رفتن به مطلب

Recommended Posts

حال و هوای دلت گرم بماند که شهریور پایان گرمای تابستانی ماست نه آغاز دلتنگی های سرد پاییزی...
نکند با هر باد و بارانی بلرزد بخشکد زیر انبوهی از برگ ها...
باران اگر بارید، سیل اگر جاری شد و جاده ها خیس از نبودن، تو اما حال و هوای دلت گرم بماند.دلبسته ی واژه ها، نگاه ها و دست ها نباید بود که با تکان خوردن هر شاخه بی درنگ، دلی یخ بزند...! 
حال و هوای دلت گرم بماند که پاییز، فصل دلسپردن و ورق زدن خاطرات کهنه ی دل نیست...

حاتمه ابراهیم زاده

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خداحافظ!
خداحافظی کردن را بگذارید برای وقتی که چیزی در دلتان نمانده،که تمام حرف ها را زده اید که اشک هایتان را ریخته اید و بدون تو می میرم را گفته اید...
نگذارید غرور یک خداحافظی خشک و خالی را از زبانتان بیرون بکشد!
چون که بعد از خداحافظی آدم ها با هم غریبه می شوند،
انگار همانی نبودند که دانه های غم را از روی دل هم میچیدند،
انگار همانی نبودند که برای هم جان می دادند!
خداحافظی می کنیم و مثلا یکدیگر را میسپاریم به خدا،
خداحافظی می کنیم و اشک ها شروع می شود،
تنهایی هوس آغوشمان را می کند.
خداحافظی می کنیم و یادمان می افتد وااای 24ساعت چقدر زمان زیادیست برای کسی که کسی را ندارد...
خداحافظی می کنیم و میفهمیم دیگر از دست خدا هم کاری برایمان ساخته نیست!

صفا سلدوزی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک نفر باید باشد که
بدون ترسِ ِ هیچگونه قضاوتی برایش همه چیز را تعریف کنی
تمام حرف هایی که دارد آرام آرام درونت می گندد را به زبان بیاوری
از آن حرف هایی که شب ها موقع خواب به بی رحمانه ترین شکل ممکن به سرت هجوم می آورند
و رسالتشان این است که خواب را از تو بگیرند
حرف هایی که وسط قهقهه هم اگر یادشان بیوفتی لال می شوی!
یک نفر که وقتی تو دهن باز کردی نگوید آره می دانم، اصلا یک نفر باشد که هیچ چیز نداند
یک نفر باشد در این دنیا که نصیحت را بلد نباشد...
یک نفر که وقتی برایش تعریف میکنی که کارم دارد به جاهای باریک می کشد،
پوزخند نزند، به شوخی نگیرد
جدی بگیرد، خیلی هم جدی بگیرد،
آنقدر که یک سیلی جانانه مهمانت کند و با تمام قدرت اش بزند زیر گوشت
یک نفر که تجربه ی هیچ چیز را نداشته باشد،
مثل همه ی آنهایی که خود را علامه دهر می دانند نباشد!
وقتی که برایش تعریف میکنی دستپاچه شود، گوش بدهد،
برایت فتوای ابوموسی اشعری صادر نکند،
راه کار ندهد، فقط گوش کند ..
یک نفر که بداند این چیزهایی که تو تعریف میکنی جواب منطقی ندارد،
اصلا منطق در مقابل این حرف ها بیچاره است
خیلی از آدم ها میخواهند حرف بزنند صرفا برای اینکه دردشان آرام بگیرد
بعضی آدم ها درونشان روی کمربند زلزله است،
گاهی حرف می زنند تا ویرانی زلزله درونشان را به تعویق بیاندازند
حرف زدن گاهی مُسکن است،
آدم ها گاهی حرف می زنند نه برای اینکه چیزی بشنوند، نه اینکه کمک بخواهند
حرف می زنند که ویران نشوند
حرف می زنند که آرام بگیرند
مانند کسی که خود می داند چه روزی قرار است بمیرد، آرام می گیرند.
به قول آن رفیقمان که می گفت :
حرف هایی در دلم هست که حاضرم فقط به کسی بگویمشان که قرار است فردا بمیرد ...
همین.

پويان جان اوحدى 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

روزی خانه‌ای خواهیم داشت که کلیدش را فقط خودمان دو نفر داریم.
آن خانه اتاقی خواهد داشت که جز من و تو هیچکس نباید هیچ شبی پایش را درونش بگذارد.
حالا ولی فقط رابطه‌ای داریم که حریمش مهمتر از آن اتاق و آن خانه باید باشد و دیوارهایش محکم تر از بلوک‌های سیمانی آن.
من نمیگویم خانه‌مان را از این و آن پنهان کنیم و آدرسش را به هیچکس ندهیم.
من میگویم توی خلوت دونفره‌مان حتا فکر هیچ نفر سومی را هم راه ندهیم.
نفر سوم ها اگر نباشند، همه میشوند آدم و حوا و به بهشت برمیگردند.
من و تو جز حال خوب و آرامش برای هم نداریم، اگر کلید خانه‌ی دل و ذهنمان را به هیچ نفر سومی ندهیم...

