رفتن به مطلب

Recommended Posts

هر شب 
خيال ميكنم دارمَت...
كنارِ خودم...
برايت چاى ميريزم و
شروع ميكنم از روزمرگى هايم سخن گفتن
هر روز
چشم باز ميكنم
چاىِ يخ كرده ات را سر ميكشم
و با نداشتنت خيلى منطقى كنار مى آيم
اين زندگىِ منِ بعد از توست

علي قاضي نظام 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نگرانِ حرفِ مردم اگر نبوديم
مسيرِ زندگيمان طورِ ديگرى رقم ميخورد
دوست داشتن هايمان را راحت تر جار ميزديم
لباسى را بر تن ميكرديم كه سليقه ى واقعيمان بود
آرايشى ميكرديم كه دوست داشتيم
دلمان كه ميگرفت،مهم نبود كجا بوديم،
بى دغدغه اشك ميريختيم
صداى خنده هايمان تا آسمانِ هفتم ميرفت
با پدر و
مادرمان دوست بوديم
حرفِ يكديگر را ميخوانديم
نگرانِ حرفِ مردم اگر نبوديم،
خودمان براى خودمان چهارچوب تعريف ميكرديم
روابطمان را نظم ميداديم
دخترها و پسرهايمان،
حد و مرزِ خودشان را ميشناختند
نيمى از دوست داشتن هايمان،
به ازدواج منجر ميشد
نگرانِ حرفِ مردميم اما
كه چگونه رفتار كنيم كه مبادا پشتِ سرمان حرف بزنند
كه مبادا از چشمشان بيفتيم
كه مبادا قطع شود روابط خانوادگيمان
ما در دورانى هستيم
كه نه براى خودمان
براى مردم زندگى ميكنيم!

علي قاضي نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به يك نفر كه بيايد و
بماند و
ما را از شرِ اين دلتنگىِ
غروبِ "جمعه" رها كند،
نيازمنديم...

علی قاضی نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

يكى تو ميگويى
يكى او
يكى تو ميگويى
يكى او
و آنقدر اين داستان ادامه پيدا ميكند،
كه ديگر 
نه تو ميگويى و
نه او!
و نيمى از روابط،
به همين سادگى عقيم ميشوند!
حلقه ى مفقوده ى نسلِ ما،
آرامش است
آرامشى كه گاهى خودمان نداريم،
اما از عالم و آدم انتظارش را داريم
مشكل غرورِ بيجاست
غرورى كه دقيقاً آنجا كه نبايد،
خرجش ميكنيم!
مشكل تنوع طلبى ست!
كه اگر اين نشد،فداى سرمان،
هستند امثالِ اينها و آنها كه جاىِ خالىِ هم را پر ميكنند!
نسلِ ما،
پر از حلقه هاى مفقوده اى است،
كه راستش را بخواهيد،
حوصله ى پيدا كردنش را نداريم!
خودمان را انداختيم داخلِ سراشيبىِ روابطى كه،
ميدانيم به دره ختم ميشود،
اما ترجيح ميدهيم از مسير لذت ببريم!

علي قاضي نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مشكل اينجاست كه شبها،
دقيقاً دلتنگِ آنهايى ميشويم
كه براى فراموش كردنشان
جان كَنديم!

علي قاضي نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رگِ خوابم روىِ لبهايش بود...
كافى بود كمى به آنها انحنا دهد!
لبخندش؛
باز مى كرد كلافگىِ اولِ صبحم را

علي قاضي نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

لبخند بزن
به تمام آدمهايي كه آمدند
لايقت نبودند
و رفتند
به همين راحتي...
اندوه تو آنها را خوشحال تر می کند
آدم ها اغلب دنبال بدبخت تر از خود میگردند تا به خود ثابت کنند خوشبختند

علي قاضي نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جانم را برايش ميدادم و
جانش را برايم
دوستش داشتم و دوستم داشت
او به زبان مى آورد و
من فقط برايش مينوشتم
كنارم كه مى نشست،لال ميشدم
اصلاً اين زبانِ لعنتى نمى چرخيد در دهانم
كه لعنتى،من هم دوستت دارم
كه من هم روزى هزار بار
بيشتر از خودت دلتنگت ميشوم!
به هر جان كندنى بود نگهش داشته بودم
هر روز وابسته تر ميشديم و من
كيفيتِ دوست داشتنم را دوست نداشتم
كلمات را به شيرين ترين نحوِ ممكن برايش بازى ميدادم
زبانم اما...
زمان خواستم...
تا از بين ببرم غبارى را كه سالها بود روى دوست داشتنم جا خوش كرده بود
زمان خواستم تا پاك كنم ذهنم را
از تمامِ خاطراتى كه امانم را بريده بود
گفت برايم تعريف كن؛
يك هفته
يك ماه
يك سال
من از انتظار بيزارم
از اينكه تاريخِ رفتنت را بدانم
برگشتنت اما...
هيچ به زبان نياوردم و رفتم
رفتم و آنقدر غرقِ خاطرات شدم
كه فراموش كردم كسى آن دورترها
هر روز
انتظار از چشمانش ميچكد
رفتم و آنقدر دور شدم،كه ناىِ برگشتن نداشتم
رهايش كردم به امانِ خدا...
دو سال گذشت
همين چند شبِ پيش،
پاييز بود،
آنقدر هوايش در سرم پيچيد،
آنقدر جاىِ خالىِ دوست داشتنش را احساس كردم
كه بدونِ معطلى
تلفنم را برداشتم تا به رسمِ عادتِ لعنتىِ هميشگى ام،
برايش از دلتنگى بنويسم
اولين حرفِ اسمش را نوشتم
و عكسش را
بعد از سالها،جرات كردم باز كنم!
موهاىِ تنم
يك به يك ايستادند
كسى كنارش ايستاده بود كه من نبودم
لباسِ سپيدِ بلندى بر تن داشت،كه سليقه ى من نبود
و دستى دستانش را چسبيده بود 
كه...
راستش حقم بود !
حقى كه به انتظار كشيدم و دلش كه نتوانستم به ماندن قرص بكنم...
 رفت!

