .."
چه میدانید تا دفعه‌ی بَعد چه میشود..
مثالش هم میشود بالا انداختنِ سیب و هزاران بار چَرخیدنش تا برسد به زمین ..
شما که نمیدانید 
چند هزار کیلومتر ،حسرت 
چند هزار بوسه،دِلتنگی و 
چند هزار آغوش،تنهایی
روی دوشِ این آخرین بارها جا خوش کرده..!
اصلاً همین الآن شاید خدای نکرده آخرین بارِ شماست..
چه میدانید..!
دَست به‌کار شوید..
ببوسیدَش..
بغلَش کنید..
شاید بعد این آخرین بار خاطره‌ها اشک کند طعمِ این اخرین بار را ،
ولی طعمِ شورِ اشک می‌ارزد به اینکه حسرتِ این اخرین بار هَر شب جامِ زَهر به خوردتان بدهد..

مهدیه صدر 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آدرس کلاس را بلد نبودم
حتی اسم آن خیابان را هم نشنیده بودم
جلسه اول راخوب به یاد دارم
ازپشت شیشه تاکسی به اطراف نگاه میکردم
به جاهایی که تابحال ندیده بودمشان
همه چیز شبیه یک نوع ماجراجویی بود 
دنیابرایم بزرگ شده بود
احساس رهایی وآزادی امانمان رابریده بود
کارمان به جایی رسیده بود که پیاده میرفتیم و پیاده برمیگشتیم 
هربار مسیرمان راتغییر میدادیم
خیابانها وکوچه های جدید را یاد میگرفتیم و ذوق میکردیم 
کوچه هایی که شاید یادگرفتنشان یکبار هم درزندگی به کارمان نمی آمد
هرمسیر جدیدی برایم مثل پیداکردن نشانه ای دیگردر نقشه جزیره گنج بود
میدانی بازی را شروع کرده بودم که نمیدانستم روزی میتواند تاچه اندازه خطرناک جلوه کند
درست مثل بازی کردن باکبریت
بازی باکبریت به خودیِ خودخطرناک نیست
چندعددخلال چوب است وکمی گوگرد
اماکبریت همیشه تنها نمیماند
کبریت زیبایی آتش رادر مقیاسی ناچیز به تو نشان میدهد
وبعد ازآن موجودی بنام وسوسه است که بازی باتورا ادامه خواهدداد
وسوسه ی داشتن شعله ای بزرگتر وبزرگتر 
نوری بیشتر
وگرمایی بیشتر
وهمینطورمیشود که روزی درمیان آتش وگرمایی چشم بازمیکنی که خودت باعث و بانی اش بوده ای 
وآنجاست که معنی واقعی سوختن رادرک میکنی
آنجاست که میفهمی بازی های خطرناک کوچک تا به ابد کوچک نمیمانند.
میدانی فکرمیکنم حس ناامیدی وکلافگی های فصلی
حس خوش نگذشتن به آدمی درست درجایی که قاعدتا باید به ما خوش بگذرد 
حس ایضا زدن پای تمام اتفاقات تلخ وشیرین زندگی که دیگرحساب فرقشان ازدستت دررفته است درست ازهمین بازی کوچک آغازمیشود.

ازآنجایی که آنقدر میبینی وکشف میکنی
آنقدرمیشنوی وخواهان شنیدن بیشتری
آنقدرمیفهمی ودرک میکنی و تشنه بیشتراز آنی
که دنیا برایت روز به روز به جای کوچکتری تبدیل میشود
دنیای بزرگ روزهای گذشته تمام میشود 
وبعد تومیمانی باتمام کوچه پس کوچه های تکراری
تومیمانی و خیابان هایی که چشم بسته هم از پسشان برمیایی
تومیمانی و آدمهایی که قبل ازدهان بازکردن واو به واو حرف هایشان را ازحفظی
وناگهان این رامیفهمی که دردنیایت دیگرچیزی برای کشف کردن باقی نمانده است
این رامیفهمی که دنیادیگر چیزی نداردکه تورا اغوا کند 
دیگرچیزی ندارد که آن سوسو وبرق قدیمی معروف چشمانت رابه نمایش بگذارد 
یکروزی
یکجایی 
معنی واقعی بن بست راخواهی فهمید
معنی واقعی پنجره هایی که روبه دیوار باز میشدند را
وتنها نشانه ی آن روز موعود
همان لحظه ای است 
که دنیا باتمام عظمت وقدرتش برایت کوچک میشود
کوچک وکوچکتر
کوچکتر از هروقت دیگری درزندگی
همین.

برشی کوتاه از کتاب هیوده سالگی به بعد
پویان اوحدی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بهش گفتم بخاطرت حاضرم هر کاری بکنم
با دنیا می جنگم،هر سختی ایی رو به جون  میخرم،
بهش گفتم بدون تو میمیرم،دستاشو گرفتمو گفتم بخدا این دنیا بدون تو برام جهنمه
توی چشماش زل زدم گفتم دق می کنم اگه به روزی خدایی نکرده غم تو دلت بشینه
ازش خواستم بخنده تا دنیا ببینه و حسودیش بشه به این همه قشنگی
بهش قول دادم که تو اوج بدبختیاش حتی نزارم یه لحظه احساسِ تنهایی کنه،بهش اطمینان دادم که یه همراه قوی کنارِ خودش داره...
ولی یهو یاده اون حرفش افتادم 
یادمه یه بار بهم گفت اینا حرفو کلیشه و شعاره....
انگار یه زنگ خطر توی ذهنم دینگ دینگ کرد
در ادامه ی اون همه قول و قرار عاشقونه
برای حسن ختام تهِ حرفام اضافه کردم
البته عزیزدلم شاید این حرفا در ظاهر شعارگونه و کلیشه ایی باشه یا شاید خیلی سطحی و عامیانه 
و این بخاطر اینه که قبل از عاشقایِ واقعی یه سری آدمِ هوس باز و ناپاک بدونِ اینکه ارزش کلام رو بدونن معنیِ این واژه ها و جمله هارو زیر سوال بردن... 
ولی من الان با دونستنِ ارزشِ کلام از اعماقِ وجودم
بهت میگم که «دوست دارم عشق جان»