مانگ میرزایی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ميدانى ؟
من به همه ى زنهاى اين شهر مشكوكم!
 آهسته از كنارم ميگذرند
جورى كه انگار همين حالا از آغوش تو
جدا شده اند..!
رقيبانه لبخند ميزنند
و جاى انگشتان تو را
 در ميان موهايشان جابجا ميكنند..!!
 همين است كه 
ناگهان با خودم و با تو لج ميكنم
و با لجبازيهاى عاشقانه
تو را آزار ميدهم
كاش ياد ميگرفتى به جاى گفتنِ " حسادت نكن"
بگويى : من عاشقِ توام ، خيالت راحت..
تا من با خيال راحت ،
برايت بميرم ...

آرزو پارسى

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وقتی یک رابطه تمام می شود،
باید تمام شدنش را پذیرفت؛
نه این که آنقدر ادامه اش داد که با تحقیر یا خیانت تمام شود ...

محمود دولت آبادی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قرار نیست همه آدمها
عشق اولشان بشود عشق زندگی
اولین آدم صرفا بهترین نیست
گاهی نفر دوم است که تازه حالیتان میکند
معنی واقعی عشق چه بوده
با رفتن آدم ها زندگی را به کام خود تلخ نکنید
شما چه میدانید
شاید کمی آنطرف تر
سر کوچه احساس
عشقی با دسته گل رز
ایستاده تا تمام نبودن ها را در شما حل کند
قرار است با هر آغوشش
با هر بوسه اش
با هر نگاهش
با هر لبخندش
جوری ته دلتان غنج برود
که انگار این همان عشق اول است
اگر کلافه از رفتن کسی هستید
یا هنوز سر کوچه احساس نرسیدید
یا خدای نکرده رسیدید و
دسته گل رز را پس زدید

سیما امیرخانی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اصلا تا حالا دقت کرده اید که گاهی مجازی های زندگی آدم مهم تر می شوند از
حقیقی ها !
یعنی گاهی وقت ها آدم صحبت کردن با یک دوست مجازی را ترجیح می دهد به هم کلامی با همه آدم های اطرافش ...
اصلا گاهی ممکن است آن دوست مجازی را ندیده باشی ، حتی ندانی کجاست ، چند سال دارد ؟ اما باز دوست داری برایش حرف بزنی ، برایت درد دل کند ...
حتی گاهی از این سمت گوشی اشک ریخته ای برای درد رفیق مجازی آن سمت گوشی ات ...
تا حالا پرسیده اید چرا گاهی مجازی های زندگی آدم مهم تر می شوند از حقیقی ها ؟
شاید یکی از دلایلش این باشد 
ما نسلی هستیم که عادت کرده ایم فقط از دور برای هم زیبا باشیم ! 
هر چه دست نیافتنی تر بهتر ...
نزدیک هم که می آییم دنبال عیب ها می گردیم ، دنبال نقطه ضعف ها کمبودها...
دور که باشیم اما...
خوب سنگ صبورهایی هستیم برای هم ...
خوب شانه هایی برای سر گذاشتن !

فرشته رضایی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اگر حالِ ‌دیگران را خوب نمیکنید،حداقل فکر و خیال‌ هم نسازید ..
اوضاع و‌ احوال‌خیلی‌هامان ،زیاد خوشحال نیست..
برق چشمها رو به کِدریست ..
حالها کمی تا قسمتی خراب است ..
یاد بگیریم سکوت کنیم ..
حرف نزدن‌ها گاهی خودش امدادِ غیبیست..
مدد غیبی باشیم نه نمکِ زخم ..
امکان پذیر است؟

مهدیه صدر 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تصور كن خودت را نزديك مرگ ببيني و ناگهان كسي در زندگيت ظهور كند!
از جنسِ معجزه....
كسي بيايد اهلِ روشنايي
كسي بيايد ايمان از دست رفته ات را به تو بازگرداند...
من كه نميتوانم همچين آدمي را فراموش كنم!
تو مردِ مني..مردِ روشنِ زندگيِ من!

نورا مرغوب

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

امشب كه ميروى 
اگر ميشود 
يكى از لباس هايت را 
فراموش كن 
همان لباس مردانه ى آبى رنگت را
كه خيلى دوستش دارى 
بعد ، 
يك هفته كه از رفتنت گذشت 
براى بردن لباس عزيز فراموش شده ات 
سرى به اينجا بزن 
دست كم بگذار 
يك هفته ، 
فقط يك هفته 
مُردنَم به تعويق اُفتد

ترنج بانو

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هميشه همينطور نمی‌ماند
يک روز كه تصورش را  نمي كنی
جايی كه در خواب هم نديده ای
لحظه ای كه به هيچ چيز فكر نمی‌كنی
و تازه رها شده ای از بند آرزو
از جانب پروردگار دريافت خواهی كرد
چيزی فراتر از آنچه در طلبش بودی
چيزی ارزشمند تر و دلپذير تر !

