رفتن به مطلب

Recommended Posts

می گویند در زمانهای دور پسری بود که به اعتقاد پدرش هرگز نمی توانست با دستانش کار با ارزشی انجام دهد. این پسر هر روز به کلیسایی در نزدیکی محل زندگی خود می رفت و ساعتها به تکه سنگ مرمر بزرگی که در حیاط کلیسا قرار داشت خیره می شد و هیچ نمی گفت. روزی شاهزاده ای از کنار کلیسا عبور کرد و پسرک را دید که به این تکه سنگ خیره شده است و هیچ نمی گوید. از اطرافیان در مورد پسر پرسید. به او گفتند که او چهار ماه است هر روز به حیاط کلیسا می آید و به این تکه سنگ خیره می شود و هیچ نمی گوید.

شاهزاده دلش برای پسرک سوخت. کنار او آمد و آهسته به او گفت:

«جوان، به جای بیکار نشسستن و زل زدن به این تخته سنگ، بهتر است برای خود کاری دست و پا کنی و آینده خود را بسازی.»

پسرک در مقابل چشمان حیرت زده شاهزاده، مصمم و جدی به سوی او برگشت و در چشمانش خیره شد و محکم و متین پاسخ داد: «من همین الان در حال کار کردن هستم!» و بعد دوباره به تخته سنگ خیره شد.

شاهزاده از جا برخاست و رفت. چند سال بعد به او خبر دادند که آن پسرک از آن تخته سنگ یک مجسمه با شکوه از حضرت داوود ساخته است. مجسمه ای که هنوز هم جزو شاهکارهای مجسمه سازی دنیا به شمار می آید. نام آن پسر «میکل آنژ» بود!

قبل از شروع هر کار فیزیکی بهتر است که به اندازه لازم در موردش فکر کرد. حتی اگر زمان زیادی بگیرد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
شما به عنوان کاربر مهمان در حال حاضر دیدگاه ارسال می کنید. اگر دارای حساب کاربری در سایت هستید لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  حداکثر استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   You cannot paste images directly. Upload or insert images from URL.


