رفتن به مطلب

Recommended Posts

يادَت مى آيد؟
هر سال اين موقع
صبحِ اولِ وقت
پيغام ميدادم:
عزيزِ جانم؛
هوا سرد است
ميسوزاند تمامِ مغزِ استخوان را
بپوشان تمامِ وجودت را
مبادا خانه نشين شوى...
و چَشمى كه نثارم ميكردى و خيالم را راحت...
هر سال اين موقع،
چه حالِ خوبى داشتيم...
راستى
دلَت تنگ نشده؟

علي قاضي نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نيازمنديم
كه يك نفر باشد،
انحصارى...
قابلِ انتقال به غير نباشد
بيايد و
بماند و
بسازد

علي قاضي نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هيچ چيز سر جايش نيست
مثلاً تويى كه
الان
زيرِ اين باران 
بايد كنارم باشى و
نيستى...
مثلاً منى كه
تا الان
بايد فراموشت ميكردم و
نكردم

علي قاضي نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همين "تو"
كه حتى فكرَش را هم نميكنى
ميتوانى دليلِ حالِ خوبِ جمعه هاى يك نفر باشى...
خودَت را دريغ مكن

علي قاضي نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هر جمعه منزل "مادربزرگ" جمع ميشديم
ريز تا درشت
از همهمه ي زياد،صدا به صدا نميرسيد
آنقَدَر ميگفتيم و ميخنديديم كه اصلاً متوجهِ گذر زمان نميشديم...
بوي غذاي مادر بزرگ را تا چند خيابان آنطرف تر ميشد حس كرد...
روزهاي هفته را روي دورِ تند ميزديم تا برسيم به جمعه...
جمعه هاي بچگي مان را با هيچ روزي عوض نميكرديم
گذشت و گذشت
"مادربزرگ" از ميانمان رفت...
دورتر و دورتر شديم
شايد ديگر در ماه و يا حتي در سال يكبار دورِ هم جمع شويم...
آن هم قبلش طي ميكنيم كه اينترنت داشته باشد...
ديگر از صداي همهمه خبري نيست
همه ي سرها داخل گوشي شان هست و جُك ها و اخبارِ روز را نقل قول ميكنند...
غذا را از بيرون مي آورند و به لطفِ غذا كنارِ هم مينشينيم...
كاش مادربزرگ هنوز بود...
كاش جمعه هايمان را هنوز با مادربزرگ ميساختيم...

علي قاضي نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

"تو"
تمامِ اولين ها را
با من تجربه كردى...
از اينجا به بعدَش،
برايت ميشود؛
 تكرار
تكرار
تكرار

علي قاضي نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در انتخابِ عكسهاى پروفايلتان دقت كنيد
شايد براى شما خيلى مهم نباشد
اما يك نفر،
خيلى دور دورها
شبها يك دلِ سير تماشايش ميكند قبل از خواب...

علي قاضي نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

"شنبه"مي تواند
رويايى ترين روز براى شروعِ تصميم هاى جديد باشد وقتي من
دوست داشتنت را
از همين اولين ساعاتش 
شروع ميكنم....

علي قاضي نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ما نسلِ حرف زدن جلوى آيينه ايم
تمامِ عاشق شدنمان
تمام درد و دلهايمان
تمامِ ديالوگهاى وقتِ قرارمان
تمامِ قُلدر بازيهايمان
تمامِ گلايه هايمان...
به موعدش كه ميرسد،
لال ميشويم
لال

علي قاضي نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زندگيتان را خالى از آدمهاى نصفه و نيمه كنيد!
يك نفر بايد باشد
كامل 
ناب 
هميشه

علي قاضي نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حسِ خوب يعنى؛
ميبينم عكسهاى دو نفره تان را
و كِيف ميكنم شديد...
حسِ خوب يعنى؛
ديدنِ دستهاى در هم پيچيده تان 
حسِ خوب يعنى؛
ديدنِ لبخندتان كنارِ يكديگر...
جانِ عزيزتان،
نگه داريد همين حالِ خوبتان را...
كم تكرار ميشود
كم اتفاق ميفتد

علي قاضي نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بلاك كردن كارِ ترسوهاست!
در عكسهاى پروفايلتان،
لبخند بزنيد لطفاً...
آخ اگر بدانيد لبخندتان،
چه جگرهايى را كه آتش نميزند!

