رفتن به مطلب

Recommended Posts

ما آدم ها استادِ قضاوت کردنِ دیگرانیم...
جواب ندادنِ پیام را مغرور بودنشان تلقی میکنیم 
 و زود جواب دادن ها را هم میگذاریم به پایِ بیکار بودن...
به کسی که با همه گرم میگیرد انگِ بیش از حد آزاد بودن میزنیم،
و کسی که حریمش را حفظ میکند متهم میکنیم به گوشه گیر بودن...
کسی که تار مویش یا مچ دستش معلوم است را بی بند و بار میدانیم
و با حجاب ها را خشکِ مذهب...
به کسی که از خودش زیاد عکس میگذارد لقبِ خود شیفته میدهیم
و وقتی کسی عکسی از خودش نگذارد میگوییم لابد خیلی زشت است...
عکس از بیرون رفتن و خوش گذرانی بگذاریم اسمش میشود شو آف
و تفریح هایمان را برای خودمان نگه داریم میشویم
بیچاره و افسرده است...
زیاد که بخندیم میشویم بی غم
و ناراحتیمان را که بروز بدهیم میشویم تو هم که همیشه حالت بد است...
عکسِ چشم و ابرو بگذاریم میگویند لابد هنوز نرفته زیر دست جراح
و عکس از صورت میگذاریم میگویند لابد هیکلش نتراشیده است...
آهنگ خارجی گوش بدهیم میشویم متظاهر
و آهنگ فارسی که پخش کنیم بی کلاس...
ازدواج که نکنیم میشویم لابد عیب و ایرادی داشته
و بله که بدهیم میشویم عجله داشت انگار...
ما آدمها تکلیفمان با خودمان معلوم نیست
اصلا ملاک برای خوب و بد بودن آدم ها نداریم انگار...
بعد با همین ملاک های نصفه نیمه که هر روز هم عوضشان میکنیم
می افتیم به جان آدمها و اندازه گیری و برچسب زدن بهشان...

فاطمه جوادی

  • سپاس 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زن زیباست 
چه آن زمان که از فرط خستگی ابروانش در هم است.
چه آنزمان که خود را می آراید از پس همه خستگیهایش.
چه آنزمان که فریاد می زند بر سرت و تو فقط حرکت زیبای لبهایش را مبینی.
چه آن زمان که کودکی جانش را به لبانش رسانده و دست بر پیشانی زده و لبخند می زند.
زن زیباست.... آن زمانی که خسته از همه تهمتها و نابرابریها باز فراموشش نمی شود مادر است...همسر است ....راحت جان است.
زندگی مشترک اگر مردی هم دارد
آری اگر مردی! هم دارد همین زن است.
زن زیباست
زمانی که لطافت جسم و روحش را توامان درک کردی
زمانی که خرامیدنش را بین بازوانت فهمیدی
زمانی که نداشته های خودت را به حساب ضعفش نگذاشتی.
آری زن زیباست
دیده ام که می گویم.
باید ببینی.

ای لیا

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من "نمی توانستم‌" به او‌ بگویم که با جنس مخالفش حرف نزند
شوخی نکند، رفت و آمد نداشته باشد..
نمی توانستم بگویم میخواهم فقط مرا داشته باشد..
تنها کاری که از دستم برمی آمد این بود که 
"سکوت" کنم و به رویم نیاورم که دلخور شده ام..
یک گوشه کِز میکردم و در جواب پرسش:«چیزی شده؟»
فقط می توانستم لبخند تلخی بزنم
و بگویم:«نه جانم!» 
نمی شد به اوبگویم ماتمِ چشمهایم را ببیند،
معنی لبخند تلخم را بفهمد 
و دستِ دلم را بگیرد و بهش بگوید ناراحت نباش..
من نمی توانستم به او بگویم :«فقط برای من باش»

او "خودش"باید می فهمید...

زیور شیبانی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چقدر بعضی آدم ها قشنگ عاشق میشوند، آنقدر قشنگ که دوست داری یکجای زندگی دو نفره جذابشان بنشینی و عشق کنی از آن همه اشتیاق و علاقه... به تصویر بکشی بوسه هایشان را، به روی کاغذ بیاوری القابی که بهم نسبت میدهند. فداکاری هایی که برای هم میکنند، دوستت دارم هایی که برای هم می آفرینند، اصلا بعضی ها واقعا شیرین عاشق میشوند و شیرین عاشق میمانند و شیرین زندگی میکنند، اینها به "عشق" اعتبار میبخشند و امید که اگر پایت لرزید و رفتی در حوالی عشق و عاشقی نترسی، دلت خوش باشد که حس خوبی هست، آرامشی هست، علاقه جا افتاده ای هست که به این سادگی ها رنگش از روی زندگی روزمره نمیپرد که جایش خیانت بیاید و پنهان کاری و دروغ...
بعضی ها الگوی عشقند انگار، یکجورهای دل را به هوس می اندازند که عاشق باشد و عاشقی کند، از آن عشق های شیرین ماندنی...
آدم عشق را با نام بعضی ها آغاز میکند و توی جمعی اگر واقع مظلوم واقع شود حرفی برای گفتن دارد، آخر خیلی ها میگویند عشق کدام است، عاشق واقعی کجای دنیا پیدا میشود؟! دلت خوش است ها!!! آنوقت اگر تو از آن آدمهایی که قشنگ عاشق میشوند توی زندگی ات دیده باشی میگویی عشق هست، من دیده ام از آن واقعی هایش را که مرد برای زنش کتاب میخواند تا خوابش ببرد. ظرف میشوید که دستان بانویش غمگین نباشند و زن برای مردش شعر میگوید و می چسباند روی آینه که یادش بیاورد  چقدر دوستش دارد، کیک میپزد که بگوید اگر تو دوستم داشته باشی هیچ کاری سخت نیست. از آن عاشق هایی که باهم کودکند، باهم بزرگند، برای هم تکیه گاهند و منبع عشق و انگیزه، من دیده ام زوج هایی را که بدون هم مرده اند و عشقشان را هیچ جای این کره خاکی جا نگذاشته اند جز در خاطره ی اطرافیانشان، عشق واقعی هنوز هم پیدا میشود. فکر نکن آنها که عشق را به بازی میگیرند برنده اند،
نه جانم! عشق قدرتمند تر از اینهاست که کسی بتواند آتش به جانش بیاندازند...
همان هایی که خوب عاشقند  میدانند!!
ما 
میتوانیم 
الگوی تازه ای را
به قصه های عاشقانه ی دنیا
اضافه کنیم!
پس
بیا 
بهم
برسیم...

