رفتن به مطلب

Recommended Posts

جمعه 5 شهریور 95 - 08:45

اگر تو نبودی ...
این کوچه
با کدام بهانه بیدار می‌شد
و این شب
با کدام قصه می‌خوابید......؟


محمدرضا عبدالملکی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جمعه 5 شهریور 95 - 12:16

خرمن گیسویت را نمی‌خواهم
و کمان ابرویت را
یا نرگس چشم
یا غنچه‌ی دهان
یا قامت سرو
یا لب لعل
و ماه صورتت را
نمی‌خواهم

آه ...
اگر چیزی هست
برای رام کردن این اسبِ وحشیِ روح
صدایت
صــدایت
صــــــدایت
تنها صدایت از پشت تلفن راه دور ...

مصطفی مستور
از کتاب: و دست هایت بوی نور می دهند

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جمعه 5 شهریور 95 - 13:27

تو غلط میکنی این گونه دل از ما ببری
سر خود آینــه را غـــرق تماشــا ببری

مرده شور من ِ عاشق که تو را می خواهم
گـــور بابای دلـی را کــــه بـــه اغــــوا ببری

چه کسی داد اجازه که کنی مجنونم؟
به چـه حقی مثلن شهرت لیلا ببری؟

به من اصلن چه که مهتابی و موی تو بلند
چـــه کسـی گفتـه مرا تا شب یلدا ببری؟

بخورد توی سرم پیک سلامت بادت
آه از دست شرابی که تو بالا ببری

زهر مار و عسل ، از روی لبم لب بردار
بیخودی بوسه به کندوی عسلها ببری

کبک کوهــی خرامان ! سر جایت بتمرگ
هی نخواه این همه صیاد به صحرا ببری

آخرین بار ِ تو باشد که میآیی در خواب
بعد از این پلک نبندم کــه به رویا ببری

لعنتـی ! عمـــر مگر از سر راه آوردم
که همه وعده ی امروز به فردا ببری

این غزل مال تو ، وردار و از اینجا گم شو
به درک با خودت آن را نبری یا ببری

شهراد میدری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جمعه 5 شهریور 95 - 19:32

جمعه دستش بند است 
به دلتنگی من 
بیکار که می شود 
برای بغض هایم
غروب می بافد..!

سعید چولکی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شنبه 6 شهریور 95 - 20:18

همـه ے اتفـاق هاے خـوب
گــــم شـده اند در ازدحـام نبـودنت
مےشـود کسے بگردد و بگردد،
دست یکے از آن ها را بگیرد و
تا سر کوچه مان بیاورد
و اتفاقے ...
آن اتفاق خوب تو باشے !؟

بهنام محبےفر

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یکشنبه 7 شهریور 95 - 00:07

شب 
شعر بلنــدیست...
رنگ احوال پریشان دلم...

لیلامقربی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یکشنبه 7 شهریور 95 - 20:36

عاشق شدن در شهریور،
حماقت محض است،
وقتی جهنمی به نام پاییز،
پیش رویت قرار دارد !

ناشناس 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یکشنبه 7 شهریور 95  - 20:37

كمى به مـَن برس !
مَـن
از رسیدن تو
حالم خوب مى شود . . .

کامران رسول زاده 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یکشنبه 7 شهریور 95 - 20:39

لطفاً براى رابطه تان
آهنگ انتخاب نكنید!
اگر ماندنى نشوید،
بعد از شما،دمار از روزگارِ طرفتان درمى آورد!
همین آهنگها
شب ها
تمامىِ هدفون ها را خیس میكنند!

علی قاضی نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دوشنبه 8 شهریور 95 - 03:00

واااای سجاد این مخصوص خودته :grin:

بوی کتلت مادر آنقدر خوب بود و من همیشه آنقدر گرسنه بودم که اغلب سلام را فراموش می کردم. چهره ی خسته اما همیشه خندانش که توی قاب در ظاهر می شد، در جواب «آخ جون، کتلت» پاسخ «علیک کتلت!» را می شنیدم، پاسخی که تا مدت ها مفهوم آن را درک نمی کردم.