مطمئن باش 
در چنين روزی
خوشحالتر خواهی بود ...

سعيده رضوی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حواسمان باشد که خوشبختی چیزی نیست که بشود از دستِ کسی قاپیدش!
توهم برمان ندارد که فلانی حقِ زندگی مرا خورد و فلانی رفت سرِ جای من نشست روی صندلیِ موفقیت و فلانی عشق و خوشبختی‌ام را از من دزدید!
این‌ها تنها بهانه‌هایی‌ست که می‌تراشیم که دلِ شکست خورده و ناکاممان را آرام کنیم چون آنجا که باید تصمیمِ درست نگرفتیم، راهِ درست را نرفتیم و تلاشِ کافی نکردیم.
تا وقتی نفهمیم کجای کارمان میلنگیده که نشده، تا وقتی که یاد نگیریم دیگران نمیتوانند دلیلِ شکست و ناکامیِ ما باشند، به جایی نمیرسیم.
مینشینیم یک گوشه و هر نبایدی را انجام میدهیم و از هر بایدی سر باز میزنیم و تهش خیالمان تخت است دیگرانی هستند که بشود گفت آنها مانعِ بین ما و آرزوهایمان شدند. درحالیکه توی این دنیا عشق، خوشبختی، لبخند و کامیابی به اندازه‌ی تمام آدمها موجود است و هیچکس سرِ جای کس دیگری نمی‌ایستد و جلوی خوشبخت شدنش را نمیگیرد.
دست برداریم از همیشه شکست خورده بودن و این و آن را عامل شکستمان دانستن ...

مانگ میرزایی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

‎هر زنی باید یک نفر را داشته باشد که وقتی میوه ها را توی سینک میریزد و شیر آب را باز میکند 
‎یا وقت هایی که ظرف های شسته شده را توی کابینت های ام دی اِفش ردیف میکند به او فکر کند....

‎هر زنی باید یک نفر را داشته باشد
‎مردی که کفش های شماره ی چهلُ دو اش را بیرونِ جاکفشی رها میکند ،مردی که به محض رسیدن .. ساعت مچی اش را باز کرده و  همراه با کارت های شناسایی روی پیشخوان اشپزخانه می گذارد ...

‎هر زنی باید یک نفر را داشته باشد
‎مردی که هر صبح برای پیدا کردن پیراهن های اداری اش،تمام لباس ها را بهم بریزد
‎اما با نگاه لحظه های خداحافظیشان در چارچوب درب اتاق،خاطرش را جمع کند

‎هر زنی باید یک نفر را داشته باشد
‎یک نفرکه مبل های کرم رنگ خانه را برایش جابه جا کند
‎ولی نگذارد که آب توی دلش تکان بخورد...!
‎هر زنی
‎برای ِ لبخند زدن در آینه بهانه میخواهد
‎هر زنی 
‎برای لبخند زدن در آینه
‎باید مردی را داشته باشد که در انتهای روز
‎با شانه ی انگشت هایش گره دلتنگی موهای بلند زن را باز کند و بگوید : امشب! از تمام شب ها زیباترشده ای.

الهه سادات موسوی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ﺧﺐ ﻣﯿﺪﺍﻧﯽ؟
ﺑﺪﺑﺨﺘﯽ از آنجا شروع ﺷﺪ ﮐﻪ
ﮔﻔﺘﯿﻢ ﻣﺎ ﻣﻨﻄﻘﯽ هستیم
ﯾﮑﯽ مان  ﭘﺮﺳﯿﺪ ﻣﻨﻄﻘﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﭼﯽ؟
آن ﯾﮑﯽ ﺟﻮﺍﺏ داد ﯾﻌﻨﯽ هر ﺑﻼﯾﯽ یرت آمد، صدایت در نیاید
این شد که یارمان بد کرد و صدامان در نیامد
عزیزمان مرد و صدامان در نیامد
عشق مان رفت و صدامان در ... نیامد
توی ﺧﺎﻧﻪ، ﺳﺮ خاک، وسط ﺳﺎﻟﻦ فرودگاه امام  ...
بجای ﺍﯾﻨﮑﻪ ﮔِﻞ سرمان ﺑﮕﯿﺮﯾﻢ و خودمان را ﭼﻨﮓﺑﺰﻧﯿﻢ و فریاد ﺑﮑﺸﯿﻢ  و ﺷﯿﺸﻪ ﺑﺸﮑﻨﯿﻢ
 ﺗﺎ ﻧﺸﮑﻨﺪ،
نرود،
ﺑﻤﺎﻧﺪ،
هی  ﻣﻨﻄﻘﯽ رفتار کردیم .
ایستادیم
و بغض مان را قورت دادیم و لبخند زدیم.
مثل احمق ها دست تکان دادیم و گذاشتیم رفتنی ها بروند،
از خانه،
از دنیا
از دست ...