علي قاضي نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نوجوان هاى امروز ما 
محتاجِ ذره اى
فقط ذره اى "توجه" اند
توجهى با چاشنىِ محبت كه اگر شماىِ پدر و مادر از آنها دريغ كنيد
گدايى اش را از هر بى سر و پايى ميكنند...
نسلى كه يك "حواسم بهت هست" ميخواهد
يك نگرانىِ منطقى
يك هم صحبت كه بشود رويش حساب باز كرد
نسلِ جديد؛
نسلِ باصطلاح "نازك نارنجى "هستند!
درجه ى حساسيتشان بسيار بالاست
تَرَك برميدارند با هر كنايه اى
با هر بى توجه ايى
با هر طرد شدنى
نسلِ جديدِ ما،
نه با ما،
بلكه با تكنولوژى دارند بزرگ ميشوند
با تكنولوژى اى كه همانقدر كه ميتواند برايشان مفيد باشد،
به همان اندازه هم از من و شما دورشان ميكند
لابلاى تمامِ شلوغى هاىِ روزمره مان،
فقط كمى بيشتر حواسمان را خرجِ نسلِ جديد كنيم!

علي قاضي نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تمامِ اتفاقاتِ روى كره ى زمين،
دليل ميخواهد جانم...
از صبح كه چشمانت را باز ميكنى
تا شب كه روى هم ميگذاريِشان
بايد دليل داشته باشى...
باور كن بايد يك نفر باشد،
كه زندگى ات را به جريان بياندازد...
يك نفر كه حدفاصلِ مبدا و مقصدهايت ،
دلَش برايت هزار راه برود!
آنها كه يار ندارند
زندگى نميكنند،
روزمرگى ميكنند!

علي قاضي نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چقدر شيرين است
ديدنِ دو نفره هايتان
لابلاى اين شلوغ بازارِ رابطه ها!
در عصرى كه تعهد برايش تعريف نشده،
بمانيد براى هم...
لطفاً!
تا سالها بعد
وقتى براى فرزندتان قصه ى شب ميگوييد
داستانِ رسيدنتان را بشنود
نه بلاتكليفى
نه عشق هاى بى سر و ته!

علي قاضي نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برايش نوشتم و نوشتم و نوشتم
خواستم كه بماند
خواستم كه بسازد
تمامِ خرابه اى كه از رابطه مان باقى مانده بود را
تمامِ خاطراتِ خوبمان را برايش از نو مرور كردم
كه ما اين بوديم و آن بوديم...
كه رفتن را اگر انتخاب كنى
ميشويم نُقلِ محفلِ تمامِ آنهايى كه 
چشمِ ديدنِ دو نفره مان را نداشتند
كه سوژه ى خنده شان ميشويم
گفتم من از حرفِ مردم بيزارم
از نگاه هايى كه بعد از تو به من ميشود...
تو ميروى و عينِ خيالت هم نيست
مينشينى در جمعِ دوستانه تان و از حريممان به طنز
با افتخار سخن ميگويى
من اما 
روزها
ماه ها
سالها حتى 
زمان ميبرد برايم
تا بتوانم كسى كه شبيهِ تو نباشد را واردِ زندگى ام كنم!
ارسال كردم
به دقيقه نكشيد كه پاسخم را داد
"هر طور راحتى"
و امان از اين جمله ى بى سر و تهِ لعنتى...
كه اكثرِ قريب به اتفاقمان براى يكبار هم كه شده،
چشيده ايم مزهِ ى تلخش را در زندگيمان

علي قاضي نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اگر حتى از زندگى يكديگر رفتنى شديد،
اندكى "حرمت" بين خودتان به يادگار بگذاريد...
همه اش را نبَريد!
شايد خاطره اى ،
عكسى،
آهنگى...
جا گذاشته باشيد و مجبور شويد برگرديد!