کتلت های چیده شده در دیس، گوجه فرنگی های خرد شده ی توی بشقاب و نان تازه ی لواش، منتظر سیب زمینی های در حال سرخ شدن روی اجاق، و ما، در انتظار سفره ای که خوشمزه ترین غذای دنیا را توی خودش جای دهد.

اصلأ کتلت، همه چیزش سرشار از خاطره است: از نحوه ی درست کردنش بگیر تا بوی مست کننده اش و لذت خوردنش که فکر می کردی هیچ وقت کافی نیست، که فرقی نداشت چند تا کتلت باشد و چند نفر آدم، که انگار هیچ وقت سیر نمی شدی از خوردن آن...

کوچکتر که بودم، وقتی قد و قامتم به زحمت به ارتفاع اجاق گاز می رسید، کنار مادر می ایستادم و حرکت انگشت هایش را در برداشتن گلوله ای از مواد و صاف کردن آن روی کف دست چپش با انگشت های دست مخالف دنبال می کردم. از صدای «جلیز» تکه گوشتی که توی تابه مى افتاد لذت می بردم، و همیشه ی خدا، از او می خواستم که کتلت کوچولویی مخصوص من درست کند؛ چقدر آن کتلت کوچولو خوشمزه تر از بقیه بود، چقدر همه ی کتلت های مادر دلچسب و خوشمزه بودند.

بزرگتر که شدم، در دوران دانشجویی، کتلت های مادر، توشه ی راه تقریبا همیشگی ام را، در رستوران بین راهی قره چمن یا توی خوابگاه دانشجویی با دوستانم می بلعیدیم! با همان سیب زمینی های سرخ شده ی درشت و گوجه فرنگی های همراهش و همان نان لواش لطیف کنارش.

بعد از ازدواج، سال ها طول کشید تا کتلت خوب درست کردن را یاد بگیرم، فرمول های مختلف را امتحان می کردم تا کتلت هایم وا نرود، سفت نشود، شور یا بی نمک نباشد و خلاصه کمی شباهت به کتلت های مادر را داشته باشد.

بی فایده بود، بی فایده است. سیب زمینی پخته یا خام یا هر دو، تخم مرغ کمتر یا بیشتر، آرد نخودچی یا نشاسته ی ذرت.... هیچ کدام مؤثر نیست. هیچ کتلتی در دنیا مزه ی کتلت های مادر را نمی دهد. 

بعد از بیست سال، کتلت هایی که درست مى کنم را همه دوست دارند جز خودم. این روزها، قلب مادر بیمار است، قامتش خمیده شده و دستانش لرزان. مدت هاست توانایی ساعت ها پای اجاق ایستادن و کتلت سرخ کردن را از دست داده است. خجالت می کشم توی این سن و سال از او بخواهم برایم کتلت درست کند، اما.... آرزو دارم تنها یک بار دیگر، بچگی هایم را مزه کنم، با خوردن کتلت دست پخت مادر.

کتلت یک غذا نیست، یک شیوه ی زندگی است و هیچ کتلتی در دنیا هیچ وقت، مزه ی کتلت مادر را نمی دهد. اطمینان دارم این حس مشترک همه ی آدم های روی زمین است.

ناشناس

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شنبه 6 شهریور 95 - 23:27

هر شب دلم بهانه ی تو...
هیچ...
بگذریم. 
امشب دلم دوباره تو را...
هیچ...
شب به خیر.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دوشنبه 8 شهریور 95 - 14:31

دلم تنگ است
مثل لباس سال‌های دبستانم
مثلِ سال‌های مأموریت‌های طولانیِ پدر
که نمی‌فهمیدم
وقتی می‌گویند کسی دور است،
یعنی چقدر دور است.

لیلا کردبچه

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سه شنبه 9 شهریور 95 - 09:24

کاش هیچوقت نگفته بودی"دوستم داری..."
آنوقت حالا
من زندگی ام را میکردم
به تو فکر نمیکردم
خوابت را نمیدیدم
و تو هم...
و تو هم،
نرفته بودی...