حسين وحدانى

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خواستن كه راحت است. همه مان به سنى رسيده ايم كه خواستن را بلديم. اما گاهى مهم ياد گرفتنِ نخواستن است.
كه بلد باشيم كه و چه را نخواهيم. كه بلد باشيم چه كسانى و چه چيزهايى آنِ ما نيستند. كه بلد باشيم هستند، اما نه براى آنكه ما آنها را داشته باشيم. هستند كه آن و مالِ ديگران باشند و همهء حرمت و زيباييشان براى ما به نداشتن آنهاست. 
زور بي جا زدن است تلاش براى داشتنشان. حتى اگر خواستنشان زمان زيادى از روزگارمان را در اختيار گرفته باشد، زمان بيشترى را بايد براى يادگيرىِ نخواستنشان صرف كنيم.
صرفِ هنرِ نخواستن.
نخواستنِ هرآنچه و آنكه از جنس داشتن نيست.
حداقل براى ما.

مارال مشكل گشا

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

‎تو نيستى ،
‎اما من برايت چاى مى ريزم!
‎ديروز هم نبودى
‎كه برايت بليت سينما گرفتم!
‎دوست دارى بخند
‎دوست دارى گريه كن
‎و يا دوست دارى
‎مثل آينه مبهوت باش...
‎مبهوتِ من و دنيایِ كوچكم!
‎ديگر چه فرق مى كند
‎باشى يا نباشى،
‎من با تو زندگى مى كنم...

رسول يونان

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جایی باید دست از گذشته بکشی ..
آمد،
بود،
خندید،
رفت،
را از حافظه ات پاک کنی 
جایی باید به سرعت خودت را 
جمع و جور کنی
محکم بزنی توی گوش خودت 
و بگی به داد خودت برس لعنتی 
بلند شو 
تو دو بار به دنیا نمی آيى!

نسرین بهجتی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

میخواهَم 
دَستانَم دور کَمَرَت،
کور تَرین گِره دُنیا شَوَد ...

سینا مصدری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خوبِ خوبم؛

تا تو،
در حوالی احوالم
پرسه می زنی...

سید محمد آیت الهی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خدارا چه دیدی! 
شاید هم یک روز ادبیات جهان بمن مدیون شد!
چراکه این روند همیشگی و کسالت بار مردهای همیشه عاشق را شکستم!
مردهای عاشق کوه شکن که همیشه اسیر خال هندو بودند و تاب گیسو...
شاعرهای همیشه مرد.معشوق های همیشه زن!
خب،کمی خسته کننده است که مردم همیشه لیلی بخوانند و شیرین...
و از آن چین پیراهن و عشوه ها و غمزه ها قصیده و غزل بشنوند....
مرد من! اینجا،زنی است که در آستانه ی ۲۰ سالگی،میتواند چه مثنوی ها بسراید در وصف آن لبخند کج مردانه ات.... و هزار هزار بیت بر تن کاغذ بنشاند برای عسلی چشم هایت و بازوانت که تمام جهان میانشان خلاصه شده...
خدارا چه دیدی.شاید هم یک روز،ادبیات جهان به من و دلبری های مردانه ی تو مدیون شد!

سحرناز

  • سپاس 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

  • گروه تلگرامی دیوونه تو

  • مطالب مشابه

    • توسط mona
      فرق ما با اونا - رضا پورشریف
       کافه متن    یکشنبه ششم مرداد ۱۳۹۸    12:52
      فرق ما با اونا
      جایی زندگی میکنیم که مشکلات خیلی زیاده و هزار عامل وجود داره که این مشکلات رو ایجاد کردن،  بگذریم از اینکه عامل اصلی خودمون هستیم که این همه مشکل آوار شده سرمون،  اما یه عامل هست که تازه به وجودش پی بردم و خیلی آزارم داده،  تازه متوجه شدم که شاید یه بخشی از مشکلاتی که داریم واسه خاطر اینه که اینجا درست عکس خیلی جاها هر کسی که بیشتر کار انجام میده و انرژی میزاره واسه پیشرفت سرکوب میشه و تحت فشار قرار میگیره و هرکسی که از زیر مسئولیتش در میره و با کلک زدن کار خودش رو پیش میبره تو نظر بقیه موفق هست و داره زحمت میکشه!  
      اینجا درست عکس خیلی از جاهایی هست که پیشرفت کردن،  اونا پیشرفت کردن چون واسه کار کردن،  واسه انرژی گذاشتن آدمها ارزش قائل شدن و اجازه رشد به آدمهایی داده شده که تلاش میکنن،  اما اینجا اوضاع فرق داره کسی که کار میکنه و انرژی میزاره سرکوب میشه و پسرفت میکنه و کسی که بلده چطوری از زیر کار در بره،  کسی که بلده چاپلوسی کنه پیشرفت میکنه و موفق میشه.  
      تا وقتی اوضاع ما این باشه به عقب برمیگردیم،  اونقدر عقب که یه جایی دیگه پشتمون میخوره به یه دیوار،  اونوقت برمیگردی و دیوار رو نگاه میکنی که میبینی روش نوشته بن بست عقب ماندگی. 
       " رضا پورشریف "
       

