رفتن به مطلب

Recommended Posts

  •  کافه متن
  •  
  •  چهارشنبه نهم مرداد ۱۳۹۸
  •  
  •  19:2

189648_224.jpg

شپش

اون موقع که سنم کم بود خیلی شیطون بودم . شیطنتم جوری نبود که کسی رو اذیت کنه اما خب انرژیه خیلی زیادی داشتم و از بس که انرژیم زیاد بود نمیتونستم یک لحظه یکجا بند شم ، واسه همین مادرم آرزو به دل شده بود که من یکبار ده دقیقه مثل بچه آدم برم توی بغلش بشینم و من رو بغل کنه . اینقدر انرژیم زیاد بود که چند ثانیه بیشتر توی بغلش نمی موندم و سریع پا می شدم و می رفتم دنبال ورجه وورجه کردن . تا اینکه مادرم یه کَلَک یاد گرفت و با این کَلَکِش تونست چند وقتی گولَم بزنه . با این ترفندش می تونست هفت هشت دقیقه ای من رو توی آغوش خودش بدون وَرجِه وورجه کردن نگه داره . 
کَلَکِش هم این بود ، همین که میرفتم پیشش یا یه لحظه پیشش می نشستم ، با تعجب به موهام نگاه می کرد و میگفت : اِه سوپوچ (شپش) ، منم می ترسیدم و فکر میکردم که موهام سوپوچ داره ، واسه همین سرم رو میذاشتم روی زانوی مادرم تا اون دونه به دونه سوپوچ ها رو از سرم جدا کنه و بُکُشه ! مادرم هم هی طولش میداد ، هی موهام رو بالا و پایین میکرد ، با موهام بازی می کرد و هر چند لحظه می گفت : آها ، اینا سوپوچ ، یه دونه سوپوچ رو کشتم . آخرش هم وقتی دلش خنک میشد یه دونه بوسم میکرد و میگفت: بدو برو که تمیز شدی . بعد من میپرسیدم : دیگه سوپوچ ندارم ؟ و اون میگفت : هرچی رو دیدم کشتم ، فعلا دیگه نداری !
این ماجرا تا جایی ادامه پیدا کرد که من دیگه به مادرم شک کرده بودم و بعد از یه جایی دیگه هر وقت مادرم میگفت آها اینا سوپوچ رو کشتم ، من میگفتم : کو !؟ ببینمش ؟!  و وقتی چندبار دیدم که مادرم چیزی نداره که بهم نشون بده ، دیگه گول حرفهاشو نمیخوردم و دیگه هر وقت میگفت : اِه ، سوپوچ رو سرته ، میگفتم برو بابا . 
الان یه چیزی حدود بیست و شش هفت سال از اون ماجرا میگذره . چند وقت پیش توی محیط کارم توی یکی از بخشنامه های مربوط به بهداشت به واژه ای به اسم " پدیکلوزیس " برخوردم ، از همکارم که مربی بهداشت هست پرسیدم : پدیکلوزیس یعنی چی ؟؟ و اون توضیح داد که همون شپش هست یا به زبون محلی همون سوپوچ ! 
اولش خندیدم و یادِ اون خاطره کودکی خودم افتادم ، اما بعدش فکرم خیلی مشغول شد ، اونقدر مشغول که دیگه از یادم نمیره و هربار که یه موضوعی درگیرم میکنه ، هربار که کم میارم یا هربار که موضوعی داغونم میکنه ، آرزو میکنم که موهام ، کل موهام ، پر بشه از سوپوچ ، بعد بیام کنار مادرم و اون چشمش بیوفته به موهام و بگه : اِه ، سوپوچ ! بعد سرم رو بذارم روی زانوش و اون با دستش موهام رو بالا و پایین کنه و من هم همونجوری که مادرم داره شپش رو از سرم وا میکنه و داره موهام رو نوازش میکنه ، خوابم ببره . روی زانوهاش بخوابم و وقتی بیدار شدم ، ببینم که تمیز تمیز شدم ، تمیز از هرچی فکر و دغدغه . تمیز ، مثل ِ بچه گی ها . 

 " رضا پورشریف "

 


#رضا_پورشریف

ورود به صفحه ی اینستاگرام 

 

 

کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  حداکثر استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   You cannot paste images directly. Upload or insert images from URL.


