رفتن به مطلب

Recommended Posts

سه شنبه 16 شهریور 95 - 13:25

من که کاری به کار کسی نداشتم !
انتهای خیابان پاییـز
نشسته بودم
شعرم را مینوشتم
از راه که رسیدی ..
اصلا مشخص بود
با قصد و ‌غرض آمده‌ای !
حالا خوب شد؟
عاشقت شدم ...
راحت شدی ... ؟

مریم قهرمانلو

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جمعه 19 شهریور 95 - 11:07

تو از كدوم قصه ای 
كه خواستنت 
عادته، 
نبودنت 
فاجعه ، 
بودنت امنیته ....

ایرج جنتی عطایی 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جمعه 19 شهریور 95 - 15:01

همیشه اولین ها 
در قلب آدم یک رنگ دیگری دارند!
مثل اولین عشق
 اولین دیدار
اولین بوسه
اولین جاهای دونفره!
و حالا امشب اولین شب بی تو بودن است
نمیدانم چه رنگیست
نمیدانم چه حالیست
فقط میدانم اولین شبی ست که نیستی...
خودت خوب میدانی چه میگویم!!!

محسن دعاوی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دوشنبه 22 شهریور 95 - 00:40

وقتی یک پنگوئن عاشق یه پنگوئن دیگه میشه ، كل ساحل رو میگرده و قشنگترین سنگ رو انتخاب میكنه ، اون رو واسه جفت ماده میبره ، اگر ماده از سنگ خوشش اومد و قبول كرد جفت هم میشن؛
ولی اگر قبول نكرد پنگوئن نر احساس میكنه سنگی كه پـیــدا كرده اصلا قشنگ نبوده و اونو میبره زیر آب لای مرجانها میندازه تا دیگه هیچ پنگوئنی اشتباه اونو تكرار نكنه و نا امید نشه ...!!
اما ما هی اشتباهات خودمون رو تكرار ، تكرار ، تكرار و به دیگران هم توصیه می كنیم .
بعضی وقتها پنگوئنی باشیم…

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چهارشنبه 24 شهریور 95 - 15:46

این شهر مرا با تو نمیخواست عزیز ...

علیرضا آذر 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چهارشنبه 24 شهریور 95 - 21:22

شهریور هم رفتارش عاشقانه است...!
فقط ادعا میکند گرم است...،
ولی...،
دیدی چند شب، چه کرد...؟
گرد و خاک کرد ...! 
بعد هم بُغض کرد ...
و بُغضش ترکید...!
گوشَت را بیاور جلو ... 
بین خودمان باشد ...
گمان کنم عاشق پاییز شده است...!
دلش گیر پاییز است...!
دلم نمیاید به او بگویم ،وقتی به پاییز میرسی تمام شده ای...!
یعنی انگار قسمت عاشقی همین است....
کاش میشد تمام نشد و رسید ....
کاش میشد ...!
غصه هایتان را به برگ درختان آویزان کنید،
چندروز دیگر میریزند...

ناشناس

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پنجشنبه 25 شهریور 95 - 11:24

کسی که مایل است صورت حساب غذا را پرداخت کند،
بدان علّت نیست که جیبی مملو از پول دارد، 
بلکه دوستی و رفاقت را بیش از پول ارج می‌نهد.
کسانی که در محلّ کار،
بیشتر از همه مسئولیت پذیرند ؛
نه بدان علّت است که احمقند
بلکه چون مفهوم مسئولیت را ، نیک می‌دانند
کسانی که بعد از هر جنگ و دعوایی،زبان به پوزش باز می‌کنند
نه بدان علّت است که خود را مدیون شما می‌دانند؛
بلکه از آن روی است که شما را دوست واقعی خود می‌دانند.
کسانی که برای شما متنی را می‌فرستند،
نه بدان سبب است که کار بهتری ندارند که انجام دهند،
بلکه از آن روی است که مهر شما را در دل و جان دارند

ناشناس

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پنجشنبه 25 شهریور 95 - 11:25

