رفتن به مطلب

Recommended Posts

ميگذارمَت روى چشمانم
و اين شهر را با تو قدم ميزنم 
مجبورشان ميكنم 
تا براىِ دوست داشتنمان اسپند دود كنند!
كور شود چشمِ حسودان...
لال شود زبانِ بدخواهان...

علي قاضي نظام 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عزيز دلم، مي داني سيم آخر چيست؟ همه خيال ميكنند كه سيمِ آخر
ساز است. حتا يك نوازنده بي سواد روي صحنه زد به سيم آخر تارش گفت:
اين هم سيم آخر! اما سيم آخر يعني وقتي ميرفتند قمار، سكه زرشان را كه
ميباختند، جيبشان را ميگشتند، آخرين سكة سيم را هم به قمار ميزدند.
ميزدند به سيم آخر، به اميد بردن همه هستي، يا به باد دادن آخرين سكة
نيستي

عباس معروفی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چه درديست؟!
خب قَدرش را همين حالا بدانيد 
چند ماهِ ديگر...
چند سالِ ديگر...
ميخواهيد حسرتِ همين آدمى كه كنارتان هست را بخوريد!
آدمى كه الان برايتان ميميرد شايد سالها بعد حتى اسمتان را هم به ياد نياورد.
زمان احساسِ آدمها را تغيير ميدهد!

علی قاضی نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من و خیلی از دخترها ، جزو دختران معمولی هستیم.
برای ما از اول سخت بود با کفشِ پاشنه بلند مسیرهای طولانی را راه برویم و جیکمان از پا درد در نیاید.
ما از همان اول دنبال کفش اسپرت بودیم که بتوان با آن،ساعت ها در شهر، قدم زد ، دوید و بی توجه به کج شدن روسری، شاد بود.
ما مشتاق صحبت با مردها نبودیم.به چشمانشان زل نمیزدیم.بیشتر وقت ها از گوشه و کنار رد میشدیم و میرفتیم.ما از بچگی یاد گرفتیم ساده باشیم.
راستش ما مثل معشوقه های امروزی شما ،هر روز یک رنگ و یک بو نبودیم.عشوه و ناز ، مادر زادی در رگ و خون ما نبود.امکانش بود یک روز شلخته باشیم ، ناراحت باشیم ، گریه کنیم.ما نمیدانستیم در هر موقعیتی باید شیک باشیم و روسریمان کج نشود.
ما همان دخترانی هستیم که عشق را در زندگی یاد گرفتیم،نه اینکه به ما گفته باشند همیشه خوش چهره و خوش بوترین باش، تا تمام شهر را عاشق کنی.بوی ادکلن ساده و آرام ما ،میان هزاران عطر و بوی مختلف اطرافِ شما گم شد.
خنده های ارام ما ، میان قهقه های پر،عشوه و بلند انها اصلا شنیده نمیشد.ما عشق را در کفش های پاشنه بلندمان که خاک میخورد، جا گذاشتیم.
ما با همان کوله پشتی و کفش اسپرتمان ، بی صدا آمدیم در زندگی شما.ما حتی کفش هایمان پاشنه بلند هم نبود که صدای رفتنمان را بشنوید.ما یک دسته دختر معمولی بودیم،فهمیدیم باید عوض شویم تا مارا ببینید.اما نتوانستیم.ما معمولی بودیم، هنوز هم هستیم چون اینطوری راحت تریم،خوشحال تریم. ما بلد نیستیم خودمان نباشیم.