فریده خانی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سه شنبه 9 شهریور 95 - 12:49

امروز خوب زندگی کن 
خوب زندگی کردن هنر است 
خوب عاشق شدن هنر است 
خوب خوردن هنر نیست
لبخند بزن به تمام رنج های زندگی 
لبخند بزن به زندگی 
نگذارید خاطرتان برنجد 
حتی از دست خودتان 

امروز سه شنبه با تمام زیبایی های زندگی به کامتان 

لیلا صابریمنش

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چهارشنبه 10 شهریور 95  -13:12

گاه میپرسند از من 
عاشقش هستی هنوز؟ 
بی تفاوت بودنم را
گریه میریزد بهم ...!!
 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جمعه 12 شهریور 95 - 16:09

همیشه نگرانِ منی
تا گرسنه نمانم
که شیشه عینکم تمیز باشد
و شب ها زود بخوابم
اما مَـن فقط نگران یک چیزم
تـو 
روزی نبـاشی ..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جمعه 12 شهریور 95 - 16:11

هر یک از زنانی که
زمانی بی تفاوت
از کنارشان گذشته ای
تمام دنیای مردی بوده اند.

همین زن که از اتوبوس پیاده شد
با چشمهای معمولی
و کیفی معمولی تر
و تو معصومش پنداشتی
روزی
جایی
کسی را آتش زده
با همان ساقهای معمولی
و انگشتهای کشیده.

شک ندارم
مردی هست که هنوز
در جایی از جهان 
منتظر است آن زن
خوشبختی را در همان کیف چرم معمولی
به خانه اش ببرد...

رویا شاه حسین زاده

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جمعه 12 شهریور 95 - 16:31

مَردها خیلی هم خوبند...
دوست داشتنی و مهربان ، عاشقِ محبتِ واقعی .
گاهی وقتا مثل یه بچه از تهِ دل خوشحالند...
و گاهی مثل یک پیرمردِ خسته، اکثرشان تنهایی را تجربه کرده اند...
بیشترشان درد کشیده اند...
و اکثرا غمهایشان را در وجودشان مخفی کرده اند...
خیلی از اشک ها را نگذاشته اند از چشمانشان بیرون بریزد...
مَردها می روند قدم میزنند تا یادشان نرود
که به جایِ گریه باید
قدمهایِ محکم داشته باشند...
همانهایی که اگر عاشق شوند، برایتان شاملو می شوند و بیستون می کَنند...
و تو بهشت را رویِ زمین خواهی داشت...
آری اینها مَرد هستند...

فروغ فرخزاد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جمعه 12 شهریور 95 - 16:35

عشق شانه ی مردانه می خواهد
مثل وقتی که کوه 
شانه اش را بالا می دهد 
تا ابر تمام دلتنگیش را ببارد...

آریا معصومی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جمعه 12 شهریور 95 - 16:37

کاش هیچوقت نگفته بودی"دوستم داری..."
آنوقت حالا
من زندگی ام را میکردم
به تو فکر نمیکردم
خوابت را نمیدیدم
و تو هم...
و تو هم،
نرفته بودی...

فریده خانی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یکشنبه 14 شهریور 95 - 11:56

پاگه قرار شد بمیرم دلم میخواد پیش کسایی باشم که دوسشون دارم، که میشناسمشون ..
نیاد روزی ک نبینمت تنها باشم بمیرم
بعد بهت زنگ بزنن بگن بلند شو بیا مُرد ...

بعدا نوشت : یعنی چی بهت بگم من :neutral:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یکشنبه 14 شهریور 95 - 11:58

براى یكبار هم كه شده
بیا و
معجزه اى كن!
تا یك روز
چشمانت
جلوى چشمانم
از خواب بیدار شود...
خواسته ى زیادیست...؟

علی قاضی نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دوشنبه 15 شهریور 95 - 22:31

اصلا همین حال و
همین روز و
همین ساعت!
اصلن
به شبهای بدونِ بودنت
لعنت...

