رفتن به مطلب

Recommended Posts

GBBIo.jpg

نام: علی قاضی نظام
تولد:  ١۵ بهمن ۶۶ (تهران)
تحصیلات: نرم افزار کامپیوتر خوندم

زندگی :
متولد 1365 است و نرم افزار کامپیوتر خوانده. عکاسی کرده، کافه داشته و در حاضر مشغول دادن مشاوره تحصیلی کنکور است. اگر چند تعدادی از افراد به اشتباه اسم شعر روی نوشته‌هایش گذاشته‌اند، اما هرگز خودش را شاعر نمی‌داند و تا به حال شعر نگفته است. اگر به بسیاری از کانال‌ها یا گروه‌های ادبی شبکه‌های اجتماعی سری بزنید، احتمالا اثری از آثارش را در آن‌ها پیدا خواهید کرد و دلنوشته‌هایش این روزها در فضای مجازی حسابی طرفدار پیدا کرده و بین افراد مختلف دست به دست می‌شود. به همین بهانه گفت‌وگویی بد ندیدیم تا گفت‌وگویی داشته باشیم با علی قاضی نظام چهره داغ این‌روزهای شبکه‌های مجازی.

+ چه ژانری رو میپسندین برای مطالعه؟ و آیا نویسنده ی مورد علاقه خاصی دارید؟
- من کلاً عاشقانه دوست دارم نویسنده خاصى نه اما نوشته هاى مصطفى مستور رو دوست دارم

+چه انگیزه ای برای نوشتن ،ترغیبتون میکنه ادامه بدید؟
- فیدبکى که از آدما میگیرم
حس خوبى که بهم منتقل میکنن
و خب براى خودمم کلى آرامش همراه داره نوشتن

+بنظرتون،فردی که قلم دستش میگیره،چه مسئولیتی در قبال خواننده داره؟
- خیلى زیاده این مسئولیت
اما خب شما نمیتونید همه ى آدما رو راضى نگه دارید واقعاً

+بهترین اتفاقی که توی دنیای هنر واستون افتاد چی بود؟
-چاپ بایکوت
و روز رونمایىِ کتابم
عاللیییییییییی بود

+ اون زمان که تازه شروع به نوشتن کردین_ کدوم نوشتتون حکم سکوی پرتاب بود واستون و بیشتر از دیگر نوشته هاتون بولد شد؟
-لطفاً ناگهانى رُخ بده!
غافلگیرم کن!
لحظه اى اتفاق بیفت که اصلاً فکرش را هم نکنم!
آنجا که حتى صورتت را هم از یاد برده باشم!
اصلاً
تو هر موقع هم که بیایى،
هرگذشته اى هم که داشته باشى،
با ارزشى…
درست مثلِ پیدا کردنِ پولِ مچاله شده،
بعد از سالها در جیبِ لباسم!
#علی_قاضی_نظام

+ چهار ویژگی علی قاضی نظام؟
- شدیداً صبورم
آرومم
شدیداً شوخم
و حساس

کانال تلگرامی بایکوت

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

معمولاً ساعت از دوازده شب كه ميگذرد،
پيغامى دريافت ميكنيد با اين تيتر؛

بيدارى...؟

اين يعنى يك نفر روى شما حساب كرده!

خوب فكرهايتان را بكنيد...

باز كردن اين پيغام عواقب دارد!

بايد سنگِ صبور باشيد

بايد حوصله داشته باشيد

بايد خودتان را بگذاريد جاى ارسال كننده ى پيغام!

يك نفر آنطرفِ خط دارد جان ميكَند!


علي قاضي نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

"شب بخير" را نبايد تايپ كرد!

"شب" را بايد زُل زد در چشمانش
دستى كشيد لاىِ موهايش
و هُرمِ نفسهايش...

علي قاضي نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حيف است بلاتكليف بمانند!
به هر قيمتى شده،
ميخرم
تمامِ "شب بخير"هاى به مقصد نرسيده ىِ مخابرات را...

علي قاضي نظام

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

كاش اولين آدمهاى روى زمين بوديم
فكرش را بكن
من و تو...
نه ترس از گذشته ات داشتم
نه حسادتى در كار بود
نه چشمى بود و 
نه ميدانستيم كه گناه چيست
كاش حوا بودى
كاش "آدم"بودم
كاش "آدم"بودم

علي قاضي نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بهترين فيلمى كه در سينما ديدم،
"دستهايش" بود...
آنجا كه آرام آرام
گره خورد دورِ انگشتانم!