  • گروه تلگرامی دیوونه تو

  • مطالب مشابه

    • توسط sajjad
      من یک کارمند هستم و همسرم پرستار! سالها بود که من هر روز خانم را بنا به شیفتش میرساندم بیمارستان و برای پیاده شد‌نش درب ماشین را باز میکردم. این جریان شده بود حرف اول توی بیمارستان که من هر روز درب ماشین را برای زنم باز میکنم!
      پرستارها و دکترها به خانمم می گفتند: وای چه رمانتیک! چه  علاقه ای! چه احترامی! خوش به حالت با این شوهری که داری. کاش ما هم همسری مثل همسر تو داشتیم. تا جاییکه ماجرای عشقِ بنده و احترامی که من به زنم میگذارم به گوش دانشجویان پزشکی و پرستاریِ آن بیمارستان هم رسیده بود و در مورد ما حرف میزدند! ‌
      اما هیچ کس نمیدانست درب پراید لگن من جوری خراب بود که فقط از بیرون باز میشد و تازه شیشه هم پایین نمی آمد!
      و خلاصه اینکه؛ "من الان با دو تا پرستار، یک خانم ماما و یک خانم دکتر" ازدواج کرده ام و سرم حسابی شلوغ است! و این درب پراید شده در روزی من؛  آرزو دارم خدا همچین دری را نصیب شما هم بکند.
      کلید اسرار، این قسمت "حمايت از كالای ايرانی"😂
    • توسط sajjad
      روباه: مي‌دوني ساعت چنده آخه ساعت من خراب شده؟
      شير : من مي‌تونم به راحتي برات درستش کنم!
      روباه : ولي پنجه‌هاي بزرگ تو فقط اونو خرابتر مي‌کنه!
      شير : نه. بده برات تعميرش مي‌کنم!
      روباه : مسخره است. هر احمقي ميدونه که يک شير تنبل با چنگال‌های بزرگ نمي‌تونه يه ساعت مچی پيچيده رو تعمير کنه.
      شير : البته که مي‌تونه. اونو بده تا برات تعميرش کنم.
      شير داخل لانه‌اش شد و بعد از مدتي با ساعتي که به خوبي کار مي‌کرد بازگشت. 
      روباه شگفت زده شد و شير دوباره زير آفتاب دراز کشيد و رضايتمندانه به خود مي‌باليد.بعد از مدت کمي گرگی رسيد و به شير لميده در زير آفتاب نگاهي کرد.
      گرگ : مي‌تونم امشب بيام و با تو تلويزيون نگاه کنم؟ چون تلويزيونم خرابه.
      شير :  من مي‌تونم به راحتي برات درستش کنم!
      گرگ: از من توقع نداری که اين چرند رو باور کنم. امکان نداره که يک شير تنبل با چنگال‌های بزرگ بتونه يک تلويزيون پيچيده رو درست کنه.
      شير : مهم نيست. مي‌خواهي امتحان کني؟شير داخل لانه‌اش شد و بعد از مدتي با تلويزيون تعمير شده برگشت!
      گرگ شگفت زده و با خوشحالي دور شد.
      حال ببينيم در لانه شير چه خبره؟
      در يک طرف شش خرگوش باهوش و کوچک مشغول کارهای بسيار پيچيده بوسيله ابزارهای مخصوص هستند و در طرف ديگر شير بزرگ مفتخرانه لميده است!
      نتيجه : اگر مي‌خواهيد بدانيد چرا يک مدير مشهور است به کار زيردستانش توجه کنيد.
      🌛 اگر مي‌خواهيد مدير موفق و مؤثري باشيد از هوشمندي و ارتقاء کارکنانتان نهراسيد بلکه به آنها فرصت رشد بدهيد. 
      🌛 اين مسأله چيزي از توانمندي‌هاي شما نمي‌کاهد.به قول بيل گيتس:مديران موفق افراد باهوش‌تر از خود را استخدام مي‌کنند.
    • توسط sajjad
      سال ۸۲. یه گروه ایرانی بودیم و  یه گروه‌ چینی.
       توی یه کشور ثالث. قرار بود یه تِست بدیم.
      از ما دو گروه ، یه سوال رو به دو مدل  پرسیدن.
      ‏ ‏سوالشون این بود: 
      اگر توی بیابان تنها باشید و این ده قلم جنس جلوی شما‌ باشه‌ به ترتیب اولویت بگید  کدوم ها رو بر میدارید. 
      اول گفتن تک تک جواب بدین. 
      مثل کنکور. نشستیم و جواب دادیم. برگه ها رو  تحویل دادیم.
      ‏بعد گفتن حالا  گروهی پاسخ بدید.
       یعنی  افراد هر‌گروه جمع بشن و با هم صحبت کنن 
      و  به یک نظر واحد برسن و یک جواب بدَن.
      از اتاق‌ چینی ها صدا در نمی‌اومد. 
      نمیدونم  چیکار میکردن. ولی انگار همون اول لیدر انتخاب کرده بودن و اون داشت مدیریت میکرد .همه آروم بودن و به نوبت حرف میزدن.خیلی زود به نتیجه رسیدن و برگه جواب رو تحویل دادن
      ‏گروه ما همه‌ با هم‌حرف‌ میزدن.
       اصلا به حرف همدیگه گوش نمیکردن.. 
      هیشکی هیشکی رو قبول نداشت. کلمه ی "من " زیاد شنیده میشد .
      همهمه زیادی بود. هر کی سعی میکرد بقیه رو‌ قانع کنه که اشتباه میگه‌ و نظر اون درسته. آخرش دعوا شد. دو تا از آقایون گروه تقریبا کارشون به فحش کشید.

