رفتن به مطلب

Recommended Posts

hossenipani1.jpg

نام: حسین پناهی
تولد: ۶ شهریور ۱۳۳۵  (شهرستان کهگیلویه)
مرگ: ۱۴ مرداد ۱۳۸۳ (۴۸ ساله - تهران )
پیشه: بازیگر، کارگردان، نویسنده، شاعر

زندگی:
جوانی حسین پناهی در ۶ شهریور ۱۳۳۵ در روستای دژکوه از توابع شهر سوق از توابع شهرستان کهگیلویه در استان کهگیلویه و بویراحمد زاده شد. پس از اتمام تحصیل در بهبهان به توصیه و خواست پدر برای تحصیل به مدرسهٔ آیت‌الله گلپایگانی رفت و بعد از پایان تحصیلات برای ارشاد و راهنمایی مردم به محل زندگی‌اش بازگشت. چند ماهی در کسوت روحانیت به مردم خدمت کرد تا اینکه زنی برای پرسش مسئله‌ای که برایش پیش آمده بود پیش حسین رفت و از حسین پرسید که فضلهٔ موشی داخل روغن محلی که حاصل چند ماه زحمت و تلاشم بود افتاده است، آیا روغن نجس است؟ حسین با وجود اینکه می‌دانست روغن نجس است (روغن محلی معمولاً در تابستان از حرارت دادن کره به دست می‌آید و در هوای آزاد و با توجه به گرم بودن هوا در تابستان روغن همیشه به صورت مایع است)، ولی این را هم می‌دانست که حاصل چند ماه تلاش این زن روستایی، خرج سه چهار ماه خانواده‌اش را باید تأمین کند، به زن گفت نه همان فضله و مقداری از اطراف آن را دربیاورد و بریزد دور، روغن دیگر مشکلی ندارد. بعد از این اتفاق بود که حسین علی‌رغم فشارهای اطرافیان نتوانست تحمل کند که در کسوت روحانیت باقی بماند. این اقدام حسین به طرد وی از خانواده نیز منجر شد. حسین به تهران آمد و در مدرسهٔ هنری آناهیتا چهار سال درس خواند و دوره بازیگری ونمایشنامه‌نویسی را گذراند.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دلم میخواست های من زیادند !
بلندند ... طولانیند ؛
اما مهم ترین دلم میخواست ها اینست که انسان باشم ...
انسان بمانم !
انسان محشور شوم چقدر وقت کم است،
تا وقت دارم باید مهرورزی کنم ...
به همین چند نفر که از تمام مردم دنیا با من نفس میکشند !
باید مهر بورزم به همین جغرافیایی که سهم من است از جهان ...
وقت کم است باید خوب باشم
مهربان باشم ؛
و دوست بدارم همه زیبایی ها را ...
میگویند انسان های خوب به بهشت میروند،
اما من میگویم انسان های خوب هر کجا باشند آنجا بهشت است ...!

 حسین پناهی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من روزه ام!!!!
تمام سال را روزه ام.
ولی بجای دهان و شکم ، اندیشه ام را روزه ام.
فکر من حق ندارد به کسی بی حرمتی کند.
فکر من حق ندارد به کسی ناسزا بگوید.
فکر من حق ندارد به مال کسی دست درازی کند.
فکر من حق ندارد با زندگی کسی بازی کند.
فکر من حق ندارد به کسی بهتان بزند.
فکر من حق ندارد به کسی جفا کند.
فکر من حق ندارد با دل کسی بازی کند.
فکر من حق ندارد به کسی دروغ بگوید.
فکر من حق ندارد به یتیمی بی تفاوت باشد.
فکر من حق ندارد زورگو باشد.
فکر من حق ندارد بینوایی را ببیند و بی تفاوت از کنارش عبور کند.
فکر من ...

آری من روزه ام ، 
نه روزه نخوردن غذا ، 
بلکه روزه انسان بودن، 
روزه مردانه زیستن، 
روزه جاودانه شدن.
آری من تمام سال را روزه ام.
تمام ساعتها را روزه ام.
تمام دقائق را روزه ام.

حسین پناهی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شرم می کنم با ترازوی کودک گرسنه کنار خیابان، سیری ام را وزن کنم! ای کاش یک ماه نیز موظف بودیم از اذان صبح تا غروب آفتاب فقرا را سیر کنیم نه این که گرسنگی و تشنگی کشیده تا فقط رنج آن ها را درک نماییم! آری هزاران بار افسوس که دیریست وا مانده ایم در ظاهر دین، دهانمان پر شده است از غلظت تلفظ حرف /ض/ در کلمه "و لا الضالین" ...

 حسین پناهی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

‍ مادرم
 سنگریزه‌ای که در غذایم بود، دندانم را شکست؛ درد کشیدم و گریستم؛ نه برای دندانم بلکه برای کم سو شدن چشمهای مادرم...

حسین پناهی


 A small grain of stone chipped my tooth as I was eating. It hurt and made me cry… not from pain, but to discover that mum's started losing eyesigh.

Hossein Panahi

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دیدی وقتی یه بادوم تلخ میخوری؟!!!
سریع بعدش چنتا بادوم شیرین میخوری تا تلخیش از بین بره!
تو دیگه لذتی از بادوم های شیرین نمیبری!
فقط میخوای اون تلخی رو فراموش کنی!
وقتی هم که اون تلخی تموم شد...
دیگه میترسی بادوم بخوری!
که نکنه دوباره تلخ باشه!!!
عشق مثل اون بادوم تلخه!
بعدش با آدمای زیادی آشنا میشی!!!!
ولی فقط برای فراموش کردن اون!
بعدش هم دیگه میترسی عاشق شی!
در اصل آدما فقط یه بار عاشق میشن!
از اون به بعدش یا واسه فراموشیه
یا از اجبارِ تنهایی!!!!

حسین پناهی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 یاد گرفتم این بار که دستانم یخ کرد، دستان کسی را نگیرم!
جیب هایم مطمئن ترند.!!
دنیا رو می بینی؟ حرف حرف میاره، پول پول میاره، خواب خواب میاره.ولی 'محبت'، "خیانت" میاره! کاش همه میدانستن دل بستن به "کلاغی که "دل" دارد، بهتر است از "طاوسی که زیبایی" دارد!!
کاش میشد انگشت را تا ته حلق فرو کرد و بعضی دلبستگی ها را یکجا بالا آورد!!!!وفاداری آدم ها رو "زمان" اثبات می کنه نه "زبان"!!!
زندگى به من آموخت: که"هيچ چيز از هيچ كس بعيد نيست"!!!!
این جمله رو هرگز فراموش نکن : "برای دوستت دارم بعضی ها؛ "مرسی" هم زیاد است!!