علي قاضي نظام

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تمامِ دلتنگى هايم را برايش نوشته ام؛
خط به خط...
روز به روز...
ساعت به ساعت...
اما ميترسم!
ميترسم از اينكه بخواند و با پوزخندى از كنارش رد شود!
ميترسم از اينكه بخواند و با يك "مرسى" گفتن،
تمامِ تصوراتم را خراب كند!
ميترسم از اينكه يك نفر قبل از من،
تمامِ اينها را برايش گفته باشد!
شجاعتم تا همين حد بود؛
"برايش نوشتن"
من جراتِ ارسالش را ندارم!

علي قاضي نظام

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از دور دوستش داشتم وبا آن همه شلوغى...دوست داشتنم به چشمش نمى آمد
صبح چشمانم را به يادش باز ميكردم و
شب روى هم ميگذاشتم
گاهى ميشد ساعتها مينشستم پشتِ ميز كافه و
از دور،تمامِ حركاتش را زيرِ نظر ميگرفتم
ميخنديد،ميخنديدم
اخم ميكرد،درهم ميرفتم...
بالاخره يك روز دوست داشتنم را جمع كردم
تمام قد روبه رويش ايستادم و
يكجا به پايش ريختم!
جوابِ من "مرسى" نبود...اما شنيدم!
جوابِ من "پوزخند" نبود...اما ديدم!
انجا بود كه فهميدم چرا دور بودن هاي نزديك را بيشتر دوست دارم

علي قاضي نظام

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ما شبيه جنسِ خاك خورده ى داخلِ ويترينيم،
كه يك نفر انتخابمان كرد 
اما حاضر نشد بهايمان را پرداخت كند!
فقط آمد،
دلخوشمان كرد،
و رفت...
رفت يك دورى بزند و برگردد!

علي قاضي نظام

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

كنار بيا جانم
امروز هم مثلِ روزهاى ديگر
فرقِ جمعه با مابقىِ روزهاى هفته
همين است كه دلَت كه ميگيرد،
زُل ميزنى به در و ديوارِ اتاقت
زُل ميزنى به نداشته هايت
زُل ميزنى به جاهاى خالىِ زندگى ات!
شال و كلاه كن جانم
تمامِ خيابانها
تمامِ كافه ها
همه و همه تو را ميخواند!

علي قاضي نظام

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تمامِ اتفاقاتِ روى كره ى زمين،
دليل ميخواهد جانم...
از صبح كه چشمانت را باز ميكنى
تا شب كه روى هم ميگذاريِشان
بايد دليل داشته باشى...
باور كن بايد يك نفر باشد،
كه زندگى ات را به جريان بياندازد...
يك نفر كه حدفاصلِ مبدا و مقصدهايت ،
دلَش برايت هزار راه برود!
آنها كه يار ندارند
زندگى نميكنند،
روزمرگى ميكنند!

علي قاضي نظام

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

لطفاً سكوت را رعايت فرماييد
شايد يك نفر از زيرِ آوار صدايمان ميكند و
به گوشمان نميرسد...
به اندازه ى كافى به جانِ هم افتاديم
از اينجا به بعد
سكوت كنيم و منتظر بمانيم
 تا دستى از زيرِ آوار بيرون بيايد وخوشحالمان كند

علي قاضي نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تمامِ مردمِ اين شهر
سراغِ جاى خالى ات را از من ميگيرند
برگرد؛
قانعشان كن!
برو...

علي قاضي نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بيا واژه ها را عوض كنيم
"شبت بخير"
ديگر حلاوتِ قبل را ندارد
بيا آرزوى ديگرى كنيم براى هم
مثلاً بگوييم
"شبت بى فكر"...

علي قاضي نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

"ميخواهم همين امشب قَدرَت را بدانم"
شايد شبى برسد كه هر كداممان،
كنارِ كسى باشيم كه از سرِ اجبار،
محكوم به دوست داشتنش هستيم...

