رفتن به مطلب

Recommended Posts

همین که هستی 

"گفتنِ من تو رو همینطور که هستی میخوام، همینطور که هستی دوستت دارم، یه جمله ساده است ولی اثری که در طرف مقابلت میذاره غیرقابل توصیفه، احساس آرامش و امنیتی که میده قابل بیان نیست، برای دوست داشتن کسی لازم نیست ماهو بذاری رو دوشت، شیره سنگو بدوشی و این ژانگولر بازیا، فقط نخواه جور دیگه ای غیر این که هست باشه، رفتار کنه. 
بپذیرش با تمام کم و کاستیهای احتمالی و نقایصش.و البته نقاط قوتش. 
بخواه با اصرار که از خودش بودن در برابرت نترسه.فقط در این صورته که راه رشد رو براش باز میکنی، اجازه میدی با خودباوری بهتر بشه و کامل تر. اگه به کسی کمک کنی تا از روی ترس به خاطر تو عوض نکنه خودشو ،اون هم دیگه دروغی بهت نمیگه ، نتیجه و اثر خوب این رفتارتونم به اون رابطه و خودتو ن بر میگرده.آرامش توو یه رابطه ست که باعث میشه اون رابطه دووم بیاره. نه غیرتی بازی و حسادت های بیجا."

نویسنده: آزاده مقدم

 

دانلود با حجم 700 کیلوبایت

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

باور نکن

اگه برات نوشتم "دلم برات تنگ شده"... باور نکن...
"اگر نیستم...مطمئن باش که هنوز بی قرارت نشده ام.
من اگر دلم برای تو تنگ شود، می آیم و حتی برای ده دقیقه کنارت می نشینم.
به انداره ی یک سلام کنارت مکث میکنم، به قدر یک استکان چای وقتت را می گیرم و مجبورت می کنم تا تو هم دلت برایم تنگ شود! 
من اگر دلم برایت تنگ شود به "قلب صورتی" و "میس یو" و "دل تنگتم رفیق" قناعت نمی کنم.
می آیم، خیره می شوم در چشم هایت و آنقدر شیرین زبانی می کنم تا بفهمی بودنم با نبودنم فرق دارد. بفهمی من با تصویرم در تانگو و اسکایپ، با جملات عاشقانه ام در وایبر و فیس بوک و تلگرام و اینستاگرام...با ابراز عشق از راه دور تفاوت دارم.
اگر برایت نوشتم "دلم برایت تنگ شده" باور نکن! مثل من که هیچ وقت باور نکردم."

نویسنده: نیلوفر لاری پور

 

دانلود با حجم 800 کیلوبایت

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دختری به اسم، رعنا...

رعنا چشمهای سبز کشیده داشت؛ از آنها که آدم را محو خودش میکند. سال اول دانشگاه بود و بازار عاشقیها داغ که رعنا بین آنهمه خاطرخواهِ رنگارنگ، دلش را به پسره ی ساکت ته کلاس داد. آن روزها را خوب یادم هست؛ چشمهای سبز رنگش برق میزدند و گونه هایش گل می انداخت؛ عاشق بود.. پسره به معنای واقعی کلمه هیچ چیز نداشت؛ گاهی روزها صبر میکردند که بروند فلافلیِ پیزوریِ خیابان معلم شام بخورند. سه شنبه به سه شنبه که بلیط های سینما نیم بها میشد، از چهار ساعت قبل کلاس هارا میپیچاندند و میرفتند که بتوانند بلیط گیر بیاورند. پسره خوره ی فیلم و کتاب بود و بعد از آن دست رعنا همیشه یکی از این رمان های پر سر و صدای خارجی می دیدیم؛ آخر هفته ها هم مینشستند توی پارک روبروی دانشکده و کتاب نقد میکردند.. دست فروشی های انقلاب را ماه به ماه میگشتند و آنقدر پیاده گز میکردند که وقتی رعنا برمیگشت پاهایش به ذُق ذُق افتاده بود، اما، برق چشمهایش از بین نمیرفت..
خیلی ها نشستند زیر پای رعنا، از در خوابگا تا خود دانشگاه هرکس که رعنا را میشناخت نصیحتش میکرد. که حیف تو و اینهمه زیبایی نیست که پای این پسره ی آس و پاس هدر برود؟ رعنا زورکی میخندید و توی دلش دلآشوبه میرفت و پشت گوشهایش داغ میشد؛ اما باز هر هفته دلش را برمیداشت و میرفت همان فلافلی پیزوری و چشمهای سبز کشیده ی قشنگش را میدوخت به همان پسره ی آس و پاس ته کلاس و گونه هایش گل می انداخت..

آنوقتها استاد سی و چندساله ای داشتیم که بدجور شیفته ی رعنا بود؛ همان ترمی که رعنا را بی دلیل انداخت تا باز هم مجبور شود درسش را بردارد، خبر شیفتگی اش به کل دانشکده رسید.. استاد سی و چندساله ی شیفته رفت شهرستان خواستگاری رعنا و پسره ی آس و پاس ته کلاس ساکتتر و در خودفرورفته تر عقب نشست.. چشمهای سبز رعنا غمگینتر و غمگینتر شد و حرفها و نصیحتها و توی گوش خواندن ها بیشتر و بیشتر. رعنا بلاخره یک شب باخودش همه چیز را تمام کرد، در را روی خودش بست و صبح که بیرون آمد تصمیمش را گرفته بود..
چشمهای رعنا از آن روز تبدیل به یک جفت چشم معمولی شد که دیگر برق نمیزدند..

چندروز پیش بعد از مدتها رفتم خانه ی رعنا؛ بزرگ و جذاب و چشم نواز. یک سمت خانه اش یک کتاب خانه ی بزرگ بود که همه جور کتابی داخلش پیدا میشد، نو، نه از آن دسته دوم های جلد تاخورده ی دست فروشی های انقلاب. جدیدترین فیلم آمریکایی روی درایوش بود و توی آشپزخانه میگو سخاری درست میکرد. همه وسایل خانه اش برق میزدند؛ جز چشمهاش..
رفتم جلوتر و آرام پرسیدم: "خوبی رعنا؟"
چندثانیه نگاهم کرد و بعد خندید.. خنده هایش بوی فلافلهای سوخته ی فلافلیِ پیزوری خیابان معلم را میداد..

چندسال بعد، از طرف بهداشت آمده بودند و فلافلی را بخاطر اینهمه سوختگی و سرطان زا بودن پلمپ کرده بودند.. فلافلی با برق جامانده ی چشمهای خیلی ها برای همیشه بسته شد.