اگر كسی را پیدا كردید كه هزاران خواهر و برادر اجتماعی نداشت ، صدها دوست معمولی نداشت و به جای همه ی آنها وقتش فقط و فقط برای شما بود و به جای برقراری تماس تصویری ،خودش به دیدارتان آمد ، اگر به جای ویس فرستادن زنگ زد و گفت "دلم برای شنیدن صدایت لك زده بود" بدانید آن آدم با عشق آمده نه از سروقت گذرانی ...
خانوم نون 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پنجشنبه 25 شهریور 95 - 11:29

دوست داشتن مثل تاب بازی میمونه
وقتی نشستی روی تاب زندگیت و داری با خاطره های زیر پات و گذشته مث خاك بازی 
میكنی
یكی پیدا شه كه مث كوه پشتت وایسه و آروم آروم هولت بده
هولت بده كه بری تا آسمون
كه اوج بگیری...در عینی كه مطمئنی یكی پشتت هست
یكی هواتو داره.یكی از اوج گرفتن تو داره هیجان میگیره...ذوق میكنه...
یكی که به هیچ قیمتی حاضر نشی با یه آدم دیگه عوضش کنی
بری 
بری
بری
بالاتر...
خاطره ها ی تلخ گذشته ت اون ته،اون پایین گم شن
و تو ته دلت غنج بره از این همه خوشی
یکی که هربار برمیگردی پشت سرتو نگاه میکنی با چشماش بهت اطمینان بده نگران نباش من هستم.

ث.نآ

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پنجشنبه 25 شهریور 95 - 11:33

"یادِ بعضی آدما هیچوقت تمومی نداره؛
با اینکه نیستن، با اینکه رفتن، ولی هیچ وقت خاطره شون تموم نمیشه"

بابک زمانی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پنجشنبه 25 شهریور 95 - 11:34

شما را به خدا قسم
فكرى به حال دوستى هاى معمولى تان بكنید؛
یك تنه دارد گند میزند به تمام روابطِ بَشَرى
هر كس را میبینى اطرافش آلبومى از دوستهاى معمولیست
هر كدام را براى موضوعى انتخاب و روزگارشان را سپرى میكنند
خیلى از آنها كه قرار بود فقط برادرتان باشند آمدند شما را تمام و كمال فتح كردند و رفتند.

علی قاضی نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جمعه 26 شهریور 95 - 00:40

پنج شنبه ها 
چاله های سقوطند
پرت شدن از انتهای تنهایی 
به انزوای خاطرات آغوش تو..
مسیر هر پنج شنبه ی من این است...!

ناشناس

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جمعه 26 شهریور 95 - 14:36

آرزوم این نیس که یه صبح جمعه خیلی زود از خواب بیدار شم. هنوز دست و صورتمو نشسته بیاد بغلم بشینه و درحالی که داره چشای پف کرده اش رو میمالونه با بیحالی بگه "پاشو برو دوتا نون بگیر واسه صبحونه نون نداریم بخوریم.

آرزوم این نیس بعدِ پنج سال از گذشتِ ازدواجمون توو فکر بابا شدن باشم و شبا به دختری فکر کنم که ۹ ماه دیگه قراره بدنیا بیاد. یا دنبالِ رنگ سیسمونی توو یه سالگی و دوسالگی و پنج سالگیش باشم.
آرزوم این نیس یه کتاب دویست صفحه ای در مورد کوانتوم بنویسم و توی همه صفحاتش عکس چشماشو بکشم و زیرش بنویسم "مقدار عدد کوانتومی این تصویر را بیابید.Open Book!"

آرزوم این نیست که از بانک وام بگیرم و یه پراید نوک مدادیِ بدون اِیربگ بخرم و یه روز سه شنبه بارو بندیل و جمع کنیم بریم شمال شیشلیک بزنیم.

راستشو بخوای من از وقتی که یادمه آرزویِ خاصی نداشتم. کادو تولد گرفتن اصلا توو خونه مون رسم نبود و هیچوقت آرزوم این نبوده که شب تولدم جلو بیس سی نفر شمع فوت کنم. آرزوهام هنری نبودن. حتی فکر به اینکه یه روزی پامو توو سالن تئاتر بذارم یا یه نمایشِ هنری ببینم واسم خنده دار بوده. فک نمیکردم اصلن همچین چیزایی هم میتونن آرزو باشن.