علي قاضي نظام

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عرضه ى دوست داشتن اگر نداريد
توانِ نگه داشتن اگر نداريد
خراب نكنيد احساسِ پاكِ آدمهايى كه بعد از شما
ميخواهند واقعاً عاشقى كنند
شما مى آييد
وعده اى ميدهيد
سرتان را مى اندازيد و مى رويد به ناكجا
آدمِ بعد از شما اما
بايد جان بكَنَد تا ثابت كند مثلِ شما و امثالِ شما نيست
عرضه ى دوست داشتن اگر نداريد،
خراب نكنيد همين اندك ريتمِ شيرينِ عاشقى را كه جريان دارد

علي قاضي نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اگر واقعاً دلى تنگتان باشد
همان صبحِ اولِ وقت
همان سر ظهر
همان لابلاى شلوغى هاى روزمره
همان پشت ترافيك ها
يكى از همان جاها نثارتان ميشد
نه آخرِ شب
درست قبل از خواب...
شما دقيقاً اولويت آخر هستيد!
دل خوش نكنيد

علي قاضي نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اولين انتخاب براى دوست داشتن را
ميتوان حياتى ترين انتخابِ زندگى ناميد.
حياتى تر از انتخابِ شخصِ موردِ نظرمان براى ازدواج حتى!
اولين بار كه دلِ آدمى ميلرزد
اولين بار كه الفباى دوست داشتن را همخوانى ميكند
اولين بار كه ياد ميگيرد حرفِ دلش را به زبان آورد
اينها همه و همه در ذهن آدم ميماند 
اولين عشقِ زندگىِ مان الگو ميشود  و خدا نكند نيمه تمام بماند
انتخابهاى بعدىِ زندگى همگى تحتِ تاثير انتخاب اول قرار ميگيرد
بعدى ها همگى مقايسه ميشوند با همان انتخابِ اولمان!
"انتخابِ اول مهم است"
مهم باشد برايتان لطفاً!

علي قاضي نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برگرديم به زمان هاى قديم
به ما تكنولوژى نيامده جانم
برايت نامه مينوسم!
از مبدأ معلوم، به مقصدِ نا معلوم
عزيزِ جانم؛ سلام!
كلام را كوتاه ميكنم!
ملالى نيست جز دلتنگى هاى هر شب
و مرورِ تمامِ خاطراتى كه
اى كاش از ذهنَت پاك نشده باشد!
همين!
دلتنگِ "تو"،
"من"

علي قاضي نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مُرَدد بود
بينِ ماندن و رفتن
"اصرار" كردم به ماندن
رفتن را ترجيح داد


عرضه ى دوست داشتن اگر نداريد،
خراب نكنيد همين اندك ريتمِ شيرينِ عاشقى را كه جريان دارد

علي قاضي نظام

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اگر واقعاً دلى تنگتان باشد
همان صبحِ اولِ وقت
همان سر ظهر
همان لابلاى شلوغى هاى روزمره
همان پشت ترافيك ها
يكى از همان جاها نثارتان ميشد
نه آخرِ شب
درست قبل از خواب...
شما دقيقاً اولويت آخر هستيد!
دل خوش نكنيد

علي قاضي نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اولين انتخاب براى دوست داشتن را
ميتوان حياتى ترين انتخابِ زندگى ناميد.
حياتى تر از انتخابِ شخصِ موردِ نظرمان براى ازدواج حتى!
اولين بار كه دلِ آدمى ميلرزد
اولين بار كه الفباى دوست داشتن را همخوانى ميكند
اولين بار كه ياد ميگيرد حرفِ دلش را به زبان آورد
اينها همه و همه در ذهن آدم ميماند 
اولين عشقِ زندگىِ مان الگو ميشود  و خدا نكند نيمه تمام بماند
انتخابهاى بعدىِ زندگى همگى تحتِ تاثير انتخاب اول قرار ميگيرد
بعدى ها همگى مقايسه ميشوند با همان انتخابِ اولمان!
"انتخابِ اول مهم است"
مهم باشد برايتان لطفاً!

علي قاضي نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برگرديم به زمان هاى قديم
به ما تكنولوژى نيامده جانم
برايت نامه مينوسم!
از مبدأ معلوم، به مقصدِ نا معلوم
عزيزِ جانم؛ سلام!
كلام را كوتاه ميكنم!
ملالى نيست جز دلتنگى هاى هر شب
و مرورِ تمامِ خاطراتى كه
اى كاش از ذهنَت پاك نشده باشد!
همين!
دلتنگِ "تو"،
"من"

علي قاضي نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مُرَدد بود
بينِ ماندن و رفتن
"اصرار" كردم به ماندن
رفتن را ترجيح داد
"اصرار"
رفتنى ميكند آدمها را

علي قاضي نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
شما به عنوان کاربر مهمان در حال حاضر دیدگاه ارسال می کنید. اگر دارای حساب کاربری در سایت هستید لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  حداکثر استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   You cannot paste images directly. Upload or insert images from URL.