هستی خانی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پوست کلفت شدن چیزی نیست که مرد ها دوست داشته باشند.
رسیدن به حقیقت ِتلخ و زننده و حرف زدن از آن، باب ِمیل ِمردها نیست. مردها در انتها زنی را انتخاب نمی کنند که به جای ِخریدن رژ ِلب ها، کتاب می خرند. 
.
آن ها دست های ِ سفید و همیشه لاک زده را دوست دارند. نه دست هایی که لای ِصفحات کتاب جامی مانند و جوهری می شوند در هر بار نوشتن ِ داستان های بلند و کوتاه.
مردها همیشه ی ِتاریخ، بهترین شاعرها بودند، اما معشوقه شان شاعر نبوده اند دراصل. معشوقه ی ِآن ها زنی سبک بال و رها و بی خیال بود با صورتی جوان و شاد و دست هایی زیبا و مغزی عادی. مردها ترجیح می دهند در کافه ها با زنانی پرمغز بنشینند به رد و بدل کردن دیالوگ های قلبمه سلمبه و سیگار کشیدن، و درمهمانی های ِشبانه و دور همی هایشان همان زن های ِ بی مغزی را ببرند که در کافه -درحالی که سیگارشان را آتش می زنند و می نالند از سطحی شدن رابطه ها- آن ها را هیچ و پوچ خطاب می کردند؟


مردها نمی توانند زن هایی که خودشان هستند و به خاطر حرف مردم زندگی نمی کنند را با افتخار و لبخند ِ پیروزمندانه به دیگران معرفی کنند. مردها در زبان شمایی را که بلند بلند و بی اعتنا به قضاوت ها، می خندید و گریه می کنید را می ستایند و در دلشان زن هایی را جای می دهند که برحسب شرایط می توانند شال بیندازند یا چادر سرکنند. 


مردها با شمایی که خوب شعر می خوانید و خوب شعر می نویسید و خوب شعر به خاطر دارید در حد چند ساعت در ماه، و یک زنگ ِتفریح، خوب تا می کنند ، نه بیشتر و نه کمتر. مردها وبلاگ های ِشما را در اوقات بیکاری می خوانند و اوقات ِاصلی شان را در پی ِگشتن دنبال ِزنی نجیب و پاک و سربه زیر- همان زن ِزندگی-اند.

مردها SMS های شما را که در نیمه های ِشب ِپاییزی، برایشان فرستاده اید را ظهر ِروز ِبعد می خوانند و جواب ِغمگین و دلتنگ بودن ِشما را با «چرا جیگرم ؟» می دهند.

مردها زن هایی که در پاییز زیاد پیاده روی می کنند و در کوچه پس کوچه ها گریه می کنند را نمی فهمند و برایشان خراب کردن ِ رژ ِلب جذاب تر از پاک کردن ِسیاهی ِ زیر ِ چشم ِزنی غمگین است. مردها موجودات عجیبی نیستند. مردها زن هایی مثل ِما را دوست ندارند. زن هایی مثل ِ ما نمی توانند با مردها احساس ِ خوشبختی و راه رفتن روی ِابرها را تجربه کنند. زن هایی مثل ِما این را می دانند که هرچقدر هم بیشتر خوانده باشند و نوشته باشند و گفته باشند ، بازهم تنها می مانند در آخر.

زن هایی مثل ِما این را می دانند که دختر های ِمعمولی و شاد، انتخاب آخر مردهای ِمعمولی اند . زن هایی مثل ِما می دانند که باید با خودشان آشتی کنند و تنهایی شان را دوست داشته باشند...

فریبا وفى

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بله، آقای داستایوفسکی.
انسان به همه چیز عادت می کند. مثلا خود من، قبل‌تر که بابامحسن زنده بود، مرتب می‌نشستم و به مرگش فکر می‌کردم. به روزی که دیگر نباشد. به روزی که وقتی تلفن می‌زنم بهش، جواب ندهد «بَه، آقا مرتضا.» به روزی که مجبور شوم بروم بالای سنگ قبرش، فاتحه بخوانم که حرفش درست نیاید که می‌گفت «اگه من بمیرم، هیچ کی نمی‌آد سر بزنه بهم.» 

بعد می‌نشستم و زار زار گریه می کردم. راستش را بخواهی، یک وقت‌هایی خودم را هم می‌زدم. موهام را می‌کشیدم و بلند بلند هق می‌زدم. هیچ فکر نمی کردم روزی بتوانم پشت جنازه اش راه بروم. هیچ فکرش را نمی کردم یک روز بتوانم این چیزها را بنویسم. بارها به خودم می‌گفتم بعد از بابامحسن، انقدر غذا نمی خورم که بمیرم. اما خوردم. زهرمارم باشد، اما کباب بعد از خاکسپاری را هم کوفت کردم. 