      نتیجه ی نهایی امتحان تَک نفره با ما ایرانی ها بود. 
      با درصد بالایی نسبت به چینی ها انتخاب های درست کرده بودیم.
       قطعا هر کدوممون تنها توی کویر گیر میکردیم شانس زنده موندن بیشتری نسبت به همتای چینی خودمون داشتیم.
      نتیجه نهایی امتحانِ گروهی هم اومد. 
       گروه چینی‌ها  با اختلاف زیادی از ما نمره قبولی گرفتن. 
      انتخاب هاشون بسیار صحیح و عاقلانه‌ بود.
       طبعا اون گروه اگر توی کویر گیر‌ میکردن شانس زنده موندن گروهیشون خیلی بیشتر از ما بود.
      ‏اون موقع که این تست رو دادیم نه زیاد توی اجتماع بودم و نه به اهمیتش پی بردم.
       ولی الان به عینه دارم‌ می بینم. این گروه نبودنا . این مَن مَن کردنا. این‌خود قبول داشتنا. این‌پشت هم‌نبودنا. این با هم حرف نزدنا. مشورت نکردنا.
      این روزها هر‌جا می چرخم اون تِست‌ رو میبینم. زلزله که میاد توی‌پمپ‌بنزین همو‌ میزنیم.
       خبری‌ بپیچه سوپر مارکت ها رو خالی می کنیم. 
      دلار تکون میخوره صرافی ها صف میشه.
       دار میزنن وایمیسیم نگاه میکنیم. 
      به رانندگی همه فحش‌میدیم
      همه‌رو نقد میکنیم.هیچکس رو قبول نداریم.
       توی آشوب پشت هم‌ نیستیم.
       دست به هیچ کاری نمی زنیم. تصمیم جمعی نمیگیریم. اتحاد نداریم.
        فقط من. آسایش من. رفاه من . سیری ِ من. جای من. مالِ من.  حالِ من. گور بابای بقیه. 
      گور بابای اجتماع. گور بابای ما. فقط من .
       پویان اوحدی
    • توسط sajjad
      نزدیک به ۲۱۳ سال زنان پاریسی حق پوشیدن شلوار را نداشتند. 
       از نوامبر ۱۸۰۰ پوشیدن شلوار برای زنان پاریس ممنوع شد 
      و تخلف از این قانون می‌توانست زنان را به زندان بفرستد.
       استثناهای این قانون منوط به کسب اجازه از پلیس شده بود. 
      یک قرن بعد متممی به این قانون اضافه شد که اجازه‌ می‌داد تنها زنانی شلوار بپوشند که بخواهند سوار اسب یا دوچرخه شوند. 
      در غیر این صورت هر زنی که شلوار یا دامن شلواری بپوشد باید رسما دستگیر شود و چند شب را در بازداشتگاه پلیس بماند.  
      کوکو شنل طراح لباس معروف فرانسوی از زنان خط شکنی بود که با پوشیدن شلوار به این نتیجه رسید که پوشیدن شلوار راحت‌تر از دامن است و آزادی عمل بیشتری دارد.
       این کشف باعث شد تا شلوارهای زنانه‌ای طراحی شود که موارد استفاده‌اش به ساحل دریا و استخر محدود بود. 
      در آمریکا هم اگرچه پوشیدن شلوار غیرقانونی نبود اما تابوی جامعه تا سال ۱۸۵۰ زنان را از انتخاب لباس‌های راحت منع می‌کرد.
      سال ۱۹۳۲ بود که مارلین دیتریش در مراسم افتتاحیه یکی از فیلم‌هایش با تاکسیدو، کلاه و کفش چرم روی فرش قرمز رفت. 
      این کار دیتریش باب گفت‌وگوهای ملی در آمریکا درباره شلوار پوشیدن زن‌ها را باز کرد. 
      اما کارهای کاترین هپ‌بورن در این زمینه غلیظ‌تر بود. 
      دیتریش برای داشتن استایل خاص شلوار می‌پوشید اما هپ‌بورن اساسا به آزادی در پوشش معتقد بود و شلوار می‌پوشید چون در آن راحت بود. این برای تهیه‌کننده‌های هالیوود یک کابوس بود چرا که چنین زنی در طبقه‌بندی‌های هالیوود جایی نداشت و می‌توانست فروش فیلم‌ها را زیر سوال ببرد. 
      سال ۱۹۳۸ اوج درگیری بر سر شلوار پوشیدن زن‌ها وقتی بود که هلن هولیک، یک مربی مهدکودک متهم به دزدی با شلوار به دادگاه رفت. 