نازنین عابدین پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ما آدم ها گاهی یادمان می رود که باید برای همدیگر جان دهیم و از خطاهای هم بگذریم. یادمان می رود زندگی آنقدر کوتاه ست که فرصت برگشت برای جبران نداریم. 
یادمان می رود که خطاهای کوچک است که اشتباهات بزرگ را رقم می زند. 
یادمان می رود توی دلمان جایی را برای بخشیدن آدم هایی که دوستشان داریم خالی بگذاریم. یادمان می رود عشق همراه با اعتماد است که زندگی می سازد. 
یادمان می رود گاهی خودخواهی هایمان به قیمت نابودیمان تمام می شود. 
یادمان می رود فرزندانمان با کنار هم بودنمان است که کنار دیگران بودن را یاد می گیرند. یادمان می رود جدایی بهترین راه برای تلافی خطاهایمان نیست ...

ناهید آقاطبا

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

معشوقه جان !
ما نسل عاشق های سوخته ایم وقتی همه چیزمان مجازی شده
سلام ها ، بوسه ها ،دوستت دارم ها و دلم برایت تنگ شده هایمان ...وقتی خودمان را محدود کرده ایم به چند عکس و استیکر
وقتی این اینترنت لعنتی نمیگذارد برای دیدن هم بی قرار شویم و دیگر هیچ فاصله ای هیچ راه دوری نگرانمان نمی کند .
وقتی تمام صبح بخیرها ، شب بخیر ها و موظب خودت باش هایمان از راه دور شده ...
معشوقه جان !
نگرانم ...
ما توی خوب عصری با هم آشنا نشدیم
خدا کند نشویم یک اشتباه عاشقانه کاش
فقط برای چند روز این گوشی ها را کنار بگذاریم
تو لیلی شوی ...
و بگذاری من هم جنونم را نشانت دهم !!

فرشته رضایی

  • سپاس 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بگذارید رفتنی ها، بروند.
باور کنید اینطور خیلی بهتر است.
خوب میدانم اینکه با یک«خداحافظ» کوتاه بدرقه اش کنید، دردناکترین خنجریست که به خودتان زده اید.
اما، این زخم، درمان میشود!
اوکه حرف رفتن میزند، یعنی مدتهاست تو را رها کرده
حالا هی با اشک و زاری خاطرات خوب را یادش بیاور...
حالا هی با فریاد قولها و قسم ها و دوستت دارم هایی که گفته را برایش مرور کن
هی از آرزوهای مشترک بگو، از اینکه بدون او، هیچ میشوی
حالا هی بگو خوب میدانی بعد از تو کسی دوستش نخواهد داشت و تنها میماند
به وجدانش متوسل شو! بگو این اشک و آه دامنش را میگیرد و آن موقع پشیمانی سودی ندارد...
هر چند وقت یکبار پیامی بفرست، که یادت می آید فلان روز فلان حال عاشقانه را داشتیم؟
اما.... باور کن، اینها فایده ندارد.
به هر جان کندنی که شده سکوت کن. و بگذار رفتنی، برود.
چرا که اگر بخواهی برای نگه داشتنش به چیزی بجز دوست داشتن تکیه کنی، یک روز میبینی علاوه بر او، خودت را هم از دست داده ای!
میدانی یک آدم بی «خود» چه عذابی میکشد؟
این همان دردیست که درمان نمیشود
همان مرگ تدریجی.
خودتان را از دست ندهید.درد رفتن ها آرام میشود.اما یاد حقیر کردن خویشتن برای اوکه لیاقتش را نداشت، دردیست بی پایان.
بگذارید رفتنی ها بروند!

سحرنازمقدم 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از خواب خسته ام؛
به چیزی بیشتر از خواب نیاز دارم
چیزی شبیه بیهوشی، 
برای زمان طولانی
شاید هم از بیداری خسته ام
از این که بخوابم
و تهش بیداری باشد 
کاش می شد سه سال یا شش سال
 یا نه سال خوابید 
و بعد بیدار شد 
نشد هم...
نشد ...