نویسنده: نازنین هاتفی

 

دانلود با حجم 2 مگابایت

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پاییز خوش رنگ

ﻧﻤﯿﺪوﻧﻢ ﻗﺪ ﻣﺎ ﮐﻮﺗﺎه ﺑﻮد ﯾﺎ ﻗﺪﯾﻤﺎ ﺑﺮف ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﯿﻮﻣﺪ
ﻧﻤﯿﺪوﻧﻢ دل ﻣﺎ ﺧﻮش ﺑﻮدﯾﺎ ﻗﺪﯾﻤﺎﺑﯿﺸﺘﺮﺧﻮش ﻣﯿﮕﺬﺷﺖ
ﻧﻤﯿﺪوﻧﻢ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﻮد ﯾﺎ ﻣﺎ ﻣﺮﯾﺾ ﻧﺒﻮدﯾﻢ
ﻧﻤﯿﺪوﻧﻢ ﻣﺎ ﺑﯽ ﻧﯿﺎز ﺑﻮدﯾﻢ ﯾﺎ ﺗﻮﻗﻊ ها ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺑﻮد
ﻧﻤﯿﺪوﻧﻢ همه ﭼﯽ دﺍﺷﺘﯿﻢ ﯾﺎ ﭼﺸﻢ  و هم ﭼﺸﻤﯽ ﻧﺪﺍﺷﺘﯿﻢ
ﻧﻤﯿﺪوﻧﻢ ﺗﻮ ﻣﻤﻠﮑﺖ ﭘﻮل ﻧﺒﻮد ﯾﺎ دزد ﻧﺪﺍﺷﺘﯿﻢ
اون ﻣﻮﻗﻊ ها ﺣﻮﺻﻠﻪ دﺍﺷﺘﯿﻢ ﯾﺎ ﺍﻻن وﻗﺖ ﻧﺪﺍرﯾﻢ
.
.
ﻧﻤﯿﺪوﻧﻢ ﭼﯽ دﺍﺷﺘﯿﻢ ...
ﭼﯽ ﻧﺪﺍﺷﺘﯿﻢ
ﺣﻮﺍﺳﺖ هست ﯾﮏ ﺗﺎﺑﺴﺘﺎن دﯾﮕﺮ هم ﮔﺬﺷﺖ ......... ،ﺣﺎﻻ ﺑﺎﯾﺪ دوﺑﺎره دل خوش کنیم
به آمدن پاییز،
ﯾﮏ ﭘﺎﯾﯿﺰ ﺧﻮﺷﺮﻧﮓ ،
ﺑﻪ ﭘﺎﯾﯿﺰی ﮐﻪ دﻟﺖ ﻧﮕﯿﺮد و ﻏﺮوﺑﺶ ﻏﻢ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﺗﻮی ﮐﻮﭼﻪ و ﭘﺲ ﮐﻮﭼﻪ
هاﯾﺶ ﺑﻐﺾ ﻧﺒﺎﺷﺪ
ﭘﺎﯾﯿﺰی ﮐﻪ مهر و آبان و آذرش تو را یاد هیچ خاطره خیسی نیاندازد....
ﯾﮏ ﭘﺎﯾﯿﺰ دوست داشتنی ﮐﻪ ﺷﺎﯾﺪمال ﻣﻦ و ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ،
ﻣﯿﻤﺎﻧﯿﻢ ﺑﻪ ﺍﻣﯿﺪ ﭘﺎﯾﯿﺰی ﻛﻪ ﻧﻪ از ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺧﺒﺮی ﺑﺎﺷﺪ
ﻧﻪ از درد،
ﻧﻪ از زخم،
ﻧﻪ از  ﺟﻨﮓ،
ﻧﻪ از  ﻓﻘﺮ،
ﺑﻪ ﺍﻣﯿﺪ ﭘﺎﯾﯿﺰی ﮐﻪ  وقتی ﺑﻪ آخر رسید ﺟﻮﺟﻪ ای از ﺟﻮﺟﻪ هایمان ﮐﻢ ﻧﺸﺪه
ﺑﺎﺷﺪ....
ﺑﻪ امید ﺻﻠﺢ...
ﺑﻪامید ﻋﺸﻖ....
ﺑﻪامید ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺗﺮﯾﻦ ﻟﺒﺨﻨﺪ ها ...

 

دانلود با حجم 1 مگابایت

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آدم های احساساتی

تاریخ انتشار 8 فوریه 2016(کار شماره 31)

من جامدادی رو گذاشتم رو بخاری نفتی، فکرش رو بکنید تا این حد بیشعور بودم !
بعد اومد جامدادی رو برداشت دید نصفش نیست.من هدفم این نبودکه نصف جا مدادی ذوب شه ...
هدفم این بود که جامدادی رو یه جا قایم کنم که یکم اذیت شه ...
ولی هنوز خودمو نمیبخشم ...
دختر عمه خونه اومد و صحنه رو دید و زار زار زد زیر گریه گفت عاشق این جامدادی بوده جامدادی رویاهاش بوده و من خر اونو ذوب کردم، ولی خب فقط تقصیر من نبود تقصیرخواهر و پسر عمه هم بود، اونا با دختر عمه خوب نبودن وقتی که دختر عمه و عمو ها رفتن عید دیدنی ما تو باغ موندیم و پسر عمه گفت بیا دختر عمه رو اذیت کنیم.
اونا میخواستن دفترچه خاطراتش و یواشکی بردارن و  بخوننو و بعد قایمش کنن !
یبار دلیل این همه بد بودنشون رو پرسیدم گفتم چرا اونو دوست ندارین ؟
گفتن: چون خیلی احساساتیه !

اتفاقا همون سال ها تلوزیون اوشین نشون میدادیه قسمت سریال اوشین با ناراحتی رفت داخل یه اتاق دیگه و شروع کرد به گریه کردن بعد چنتا خانوم بد اخلاق که دقیق یادم نیست که چه نسبتی با اوشین داشتن با نفرت گفتن اون خیلی احساساتیه !

یکی از عمه هام خیلی زود فوت کرد چند سال بعد مادربزرگم فوت کرد یه فیلم سیزده به در داشتیم که توی اون هردوشون بودن هر بار که اون فیلم رو میزاشتم پدر زار زار گریه میکرد و مادر میگفت فیلم رو عوض کنید اونجا بود فهمیدم پدر هم احساساتیه ...
پدر اما نفرت انگیز نبود به شدت دوست داشتنی بود و هست و خواهد بود.
مادرم تعریف میکنه یبار با پدر به سینما رفتن که فیلم گل های داودی رو ببینین پدرم به قدری گریه کرده که صندلی بقلی ها بهش دستمال میدادن و دلداریش میدادن فکر کنم خود بیژن امکانیان هم شرمنده شده بود 
یبار خواهر بچه بود صبح بیدار شد و دید چشماش باز نمیشه چشماش قی کرده بودن پدرم با چایی و پنبه رفته بود بلاسرش و همینطورکه اشک میریخت چشم های خواهرم رو میشست.اما خب دروغ چرا بعد تر که بزرگ شدیم از میزان احساساتی بودن پدرمون خندمون میگرفت چون با قهرمان شدن رضا زاده بغض میکرد با گل علی دایی بغض میکرد با فیلم ها که بماند حتی خاطرم هست یبار دزد به خونه همسایمون اومد و خانوم همسایه شروع کرد به جیغ  داد دزد فرار کرد پدرم به کوچه اومد و دویید دنبال دزد ولی وسط راه بغضش گرفت و برگشت، دلش به حال دزد سوخت.