بله، آقای داستایوفسکی.
فرموده‌اید انسان عبارت است از موجودی که به همه چیز عادت می کند. خوب که فکرش را می‌کنم می‌بینم همه ما، یک جوری با قضیه کنار آمده‌ایم. یادم می‌آید دختری که دوستم داشت می‌گفت یک لحظه هم نمی‌تواند بدون من زندگی کند. هفته بعد از جدایی‌مان، رفت شمال و بعد ترکیه و چهارماه پس از آن، عروسی کرد و حالا پسری دارد با موهای فرفری و عینکِ دور رنگی. عادت کرد به نبودنم. عادت کرد به نوازش موهایش بدست دیگری. عادت کرد به بوی تنش. به دست هایش. به خنده هایش. 

بله، آقای داستایوفسکی.
ما به همه چیز عادت می‌کنیم. به فقدان معشوق و محبوب و عزیزکرده ها، به زمین خوردن‌های پی در پی، به آخرالزمانی که با رفتن دلبرانمان، رخ می‌دهد. اما، ما همان آدم‌های پیش از این نخواهیم بود. چیزی از خودمان را جا خواهیم گذاشت. چیزی که همیشه فقدانش را احساس می کنیم. شاید برای همین است که با هر بویی، خاطره‌ای، آهنگی، مثل ساختمانی فرسوده، آوار می شویم و مژه‌هایمان نم می‌شود و لب‌هایمان شور و گونه‌هایمان گُلی.

نه، آقای داستایوفسکی.  
راستش ما عادت نکرده ایم به چیزی. راستش ما دیگر، آن آدم‌های پیش از این نیستیم. کسی دیگریم. کسی که خودمان هم نمی شناسیمش. کسی که می‌تواند با این همه درد کنار بیاید. حالا شاید لازم باشد برداشت دوباره‌تان را از انسان بگویید. لابد اینطور که «انسان موجودی است که در استانه فروپاشی زاییده می‌شود. هر بار از بطنی، هر بار بگونه ای.» .

مرتضی برزگر 
قلب نارنجی فرشته

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تلخ ترین لحظه عاشقی وقتی است که محبوب ات را در آغوش می گیری اما نمی یابی اش، تن اش در حلقه بازوان تو مانده اما خودش رفته است. تنگتر می فشاریش تا در آنچه از او مانده عصاره ای از حضورش به تن ات بتراود، اما هرچه بیشتر می فشاریش کمتر می یابیش. در پیش ات از پیش ات رفته است، و خالی حضورش حفره ای در حلقه بازوان ات برجا نهاده که پر نمی شود. در کنار توست اما با تو نیست، کانون توجه اش از تو چرخیده است. انگار با کسی سخن می گویی که غرق روزنامه خواندن یا تماشای یک فیلم است: پاسخ ات را می دهد اما حواسش با تو نیست. این "حواس پرتی" مهمترین نشانه آن "غیبت در حضور" است. وجودش به تو پشت کرده است و از پشت می بینی اش که از تو دورتر و دورتر می شود. پیش از آنکه بفهمی رشته گسسته است. در آغوش توست اما پیشتر ترک ات کرده است؛ در آغوش توست اما دیگر تنهایی.

آرش نراقی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

این روزها همه کارشناس زندگی شده اند اما هیچ کس کارش زندگی کردن نیست! همه شاعران شعرهای قشنگ و متفکران جملات ناب شده اند اما هیچ کس قدرت درک ساده ترین مسائل زندگی را ندارد.
همه تماشاچیانی شده ایم که فقط بیرون از گود داد میزنیم لنگش کن اما هیچ کس قدرت و جرات جنگیدن را ندارد...

شهرام شریف پیران

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وقتی کسی را بکشی حتما از او چیزی نزد تو باقی می ماند. یک تصویر، یک بو، یک نفس، یک آه، یک نفرین، یک صدا...
من به این نفرین مقتول می گویم. به بدنت می چسبد، روح ات را تراش می دهد، از جسم ات عبور می کند، تا زمانی که به اعماق قلبت نفوذ کند. در آنجا می ماند تا دوباره متولد شود. در خواب به سراغ ات می آید و تو با ترس از خواب بیدار می شوی.
روزها با آن می توانی کنار بیایی اما شب ها در رختخواب تنها هستی. آن جاست که از ترس عرق می کنی. هر مقتول در درون قاتلش به زندگی ادامه می دهد.
از زمانی که هابیل، قابیل را کشت، هیچ قاتلی نتوانسته است از پذیرفتن امانت مقتولش سر باز زند.

الف شافاک

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهم ترین درسی که از مادربزرگم آموختم این بود:
اگر می خواهی چیزی را نابود کنی، اگر می خواهی صدمه و آسیبی به چیزی برسانی، کافی است آن را محدود کنی، کافی است آن را محصور کنی. 
آن وقت می بینی که خود به خود خشک می شود، پژمرده می شود و می میرد...