عباس معروفی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فقط کافیست از قضا و قدَرِ این زمانه یِ خاکی و گِلی,
به دور از این همه یِ هیاهویِ سیاه و خاکستری که زندگی مان را احاطه کرد
فقط یک اتفاق خوب,
مابینِ همه یِ بدبیاری ها و کج خیالی هایمان بیوفتد....
هر چند کوچک,
حتّی همان جور ضعیف,
تا حالمان کمی بهتر شود,
روزمان بر وقفِ مرادِ روزگار باشد...
چه بهتر که بینِ پیچ و خمِ خستگیهایمان,
آمدنِ کسی باشد که هیچ وقت دستمان به سقفِ نگاهش هم نمیرسد....
که برسد به لحظه ای که در کورسویِ به ته مانده یِ امیدمان....
بی محابا, 
خیالِ خام جانت,از یک جایی سرو کله اش پیدا شود,
چشمانت را از پشتِ سرت بگیرد,
و کنارِ گوشت آرام زمزمه کند:
منم....
منم قشنگ ترین خیالِ نداشته ام,
و تو برایِ اولین بار معنیِ همه یِ سرخوشی هایِ از تهِ دل را,
تمام و کمال....
میفهمی....

فرگل مشتاقی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حواستان به داشته های زندگیتان باشد ... 
اینکه یک رابطه ی با کیفیتِ عاشقانه را
به خاطر چند رابطه ى نصفه و نیمه اجتماعی ، از دست می دهید ، 
از دست دادنِ کمی نیست !
اینکه یک فردِ مناسب وایده آل را
با افرادی که اسم رابطه شان هم حتی " دوستیِ معمولی " ست عوض می کنید ، 
تعویضِ ساده ای نیست ! 
یادتان نرود که چه چیزی را
در قبالِ چه از دست می دهید ...
نکند برای برداشتن چند تکه سنگ زیبا از روی زمین ، 
الماسِ باارزشی را که در دست دارید ، از دست بدهید ! 
نگاهتان به دستِ خودتان باشد ، 
به اَلماستان ! 
زمین ،
همیشه پر از تکه " سنگ های بی ارزش " است ... 

محدثه فردوسی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برایت ستاره ای لا به لای کلمه هایم می گذارم و
روانه می کنم سوی آسمانت، هر شب ستاره باران می کنمش..
هر قدر هم که دور باشی باز هم قلب من با تکه های مهربانی تو از نو جان گرفته...
سر جایت بمان، گرم کارت باش، چایت را بنوش...
همین که گاهی از دور نگاهمان به هم گره بخورد،  همین که گاهی،چیزی،مرا به یادت بیاورد،
همین که باشی برایم کافیست...
چیز زیادی نمی خواهم، بیا قرارمان باشد این راه را میروم، به تک درخت که رسیدم، بیا...
تا من نفس می گیرم خودت را برسان، 
بیا در حالی که آغوشت بعد من برای کسی باز نشد، 
بیا وقتی که هنوز هم تنها سهم منی...
اگر "نه"، 
مسیرت را عوض کن، چون این باید آخرین قرارت باشد...
با"من"...
منتظرم...روی نیمکت کنار تک درختِ انتهای راه ...

مبينا مطيعى 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شما هم از آن هایی هستید که معتقدند انسان دارد عمرش را در اینترنت هدر می دهد؟ شما هم از آنهایی هستید که معتقدند آنهایی که عضو هیچ شبکه اجتماعی نیستند، دارند تند تند کتب خطی و به روزترین مقاله های علمی و جدیدترین رمان ها را می خوانند و تند تند پله های ترقی را بالا می روند و تند تند در شغلشان ترفیع می گیرند و تند تند ورزش می کنند و تند تند "دیتاکس واتر" سر می کشند و تند تند دور دریاچه ای فرضی می دوند و نقشه ی دورهمی های خانوادگی و فامیلی می کشند و توی مهمانی هایشان شعر سعدی می خوانند و باقلوای خانگی می خورند و تند تند گل می گویند و گل می شنوند و هیچکس هم تند تند از روی آخرین جوک های تلگرامی اش روخوانی نمی کند؟
خب، من این طور فکر نمی کنم. اینترنت و این دنیای اصطلاحاً مجازی، جذابترین جایی ست که بشر در طول حیاتش توانسته بسازد. حالا این که هرکس چه استفاده ای از آن می کند به خودش مربوط است. عده ای عمرشان را هدر می دهند (همان کاری که در دنیای اصطلاحاً واقعی می کنند) و عده ای گنجینه را پیدا می کنند و کشف می کنند و می آموزند و ایده می گیرند و چشم هایشان بازتر از قبل می شود و از دیوارها و مرزها رد می شوند و به جایی می روند که هرگز نبوده اند.
من فرق چندانی بین زندگی در دنیای واقعی و مجازی نمی بینم. ما همان آدم ها هستیم. اگر در دنیای واقعی هی در حال امتحان کردن رژیم های مختلف لاغری ایم و از این و آن سراغِ «چی بخورم لاغر شم؟» را می گیریم، در دنیای مجازی پیجِ "لاغری در 10 روز" را دنبال می کنیم. اگر اهل مطالعه ایم، ناشران محبوبمان را دنبال و کتاب های جدیدی پیدا می کنیم. اگر کارمان در شهر، دید زدن این و آن و نظر دادن راجع به لباس و هیکل و قیافه دیگران است، در شبکه های اجتماعی توی صفحه "دختران و پسرانِ فلان" می چرخیم و زیر عکس ها کامنتِ «واه واه چه زشت و چه بد تیپ»‌ و «منم اگه انقد آرایش کنم به این خوشگلی می شم» و «این که همه جاش عملیه» می گذاریم. اگر در دنیای واقعی اهل ورزش کردنیم، در دنیای مجازی ویدئوهای "تمرین در خانه بدون وسایل بدنسازی" را تماشا می کنیم. اگر ذاتاً‌ اهل خاله زنک بازی ایم، در اینترنت هم دنبال مکانی با چنین هدفی می گردیم. 
فحاشانِ دنیای مجازی، خردمندانِ منزه دنیای واقعی نیستند. نقاشان و حکاکان روی آثار باستانی، دنبال کننده ی صفحه ی متروپولیتن نیستند. ما در هر دو دنیا دنبال علایق مان می رویم؛ دنبال چیزی که واقعاً هستیم. حالا گیریم با کمی ظرافت و مخفی کاری بیشتر.
به گمانم این که فکر کنیم اگر شبکه های اجتماعی و کلاً اینترنت وجود نداشت، ما داشتیم به بهترین و مفیدترین شکل ممکن زندگی می کردیم و شاد و خوشبخت و موفق بودیم، بزرگترین فریب خویشتن است. اینترنت و مشتقاتش روی پله ترقی زندگی ما ننشسته اند. اگر این طور فکر می کنید، شکل استفاده تان از این گنجینه را عوض کنید. 