علی قاضی نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من حسودم جانم!
حسادتِ من با تو زمين تا آسمان فرق دارد؛
حسادتِ تو بغض ميشود
حسادتِ تو جمع ميشود در قطره اشكى و
آرام آرام سُر ميخورد روى گونه هايت...
با پشت دستهاى مردانه ام پاكشان ميكنم و
تا آخرِ عمر ضمانت ميكنم كه غريبه اى
سببِ خيس شدنِ چشمانت نشود!
من اما همه چيز را ميريزم توي دلم
شب ها كه به خواب ميروى،
مى آيم كنارِ پنجره و تمامِ حسادت هاى مردانه ام را دود ميكنم!
ميدانى؟
من به تمامِ آدمهايى كه تو ناخواسته دوستشان دارى حسودم؛
به شاعرى كه با شعرهايش ذوق ميكنى...
به خواننده اى كه ترانه هايش روى لبهايت رژه ميرود...
به بازيگرى كه قند در دلت آب ميكند...
كنارِ تو از تمامِ اينها لذت ميبرم اما در خلوتم
روزى هزاران بار نفرينشان ميكنم!
خاصيتِ مرد بودن همين است جانم؛
مردها حسادتشان را بروز نميدهند،
جمع ميكنند
و
جمع ميكنند
و شبها در خلوتشان
بدونِ آنكه بويى ببرى
دود ميكنند!

علي قاضي نظام 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هر شب قبل از خواب،
بى آنكه با خبر باشى،
جولان ميدهى در خيالم
گاه با لبخندى گوشه ى لب
گاه با اشكى سرازير از گونه
به هر جان كندنى شده،
خودَت را نه
خيالت را حبس ميكنم در خوابم!

علي قاضي نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مينويسم روىِ يك كاغذ؛
"صبحت بخير،زيباترين بهانه ى بيدارى"

ميچسبانم به هركجا كه چشمانَت زودتر درگيرش ميشوند

علي قاضي نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

"تو به من "توجه" نميكنى،
من يك نفر را ميخواهم،كه تمامِ حواسش جمعِ من باشد"
اين را گفت و رفت...
بى خبر از اينكه
تمامِ خيالم
هر صبح
هر شب
هر روز
بى صدا،
پرسه ميزد حوالىِ خيالَش...
سوادِ نوشتن داشتم،
زبانِ گفتن هم،
ترس داشتم اما...
هر چه بود،
بى صدا
در دلم ميگذشت...
سالها بعد،
كنارِ كسى خواهد بود
كه روزى هزاران بار تصدقش رود،
خيالش اما،
جاىِ ديگر پرسه خواهد زد

علي قاضي نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از يك جايى به بعد
خودَت "اضافى" بودن در رابطه را احساس ميكنى!
گاهى زمين و زمان دست به دست هم ميدهند
 تا حالى ات كنند،
كه ببين "فلانى"
از اين جا به بعد،
بود و نبودِ تو
فرقى به حالِ مخاطبت ندارد كه ندارد!
بودنت فقط
روز به روز تو را كوچك و كوچكتر ميكند
"ماندن" خوب است
"جنگيدن" عاليست
"ساختن" فوق العاده ست
اما "غرور" ات از همه ى اينها مهم تر است!

علي قاضي نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به يك نفر كه بيايد و 
بماند و
ما را از شرِ اين دلتنگىِ
غروبِ "جمعه" رها كند،
نيازمنديم...

علي قاضي نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از يك جايى به بعد
خودَت "اضافى" بودن در رابطه را احساس ميكنى!
گاهى زمين و زمان دست به دست هم ميدهند
 تا حالى ات كنند،
كه ببين "فلانى"
از اين جا به بعد،
بود و نبودِ تو
فرقى به حالِ مخاطبت ندارد كه ندارد!
بودنت فقط
روز به روز تو را كوچك و كوچكتر ميكند
"ماندن" خوب است
"جنگيدن" عاليست
"ساختن" فوق العاده ست
اما "غرور" ات از همه ى اينها مهم تر است!

علي قاضي نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به يك نفر كه بيايد و 
بماند و
ما را از شرِ اين دلتنگىِ
غروبِ "جمعه" رها كند،
نيازمنديم...

علي قاضي نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اين تو،
اين هم "جانم"،
 كه ميشود ضميمه ى چند حرفىِ نامَت!
حالا با هر به زبان آوردنِ اسمت،
هزار بار جانم برايت ميرود!

علي قاضي نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از يك جايى به بعد
فقط زندگى ميكنيم تا 
به آدمهايى كه تَركمان كردند بفهمانيم،
كه توانستيم بدونِ آنها هم زنده بمانيم!

علي قاضي نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

روزى نبود كه به سراغم بيايد و
قبل از سوار شدن به ماشين،
دسته گلى روى صندلى نباشد!
روزى نبود كه از صبح كه چشم باز ميكرد،
قربان صدقه ام نرود!
روزى نبود كه تمامِ بى حوصلگيم را به جان نخرد!
روزى نبود پشتم قرصش نباشد!
روزى نبود كه خودم را،
خوشبخت ترين آدمِ روىِ زمين تصور نكنم!
فقط يك روز بود كه ميانِ يك بگو مگوى ساده،
منتِ تمامِ كارهايى كه كرده بود را،
سرم گذاشت...
از آن روز به بعد
هر چه خواستم
هر چه جان كَندم،
ديگر نتوانستم دوستَش داشته باشم!