      #رضا_پورشریف

      ورود به صفحه ی اینستاگرام 
       
       
      کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده
       
      لیست تمام متن های موجود در این سایت 
       موضوع: متن مفهومی , متن اجتماعی , کپشن , کپشن مفهومی , کپشن اجتماعی , حرف سنگین , متن | برچسب‌ها: رضا پورشریف , reza poursharif , رضا_پورشریف , متن , داستان کوتاه
    • توسط mona
      بیشعور کیه ؟
       کافه متن    یکشنبه ششم مرداد ۱۳۹۸    13:29
      بیشعور کیه ؟
      نمیدونم چند نفر تا حالا کتاب بیشعوری،  نوشته خاویر کرمنت رو خوندن،  اونهایی که خوندن میدونن چه کتاب جالبیه و به همه اونهایی که کتاب رو نخوندن پیشنهاد میکنم حتما این کتاب رو یکبار بخونن.
      توی یه بخشی از کتاب مطلب جالبی نوشته شده :
      - بیشعورها قابلیت شگفت انگیزی برای دیدن تنها یک وجه از هر مساله ای را دارند،  همان وجهی که منافع آنها را تامین می کند. 
      زندگی مارو مجبور میکنه با بیشعور های زیادی در ارتباط باشیم و تحملشون کنیم،  بیشعورها قابلیت های زیادی برای آزار دادن و رنجور کردن ما دارن اما یه قابلیت خاص دارن که از همه آزار دهنده تره،  اونم تحلیل مسائل از نگاه خودشون هست و اونم نگاهی که وصل هست به منافع خودشون،  هر مساله رو جوری تحلیل میکنن که منافع خودشون اونجوری میخواد. 
      اینجور بیشعورها،  بیشعورهای تکامل یافته هستن و دارن به یه دیکتاتور تبدیل میشن،  دیکتاتورهای خطرناکی که هرچه قدرتمند تر میشن بیشعوریشون قابلیت های دردناک تری پیدا میکنه،  اونقدر دردناک که دیگه با نگاهشون آزارت میدن. 
      بیشعورهای تکامل یافته ای که حالا دیکتاتور شدن تو رو تصاحب میکنن،  سرکوبت میکنن و تحقیرت میکنن و تو مجبوری تحملشون کنی.  
      مجبوری تحملشون کنی چون فکر میکنی شاید این آخرین فرصت تو هست،  مجبوری تحمل کنی این هجم تحقیر شدن رو چون اینقدر سرکوب شدی و بهت گفته شده که تو نمیدونی خودتم داره باورت میشه که نمیفهمی.
      و همینطور تحمل میکنی،  تحمل میکنی و تحمل میکنی... 
      ولی واقعا مجبوری که تحمل کنی؟  واقعا تو اینقدر حقیری که اون بیشعور نشونت میده 
      واقعا تو نمیفهمی و هیچ کاری از دستت بر نمیاد 
      واقعا این آخرین فرصت تو هست و کار دیگه ای ازت بر نمیاد؟؟  
      شاید تو هم یه بیشعوری که حس میکنی مجبوری و راه دیگه ای  نیست،  شاید تو هم داری یه بیشعور میشی،  شاید اصلاً این تو هستی که اون دیکتاتور رو خلق کردی 
      بهتره با خودت فکر کنی،  آیا واقعا مجبوری؟؟
      بیشعور شدن همش دیکتاتور شدن نیست،  گاهی وقتا بیشعورهایی به وجود میان که قابلیتشون تولید و خلق دیکتاتور هست.
      هیچ کس اونقدر بزرگ نیست که تحقیرمون کنه،  اینو باید بفهمیم 
       " رضا پورشریف "
       
      #رضا_پورشریف
       
      ورود به صفحه ی اینستاگرام 
       
       
      کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده 
       
       
      لیست تمام متن های موجود در این سایت
       موضوع: متن مفهومی , متن اجتماعی , کپشن خاص , کپشن , نقد یا بررسی کتاب , کپشن مفهومی , کپشن اجتماعی , حرف سنگین | برچسب‌ها: رضا پورشریف , reza poursharif , رضا_پورشریف , متن , داستان کوتاه
    • توسط mona
      گربه نباشیم - رضا پورشریف
       کافه متن    یکشنبه ششم مرداد ۱۳۹۸    13:38  