امروز عصر رفته بودیم خرید خیلی اتفاقی توی فروشگاه ادکلن رو پیدا کردم که وقتی بچه بودم پدرم اونو به تن میزد من همیشه دوست داشتم مال من باشه و همیشه اونو یواشکی میزدم.
امروز وقتی که بعد از سال ها بوش کردم ناخداگاه بغض کردم و بعد ادکلن رو خریدم وقتی که اونو به خودم زدم بغض کردم و از اون لحظه تا الان هربار بوش تو سرم میپیچه بغضم میگیره  برام سوال شد که کلا چرا انقدر گریه میکنم و بغضم میگیره چرا تا این حد این اشکم دم مشکمه ؟
با شنیدن خبر خوب بغض میکنم، با خوندن اشعار حافظ بغض میکنم، با کوچیکترین دلتنگی بغض  میکنم، با صدای مادرم بغض میکنم، با بوی پدرم بغض میکنم، با خنده خواهرم بغض  میکنم،  با دیدن آرامش یار بغض میکنم ،با هر آغوش و حرف عاشقانه ای بغض میکنم، با دوباره دیدن گل خداد بغض میکنم، با دیدن بچه ای که تو فروشگاه گریه میکنه بغض میکنم .
یهو به خودم گفتم:"ای دلِ غافل... تو همون آدم احساساتیه شدی...".
حال اگر می‌خواهید جامدادی‌ام را بسوزانید بسوزانید... اگر می‌خواهید بی اجازه سر وقتِ دفترچه خاطراتم بروید بروید... اگر می‌خواهید به بغض‌هایم بخندید، بخندید... فقط بگذارید وقتی که بغضم می‌گیرد گریه کنم... چون آدم‌های معمولی را گذرِ زمان پیر می‌کند... و آدم‌های احساساتی را قورت دادنِ بغض‌های‌شان..."

نویسنده: کیومرث مرزبان

دانلود 2.83 مگابایت

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

واسه یکبار هم که شده 

شاید باید یکبار هم که شده این حس را تجربه کنی
اینکه برای کسی که برایت مهم است مهم نباشی ...
قطعا اول باور نمی کنی
به دنبال دلایلی میگردی که اثبات کنی برایش مهمی ...
وقتی برای قانع کردن خودت چیز خاصی پیدا نمی کنی یک تلخی ناجور پس زمینه لحظه هایت میشود و بعد از آن تقلایی بیهوده
تقلاهای بیهوده هم که به جایی نرسید دچار عدم اعتماد به نفس میشوی ..
با خودت میگویی من زشتم، من کمم ..
و فکر می کنی لابد پای از ما بهترانی وسط است ..
این موقع ها دیگران هر چقدر هم که به گوشت بخوانند تو بهترینی و لایق بهترین ها؛ تو فقط شنونده کلیشه ای ترین جمله دنیایی ..
میدانی این داستان از یک آدم به آدم دیگر ادامه دار میشود ..
روزی میرسد که می بینی انگار برای هیچکس مهم نیستی
می شکنی
و شاید لازم باشد که چند باره بشکنی .. آنقدر بشکنی تا بالاخره روزی از تکه های شکسته ات هویتی شکل بگیرد با این باور که اینطور نبوده که برای آدم های متعدد مهم نباشی؛ خودت بودی که برای خودت مهم نبودی !

دوست داشتن خود را فدای دوست داشتن دیگری کردی .
تو که اینقدر در حق خودت کم لطف بوده ای پس چه توقعی از بقیه می توانی داشته باشی
آدم ها همانقدری به ما اهمیت میدهند که ما به خودمان .
موفق ترین کسی ست که هر روز خود را می ستاید
این را همیشه یادت باشد

امیرنظام: آدم ها همون قدری به ما اهمیت میدن که، ما به خودمون...
خودت رو دوست داشته باش... ❤️

نویسنده: پریسا زابلی پور 

دانلود | 1 مگابایت

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هیچ های نگفته 

من آن آدمی که شما فکر می کنید، نیستم. حتی آن آدمی که خودم فکر می کنم هم. تنهایی را بیشتر از حضور در شلوغی دوست دارم. دلم نمی خواهد به کسی زنگ بزنم، حال کسی را بپرسم، روزنامه بخوانم و یا حتی بدانم که تیم محبوبم در فوتبال چه خاکی بر سرم می کند...
اما چه کنم. هر جا می روم خبر است و خبر...
فلانی مرد، فوتبال سوراخ شد، 5+1 شد 6 و یا هر هیچ دیگری. این روزها نه چیزی خوشحالم می کند و نه ناراحت.
احساس سنگ ی را دارم که در مسیر رودخانه ای افتاده است. نه برایش سنگ های دیگر مهم است، نه اینکه در رودخانه است و نه حتی اینکه چه چیزی به آن گیر می کند. البته اگر از این موضوع بگذریم که فقط آشغال ها گیر می کنند. نمی دانم و نمی خواهم بدانم که قبل از سنگ بودن، چه بوده ام. حتی زحمت به خاطر آوردنش را هم به خودم نمی دهم. تنها چیزی که می دانم این است که هر روز، موجی می آید و مرا به سویی سُر می دهد. می روم به آن طرفی که نمی خواهم. بعضی وقت ها پیش خودم فکر می کنم که ای کاش سنگ ساده ای بودم. زیر یک درخت کاج، یا بالای یک مزار بی نشان و یا حتی یک آجر از یک ساختمان بلند. شاید هم روزی بوده ام و دستان بازیگوش کودکی ، مرا به سوی این حرکت بی انتها پرتاب کرده است. چه میدانم. این روزها پر از هیچ های ناگفته ام. پر از نبودن های بی دلیل، پر از حرکت از سمتی به سمتی. بدون اینکه بدانم. بدون اینکه بخواهم.

امیرنظام: این روزها پر از هیچ های ناگفته ام. پر از نبودن های بی دلیل، پر از حرکت از سمتی به سمتی. بدون اینکه بدانم. بدون اینکه بخواهم.

نویسنده: مرتضی برزگر

دانلود | 1 مگابایت

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقصر، خودمونیم
تاریخ انتشار 30 دسامبر 2016   (کار شماره ۷۷)

هیچ می‌دونی نصف بیشتر دلخوریات از آدما برمیگرده به خودت؟ اشکال کار درست از جایی شروع می‌شه که تو یه رابطه طرف مقابلتو شبیه خمیر بازی می‌بینی و می‌خوای اونو به شکلی در بیاری که دوست داری، شکل دادن یه خمیر لذت بخشه اما شکل دادن به یه آدم غیر ممکن. فرسودت می‌کنه و البته اون آدم رو هم. اینو یاد بگیر هر آدمی شکل خودشه، برچسب بد و خوب نزن رو آدما، اگر می‌تونی به همون شکل دوستش داشته باش، اگر نمی‌تونی بی دلخوری، بی قضاوت بذارش کنار. آدما مشابه خودشون رو پیدا می‌کنن، شاید آدمی که الان کنارته و همیشه ازش دلخوری مشابهت نیست، به جای تغییر دادنش رهاش کن یا اگه کنارش می‌مونی به همون شکلی که هست دوستش داشته باش. ساده بگم دوست داشتن به حرف راحته ولی در عمل سخت، دوست داشتن گاهی کنار یار بودنه، گاهی ازش دور بودن و به یادش بودن، دوست داشتن یعنی پذیرفتن خمیرمایه وجودی یه آدم بدون دست بردن به اصلش.

امیرنظام: 
مقصر، خودمونیم
ساده بگم... مقصر خودمونیم...

پ.ن:
آخرین کارِ امسال... سال نوی میلادی پیشاپیش مبارک...