علي قاضي نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برگرديم به زمان هاى قديم
به ما تكنولوژى نيامده جانم
برايت نامه مينوسم!
از مبدأ معلوم، به مقصدِ نا معلوم
عزيزِ جانم؛ سلام!
كلام را كوتاه ميكنم!
ملالى نيست جز دلتنگى هاى هر شب
و مرورِ تمامِ خاطراتى كه
اى كاش از ذهنَت پاك نشده باشد!
همين!
دلتنگِ "تو"،
"من"

علي قاضي نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
شما به عنوان کاربر مهمان در حال حاضر دیدگاه ارسال می کنید. اگر دارای حساب کاربری در سایت هستید لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  حداکثر استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   You cannot paste images directly. Upload or insert images from URL.


  • گروه تلگرامی دیوونه تو

  • مطالب مشابه

    • توسط sajjad
      نام: آخرین کیفر
      نویسنده: مژگان رضایی راد
      تعداد صفحات: ۴۱۰
      ژانر: عاشقانه، اجتماعی
      خلاصه رمان :
      عشقی که عقل را از تصمیم‌ها خط می‌زند و عاشقی که زندگی‌اش دست خوش اشتباهات بزرگ و کوچک می‌شود و لجوجانه چشم می‌بندد بر اشتباهاتش.
      آنقدر در خواسته هایش غرق می شود که اشتباه از پس اشتباه زاده می شود.
      زمانی چشم‌ می‌گشاید که نه راه پیش دارد و نه پس.
      و تقاص پس می‌دهد، آخرین کیفر…
       
      نسخه PDF به صورت کامل | 2.2 مگابایت
      نسخه ePub برای آیفون و آندروید و … | 190 کیلوبایت
      نسخه اندروید با فرمت اپلیکیشن | 725 کیلوبایت
      نسخه جاوا با فرمت Jar – کتابچه | 791 کیلوبایت
      منبع: رمان فوریو
    • توسط sajjad
      علی اسفندیاری، مردی كه بعدها به «نیما یوشیج» معروف شد، در بیست‌ویكم آبان‌ماه سال 1276 مصادف با 11 نوامبر 1897 در یكی از مناطق كوه البرز در منطقه‌ای به‌نام یوش، از توابع نور مازندران، دیده به جهان گشود. او 62 سال زندگی كرد و اگرچه سراسر عمرش در سایه‌ی مرگ مدام و سختی سپری شد؛ اما توانست معیارهای هزارساله‌ی شعر فارسی را كه تغییرناپذیر و مقدس و ابدی می‌نمود، با شعرها و رای‌های محكم و مستدلش، تحول بخشد. .در همان دهكده كه متولد شد، خواندن و نوشتن را نزد آخوند ده یاد گرفت”.

      نیما 11 ساله بوده كه به تهران كوچ می‌كند و روبه‌روی مسجد شاه كه یكی از مراكز فعالیت مشروطه‌خواهان بوده است؛ در خانه‌ای استیجاری، مجاور مدرسه‌ی دارالشفاء مسكن می‌گزیند. او ابتدا به دبستان «حیات جاوید» می‌رود و پس از چندی، به یك مدرسه‌ی كاتولیك كه آن وقت در تهران به مدرسه‌ی «سن‌لویی» شهرت داشته، فرستاده می‌شود بعدها در مدرسه، مراقبت و تشویق یك معلم خوش‌رفتار كه «نظام وفا» ـ شاعر بنام امروز ـ باشد، او را به شعر گفتن می اندازد. و نظام وفا استادی است كه نیما، شعر بلند «افسانه» كه به‌قولی، سنگ بنای شعر نو در زبان فارسی است را به او تقدیم كرده است.
      او نخستین شعرش را در 23 سالگی می‌نویسد؛ یعنی همان مثنوی بلند «قصه‌ی رنگ ‌پریده» كه خودش آن‌را یك اثر بچگانه معرفی كرده است. نیما در سال 1298 به استخدام وزارت مالیه درمی‌آید و دو سال بعد، با گرایش به مبارزه‌ی مسلحانه علیه حكومت قاجار و اقدام به تهیه‌ی اسلحه می‌كند. در همین سال‌هاست كه می‌خواهد به نهضت مبارزان جنگلی بپیوندد؛ اما بعدا منصرف می‌شود.
      نیما در دی ماه 1301 «افسانه» را می‌سراید و بخشهایی از آن را در مجله‌ی قرن بیستم به سردبیری «میرزاده عشقی» به چاپ می‌رساند. در 1305 با عالیه جهانگیری ـ خواهرزاده‌ی جهانگیرخان صوراسرافیل ـ ازدواج می‌كند. در سال 1317 به عضویت در هیات تحریریه‌ی مجله‌ی موسیقی درمی‌آید و در كنار «صادق هدایت»، «عبدالحسین نوشین» و «محمدضیاء هشترودی»، به كار مطبوعاتی می‌پردازد و دو شعر «غراب» و «ققنوس» و مقاله‌ی بلند «ارزش احساسات در زندگی هنرپیشگان» را به چاپ می‌رساند. در سال 1321 فرزندش شراگیم به‌دنیا می‌آید ـ كه بعد از فوت او، با كمك برخی دوستان پدر، به گردآوری و چاپ برخی شعرهایش اقدام ‌كرد.
      نوشته‌های نیما یوشیج را می‌توان در چند بخش مورد بررسی قرار داد: ابتدا شعرهای نیما؛ بخش دیگر، مقاله‌های متعددی است كه او در زمان همكاری با نشریه‌های آن دوران می‌نوشته و در آنها به چاپ می‌رسانده است؛ بخش دیگر، نامه‌هایی است كه از نیما باقی مانده است. این نامه‌ها اغلب، برای دوستان و همفكران نوشته می‌شده است و در برخی از آنها به نقد وضع اجتماعی و تحلیل شعر زمان خود می‌پرداخته است؛ ازجمله در نامه‌هایی كه به استادش «نظام وفا» می‌نوشته است.
      آثار خود نیما عبارتند از: «تعریف و تبصره و یادداشت‌های دیگر» ، «حرف‌های همسایه»‌ ، «حكایات و خانواده‌ی سرباز» ، «شعر من» ، «مانلی و خانه‌ی سریویلی» ،‌«فریادهای دیگر و عنكبوت رنگ» ، «قلم‌انداز» ، «كندوهای شكسته» (شامل پنج قصه‌ی كوتاه)، ‌«نامه‌های عاشقانه»‌ و غیره.
      و عاقبت در اواخر عمر این شاعر بزرگ، درحالی‌كه به علت سرمای شدید یوش، به ذات‌الریه مبتلا شده بود و برای معالجه به تهران آمد؛ معالجات تاثیری نداد و در تاریخ 13 دی‌ماه 1338، نیما یوشیج، آغازكننده‌ی راهی نو در شعر فارسی، برای همیشه خاموش شد. او را در تهران دفن ‌كردند؛ تا اینكه در سال 1372 طبق وصیتش، پیكرش را به یوش برده و در حیاط خانه محل تولدش به خاك ‌سپردند.
      نیما علاوه بر شكستن برخی قوالب و قواعد، در زبان قالب‌های شعری تاثیر فراوانی داشت؛ او در قالب غزل ـ به‌عنوان یكی از قالب‌های سنتی ـ نیز تاثیر گذار بوده؛ به طوری كه عده‌ای معتقدند غزل بعد از نیما شكل دیگری گرفت و به گونه‌ای كامل‌تر راه خویش را پیمود.