  • گروه تلگرامی دیوونه تو

  • مطالب مشابه

    • توسط banozk
      وقتی این شعر را نمی خوانی یعنی دست هایت جای دیگری بند است…. اصلا اگر بخوانی هم مگر کلمات فرو می‌روند در سیمان؟ مگر میشود خندید به احتمال چند آجر؟! مرا ببخش که شاعرم وقتی که می‌دانم «دیوار» استعاره نیست خود دیوار است…❤ «

    • توسط banozk
      دونه های برف از آسمون فقط برای دیدن چشمات پایین میان ، اما پاشونو که به زمین میزارن فدای مهربونیهات میشن😚
       

    • توسط banozk
      ﻣﺎ ﺑﺎﺑﺎ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ...
      ﺭﺍﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﯾﻢ، ﺍﻣﺎ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯾﮏ ﺳﻨﮓ ﻣﺴﺘﻄﯿﻠﯽ ﺍﺳﺖ ﻭﺳﻂ ﺑﻬﺸﺖ ﺯﻫﺮﺍ ﮐﻪ ﺑﺎﻻﺵ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺎﺩﺭﻭﺍﻥ ﻭ ﭘﺎﯾﯿﻨﺘﺮﺵ ﺑﺎ ﺧﻄﯽ ﺧﻮﺵ، ﭘﺪﺭﯼ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﻭ ﻫﻤﺴﺮﯼ ﻓﺪﺍﮐﺎﺭ. ﻋﮑﺴﺶ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺗﺮﺍﺷﯿﺪﻩ ﺍﻧﺪ ﺁﻥ ﺭﻭ. ﺑﺎ ﺁﻥ ﺳﺒﯿﻞ ﻣﺨﻤﻠﯽ، ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﺗﻮ ﺭﻓﺘﻪ ﻭ ﻣﻮﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﯾﮏ ﻭﺭﯼ ﺷﺎﻧﻪ ﺷﻮﺩ.
      ﻣﺎ ﺑﺎﺑﺎ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ...
      ﻧﻪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺍﻭﻟﺶ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺍﯾﻢ. ﻧﻪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺑﻤﺎﻥ ﻧﻤﯽ ﺁﯾﺪ. ﭼﻨﺪﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﺧﺪﺍ ﻭﯾﺮﺵ ﮔﺮﻓﺖ ﮐﻪ ﺍﻣﺘﺤﺎﻧﻤﺎﻥ ﮐﻨﺪ. ﮐﻪ ﺍﺷﮏ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻨﺪ ﻭ ﺗﺮﺱ ﻭ ﺑﯽ ﭘﻨﺎﻫﯽ ﻣﺎ ﺭﺍ. ﮐﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺗﺎ ﺟﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺷﻮﺭ ﺑﺒﺎﺭﺩ ﺭﻭﯼ ﻟﺐ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ.
      ﻣﺎ ﺑﺎﺑﺎ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ...
      ﺍﻣﺎ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻫﯿﺪ ﻋﮑﺲ ﺑﺎﺑﺎﻫﺎﯼ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ.... ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﯾﻢ... ﺣﺘﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﻓﯿﻠﻢ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺍﯾﻦ ﺳﺮﺑﺎﺯ ﻫﺎﯼ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﻢ، ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺖ ﯾﮏ ﺩﻓﻌﻪ ﺍﯼ ﻫﻖ ﻣﯽ ﺯﻧﯿﻢ...
      ﻣﺎ ﺑﺎﺑﺎ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ...
      ﻭ ﻫﺮ ﺳﺎﻝ، ﺭﻭﺯ ﭘﺪﺭ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﯿﻢ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﮐﺠﺎ ﭘﻨﺎﻩ ﺑﺒﺮﯾﻢ. ﺳﺮﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺗﻮﯼ ﮐﺪﺍﻡ ﺳﻮﺭﺍﺥ ﻓﺮﻭ ﮐﻨﯿﻢ ﮐﻪ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻧﺸﻮﺩ ﻏﺼﻪ ﺩﺍﺭﯾﻢ... ﮐﻪ ﺣﺴﻮﺩﯾﻢ... ﮐﻪ ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺑﺎﺑﺎﯼ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯾﻢ...
      ﺭﺍﺳﺘﯽ ﺭﻓﻴﻖ ﺟﺎﻥ ﻣﻦ، ﺁﻥ ﻭﻗﺖ ﮐﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﺑﺎﺑﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﻮﺳﯽ، ﺁﻥ ﻭﻗﺖ ﮐﻪ ﺭﯾﺶ ﻫﺎﯼ ﺗﯿﻎ ﺗﯿﻐﯽ ﺍﺵ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﺗﻮﯼ ﻟﺐ ﻫﺎﺕ، ﺁﻥﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﻓﺸﺎﺭﺕ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ﮐﻪ ﻧﻔﺴﺖ ﺗﻨﮓ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ... ﻟﻄﻔﻦ، ﻟﻄﻔﻦ، ﻟﻄﻔﻦ، ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺗﻮﯼ ﺁﻏﻮﺷﺶ ﺑﻤﺎﻥ...
      ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ...
      ﺟﺎﯼ ﻫﻤﻪ ی ﻣﺎ...
      ﻫﻤﻪ ی ﻣﺎ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﺑﺎ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ...
    • توسط sajjad
      نام : علی
      نام خانوادگی : یاسینی
      تاریخ تولد : 1373/9/12
      محل تولد : تهران
      او ترانه سرا، تنظیم کننده و آهنگ ساز نیز هست و همچنین سبک خاصی را برای خود به وجود آورده است.
      همچنین او نزد آرش ، مسیح و مسعود جهانی که یک تیم قوی موسیقیایی هستند همکاری نموده است که یکی از دلایل شهرت او این مورد است.