ولی خب یه رسم قدیمی بود که بزرگترا بهمون یاد داده بودن. گفته بودن آرزوهاتونو روی یه برگه بنویسینُ اون برگه رو بندازین داخل چیزی که دوسش دارین. آرزوهامو نوشته بودم و چیده بودم توویِ واگن های قطاری که خانم جون توی آخرین سفرِ مشهدش برام سوغاتی آورده بود.
قرار بر این بود که توی هر واگنش یه دعا بنویسم. اون قطاره ۱۴ تا واگن داشت. توی آخرین واگنش فقط اینو نوشته بودم 
"خدایا! اون دختره که چشاش مشکیه وقتی میخنده خیلی خوشگل میشه. تو که خدایی بذار همیشه خوشگل بمونه"
چرا ننوشتم خدایا یه کاری کن برای من باشه.

کامل غلامی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جمعه 26 شهریور 95 - 14:43

هركداممان یك تی‌شرت، عرق‌گیر، شلوارك یا تنكه كهنه داریم كه به هیچ قیمت حاضر نیستیم دورش بیندازیم. 
یك قرارداد نانوشته بین‌مان هست كه انگار با خون ما و تار و پود آن لباس امضا شده: من تضمین می‌كنم آرامش دلخواه تن و روانت را تا ابد تامین كنم، تو هم قول بده هیچ وقت مرا دور نیندازی.
واضح است كه این دیالوگ هیچ‌وقت بین ما و لباس‌های كهنه‌مان اتفاق نیفتاده، ولی این تصویر بسیار آشنا و تكراری را همه به یاد داریم: لباس كهنه‌هامان را روی هم تلنبار كرده‌ایم تا از شرّشان خلاص شویم و یك حالی هم به وجدان انسان‌دوست و اخلاق‌گرامان بدهیم، اما یكی دو تكه لباس هستند كه نمی‌توانیم ازشان دل بكنیم: كهنه‌‌تر، قدیمی‌تر، آشناتر، محرم‌تر.

این‌ها همان‌هایی هستند كه اجازه دارند با ما به رختخواب بیایند، تا صبح در آغوشمان باشند، صبح با ما بیدار شوند، خیلی جاها و زمان‌ها همراهمان باشند . هر وقت كه بخواهیم و بخواهند .
گیرم كه پیش و پس از آن‌ها تفاخرآمیزترین لباس‌ها را بر تن كنیم و خودنمایی كنیم، اما او كه می‌ماند، همیشه مانده و خواهد ماند، چیزی دیگر است. کهنه و قدیمی، اما جاودان.
بعضی آدم‌هاو رابطه‌ها، چنین‌اند

حسین وحدانی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شنبه 27 شهریور 95 - 16:11

یک جور رابطه هست که فرنگی ها بهش می گویند لانگ دیستنس. یعنی اینکه عاشق، عاشق است و معشوق هم معشوق. هر دو هم خوب و اوکی! اما دور از هم!
نه خیانتی در کار است و نه نامهربانی و نه حتی ذره ای فکر بریدن و رها کردن. منتها از آنجا که به قول روباه داستان شازده کوچولو همیشۀ خدا یک پای بساط لنگ است، بزرگترین نقص این رابطه ها همان لانگ بودن دیستنسشان است! همین که بوسه هایت را بر گوشی تلفن و صفحه مونیتور می نشانی. همین که باید یاد بگیری که از صدای محبوبت بفهمی که امروز مثلا خسته است، خوشحال است، عصبانی است، کارش لنگ مانده، اعصابش پاره پوره است. همین که شبهای دلتنگی و تنهائی باید به عکس کراوات زده اش روی گوشی تلفن دل خوش کنی. همین که گاهی توی دلت انفجار احساس است اما نمیتوانی بیانش کنی. نمیتوانی در اغوشش بکشی.

بعد هی این وسط خطر سوتفاهم وجود دارد. نمیشود که به اس ام اس ها یک فایل لینک کرد که مثلا این گله گذاری از سر نیاز است و این به عتاب خواستن، از سر ناز و کرشمه. کم کم برای پیشگیری از تنش ها سکوت میکنی و به خودت وعده می دهی که باشد برای روزی که آمد. اینجوری است که این رابطه یادت می دهد که نخواهی، نگوئی، نشنوی، نبینی.