رقیه رستمی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همان اول
وجودم را به خودَش گره زد
گفت تا وقتى "تو" باشى،"من" هم هستم
و اين جمله آنقدر شيرين بود كه اصلاً متوجهِ رفتنش نشدم
و اين جمله آنقدر شيرين بود
كه به وقتِ نبودنش،
آنجاكه هجوم تنهايى،
حوصله ام را از قلم سرازير ميكرد،
به اندازه ى يك عمر برايش نوشتم!
نوشتم از وقت هايى كه دلم تنگ مى شد و 
يك "دوستت دارم"ساده ميتوانست دست فاصله را از بيخ گلويم بردارد
نوشتم از وقت هايى كه كلافه بودم و بيشترين انتظارم،
ديده شدن نه،
كمى شنيدن بود
نوشتم از سوال و جوابهاى آدمهايى كه سراغِ جاىِ خالى اش را از من ميگرفتند
نوشتم جاى خالى دست هاى تو را،
قلم كه هيچ،
هيچ دستى، دست هاى من را پر نميكند
نوشتم از معادله اى كه قرار بود دو طرفش معلوم باشند
نه يك معلوم و...
هنوز هم دلم نمى آيد مجهول باشى

علی قاضی نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من" دوستت دارم" هامُ
می نویسم رویِ یه کاغذ، بعدم مچاله میکنم و دور میندازم
اما به"تــو" نمیگم
که"نــری"
که"بــد" نشی

فاطمه صابری نیا

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چهارشنبه ها را میتوان حسابی دوست داشت . نزدیک به آخرِ هفته و آسایشِ روزهایِ شلوغ اند . 
بعضی از آدم ها مثلِ چهارشنبه اند ، دوست داشتنی ، باعثِ آرامشِ روزهای شلوغ و یک جور حالِ عجیب را در دل احیا می کنند ...
شاید ما هم چهارشنبه کسی باشیم ...
حواسمان به چهارشنبه های زندگیمان باشد...

آناهیتا محلفی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

"تو"
مثلِ خوابِ بعد از خوابِ اولِ صبح ميمانى...
مثلِ آن روىِ خنكِ بالشت...
همانقدر شيرين
همانقدر دلچسب

علی قاضی نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فكرش را بكن...
همه ى پزشكان
بوسيدنِ يار را
بوييدنِ يار را
تجويز ميكردند...
آخ كه بيمارى،عجيب ميچسبيد...

"روز پزشك مبارك"

علی قاضی نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

"تو به من "توجه" نميكنى،
من يك نفر را ميخواهم،كه تمامِ حواسش جمعِ من باشد"
اين را گفت و رفت...
بى خبر از اينكه
تمامِ خيالم
هر صبح
هر شب
هر روز
بى صدا،
پرسه ميزد حوالىِ خيالَش...
سوادِ نوشتن داشتم،
زبانِ گفتن هم،
ترس داشتم اما...
هر چه بود،
بى صدا
در دلم ميگذشت...
سالها بعد،
كنارِ كسى خواهد بود
كه روزى هزاران بار تصدقش رود،
خيالش اما،
جاىِ ديگر پرسه خواهد زد

علی قاضی نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نيمى از زندگى مان
ميشود صرفِ اينكه به آدمهاى ديگر ثابت كنيم،
ما چقدر خوشبختيم...
به آدمهايى كه شايد خوشبختى برايشان تعريفِ ديگرى دارد
حتى اگر واقعاً هم خوشبخت باشيم،
اما همين خودنمايى،
ما را تبديل ميكند به بدبخت ترين آدمِ روى زمين!
غذايى اگر جلويمان ميگذارند،
قبل از لذت بردن از غذا،
ترجيح ميدهيم آن را به رخِ ديگران بكشيم...
سفرى اگر ميرويم،
ترجيحمان اين است كه بگوييم،
ما آمديم به بهترين نقطه ى روى زمين،تو 
بمان همان جهنم هميشگى...
واردِ رابطه اگر ميشويم،عالم و آدم را با خبر ميكنيم،
كه ببينيد چقدر خاطرِ من را ميخواهد،
تو اما بمان در همان پيله ى تنهايى ات...
ما لذت بردن را پاك فراموش كرده ايم
مسيرى را ميرويم كه خطِ پايان ندارد،
فقط ميرويم كه از بقيه جا نمانيم!