الف شافاک

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آن‌کس که دیگری را تنها به سبب زیبایی‌های ظاهری‌اش دوست می‌دارد، دیر یا زود در می‌یابد که اولا دیگرانی غیر از محبوب او هم از این زیبایی، حتی گاه به مراتب بیشتر، بهره‌مند هستند؛ و ثانیا زیبایی جسمانی - ظاهری اگرچه دلرباست، اما در برابر انواع برتری از زیبایی رنگ می‌بازد. به‌محض ‌آن‌که فرد در می‌یابد که زیبایی ظاهری یا جمال زوال‌پذیر است و زیبایی‌هایی بس والاتر نیز در این عالم وجود دارد، دیر یا زود ترجیح خواهد داد، که سعادت خود را با این امر فانی‌شونده و فرومایه پیوند نزند بلکه از نردبان عشق پله‌ای بالاتر بیاید و به زیبایی برتر و ماندگارتری دل ببندد.

آرش نراقی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هرگاه نقش کبوتری را کشیدی
درختی برایش مهیّا کن
تا لانه‌اش را روی آن بسازد

نقش کوهی را که کشیدی
برفی نیز روی آن بباران و بباران
تا تنها نباشد

نقش رودی را که کشیدی
دو ماهی نیز در آن رها کن
تا حوصله‌اش سر نرود

نقش کودکی را که کشیدی
کیفی پر از کتاب بر شانه‌هایش بیاویز
تا تفنگ به دوش گرفتن را یاد نگیرد

درخت خشکی را نیز که بریدی
از آن قلمی بساز
نه قنداق تفنگ و
قفس
تا پرنده‌ها
آزرده نشوند و کوچ نکنند

لطیف هلمت

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پرسیدم: «چند تا مرا دوست نداری؟» روی یک تکه از نیمرو، نمک پاشید. گفت: «چه سوال سختی.» گفتم: «به هر حال سوال مهمیه برام.» نشسته بودیم توی فضای باز کافه سینما. داشتیم صبحانه می خوردیم. کمی فکر کرد و گفت: «هیچی.» بلند بلند خندید. گفتم: «واقعا؟» آب پرتقالم را تا ته سر کشیدم. «واقعن هیچی دوستم نداری؟» گفت: «نه نه. صبر کن. منظورم اینه که تو جواب چند تا مرا دوست نداری، هیچی. یعنی خیلی دوستت دارم.» گفتم:«نه. اینطور نمیشه، تو گفتی هیچی.»

 تکه ای از ژامبونِ لوله شده را برید. گفت: «نه. اون اشتباه شد. هزار تا.» شروع کردم به کولی بازی. موهام را کشیدم. گفتم: «یعنی هزار تا منو دوست نداری؟» دختر و پسری که میز کناری نشسته بودند، با تعجب نگاهمان می کردند. گفتم: «این واقعن درست نیست. من این حجم از غصه رو نمی تونم تحمل کنم که تو منو هزار تا دوست نداشته باشی.» داشت با نوک چنگال، لوبیا قرمزهای توی ظرف را بازی می داد. گفت: «نمی دونم واقعن. خیلی سوال سختیه» لپ هاش گل انداخته بود. گفت: «شاید این سوال از اول هم غلطه. نباید بهش جواب می دادم.» گفتم: «باشه بذار یه جور دیگه بپرسم. اینطوری شاید راحت تر باشه برات. چند تا دوستم داری؟» 

لبخند زد. چشم هام را گرد کردم و گفتم: «هان؟» بقیه دختر و پسرها و زن ها و مردها هم داشتند ما را تماشا می کردند. نانِ تُستِ کَره ای را گاز زدم و بقیه اش را گذاشتم گوشه بشقاب. داشت نگاهم می کرد. با آن چشم های سیاه درشت و گونه سرخ و لب های اناری. گفت: «هیچی.» پرسیدم: «هیچی؟» شانه اش را انداخت بالا. گفت: «هیچی دوستت ندارم.» لب و لوچه ام را آویزان کردم. گفت: «میمیرم برات و این ته همه دوست داشتن هامه.» داد کشیدم «هورا.» دست هایم را گره کردم و آوردم بالا. پیش خدمت ها داشتند با هم پچ می زدند. یکی شان آمد جلو و گفت: «قربان. اینطوری مردمو می ترسونید.» پرسیدم: «چطوری؟» آهسته تر گفت: «اینکه دارید با خودتون بلند بلند حرف می زنید.» به صندلی روبرویی اشاره کرد. خالی بود. بشقابِ صبحانه گرم، دست نخورده، سرد شده بود و نان ها خشک. خواستم بپرسم دختری که اینجا روبروی من نشسته بود، کجا رفت که همه چیز یادم افتاد. هشت سال گذشته بود. 

مرتضی برزگر 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نه اينكه فكر كنی
سختی تو را بخواهم
نه!
ولی من تمام كلاس های هشت صبحت را،
سركار رفتن های روز تعطيلت را دوست دارم. 
چون تو قبل از اينكه من از خواب بيدار شوم 
جهان را برای دوست داشتنم آماده كرده ایی!
من تمام كارهايی كه تو را
بيدار می كنند 
تا شش صبح شنبه
بگويی دوستت دارم 
را دوست دارم...
من تمام اين روزها و ساعت ها را
عيد اعلام می كنم! 