آنالی اکبرى

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعضی روزها همه چیز فرق دارد همه چیز خوب است، بچه های محل شیشه ی خانه ی کسی را نمی شکنند، تا صدای نکره ی پیر مرد همسایه اعصاب خانم غرغروی خانه ی بغلی را به هم بریزد! انقد خوب است که عروس جدید طبقه بالایی با دامن گل گلی پر چینش رقصان رقصان دل سبزی های سبزی فروش را میبرد، پسر فلانی را که نگو زندان بوده و امروز با چمدان پر از دلتنگی اش زنگ را به صدا در می آورد و زنگ بلبل زنان مادر چشم انتظارش را به فراخوان پسرش دعوت میکند! چک های بقال پاس میشود و از سر خوشحالی در کوچه با بچه ها پاس کاری راه می اندازد. خلاصه.... بعضی روزه ها همه چیز فرق دارد همه چیز خوب است، کاش میدانستی امروز هم مثل بعضی روزها باز خوابت را دیده ام ..... 

شیما مستوری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اگر...!
اگر......!
اگر...........!
اَمان از این اگر ها که زندگیمان را پر کرده اند!
اگر بفهمند که...! 
اگر بگویند که...! 
اگر فلان شود! 
اگر....!
هزاران هزار اگــــَـــرِ پوچ
که هیچ کدام
هیچ جا
هیچ وقت
برای هیچ کس
اتفاق نیافتاد.

کاش زندگی هایمان را بر اگر های مهم تری بنا کنیم..
مثلا..
اگر قلبش بشکند ...

پگاه رضایی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

لجبازي يك كلمه نيست!
يه اشتباست!
اشتباه ويران كننده!
كه ميتواند هر دو نفر را در رابطه به زمين بزند و جايي براي بلند شدن نماند!
لجبازي ميتواند انقدر قوي باشد كه يادت برود روزي عاشق كسي بودي كه به او ميگفتي نميخواهي ناراحتي اش را ببيني!
اما حالا خودت عامل اصلي اش شده اي!
باعاشقانه هاي خود لجبازي نكنيد
گاهي جايي براي جبران نميماند!

نیلوفر رضایى

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گاهی پیش می آید که دلت یک اتفاق خوب می خواهد.
اتفاقی که از روزمرگی نجاتت دهد.
اتفاقی که حالت را خوب کند.
حتی حاضری در هوای یخ زده ی زمستان پیاده قدم بزنی، به هوای اینکه آفتابی بتابد و تو را گرم کند.
نمی دانی چه می خواهی.
فقط می گویی منتظر یک اتفاق تازه هستی.
به ترنمی دلبسته می شوی و روزی هزاربار با گوش جان آن نوای موسیقی را می شنوی،
اما باز هم نمی دانی که چه می خواهی
آشفته و بی قرار هستی.
و باز هم نمی دانی که چه می خواهی.
من راز این بی قراری ات را می دانم.
دلت یک دوست می خواهد!
کسی را که فقط بشود با او چند کلام حرف زد.
شاید هم گاهی دلت یواشکی چیز بیشتری بخواهد.
شاید هم دلت به سرش زده باز عاشق شود!!!

شیما سبحانی
از کتاب: خیال بافی ها 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تو خودت
صبح دل انگیز جهانی به خدا
پس تو
ای صبح دل انگیز جهان
صبح به خیر :heart:

همایون رحیمیان

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از حس هاي ناب دنياست تصور پيري ات! و من با ديدن هر پيرمردي اول تو را تصور ميكنم كه عينك چقدر بهت مي آيد كه عصا دست بگيري و با آن دستت دست هايم... كه راستي موهاي سپيد من هم بافتني اند؟ با لرزش دستهايت چطور ناخن هايم را لاك ميزني؟ كه دلم غنج برود براي دندان هاي مصنوعي ات..
من جواني ام را براي پيري ات كنار گذاشته ام!