حسین پناهی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روز سر سریال با حسین پناهی
بودیم،
هوا هم خیلی سرد بود.
از ماشین پیاده شد بدون کاپشن!!
گفتم: حسین!
این جوری اومدی از خونه بیرون؟
سرما نخوری؟
کاپشن خوشگلت کو؟
گفت: کاپشنم خوشگل بود نه؟
گفتم آره!
گفت: منم خیلی دوسش داشتم...
ولی سر راه یکی رو دیدم،
که هم دوس‍ِش داشت و هم احتیاجش داشت...
ولی من فقط دوستش داشتم..!

اکبرعبدی خاطره ای با مرحوم حسین پناهی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هرگز شیشه عطر از دستتان افتاده که بشکند؟
شیشه ی عطرم شکسته بود!
حیاط پر از بوی خدا شده بود!
ستاره ام - درشت و درخشان-
روبه رویم پشت به دیوار،
سر بر گریبان برده بود
و من در آغوش ماه
برای همیشه به خواب رفته بودم!
با گونه ی خیس و کبود سیزده سالگی ام
که جای آخرین بوسه ی مادرم بود!

حسین پناهی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پنجره را باز کن و 

 از این هوای مطبوع بارانی

 لذت ببر ... 

 خوشبختانه باران

 ارث پدر هیچکس نیست! 

حسین پناهی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

می دانی
یک وقت هایی باید
روی یک تکه کاغذ بنویسی
تـعطیــل است
و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت
باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال ســوت بزنی
در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که
پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویـی
بگذار منتـظـر بمانند !!!

حسین پناهی

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

می‌دونی”بهشت” کجاست ؟ یه فضـای ِ چند وجب در چند وجب ! بین ِ بازوهای ِ کسی که دوسـتش داری…

حسین پناهی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

می‌خواهم برگردم به روزهای کودکی..
آن زمان‌ها که پدر تنها قهرمان بود

عشق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد
بالاترین نــقطه‌ى زمین، شــانه‌های پـدر بــود

بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادرهای خودم بودند
تنــها دردم، زانوهای زخمـی‌ام بودند

تنـها چیزی که می‌شکست، اسباب‌بـازی‌هایم بـود
و معنای خداحافـظ، تا فردا بود!

حسین پناهی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

و اما تو! ای مادر!
ای مادر!
هوا
همان چیزی ست که به دور سرت می چرخد
و هنگامی تو می خندی
صاف تر می شود…

حسین پناهی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
نه به دستی ظرفی را چرک میکنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند
و اندکی سکوت......

حسین پناهی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گز میکند خیابانهای چشم بسته از بر را
میان مردمی که حدودا میخرند و
حدودا میفروشند
در بازار بورس چشمها و پیشانی ها
و بخار پیشانیم حیرت هیچ کس را بر نمی انگیزد...

حسین پناهی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من اگه خـــدا بودم …
یه بار دیگه تمـــوم بنده هام رو میشمردم ببینم که یه وقت یکیشون تنـــها نمونده باشه …
و هوای دو نفره ها رو انقدر به رخ تک نفره ها نمی کشیدم!!!!

حسین پناهی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم!

دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم!

قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان ها می ترسم!

عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم!

کودکان را دوست دارم
ولی از آینه می ترسم!

سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم!

من می ترسم ، پس هستم
این چنین می گذرد روز و روزگار من

من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم

حسین پناهی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

درختان می گویند بهار
پرندگان می گویند ، لانه
سنگ ها می گویند صبر
و خاک ها می گویند مصاحب
و انسان ها می گویند «خوشبختی»
امّا همه ی ما در یک چیز شبیهیم ،
در طلب نور !
ما نه درختیم
و نه خاک .
پس خوشبختی را با علم به همه ی ضعف هامان در تشخیص ،
باید در حریم خودمان جستجو کنیم …

حسین پناهی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کهکشانها کو زمینم؟
زمین کو وطنم؟
وطن کو خانه ام؟
خانه کو مادرم؟
مادر کو کبوترانم؟
من گم شدم در تو یا تو گم شدی در من ، ای زمان؟…

حسین پناهی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در انتهای هر سفر
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟

حسین پناهی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نیم ساعت پیش ،
خدا را دیدم قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش
سرفه کنان در حیاط از کنار دو سرو سیاه گذشت
و رو به ایوانی که من ایستاده بودم آمد ،
آواز که خواند تازه فهمیدم ،
پدرم را با او اشتباهی گرفته ام !

حسین پناهی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بی تو
نه بوی خاک نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسکینم
چرا صدایم کردی
چرا ؟
سراسیمه و مشتاق
سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی
نشان به آن نشان
که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت
و عصر
عصر والیوم بود
و فلسفه

حسین پناهی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  حداکثر استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   You cannot paste images directly. Upload or insert images from URL.


  • گروه تلگرامی دیوونه تو

  • مطالب مشابه

    • توسط sajjad
      علی اسفندیاری، مردی كه بعدها به «نیما یوشیج» معروف شد، در بیست‌ویكم آبان‌ماه سال 1276 مصادف با 11 نوامبر 1897 در یكی از مناطق كوه البرز در منطقه‌ای به‌نام یوش، از توابع نور مازندران، دیده به جهان گشود. او 62 سال زندگی كرد و اگرچه سراسر عمرش در سایه‌ی مرگ مدام و سختی سپری شد؛ اما توانست معیارهای هزارساله‌ی شعر فارسی را كه تغییرناپذیر و مقدس و ابدی می‌نمود، با شعرها و رای‌های محكم و مستدلش، تحول بخشد. .در همان دهكده كه متولد شد، خواندن و نوشتن را نزد آخوند ده یاد گرفت”.