علی قاضی نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آدم ها عجیب اند ، گاهی آنقدر دوستت دارند که خودت میمانی از این حجم محبت ! 
گاهی تبر میشوند ،تمامِ حس و علاقه شان را نابود میکنند...
تنه ی باور هایت را میشکنند ...
آدم ها را نمیشود شناخت ! 
این انسانی که خطاب میشوند گاهی تنها یک لفظ است و در واقع برای آنها معنی نمیشود ...
وارد حریمت میشوند، با حرف هایی که برایت خوشایند است دلخوشت میکنند ..
و زمانی که منتظر اتفاق نیستی 
دلت را زیرو رو میکنند ...
آنچنان غریبه میشوند که خودت هم یادت میرود روزی آشناترینشان بودی! 
خلقت آدمی عجیب است ..
از یک گِل یک قلب میروید ...
و از قلب یک سنگ ! 
سمت ادم های به ظاهر انسان نروید ! 
همان ها که تا نگاهتان میکنند عاشق میشوند ! همان ها که تا دور شوید فارغ!
 این نقابِ عطوفتشان یک آن خواهد افتاد و دست های مشت کردهِ شان پر از خون خواهد شد ..
به خودتان که آمدید میبینید روبروی غریبه ترین مخلوقی ایستاده اید که با سنگ قلبتان را شکسته است ...
و دلگیرتر اینکه هیچ شغلی برای ترمیم قلبِ شکسته هنوز وجود ندارد ...
خلاص کنید خودتان را از بندِ تظاهر های عاطفیِ اطرافیان ..
شما برای دوست داشتن تنها یک انسان میخواهید نه شِبه انسان!

زهرا مصلح 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شانه
کلمه به شدت عاشقانه ای ست!
که فرقی ندارد
مال تو باشد 
که بکشم به موهایت
یا مال من 
که سرت را بگذاری رویش ❤️

علی قاضی نظام 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک نفر باید باشد
که قبل از گنجشکهای پشت پنجره ات
که قبل از زنگ خوردن ساعت تنظیم شده ات
نگران چشمهایت باشد...
که خواب نمانند...
که صدای اول صبحت را با دنیا عوض نکند...
یک نفر باید باشد.

علی قاضی نظام 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هر وقت به آنجا رسيدی كه اشک زن را درآوردی، فاتحه ات خوانده است...

زن ها بعد از گريه "آه"ی ميكشند كه تا آخر عمر مثل يک سايه تعقيبت ميكند و درست در لحظه ای كه احساس خوشبختی ميكنی، گريبانت را ميگيرد...

علی قاضی نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به سرم زد يك شب ناشناس امتحانش كنم
بازىِ خطرناكى بود اما به ريسكش ميارزيد
+سلام
-سلام...شما؟
+غريبه
خدا خدا ميكردم كه ديگر پيامى نگيرم
آخر قرارمان اين بود كه ناشناسى واردِ حريممان نشود
-ميشه خودتونو معرفى كنيد؟
نوشتمو نوشت
ساعتها برايم گفت
از تنهايى اش
از گذشته اش كه پاك بود از آدمها
ناليد از عشقهاى امروزى
گفت منتظر است يك دانه نابَش سرِ راهش قرار گيرد...
با شماره ى خودم پيغام دادم جواب نداد
براىِ غريبه اما،
حاضر بود جانَش را بدهد
عجيب بود كه ديگر خبرى از شلوغىِ كارَش نبود
عجيب بود كه ديگر دستش هم بند نبود
عجيب بود،همه چيز عجيب بود
بعد از سالها،
مرا با غريبه اى عوض كرد كه خودم بودم
گاهى در زندگى غريبه شويد
آدمها گاهى غريبه ها را به عشقشان ترجيح ميدهند!