آزاده احمديان

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مث صدای بارونی که به پنجره میخوره
مث بوی آجر خاکی خیس شده ی دیوار
مث اتفاقی گوش دادن به آهنگی که خیلی وقته دنبالش بودی
مث ذوقِ گرفتن نمره ی۲۰دبستان
مث گوش دادن به قصه های مادربزرگ
مث حال لحظه های سال تحویل بچگیا
مث شنیدن بغل گرفتن نوزادی که دستاشو رو اغوش تو باز کرده که بغل بگیریش
مث قدم زدن تو برگای زرد پاییزی که روی زمینه
مث ذوقِ رفتن به یه مسافرتِ خیلی خوب
مث ذوق پوشیدن پیراهن نویی که خریدی
مث قبول شدن تو رشته ی مورد علاقه ی دانشگاهیت
مث دیدن یارت بعد از مدت ها زمانی که ازش دور بودی
مث آرامشِ گرفتن دستای عشقت
مث نوازش های دست مادر روی موهای پریشونت
مث خوردن چایی داغ تو هوای سردِ زمستون
مث حالِ غریبِ شنیدن اولین دوستت دارم از زبون اونی که دوسش داری
مث حرفای عاشقونه ش واسه منت کشی وقتایی که باهاش قهری
مث شنیدن صدای اذان تو اوجِ ناامیدی
مث گرفتن هدیه ای که دوست داشتی تو روز تولدت
مث نگاه کردن تو چشمای اونی که عاشقشی
مث گرفتنِ نمره ی قبولی از درسی که هیچ امیدی به پاس شدنش نداشتی
مث همه ی لحظه های خوبِ دنیا 
تو منبع حس و حال خوبِ منی! دلیل حال خوبِ قلبمی! دلیل آرامشی که تو وجودمه...
بمون برام

فروغ رحمتیان

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مرد ها فراموش میکنند گاهی، که برای داشتن یک زن چه شب و روزهایی را انتظار کشیدند و گفتند جز داشتن او چیزی از خدا نمیخواهند. اما حالا که او را دارند فراموش میکنند که به او عشق بورزند...
مگر یک زن جز نگاهی عاشقانه و آغوشی گرم از مردش چه میخواهد؟ این حداقل ترین نیاز یک زن است که توسط مردش برآورده میشود. شنیدن یک دوستت دارم از زبان معشوق، آغوشی گرم و مردانه وقتی دل نگرانی ها او را بی خواب میکنند، بوسه های ناگهانی و بی دلیل، نگاه عاشقانه مردش وقتی خود را سرگرم کارهای خانه کرده، نوازش دستان مردانه عشقش وقتی احساس بی پناهی میکند، داشتن تکیه گاهی امن و همیشگی...
تمام این ها میتواند یک زن را برای همشه رام و عاشقی بی قرار برای مردش کند. اگر مرد ها فراموش نکنند که او یک زن است از جنس لطافت و عشق و محبت...

سین دال

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

روزِ خوب که بی خود و بی جهت در نمی زند تا سورپرایزت کند... روز خوب قبض آب و برق و تلفن و گاز نیست که وقت و بی وقت، گوشش از درِ حیاط آویزان باشد.

روزِ خوب را باید خلق کرد، مثلاً با یک آغوش!

می شود با یک بغل، لذتِ تمام دنیا را چشید. كم باشد يا زياد.

خانم ها و آقایان عزيز!

گوشتان را تیز کنيد. می خواهم به عنوانِ یک مشاور، این نسخۀ بی نظير را برايتان بنويسم كه صبح ها سی ثانيه همديگر را بغل كنيد. محكمِ محكم. دوایِ استرس است. درمانِ رُكوردِ طلاقِ واقعی و عاطفی.

شما هم امتحان کنید. تمامِ دردهاتان در آغوشِ آدمی که دوستش دارید، فراموش می شود. تمامِ معمّاهاتان حل می شود. اصلاً عشقِ بی بغل، مُفت هم گران است.

نگذاريد بیماریِ «ديگر دوستم ندارد»، بيفتد به جانش. نگذاريد ذهنش وسواس بگيرد. محكم به آغوشش بكشيد و تویِ گوشش زمزمه كنيد:
«دوستت دارم بي نظير من »

روانشناسان از جیبشان در نیاورده اند که: «هر بار شخصی را بغل کنید، یک روز به عمرتان اضافه می شود.» کارِ آغوش را ساده نگیرید. برخی آغوش ها معناش فراتر از تماسِ دو بدن است. به آغوش گرفتن یعنی: «تو در کنارِ من در سلامتِ محضی و تهدید نمی شوی.» این نزدیکی ترس ندارد، بس که آرام بخشند، جوری که دیگر نمی فهمی بیرون چه خبر است...