ساينا سلمانی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روز ، یک جایی‌ ، ناگهان ، این اتفاق برایِ ما می‌‌افتد
کتاب مان را می‌‌بندیم ، عینکمان را از چشم بر میداریم
شماره‌ای را که گرفته ایم قطع می‌کنیم و گوشی را روی میز می‌گذاریم
ماشین را کنار جاده پارک می‌‌کنیم و دستمان را از رویِ فرمان بر میداریم
اشک‌هایمان را پاک می‌کنیم و خودمان را در آینه نگاه می‌کنیم
همانطور که در خیابان راه می‌رویم
همانطور که خرید می‌کنیم
همانطور که دوش میگیریم
ناگهان می‌‌ایستیم
می‌گذاریم دنیا برای چند لحظه بایستد
و بعد همانطور که دوباره راه می‌رویم
و خرید می‌کنیم
و شماره می‌‌گیریم
و رانندگی‌ می‌کنیم
و کتاب می‌خوانیم
از خودمان سوال می‌کنیم
واقعا از زندگی‌ چه می‌خواهم؟؟؟
به احتمالِ قوی از آن روز به بعد اجازه نمی‌‌دهیم ، هیچ کسی‌، هیچ حرفی‌، هیچ نگاهی‌ ، زندگی‌ را از ما پس بگیرد

نیکی فیروزکوهی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من که می گویم
مردان...
وقتی عاشق زنانِ مو بُلند می شوند
چند ده بار بیشتر عاشقند و می مانند!!!

نه اینکه عاشق موی بلندشان شوند ها...
نه!!!

چون به غیر از دلی که می بازند...
این موی بُلند زنان است
که به دورِ دست و پایشان می پیچد
و اگر هم بخواهند بروند
نمی توانند!

می مانند و عاشقتر می شوند...

عاشق بوی خوشِ زن،نه موی بلندش...

خدا رحمتم کند...
وقتی زنده بودم
عاشق بودم...!!!
عاشقِ عطرِ خوشِ عشقِ زنی مو بلند...

بهادر رحمانی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مثل همیشه...
همان لباسهایی که دوست داشتی 
همان عطر 
همان مدلِ مو
خودم را برای دیدنَت آماده کرده ام ...
مثل همیشه یک ساعت زودتر از تو راه می‌افتم 
همان پارک و همان نیمکت همیشگی 
همه چیز مهیّاست برای ساختن روزِمان...
همه چیز،
اِلّا تو ...

رضا کریم پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خیانت که شاخ و دم ندارد جانم! 
شاخ فیل شکستن هم نیست 
آپولو هم نمیخواهی هوا کنی که همه بتوانند متوجه آن شوند
خیلی ساده است؛ 
همین که با کسی حرف بزنید که طرف مقابلتان گفته باشد که با او حرف نزن 
همین که در پنهان و خفا کاری کنید و مطمئن باشید اگر طرفتان بداند دلخور میشود، عصبی یا ناراحت 
همه و همه اسمش خیانت است دیگر! 
حتما که نباید مچتان را با او روی یک تخت یا درون پارک و باغ و بوستان بگیرند!.... 
گاهی همین کار های کوچک هم حکم خیانت را دارند. 
زیر پست غریبه ای ببیند شمارا 
اسم غریبه ای را در صفحه چتی، پیامی، دایرکتی جایی ببیند 
یا اصلا نبیند، همین راه پیدا کردن غریبه های غیر هم جنس میان خلوت های دونفره تان یعنی "خیانت" 
همینقدر ساده! 
دروغ گفتن که دیگر به کنار
که چه کوچک چه بزرگش، چه مصلحتی و چه غیر مصلحتی آن هیچ جایی
یعنی هیییچ جایی میان دونفره ها ندارد...! 
میبینید؟ خیانت کردن چقدر ساده است؟ 
وفادار ماندن در این زمانه دیگر جزو کارهای سخت است و دشوار 
وگرنه دو رویی و خیانت و دروغ که دیگر آب خوردن است 
وفاداری شاخ فیل شکستن است نه "خیانت"....! 
ماندن پای هم ارزش دارد 
و ارزش گذاشتن به هم
به حرف های هم و به گفته های هم! 
همین..! 

حسن علینژاد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از آبیِ پیراهنت ساده تر
از خنده هایت زنده تر
از صدایت زیباتر
از قامتت بلند تر
از خیالت نزدیک تر . . .
"بهت فکر میکنم"
به همین تازگی
به همین سادگی

هانیه عابدینی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اگر بدانید 
مردم هزاران بار بیشتر به 
یک سردرد معمولی خود 
اهمیت می‌دهند
تا به خبر مرگ من و شما ... 
دیگر نگران نخواهید شد
که درباره‌ی شما چه فکری می‌کنند !