نویسنده: ناشناس

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کی گفته اینجا مجازیه؟ 
تاریخ انتشار 13 آوریل 2016  (
کار شماره 41)


"ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻣﺠﺎزﯾﺴﺖ؟!
"ماهمه ﭼﯿﺰ را ﺣـــــــﺲ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ "...!
مهربانی ﮐﺴﯽ را  از "ﻋﮑﺲ پروفایلش"...
احساس ﻏﻤﺶ را از "ﭘﺴﺖ هایش"...
شادی و خنده اش را از روی " جوک هایش"...
ﺗﻮﺟﻪ اش را ﺑﺎ " ﻻﯾﮏ کردن هایش "...
حضورش را از روی "علامت آنلاینش "...
لجبازی و دلخوری اش از روی" بلاک هایش "...
نگویید مجازی ...!!
ﻣﺎ داریم ﺍﯾﻨﺠﺎ همه ﭼﯿﺰ را ﺣﺲ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ...
یقین داریم...
ما اینجا را باور داریم...
ﻣﺎ ﺍﯾﻨﺠﺎ زندگیﻣﯿﮑﻨﯿﻢ...
ﺷﺐ هایمان...
روزهایمان .....
دردهایمان ...
دلتنگی های گاه وبیگاهمان...
همهﺍﯾﻨﺠﺎﺳــــــــﺖ!!
ﻧﮕﻮﯾﯿﺪ مجازی!!
ما در اینجا به دوست هایمان عادت کرده ایم...
همانند ماهی به آب!!
اینجا زندگی جاریست...!!
آری.."

امیرنظام: آره... نگید "مجازی"؛ اینجا زندگی جاریه... 

نویسنده: افشین مهابادی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تو رفتی - مریم حیدرزاده
تاریخ انتشار 5 اوکتبر 2015  

سلام بهونه قشنگ من برای زندگی آره باز منم همون دیوونه ی همیشگی
فدای مهربونیات چه میکنی با سرنوشت دلم برات تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت


حال من رو اگه بخوای رنگ گلای قالیه جای نگاهت بدجوری تو صحن چشمام خالیه
ابرا همه پیش منن اینجا هوا پر از غمه از غصه هام هرچی بگم جون خودت بازم کمه


دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون فریاد زدم یا تو بیا یا من و پیشت برسون
فدای تو، نمیدونی بی تو چه دردی کشیدم حقیقت رو واست بگم به آخر خط رسیدم


رفتی و من تنها شدم با غصه های زندگی قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگی
نمیدونی چه قدر دلم تنگه برای دیدنت برای مهربونیات نوازشات بوسیدنت


به خاطرت مونده یکی همیشه چشم به راهته یه قلب تنها و کبود هلاک یه نگاهته
من میدونم همین روزا عشق من از یادت میره بعدش خبر میدن بیا که داره دوستت میمیره


روزات بلنده یا کوتاه دوست شدی اونجا با کسی بیشتر از این من و نذار تو غصه و دلواپسی
یه وقت من و گم نکنی تو دود اون شهر غریب یه سرزمین غربته با صد نیرنگ و فریب


فدای تو، یه وقت شبا بیخوابی خستت نکنه غم غریبی عزیزم زرد و شکستت نکنه
چادر شب لطیف تو از روت شبا پس نزنی تنگ بلور آب تو یه وقت ناغافل نشکنی


اگه واست زحمتی نیست بر سر عهد مون بمون منم تو رو سپردم دست خدای مهربون
راستی دیروز بارون اومد من و خیالت تر شدیم رفتیم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شدیم


از وقتی رفتی آسمونمون پر کبوتره زخم دلم خوب نشده از وقتی رفتی بدتره
غصه نخور تا تو بیای حال منم اینجوریه سرفه های مکررم مال هوای دوریه


گلدون شمعدونی مونم عجیب واست دلواپسه مثه یه بچه که بار اوله میره مدرسه
تو از خودت برام بگو بدون من خوش میگذره ؟ دلت میخواد می اومدم یا تنها رفتی بهتره؟


از وقتی رفتی تو چشام فقط شده کاسه خون همش یه چشمم به دره چشم دیگم به آسمون
یادت میاد گریه هامو ریختم کنار پنجره داد کشیدم تورو خدا نامه بده یادت نره


یادت میاد خندیدی و گفتی حالا بذار برم تو رفتی و من تا حالا کنار در منتظرم
امروز دیدم دیگه داری من رو فراموش میکنی فانوس آرزوهامونو داری خاموش میکنی


گفتم واست نامه بدم نگی عجب چه بیوفاست با این که من خوب میدونم جواب نامه با خداست
عکسای نازنین تو با چند تا گل کنارمه یه بغض کهنه چند روزه دائم در انتظارمه


تنها دلیل زندگی با یه غمی دوست دارم داغ دلم تازه میشه اسمت و وقتی میارم
وقتی تو نیستی چه کنم با این دل بهونه گیر مگه نگفتم چشمات رو از چشم من هیچ وقت نگیر


حرف منو به دل نگیر همش مال غریبیه تو رفتی و من غریب شدم چه دنیای عجیبیه
زودتر بیا بدون تو اینجا واسم جهنمه دیوار خونمون پر از سایه ی غصه و غمه


تحملی که تو دادی دیگه داره تموم میشه مگه نگفتی همه جا ماله منی تا همیشه
دلم واست شور میزنه این دل و بی خبر نذار تورو خدا با خوبیات رو هیچ دلی اثر نذار


فکر نکنی از راه دور دارم سفارش میکنم به جون تو فقط دارم یه قدری خواهش میکنم
اگه بخوام برات بگم شاید بشه صدتا کتاب که هر صفحه ش قصه چند تا درده و چند تا عذاب


میگم شبا ستاره ها تا میتونن دعات کنن نورشونو بدرقه پاکی خنده هات کنن
یه شب تو پاییز که غمت سر به سر دل میذاره
امیرنظام همون کسی که بیشتر از همه دوست داره ...

پ.ن امیر نظام:
کار دله، عزیز... تنها شیطنتی هم که کردم در نهایت بجای صدا زدن اسم شاعر (مریم حیدرزاده ی عزیز) اسم خودم رو صدا زدم، چون شنونده با صدای یه پسر داره به کار گوش میده. مریم حیدرزاده ی عزیز تو ورژن اصلی، اسم خودشون رو میگن که معنی هم میده، چون شنونده با صدای ایشون داره این کار رو میشنوه و در کل نویسنده کار هم ایشون هستن. امیدوارم اگر بر حسب اتفاق کار رو شنیدن، ازم خرده نگیرن. :)

کوچک بی کران،
#امیرنظام

نویسنده: مریم حیدرزاده

دانلود | 2 مگابایت

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
بچه که بودیم
تاریخ انتشار 4 ژوئن 2015