مصطفی سلیمانی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اسمش چیست؟
این حس،
این حال؛
همین که وقتی به تو فکر میکنم...
از گوشه ی لبهایم لبخند چکه میکند!
اسمش چیست؟
این کار،
این رفتار؛
که نشسته ام
 و تو را مو به مو مرور میکنم و
 عطر موهایت گیجم میکند؟
اسمش چیست؟
این رویا،
این خیال؛
که تو از دور می آیی 
و انار های باغ شعرم...
کال کال، سینه چاک میکنند؟
اسمش را...
چه بگذارم که تو،
 دوستت دارم معنی اش کنی؟

حامد نیازی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دنیا هنوز از «آدمای خوب» خالی نشده.
هنوزم هستن آدمایی که وقتی حالت بده یه زنگ بزنی بهشون؛ شاید اون لحظه سرشون شلوغ باشه جواب ندن اما به محض اینکه سرشون خلوت میشه بهت زنگ میزنن و میگن چه مرگته باز رفیق؟شاید اصلا اون موقع ک زنگ زده دیگه دلت نخواد ک باهاش درددل کنی اما دلت گرمه.دلت گرمه ک یکی هست که وسط شلوغ پولوغیای زندگی یادش میمونه ک زنگ بزنه ببینه چه مرگته
پیام بازرگانیه هست که میگه «آب هست ولی کم هست» باید اصلاحش کنیم:«دوست هست ولی کم هست»

منیژه ی جهان 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دقیقا همان روز که گفتی چرا ته موهایت را فر نمیکنی
چرا لاغر نمیکنی
چرا به خودت نمیرسی
چرا موسیقی کلاسیک گوش میکنی
دقیقا همان روز که عیب هایم به چشمت آمد فهمیدم دیگر دوستم نداری
فهمیدم میروی
فهیدم فاتحه این رابطه را خواندی
عاشق عیب هارا نمیبیند
دقیقا همان روزی که دیدی دیگر عاشقم نبودی...

گیلدا میربلوک

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در زندگی روزهایی هست که آدمی شاید بعدها تجربه شان کند ، از آن تجربه هایی که همان یک بارش تا آخر عمر به یادت خواهد ماند ، از آن تجربه هایی که هر موقع به یادشان بیوفتی کف دستت را روی زانویت میسابانی و لب هایت را به نامنظم ترین حالت ممکن در دنیا روی هم فشار میدهی ، از آن تجربه هایی که کم حرف ت نمیکند ، لال ات میکند ، لال ..
روزهایی که وقتی ساعت به سه چهار بعدازظهر اش میرسد دنیا برایت مثل بن بستی میشود که داری سوار بر دوچرخه ای که فقط ترمز جلو دارد میروی به سمتش ، آنجایی که بین انتخاب ترمز گرفتن یا نگرفتن هاج و واج میمانی ، آنجایی که نمیدانی ترمز گرفتن بهتر است یا نگرفتن ...
از آن روزهایی که آنقدر کلافه ای تا شوفاژ اتاق ات را هر هشت دقیقه بکبار باز کنی و ببندی ، لحظه ای گرمی و لحظه ای سرد ، از آن روزهایی که هر بیست دقیقه یکبار پرده ی اتاق ات را میزنی کنار و آنطرف پنجره دنبال چیزی میگردی که مطمئنی آنجا نیست
روزهایی که ساعت و عقربه هایش جلو برو نیستند که نیستند ، من این را به چشم دیده ام که عقربه های ساعت از حرکت می ایستند ، می ایستند و زل میزنند در چشمانت
روزهایی که منتظر اس ام اسی هستی که میدانی رسیدنش محال ممکن است ، اما میدانی آدمی همین است دیگر ، منتظر بودن را ترجیح میدهد به نا امیدی .. 
روزهایی که حاضری برای دعوت شدن به یک شام دونفره ی شبانه همه ی داروندار ات را بدهی به دست باد لامروت..
ازآن روزهایی که خودت هم خسته میشوی از دست خودت بس که گوشی لعنتی را بی دلیلانه آنلاک و لاک میکنی و بی فایده ترین نگاه دنیا را به ساعت اش می اندازی ...
میدانی بعضی از روزها مثل مردن دوباره است ، آدمی به تنهایی نمیتواند از پس این روزها بربیاید ،  این روزها را تکنفره تمام کردن چیزی است شبیه روزی که تو تاریخ را آماده کرده باشی اما سر جلسه ی امتحان بفهمی که امتحان آن روز ریاضی است ، ریاضی ...
تقویمم را نگاه میکنم ، امروز همان روزی است که یک سال صبر کرده تا دوباره به من برسد و تلافی همه ی نداشته ها و داشته های از دست رفته ام را بر سرم آوار کند ..
میدانی رفیق بعضی از روزها را تنهایی تمام کردن مصداق بارز خودکشی است
مخصوصا که آن روز ، روز تولدت  باشد..
روز تولد توِ لعنتی...