      نیما 11 ساله بوده كه به تهران كوچ می‌كند و روبه‌روی مسجد شاه كه یكی از مراكز فعالیت مشروطه‌خواهان بوده است؛ در خانه‌ای استیجاری، مجاور مدرسه‌ی دارالشفاء مسكن می‌گزیند. او ابتدا به دبستان «حیات جاوید» می‌رود و پس از چندی، به یك مدرسه‌ی كاتولیك كه آن وقت در تهران به مدرسه‌ی «سن‌لویی» شهرت داشته، فرستاده می‌شود بعدها در مدرسه، مراقبت و تشویق یك معلم خوش‌رفتار كه «نظام وفا» ـ شاعر بنام امروز ـ باشد، او را به شعر گفتن می اندازد. و نظام وفا استادی است كه نیما، شعر بلند «افسانه» كه به‌قولی، سنگ بنای شعر نو در زبان فارسی است را به او تقدیم كرده است.
      او نخستین شعرش را در 23 سالگی می‌نویسد؛ یعنی همان مثنوی بلند «قصه‌ی رنگ ‌پریده» كه خودش آن‌را یك اثر بچگانه معرفی كرده است. نیما در سال 1298 به استخدام وزارت مالیه درمی‌آید و دو سال بعد، با گرایش به مبارزه‌ی مسلحانه علیه حكومت قاجار و اقدام به تهیه‌ی اسلحه می‌كند. در همین سال‌هاست كه می‌خواهد به نهضت مبارزان جنگلی بپیوندد؛ اما بعدا منصرف می‌شود.
      نیما در دی ماه 1301 «افسانه» را می‌سراید و بخشهایی از آن را در مجله‌ی قرن بیستم به سردبیری «میرزاده عشقی» به چاپ می‌رساند. در 1305 با عالیه جهانگیری ـ خواهرزاده‌ی جهانگیرخان صوراسرافیل ـ ازدواج می‌كند. در سال 1317 به عضویت در هیات تحریریه‌ی مجله‌ی موسیقی درمی‌آید و در كنار «صادق هدایت»، «عبدالحسین نوشین» و «محمدضیاء هشترودی»، به كار مطبوعاتی می‌پردازد و دو شعر «غراب» و «ققنوس» و مقاله‌ی بلند «ارزش احساسات در زندگی هنرپیشگان» را به چاپ می‌رساند. در سال 1321 فرزندش شراگیم به‌دنیا می‌آید ـ كه بعد از فوت او، با كمك برخی دوستان پدر، به گردآوری و چاپ برخی شعرهایش اقدام ‌كرد.
      نوشته‌های نیما یوشیج را می‌توان در چند بخش مورد بررسی قرار داد: ابتدا شعرهای نیما؛ بخش دیگر، مقاله‌های متعددی است كه او در زمان همكاری با نشریه‌های آن دوران می‌نوشته و در آنها به چاپ می‌رسانده است؛ بخش دیگر، نامه‌هایی است كه از نیما باقی مانده است. این نامه‌ها اغلب، برای دوستان و همفكران نوشته می‌شده است و در برخی از آنها به نقد وضع اجتماعی و تحلیل شعر زمان خود می‌پرداخته است؛ ازجمله در نامه‌هایی كه به استادش «نظام وفا» می‌نوشته است.
      آثار خود نیما عبارتند از: «تعریف و تبصره و یادداشت‌های دیگر» ، «حرف‌های همسایه»‌ ، «حكایات و خانواده‌ی سرباز» ، «شعر من» ، «مانلی و خانه‌ی سریویلی» ،‌«فریادهای دیگر و عنكبوت رنگ» ، «قلم‌انداز» ، «كندوهای شكسته» (شامل پنج قصه‌ی كوتاه)، ‌«نامه‌های عاشقانه»‌ و غیره.
      و عاقبت در اواخر عمر این شاعر بزرگ، درحالی‌كه به علت سرمای شدید یوش، به ذات‌الریه مبتلا شده بود و برای معالجه به تهران آمد؛ معالجات تاثیری نداد و در تاریخ 13 دی‌ماه 1338، نیما یوشیج، آغازكننده‌ی راهی نو در شعر فارسی، برای همیشه خاموش شد. او را در تهران دفن ‌كردند؛ تا اینكه در سال 1372 طبق وصیتش، پیكرش را به یوش برده و در حیاط خانه محل تولدش به خاك ‌سپردند.
      نیما علاوه بر شكستن برخی قوالب و قواعد، در زبان قالب‌های شعری تاثیر فراوانی داشت؛ او در قالب غزل ـ به‌عنوان یكی از قالب‌های سنتی ـ نیز تاثیر گذار بوده؛ به طوری كه عده‌ای معتقدند غزل بعد از نیما شكل دیگری گرفت و به گونه‌ای كامل‌تر راه خویش را پیمود.

      سیداكبر میرجعفری، شاعر غزلسرای دیگر، بیشترین تاثیر نیما را بر جریان كلی شعر، در بخش محتوا دانسته و می‌گوید: «شعر نو» راههای جدیدی را پیش روی شاعران معاصر گشود. درواقع با تولد این قالب، سیل عظیمی از فضاها و مضامینی كه تا كنون استفاده نمی‌شد، به دنیای ادبیات هجوم آورد. درواقع باید بگوییم نوع نگاه نیما به شعر بر كل جریان شعر تاثیر نهاد. در این نگاه همه اشیایی كه در اطراف شاعرند جواز ورود به شعر را دارند. تفاوت عمده شعر نیما و طرفداران او با گذشتگان، درواقع منظری است كه این دو گروه از آن به هستی می‌نگرند.

      «نیما یوشیج» به روایت دكتر روژه لسكو «نیما یوشیج» برای اروپاییان بویژه فرانسه زبانان چهره ای ناشناخته نیست. علاوه براینكه ایرانیان برخی از اشعار نیما را به زبان فرانسه ترجمه كردند، بسیاری از ایرانشناسان فرانسوی نیز دست به ترجمه اشعار او زدند و به نقد آثارش پرداختند. بزرگانی چون دكتر حسن هنرمندی، روژه لسكو، پروفسور ماخالسكی، آ.بوسانی و… كه در حوزه ادبیات تطبیقی كار می كردند عقیده داشتند چون نیما با زبان فرانسه آشنابوده، بسیار از شعر فرانسه و از این طریق از شعر اروپا تأثیر پذیرفته است. از نظر اینان اشعار سمبولیستهایی چون ورلن، رمبو و بویژه ماگارمه در شكل گیری شعرسپیدنیمایی بی تأثیر نبوده است.