علي قاضي نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تا بحال برايتان پيش آمده؟؛
غذايي كه خيلى دوست داريد 
از دستتان رها شود و پخش زمين...
آنوقت نميدانيد برداريد و نوشِ جان كنيد و عواقبش را به جان بخريد يا بگذاريد زمين بماند تا سهمِ حيوانات شود!
برگشت به يك رابطه ى تمام شده
مثل همين ميماند
هيچوقت
هيچ چيز
مثلِ اول نميشود!

علي قاضي نظام 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با من تكرار كن
ببين ترس ندارد
بگو ؛
"شب بخير"
همين!
ديدى؟
تمامِ وقتى كه از تو گرفت سه ثانيه بود
هيچ چيز هم از تو كم نكرد ولي شبم را به خير كردي 
دلخوشي به اين سادگي
انقدر گفتنش سخت است؟

علي قاضي نظام 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خوابِ داشتنَت را ميديدم
كاش ادامه داشت
كاش امروز هم آلودگى بيداد ميكرد
كاش تعطيل بود
ميبينى؟
با خيالِ راحت نميشود حتى خوابت را ديد

علي قاضي نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

موبايلَت را بردار
لبخندِ شيرينت را به رخِ دوربينت بكش
و ارسال كن براى عزيزترين آدمِ زندگى ات...
گاهى پنجشنبه ها
با همين دلخوشى هاى كوچك،
شيرين ميشود

علي قاضي نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

منتظر ميمانم
تا عصايت شوم
سوىِ چشمانَت
ياداورِ قرصهايت
هم بازىِ نوه هايت
من
جوانى ام را،براى پيرى ات كنار گذاشتم

علي قاضي نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دوست داشتنم را به تعويق نيانداز!
من همان شنبه اى هستم
كه سالها برايش برنامه داشتى!
شروعم كن...

علي قاضي نظام 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حقِ همه چيز مالِ تو
فقط بنويس
امضا كن
كه چشمهايت بعدِ من،كور شوند...
"من"
حسودترين آدمِ روى زمينم،
حتى وقتى نداشته باشَمَت

علي قاضي نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از دهه ى شصت كه گذشت
دهه ى هفتاد هم نفسهاى آخرش را ميكشد...
و همه دست به دستِ هم
فرشِ قرمز را پهن ميكنيم براى نسلِ دهه ى هشتاد...
براى نسلى كه اول اسمِ فرزندشان را انتخاب ميكنند،
بعد با هم ازدواج ميكنند
و در آخر دوست ميشوند...
نسلِ سر و تهِ اين روزهاى ما!

علي قاضي نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آنقدر
"دوستت دارم"ها
"دلتنگى"ها
"خاطرات"
به زبان هاى گوناگون روى قلم ها چرخيده
كه ترجيح ميدهم
قلم را زمين بگذارم و
تمامِ آشوب هاى دلم را كنارِ گوشَ ت نجوا كنم
بودنت را لازم دارم،
براى چند دقيقه ابرازِ دلتنگى...
ديگر كافيست،
هر آنچه خواندى و به رويَت نياوردى!

علي قاضي نظام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
شما به عنوان کاربر مهمان در حال حاضر دیدگاه ارسال می کنید. اگر دارای حساب کاربری در سایت هستید لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  حداکثر استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   You cannot paste images directly. Upload or insert images from URL.