پویا جمشیدی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دوشنبه 15 شهریور 95 - 22:34

وقتی می گویی
مراقب خودت باش،
حتی اگر مرگ کمین کرده باشد
زنده می مانم

شهناز امیرمجاهدی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دوشنبه 15 شهریور 95 - 22:35

سخت ترین مرحله تنهایی..
آنجاییست که باید به همه ثابت کنی
چقدر قوی هستی...!
و بعد از آنکه تشویق هایشان تمام شد،
بگویی از خنده دلت درد گرفته
وبعد بروی تمام قوی بودنت را بالا بیاوری...
وتنهایی ات را گریه کنی!

مریم  زارع

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

  • مطالب مشابه

    • مهمان مهمان
      توسط مهمان مهمان
      زن و شوهر چطور می‌‌توانند تفاهم را در زندگی‌شان بالا ببرند؟ 
    • توسط zahra
      محمد شيخى متولد ٢٥ اسفندماه سال ١٣٦٩ است.
      فعاليت شعرى خود را به صورت مبتدى از دوران راهنمايى و متوسطه شروع كرد و در همان زمان در جشنواره هاى آموزش پرورش چندين بار موفق به كسب رتبه ى برتر در زمينه ى شعر و داستان شد.همچنين در جشنواره شعر شمسه شهردارى حائز رتبه ى سوم شده است.
      تحصيلات وى مهندسى معمارى از دانشگاه شهيد بهشتى است.
      مجموعه غزل 'تلقين' اولين كتاب چاپ شده از اين شاعر است كه چاپ اول آن در روزهاى نمايشگاه كتاب ٩٤ به فروش رفت و با استقبال مخاطبان مواجه شد و هم اكنون در مرحله ى چاپ سوم قرار دارد
      مجموعه غزل تلقين توسط انتشارات فصل پنجم چاپ گرديده است
    • توسط sajjad
      تولد : ۷ آذر ۱۳۵۷ تهران، ایران
      ملیت : ایران
      سبک‌(ها) : شعر نو و کلاسیک
      سال‌های فعالیت: از ۱۳۷۵ تاکنون
       