حالا حساب کن طرف تو در این رابطه چیزی نزدیک تر از دوست باشد. آدمی خیلی خیلی محرم تر و نزدیکتر. فرض کن مرد زندگیت. زن زندگیت
آن وقت است که قلب آدم در هر لحظه و هر کلام و هر زنگ تلفن، از خواستن و نداشتن هزار بار پاره پاره می شود…

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شنبه 27 شهریور 95 - 20:49

جناب تقصیر ما كه نیست!
با شما كه حرف میزنیم قند در دلمان اب میشود.
اصلا دوست داریم یك گوشه بنشینیم و فقط به شما فكر كنیم!
تا الان قسمت نشده در كافه بنشینیم و مثل این ادم باكلاس ها قهوه سفارش بدهیم وخیره بشویم به پنجره و چشم انتظارتان باشیم!
بعد چشممان بیفتد به در كافه و شمارا ببینیم كه از دور به ما لبخند میزنید!

جناب،راستش چندروزیست كه مطمئنیم عاشق شده ایم!
میخ میشویم به یك نقطه و هی صورتتان را مرور میكنیم.
از خال های روی صورتتان بگیر تا خطوطش!
از اخم هایتان تا لبخندهایتان!
البته اخم بلد نیستید شما! خودتان خوب میدانید لبخند چقدر جذابتان میكند.

چند روزیست از خواب كه بلند میشویم اول از همه اینترنت مان را وصل كرده و پست های اینستاگرام و عكس های پروفایل تلگرامتان را چك میكنیم.

راستش همش دوست داریم به ما پیغام بدهید! حالمان را بپرسید...به ما فكر كنید!
بیرون هم كه میرویم در خیابان اگر دختر،پسر رومانتیكی ببینیم همش خودمان را میگذاریم جای انها و شما را در كنارمان تصور میكنیم كه در حال قدم زدنیم و شما مدام سربه سرمان میگذارید .

ما دل باختیم به شما،به نگاه مهربان تان!
خب عشق همین دلخوشی های کوچک است دیگر.

نورا مرغوب

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یکشنبه 28 شهریور 95 - 15:10

زن و مرددعواشون شد!
باهم قهرن!
باهم حرف نمیزنن!
حتی به هم نگاه هم نمیکنن!
صدای زنگ تلفن:
زن گوشی رو برمیداره.
مردمیشنوه که دوستای زن به دورهمی دعوتش کردن!
مردباخودش فکر می کنه:
کاش همین الان قبول کنه و بره، تا چندساعتی تنها باشم فکر کنم!

صدای زنگ تلفن:
مرد گوشی رو برمیداره.
زن میشنوه که دوستای مرد برای دیدن فوتبال دعوتش کردن!
زن با خودش فکر میکنه:
کاش قبول نکنه. کاش نره. کاش همین الان بیاد پیشم و بگه: میدونم ازم دلخوری. واسه همین نمیرم تاباهم باشیم و اگه ناراحتت کردم از دلت در بیارم. 
مردها برای آروم شدن نیاز به خلوت دارن.
زنها برای آروم شدن نیاز به حمایت

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یکشنبه 28 شهریور 95 - 20:54

این قهوه هم سرد شد، 
حتما باز هم پشت آن ترافیک همیشگی گیر کرده ای...
می دانی جانم،
انتظار کشیدن دلهره دارد، 
دلهره از اینکه نیایی.
اما چشیدن این قهوه سرد ترسناک است!
بعضی چیزها نباید از دهن بیفتند، 
چون دیگر طعم گذشته را ندارند،
من از خیلی دیر آمدن می ترسم.
بگذریم،
شنیده ام 
فردا خیابان ها خلوت است،
پس قرارمان فردا، 
ساعت هفت، 
همان کافه همیشگی...

روزبه معین

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یکشنبه 28 شهریور 95 - 22:10

دستان شهریور را فشردم
هنوز هم گرم بود
گرمایی از درون که هر چه دورتر می شد
کمی سرد می شد
کمی زرد می شد
این روزها که نیستی
زمان ایستاده
اما پاییز آمده!!