پویان جان اوحدی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

  • گروه تلگرامی دیوونه تو

  • مطالب مشابه

    • توسط sajjad
      نام: آخرین کیفر
      نویسنده: مژگان رضایی راد
      تعداد صفحات: ۴۱۰
      ژانر: عاشقانه، اجتماعی
      خلاصه رمان :
      عشقی که عقل را از تصمیم‌ها خط می‌زند و عاشقی که زندگی‌اش دست خوش اشتباهات بزرگ و کوچک می‌شود و لجوجانه چشم می‌بندد بر اشتباهاتش.
      آنقدر در خواسته هایش غرق می شود که اشتباه از پس اشتباه زاده می شود.
      زمانی چشم‌ می‌گشاید که نه راه پیش دارد و نه پس.
      و تقاص پس می‌دهد، آخرین کیفر…
       
      نسخه PDF به صورت کامل | 2.2 مگابایت
      نسخه ePub برای آیفون و آندروید و … | 190 کیلوبایت
      نسخه اندروید با فرمت اپلیکیشن | 725 کیلوبایت
      نسخه جاوا با فرمت Jar – کتابچه | 791 کیلوبایت
      منبع: رمان فوریو
    • توسط sajjad
      سینا درخشنده متولد 31 شهریور 1371 در شیراز، خواننده است
      فارغ التحصیل لیسانس رشته عمران می باشد نوازنده قابلی است، شعر نیز می سراید و حالا عنوان پدیده موسیقی ایران در عرصه خوانندگی را یدک می کشد
      نام اصلی اش رضا در شناسنامه است
      شروع فعالیت
      فعالیت خود را از سال 1391 وقتی 20 ساله بود با نواختن ساز آغاز کرد
      کم کم در مدت سه سال شروع به تولید چند ترک کرد که بازتاب چندانی نداشت برا همین مجبور شد فعالیت خود را قطع کند تا مشکلات موسیقی خود را برطرف کند
      شهرت
      بعد از مدتی تمرین و کار روی آهنگ ها در نهایت بهمن ماه 1396 با انتشار قطعه کوک حالم به شدت موفق ظاهر شد و سپس با آهنگ یار همیشگی سر زبان ها افتاد
      آشپز خوبیم
      بجز موسیقی به آشپزی علاقه خاصی دارد و می گوید آشپز خوبی هستم، هم غذای ایرانی و هم غذای فرنگی درست می کنم اما ته چین هام یک چیز دیگست
      طرفدار قرمز

      می گوید برای طرفداران استقلال تهران احترام می گذارم ولی به شدت دو آتیشه پرسپولیس هستم
      ازدواج
      آقای خواننده هنوز ازدواج نکرده و مجرد است، برخی کانال های با سو استفاده از عکس هوادارانش تیترهای سینا درخشنده و همسرش را روی عکس های منتشر کردند که صحت ندارد
      شرکت موسیقی
      درخشنده حالا یکی از خواننده ها تحت حمایت شرکت موسیقی آوازی نو به مدیریت حسن اردستانی است، حمید هیراد نیز زیر نظر این شرکت کار می کند
      ورزش
      یکی از دیگر علایق آقای درخشنده ورزش است، اوقات فراغت خود را با فوتبال و والیبال پر می کند و به تناسب اندام خود خیلی توجه می کند
      منبع: فتوکده
    • توسط sajjad
      در این پست قصد داریم جمله های صبح بخیر زیبا رو لیست کنیم. امیدوارم که مورد توجه شما عزیزان قرار بگیره.
    • توسط zahra
      سلام
      تو این تاپیک میتونین حرف دلتونو به معشوقتون بگین
      این حرف میتونه ابراز احساسات باشه یا عذرخواهی یا هرچیز دیگه
       
      فقط چند تا قانون داره :
      ۱- بیشتر از یک یا دو جمله نباشه
      ۲- اگر معشوقتون تو این سایت هست میتونین نام کاربریشو هم بنویسید (ننوشتین هم اشکالی نداره ، خودش متوجه میشه بالاخره دیگه ... )
      ۲-بحث کردن ممنوع!
      ۳-توهین یا بی ادبی ممنوع
       
      پ.ن : این تاپیک رو برای این ایجاد کردیم که دیگه هیچ احساسی بخاطر نگفتن و خجالت و غرور و ...  از بین نره
       
      دنیاتون قشنگ 
    • توسط sajjad
      عشق تلخ
      نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سدای جامی بی زوال
      پرسه ایی آغاز کردیم در خیال دل بیاد آورد ایام وصال

      از جدایی یک دو سالی میگذشت یک دوسال از عمر رفت و برنگشت
      دل بیاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را
      آن نظر بازی آن اصرار را آن دو چشم مست آهو وار را
      همچو رازی مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود

      امد و هم اشیان شد با منو هم نشین و هم زبان شد با منو
      خسته جان بودم که جان شد با منو ناتوان بود و توان شد با منو

      دامنش شد خوابگاه خستگی این چنین آغاز شد دلبستگی
      وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد به سر

      مست او بودم زه دنیا بی خبر دم به دم این عشق میشد بیشتر
      آمد و در خلوتم دم ساز شد گفتگوها بین ما آغاز شد

      گفتمش ......
      گفتمش در عشق پا برجاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل
      گر تو ذورق وان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل

      دل زه عشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سرگردان شده
      گفت .........
      گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست میدارم بدان

      شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور خمارم بدان
      با تو شادی می شود غم های من با تو زیبا می شود فردای من

      گفتمش عشقت به دل افزون شده دل زه جادوی رخت افزون شده
      جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیباییت مجنون شده

      بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
      در سرم جز عشق او سودا نبود بحر کس جز او در این دل جا نبود

      دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
      خوبی او شهره عافاق بود در نجابت در نکویی طاق بود

      روزگار.....
      روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت
      پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

      آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس
      یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون عاشق کم نبود

      بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود
      با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهد و پیمان را شکست..

      بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست
      آن کبوتر عاقبت از بند رفت رفت و با دلداری دیگر عهد بست

      با که گویم او که هم خون من است خسم جان و تشنه خون من است
      بخت بد بین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول اون رحمت نشد

      آن طلا حاصل به این قیمت نشد عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست
      با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش با دود و دم هم دم شدم

      باده نوش غصه او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم
      زره زره آب گشتم
      کم شدم.....

      آخر آتش زد دل دیوانه را ......
      آخر آتش زد دل دیوانه را
      سوخت بی پروا پر پروانه را

      عشق من .....
      عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر
      خاطراتم را تو بیرون کن زه سر دیشب از کف رفت فردا را نگر

      اخر این یک بار از من بشنو پند بر منو بر روزگارم دل نبند
      عاشقی را دیر فهمیدی چه سود ..... عشق دیرین گسسته تار و پود
      گر چه آب رفته باز اید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود...

      بعد از این هم آشیانت هر کس است .... بعد از این هم آشیانت هرکس است
      باش با او یاد تو ما را بس است   قشنگی آهنگ: 92% دانلود آهنگ با کیفیت 320
    • توسط sajjad
      مقدمه
      به نام سر فصل همه ی نامه ها چه انهایی که نوشته شدند و چه انهایی که سپید ماندند تا کاغذها سیاه نشوند
      یک سلام پررنگ و چند نقطه چین..به علامت جوابهایی که هرگز ندادی و یک دقیقه سکوت!به احترام تمام لحظه هایی که در انتظار پاسخ تو مردند فرض که دلت نخواست به فرض که حوصله ات نیامد!به فرض که لایقش نبودم!فرض که دوستم نداری! نه خودم را نه نامه هایم را!!!این خودش قانع کننده ترین دلیل دنیاست بی دلیل هم خودش کلی دلیل است لااقل میگفتی:((اینهم که جوابی ننویسد جوابی است))دریغ از همین حرف چه می شود کرد تویی و عزیز کرده ی این دل رسوای سر گردان خودم چه کارش کنم جواب هم ندهی بهانه ات را میگیرد بگذریم...
      حوالی همین روزهای پژمرده نیامدنت انگار کسی از اسمان به من گفت شاید این عزیز کرده دلت شعر به دل مخملیش نمیشیند!حق بعد از او با توست این بار دیگر شعر نمی نویسم نامه هایی را برایت مینویسم که در تنهایی پاییزی ام برای خودم نوشتم و برای تو پاره کردم حقیقتش فکر میکردم اگر میخواست از این زبان خوشت بیاید حرفهای عادی خودم را بیشتر دوست داشتی که نداری حالا چاره ای نیست این را هم امتحانش میکنم راستی به دل نگیر بین نامه هایی که پاره کردم اسم تو با چند کلام قبل و بعدش سالم و دست نخورده مانده و حالا هم از روی همان اسم خودت نامه های تکه تکه شده راکنار هم چیدم و برایت نوشتم این بار هم اگر به دلت ننشست فکر دیگری میکنم شاید هم دفعه بعد به سبک ادم های ان طرف تاریخ برایت نقاشی کردم خدا رو چه دیدی شاید پسندیدی خوب دیگر وقت چشم های روشن نازت را زیاد گرفتم بگو به روشنی خودشان کدری این لهجه این مجنون اواره را ببخشند ممنون که همیشه ناخواسته کمکم میکنی چه خودت چه اسم قشنگت چه سفرت چه نیامدنت و این بار هم بی جوابیت که کانون از هم پاشیده ی نامه های پاره پاره ام را به هم پیوند زد تاریخ نمیزنم هر وقت که تو ممکن است حوصله مهربانیت بیشتر باشد حرف اخر اینکه زیبا مثل هیچکس قرص کامل ماه بی تقصیر پروانه ات میمانم و برای تو مینویسم تو عزیزی چه بهاری باشی چه تابستانی چه پاییزی دلت نسوزد نگو چه لحن غم انگیزی راست می گویم که عزیزی حتی اگر این ها را هم مثل بقیه فراموش کنی و دور بریزی کسی که هم بی تو می میرد و هم برای تو ...
    • توسط sajjad
      بچه تر که بودم و با مامان خرید میرفتم،
      وقتی یه چیزی میخریدم،
      مامان میگفت دیگه به ویترینا نگاه نکن،
      فقط حواست و نگاهت به اونی باشه که تو دستته
      اونی که انتخابش کردی،
      چون انتخاب خودته،
      خوب و بد انتخابت بوده پس باید به انتخابِ خودت احترام بذاری،
      نه که تا چشمت خورد به یه چیز بهتر پشیمون شی از انتخاب قبلیت...
      ولی من که دست تو دستِ دخترم برم خرید بهش میگم،
      اول خوب نگاه کن دور و برتو،
      بعد انتخاب کن...
      یه چیزی رو انتخاب کن که حتی اگه هزار تا چیز بهترم دیدی باز اون به نظرت از همه بهتر بیاد،
      نمیتونی بعد انتخاب کردنش جلوی چشماتو بگیری که نبینی چیزای بهترو
      ولی میتونی یه چیزو انتخاب کنی
      که چشمات نخواد بهتر از اونو ببینه حتی....
      فاطمه جوادی
  • موضوع ها

  • کاربران آنلاین در این صفحه

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×
×
  • جدید...