      سیداكبر میرجعفری، شاعر غزلسرای دیگر، بیشترین تاثیر نیما را بر جریان كلی شعر، در بخش محتوا دانسته و می‌گوید: «شعر نو» راههای جدیدی را پیش روی شاعران معاصر گشود. درواقع با تولد این قالب، سیل عظیمی از فضاها و مضامینی كه تا كنون استفاده نمی‌شد، به دنیای ادبیات هجوم آورد. درواقع باید بگوییم نوع نگاه نیما به شعر بر كل جریان شعر تاثیر نهاد. در این نگاه همه اشیایی كه در اطراف شاعرند جواز ورود به شعر را دارند. تفاوت عمده شعر نیما و طرفداران او با گذشتگان، درواقع منظری است كه این دو گروه از آن به هستی می‌نگرند.

      «نیما یوشیج» به روایت دكتر روژه لسكو «نیما یوشیج» برای اروپاییان بویژه فرانسه زبانان چهره ای ناشناخته نیست. علاوه براینكه ایرانیان برخی از اشعار نیما را به زبان فرانسه ترجمه كردند، بسیاری از ایرانشناسان فرانسوی نیز دست به ترجمه اشعار او زدند و به نقد آثارش پرداختند. بزرگانی چون دكتر حسن هنرمندی، روژه لسكو، پروفسور ماخالسكی، آ.بوسانی و… كه در حوزه ادبیات تطبیقی كار می كردند عقیده داشتند چون نیما با زبان فرانسه آشنابوده، بسیار از شعر فرانسه و از این طریق از شعر اروپا تأثیر پذیرفته است. از نظر اینان اشعار سمبولیستهایی چون ورلن، رمبو و بویژه ماگارمه در شكل گیری شعرسپیدنیمایی بی تأثیر نبوده است.

      پروفسور «روژه لسكو» مترجم برجسته «بوف كور» صادق هدایت، كه در فرانسه به عنوان استاد ایران شناسی در مدرسه زبانهای زنده شرقی، زبان كردی تدریس می كرد، ترجمه بسیار خوب و كاملی از «افسانه» نیما ارائه كرد و در مقدمه آن به منظور ستایش از این اثر و نشان دادن ارزش و اهمیت نیما در شعر معاصر فارسی، به تحلیل زندگی و آثار او پرداخت و نیما را به عنوان بنیانگذار نهضتی نو در شعر معاصر فارسی معرفی كرد.

      دكتر رو»ه در مقدمه ترجمه شعر افسانه در مقاله اش می نویسد:

      «شعر آزاد» یكی از دستاوردهای اساسی مكتب سمبولیسم بود كه توسط ورلن، رمبو و … در «عصر روشنگری» بنا نهاده شد و شاعران و نویسندگان بسیاری را با خود همراه كرد كه نیمایوشیج نیز با الهام از ادبیات فرانسه یكی از همراهان این مكتب ادبی شد.