      پروفسور «روژه لسكو» مترجم برجسته «بوف كور» صادق هدایت، كه در فرانسه به عنوان استاد ایران شناسی در مدرسه زبانهای زنده شرقی، زبان كردی تدریس می كرد، ترجمه بسیار خوب و كاملی از «افسانه» نیما ارائه كرد و در مقدمه آن به منظور ستایش از این اثر و نشان دادن ارزش و اهمیت نیما در شعر معاصر فارسی، به تحلیل زندگی و آثار او پرداخت و نیما را به عنوان بنیانگذار نهضتی نو در شعر معاصر فارسی معرفی كرد.

      دكتر رو»ه در مقدمه ترجمه شعر افسانه در مقاله اش می نویسد:

      «شعر آزاد» یكی از دستاوردهای اساسی مكتب سمبولیسم بود كه توسط ورلن، رمبو و … در «عصر روشنگری» بنا نهاده شد و شاعران و نویسندگان بسیاری را با خود همراه كرد كه نیمایوشیج نیز با الهام از ادبیات فرانسه یكی از همراهان این مكتب ادبی شد.

      هدف در شعر آزاد آن است كه شاعر به همان نسبت كه اصول خارجی نظم سازی كهن را به دور می افكند هرچه بیشتر میدان را به موسیقی وكلام واگذارد. در واقع در این سبك ارزش موسیقیایی و آهنگ شعر در درجه اول اهمیت قرارمی گیرد.
      از راست استاد شهریار ، شراگیم فرزند نیما و علی اسفندیاری ( نیما یوشیج ) شعر آزاد به دست شاعران سمبولیست فرانسه چهره ای تازه گرفت و به شعری اطلاق می شد كه از همه قواعد شعری كهن بركنار ماند و مجموعه ای از قطعات آهنگدار نابرابر باشد.
      در چنین شعری، قافیه نه در فواصل معین، بلكه به دلخواه شاعر و طبق نیاز موسیقیایی قطعه در جاهای مختلف شعر دیده می شود و «شعر سپید» در زبان فرانسه شعری است كه از قید قافیه به كلی آزاد باشد و آهنگ دار بودن به معنای موسیقی درونی كلام از اجزا جدایی ناپذیر این نوع شعر است. كه این تعاریف كاملاً با ماهیت و سبك اشعار نیما هماهنگی دارد.
      در مجموع می توان گفت كه:
      1. نیما كوشید تجربه چندنسل از شاعران برجسته فرانسوی را در شعر فارسی بارور سازد.
      2 . نیما توانست شعر كهن فارسی را كه در شمار پیشروترین شعرهای جهان بود ولی در چند قرن اخیر كارش به دنباله روی و تكرار رسیده بود را با شعر جهان پیوند زند و باردیگر جای والای شعر فارسی را در خانواده شعر جهان به آن بازگرداند.
      3. نیما توانست عقاید متفاوت و گاه متضاد برخی از بزرگان شعر فرانسه را یكجا در خود جمع كند و از آنها به سود شعر فارسی بهره گیرد. او عقاید و اصول شعری «مالارمه» كه طرفدار عروض و قافیه بود را در كنار نظر انقلابی «رمبو» كه خواستار آزادی كامل شعر بود، قرارداد و با پیوند و هماهنگی بین آنها «شعر سپید» خود را به ادبیات ایران عرضه كرد.
      ۴ . نیما از نظر زبانشناسی ذوق شعری ایرانیان را تصحیح كرد و با كاربرد كلمات محلی دایره پسند ایرانیان را در بهره برداری از زبان رایج و جاری سرزمینش گسترش داد. او یكی از بزرگان شعر فولكلور ایران شمرده می شود.
      5. نیما جملات و اصطلاحات متداول فارسی و صنایع ادبی بدیهی و تكراری را كنار نهاد تا از فرسودگی بیشتر زبان پیشگیری كند و اینچنین زبان شعری كهن فارسی كه تنها استعداد بیان حالات ملایم و شناخته شده عرفانی و احساساتی را داشت، توانایی بیان هیجانات، دغدغه ها، اضطرابات و بی تابی های انسان مدرن امروزی را به دست آورد. بدین ترتیب زبان شعری «ایستا و فرسوده» گذشته را به زبان شعری «پویا و زنده» بدل كرد.
      6. نیما همچون مالارمه ناب ترین معنی را به كلمات بدوی بخشید. او كلمات جاری را از مفهوم مرسوم و روزمره آن دور كرد و مانند مالارمه شعر را سخنی كامل و ستایشی نسبت به نیروی اعجاب انگیز كلمات تعریف كرد.
      7. نیما همچون ورلن تخیل و خیال پردازی را در شعر به اوج خود رساند و شعر را در خدمت تخیل و توهم گرفت نه تفكر و تعقل.
      8. نیما بر «وزن» شعر بسیار تأكید داشت. او وزن را پوششی مناسب برای مفهومات و احساسات شاعر می دانست.
      واما داستان سفر به یوش:
      پس از گذشت کلی مسیر پیچ در پیچ که ابتدای آن از هزار چم جاده چالوس شروع میشد به روستای یوش رسیدیم که زیبائی وطبیعت آن مرا به تحسین واداشت بیخود نیست که نیما در اینجا شاعر شده است وهزار سبک پیش گزیده شعر را برهم زده است.
      پس از سپری کردن کلی کوچه باغهای قدیمی که پر از درختان آلو ، زردآلو وگردو بود بالاخره به خانه نیما یوشیج رسیدیم کوچه ای با صفا که از زیر سنگفرشهای آن آبی خنک جاری بود و ترانه زیبائی از زندگی بکر انسان را در گوش خسته مسافران جاری می ساخت . خانه ای زیبا که نشاندهنده رونق زندگی در روزگاران قدیم بود.
      حیاط این خانه بسیا زیبا بود ودر وسط آن مزار نیما قرار داشت دور تا دور حیاط پر بود از عکسهایی بسیار قدیمی وزیبا که یکی از دیگری دیدنیتر بود .در ادامه به چند تصویر از آن می پردازیم.

      نمائی از خانه زیبای علی اسفندیاری ( نیما یوشیج ) در یوش این همه چیزی نبود که در آنجا می توان دید واقعا هر ایرانی می بایست حداقل یکبار و دیدن این همه زیبائی به این روستا برود.
       وبه قولی شنیدن کی بود مانند دیدن .