علی قاضی نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سطحِ توقعتان را نسبت به آدمهاى اطرافتان،
بچسبانيد كفِ زمين!
كنار بياييد با خودتان،كه آدمها همين اند؛
قرار نيست هميشه مطابقِ ميلِ تو رفتار كنند
يك روز با تو ميخندند و
فردايش به زمين خوردنِ تو!
بگرديد و آنهايى را كه كنارشان
خودِ واقعىِ تان هستيد پيدا كنيد!
آنهايى كه مجبور نيستيد كنارشان نقش بازى كنيد
 كه مبادا فردا روزى برايتان حرف دربياورند...
لبخند بزنيد
به تمامِ آنهايى كه زندگيشان را گذاشته اند براى آزار دادنتان
باور كنيد هيچ چيز به اندازه ى لبخندِ شما،
معادلاتشان را بهم نميريزد!

علی قاضی نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هر چقدر هم كه در حال زندگى كنم
هر چقدر هم كه بيخيالِ آينده باشم
هر چقدر هم كه به ازدواج فكر نكنم
كافيست پشتِ ويترينِ مغازه اى كودكانه،
دامنِ دخترانه ى صورتى رنگى به چشمم بخورد
بيخيالِ حال ميشوم و نگرانِ آينده!
تا ساعتها در خيالم،
پا به پاى دخترم در خيابانها بازى ميكنم
دلم ميخواهد بيتابِ برگشتن به منزلى باشم كه
ميدانم دختركى براى ديدنم لحظه شمارى ميكند
هر چقدر هم بيخيالِ آينده باشم
اين دخترِ كوچولوى شيرين زبانِ خيالم،صدايم كه ميزند تمامِ محاسباتم بهم ميريزد!

علی قاضی نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مشكلِ نسلِ ما
از حرف نزدن ها و تايپ كردن هاست!
از دلم برايت تنگ شده هايى كه فقط نوشته ميشوند!
از درد و دل هايى كه با چند صورتك سر و تهشان هم مى آيد!
از راحت حذف شدنِ آدمهايى كه،
انگار نه انگار تا همين ديروز برايشان ميمُرديم!
از تماسهايى كه 
جايشان را داده اند به يك سرى صداى ضبط شده ى تكرارى
از دور هم جمع شدن هايى
 كه سرمان را از گوشى بيرون نمى آوريم
از لذت هايى كه ديگر از غذا خوردنمان،
از بيرون رفتنمان نمى بريم
ما نسل به اشتراك گذاشتن شده ايم
به اشتراك گذاشتنِ خودمان 
 واحساسمان
و احساسمان 
و احساسمان...

علی قاضی نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
شما به عنوان کاربر مهمان در حال حاضر دیدگاه ارسال می کنید. اگر دارای حساب کاربری در سایت هستید لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  حداکثر استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   You cannot paste images directly. Upload or insert images from URL.


  • گروه تلگرامی دیوونه تو

  • مطالب مشابه

    • توسط banozk
      وقتی این شعر را نمی خوانی یعنی دست هایت جای دیگری بند است…. اصلا اگر بخوانی هم مگر کلمات فرو می‌روند در سیمان؟ مگر میشود خندید به احتمال چند آجر؟! مرا ببخش که شاعرم وقتی که می‌دانم «دیوار» استعاره نیست خود دیوار است…❤ «

    • توسط banozk
      دونه های برف از آسمون فقط برای دیدن چشمات پایین میان ، اما پاشونو که به زمین میزارن فدای مهربونیهات میشن😚
       