دیل کارنگی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مثل آدمي كه بندازنش تو سلول انفرادي كه نه نوري از آفتاب داشته باشه كه بدونه صبح شده و نه نشوني از مهتاب كه بفهمه شب ، هر ساعتِ اين زندگي رو بيدارم. 
گوشه ي اين سلول ميشينم و كف دستامو نگاه ميكنم و دنباله رو خط هاشم، كه اگه انگشتم از اينجا خم نميشد چطوري ميتونستم دكمه ي جابه جاشدي پيرهنتو ببندم؟ كه اگه اين  يكي بند انگشتمو نداشتم چطور ميتونستم   دستاي بزرگتو تو دستام بگيرم. نگا ميكنم، كه كجاي كف دستم اگه خطه بلند تر ميشد، يا تلاقي داشت تو، تو فالم بودي؟ 
اصلا ميدوني چيه گاهي اوقات نداشتن بهتره، مثلا چشاتو ببند، بستي؟ ببين كسي و ميتوني ببيني؟، دماغتو بگير، ميتوني بو كني ؟دهنتو بگير ، اينطوري ميتوني ببوسي ؟ خب معلومه كه نه. الانشم كه اينكارارو نميكنيم، به نظرت بهتر نبود نداشتيمش ؟! 
 هر روز اين سلول رو با خودم ميون مردم ميبرم، ميون آدما، لبام بوسه ميخواد، چشام از اين نگاه با احساسا ميخواد، دماغم بوي عطرتو ميخواد، نميشه. معلوم نبود كدوم يكي از اين ادما دو خط بيشتر روي دستش داشت كه تو نصيبش شدي. 
چايي ميخوري؟ معلومه كه نه، ماها كه تو سلوليم چايي نميخوريم، فقط سيگار ميكشيم، ميكشيم كه از عمرمون كم شه، كه بعد اگه خدا روز قيومت يقه مون رو گرفت كه چرا كشيدي، بگيم بهش، چرا آفريديش كه بكشيم، چرا آفريديش كه جلو چشمون يكي ديگه رو ببوسه، كه وقتي واسه ما نبود، جلو راهمون بود كه فقط يه پرده خوشبختي ببينيم و بعد بندازيمون تو سلول؟ ما هم كشيديم ، همين الانم تو هم يه نخ بدي ميكشيم. 
هر روز انگار گوشه ي يه سلول انفرادي ميشينم، نه از چشام اشك مياد، نه از زبونم شيون ميشنوي، توي اتوبوس، توي خيابون ، سر ِكار من نشستم گوشه ي سلولم، من نشستم گوشه ي سلولم و به كف دستم فقط نگا ميكنم كه كاش ... هيچوقت بنداي انگشتام خم نميشد سمت دستات... 

مهتاب خليفپور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هیچکس او نمیشود فقط یک تلقین است 
مگرنه هیچکس به شباهت هیچکس نیست
شما خودتان خود را متعلق و دربندِ کسی میکنید که نه غصه هایتان را دید و نه اشکهایتان را 
و در همان وقت کسانی را که دست شدند برای پاک کردن اشک ها و گوش شدند برای دردهایتان را نه دیدید نه حس کردید
که اگر چشم‌ میدوختید تفاوت بقیه را با اوی بی رحمِ زندگیتان حس میکردید
و زندگی را به کام خود تلخ و اوی از دست رفته، اویی که بین ماندن و آمدن رفتن را انتخاب کرد، شیرین نمیکردید .

حال که عمری گذشته از غصه هایتان 
چشم بیاندازید و ببینید برای راهی که بواسطه ی از دست دادنش تا کنون طی کرده‌اید ، برای غم هایی که جای حرف های گوهر بار آویزه ‌‌ی گوشتان شده ، چه دست ها و گوشهای مهربانی را از دست نداده اید ؟
بیایید به جای غم رفتنش
به خودتان بها بدهید 
زیرا آنکه کلید مخمصه ها را به دستتان میدهد
آنکه ناجی و اَبَر قهرمان است
نه" او " 
و نه "غیر" 
بلکه " خودتان " هستید 

کاف وفا

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تا حالا شده است، حرف هایت با یک نفر تمامی نداشته باشد؟ تا حالا شده است نفهمی زمان با چه سرعتی گذشته؟ و تا حالا شده است با یک نفر فقط بعد از چند کلمه حرف زدن خسته شوی و دیگر دلت نخواهد به حرف زدن ادامه دهی؟ دست خود آدم نیست!
بعضی ها عجیب به دل می نشینند، اصلا دل ات جذب دل اش میشود.. رفیق دل اش میشود! به عقیده ی من هرگاه حرف هایت 
با آن یک نفر تمامی نداشت.. و آفتاب طلوع کرد و شما هنوز مشتاق به حرف زدن بودید.. 
شما فراموش نشدنی ترین آدم های زندگی هم هستید

محسن دعاوی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مگه دست توئه؟ که بذارم برای یه مدت طولانی بری تو خودت و ساکت و کم‌حرف بشی و هی خودتو بخوری و من با این چشمام ببینم که دلتنگی و دلگیریت کِشدارترین عذابِ این دنیاست...
مگه من میذارم کلافگیت از امروز به فردا بکشه؟
حالا دیگه فرق کرده همه چی
من که هستم تو حق نداری حالت بد باشه
فقط باید بخندی و هر دردی‌ام که داری برام بگی تا برسونمش به لبخند برات...
دیگه تنها نیستیم من و تو ... دیگه دنیامون منحصر به خودمون نیست ... دیگه نمیتونیم خودمونو زندونیِ تاریکی و اندوه کنیم
از اینجا به بعد چون آشوبت آشوبمه، باید برام بگی از هرچی تو دلته تا منم آشوبتو آروم کنم
تا منم آشوب که شدم بگم برات که آرومم کنی.
درا رو نبند دیگه رو خودت
دنیات با تمامِ خوب و بدش حالا دنیای منم هست
حواست هست میخوام نذارم بیقرار بمونی؟
حواست هست نذاری بیقرار بمونم؟

مانگ میرزایی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

  • گروه تلگرامی دیوونه تو

  • مطالب مشابه

    • توسط sajjad
      نام: آخرین کیفر
      نویسنده: مژگان رضایی راد
      تعداد صفحات: ۴۱۰
      ژانر: عاشقانه، اجتماعی
      خلاصه رمان :
      عشقی که عقل را از تصمیم‌ها خط می‌زند و عاشقی که زندگی‌اش دست خوش اشتباهات بزرگ و کوچک می‌شود و لجوجانه چشم می‌بندد بر اشتباهاتش.
      آنقدر در خواسته هایش غرق می شود که اشتباه از پس اشتباه زاده می شود.
      زمانی چشم‌ می‌گشاید که نه راه پیش دارد و نه پس.
      و تقاص پس می‌دهد، آخرین کیفر…
       