      مزار نیما که در کنار خواهرش و جمع آوری کننده آثارش در وسط حیاط همان خانه  آرمیده است. وصیّت‌نامه‌ نیما یوشیج
      شب دوشنبه 28 خرداد 1335
      امشب فکر می‌کردم با این گذران ِ کثیف که من داشته‌ام - بزرگی که فقیر و ذلیل می‌شود - حقیقةً جای ِ تحسّر است . فکر می‌کردم برای ِ دکتر حسین مفتاح چیزی بنویسم که وصیت‌نامه‌ی ِ من باشد ؛ به این نحو که بعد از من هیچ‌کس حقّ ِ دست زدن به آثار ِ مرا ندارد . به‌جز دکتر محمّد معین ، اگر چه او مخالف ِ ذوق ِ من باشد .
      دکتر محمّد معین حق دارد در آثار ِ من کنجکاوی کند . ضمناً دکتر ابوالقاسم جنّتی عطائی و آل احمد با او باشند ؛ به شرطی که هر دو با هم باشند .
      ولی هیچ‌یک از کسانی که به پیروی از من شعر صادر فرموده‌اند در کار نباشند . دکتر محمّد معین که مَثَل ِ صحیح ِ علم و دانش است ، کاغذ پاره‌های ِ مرا بازدید کند . دکتر محمّد معین که هنوز او را ندیده‌ام مثل ِ کسی است که او را دیده‌ام . اگر شرعاً می‌توانم قیّم برای ِ ولد ِ خود داشته باشم ، دکتر محمّد معین قیّم است ؛ ولو این‌که او شعر ِ مرا دوست نداشته باشد . امّا ما در زمانی هستیم که ممکن است همه‌ی ِ این اشخاص ِ نام‌برده از هم بدشان بیاید ، و چقدر بیچاره است انسان ... !
      منبع: برترین ها
    • توسط sajjad
      سینا درخشنده متولد 31 شهریور 1371 در شیراز، خواننده است
      فارغ التحصیل لیسانس رشته عمران می باشد نوازنده قابلی است، شعر نیز می سراید و حالا عنوان پدیده موسیقی ایران در عرصه خوانندگی را یدک می کشد
      نام اصلی اش رضا در شناسنامه است
      شروع فعالیت
      فعالیت خود را از سال 1391 وقتی 20 ساله بود با نواختن ساز آغاز کرد
      کم کم در مدت سه سال شروع به تولید چند ترک کرد که بازتاب چندانی نداشت برا همین مجبور شد فعالیت خود را قطع کند تا مشکلات موسیقی خود را برطرف کند
      شهرت
      بعد از مدتی تمرین و کار روی آهنگ ها در نهایت بهمن ماه 1396 با انتشار قطعه کوک حالم به شدت موفق ظاهر شد و سپس با آهنگ یار همیشگی سر زبان ها افتاد
      آشپز خوبیم
      بجز موسیقی به آشپزی علاقه خاصی دارد و می گوید آشپز خوبی هستم، هم غذای ایرانی و هم غذای فرنگی درست می کنم اما ته چین هام یک چیز دیگست
      طرفدار قرمز

      می گوید برای طرفداران استقلال تهران احترام می گذارم ولی به شدت دو آتیشه پرسپولیس هستم
      ازدواج
      آقای خواننده هنوز ازدواج نکرده و مجرد است، برخی کانال های با سو استفاده از عکس هوادارانش تیترهای سینا درخشنده و همسرش را روی عکس های منتشر کردند که صحت ندارد
      شرکت موسیقی
      درخشنده حالا یکی از خواننده ها تحت حمایت شرکت موسیقی آوازی نو به مدیریت حسن اردستانی است، حمید هیراد نیز زیر نظر این شرکت کار می کند
      ورزش
      یکی از دیگر علایق آقای درخشنده ورزش است، اوقات فراغت خود را با فوتبال و والیبال پر می کند و به تناسب اندام خود خیلی توجه می کند
      منبع: فتوکده
    • توسط sajjad
      مهدی احمدوند متولد 29 بهمن 1370 در کرج
      موسیقی خوانده است، اصالتا اهل شهر همدان می باشد و در کرج بزرگ شده است بجز خوانندگی، آهنگسازی نیز می کند و گاهی ترانه سرایی نیز انجام می دهد
      شروع فعالیت
      از همون بچگی دوست داشتم در موسیقی فعالیت کنم یعنی خیلی سال پیش تصمیمم را گرفتم اما به صورت جدی و حرفه‌ ای در سن 14 سالگی و با ویولن از یک آموزشگاه موسیقی شروع کردم
      نوازندگی، خوانندگی + ترانه سرایی
      اوایل فقط دوست داشتم ویلن بزنم اما بعد تصمیم گرفتم بخوانم
      ولی چون به آهنگساز و ترانه‌ سرایی دسترسی نداشتم، تصمیم گرفتم خودم آهنگسازی و شعر گفتن را یاد بگیرم و تا امروز به جز ساز ویلن، هیچ کدام از حرفه‌ها، آهنگسازی، تنظیم، ترانه گفتن را از کسی آموزش ندیدم
      اولین تجربه رسمی
       من برای شخص خاصی نمی‌ خوانم، هدف من فقط موزیک است نه هیچ چیز دیگر
      اولین کاری که ساختم آهنگ خیلی دوست دارم یه روز بوده که شعر و آهنگ سازی و تنظیم  کار توسط خودم انجام شد، اولین کاری که برای شخص دیگه تنظیم کردم آهنگ تاوان برای سامان جلیلی بود
      از آلبوم غیر رسمی تا رسمی
      پس از انتشار اینترنتی آلبوم های : موج منفی، نقطه ضعف و خونه غرور، اولین آلبوم رسمیش را به نام از این ساعت در ۱۹ شهریور ۱۳۹۳ منتشر کرد، پس از دو سال در تاریخ ۱۴ دی ۱۳۹۵ دومین آلبوم رسمی این خواننده با نام ساعت هفت منتشر شد
      مورد علاقه
      موزيسين مورد علاقه ام هم خواننده بود هم نوازنده و آهنگساز که آقاي شادمهر عقيلی بود 

      پاسخ های کوتاه
      موسیقی : عشق
      مهدی احمدوند : ساده
      بهترین دوست : خدا
      بهترین دوست هنری : علیرضا حمزه لویی و حکیم یکی از دوستام
      عشق اول : معلم عشق
      قرمز یا آبی : تیم ملی
      زندگی : موسیقی
      بهترین ترانه سرا : رضا صادقی
      بهترین اهنگساز : سیوران خسروی
      آلبوم ها
      ● ساعت هفت – 1395
      ● از این ساعت – 1393
      ● خونه غرور (پخش اینترنتی)
      ● نقطه ضعف (پخش اینترنتی)
      ● موج منفی (پخش اینترنتی)
      مهدی احمدوند بیش از 30 تراک تک اهنگ نیز منتشر کرده است
      ازدواج
      هیچ خبری از ازدواج مهدی احمدوند رسانه ای نشده است
      منبع: فتوکده
    • توسط sajjad
      نام : علی
      نام خانوادگی : یاسینی
      تاریخ تولد : 1373/9/12
      محل تولد : تهران
      او ترانه سرا، تنظیم کننده و آهنگ ساز نیز هست و همچنین سبک خاصی را برای خود به وجود آورده است.
      همچنین او نزد آرش ، مسیح و مسعود جهانی که یک تیم قوی موسیقیایی هستند همکاری نموده است که یکی از دلایل شهرت او این مورد است.