    • توسط banozk
      ﻣﺎ ﺑﺎﺑﺎ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ...
      ﺭﺍﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﯾﻢ، ﺍﻣﺎ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯾﮏ ﺳﻨﮓ ﻣﺴﺘﻄﯿﻠﯽ ﺍﺳﺖ ﻭﺳﻂ ﺑﻬﺸﺖ ﺯﻫﺮﺍ ﮐﻪ ﺑﺎﻻﺵ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺎﺩﺭﻭﺍﻥ ﻭ ﭘﺎﯾﯿﻨﺘﺮﺵ ﺑﺎ ﺧﻄﯽ ﺧﻮﺵ، ﭘﺪﺭﯼ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﻭ ﻫﻤﺴﺮﯼ ﻓﺪﺍﮐﺎﺭ. ﻋﮑﺴﺶ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺗﺮﺍﺷﯿﺪﻩ ﺍﻧﺪ ﺁﻥ ﺭﻭ. ﺑﺎ ﺁﻥ ﺳﺒﯿﻞ ﻣﺨﻤﻠﯽ، ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﺗﻮ ﺭﻓﺘﻪ ﻭ ﻣﻮﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﯾﮏ ﻭﺭﯼ ﺷﺎﻧﻪ ﺷﻮﺩ.
      ﻣﺎ ﺑﺎﺑﺎ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ...
      ﻧﻪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺍﻭﻟﺶ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺍﯾﻢ. ﻧﻪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺑﻤﺎﻥ ﻧﻤﯽ ﺁﯾﺪ. ﭼﻨﺪﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﺧﺪﺍ ﻭﯾﺮﺵ ﮔﺮﻓﺖ ﮐﻪ ﺍﻣﺘﺤﺎﻧﻤﺎﻥ ﮐﻨﺪ. ﮐﻪ ﺍﺷﮏ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻨﺪ ﻭ ﺗﺮﺱ ﻭ ﺑﯽ ﭘﻨﺎﻫﯽ ﻣﺎ ﺭﺍ. ﮐﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺗﺎ ﺟﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺷﻮﺭ ﺑﺒﺎﺭﺩ ﺭﻭﯼ ﻟﺐ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ.
      ﻣﺎ ﺑﺎﺑﺎ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ...
      ﺍﻣﺎ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻫﯿﺪ ﻋﮑﺲ ﺑﺎﺑﺎﻫﺎﯼ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ.... ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﯾﻢ... ﺣﺘﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﻓﯿﻠﻢ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺍﯾﻦ ﺳﺮﺑﺎﺯ ﻫﺎﯼ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﻢ، ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺖ ﯾﮏ ﺩﻓﻌﻪ ﺍﯼ ﻫﻖ ﻣﯽ ﺯﻧﯿﻢ...
      ﻣﺎ ﺑﺎﺑﺎ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ...
      ﻭ ﻫﺮ ﺳﺎﻝ، ﺭﻭﺯ ﭘﺪﺭ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﯿﻢ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﮐﺠﺎ ﭘﻨﺎﻩ ﺑﺒﺮﯾﻢ. ﺳﺮﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺗﻮﯼ ﮐﺪﺍﻡ ﺳﻮﺭﺍﺥ ﻓﺮﻭ ﮐﻨﯿﻢ ﮐﻪ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻧﺸﻮﺩ ﻏﺼﻪ ﺩﺍﺭﯾﻢ... ﮐﻪ ﺣﺴﻮﺩﯾﻢ... ﮐﻪ ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺑﺎﺑﺎﯼ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯾﻢ...
      ﺭﺍﺳﺘﯽ ﺭﻓﻴﻖ ﺟﺎﻥ ﻣﻦ، ﺁﻥ ﻭﻗﺖ ﮐﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﺑﺎﺑﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﻮﺳﯽ، ﺁﻥ ﻭﻗﺖ ﮐﻪ ﺭﯾﺶ ﻫﺎﯼ ﺗﯿﻎ ﺗﯿﻐﯽ ﺍﺵ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﺗﻮﯼ ﻟﺐ ﻫﺎﺕ، ﺁﻥﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﻓﺸﺎﺭﺕ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ﮐﻪ ﻧﻔﺴﺖ ﺗﻨﮓ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ... ﻟﻄﻔﻦ، ﻟﻄﻔﻦ، ﻟﻄﻔﻦ، ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺗﻮﯼ ﺁﻏﻮﺷﺶ ﺑﻤﺎﻥ...
      ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ...
      ﺟﺎﯼ ﻫﻤﻪ ی ﻣﺎ...
      ﻫﻤﻪ ی ﻣﺎ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﺑﺎ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ...
    • توسط sajjad
      نام : علی
      نام خانوادگی : یاسینی
      تاریخ تولد : 1373/9/12
      محل تولد : تهران
      او ترانه سرا، تنظیم کننده و آهنگ ساز نیز هست و همچنین سبک خاصی را برای خود به وجود آورده است.
      همچنین او نزد آرش ، مسیح و مسعود جهانی که یک تیم قوی موسیقیایی هستند همکاری نموده است که یکی از دلایل شهرت او این مورد است.