  • گروه تلگرامی دیوونه تو

  • مطالب مشابه

    • توسط mona
      با اجازه بزرگترها ، بله - رضا پورشریف
       کافه متن    پنجشنبه سوم مرداد ۱۳۹۸    13:16
      با اجازه بزرگترها بله 
      عاقد دو بار اون متن رو خوند و پرسید آیا وکیلم !؟ و هر بار یکی بامزه بازی در میاورد و میگفت عروس رفته گُل بچینه و از این حرفا  .  تو سَرِ سومین بار بود که گفتی : با اجازه بزگتر ها بله ! 
      بعد همه دست زدن و کلی شادی و تبریک و روبوسی !
      اون دفتری که دستِ عاقد بود رو هیچوقت یادم نمیره، نیم ساعت فقط امضاء میزدم، دستم وَرَم کرده بود ، امضاء پشت امضاء ، شیشصدتا امضاء ازم گرفت و من بدون اینکه یه خط هم از اون دفترو بخونم فقط امضاء میکردم . 
      هیچوقت نپرسیدم که اونا چی بودن و چی رو امضاء کردم ، هیچوقت هم نمیپرسم ، فقط یه چیزی رو در مورد اون امضاء ها میدونم و اونم اینه که مطمئنم  سَندِ خوشبختی رو امضاء میکردم . آخه بَعدِ اون امضاء ها خوشبخترین مردِ زمین شدم ، کنارِ تو .
      زندگی کنارِ تو یعنی خوشبختی 
      و 
      من رضا  هستم و الآن چهار ساله که خوشبختم . 
      سالگرد ازدواجمون مبارک ❤️
       " رضا پورشریف "
       

      #رضا_پورشریف

      ورود به صفحه ی اینستاگرام 
       
       
      کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده
       
      لیست تمام متن های موجود در این سایت


       موضوع: متن عاشقانه , کپشن , کپشن عاشقانه , متن , تبریک , مناسبت ها , نویسنده مرد | برچسب‌ها: رضا پورشریف , کپشن سالگرد ازدواج , سالگرد ازدواج , تبریک سالگرد ازدواج , متن سالگرد ازدواج
    • توسط mona
      فرق ما با اونا - رضا پورشریف
       کافه متن    یکشنبه ششم مرداد ۱۳۹۸    12:52
      فرق ما با اونا
      جایی زندگی میکنیم که مشکلات خیلی زیاده و هزار عامل وجود داره که این مشکلات رو ایجاد کردن،  بگذریم از اینکه عامل اصلی خودمون هستیم که این همه مشکل آوار شده سرمون،  اما یه عامل هست که تازه به وجودش پی بردم و خیلی آزارم داده،  تازه متوجه شدم که شاید یه بخشی از مشکلاتی که داریم واسه خاطر اینه که اینجا درست عکس خیلی جاها هر کسی که بیشتر کار انجام میده و انرژی میزاره واسه پیشرفت سرکوب میشه و تحت فشار قرار میگیره و هرکسی که از زیر مسئولیتش در میره و با کلک زدن کار خودش رو پیش میبره تو نظر بقیه موفق هست و داره زحمت میکشه!  
      اینجا درست عکس خیلی از جاهایی هست که پیشرفت کردن،  اونا پیشرفت کردن چون واسه کار کردن،  واسه انرژی گذاشتن آدمها ارزش قائل شدن و اجازه رشد به آدمهایی داده شده که تلاش میکنن،  اما اینجا اوضاع فرق داره کسی که کار میکنه و انرژی میزاره سرکوب میشه و پسرفت میکنه و کسی که بلده چطوری از زیر کار در بره،  کسی که بلده چاپلوسی کنه پیشرفت میکنه و موفق میشه.  
      تا وقتی اوضاع ما این باشه به عقب برمیگردیم،  اونقدر عقب که یه جایی دیگه پشتمون میخوره به یه دیوار،  اونوقت برمیگردی و دیوار رو نگاه میکنی که میبینی روش نوشته بن بست عقب ماندگی. 
       " رضا پورشریف "
       