      شروع فعالیت هنری علی یاسینی
      او دوسال است که بطور حرفه ای خوانندگی را دنبال میکند او از طریق پخش آهنگ نترس به مشهوریت رسیده است و انتظار میرود یکی از خواننده های نو ظهور ایران باشد.
      اما اوج شهرت وی با اهنگی که بطور مشترک با شهاب مظفری خوانده است برمیگردد.
    • توسط sajjad
      حمید صفت متولد 18 مرداد 1372 در تهران، خواننده است
      یک دهه هفتادی که خیلی زود معروف شد، چهره ای متفاوت که فعالیت اش زیرزمینی و غیرمجاز است اما هوادارانش زیادن، می گوید من یاغی ام اما احمق نیستم 
      نام اصلی اش حمیدرضا امیری صفت می باشد
      خانواده
      در یک خانواده هنری در محله شمس آباد تهران بدنیا آمدم، مادرم صدای خوبی دارد و خواهرم نیز کارگردان و بیشتر ویدیو کلیپ ها رو با راهنمایی او می سازم، رادرم هم در آمریکا زندگی می کند
      شروع فعالیت
      فعالیت خود را از دوران راهنمایی به همراه پسر دایی اش علی رهرو با ساخت موزیک رپ زیرزمینی شروع کرد، الگویش را افرادی مثل امینم و فیفتی سنت معرفی می کند. اولین آهنگش موزیکی بنام خیابانی ها بود، می گوید سبک رپ بیشتر به روحیه زندگی ام میخورد و بهتر میتونستم خودمو تخلیه کنم.
      یاغی هستم …
      می گوید بچه یاغی هستم، یاغی را چریکی بودن می داند و از بچگی شر بود و تو کار حد و مرز ندارد ولی می گوید احمق نیستم و در کنارش سیاست دارم
      الگویم چمران است
      از آدم هایی مثل چمران درس می گیرم، بیشتر علاقمند به چریکی بودنش هستم و موزیک ویدیوی چ را در استایل دکتر چمران بصورت چریکی منتشر دادم
      بازیگری و طراحی …
      به بازیگری و کارگردانی علاقه دارد، تمایل دارد یک فیلم کوتاه بسازد و فعالیتی هم در حوزه طراحی لباس دارد
      ازدواج دوم مادر
      پدر و مادر حمید صفت در زمان کودکی او جدا شدند، در سال 1384 وقتی 12 ساله بود مادرش برای بار دوم با مردی بنام هوشنگ ازدواج کرد و مدتی در آلمان زندگی می کرد
      ماجرای حمید صفت (قتل)
      در 22 مرداد 96 حمید صفت ناپدری اش رو در جریان یک دعوای خانوادگی به قتل رساند، او گفته بود ناپدری اش مادرش را کتک می زد برای همین او کنترل خود را از دست داده است. 
      او ساعاتی بعد از مرگ ناپدری در بیمارستان خود را به کلانتری معرفی کرد و به مدت یکسال در زندان رجایی شهر بازداشت بود