کتایون‌ حکیمی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جمعه 2 مهر 95 - 00:20

شب بخیر نمیگویی
و مانند بیماری که
انتظارِ مرفین را میکشد
کلافه ام
خوابم نمیبَرَد!

علی سلطانی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جمعه 2 مهر 95 - 00:23

من می توانم جای سیگار نقاشی بکشم، با دوغ مست کنم، با وسایل خانه تمام شب را تانگو برقصم و به جای تو بالشتک دوران کودکی ام را در آغوش بگیرم...
تو برای فراموش کردن کسی که بی نظیر دوستت داشت چه خواهی کرد ؟

رسول ادهمی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جمعه 2 مهر 95 - 22:58

اگه هزار نفر تو رو دوست داشته باشن، یكى از اونا منم.
اگه صد نفر تو رو دوست داشته باشن، یكى از اونا منم.
اگه ده نفر تو رو دوست داشته باشن، یكى از اونا منم.
اگه یك نفر تو رو دوست داشته باشه، اون منم.
اگه هیچ‌كس تو رو دوست نداشته باشه، بدون كه من مرده‌ام!

رسول حمزاتوف

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جمعه 2 مهر 95 - 22:59

سجاد اینو ببین :
انگار منو میگه  :

من و خیلی از دخترها ، جز دختران معمولی هستیم.
برای ما از اول سخت بود با کفشِ پاشنه بلند مسیرهای طولانی را راه برویم و جیکمان از پا درد در نیاید.

ما از همان اول دنبال کفش اسپرت بودیم که بتوان با آن،ساعت ها در شهر، قدم زد ، دوید و بی توجه به کج شدن روسری، شاد بود.

ما مشتاق صحبت با مردها نبودیم.به چشمانشان زل نمیزدیم.بیشتر وقت ها از گوشه و کنار رد میشدیم و میرفتیم.ما از بچگی یاد گرفتیم ساده باشیم.

راستش ما مثل معشوقه های امروزی شما ،هر روز یک رنگ و یک بو نبودیم.عشوه و ناز ، مادر زادی در رگ و خون ما نبود.امکانش بود یک روز شلخته باشیم ، ناراحت باشیم ، گریه کنیم.ما نمیدانستیم در هر موقعیتی باید شیک باشیم و روسریمان کج نشود.

ما همان دخترانی هستیم که عشق را در زندگی یاد گرفتیم،نه اینکه به ما گفته باشند همیشه خوش چهره و خوش بوترین باش، تا تمام شهر را عاشق کنی.بوی ادکلن ساده و آرام ما ،میان هزاران عطر و بوی مختلف اطرافِ شما گم شد.
خنده های ارام ما ، میان قهقه های پر،عشوه و بلند انها اصلا شنیده نمیشد.ما عشق را در کفش های پاشنه بلندمان که خاک میخورد، جا گذاشتیم.

ما با همان کوله پشتی و کفش اسپرتمان ، بی صدا آمدیم در زندگی شما.ما حتی کفش هایمان پاشنه بلند هم نبود که صدای رفتنمان را بشنوید.ما یک دسته دختر معمولی بودیم،فهمیدیم باید عوض شویم تا مارا ببینید.اما نتوانستیم.ما معمولی بودیم، هنوز هم هستیم چون اینطوری راحت تریم،خوشحال تریم. ما بلد نیستیم خودمان نباشیم.

رقیه رستمی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دوشنبه 29 شهریور 95 - 12:46

دوست روزهای دورم 
دوست روزهای خوبم ،سلام
امیدوارم حالت آنقدر خوب باشد که همیشه لبخند بر چهره ات بدرخشد
دوباره پاییز،همان پاییز همیشگی در راه است
ولی دوست خوبم این شهر دیگر مثل گذشته نیست