      هدف در شعر آزاد آن است كه شاعر به همان نسبت كه اصول خارجی نظم سازی كهن را به دور می افكند هرچه بیشتر میدان را به موسیقی وكلام واگذارد. در واقع در این سبك ارزش موسیقیایی و آهنگ شعر در درجه اول اهمیت قرارمی گیرد.
      از راست استاد شهریار ، شراگیم فرزند نیما و علی اسفندیاری ( نیما یوشیج ) شعر آزاد به دست شاعران سمبولیست فرانسه چهره ای تازه گرفت و به شعری اطلاق می شد كه از همه قواعد شعری كهن بركنار ماند و مجموعه ای از قطعات آهنگدار نابرابر باشد.
      در چنین شعری، قافیه نه در فواصل معین، بلكه به دلخواه شاعر و طبق نیاز موسیقیایی قطعه در جاهای مختلف شعر دیده می شود و «شعر سپید» در زبان فرانسه شعری است كه از قید قافیه به كلی آزاد باشد و آهنگ دار بودن به معنای موسیقی درونی كلام از اجزا جدایی ناپذیر این نوع شعر است. كه این تعاریف كاملاً با ماهیت و سبك اشعار نیما هماهنگی دارد.
      در مجموع می توان گفت كه:
      1. نیما كوشید تجربه چندنسل از شاعران برجسته فرانسوی را در شعر فارسی بارور سازد.
      2 . نیما توانست شعر كهن فارسی را كه در شمار پیشروترین شعرهای جهان بود ولی در چند قرن اخیر كارش به دنباله روی و تكرار رسیده بود را با شعر جهان پیوند زند و باردیگر جای والای شعر فارسی را در خانواده شعر جهان به آن بازگرداند.
      3. نیما توانست عقاید متفاوت و گاه متضاد برخی از بزرگان شعر فرانسه را یكجا در خود جمع كند و از آنها به سود شعر فارسی بهره گیرد. او عقاید و اصول شعری «مالارمه» كه طرفدار عروض و قافیه بود را در كنار نظر انقلابی «رمبو» كه خواستار آزادی كامل شعر بود، قرارداد و با پیوند و هماهنگی بین آنها «شعر سپید» خود را به ادبیات ایران عرضه كرد.
      ۴ . نیما از نظر زبانشناسی ذوق شعری ایرانیان را تصحیح كرد و با كاربرد كلمات محلی دایره پسند ایرانیان را در بهره برداری از زبان رایج و جاری سرزمینش گسترش داد. او یكی از بزرگان شعر فولكلور ایران شمرده می شود.
      5. نیما جملات و اصطلاحات متداول فارسی و صنایع ادبی بدیهی و تكراری را كنار نهاد تا از فرسودگی بیشتر زبان پیشگیری كند و اینچنین زبان شعری كهن فارسی كه تنها استعداد بیان حالات ملایم و شناخته شده عرفانی و احساساتی را داشت، توانایی بیان هیجانات، دغدغه ها، اضطرابات و بی تابی های انسان مدرن امروزی را به دست آورد. بدین ترتیب زبان شعری «ایستا و فرسوده» گذشته را به زبان شعری «پویا و زنده» بدل كرد.
      6. نیما همچون مالارمه ناب ترین معنی را به كلمات بدوی بخشید. او كلمات جاری را از مفهوم مرسوم و روزمره آن دور كرد و مانند مالارمه شعر را سخنی كامل و ستایشی نسبت به نیروی اعجاب انگیز كلمات تعریف كرد.
      7. نیما همچون ورلن تخیل و خیال پردازی را در شعر به اوج خود رساند و شعر را در خدمت تخیل و توهم گرفت نه تفكر و تعقل.
      8. نیما بر «وزن» شعر بسیار تأكید داشت. او وزن را پوششی مناسب برای مفهومات و احساسات شاعر می دانست.
      واما داستان سفر به یوش:
      پس از گذشت کلی مسیر پیچ در پیچ که ابتدای آن از هزار چم جاده چالوس شروع میشد به روستای یوش رسیدیم که زیبائی وطبیعت آن مرا به تحسین واداشت بیخود نیست که نیما در اینجا شاعر شده است وهزار سبک پیش گزیده شعر را برهم زده است.
      پس از سپری کردن کلی کوچه باغهای قدیمی که پر از درختان آلو ، زردآلو وگردو بود بالاخره به خانه نیما یوشیج رسیدیم کوچه ای با صفا که از زیر سنگفرشهای آن آبی خنک جاری بود و ترانه زیبائی از زندگی بکر انسان را در گوش خسته مسافران جاری می ساخت . خانه ای زیبا که نشاندهنده رونق زندگی در روزگاران قدیم بود.
      حیاط این خانه بسیا زیبا بود ودر وسط آن مزار نیما قرار داشت دور تا دور حیاط پر بود از عکسهایی بسیار قدیمی وزیبا که یکی از دیگری دیدنیتر بود .در ادامه به چند تصویر از آن می پردازیم.

      نمائی از خانه زیبای علی اسفندیاری ( نیما یوشیج ) در یوش این همه چیزی نبود که در آنجا می توان دید واقعا هر ایرانی می بایست حداقل یکبار و دیدن این همه زیبائی به این روستا برود.
       وبه قولی شنیدن کی بود مانند دیدن .