  • گروه تلگرامی دیوونه تو

  • مطالب مشابه

    • توسط banozk
      وقتی این شعر را نمی خوانی یعنی دست هایت جای دیگری بند است…. اصلا اگر بخوانی هم مگر کلمات فرو می‌روند در سیمان؟ مگر میشود خندید به احتمال چند آجر؟! مرا ببخش که شاعرم وقتی که می‌دانم «دیوار» استعاره نیست خود دیوار است…❤ «

    • توسط banozk
      دونه های برف از آسمون فقط برای دیدن چشمات پایین میان ، اما پاشونو که به زمین میزارن فدای مهربونیهات میشن😚
       

    • توسط banozk
      ﻣﺎ ﺑﺎﺑﺎ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ...
      ﺭﺍﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﯾﻢ، ﺍﻣﺎ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯾﮏ ﺳﻨﮓ ﻣﺴﺘﻄﯿﻠﯽ ﺍﺳﺖ ﻭﺳﻂ ﺑﻬﺸﺖ ﺯﻫﺮﺍ ﮐﻪ ﺑﺎﻻﺵ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺎﺩﺭﻭﺍﻥ ﻭ ﭘﺎﯾﯿﻨﺘﺮﺵ ﺑﺎ ﺧﻄﯽ ﺧﻮﺵ، ﭘﺪﺭﯼ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﻭ ﻫﻤﺴﺮﯼ ﻓﺪﺍﮐﺎﺭ. ﻋﮑﺴﺶ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺗﺮﺍﺷﯿﺪﻩ ﺍﻧﺪ ﺁﻥ ﺭﻭ. ﺑﺎ ﺁﻥ ﺳﺒﯿﻞ ﻣﺨﻤﻠﯽ، ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﺗﻮ ﺭﻓﺘﻪ ﻭ ﻣﻮﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﯾﮏ ﻭﺭﯼ ﺷﺎﻧﻪ ﺷﻮﺩ.
      ﻣﺎ ﺑﺎﺑﺎ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ...
      ﻧﻪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺍﻭﻟﺶ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺍﯾﻢ. ﻧﻪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺑﻤﺎﻥ ﻧﻤﯽ ﺁﯾﺪ. ﭼﻨﺪﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﺧﺪﺍ ﻭﯾﺮﺵ ﮔﺮﻓﺖ ﮐﻪ ﺍﻣﺘﺤﺎﻧﻤﺎﻥ ﮐﻨﺪ. ﮐﻪ ﺍﺷﮏ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻨﺪ ﻭ ﺗﺮﺱ ﻭ ﺑﯽ ﭘﻨﺎﻫﯽ ﻣﺎ ﺭﺍ. ﮐﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺗﺎ ﺟﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺷﻮﺭ ﺑﺒﺎﺭﺩ ﺭﻭﯼ ﻟﺐ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ.
      ﻣﺎ ﺑﺎﺑﺎ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ...
      ﺍﻣﺎ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻫﯿﺪ ﻋﮑﺲ ﺑﺎﺑﺎﻫﺎﯼ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ.... ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﯾﻢ... ﺣﺘﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﻓﯿﻠﻢ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺍﯾﻦ ﺳﺮﺑﺎﺯ ﻫﺎﯼ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﻢ، ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺖ ﯾﮏ ﺩﻓﻌﻪ ﺍﯼ ﻫﻖ ﻣﯽ ﺯﻧﯿﻢ...
      ﻣﺎ ﺑﺎﺑﺎ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ...
      ﻭ ﻫﺮ ﺳﺎﻝ، ﺭﻭﺯ ﭘﺪﺭ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﯿﻢ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﮐﺠﺎ ﭘﻨﺎﻩ ﺑﺒﺮﯾﻢ. ﺳﺮﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺗﻮﯼ ﮐﺪﺍﻡ ﺳﻮﺭﺍﺥ ﻓﺮﻭ ﮐﻨﯿﻢ ﮐﻪ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻧﺸﻮﺩ ﻏﺼﻪ ﺩﺍﺭﯾﻢ... ﮐﻪ ﺣﺴﻮﺩﯾﻢ... ﮐﻪ ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺑﺎﺑﺎﯼ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯾﻢ...
      ﺭﺍﺳﺘﯽ ﺭﻓﻴﻖ ﺟﺎﻥ ﻣﻦ، ﺁﻥ ﻭﻗﺖ ﮐﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﺑﺎﺑﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﻮﺳﯽ، ﺁﻥ ﻭﻗﺖ ﮐﻪ ﺭﯾﺶ ﻫﺎﯼ ﺗﯿﻎ ﺗﯿﻐﯽ ﺍﺵ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﺗﻮﯼ ﻟﺐ ﻫﺎﺕ، ﺁﻥﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﻓﺸﺎﺭﺕ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ﮐﻪ ﻧﻔﺴﺖ ﺗﻨﮓ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ... ﻟﻄﻔﻦ، ﻟﻄﻔﻦ، ﻟﻄﻔﻦ، ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺗﻮﯼ ﺁﻏﻮﺷﺶ ﺑﻤﺎﻥ...
      ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ...
      ﺟﺎﯼ ﻫﻤﻪ ی ﻣﺎ...
      ﻫﻤﻪ ی ﻣﺎ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﺑﺎ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ...
    • توسط sajjad
      نام : علی
      نام خانوادگی : یاسینی
      تاریخ تولد : 1373/9/12
      محل تولد : تهران
      او ترانه سرا، تنظیم کننده و آهنگ ساز نیز هست و همچنین سبک خاصی را برای خود به وجود آورده است.
      همچنین او نزد آرش ، مسیح و مسعود جهانی که یک تیم قوی موسیقیایی هستند همکاری نموده است که یکی از دلایل شهرت او این مورد است.