کوچیک که بودیم چه دلای بزرگی داشتیم...!
حالا که بزرگیم، چه دلای کوچیکی...!
کاش، دلامون به بزرگی بچگی بود.
کاش برای حرف زدن، نیازی به صحبت کردن نداشتیم.
کاش برای حرف زدن، فقط نگاه کافی بود...
کاش قلبها در چهره بود...
حالا اگر فریاد هم بزنیم، کسی نمیفهمه و ما به همین سکوت، دل خوش کردیم...
اما یک سکوت پر، بهتر از یک فریاد تو خالیه.
سکوتی رو که یک نفر بفهمه، بهتر از هزار فریادیه که هیچ کس نفهمه...
سکوتی که سرشار از ناگفته هاست.
دنیا رو ببین!! بچه که بودیم، بارون همیشه از آسمون میومد.
حالا بارون از چشامون میاد.
بچه بودیم، همه چشای خیسمون رو می دیدن.
بزرگ شدیم، هیچ کس نمیبینه.
بچه بودیم، تو جمع گریه می کردیم، بزرگ شدیم... توی خلوت.
بچه بودیم، همه رو اندازه ی ده تا دوست داشتیم. بزرگ شدیم، بعضیا رو اصلا دوست نداریم، بعضیا رو کم، بعضیارم بی نهایت.
بچه که بودیم، قضاوت نمی کردیم، همه یکسان بودن.
بزرگ که شدیم، قضاوتای درست و غلط باعث شد تا اندازه ی دوست داشتنمون تغییر بکنه. 
بچه که بودیم، اگر با کسی دعوا می کردیم یک ساعت بعد یادمون می رفت. بزرگ که شدیم، گاهی دعواهامون سال ها یادمون میمونه و آشتی نمی کنیم.
بچه که بودیم، بزرگترین آرزومون داشتن یه چیز کوچیک بود.
بزرگ که شدیم، کوچیک ترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزهاست.
بچه که بودیم، درد و دلا رو به ناله ای می گفتیم و همه می فهمیدن. بزرگ شدیم، درد و دلو به صد زبون می گیم و کسی نمیفهمه.
بچه که بودیم تو بازیامون همش ادای بزرگترا رو در میاوردیم. بزرگ که شدیم، همش تو خیالمون بر می گردیم به بچه گی.
بچه که بودیم، بچه بودیم. بزرگ که شدیم... بزرگ که نشدیم هیچ... دیگه همون بچه هه هم نیستیم...

گوینده: شهره آغداشلو
زمان: ۳:۲۵

دانلود با حجم ۱.۳ مگابایت

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
نامه به کودکی که هرگز زاده نشد
تاریخ انتشار 24 دسامبر 2015

کوچولو! سعی‌ کن‌ بفهمی‌ مَرد بودن‌ فقط‌ این‌ نیست‌ که‌ یه‌ دُم‌ جلوت‌ داشته‌ باشی‌! مَرد بودن‌ یعنی‌ کسی‌ شُدن‌! برای‌ من‌ مهمّه‌ که‌ تو کسی‌ باشی‌!آدم‌ بودن‌ عبارت‌ِ قشنگی‌ِ چون‌ فرقی‌ بین‌ِ زن‌ُ مَرد، بین‌ِ اون‌ که‌ دُم‌ داره‌ وُ اون‌ که‌ دُم‌ نداره‌ نمی‌ذاره‌! قلب‌ُ مغزِ آدما جنسیت‌ نداره‌! هیچ‌ وقت‌ به‌ زوراز تو نمی‌خوام‌ که‌ چون‌ مَردی‌ یا زنی‌ باید فلان‌ کارُ داشته‌ باشی‌! فقط‌ دوتا چیز از تو می‌خوام‌! یکی‌ این‌ که‌ از معجزه‌ی‌ به‌ دُنیا اومدن‌ تموم‌ِاستفاده‌ رُ بِبَری‌ وُ دوّمی‌ این‌ که‌ هیچ‌ وقت‌ تن‌ به‌ پَستی‌ نَدی‌! پَستی‌ یه‌ جونورِ خون‌ْخوارِ که‌ همیشه‌ سَرِ راهمون‌ کمین‌ کرده‌! ناخوناش‌ُ به‌بهونه‌هایی‌ مث‌ِ مصلحت‌ُ عقل‌ُ اِحتیاط‌ تو تن‌ِ تموم‌ِ آدما فرو می‌کنه‌ وُ کم‌تَر کسی‌ هست‌ که‌ جلوش‌ تاب‌ بیاره‌! آدما تو خطر پَست‌ می‌شن‌ُ وقتی‌خطر از سَرِشون‌ گُذشت‌ دوباره‌ می‌رَن‌ تو جلدِ خودشون‌! هیچ‌ وقت‌ نباید خودت‌ُ وقت‌ِ رو به‌ رو شُدن‌ با خطر گُم‌ کنی‌، حتّا اگه‌ تَرس‌ تموم‌ِ جونت‌ُگرفته‌ باشه‌! خودِ به‌ دُنیا اومدن‌ یه‌ خطر داره‌: خطرِ پشیمونی‌ از تولّد! شاید شنیدن‌ِ این‌ حرفا بَرات‌ خیلی‌ زود باشه‌! شاید بهتر باشه‌ از زشتیا وُغصّه‌ها چیزی‌ بِهِت‌ نگم‌ُ فقط‌ از دنیای‌ شادُ قشنگ‌ بَرات‌ حرف‌ بزنم‌! ولی‌ نمی‌خوام‌ سَرِت‌ُ شیره‌ بمالم‌ُ بِهِت‌ بگم‌ که‌ زنده‌گی‌ مث‌ِ یه‌ قالی‌ِ نَرمه‌ که‌می‌تونی‌ پابرهنه‌ روش‌ راه‌ بِری‌، نه‌! زنده‌گی‌ یه‌ جادّه‌ی‌ کج‌ُ کوله‌ی‌ پُر از سنگ‌ُ کلوخه‌! کلوخایی‌ که‌ تو رُ زمین‌ می‌زنن‌ُ خونی‌ مالیت‌ می‌کنن‌!سنگایی‌ که‌ فقط‌ با چکمه‌های‌ آهنی‌ می‌شه‌ از روشون‌ گُذشت‌! تازه‌ این‌ کافی‌ نیس‌ چون‌ وقتی‌ پاهات‌ُ بپوشونی‌ هَم‌ یکی‌ پیدا می‌شه‌ که‌ به‌ سَرِت‌سنگ‌ بِپَرونه‌!
کوچک بی کران،

روخوانی بخش کوتاهی از کتاب "نامه به کودکی که هرگز زاده نشد"
نویسنده:
اوریانا فالاچی
مترجم: یغما گلرویی
صدا: امیرنظام صمدآبادی
زمان : ۳ دقیقه

دانلود با حجم ۱.۳ مگابایت

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گفتار اول - آرامش در زندگی
تاریخ انتشار 22 سپتامبر 2015

زندگی در تمام جهان جریان دارد گاهی آرام و شیرین، گاه تند و تلخ ... گاهی فراموش می‌کنیم از زندگی چه می‌خواهیم؟ برخی از ما هم اصلاً نمی‌دانیم که به دنبال چه هستیم و چه می‌خواهیم و تمام لحظات زندگی را در سرگردانی سپری می‌کنیم. ... مهمترین چیزی که تمام مردم جهان در آن مشترکند این است که در پس تمام رنج‌ها و سختی‌ها، شادی‌ها و تلاش‌های پی‌درپی، تنها چیزی که همگی به دنبال آنند آرامش است ... در گذر سال‌ها و روزها همه چیز رنگ می‌بازد و همه آن چیزی که آدمی در تمام زندگی، مصرانه به دنبالش بوده است؛ ارزش وجودی خود را از دست می‌دهد؛ دیگر پول و ثروت، مقام و قدرت مهم نیستند و تنها عنصری که مهم می‌شود این است که پس از این تلاش بی‌وقفه و شبانه‌روزی، پس از این همه ثروت‌اندوزی و قدرت‌طلبی، آیا به آرامش رسیده‌ایم؟ آیا وجدانمان آسوده است و می‌توانیم به خیال راحت نفس بکشیم؟ و یا نه؛ همچنان گذشته و اعمال‌مان بی‌رحمانه به دنبال‌مان است و لحظه‌ای رهایمان نمی‌کند. باید بدانیم که هر عمل ما تغییری در این دنیا ایجاد می‌کند چه بهتر که این تغییر نیکو باشد.