      قاضی که از انتخاب لباس او تعجب کرده‌بود هلن را به خانه فرستاد و دستور داد تا پنج روز بعد با پیراهن زنانه به دادگاه بیاید. 
      او در جواب قاضی گفته بود:
      «من روی حقم پافشاری می‌کنم. اگر به من می‌گویید که بروم و لباسم را عوض کنم هرگز این کار را نمی‌‌کنم من شلوار را دوست دارم چون راحت است.»
      هلن یک بار دیگر با شلوار به دادگاه رفت.
       قاضی او را بیرون کرد تا با دامن به دادگاه بیاید.
       اما او باز هم شلوار پوشید به دادگاه رفت تا اینکه قاضی دستور داد او را به خاطر اهانت به دادگاه دستگیر کنند. 
      بعد از این ماجرا زن‌ها همچنان مختار نبودند تا آزادانه سراغ شلوار بروند 
      تا وقتی که جنگ جهانی دوم شروع شد 
      و زنان شاغل در کارخانه‌ها فهمیدند کار کردن با شلوار لذت دیگری دارد. 
      در دهه ۱۹۵۰ پوشیدن شلوارهای جین نشانه شورشی بود که عموما دخترهای نوجوان پیشگام آن بودند 
      در حالیکه مادرهایشان ترجیح می‌دادند در خانه شلوار بپوشند. 
      تا اینکه سال ۱۹۶۶ ایو سن لورن اولین کت وشلوار مخصوص زن‌ها را طراحی کرد 
      شلوار زنانه از یک تابو شکنی به یک استایل تازه مد و فشن تبدیل شد. 
      سال ۱۹۶۹ هم شارلوت رید اولین زنی بود که در صحن مجلس سنا با شلوار وارد شد. 
      در حال حاضر شلوار یکی از بدیهی‌ترین لباس‌های روزانه زنانه محسوب می‌شود
       اما در اصل این لباس سمبل مبارزات مدنی زن‌ها برای دست‌یابی به حقوق برابر برای انتخاب پوشش راحت است.
       با این حال هنوز هستند کشورهایی که زن‌هایش باید با محدودیت پوشش شلوار دست و پنجه نرم کنند.
       مثلا سال گذشته در سودان ۲۴ زن در یک میهمانی دستگیر و بازداشت شدند. تنها جرم آنها این بود که شلوار پوشیده بودند. 
      این نیز بگذرد...
    • توسط sajjad
      از خدا پرسیدم:
      چرا وقتی شادم، همه بامن میخندند!
      ولی وقتی ناراحتم
      کسی با من نمیگرید؟
      جواب داد:
       شادیها را برای جمع کردن دوست آفریده ام
      ولی غم را برای انتخاب بهترین دوست...!!!‎
    • توسط sajjad
      بچه تر که بودم وقتی مهمان می آمد
      مانند یک گربه جلویشان قِل میخوردم و تمام شیرین کارهایی که بلد بودم انجام میدادم تا بیشتر بمانند.
      فقط میخواستم بیشتر بمانند، دیرتر بروند، اصلاً نروند!
      بعد مامان من را میبرد به گوشه ای و میگفت هیچ وقت اصرار نکن، هر کسی خودش دوست داشته باشد می مانَد، بیشتر هم می ماند.
      مامان هیچ وقت اهل تعارف کردن نبود اما من باز مهمان بعدی که می آمد می رفتم جلویش قِل میخوردم که بمان،
      دیرتر برو!
      بزرگتر که شدم وقتی جلوی دوستم قِل میخوردم که بماند و آن قدر قِل خوردم و افتادم روی سراشیبی و پرت شدم، فهمیدم مامان راست میگفت...
      مهمان و دوست و شوهر و همسر ندارد،
      هر کسی بخواهد می ماند، نخواهد میرود.
      حالا تو هی قِل بخور...هی شیرین کاری کن...
    • توسط sajjad
      دويست و پنجاه سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده اي تصميم به ازدواج گرفت. او با مرد خردمندي مشورت كرد و تصميم گرفت كه تمام دختران جوان منطقه را دعوت كند تا از ميان آنان دختري سزاوار را برگزيند. وقتي كه خدمتكار پير قصر ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد زيرا او مي دانست كه دخترش مخفيانه عاشق شاهزاده است. 