      شروع فعالیت هنری علی یاسینی
      او دوسال است که بطور حرفه ای خوانندگی را دنبال میکند او از طریق پخش آهنگ نترس به مشهوریت رسیده است و انتظار میرود یکی از خواننده های نو ظهور ایران باشد.
      اما اوج شهرت وی با اهنگی که بطور مشترک با شهاب مظفری خوانده است برمیگردد.
    • توسط sajjad
      وقتی رابطه زناشویی به بن بست میرسد، چه باید کرد ؟
      دکتر جان گری روانشناس مشهور نشان میدهد که چگونه عدم آگاهی زن و مرد از تفاوت های یکدیگر به بحران در ازدواج و روابط بین آن ها می انجامد. مثال های متعدد و توصیه های کاملا عملی کتاب حاضر به شما می آموزد که چگونه اختلافات میان خود را حل کرده، از یک نواختی و بی حوصلگی بپرهیزید. با خواندن این کتاب و استفاده از روش های ساده و مفید ان میتوانید انرژی تازه ای به راببطه زناشویی خود ببخشید.
      پ .ن: کتاب خیلی قشنگیه، به نظرم ارزش داره که هرکسی یبار این کتاب رو بخونه.
      قشنگی کتاب:87%
    • توسط sajjad
      حمید صفت متولد 18 مرداد 1372 در تهران، خواننده است
      یک دهه هفتادی که خیلی زود معروف شد، چهره ای متفاوت که فعالیت اش زیرزمینی و غیرمجاز است اما هوادارانش زیادن، می گوید من یاغی ام اما احمق نیستم 
      نام اصلی اش حمیدرضا امیری صفت می باشد
      خانواده
      در یک خانواده هنری در محله شمس آباد تهران بدنیا آمدم، مادرم صدای خوبی دارد و خواهرم نیز کارگردان و بیشتر ویدیو کلیپ ها رو با راهنمایی او می سازم، رادرم هم در آمریکا زندگی می کند
      شروع فعالیت
      فعالیت خود را از دوران راهنمایی به همراه پسر دایی اش علی رهرو با ساخت موزیک رپ زیرزمینی شروع کرد، الگویش را افرادی مثل امینم و فیفتی سنت معرفی می کند. اولین آهنگش موزیکی بنام خیابانی ها بود، می گوید سبک رپ بیشتر به روحیه زندگی ام میخورد و بهتر میتونستم خودمو تخلیه کنم.
      یاغی هستم …
      می گوید بچه یاغی هستم، یاغی را چریکی بودن می داند و از بچگی شر بود و تو کار حد و مرز ندارد ولی می گوید احمق نیستم و در کنارش سیاست دارم
      الگویم چمران است
      از آدم هایی مثل چمران درس می گیرم، بیشتر علاقمند به چریکی بودنش هستم و موزیک ویدیوی چ را در استایل دکتر چمران بصورت چریکی منتشر دادم
      بازیگری و طراحی …
      به بازیگری و کارگردانی علاقه دارد، تمایل دارد یک فیلم کوتاه بسازد و فعالیتی هم در حوزه طراحی لباس دارد
      ازدواج دوم مادر
      پدر و مادر حمید صفت در زمان کودکی او جدا شدند، در سال 1384 وقتی 12 ساله بود مادرش برای بار دوم با مردی بنام هوشنگ ازدواج کرد و مدتی در آلمان زندگی می کرد
      ماجرای حمید صفت (قتل)
      در 22 مرداد 96 حمید صفت ناپدری اش رو در جریان یک دعوای خانوادگی به قتل رساند، او گفته بود ناپدری اش مادرش را کتک می زد برای همین او کنترل خود را از دست داده است. 
      او ساعاتی بعد از مرگ ناپدری در بیمارستان خود را به کلانتری معرفی کرد و به مدت یکسال در زندان رجایی شهر بازداشت بود