صدا: اميرنظام صمدآبادى
موسیقی: «Aylirigh» توسط "Farid Farjad "iTunes

دانلود با حجم | ۶۱۶ کیلوبایت

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خوش خیال
تاریخ انتشار 22 سپتامبر 2015

صدا: امیرنظام صمدآبادی چشمای تو رنگ پاییز شماله، دخترک! نقاشی کشیدن از چشات محاله، دخترک! من به گرد آهوی ناز چشات نمی رسم، چون که هر رسیده ای پیش تو کاله، دخترک! ببر دل شبا میاد رویا می نوشه از چشات، آخه چشمات مث یه چشمه زلاله، دخترک! تو کی هستی که کنار تو حقیر واژه هام؟ پیش زیبایی تو ترانه لاله، دخترک! بگو من چوب کدوم گناهو دارم میخورم؟ خیلی وقته رو لبام همین سواله، دخترک! همه زندگیم شده تحمل فاصله ها، همه ش از چاله تو چاه، از چاه تو چاله، دخترک! دل میگه یه روز میای غصه هامو خط می زنی، می دونم... این دل ساده خوش خیاله، دخترک! اما حتا اگه تو چله ی یخ سر برسی، واسه من اومدنت تحویل ساله... دخترک!

کتاب: من رویایی دارم (ص. 214-215)
نویسنده: یغما گلرویی
دکلمه: امیر نظام صمدآبادی

دانلود : ۹۱۹ کیلوبایت

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

داستان کوتاه و شنیدنی عشق ممنوعه
تاریخ انتشار 24 سپتامبر 2015

 

نویسنده: محسن کشاورز
دکلمه: امیرنظام صمدآبادی
زمان: ۵:۵۳

دانلود با حجم ۲.۵ مگابایت

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

باهم بودن از روی عادت
تاریخ انتشار 29 سپتامبر 2015

کو خاطراتی که میخواستی یادمون باشه
کو قصه هایی که واسم تعریف میکردی 
از جستجو کردن میون حال و روز من 
دنبال احساسی که دیگه نیست میگردی 

من اشتباهات تورو دیدم و بخشیدم 
اما دیگه وقتی واسه جبران نمی مونه
احساس تنها بودن و تنها رسیدن رو 
قلبی که زیر دست و پا جامونده می دونه 

من فکر می کردم هوای قلبمو داری 
من فکر میکردم که دل بستن سرت میشه 
تنها کسی که بی قراری کرد من بودم 
تنها بمونی بی قراری باورت میشه

من هرچی بوده بینمون و خوب یادم هست 
پس تو از اون روزا واسم حرفی نزن لطفا
تو بهتره فکر روزای بعد از این باشی
تو بهتره واستی ببینی چی بهت میگن 

تو دیگه جایی توی قلب من نداری که 
دلواپس هر لحظه از دس دادنش باشی
تقدیره تو مثل یه برگه رو درخته که 
تنها میتونی شاهد افتادنش باشی 

یک عمر با هم زندگی کردیم و فهمیدیم 
از روی عادت توی چشم هم نگا کردیم 
از هر نظر با هم تفاوت داشتیم یعنی 
از هر نظر در مورد هم اشتباه کردیم

نویسنده: مجید صالحی 

پ.ن (امیرنظام):
قسمت مورد علاقه ی من از این شعر:
"... تقدیره تو مثل یه برگه رو درخته که
تنها میتونی شاهد افتادنش باشی"

دانلود با حجم 900 کیلوبایت

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گفتار دوم - برگرفته از کتاب زاده برای عشق
تاریخ انتشار 30 سپتامبر 2015

برخی گمان می کنند با تغییر محل سکونت، آدمهای تازه دور خود جمع کردن، تغییرشغل یا مسافرت می توانند از شرّ مشکلاتشان خلاص شوند فراموش می کنند که هر جا بروند خودشان را همراه میبرند نمیتوانیم از آنچه که هستیم فرار کنیم اگر در شیکاگو افسرده باشیم، در لوس آنجلس هم احساس افسردگی خواهیم کرد . با تغییر صحنه ممکن است مدتی اوضاع بهتر بنماید. با این حال رفته رفته همان رفتارهای پیشین را در پیش خواهیم گرفت، همان کمبودها همان روحیّه، همان احساسها باز به سراغمان خواهد آمد. این امر در عشق هم صادق است به زعم خودمان انتخابمان نادرست بوده است، بنابراین توقّف می کنیم و با کس دیگری همسفر می شویم روز از نو روزی از نو ! باز هم چندی احساس خوشبختی میکنیم و با کسی دیگر همسفر می شویم دیری نمیگذرد که در می یابیم هنوز اندر خم همان کوچه اوّلیم، مضطرب , ناخوشبخت و زیاده خواه دگرگونی ها را باید در درون محقّق کنیم نه در بیرون . همین است و بس میتوان انتخاب کرد، اما نمیتوان از رنج حاصل از انتخاب در امان بود.

ژوزفین هارت برگرفته از کتاب زاده برای عشق اثر لئو بوسکالیا
موسیقی: «Zendegi» توسط Siavash Ghomayshi
زمان: ۱:۳۶ دقیقه

دانلود با حجم ۶۶۳ مگابایت

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تو رفتی  مریم حیدرزاده (Cover)
تاریخ انتشار 5 اکتبر 2015

سلام بهونه ی قشنگ من برای زندگی، آره، بازم منم همون دیوونه همیشگی فدای مهربونیات، چه میکنی با سرنوشت؟ دلم واست تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت...
پ.ن: کار دله، عزیز... تنها شیطنتی هم که کردم در نهایت بجای صدا زدن اسم شاعر (مریم حیدرزاده ی عزیز) اسم خودم رو صدا زدم، چون شنونده با صدای یه پسر داره به کار گوش میده. مریم حیدرزاده ی عزیز تو ورژن اصلی، اسم خودشون رو میگن که معنی هم میده، چون شنونده با صدای ایشون داره این کار رو میشنوه و در کل نویسنده کار هم ایشون هستن. امیدوارم اگر بر حسب اتفاق کار رو شنیدن، ازم خرده نگیرن.

نویسنده: مریم حیدرزاده
دکلمه: امیرنظام صمدآبادی 

دانلود با حجم ۲.۸ مگابایت

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عاشق آلزایمری
تاریخ انتشار 18 اکتبر 2015

شاید امشب را در کنار فرزندت به ستاره چینی بگذرانی و حتی به یاد نیاوری ستاره ای که باهم در دل آسمان کاشتیم و برایش اسم انتخاب کردیم تا حاصل عشقمان را هرشب،با چشمکی جشن بگیریم شاید امشب آن ستاره همانی باشد که تو از میان لالایی ها برای دخترت از آسمان میچینی و در موهایش میگذاری... و من چه سرد بیهوده میشوم در شب های جوانیم..... و تو نمیدانی سالها بعد در پیری انتظار با آلزایمری که بعد از یک،سه را می شمارد بی حساب و کتاب، در پی چشمکی هنوز هم جشن میگیرم عشق ستاره ای که دیگر حتی اسمش یادم نیست....!