      منبع: فتوکده
    • توسط sajjad
      مهمان این برنامه کتاب باز سردبیر فصل نامه فرم و نقد بود.
      سینما و ادبیات چه نسبتی باهم دارند؟
      س: یادتونه اولین بار ما همدیگرو کجا دیدیم ؟
      توی کتابخونه کانون فرهگی پرورش فکری کودک و نوجوان ۲۰ سال پیش هر روز شما میرفتین پشت یه میز منم پشت یه میز دیگه ..
      ص: فصل نامه فرم نقد دربارش بگید
      ف: مجله ای است که ۱۰۰ صفحه سینما داره ۱۰۰ صفحه هم ادبیات تماما هم نقده و نسیه توش نیست.
      ص: چرا ادبیات؟ چرا داستان؟ چرا نقد ؟
      ف: من فکر میکنم که ادبیات به مراتب از سینما مهمتره چون ادبیات تونش و ربطش به انساسن خیلی بیشتر از سینماست، ادبیات بیشتر ادم میسازه تا سینما، ادبیات بیشتر مارو با خودمون اشنا میکنه و با جهان پیرامونمون ...
      ادبیات کاری میکنه که هیچ مدیوم دیگه ای نمیتونه بکنه تخیل رو شوکوفا میکنه، سینما نمیتونه موسیقی نمیتونه حتی هیچ مدیوم دیگه نمیتونه ...
      یعنی کسی که میاد پیش من و میگه من میخوام نقد بنویسم و بفهمم و چه خبره میگم برو رمان بخون ...
      پشت ادم اگر رمان باشه رمان های کلاسیک فرهنگی و ایرونی و ادبیات کلاسیک ایرون قطعا درست تر جلو میره تا اینکه این پشت خالی باشه ....
      نسل ما ادبیات با ما مانوس بود من یادمه توی دوره دبیرستان رمان هایی که بود ما چیزی جا نمیذاشتیم. شعر میخوندیم رمان میخوندیمن. شعر اخوان یادمه توی دوران دبیرستان که با دوستان میخوندیم شعر و رمان و رمان و رمان ....
      شاید اون پشتوانه اصلیه منه در این حیطه یعنی تخیل رو میفهمم فکر میکنم ادمی که داستایوسفکی نخونده چخوف نخونده پوشکین نخونده امیلی پست نخونده همینگوی نخونده فالکنر نخونده کمیتش خیلی میلنگه ....
      و ادم هایی که اینارو درست خوندن و منم بعد از دو دهه دوباره دارم ادبیات میخونم و جلسات نقد ادبی هم تا چند وقت پیش توی کافه داشتیم. به شدت دارم لذت میبرم و به شدت دارم چیزای جدید یاد میگیرم.
      بحث فرم و من ظاهرا ادم فرموله کننده ای توی ایرانم خیلی اش رو مدیون ادبیاتم یعنی خیلیشیو مدیونه اینم که یه کسی به یه لغت به یه مکث توی لغت تبدیل میکنه یه حس رو این چقدر فرمه !
      س: اینو توضیح میدین؟
      ف: اجازه بدید قبل از این که اینو توضیح بدم ی نکته عرض کنم ما معمولا گفتم رمان نمیخونیم نسل امروز رو عرض میکنم و پشتمون خالیه از تخیل یعنی بدونه رمان تخیلی درکار نیست به نظر من ...  یعنی تخیل تربیت شده ای در کار نیست ...
      ادم نمیتونه هم زندگی رو تجربه کنه و تجربه های این همه ادم رو اما رمان به ما این تجربه هارو منتقل میکنه و همه بخشیش رو بهمون منتقل میکنه اگه کنش خوندن یاد بگیریم، نه این که بخونیم بگیم چی بود ؟ نه مهم نیست چی بود ! مهم اینه چگونه بود !!!
      همه بحث فرم که تو سوال کردی هم همین بود چگونه بود ! این که قصه اینجا تموم شد یا فرم سریالمون یا فلان فیلم خیلی اهمیت نداره تازه چه هم توی دل چگونه هست. یعنی وقتی چگونه درست باشه چه اش از دل اون درمیاد.
      س: ولی شما همیشه طرفدار چگونه هستید اینو میدونم ولی اگه این دوتا باهم ترکیب بشه چی ؟ یعنی این که مهم که بگیم چی چگونه بود ...
      این به نظرم قدم اوله که بگیم چی چگونه بود ؟ یعنی داریم اصالت رو به چی میدیم اما وقتی بگیم چگونه بود ؟ این دمکراسی هم قائلیم برای همه آدم های که هرچی میخوان بگن اما بلد باشن بگن اما درست بگن تازه از اونجا که درست گفتن حالا دعوامون تازه شروع میشه !
      اما اونایی که خیلی ادعای ارزشی دارن خیلی ادعای روشن فکری دارن خیلی ادعای فلسفی دارن و چگونه ندارن ادعاشون رو هواست چی راجع بهش حرف میزنن !وقتی بلد نیستن حرف بزنن ...
      حالا اگه بحث قبلی رو بخوایم ادامه بدیم فرق ادم با دیگر موجودات که آفریده شدن چیه ؟ بعضی ها میگن کاره، بعضی ها میگن کلامه، من یه ذره اونورترم میگم قصه هست ... ادم با قصه تعریف میشه ادمی که قصه نداره ادم نیست! و ادمی که به قصه علاقه نداره ادم نیست! و مرگ براش بهتره ...
      یاد شهرزاد بیوفت، شهرزاد قصه تو قصه میبرد واقعه تو واقعه که مرگ پشت در بمونه مرگ میگفت یا قصه بگو یا بمیر و اون قصه میگفت ...
      یعنی قصه غیر از این که تخیل رو و ادم رو و قصه ادمیزاد رو عقب روندن مرگه ...
      قصه زندگیه مونادی زندگیه حالا میفهمی چرا میگم ادبیات مهمتر از سینماست و اگر سینماییم دوست دارم قطعا سینمای قصه گوست به زبون تصویر ولی واژه و کلام قلدر تر از تصویره یعنی چی ؟
      یعنی شما نمیتونی چیزایی که نوشته میشه خیلی چیزایی که نوشته میشه ترجمه کنی به تصویر شما نمیتونی هیچ بیت حافظ رو ترجمه کنی به تصویر ...   شما نمیتونی خیلی از حس های انسانی توی ادبیات کلاسیک رو تصویریش کنی، درنمیاد اصلا و تازه دارم فکر میکنم که هیچ مدیومی نمیتونه مدیوم دیگرو بپوشونه هر مدیومی مستقله، فرم خودش رو داره و پدیدار و معینه که ترجمه ناپذیره به همین دلیل باز بگم به نظرم ادبیات ادم میسازه تخیل رشد میده، چشم مارو باز تر میکنه، مارو لطف تر میکنه، مارو سخت تر میکنه، و آمادگی برامون به وجود میاره که با مرگ دست و پنجه نرم کنیم و مرگ رو عقب برونیم.
      س: اقای فراستی من سوال بعدیم هم درباره تیتر یک همین فصل نامه هست (فرم و نقد)  یه مطلبی از ویزینیو ولف چگونه باید کتاب خوند ؟
      ف: شاهکاریه یعنی تو نخوندی امشب بخونی زنگ میزنی به من میگی دمتون گرم بی نظیر مطلب!
      س: اقای فراستی چگونه باید دکتاب خواند؟
      خیلی این سخته! خیلی باید ادم خودشو تقویت کنه تا بتونه درست کتاب بخونه. به نظرم گزینش نباید کرد اول، کتاب ادبیات خوب که دستت میرسه بخون.
      اگه کتاب زنده باشه همچنان ...
      مثال میزنم این کتاب برای زنده یاد احمد محموده من اخیرا زمین سوختشو خوندم از اون کتاب هایی بود که از دستم در رفته بود که ذدزیازه  جنگه مرسی درباره سه ماه اول جنگه که از سطر اول تو هیچی نمیدونی روای شروع میکنه تو خیابون راه رفتن و حرفای مردم رو شنیدن و منتقل کردن حرف ها ...
      انگار که اون موقع است که شهریوره ۵۹ و تو توی اهوازی با این مردم جونوبی که داره تجواز عراق شروع میشه ..
      انقدر این کتاب تواناست توی فرم که تو دل میدی و میری جلو نمیذاره کات کنی یه نفس مجبوری بری آدم هارو میشناسی حرکت رو میفهمی محمود معتقده که کتاب رمان توصیف و حرکت در توصیف نیست خود حرکته!
      یعنی اگه میخواد بهت بگه که طرف گرمش بود و چطور ....
      اگر مشکل نگارشی داشت ببخشید و در زیر پست صحیحش رو بگید.
    • توسط sajjad
      در روزگار قدیم، مطربان در مجالس عروسی و جشن، پس از اجرای برنامه و شیرین کاریهای خود، نعلبکی یا زنگی را جلوی میهمانان میگرفتند و با صدای بلند میگفتند: "اعطینا"
      یعنی لطفا عنایت کنید و پولی بدهید، که در حقیقت همان شاباش بوده است.