      منبع: فتوکده
    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      چقدر سخته در جامعه ی ایران, که درک و شعور عموم مردم منحصر به آگاهی های محدود خودشون میشه , بخوای از صلح و دوستی وَ محبت صحبت کنی.....در جامعه ای که سطح مطالعه پایین باشه پذیرش فرهنگ صلح اتفاق نمی افته.....جامعه ای پیشرفت میکنه که بین زن و مرد توازن و اعتدال برقرار شده باشه......اما در ایران نه تنها سیاست گذاری های حاکم بر کشور حاضر به پذیرش این مسئله مهم و حیاتی نیست بلکه عموم زنان هنوز در عمل به حفظ و صیانت از حقوق خودشان تردید دارند.
      ........
      مثال های زیادی دارم که تنها به ذکر یک نمونه بسنده میکنم،من در یک شبکه ی اجتماعی به نام هم میهن عضو هستم و در بخش سوال و جواب این شبکه مطلب ((زیر)) را ارسال کردم:
      .
      .
      ***فردا ۴ آذر روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان***
      .
      پيامبر خدا صلى الله عليه و آله : بهترين شما كسى است كه براى خانواده اش بهتر باشد ، و من ، بهترينِ شما براى خانواده ام هستم . زنان را كسى گرامى نمى دارد ، مگر انسانِ بزرگوار ، و كسى به آنان اهانت نمى كند ، مگر انسان پَست.
      .
      .
      .
      خوب خانم ها بگید از سختی های زن بودن بگید از رفتارهای غیر دوستانه و خشن دور و اطرافیانتون بگید از ناملایمت ها و شکست های عاطفی صحبت کنید , درد و دل کنید , شاید قدرت شعور و درک کسانی که شما را نمیفهمن کمی بهتر بشه,حرف بزنید
      .
      .
      *****لطفا به پاسخ برخی خانم ها دقت فرمایید:
      .
      αяzυ - : اسم اینا رو فقط میتونم بزارم لیسیدَن !:| 
      .
      รձгձ Eȶɨ : حرفمو آرزو زد از اون موقع که اینو گذاشتی دارم با خودم کلنجار میرم که بگم؟!نگم؟!بعدگفتم ولش نگم که بالاخره ارزو گفت
      .
      ᴅɪᴍ - : یو آر اِ لیسر/:
      .
      ................................................
      شما چه فکر میکنید؟ باید چه کرد؟
    • توسط sajjad
      بقالی زنی را دوست میداشت. به کنیز خود پیغام داد که برو به خاتون بگو من چنینم و چنانم و عاشقم و میسوزم و میسازم و آرام ندارم و بر من ستم ها می رود و دیشب چنان بودم و امروز چنین بر من گذشت.
      قصه های دراز گفت و کنیز را راهی کرد.
      کنیزک نزد خاتون رفت و گفت: بقال سلام رساند و گفت که بیا تا تو را چنین کنم و چنان کنم.
      خاتون گفت: به همین سردی؟
      کنیزک گفت: او سخن دراز گفت ولی مقصود این بود. اصل مقصود است و باقی دردسر است....
      فیه مافیه مولانا
  • موضوع ها

  • کاربران آنلاین در این صفحه

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×