نویسنده: درنا محمودی
دکلمه: امیرنظام صمدآبادی 
موسیقی: «Bimohabat» توسط Mahasti

دانلود با حجم ۵۰۰ کیلوبایت

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من یه عذرخواهی به خودم بدهکارم
تاریخ انتشار 24 اکتبر 2015

کلاس دوم دبستان شیفت بعد از ظهر بودم باران تندی می بارید. یک چتر هفت رنگ دسته آبي سوت دار آن روز صبح خریده بودم. وقتی به مدرسه رفتم دلم می خواست با همان چتر زیبایم زیر باران بازی کنم اما زنگ خورد. هر عقل سالمی تشخيص می داد که کلاس درس واجب تر از بازی زیر باران است یادم نیست آن روز چه درسی معلمم به من یاد داد اما دلم هنوز زیر همان باران توی حیاط مدرسه جا مانده... بعد از آن روز شاید هزار بار دیگر باران باریده باشد ومن صد بار دیگر چتر نو خریده باشم اما آن حال خوب هشت سالگی هرگز تکرار نمیشود! این اولین بدهکاری من به دلم بود که در خاطرم مانده بعد از آن هر روز به اندازه ی تک تک ساعت های عمرم به دلم بدهکار ماندم ... به بهانه ی عقل و منطق از هزار و یک لذت چشم پوشیدم... از ترس آنکه مبادا آنچه دلم ميخواهد پشیمانی به بار آورد خیلی وقت ها سکوت اختیار کردم... اما حالا بعضی شب ها فکر میکنم اگر قرار بر این شود که من آمدن صبح فردا را نبینم چقدر پشیمانم از انجام ندادن کارهایی که به بهانه ی منطق، حماقت نامیدمشان! من خیلی به خودم بدهکارم ....خیلی حالا می دانم هر حال خوبی، سن مخصوص به خودش را دارد ... بايد در لحظه زندگي كرد ... ﻣﻦ ﯾﮏ ﻋﺬﺭخواهی ﺑﻪ "ﺧﻮدم" ﺑﺪهکارم ...

دکلمه: امیرنظام صمدآبادی 

دانلود با حجم ۱.۲ مگابایت

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به خودم آمدم انگار تویی در من بود
تاریخ انتشار 27 اکتبر 2015

آباژور را روشن می کنم. نور می پاشد توی صورتهامان، روی میزِ کوچکِ کنار تختم. صورتهامان که در یک سالِ پیش دارند می خندند. از خودم می پرسم که من توی این عکس چرا دارم می خندم؟ تو چرا می خندی؟ یادم نمی آید. انگار آن روزها خندیدن بهانه و دلیل نمی خواست. فقط کافی بود باشی تا من حالم خوب باشد. من آدمِ خشکی هستم. کم ابرازِ احساسات می کنم. قهقهه نمی زنم. من دوست دارم همه چیز تحتِ کنترلم باشد. همه چیز سرِ جایش باشد. این را قبل از اینکه تو برای اولین بار بیایی توی اتاقم و با خنده بگویی :"چه اتاق جالبی داری، همه چیز توش با زاویه ی نود درجه چیده شده!" نمی دانستم. تو درست می گفتی، من آدمِ نچسبی هستم. همیشه بین خودم و آدمهای اطرافم دیواری نامرئی کشیده ام چون نخواسته ام بیشتر از حدِ مشخصی به هم نزدیک شویم. دیواری نامرئی که پشتش همه ی رنج هایم را تلنبار کرده ام. رنج هایی که هیچ وقت نخواسته ام با کسی در میان بگذارم. حقيقت اين است كه بيشترِ مردم وقتي كه در مورد درد و رنج هاي آدم مي پرسند، واقعا به اين دليل نيست كه احتمال مي دهند كمكي از دستشان بر مي آيد. حتي وقتي سرشان را به نشانه ي تاسف تكان مي دهند به اين دليل نيست كه عميقا احساس همدردي مي كنند. بيشتر مردم مي پرسند و دوست دارند از دردهاي آدم بدانند تا خیالشان راحت باشد که در دايره اي به شعاعِ نزديكانشان، رنج هايي بدتر از انچه در حال تجربه اش هستند وجود دارد. تا اطمينان حاصل كنند كه تنها نيستند. چون تنها در اين صورت است كه زندگي قابل تحمل مي شود. با قرار گرفتن در موقعيتي كه بشود گفت "خدا رو شكر كه من جاي اين طرف نيستم". تو اما نمی دانم با من چه کردی که من آجرهای این دیوار را با دست های خودم، دانه به دانه برایت برداشتم. و آن روز را خوب یادم هست. دو هفته از آشناییمان گذشته بود. قرار گذاشته بودیم برویم پیاده روی. دیر کرده بودی. فکر کردم که نمی خواهی بیایی. که شاید معنیش این است که دلت می خواهد در همین فاصله ای که نسبت به هم داریم بایستیم. که ناگهان از پشتِ سر صدایم کردی. این اولین بار بود که اسمم را صدا می زدی و من تا قبل از آن روز هیچ وقت فکر نمی کردم اسمم این قدر می تواند قشنگ باشد. آن قدر که حتی یادم رفت بپرسم چرا دیر کردی. تنها صدای فرو ریختنِ چیزی را شنیدم. تو اسمم را صدا زده بودی و من آن آجری را که نباید، برداشته بودم. حالا دیگر دیواری بین ما نبود. حالا دیگر تو داشتی در من می دویدی. دلم میخواست بپرسم تو هم صدای فرو ریختنش را شنیدی؟ نپرسیدم. به جایش پرسیدم:" تو می دانی توی پیاده روهای به این شلوغی، چرا آدم ها وقتی که به هم تنه می زنند توی هم فرو نمی روند؟" و تو با تعجب نگاهم کرده بودی. تو که در من فرو رفته بودی...

نویسنده: محسن کشاورز
دکلمه: امیرنظام صمدآبادی 
موسیقی: «Masti» توسط Farid Farjad

دانلود با حجم ۱.۸ مگابایت

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چه کنم؟
تاریخ انتشار ۱۴ نوامبر ۲۰۱۵ 

تو می توانی خیلی چیزها باشی
مثلا
سوژه ای برای یک عکاس

یا

روایتی برای یک سینماگر

یا

بازگشت از یک مرگ اختیاری

یا

سکوت یک روشنفکر پرحرف

یا

سطرهای یک شاعر سر درگم
حتی
می توانی عکسی باشی بر دیوار پسری هجده ساله
تو می توانی خیلی چیزها ،
خیلی بیشتر از این ها باشی ؛
اما برای من
یک جریان ساده ی روزانه ای
مثل اشتهای میز صبحانه

یا بوی نان

یا نوشیدن فنجانی چای

تو برای من یک جریان ساده ی روزانه ای
...
حالا بگو به من
با نان لجوجی که بوی دست های تو را فراموش نمی کند چه کنم؟

یا

با میزی که بی اشتهاست ؟

یا

با فنجان منتظری که می خواهد تو او را سر بکشی ؟
حالا من با این صبحانه ی بهانه گیر چه کنم؟
با این صبح کلافه؟
برنمی گردی؟

صدا: امیرنظام صمدآبادی
زمان: ۲ دقیقه ۲۵ ثانیه
موسیقی: گلها - فرید فرجاد

دانلود با حجم ۱.۱۱ مگابایت
 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زندگی زیباست
تاریخ انتشار 31 اگوست 2017