دیگر آدم ها برای دیدن هم وقت ندارند،حتی دریغ از یک تماس تلفنی هم وقت ندارند
همه را خلاصه کرده اند در چند برنامه مجازی 
دوست ندارم بگویم ولی اینجا آدم ها ار روی عکس پروفایل همدیگر را می پسندند،ساعت ها برای هم متن و عکس عاشقانه میفرستند،ولی انگار میترسند با یکدیگر قرار بگذارند،اگر هم همدیگر را ببیند هیچ اتفاق خاصی نمی افتد
""انگار یکسری چیزها درست نبوده است""
و به مرور سرد میشوند،حتما میپرسی چرا؟
چون از اول هم فکر میکردند که علاقه ای داشته اند
میدانی آخرش چه میشود؟
همه چیز ختم میشود به یک کلمه «بلاک»
تمام آن همه حرف،حس،علاقه و.... در پشت این کلمه دفن میشود و تمام

""ولی یک چیزهایی همیشه به یاد میمانند،مثل اولین سلام""
عده ای هم هستند که هرشب عکس پروفایل شان را عوض میکنند،به بهانه اینکه که آن یکنفر در لیست مخاطبشان ببیند،همان یکنفری که همه دارند،بعضی ها یواشکی و بعضی ها آشکار
و دوست خوبم نمیدانی یواشکی خواستن چه طعمی دارد

عده ای هستند که ساعت ها آنلاین میمانند و دریغ از یک سلام به یکدیگر نمیدهند،آنقدر به عکس های هم نگاه میکنند که خوابشان میبرد،یا مثلا تمام صحبت های قبلی شان را بارها میخوانند
عده ای هم هرشب بیدار میمانند،هیچ دلیل منطقی ندارند
انگار منتظر یکنفری هستند که در لیست مخاطبین هم نیست
اینها تاریکی را به کام کرده اند،با بالشت های خیس خوابیده اند.

می بینی دوست خوبم،شهر دیگر مثل گذشته نیست
و دردناک اینجاست که تمام این آدم ها فقط یکنفر را خواسته اند ولی دریغ از آن یکنفری که هیچوقت نیست.

""همان یکنفری که سال هاست نیست""

سروش ایران 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دوشنبه 29 شهریور 95 - 20:37

ترک کردن را خوب یاد گرفته ام... 
از زمانی که یادم هست مشغول ترک‌کردن بوده ام
از اسباب بازی هایم گرفته تا کتانی که دیگر به پایم نمی‌ رفت
از ترک‌کردن خانه ی قدیمی‌گرفته تا ترک‌ کردن هم‌ محلی و هم کلاسی هایم
چند سال که گذشت لذت های کودکی را ترک‌ کردم
لذت هایی که بعد ها فهمیدم هیچ جایگزینی ندارند

سن و‌سالم که بیشتر شد ،دنیا را که کامل تر دیدم فهمیدم فقط من نیستم که ترک می‌کنم ...
یکی از دوست های دوران دبیرستانم درس خواندن را ترک کرد 
پدر بزرگم زندگی را ترک‌کرد
رفیق قدیمی ام کشور را ترک‌ کرد
یکی از پیرمردهای محل آلزایمر گرفت خاطراتش را ترک‌کرد
و....
دختر همسایه ی دیوار به دیوارمان همسرش را ترک‌کرد ... می‌گفتند شوهرش ترک نمی‌کرده ... و من فکر می‌کردم اگر ترک‌نکنی ترکت می‌کنند !!!!!!!! 
سال ها گذشت ...
اولین بار که دلم لرزید و معشوقه دار شدم فکر می‌کردم دیگر قرار نیست ترک‌کنم‌.
اما ترک کردن همیشه دست خودت نیست .
باید تقصیر را گردن سرنوشت انداخت یا شرایط نمی‌دانم 
فقط ‌می دانم گاهی ترک‌کردن تنها راه نجات است
زمان باد است یا طوفان نمی دانم ... فقط می‌دانم از آن روز ها زمان زیادی گذشته
این روزها وقت ترک کردن آدم ها ، نه درد میکشم نه تب میکنم نه بدنم میلرزد.
یک بی حسی کامل

سال هاست هر‌ کسی را می توانم ترک‌ کنم
بدون بدن درد ... بدون خاطرات ... 