      روزبه بمانی (متولد ۷ آذر ۱۳۵۷ در تهران)، شاعر و ترانه‌سرای ایرانی است. روزبه بمانی متاهل است . او فعالیت هنری خود را با کمک بهروز صفاریان، آغاز کرده و سابقه همکاری با هنرمندان نامی ایران از جمله گوگوش، احسان خواجه‌امیری، علی لهراسبی، کاوه یغمایی، محمد اصفهانی، داریوش اقبالی، رضا یزدانی (خواننده)، محسن چاوشی، محسن یگانه ،فرزاد فرزین، مهدی یراحی، سینا سرلک ، هلن، کامران و هومن، رضا صادقی، مهدی یغمایی و علیرضا عصار را در کارنامه خود دارد.
      روزبه در خانواده‌ای متولد شد که هیچ پیشینه هنری ندارد اما به گفته خود او به هنر علاقه‌مند است. او در جوانی فوتبال را به طور جدی دنبال می‌کرد تا جایی که به اردوی تیم ملی جوانان ایران دعوت شد. اما او فوتبالش را ادامه نداد و به تحصیل در رشته مهندسی متالورژی مشغول شد. پس از مدتی از تحصیل در این رشته انصراف داد و دانشجوی رشته مهندسی نرم‌افزار شد. او در حال حاضر دارای مدرک کارشناسی مهندسی نرم‌افزار و همچنین کارشناسی ادبیات فارسی می‌باشد ...
      ادامه مطلب در سایت بیتوته
    • توسط sajjad
      دروود دوستان عزیز
      در این قسمت اختلالات و قطعی های سایت را برای کاربران قرار میدهیم تا در جریان مسائل انجمن قرار گیرند. امیداورم این قسمت مفید باشه.
      موفق باشید
      یا مهدی ...
    • ناشناس مهمان
      توسط ناشناس مهمان
      چرا زوج های جوان بعد از گذشت مدّتی از آغاز زندگی دیگر آن شور و شوق دوران نامزدی را ندارند و مانند سابق از همسرشان لذت نمی برند؟ و به قول خیلی ها : چرا زندگی فقط 6 ماه اوّلش زیباست؟...!
    • توسط sajjad
      عکسِ بازیگر محبوبَش را از لایِ کتابِ فارسی برداشت و کنارِ دستم گذاشت "من دوس دارم شوهرم این شکلی باشه " خندیدم و به آدمِ تویِ عکس که با چشمانِ نافذش داشت ثریارا نگاه میکرد چشم دوختم ،  تمامِ آنهایی که دوستش داشتند و میخواستند همسرشان شبیه او باشد از ذهن گذراندم ، تویِ همان کلاسِ بیست و چند نفرِمان کمِ کم هِفدَه نفر کشته و مٌرده اش بودند و گاهی سرِ اینکه در آینده قرار است کدام یکیشان را به همسری انتخاب کند دعوایی بود که بیا و ببین!
      عکس را برداشتم و دقیق تر نگاهَش کردم ، با معیارهایِ کودکانه ی آن روزهایم اگر حساب میکردی من هم باید یکی از آن عاشقانِ دلخسته ای میبودم که هنوز بادِ بینی أش نخوابیده هوسِ عشقِ گلزار به سرش میزند اما نمیتوانستم .
      زنگِ فارسی را لا به لایِ شعرهایِ عاشقانه ای که حفظ کرده بودم گذراندم و اصلا حواسَم به مقنعه ی کجِ خانومِ جهانی نبود!
      هنوز زنگِ خانه را نزده بودند ثریا را کشیدم کنارٌ پرسیدم "عکسی که صبح نشونم دادی از کجا خریدی؟ " مثلِ اینکه رگِ غیرَتَش باد کرده باشد خودش را عقب کشید و با صدایی که معلوم بود بغض و حرص قاطی أش شده گفت "همین یه دونه بود که من خریدم دیگه نداره " گفتم "کاری به عشقت ندارم یه عکسِ دیگه میخوام " 
      سِرِ زنگِ فارسی وقتی داشتم با خودم میگفتم "نیست در شهر نگاری که دل از ما ببرد" یادم آمده بود یک روزی سلمان خان تویِ فلان فیلم قشنگ آواز میخواند و خوب بلد بود مٌجرمان را کٌتک بزند ، میخواستم کسی را دوست داشته باشم که از دوست داشته شدنِ توسط دیگران درامان باشد و برایِ داشتنش مجبور نباشم با عالمٌ آدم بِجَنگمٌ دوست داشتنش را با کسی تقسیم کنم ، رفته بودم عکسَش را بخرم اما تمام شده بود بعد با خودم گفتم اگر کسی دوستَش نداشت که تمام نمیشد و دوباره دلم برایِ کسی که جز خودم هیچکس دوستش نداشته باشد گرفت ...
      از آن روزها سالهاست گذشته و ثریا و تمامِ رقیب هایش گَمانم حالا با کسی ازدواج کرده اند که هیچ شباهتی به گلزار ندارد من اما
      هنوز هم مثلِ همان روزها دوست داشتنم را گذاشته أم لایِ کتابِ شعرِ مورد علاقه أم و منتظرم کسی بیایَد که فقط برایِ من باشد و ترسِ از دست دادنَش ناآرامم نکند...
      ✍️ #نازنین_عابدین_پور 
    • توسط sajjad
      غوغا میکنم
      زندگی رو مثل یه رویا میکنم ...
    • توسط sajjad
      در این قسمت تک آهنگ های خواننده هایی که در بخش ها دیگر معرف نشده اند به صورت تک آهنگ قرار میدهیم. درصورت افزایش تعداد آهنگ به تاپیک جدید انتقال می یابند.
      حدالمقدور قالب پست را رعایت کنین. موفق باشید.
  • محبوب ترین مطلب ماه

  • کاربران آنلاین در این صفحه

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×