      مزار نیما که در کنار خواهرش و جمع آوری کننده آثارش در وسط حیاط همان خانه  آرمیده است. وصیّت‌نامه‌ نیما یوشیج
      شب دوشنبه 28 خرداد 1335
      امشب فکر می‌کردم با این گذران ِ کثیف که من داشته‌ام - بزرگی که فقیر و ذلیل می‌شود - حقیقةً جای ِ تحسّر است . فکر می‌کردم برای ِ دکتر حسین مفتاح چیزی بنویسم که وصیت‌نامه‌ی ِ من باشد ؛ به این نحو که بعد از من هیچ‌کس حقّ ِ دست زدن به آثار ِ مرا ندارد . به‌جز دکتر محمّد معین ، اگر چه او مخالف ِ ذوق ِ من باشد .
      دکتر محمّد معین حق دارد در آثار ِ من کنجکاوی کند . ضمناً دکتر ابوالقاسم جنّتی عطائی و آل احمد با او باشند ؛ به شرطی که هر دو با هم باشند .
      ولی هیچ‌یک از کسانی که به پیروی از من شعر صادر فرموده‌اند در کار نباشند . دکتر محمّد معین که مَثَل ِ صحیح ِ علم و دانش است ، کاغذ پاره‌های ِ مرا بازدید کند . دکتر محمّد معین که هنوز او را ندیده‌ام مثل ِ کسی است که او را دیده‌ام . اگر شرعاً می‌توانم قیّم برای ِ ولد ِ خود داشته باشم ، دکتر محمّد معین قیّم است ؛ ولو این‌که او شعر ِ مرا دوست نداشته باشد . امّا ما در زمانی هستیم که ممکن است همه‌ی ِ این اشخاص ِ نام‌برده از هم بدشان بیاید ، و چقدر بیچاره است انسان ... !
      منبع: برترین ها
    • توسط sajjad
      سینا درخشنده متولد 31 شهریور 1371 در شیراز، خواننده است
      فارغ التحصیل لیسانس رشته عمران می باشد نوازنده قابلی است، شعر نیز می سراید و حالا عنوان پدیده موسیقی ایران در عرصه خوانندگی را یدک می کشد
      نام اصلی اش رضا در شناسنامه است
      شروع فعالیت
      فعالیت خود را از سال 1391 وقتی 20 ساله بود با نواختن ساز آغاز کرد
      کم کم در مدت سه سال شروع به تولید چند ترک کرد که بازتاب چندانی نداشت برا همین مجبور شد فعالیت خود را قطع کند تا مشکلات موسیقی خود را برطرف کند
      شهرت
      بعد از مدتی تمرین و کار روی آهنگ ها در نهایت بهمن ماه 1396 با انتشار قطعه کوک حالم به شدت موفق ظاهر شد و سپس با آهنگ یار همیشگی سر زبان ها افتاد
      آشپز خوبیم
      بجز موسیقی به آشپزی علاقه خاصی دارد و می گوید آشپز خوبی هستم، هم غذای ایرانی و هم غذای فرنگی درست می کنم اما ته چین هام یک چیز دیگست
      طرفدار قرمز

      می گوید برای طرفداران استقلال تهران احترام می گذارم ولی به شدت دو آتیشه پرسپولیس هستم
      ازدواج
      آقای خواننده هنوز ازدواج نکرده و مجرد است، برخی کانال های با سو استفاده از عکس هوادارانش تیترهای سینا درخشنده و همسرش را روی عکس های منتشر کردند که صحت ندارد
      شرکت موسیقی
      درخشنده حالا یکی از خواننده ها تحت حمایت شرکت موسیقی آوازی نو به مدیریت حسن اردستانی است، حمید هیراد نیز زیر نظر این شرکت کار می کند
      ورزش
      یکی از دیگر علایق آقای درخشنده ورزش است، اوقات فراغت خود را با فوتبال و والیبال پر می کند و به تناسب اندام خود خیلی توجه می کند
      منبع: فتوکده
    • توسط sajjad
      در این پست قصد داریم جمله های صبح بخیر زیبا رو لیست کنیم. امیدوارم که مورد توجه شما عزیزان قرار بگیره.
    • توسط zahra
      سلام
      تو این تاپیک میتونین حرف دلتونو به معشوقتون بگین
      این حرف میتونه ابراز احساسات باشه یا عذرخواهی یا هرچیز دیگه
       
      فقط چند تا قانون داره :
      ۱- بیشتر از یک یا دو جمله نباشه
      ۲- اگر معشوقتون تو این سایت هست میتونین نام کاربریشو هم بنویسید (ننوشتین هم اشکالی نداره ، خودش متوجه میشه بالاخره دیگه ... )
      ۲-بحث کردن ممنوع!
      ۳-توهین یا بی ادبی ممنوع
       
      پ.ن : این تاپیک رو برای این ایجاد کردیم که دیگه هیچ احساسی بخاطر نگفتن و خجالت و غرور و ...  از بین نره
       
      دنیاتون قشنگ 
    • توسط sajjad
      عشق تلخ
      نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سدای جامی بی زوال
      پرسه ایی آغاز کردیم در خیال دل بیاد آورد ایام وصال

      از جدایی یک دو سالی میگذشت یک دوسال از عمر رفت و برنگشت
      دل بیاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را
      آن نظر بازی آن اصرار را آن دو چشم مست آهو وار را
      همچو رازی مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود

      امد و هم اشیان شد با منو هم نشین و هم زبان شد با منو
      خسته جان بودم که جان شد با منو ناتوان بود و توان شد با منو