کار شماره ۱۰۴

دوست داشت با کسی حرف بزند..مهم نبود چه حرفی...فقط دوست داشت با کسی حرف بزند...
انگار او هم اسیر عجیب ترین حس دنیا شده بود...حسی که خودش هم نمی دانست چرا حالش خوب نیست...
با خودش خلوت کرد و شروع کرد به حرف زدن...خودش گفت و خودش شنید...
از گذشته ها گفت... از روزهای سخت،  از روزهای خوب... گفت هر چه باشد می گذرد، هر چند که روزهای خوب زودتر می گذرند... 
از آرزوهایش گفت... آرزوهایی که از رفتن به پارک و داشتن دوچرخه شروع شده بود و حالا رسیده بود به داشتن آرامش...  آرزوهایی که گذر زمان گاهی کمرنگ و گاهی پررنگشان کرده بود... 
از بازی های زندگی گفت...  از برد و باخت هایش...از غرور برد و حس تلخ شکست... یادش آمد چطور بازی برده ای را باخته...یا برعکس باخت هایی که در دقیقه ی آخر برد شده بودند...  جنگیدن تا لحظه ی آخر را با خودش مرور کرد...   از درد و دل هایش گفت...  از حرف هایی که برای شنیدنش فقط خودش محرم بود...از زخم هایش گفت و یادش آمد وقتی که زخم خورد پانسمانش کند...  نگذارد تمام زندگی اش درگیر یک زخم کهنه شود...جایش را  نگاه کند و  یادش بیاید از چه کسی زخم خورده... 
حرف هایش که تمام شد باران آمد... 
باران آمد و او آرام شد... سبک شد... 
به خودش گفت زندگی با خوب و بدش زندگیست... از فردا بیشتر دوستش دارم

با احترام،

متن: حسین حائریان
اجرا: امیرنظام صمدآبادی

به زودی ...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ما اومدیم زندگی کنیم
تاریخ انتشار 24 ژون 2017

کار شماره ۱۰۳

ما نیومدیم تو این دنیا که ماشین، یا گاری باشیم... 
ما اومدیم تو این دنیا که، زندگی کنیم... 
بیایم این اندیشه رو به فرزندانمون انتقال ندیم...

متن: دکتر هلاکویی
گوینده: امیرنظام صمدآبادی

به زودی ...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
شما به عنوان کاربر مهمان در حال حاضر دیدگاه ارسال می کنید. اگر دارای حساب کاربری در سایت هستید لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  حداکثر استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   You cannot paste images directly. Upload or insert images from URL.


  • مطالب مشابه

    • مهمان مهمان
      توسط مهمان مهمان
      زن و شوهر چطور می‌‌توانند تفاهم را در زندگی‌شان بالا ببرند؟ 
    • توسط zahra
      محمد شيخى متولد ٢٥ اسفندماه سال ١٣٦٩ است.
      فعاليت شعرى خود را به صورت مبتدى از دوران راهنمايى و متوسطه شروع كرد و در همان زمان در جشنواره هاى آموزش پرورش چندين بار موفق به كسب رتبه ى برتر در زمينه ى شعر و داستان شد.همچنين در جشنواره شعر شمسه شهردارى حائز رتبه ى سوم شده است.
      تحصيلات وى مهندسى معمارى از دانشگاه شهيد بهشتى است.
      مجموعه غزل 'تلقين' اولين كتاب چاپ شده از اين شاعر است كه چاپ اول آن در روزهاى نمايشگاه كتاب ٩٤ به فروش رفت و با استقبال مخاطبان مواجه شد و هم اكنون در مرحله ى چاپ سوم قرار دارد
      مجموعه غزل تلقين توسط انتشارات فصل پنجم چاپ گرديده است
    • توسط sajjad
      تولد : ۷ آذر ۱۳۵۷ تهران، ایران
      ملیت : ایران
      سبک‌(ها) : شعر نو و کلاسیک
      سال‌های فعالیت: از ۱۳۷۵ تاکنون
       
      روزبه بمانی (متولد ۷ آذر ۱۳۵۷ در تهران)، شاعر و ترانه‌سرای ایرانی است. روزبه بمانی متاهل است . او فعالیت هنری خود را با کمک بهروز صفاریان، آغاز کرده و سابقه همکاری با هنرمندان نامی ایران از جمله گوگوش، احسان خواجه‌امیری، علی لهراسبی، کاوه یغمایی، محمد اصفهانی، داریوش اقبالی، رضا یزدانی (خواننده)، محسن چاوشی، محسن یگانه ،فرزاد فرزین، مهدی یراحی، سینا سرلک ، هلن، کامران و هومن، رضا صادقی، مهدی یغمایی و علیرضا عصار را در کارنامه خود دارد.
      روزبه در خانواده‌ای متولد شد که هیچ پیشینه هنری ندارد اما به گفته خود او به هنر علاقه‌مند است. او در جوانی فوتبال را به طور جدی دنبال می‌کرد تا جایی که به اردوی تیم ملی جوانان ایران دعوت شد. اما او فوتبالش را ادامه نداد و به تحصیل در رشته مهندسی متالورژی مشغول شد. پس از مدتی از تحصیل در این رشته انصراف داد و دانشجوی رشته مهندسی نرم‌افزار شد. او در حال حاضر دارای مدرک کارشناسی مهندسی نرم‌افزار و همچنین کارشناسی ادبیات فارسی می‌باشد ...
      ادامه مطلب در سایت بیتوته
    • توسط sajjad
      غوغا میکنم
      زندگی رو مثل یه رویا میکنم ...
    • توسط sajjad
      در این قسمت تک آهنگ های خواننده هایی که در بخش ها دیگر معرف نشده اند به صورت تک آهنگ قرار میدهیم. درصورت افزایش تعداد آهنگ به تاپیک جدید انتقال می یابند.
      حدالمقدور قالب پست را رعایت کنین. موفق باشید.
    • توسط sajjad
      نیست مرا جز تو دوا ...
      ای تو دوای دل من 
      مولانا
    • توسط sajjad
      در این قسمت قصد داریم در هر پست یک نکته همسرداری که از کانال یا جایی پیدا کردیم رو قرار بدیم. اگر نکته ای که تکراری نباشه و به نظرتون ذکر نشده رو ذکر کنید.
      نکته: این نکات در قالب سوال جواب باشه بهتر هست.
      نکته: منبع هم دوست داشتین بزارین ولی شورشو در نیارین لطفا
    • توسط sajjad
      نیازی به شرح آرزو نیست ...
      خدایا همان همیشگی ...
    • توسط sajjad
      نام: جلال‌الدین محمد بلخی
      تاریخ تولد: ۶ ربیع‌الاول ۶۰۴ قمری (بلخ یا وخش)
      تاریخ مرگ: ۵ جمادی‌الثانی ۶۷۲ قمری (قونیه)
      پیشه : شاعر و صوفی
      آثار:
      مثنوی معنوی - دیوان شمس تبریزی - رباعیات - فیه ما فیه - مجالس سبعه - مکتوبات
      یونسکو با پیشنهاد ترکیه، سال ۲۰۰۷ را سال جهانی مولانا نامیده‌است.
    • توسط sajjad
      چله زمستان هم 
      حریف آغوش گرمت نمیشود 
  • کاربران آنلاین در این صفحه

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×