زندگی معلم خوبی بود 
ترک‌ کردن را خوب یاد گرفته ام

حسین حائریان

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

  • گروه تلگرامی دیوونه تو

  • مطالب مشابه

    • توسط sajjad
      بقالی زنی را دوست میداشت. به کنیز خود پیغام داد که برو به خاتون بگو من چنینم و چنانم و عاشقم و میسوزم و میسازم و آرام ندارم و بر من ستم ها می رود و دیشب چنان بودم و امروز چنین بر من گذشت.
      قصه های دراز گفت و کنیز را راهی کرد.
      کنیزک نزد خاتون رفت و گفت: بقال سلام رساند و گفت که بیا تا تو را چنین کنم و چنان کنم.
      خاتون گفت: به همین سردی؟
      کنیزک گفت: او سخن دراز گفت ولی مقصود این بود. اصل مقصود است و باقی دردسر است....
      فیه مافیه مولانا
    • توسط sajjad
      زﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮﯼ ﺑﻪ ﺑﺎﻍ ﻭﺣﺶ ﺭﻓﺘﻨﺪ..
      ﻣﯿﻤﻮﻥ ﻧﺮﯼ ﺭﺍ ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﮐﺮﺩﻧﺪ، 
      ﮐﻪ ﺑﺎ ﺟﻔﺘﺶ ﻋﺸﻘﺒﺎﺯﯼ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ..
      ﺯﻥ ﺑﻪ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﮔﻔﺖ :
      ﭼﻪ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻪ ﻭﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺍﻱ!!
      ﺳﭙﺲ ﺑﻪ ﻗﻔﺲ ﺷﯿﺮﻫﺎ ﺭﻓﺘﻨﺪ
      ﺷﯿﺮ ﻧﺮ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻧﺪ
      ﮐﻪ ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﺑﺎ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺍﻧﺪﮎ ﺍﺯ ﺟﻔﺘﺶ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ..
      زﻥ ﮔﻔﺖ :
      ﭼﻪ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻪ ﯼ ﺍﻧﺪﻭﻫﺒﺎﺭﯼ!
      ﺷﻮﻫﺮﺵ با لبخندی ﮔﻔﺖ:
      ﺍﯾﻦ ﺑﻄﺮﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺷﯿﺮ ماده ﺑﯿﻨﺪﺍﺯ
      ﻭ ﺑﺒﯿﻦ ﺷﯿﺮ ﻧﺮ ﭼﻪ ﻋﮑﺲ ﺍﻟﻌﻤﻠﯽ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ؟!
      ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺯﻥ ﺷﯿﺸﻪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺷﯿﺮ ﻣﺎﺩﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ،
      ﺷﯿﺮﻧﺮ ﻓﻮﺭﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ ﻭ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺩﻓﺎﻉ ﺍﺯ ﺟﻔﺘﺶ،
      ﺑﺎ ﺳﺮ ﻭ ﺻﺪﺍﯼ ﺯﯾﺎﺩ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺳﭙﺮ ﺍﻭ ﮐﺮﺩ.
      ﺍﻣﺎ ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺷﯿﺸﻪ ﺍﯼ ﺭﺍ
      ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﻣﯿﻤﻮﻥ ﻣﺎﺩﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ،
      ﻣﯿﻤﻮﻥ ﻧﺮ ﺍﺯ ﺟﻔﺘﺶ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﻪ ﮐﻨﺎﺭﯼ ﺩﻭﯾﺪ،
      ﺗﺎ ﺷﯿﺸﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﺨﻮﺭﺩ!!
      ﺷﻮﻫﺮ ﺑﻪ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﮔﻔﺖ :
      ﻋﺰﯾﺰﻡ
      ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﺩﺭﻭﻏﯿﻦ ﻭ ﻇﺎﻫﺮﯼ ﻣﺮﺩﻡ
      ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻔﺮﯾﺒﺪ
      ﺑﺮﺧﯽ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﺩﺭﻭﻏﯿﻦ
      ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﻓﺮﯾﺒﻨﺪ،
      هرگز ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻓﺮﯾﺐ ﻇﺎﻫﺮﻧﻤﺎﯾﯽ ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﺧﻮﺭﺩ
      ﺑﺮﺧﯽ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺑﺎﻃﻦ ﻭ ﻋﻤﻖ ﻭﺟﻮﺩﺷﺎﻥ
      ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ
      ﭼﻪ ﺑﺴﺎ ﻫﻨﺮﻇﺎﻫﺮ ﺳﺎﺯﯼ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ .
      ﺍﻣﺎ دﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﻭﺭ ﻭ ﺯﻣﺎﻧﻪ..
      میمون صفتان " ﭼﻪ ﺯﯾﺎﺩﻧﺪ "
      ﻭ ﺷﯿﺮ ﺻﻔﺘﺎﻥ " ﭼﻪ ﺍﻧﺪﮎ "
    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      از زمانی که یک مغازه اجاره کردم و رفت و آمدم  به بانک بیشتر شده ، یکی از اساسی ترین سوالات ذهنم اینکه چرا کارمندان بانک بین مشتری هاشون فرق میزارن و بین پولدار و کم پول تفکیک قائل میشن، توی بانک ها کسی که پولدار باشه بدون گرفتن نوبب در اندک زمانی کارش راه می افته کسی که پولدار باشه نه تنها کارمندان بلکه رئیس بانک براش احترام قائله کسی که پولدار باشه راحت تر وام بهش میدن و حتی تا جایی پیش میره که ضامن ازش نمیخوان وقتی پولدار باشی احترام و ارزش داری  و به زبان دیگر چون تو پولدار هستی احترام و ارزش داری.....
      ..................................
      همین امروز وقتی یکی از بازاریان معروف شهر وارد بانک شد حتی یک ثانیه وقت برای نوبت گرفتن نگذاشت اما هیچکس بهش اعتراض  نکرد این آدم مثل آب خوردن کارش راه افتاد و خیلی خوشحال بانک رو ترک کرد 
      .
      در دنیای ما، اگر ثابت کنی پولدار هستی میتونی به راحتی حقوق دیگران رو پایمال کنی ، به زبان دیگر اگر میخواهی حقوق دیگران رو پایمال کنی باید ثابت کنی  پولدار هستی
      .....................................
      وقتی 12 سالم بود  فلیمی دیدم که موضوعش شروع برده داری  در آمریکا بود ، اروپاییان با بد ترین و وحشیانه ترین نوع رفتار ، مردم آفریقا را سوار بر کشتی های بزرگ و کوچک میکردند و آنها را برای بردگی به آمریکا میبردند.هر کس در کشتی مریض میشد او را  زنده زنده به دریا می انداختند، و با اینکه بسیاری از ملوانان کشتی سیاه بودند  هیچ شورشی بر علیه سفید ها اتفاق نمی افتاد و از همه بدتر این بود که ملوانان سیاه رفتار غیر انسانی تری نسبت به ملوانان سفید با همنوعان خود داشتند.....مدت ها ، پیش خودم میگفتم اینا همش الکی هست مگه میشه آدما تا این حد احمق باشن که تن به این حقارت ها بدن اما بعدا زمانی که بزرگتر شدم فهمیدم انسان های ضعیف در اصل چوب همین حماقت ها شونو دارن میخوردن.
      .
      .
      اتحاد و همبستگی ، همراه با آشتی ملی رمز دست یابی به اعتدال و عدالت اجتماعی است که متاسفانه ما هنوز از آن بی بهره ایم.
      .
      .
      ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)
    • توسط sajjad
      در این تاپیک قصد داریم جمله های عاشقانه رو قرار بدیم. فقط تک جمله طوری که بشه استفاده اش کرد. امیدوارم خوشتون بیاد.
      کمک گرفته از کانال های : OfficialAsheghi
    • توسط sajjad
      سری ششم
      در اینجا دلنوشته های عاشقانه ای که در اینترنت موجوداند را قرار میدهیم. این اشخاص در انجمن وجود ندارند.
      برای ارسال دلنوشته های خود به بخش مربوطه مراجعه فرمایید.
      این سری از دلنوشته ها تماما از کانال تلگرامی بایکوت (علی قاضی نظام) گرفته شده است. (اجازه از کانال گرفته شده)
      نکته: در صورت تکرار یا محتوا نامناسب آنرا گزارش کنید.
      کانال تلگرام بایکوت
  • موضوع ها

  • کاربران آنلاین در این صفحه

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×