      از آنجایی که، در گذشته زبان عربی در میان فارسی‌زبانان نیز رایج بوده، این لفظ به زبان فارسی نیز راه یافت، اما مانند بسیاری از کلمات عربی، پس از ورود به زبان فارسی کاملاً تغییر کرده و به شکلی در آمده، که تلفظ آن برای فارسی زبانان راحت تر باشد، در نتیجه این لفظ در زبان فارسی به صورت "اتینا" تلفظ میشود، که یک غلط مصطلح است.

      مثل "خرج اتینا" به معنای پولی است که، به جای آنکه خرج کارهای لازم و ضروری شود، در راه بیهوده و سرگرمی خرج شود.
      در انتها بخشی از یک ترانه عامیانه شیرازی را بیان میکنیم که، این مثل در آن به کار رفته است:
      نه فکر دنیا میکنه
      نه فکر عقبی میکنه
      هرچی که پیدامیکنه
      خرج "اتینا" میکنه
    • توسط sajjad
      میگویند روزی ملک الشعرای بهار شاعر معروف در مجلسی نشسته بود و حضار برای آزمایش طبع وی چهار کلمه را انتخاب کردند تا وی آنها را در یک رباعی بیاورد.
      کلمات انتخاب شده عبارت بودند از: خروس، انگور، درفش و سنگ
      ملک الشعرای بهار گفت:
      برخاسـت خروس صبح برخیز ای دوست
      خون دل انگور فکن در رگ و پوست
      عشق من و تو صحبت مشت است و درفش
      جور دل تو صحبت سنگ است و سبوست
      جوانی خام که در مجلس حاضر بود گفت: این کلمات با تبانی قبلی انتخاب شده اند. اگر راست میگوئید، من چهار کلمه انتخاب میکنم و شما آنها را در یک رباعی بیاورید.
      سپس این چهار کلمه را انتخاب نمود: آئینه، اره، کفش و غوره.
      بدیهیست آوردن این کلمات دور از ذهن در یک رباعی کار ساده ای نبود، لیکن ملک الشعرا شعر را اینگونه گفت:
      چون آینه نور خیز گشتی احسنت
      چون ارّه به خلق تیز گشتی احسنت
      در کفش ادیبان جهان کردی پای
      غوره نشده موَیز گشتی احسنت
    • توسط ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
      نکته های مهم:
      در هنگام مطالعه ی شعر تلاش خواهم کرد ناب ترین ابیات را انتخاب کنم. سعی خواهد شد ابیاتی که پند و اندرزی در آن وجود دارد گرد آوری شود. ابیات که صرفا معنا و مفهوم عشق دنیایی دارد، جمع آوری نخواهد شد. ابیات ناب/حافظ/بخش اول
      ‍۱- حدیث از مطرب و می گو و راز دهر، کمتر جو
      که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
      ۲- به خُلق و لطف توان کرد صید اهل نظر
      به بند و دام نگیرند مرغ دانا را
      ۳- آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
      با دوستان مروت با دشمان مدارا
      ۴- در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند
      گر تو نمی پسندی ، تغییر کن قضا را
      ۵- یار مردان خدا باش که در کشتی نوح
      هست خاکی که به آبی نخرد توفان را
      ۶- برو از خانه ی گردون به دَر و نان مَطلب
      کآن سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را
      ۷- حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی
      دام تزویر مکن چون دگران قرآن را
      ۸- هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
      ثبت است بر جریده ی عالم دوام ما
      ۹- عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده
      باز گردد یا برآید چیست فرمان شما
      ۱۰- نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود
      زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت
      ۱۱- حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج
      فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست
      ۱۲- باده نوشی که در او روی و ریایی نَبُوَد
      بهتر از زهد فروشی که در او روی ریاست
      ۱۳- ما نه یاران ریاییم و حریفان نفاق
      آن که او عالم سِر است بدین حال گواست
      فرض ایزد بگذاریم و به کس بد نکنیم
      وآنچه گویند روا نیست نگوییم رواست
      ۱۴- چه شود گر من و تو چند قدح باده خوریم
      باده از خون رَزان است نه از خون شماست
      ۱۵- چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
      سخن شناس نه ای جان من، خطا اینجاست
      ۱۶- من همان دم که وضو ساختم از چشمه ی عشق
      چار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست
      ۱۷- کمر کوه کم است از کمر مور اینجا
      نا امید از در رحمت مشو ای باده پرست
      ۱۸- مقام عیش میسر نمیشود بی رنج
      بلی به حکم بلا بسته اند عهد اَلست
      ۱۹- به هست و نیست مَرنجان ضمیر و خوش می باش 
      که نیستی است سرانجام هر کمال که هست
      ۲۰- آنچه او ریخت به پیمانه ی ما نوشیدیم
      اگر از خَمر بهشت است وگر باده ی مست
      ۲۱- بکن معامله وین دل شکسته بخر
      که با شکستگی ارزد به صد هزار درست
      ۲۲- بیدار شو ای دیده که ایمن نتوان بود
      زین سیل دمادم که در این منزل خواب است
      ۲۳- سبز است در و دشت بیا تا نگذاریم
      دست از سر آبی که جهان جمله سراب است
      ۲۴- حافظ هر آنکه عشق نورزید و وصل خواست
      احرام طَوف ِ کعبه ی دل بی وضو ببست
      ۲۵- مرا به بندِ تو دوران چرخ راضی کرد
      ولی چه سود؟؟ که سر رشته در رضای تو بست
      ۲۶- ارباب حاجتیم و زبان سوال نیست
      در حضرت کریم تمنا چه حاجت است
      ۲۷- بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است
      بیار باده که بنیاد عمر بر باد است
      ۲۸- غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
      ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
      ۲۹- مجو درستی عهد از جهان سست نهاد
      که این عجوزه عروس هزار داماد است
      ۳۰- نشان عهد و و وفا نیست در تبسم گل
      بنال بلبل بی دل که جای فریاد است
      گرد آوری و تایپ: ابوالقاسم کریمی (فرزندزمین)
  • موضوع ها

  • کاربران آنلاین در این صفحه

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×
×
  • جدید...