      شروع فعالیت هنری علی یاسینی
      او دوسال است که بطور حرفه ای خوانندگی را دنبال میکند او از طریق پخش آهنگ نترس به مشهوریت رسیده است و انتظار میرود یکی از خواننده های نو ظهور ایران باشد.
      اما اوج شهرت وی با اهنگی که بطور مشترک با شهاب مظفری خوانده است برمیگردد.
    • توسط sajjad
      وقتی رابطه زناشویی به بن بست میرسد، چه باید کرد ؟
      دکتر جان گری روانشناس مشهور نشان میدهد که چگونه عدم آگاهی زن و مرد از تفاوت های یکدیگر به بحران در ازدواج و روابط بین آن ها می انجامد. مثال های متعدد و توصیه های کاملا عملی کتاب حاضر به شما می آموزد که چگونه اختلافات میان خود را حل کرده، از یک نواختی و بی حوصلگی بپرهیزید. با خواندن این کتاب و استفاده از روش های ساده و مفید ان میتوانید انرژی تازه ای به راببطه زناشویی خود ببخشید.
      پ .ن: کتاب خیلی قشنگیه، به نظرم ارزش داره که هرکسی یبار این کتاب رو بخونه.
      قشنگی کتاب:87%
    • توسط sajjad
      حمید صفت متولد 18 مرداد 1372 در تهران، خواننده است
      یک دهه هفتادی که خیلی زود معروف شد، چهره ای متفاوت که فعالیت اش زیرزمینی و غیرمجاز است اما هوادارانش زیادن، می گوید من یاغی ام اما احمق نیستم 
      نام اصلی اش حمیدرضا امیری صفت می باشد
      خانواده
      در یک خانواده هنری در محله شمس آباد تهران بدنیا آمدم، مادرم صدای خوبی دارد و خواهرم نیز کارگردان و بیشتر ویدیو کلیپ ها رو با راهنمایی او می سازم، رادرم هم در آمریکا زندگی می کند
      شروع فعالیت
      فعالیت خود را از دوران راهنمایی به همراه پسر دایی اش علی رهرو با ساخت موزیک رپ زیرزمینی شروع کرد، الگویش را افرادی مثل امینم و فیفتی سنت معرفی می کند. اولین آهنگش موزیکی بنام خیابانی ها بود، می گوید سبک رپ بیشتر به روحیه زندگی ام میخورد و بهتر میتونستم خودمو تخلیه کنم.
      یاغی هستم …
      می گوید بچه یاغی هستم، یاغی را چریکی بودن می داند و از بچگی شر بود و تو کار حد و مرز ندارد ولی می گوید احمق نیستم و در کنارش سیاست دارم
      الگویم چمران است
      از آدم هایی مثل چمران درس می گیرم، بیشتر علاقمند به چریکی بودنش هستم و موزیک ویدیوی چ را در استایل دکتر چمران بصورت چریکی منتشر دادم
      بازیگری و طراحی …
      به بازیگری و کارگردانی علاقه دارد، تمایل دارد یک فیلم کوتاه بسازد و فعالیتی هم در حوزه طراحی لباس دارد
      ازدواج دوم مادر
      پدر و مادر حمید صفت در زمان کودکی او جدا شدند، در سال 1384 وقتی 12 ساله بود مادرش برای بار دوم با مردی بنام هوشنگ ازدواج کرد و مدتی در آلمان زندگی می کرد
      ماجرای حمید صفت (قتل)
      در 22 مرداد 96 حمید صفت ناپدری اش رو در جریان یک دعوای خانوادگی به قتل رساند، او گفته بود ناپدری اش مادرش را کتک می زد برای همین او کنترل خود را از دست داده است. 
      او ساعاتی بعد از مرگ ناپدری در بیمارستان خود را به کلانتری معرفی کرد و به مدت یکسال در زندان رجایی شهر بازداشت بود