      دامنش شد خوابگاه خستگی این چنین آغاز شد دلبستگی
      وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد به سر

      مست او بودم زه دنیا بی خبر دم به دم این عشق میشد بیشتر
      آمد و در خلوتم دم ساز شد گفتگوها بین ما آغاز شد

      گفتمش ......
      گفتمش در عشق پا برجاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل
      گر تو ذورق وان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل

      دل زه عشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سرگردان شده
      گفت .........
      گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست میدارم بدان

      شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور خمارم بدان
      با تو شادی می شود غم های من با تو زیبا می شود فردای من

      گفتمش عشقت به دل افزون شده دل زه جادوی رخت افزون شده
      جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیباییت مجنون شده

      بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
      در سرم جز عشق او سودا نبود بحر کس جز او در این دل جا نبود

      دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
      خوبی او شهره عافاق بود در نجابت در نکویی طاق بود

      روزگار.....
      روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت
      پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

      آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس
      یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون عاشق کم نبود

      بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود
      با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهد و پیمان را شکست..

      بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست
      آن کبوتر عاقبت از بند رفت رفت و با دلداری دیگر عهد بست

      با که گویم او که هم خون من است خسم جان و تشنه خون من است
      بخت بد بین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول اون رحمت نشد

      آن طلا حاصل به این قیمت نشد عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست
      با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش با دود و دم هم دم شدم

      باده نوش غصه او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم
      زره زره آب گشتم
      کم شدم.....

      آخر آتش زد دل دیوانه را ......
      آخر آتش زد دل دیوانه را
      سوخت بی پروا پر پروانه را

      عشق من .....
      عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر
      خاطراتم را تو بیرون کن زه سر دیشب از کف رفت فردا را نگر

      اخر این یک بار از من بشنو پند بر منو بر روزگارم دل نبند
      عاشقی را دیر فهمیدی چه سود ..... عشق دیرین گسسته تار و پود
      گر چه آب رفته باز اید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود...

      بعد از این هم آشیانت هر کس است .... بعد از این هم آشیانت هرکس است
      باش با او یاد تو ما را بس است   قشنگی آهنگ: 92% دانلود آهنگ با کیفیت 320
    • توسط sajjad
      مقدمه
      به نام سر فصل همه ی نامه ها چه انهایی که نوشته شدند و چه انهایی که سپید ماندند تا کاغذها سیاه نشوند
      یک سلام پررنگ و چند نقطه چین..به علامت جوابهایی که هرگز ندادی و یک دقیقه سکوت!به احترام تمام لحظه هایی که در انتظار پاسخ تو مردند فرض که دلت نخواست به فرض که حوصله ات نیامد!به فرض که لایقش نبودم!فرض که دوستم نداری! نه خودم را نه نامه هایم را!!!این خودش قانع کننده ترین دلیل دنیاست بی دلیل هم خودش کلی دلیل است لااقل میگفتی:((اینهم که جوابی ننویسد جوابی است))دریغ از همین حرف چه می شود کرد تویی و عزیز کرده ی این دل رسوای سر گردان خودم چه کارش کنم جواب هم ندهی بهانه ات را میگیرد بگذریم...
      حوالی همین روزهای پژمرده نیامدنت انگار کسی از اسمان به من گفت شاید این عزیز کرده دلت شعر به دل مخملیش نمیشیند!حق بعد از او با توست این بار دیگر شعر نمی نویسم نامه هایی را برایت مینویسم که در تنهایی پاییزی ام برای خودم نوشتم و برای تو پاره کردم حقیقتش فکر میکردم اگر میخواست از این زبان خوشت بیاید حرفهای عادی خودم را بیشتر دوست داشتی که نداری حالا چاره ای نیست این را هم امتحانش میکنم راستی به دل نگیر بین نامه هایی که پاره کردم اسم تو با چند کلام قبل و بعدش سالم و دست نخورده مانده و حالا هم از روی همان اسم خودت نامه های تکه تکه شده راکنار هم چیدم و برایت نوشتم این بار هم اگر به دلت ننشست فکر دیگری میکنم شاید هم دفعه بعد به سبک ادم های ان طرف تاریخ برایت نقاشی کردم خدا رو چه دیدی شاید پسندیدی خوب دیگر وقت چشم های روشن نازت را زیاد گرفتم بگو به روشنی خودشان کدری این لهجه این مجنون اواره را ببخشند ممنون که همیشه ناخواسته کمکم میکنی چه خودت چه اسم قشنگت چه سفرت چه نیامدنت و این بار هم بی جوابیت که کانون از هم پاشیده ی نامه های پاره پاره ام را به هم پیوند زد تاریخ نمیزنم هر وقت که تو ممکن است حوصله مهربانیت بیشتر باشد حرف اخر اینکه زیبا مثل هیچکس قرص کامل ماه بی تقصیر پروانه ات میمانم و برای تو مینویسم تو عزیزی چه بهاری باشی چه تابستانی چه پاییزی دلت نسوزد نگو چه لحن غم انگیزی راست می گویم که عزیزی حتی اگر این ها را هم مثل بقیه فراموش کنی و دور بریزی کسی که هم بی تو می میرد و هم برای تو ...
  • موضوع ها

  • کاربران آنلاین در این صفحه

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×