      همش بهم میگفت واسه چی اینقد بهش خوبی میکنی ؟ میگفت به یکی زیادی خوبی کنی فکر میکنه چه خبره و هوا برش میداره !
      بهش لبخند میزدم و میگفتم این قضیه ش فرق داره ، ما رو با آدم های دیگه مقایسه نکن ، مطمئن باش همون قدری که من هواشو دارم و بهش خوبی میکنم اونم همونقدر هوامو داره .
      بهش لبخند زدم و  گفتم خیلی هوامو داره و مطمئن باش اگه جایی نیاز باشه جونشم برام میده و تو دهن هر کسی میزنه .
      گفت چی بگم شاید حق با تو باشه .
      حق با من نبود ، حق با تو بود . 
      تو راست میگفتی ، باید به هرکسی قد ارزشش بها میدادم و خودمو براش خرج نمیکردم . 
      بعد اون ماجرا که اونجوری منو به هیچی فروخت و اون همه زخم بهم زد بیشتر از هر چیزی سکوتت آزارام میده ، سکوتی که فریاد میزنه و میگه من که بهت گفته بودم .
       " رضا پورشریف "
       
       
      #رضا_پورشریف
       
      ورود به صفحه ی اینستاگرام 

       
      کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده 
       
      لیست تمام متن های موجود در این سایت
       موضوع: متن مفهومی , متن عاشقانه , کپشن خاص , کپشن , کپشن مفهومی , حرف سنگین , متن | برچسب‌ها: رضا پورشریف , reza poursharif , رضا_پورشریف , متن , داستان کوتاه
    • توسط mona
      مارک سیگار - رضا پورشریف
       کافه متن    یکشنبه ششم مرداد ۱۳۹۸    13:47
      مارک سیگار
      حس میکنم قبل از منم یه مرد روی این صندلی  نشسته بود ، یه مرد هم سن و سال خودم  با فکرای  سردرگم ، آشفته و منتظر ، مردی که خوب درکش میکنم و میفهممش. ته سیگارهایی که زیر پای صندلی افتادن همه با یک آه سوختن و خاکسترش چسبیده به صندلی . صندلی ای که تازه رنگ شده و   آدم رو میچسبونه به خودش و نمیذاره بلند بشی و توی بی انگیزه هم مقلوب میشی و میچسبی بهش ، بی حرکت میشینی و یک نخ دیگه آتیش میکنی و آتیش میگیری و میسوزی از داخلِ خودت ، ماشین هایی که با صدای بلند آهنگ های شیش و هشت  میان نزدیک و رد میشن بدون اینکه درک بشن ، اصلا درکشون نمیکنم ، چی رو جشن گرفتن ؟  من فقط مردی رو درک میکنم که قبل از من روی همین صندلی نشسته بود ، ذهنش رو می تونم بخونم ، ذهنی که پر از کاش هست ، پر از کاشکی میشد  ، پر از ای کاش و ای کاش همه چیز اونجوری که دوست داشتی پیش میرفت . 
      مارک سیگارش هم با مارک سیگارم یکیه ، چقد شبیه مردی هستم که قبل من اینجا نشسته بود ، اصلا چقد همه چیز آشناست ! من دیروز توی این پارک نبودم ؟ روی همین صندلی ؟؟ 
      نمیدونم ، اما اگه بودم ، دیروزم که فکرم همین بود ، همین فکرِ کاش همه چی  اونجوری که دوست داشتی پیش میرفت .
      چرا چیزی تغییر نمیکنه ؟؟ 
       " رضا پورشریف "

      #رضا_پورشریف
       
      ورود به صفحه ی اینستاگرام 
       
       
      کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده 
       
      لیست تمام متن های موجود در این سایت
       موضوع: متن مفهومی , متن عاشقانه , کپشن خاص , کپشن , کپشن مفهومی , کپشن عاشقانه , حرف سنگین , متن | برچسب‌ها: رضا پورشریف , reza poursharif , رضا_پورشریف , متن , داستان کوتاه
    • توسط mona
      به تغییر عادت کن - رضا پورشریف
       کافه متن    دوشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۸    9:24
       
      تغییر خیلی زود رخ میده. کمتر از یک سال یا حتی کمتر از چند ماه.  توی یه مدت کوتاه اونقد تغییر میتونه ایجاد بشه که دیگه حتی خودتم، خودت رو نشناسی. جوری که گاهی به خودت فکر کنی و به خودت بگی این خودتی؟  
      قطعا این توی جدید خودت نیستی و این تو یه آدم دیگه است، یه آدم با باورهای جدید،  و بعد شروع میکنی به عادت کردن و عادت میکنی به این خودِ جدیدت و کم کم فراموش میکنی،  فراموش میکنی اون خودتی رو که همیشه ترسش این بود که یه روزی بشه این.
      حالا اینی و این رو باید زندگی کنی و زندگی پره از تغییر، پره از عادت و پره از خالی. . . . 
       " رضا پورشریف "
       