      منبع: فتوکده
    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      چقدر سخته در جامعه ی ایران, که درک و شعور عموم مردم منحصر به آگاهی های محدود خودشون میشه , بخوای از صلح و دوستی وَ محبت صحبت کنی.....در جامعه ای که سطح مطالعه پایین باشه پذیرش فرهنگ صلح اتفاق نمی افته.....جامعه ای پیشرفت میکنه که بین زن و مرد توازن و اعتدال برقرار شده باشه......اما در ایران نه تنها سیاست گذاری های حاکم بر کشور حاضر به پذیرش این مسئله مهم و حیاتی نیست بلکه عموم زنان هنوز در عمل به حفظ و صیانت از حقوق خودشان تردید دارند.
      ........
      مثال های زیادی دارم که تنها به ذکر یک نمونه بسنده میکنم،من در یک شبکه ی اجتماعی به نام هم میهن عضو هستم و در بخش سوال و جواب این شبکه مطلب ((زیر)) را ارسال کردم:
      .
      .
      ***فردا ۴ آذر روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان***
      .
      پيامبر خدا صلى الله عليه و آله : بهترين شما كسى است كه براى خانواده اش بهتر باشد ، و من ، بهترينِ شما براى خانواده ام هستم . زنان را كسى گرامى نمى دارد ، مگر انسانِ بزرگوار ، و كسى به آنان اهانت نمى كند ، مگر انسان پَست.
      .
      .
      .
      خوب خانم ها بگید از سختی های زن بودن بگید از رفتارهای غیر دوستانه و خشن دور و اطرافیانتون بگید از ناملایمت ها و شکست های عاطفی صحبت کنید , درد و دل کنید , شاید قدرت شعور و درک کسانی که شما را نمیفهمن کمی بهتر بشه,حرف بزنید
      .
      .
      *****لطفا به پاسخ برخی خانم ها دقت فرمایید:
      .
      αяzυ - : اسم اینا رو فقط میتونم بزارم لیسیدَن !:| 
      .
      รձгձ Eȶɨ : حرفمو آرزو زد از اون موقع که اینو گذاشتی دارم با خودم کلنجار میرم که بگم؟!نگم؟!بعدگفتم ولش نگم که بالاخره ارزو گفت
      .
      ᴅɪᴍ - : یو آر اِ لیسر/:
      .
      ................................................
      شما چه فکر میکنید؟ باید چه کرد؟
    • توسط sajjad
      بقالی زنی را دوست میداشت. به کنیز خود پیغام داد که برو به خاتون بگو من چنینم و چنانم و عاشقم و میسوزم و میسازم و آرام ندارم و بر من ستم ها می رود و دیشب چنان بودم و امروز چنین بر من گذشت.
      قصه های دراز گفت و کنیز را راهی کرد.
      کنیزک نزد خاتون رفت و گفت: بقال سلام رساند و گفت که بیا تا تو را چنین کنم و چنان کنم.
      خاتون گفت: به همین سردی؟
      کنیزک گفت: او سخن دراز گفت ولی مقصود این بود. اصل مقصود است و باقی دردسر است....
      فیه مافیه مولانا
  • موضوع ها

  • کاربران آنلاین در این صفحه

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×