      نسخه PDF به صورت کامل | 2.2 مگابایت
      نسخه ePub برای آیفون و آندروید و … | 190 کیلوبایت
      نسخه اندروید با فرمت اپلیکیشن | 725 کیلوبایت
      نسخه جاوا با فرمت Jar – کتابچه | 791 کیلوبایت
      منبع: رمان فوریو
    • توسط sajjad
      سینا درخشنده متولد 31 شهریور 1371 در شیراز، خواننده است
      فارغ التحصیل لیسانس رشته عمران می باشد نوازنده قابلی است، شعر نیز می سراید و حالا عنوان پدیده موسیقی ایران در عرصه خوانندگی را یدک می کشد
      نام اصلی اش رضا در شناسنامه است
      شروع فعالیت
      فعالیت خود را از سال 1391 وقتی 20 ساله بود با نواختن ساز آغاز کرد
      کم کم در مدت سه سال شروع به تولید چند ترک کرد که بازتاب چندانی نداشت برا همین مجبور شد فعالیت خود را قطع کند تا مشکلات موسیقی خود را برطرف کند
      شهرت
      بعد از مدتی تمرین و کار روی آهنگ ها در نهایت بهمن ماه 1396 با انتشار قطعه کوک حالم به شدت موفق ظاهر شد و سپس با آهنگ یار همیشگی سر زبان ها افتاد
      آشپز خوبیم
      بجز موسیقی به آشپزی علاقه خاصی دارد و می گوید آشپز خوبی هستم، هم غذای ایرانی و هم غذای فرنگی درست می کنم اما ته چین هام یک چیز دیگست
      طرفدار قرمز

      می گوید برای طرفداران استقلال تهران احترام می گذارم ولی به شدت دو آتیشه پرسپولیس هستم
      ازدواج
      آقای خواننده هنوز ازدواج نکرده و مجرد است، برخی کانال های با سو استفاده از عکس هوادارانش تیترهای سینا درخشنده و همسرش را روی عکس های منتشر کردند که صحت ندارد
      شرکت موسیقی
      درخشنده حالا یکی از خواننده ها تحت حمایت شرکت موسیقی آوازی نو به مدیریت حسن اردستانی است، حمید هیراد نیز زیر نظر این شرکت کار می کند
      ورزش
      یکی از دیگر علایق آقای درخشنده ورزش است، اوقات فراغت خود را با فوتبال و والیبال پر می کند و به تناسب اندام خود خیلی توجه می کند
      منبع: فتوکده
    • توسط sajjad
      در این پست قصد داریم جمله های صبح بخیر زیبا رو لیست کنیم. امیدوارم که مورد توجه شما عزیزان قرار بگیره.
    • توسط zahra
      سلام
      تو این تاپیک میتونین حرف دلتونو به معشوقتون بگین
      این حرف میتونه ابراز احساسات باشه یا عذرخواهی یا هرچیز دیگه
       
      فقط چند تا قانون داره :
      ۱- بیشتر از یک یا دو جمله نباشه
      ۲- اگر معشوقتون تو این سایت هست میتونین نام کاربریشو هم بنویسید (ننوشتین هم اشکالی نداره ، خودش متوجه میشه بالاخره دیگه ... )
      ۲-بحث کردن ممنوع!
      ۳-توهین یا بی ادبی ممنوع
       
      پ.ن : این تاپیک رو برای این ایجاد کردیم که دیگه هیچ احساسی بخاطر نگفتن و خجالت و غرور و ...  از بین نره
       
      دنیاتون قشنگ 
    • توسط sajjad
      عشق تلخ
      نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سدای جامی بی زوال
      پرسه ایی آغاز کردیم در خیال دل بیاد آورد ایام وصال

      از جدایی یک دو سالی میگذشت یک دوسال از عمر رفت و برنگشت
      دل بیاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را
      آن نظر بازی آن اصرار را آن دو چشم مست آهو وار را
      همچو رازی مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود

      امد و هم اشیان شد با منو هم نشین و هم زبان شد با منو
      خسته جان بودم که جان شد با منو ناتوان بود و توان شد با منو

      دامنش شد خوابگاه خستگی این چنین آغاز شد دلبستگی
      وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد به سر

      مست او بودم زه دنیا بی خبر دم به دم این عشق میشد بیشتر
      آمد و در خلوتم دم ساز شد گفتگوها بین ما آغاز شد

      گفتمش ......
      گفتمش در عشق پا برجاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل
      گر تو ذورق وان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل

      دل زه عشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سرگردان شده
      گفت .........
      گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست میدارم بدان

      شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور خمارم بدان
      با تو شادی می شود غم های من با تو زیبا می شود فردای من

      گفتمش عشقت به دل افزون شده دل زه جادوی رخت افزون شده
      جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیباییت مجنون شده

      بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
      در سرم جز عشق او سودا نبود بحر کس جز او در این دل جا نبود

      دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
      خوبی او شهره عافاق بود در نجابت در نکویی طاق بود

      روزگار.....
      روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت
      پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

      آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس
      یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون عاشق کم نبود

      بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود
      با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهد و پیمان را شکست..

      بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست
      آن کبوتر عاقبت از بند رفت رفت و با دلداری دیگر عهد بست

      با که گویم او که هم خون من است خسم جان و تشنه خون من است
      بخت بد بین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول اون رحمت نشد

      آن طلا حاصل به این قیمت نشد عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست
      با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش با دود و دم هم دم شدم

      باده نوش غصه او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم
      زره زره آب گشتم
      کم شدم.....

      آخر آتش زد دل دیوانه را ......
      آخر آتش زد دل دیوانه را
      سوخت بی پروا پر پروانه را

      عشق من .....
      عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر
      خاطراتم را تو بیرون کن زه سر دیشب از کف رفت فردا را نگر

      اخر این یک بار از من بشنو پند بر منو بر روزگارم دل نبند
      عاشقی را دیر فهمیدی چه سود ..... عشق دیرین گسسته تار و پود
      گر چه آب رفته باز اید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود...

      بعد از این هم آشیانت هر کس است .... بعد از این هم آشیانت هرکس است
      باش با او یاد تو ما را بس است   قشنگی آهنگ: 92% دانلود آهنگ با کیفیت 320
    • توسط sajjad
      مقدمه
      به نام سر فصل همه ی نامه ها چه انهایی که نوشته شدند و چه انهایی که سپید ماندند تا کاغذها سیاه نشوند
      یک سلام پررنگ و چند نقطه چین..به علامت جوابهایی که هرگز ندادی و یک دقیقه سکوت!به احترام تمام لحظه هایی که در انتظار پاسخ تو مردند فرض که دلت نخواست به فرض که حوصله ات نیامد!به فرض که لایقش نبودم!فرض که دوستم نداری! نه خودم را نه نامه هایم را!!!این خودش قانع کننده ترین دلیل دنیاست بی دلیل هم خودش کلی دلیل است لااقل میگفتی:((اینهم که جوابی ننویسد جوابی است))دریغ از همین حرف چه می شود کرد تویی و عزیز کرده ی این دل رسوای سر گردان خودم چه کارش کنم جواب هم ندهی بهانه ات را میگیرد بگذریم...
      حوالی همین روزهای پژمرده نیامدنت انگار کسی از اسمان به من گفت شاید این عزیز کرده دلت شعر به دل مخملیش نمیشیند!حق بعد از او با توست این بار دیگر شعر نمی نویسم نامه هایی را برایت مینویسم که در تنهایی پاییزی ام برای خودم نوشتم و برای تو پاره کردم حقیقتش فکر میکردم اگر میخواست از این زبان خوشت بیاید حرفهای عادی خودم را بیشتر دوست داشتی که نداری حالا چاره ای نیست این را هم امتحانش میکنم راستی به دل نگیر بین نامه هایی که پاره کردم اسم تو با چند کلام قبل و بعدش سالم و دست نخورده مانده و حالا هم از روی همان اسم خودت نامه های تکه تکه شده راکنار هم چیدم و برایت نوشتم این بار هم اگر به دلت ننشست فکر دیگری میکنم شاید هم دفعه بعد به سبک ادم های ان طرف تاریخ برایت نقاشی کردم خدا رو چه دیدی شاید پسندیدی خوب دیگر وقت چشم های روشن نازت را زیاد گرفتم بگو به روشنی خودشان کدری این لهجه این مجنون اواره را ببخشند ممنون که همیشه ناخواسته کمکم میکنی چه خودت چه اسم قشنگت چه سفرت چه نیامدنت و این بار هم بی جوابیت که کانون از هم پاشیده ی نامه های پاره پاره ام را به هم پیوند زد تاریخ نمیزنم هر وقت که تو ممکن است حوصله مهربانیت بیشتر باشد حرف اخر اینکه زیبا مثل هیچکس قرص کامل ماه بی تقصیر پروانه ات میمانم و برای تو مینویسم تو عزیزی چه بهاری باشی چه تابستانی چه پاییزی دلت نسوزد نگو چه لحن غم انگیزی راست می گویم که عزیزی حتی اگر این ها را هم مثل بقیه فراموش کنی و دور بریزی کسی که هم بی تو می میرد و هم برای تو ...
    • توسط sajjad
      بچه تر که بودم و با مامان خرید میرفتم،
      وقتی یه چیزی میخریدم،
      مامان میگفت دیگه به ویترینا نگاه نکن،
      فقط حواست و نگاهت به اونی باشه که تو دستته
      اونی که انتخابش کردی،
      چون انتخاب خودته،
      خوب و بد انتخابت بوده پس باید به انتخابِ خودت احترام بذاری،
      نه که تا چشمت خورد به یه چیز بهتر پشیمون شی از انتخاب قبلیت...
      ولی من که دست تو دستِ دخترم برم خرید بهش میگم،
      اول خوب نگاه کن دور و برتو،
      بعد انتخاب کن...
      یه چیزی رو انتخاب کن که حتی اگه هزار تا چیز بهترم دیدی باز اون به نظرت از همه بهتر بیاد،
      نمیتونی بعد انتخاب کردنش جلوی چشماتو بگیری که نبینی چیزای بهترو
      ولی میتونی یه چیزو انتخاب کنی
      که چشمات نخواد بهتر از اونو ببینه حتی....
      فاطمه جوادی
  • موضوع ها

  • کاربران آنلاین در این صفحه

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×
×
  • جدید...