      شروع فعالیت هنری علی یاسینی
      او دوسال است که بطور حرفه ای خوانندگی را دنبال میکند او از طریق پخش آهنگ نترس به مشهوریت رسیده است و انتظار میرود یکی از خواننده های نو ظهور ایران باشد.
      اما اوج شهرت وی با اهنگی که بطور مشترک با شهاب مظفری خوانده است برمیگردد.
    • توسط sajjad
      وقتی رابطه زناشویی به بن بست میرسد، چه باید کرد ؟
      دکتر جان گری روانشناس مشهور نشان میدهد که چگونه عدم آگاهی زن و مرد از تفاوت های یکدیگر به بحران در ازدواج و روابط بین آن ها می انجامد. مثال های متعدد و توصیه های کاملا عملی کتاب حاضر به شما می آموزد که چگونه اختلافات میان خود را حل کرده، از یک نواختی و بی حوصلگی بپرهیزید. با خواندن این کتاب و استفاده از روش های ساده و مفید ان میتوانید انرژی تازه ای به راببطه زناشویی خود ببخشید.
      پ .ن: کتاب خیلی قشنگیه، به نظرم ارزش داره که هرکسی یبار این کتاب رو بخونه.
      قشنگی کتاب:87%
    • توسط sajjad
      حمید صفت متولد 18 مرداد 1372 در تهران، خواننده است
      یک دهه هفتادی که خیلی زود معروف شد، چهره ای متفاوت که فعالیت اش زیرزمینی و غیرمجاز است اما هوادارانش زیادن، می گوید من یاغی ام اما احمق نیستم 
      نام اصلی اش حمیدرضا امیری صفت می باشد
      خانواده
      در یک خانواده هنری در محله شمس آباد تهران بدنیا آمدم، مادرم صدای خوبی دارد و خواهرم نیز کارگردان و بیشتر ویدیو کلیپ ها رو با راهنمایی او می سازم، رادرم هم در آمریکا زندگی می کند
      شروع فعالیت
      فعالیت خود را از دوران راهنمایی به همراه پسر دایی اش علی رهرو با ساخت موزیک رپ زیرزمینی شروع کرد، الگویش را افرادی مثل امینم و فیفتی سنت معرفی می کند. اولین آهنگش موزیکی بنام خیابانی ها بود، می گوید سبک رپ بیشتر به روحیه زندگی ام میخورد و بهتر میتونستم خودمو تخلیه کنم.
      یاغی هستم …
      می گوید بچه یاغی هستم، یاغی را چریکی بودن می داند و از بچگی شر بود و تو کار حد و مرز ندارد ولی می گوید احمق نیستم و در کنارش سیاست دارم
      الگویم چمران است
      از آدم هایی مثل چمران درس می گیرم، بیشتر علاقمند به چریکی بودنش هستم و موزیک ویدیوی چ را در استایل دکتر چمران بصورت چریکی منتشر دادم
      بازیگری و طراحی …
      به بازیگری و کارگردانی علاقه دارد، تمایل دارد یک فیلم کوتاه بسازد و فعالیتی هم در حوزه طراحی لباس دارد
      ازدواج دوم مادر
      پدر و مادر حمید صفت در زمان کودکی او جدا شدند، در سال 1384 وقتی 12 ساله بود مادرش برای بار دوم با مردی بنام هوشنگ ازدواج کرد و مدتی در آلمان زندگی می کرد
      ماجرای حمید صفت (قتل)
      در 22 مرداد 96 حمید صفت ناپدری اش رو در جریان یک دعوای خانوادگی به قتل رساند، او گفته بود ناپدری اش مادرش را کتک می زد برای همین او کنترل خود را از دست داده است. 
      او ساعاتی بعد از مرگ ناپدری در بیمارستان خود را به کلانتری معرفی کرد و به مدت یکسال در زندان رجایی شهر بازداشت بود