      #رضا_پورشریف

      ورود به صفحه ی اینستاگرام 
       
       
      کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده 
       
       
      لیست تمام متن های موجود در این سایت
       موضوع: متن مفهومی , متن عاشقانه , متن اجتماعی , کپشن خاص , کپشن , کپشن مفهومی , کپشن عاشقانه , حرف سنگین , متن | برچسب‌ها: رضا پورشریف , reza poursharif , کپشن , متن , کپشن خاص
    • توسط mona
      این همون کسیه که ارزشش رو داره.   - رضا پورشریف
       کافه متن    دوشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۸    10:16
      هنوزم قاب عکسش رو توی دستت داری و داری به چشمهاش نگاه میکنی. به خودت نهیب میزنی که بابا مگه این چشه؟ چرا نباید عاشق این باشی؟ !! 
      بیشتر پیش خودت فکر میکنی و میفهمی اصلاً تنها کسی که باید عاشقش باشی همینه،  تنها کسی که باید بیشتر از همه بخوای اون رو و دوستش داشته باشی همینه.  این همون کسی هست که ارزش داره براش بجنگی. به خودت میگی این همه به فکر بقیه بودی چی شد !  یکم به فکر این باش،  یکم هوای اینو داشته باش،  یکم هم برای این وقت بذار. 
      این همون کسیه که ارزشش رو داره.  
      دوباره توی اون قاب نگاه میکنی،  میگی بهتره از همین الان شروع کنم،  موهاتو مرتب میکنی و بعد آینه رو میزاری سر جاش.
       " رضا پورشریف "
       

      #رضا_پورشریف

      ورود به صفحه ی اینستاگرام 
       
       
      کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده
       
      لیست تمام متن های موجود در این سایت
       برچسب‌ها: رضا پورشریف , متن مفهومی , کپشن , متن , کپشن خاص
    • توسط mona
      پنج تا کارت از یه خال - رضا پورشریف
       کافه متن    دوشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۸    10:28
       
      تا اینجا رو فقط بلاف میزدم،  حقیقت یه چیز دیگه س،  من ماهی ای هستم که ژتون هامو یک دور خوردم و بعد بالا آوردم و الان جام دیگه توی آکواریوم نیست.  آکواریوم جای اونایی هست که بازی رو بلدن و پنج تا کارت دستشونه ،  اونم پنج تا کارت از یه خال. 
      حالا من بیرون آکواریوم افتادم و دارم بزرگ میشم،  آخه یکی یه جایی بهم گفت؛ بزرگ شدن پشت یه اتفاق بد بدست میاد،  پشت یه باخت سنگین،  تا نبازی بزرگ نمیشی! 
        حالا من دارم قد میکشم،  بزرگ میشم،  نه واسه اینکه باختم واسه اینکه بازوندنم.   
       " رضا پورشریف "
       

      #رضا_پورشریف

      ورود به صفحه ی اینستاگرام 
       
       
      کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده
       
       
      لیست تمام متن های موجود در این سایت
       موضوع: متن مفهومی , کپشن خاص , کپشن , کپشن مفهومی , حرف سنگین , متن | برچسب‌ها: رضا پورشریف , متن مفهومی , کپشن , متن , کپشن خاص
    • توسط mona
      دیازپام ۱۰ میلی گرم - رضا پورشریف
       کافه متن    دوشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۸    11:15
       
      پلکهام رو آروم از هم وا میکنم. هوا روشن شده اما نمیتونم خوب همه جا رو ببینم و چشم هام تار میبینن.  نهیب میزنم و توی تخت میشینم،  چقد سرم گیج میره.  سرم رو میچرخونم و به ساعت نگاه میکنم،  ساعت یک و نیم ظهره.  من تا الان خواب بودم.  چقد از روزهای تعطیل متنفرم،  هیچ برنامه ای ندارم،  بلند میشم که برم توی آشپزخونه، چقد سرم گیج میره،  دستم رو میزارم روی دیوار و آروم به سمت آشپزخونه میرم.  
      روی میز نهار خوری،  بطری آب و یه ورق قرص دیازپام فقط هست. 
       از خونه همسایه صدای خنده میاد،  همیشه صدای آهنگ و خنده هاشون آزارم میده. 
      دوباره به ساعت روی دیوار حال نگاه میکنم،  هنوزم همون یک و نیمه. حتی گشنه هم نیستم،  بطری روی بر میدارم و یه لیوان آب توی لیوان میریزم،  ورق قرص رو برمیدارم و جلوتر میارم که نگاهش کنم، دیازپام ۱۰ میلی گرم،  یه دونه باز میکنم و میزارم توی دهنم و لیوان آب رو سر میکشم،  آبِ ولرم و بد مزه.  
      دوباره توی تختم برمیگردم،  پلکهام دارن بسته میشن. 
       " رضا پورشریف "
       

      #رضا_پورشریف

      ورود به صفحه ی اینستاگرام 
       
       
      کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده
       
      لیست تمام متن های موجود در این سایت
       موضوع: متن مفهومی , کپشن خاص , کپشن , کپشن مفهومی , حرف سنگین , متن | برچسب‌ها: رضا پورشریف , متن مفهومی , کپشن , متن , کپشن خاص
    • توسط mona
      واقعی باش - رضا پورشریف
       کافه متن    دوشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۸    12:48
      #واقعی_باش
       