      او اين خبر را به دخترش داد. دخترش گفت كه او هم به آن مهماني خواهد رفت. مادر گفت: تو بختي نداري، نه ثروتمندي و نه خيلي زيبا. دختر جواب داد: مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي كند اما فرصتي است كه دست كم براي يك بار هم كه شده او را از نزديك ببينم. روز موعود فرارسيد و شاهزاده به دختران گفت: به هريك از شما دانه اي مي دهم، كسي كه بتواند در عرض شش ماه زيبا ترين گل را براي من بياورد ملكه آينده چين مي شود. آن دختر هم دانه را گرفت و در گلداني كاشت. سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد. دختر با باغبانان بسياري صحبت كرد و آنان راه گلكاري را به او آموختند. اما بي نتيجه بود و گلي نروييد. روز موعود فرا رسيد دختر با گلدان خاليش منتظر ماند و ديگر دختران هر كدام با گل زيبايي به رنگ ها و شكل هاي مختلف در گلدانهاي خود حاضر شدند. شاهزاده هر كدام از گلدانها را با دقت بررسي كرد و در پايان اعلام كرد كه دختر خدمتكار، همسر آينده او خواهد بود. همه اعتراض كردند كه شاهزاده كسي را انتخاب كرده كه در گلدانش هيچ گلي سبز نشده است. شاهزاده گفت: اين دختر تنها كسي است كه گلي را به ثمر رسانده كه او را سزاوار همسري امپراطور مي كند؛ 
      گل صداقت ............
      زيرا چيزي كه به شماها داده بودم دانه نبود بلكه سنگريزه بود. آيا امكان دارد گلي از سنگريزه برويد؟؟؟!!!!
    • توسط sajjad
      روزی همسر ملانصرالدین از او پرسید:
      فردا چه می کنی؟
      گفت: اگر هوا آفتابی باشد به مزرعه میروم و اگر بارانی باشد به کوهستان میروم و علوفه جمع می کنم...
      همسرش گفت: بگو ان شاءا...
      او گفت: ان شاءا... ندارد فردا یا هوا آفتابی است یا بارانی !
      از قضا فردا در میان راه راهزنان رسیدند و او را کتک زدند.
      ملانصرالدین نه به مزرعه رسید و نه به کوهستان و مجبور شد به خانه بازگردد...
      پشت در همسرش گفت: کیست؟
      جواب داد: ان شاا... منم !
    • توسط sajjad
      هیجده سالم که بود مجبور شدم یک نفر رو فراموش کنم و چون بلد نبودم، مثل بچه ها گریه میکردم.
      آدمها برام پر از حرفای نامفهوم بودن... حرف هایی مثل «بعدا به حال این روزهات میخندی» یا «جاش رو آدمهای دیگه پر میکنن.»
      تا مدت ها، شب ها رو بی خواب بودم. بعضی از آدما رو تو خیابون از پشت با اون اشتباه میگرفتم، بعضی وقت ها دلم برا صدا کردن اسمش تنگ میشد و با هر آدمی که اسم اون رو داشت دمخور میشدم. خودم رو مقصر میدونستم و احساس میکردم اگر آدم بهتری میبودم اون هیچوقت منو به حال خودم رها نمیکرد
      گوش کردی؟ امروز که تو حال سالها پیش من رو داری و قلبت فشردست، بذار برات حرف های نامفهموم نزنم.. تو قرار نیست هیچوقت به حال این روزهات بخندی. تو امروز با تمام وجودت موسیقی غمگین رو میفهمی، میتونی از ته دل گریه کنی و شب ها از بی قراری بیداری.
      تو نمیفهمی چقدر تو دنیای آدم بزرگ ها فراموش شدست بی قراری. گریه ی از ته دل و شب بیداری برای کسی که دیگه نیست. فیلمش کن، عکسش کن، بنویس.
      من بهت میگم اگر قلبت فشردست و گریه داری، تا میتونی ازشون لذت ببر چون سالها بعد، آدمها نمیذارن با خودت انقدر صادق باشی!
      امیرعلی.ق 
  • موضوع ها

  • کاربران آنلاین در این صفحه

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×