      #رضا_پورشریف

      ورود به صفحه ی اینستاگرام 
       
       
      کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده
       
      لیست تمام متن های موجود در این سایت 
       موضوع: متن مفهومی , متن اجتماعی , کپشن , کپشن مفهومی , کپشن اجتماعی , حرف سنگین , متن | برچسب‌ها: رضا پورشریف , reza poursharif , رضا_پورشریف , متن , داستان کوتاه
    • توسط mona
      بیشعور کیه ؟
       کافه متن    یکشنبه ششم مرداد ۱۳۹۸    13:29
      بیشعور کیه ؟
      نمیدونم چند نفر تا حالا کتاب بیشعوری،  نوشته خاویر کرمنت رو خوندن،  اونهایی که خوندن میدونن چه کتاب جالبیه و به همه اونهایی که کتاب رو نخوندن پیشنهاد میکنم حتما این کتاب رو یکبار بخونن.
      توی یه بخشی از کتاب مطلب جالبی نوشته شده :
      - بیشعورها قابلیت شگفت انگیزی برای دیدن تنها یک وجه از هر مساله ای را دارند،  همان وجهی که منافع آنها را تامین می کند. 
      زندگی مارو مجبور میکنه با بیشعور های زیادی در ارتباط باشیم و تحملشون کنیم،  بیشعورها قابلیت های زیادی برای آزار دادن و رنجور کردن ما دارن اما یه قابلیت خاص دارن که از همه آزار دهنده تره،  اونم تحلیل مسائل از نگاه خودشون هست و اونم نگاهی که وصل هست به منافع خودشون،  هر مساله رو جوری تحلیل میکنن که منافع خودشون اونجوری میخواد. 
      اینجور بیشعورها،  بیشعورهای تکامل یافته هستن و دارن به یه دیکتاتور تبدیل میشن،  دیکتاتورهای خطرناکی که هرچه قدرتمند تر میشن بیشعوریشون قابلیت های دردناک تری پیدا میکنه،  اونقدر دردناک که دیگه با نگاهشون آزارت میدن. 
      بیشعورهای تکامل یافته ای که حالا دیکتاتور شدن تو رو تصاحب میکنن،  سرکوبت میکنن و تحقیرت میکنن و تو مجبوری تحملشون کنی.  
      مجبوری تحملشون کنی چون فکر میکنی شاید این آخرین فرصت تو هست،  مجبوری تحمل کنی این هجم تحقیر شدن رو چون اینقدر سرکوب شدی و بهت گفته شده که تو نمیدونی خودتم داره باورت میشه که نمیفهمی.
      و همینطور تحمل میکنی،  تحمل میکنی و تحمل میکنی... 
      ولی واقعا مجبوری که تحمل کنی؟  واقعا تو اینقدر حقیری که اون بیشعور نشونت میده 
      واقعا تو نمیفهمی و هیچ کاری از دستت بر نمیاد 
      واقعا این آخرین فرصت تو هست و کار دیگه ای ازت بر نمیاد؟؟  
      شاید تو هم یه بیشعوری که حس میکنی مجبوری و راه دیگه ای  نیست،  شاید تو هم داری یه بیشعور میشی،  شاید اصلاً این تو هستی که اون دیکتاتور رو خلق کردی 
      بهتره با خودت فکر کنی،  آیا واقعا مجبوری؟؟
      بیشعور شدن همش دیکتاتور شدن نیست،  گاهی وقتا بیشعورهایی به وجود میان که قابلیتشون تولید و خلق دیکتاتور هست.
      هیچ کس اونقدر بزرگ نیست که تحقیرمون کنه،  اینو باید بفهمیم 
       " رضا پورشریف "
       
      #رضا_پورشریف
       
      ورود به صفحه ی اینستاگرام 
       
       
      کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده 
       
       
      لیست تمام متن های موجود در این سایت
       موضوع: متن مفهومی , متن اجتماعی , کپشن خاص , کپشن , نقد یا بررسی کتاب , کپشن مفهومی , کپشن اجتماعی , حرف سنگین | برچسب‌ها: رضا پورشریف , reza poursharif , رضا_پورشریف , متن , داستان کوتاه
    • توسط mona
      گربه نباشیم - رضا پورشریف
       کافه متن    یکشنبه ششم مرداد ۱۳۹۸    13:38  

      همش بهم میگفت واسه چی اینقد بهش خوبی میکنی ؟ میگفت به یکی زیادی خوبی کنی فکر میکنه چه خبره و هوا برش میداره !
      بهش لبخند میزدم و میگفتم این قضیه ش فرق داره ، ما رو با آدم های دیگه مقایسه نکن ، مطمئن باش همون قدری که من هواشو دارم و بهش خوبی میکنم اونم همونقدر هوامو داره .
      بهش لبخند زدم و  گفتم خیلی هوامو داره و مطمئن باش اگه جایی نیاز باشه جونشم برام میده و تو دهن هر کسی میزنه .
      گفت چی بگم شاید حق با تو باشه .
      حق با من نبود ، حق با تو بود . 
      تو راست میگفتی ، باید به هرکسی قد ارزشش بها میدادم و خودمو براش خرج نمیکردم . 
      بعد اون ماجرا که اونجوری منو به هیچی فروخت و اون همه زخم بهم زد بیشتر از هر چیزی سکوتت آزارام میده ، سکوتی که فریاد میزنه و میگه من که بهت گفته بودم .
       " رضا پورشریف "
       
       
      #رضا_پورشریف
       
      ورود به صفحه ی اینستاگرام 

       
      کپی متن فقط با ذکر نام نویسنده 
       
      لیست تمام متن های موجود در این سایت
       موضوع: متن مفهومی , متن عاشقانه , کپشن خاص , کپشن , کپشن مفهومی , حرف سنگین , متن | برچسب‌ها: رضا پورشریف , reza poursharif , رضا_پورشریف , متن , داستان کوتاه
  • موضوع ها

  • کاربران آنلاین در این صفحه

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×
×
  • جدید...