      دستهاتو وا میکنی
      میخندی
      فریاد می زنی
      می خوای تظاهر کنی پرنده ای 
      اما خودت قفس شدی برای خودت 
      داری برای چی اصرار می کنی؟
      موهاتو وا میکنی،  باد می زنه 
      چشم هات پر می زنه تو امتداد باد 
      غم از تو چشمهات آوار میشه رو زمین 
      اما زمین یه لحظه هم توقف نمیکنه 
      می خوای اوج بگیری،  اما بگو چطور؟  
      وقتی تموم آرزوهاتم مجازی شده 
      حالا فقط مجازی لبخند میزنی 
      لبخند می زنی،  انکار میکنی، هرچی که واقعی آوار میشه رو سرت 
      اینقدر دوری از خودت که سخته باور کنی 
      اینجا یکی تمام فکرش از فکرت پره 
      یکی که دوستت داره،  دوست داره تا خودت بشی
      می خواد خودت بشی،  اون خود خود واقعیت 
      اون واقعیتی که پرواز میکنه 
      می دونی میشه،  می دونی میتونی 
      کافیه اون قفسی که ساختی رو لهش کنی 
      تقدیم به تمام دختران سرزمینم
       " رضا پورشریف "
       

      #رضا_پورشریف

      ورود به صفحه ی اینستاگرام 
       
       
      کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده
       
      لیست تمام متن های موجود در این سایت
       موضوع: متن عاشقانه , شعر , کپشن عاشقانه | برچسب‌ها: شعر , شعر در مورد دختر , رضا پورشریف , شعر دخترانه , کپشن دخترانه
    • توسط mona
      زندگی بامزه هست - رضا پورشریف
       کافه متن    دوشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۸    13:15
       
      #زندگی_بامزه_هست
      خیلی وقت بود زندگی کردن یادم رفته بود،  یه اخم همیشه روی صورتم بود و از همه ی عالم و آدم طلبکار بودم.  یه جواریی داشت یادم میرفت که زندگی چه مزه ای داره و فقط سختی ها و مشکلات رو میدیدم.  تا اینکه یه روز خیلی اتفاقی حین رانندگی و پشت فرمون،  سر یه چهار راه به یه ماشین راه دادم،  توجهم به چهره راننده بود که بهم نگاه میکرد،  بهم لبخند زد،  تشکر کرد و رفت. 
      نمیدونم چرا اما تشکرش یه دنیا برام ارزش داشت و خیلی واسم شیرین بود. لبخند و تشکرش مثل پتکی بود که توی سرم خورده باشه و یهو یادم انداخت که هنوز هم خوبی وجود داره،  هنوز هم میشه انرژی مثبت داد و گرفت!!! 
      اینقد اون لبخند برام جالب و با ارزش بود که با خودم گفتم لااقل تا غروب سعی کنم چند تا از این کارهای کوچولوی بامزه انجام بدم. 
      تا غروب چند بار دیگه به بعضی ها سر میدون یا چهار راه، راه دادم،  واسه یه رفتگر بوق زدم و دست تکون دادم،  وقتی یه دوست قدیمی رو دیدم،  روم رو نکردم اونور که ازش رد بشم،  موندم و باهاش احوال پرسی کردم.  از یه بچه ی کوچیک که دستمال کاغذی میفروخت، دستمال کاغذی خریدم و بهش لبخند زدم.  
      وقتی آخر شب به روزم فکر میکردم دیدم که چه روز قشنگی داشتم،  چقد حس خوبی بود و چه روز بامزه ای رو پشت سر گذاشتم.   
      زندگی بامزه هست،  خیلی، خیلی بامزه و خیلی شیرین.  زندگی یه لبخند کوچیک هست به آدمی که اصلا نمیشناسیش،  زندگی راه دادن به ماشینی هست که عجله داره،  زندگی سر زدن به عزیزانت هست، زندگی یه پیام احوال پرسی هست که برای یه دوست ارسال میکنی،    زندگی یه سلام  گرم هست توی پارکینگ حیاط به همسایه ای که فکر میکنی خودش رو خیلی میگیره و زندگی یعنی لبخند زدن به یه آدم اخمو.  
      از اون روز به بعد هروز توجهم به کسایی بود که با ماشین بهشون راه می دادم تا با یه لبخندِ انرژی بخش کل روزم رو بامزه کنن. 
       و لبخند زدم به همه ی اونایی که بهم راه دادن.... 
      " رضا پورشریف "
       

      #رضا_پورشریف

      ورود به صفحه ی اینستاگرام 
       
       
      کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده
       
      لیست تمام متن های موجود در این سایت
       موضوع: متن مفهومی , متن اجتماعی , کپشن خاص , کپشن , کپشن مفهومی , کپشن اجتماعی , حرف سنگین , متن | برچسب‌ها: رضا پورشریف , متن مفهومی , کپشن , متن , کپشن خاص
  • موضوع ها

  • کاربران آنلاین در این صفحه

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×
×
  • جدید...