      منبع: فتوکده
    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      چقدر سخته در جامعه ی ایران, که درک و شعور عموم مردم منحصر به آگاهی های محدود خودشون میشه , بخوای از صلح و دوستی وَ محبت صحبت کنی.....در جامعه ای که سطح مطالعه پایین باشه پذیرش فرهنگ صلح اتفاق نمی افته.....جامعه ای پیشرفت میکنه که بین زن و مرد توازن و اعتدال برقرار شده باشه......اما در ایران نه تنها سیاست گذاری های حاکم بر کشور حاضر به پذیرش این مسئله مهم و حیاتی نیست بلکه عموم زنان هنوز در عمل به حفظ و صیانت از حقوق خودشان تردید دارند.
      ........
      مثال های زیادی دارم که تنها به ذکر یک نمونه بسنده میکنم،من در یک شبکه ی اجتماعی به نام هم میهن عضو هستم و در بخش سوال و جواب این شبکه مطلب ((زیر)) را ارسال کردم:
      .
      .
      ***فردا ۴ آذر روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان***
      .
      پيامبر خدا صلى الله عليه و آله : بهترين شما كسى است كه براى خانواده اش بهتر باشد ، و من ، بهترينِ شما براى خانواده ام هستم . زنان را كسى گرامى نمى دارد ، مگر انسانِ بزرگوار ، و كسى به آنان اهانت نمى كند ، مگر انسان پَست.
      .
      .
      .
      خوب خانم ها بگید از سختی های زن بودن بگید از رفتارهای غیر دوستانه و خشن دور و اطرافیانتون بگید از ناملایمت ها و شکست های عاطفی صحبت کنید , درد و دل کنید , شاید قدرت شعور و درک کسانی که شما را نمیفهمن کمی بهتر بشه,حرف بزنید
      .
      .
      *****لطفا به پاسخ برخی خانم ها دقت فرمایید:
      .
      αяzυ - : اسم اینا رو فقط میتونم بزارم لیسیدَن !:| 
      .
      รձгձ Eȶɨ : حرفمو آرزو زد از اون موقع که اینو گذاشتی دارم با خودم کلنجار میرم که بگم؟!نگم؟!بعدگفتم ولش نگم که بالاخره ارزو گفت
      .
      ᴅɪᴍ - : یو آر اِ لیسر/:
      .
      ................................................
      شما چه فکر میکنید؟ باید چه کرد؟
    • توسط sajjad
      بقالی زنی را دوست میداشت. به کنیز خود پیغام داد که برو به خاتون بگو من چنینم و چنانم و عاشقم و میسوزم و میسازم و آرام ندارم و بر من ستم ها می رود و دیشب چنان بودم و امروز چنین بر من گذشت.
      قصه های دراز گفت و کنیز را راهی کرد.
      کنیزک نزد خاتون رفت و گفت: بقال سلام رساند و گفت که بیا تا تو را چنین کنم و چنان کنم.
      خاتون گفت: به همین سردی؟
      کنیزک گفت: او سخن دراز گفت ولی مقصود این بود. اصل مقصود است و باقی دردسر است....
      فیه مافیه مولانا
  • موضوع ها

  • کاربران آنلاین در این صفحه

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×