رفتن به مطلب
helena

اشعار فروغ فرخزاد

Recommended Posts

 

فروغ که بود؟»؛ برگرفته از مجلۀ «زن روز» سال «1345» - مجلۀ هنری ...

تو این تاپیک اشعار فروغ فرخزاد رو قرار میدیم... 

فقط :

رنگ ، فونت ، وسط چین 

باشن لطفا :)

 

 

ویرایش شده در توسط helena

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عنوان شعر : رمیده 

 

نمى دانم چه مى خواهم خدایا
به دنبال چه مى گردم شب و روز
چه مى جوید نگاه خسته من
چرا افسرده است این قلب پرسوز
ز جمع آشنایان مى گریزم

به کنجى مى خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگى ها
به بیمار دل خود مى دهم گوش
گریزانم از این مردم که با من
به ظاهر همدم و یکرنگ هستند

ولى در باطن از فرط حقارت
بدامانم دو صد پیرایه بستند
ازاین مردم که تا شعرم شنیدند
برویم چون گلى خوشبو شکفتند
ولى آن دم که در خلوت نشستند

مرا دیوانه اى بدنام گفتند
دل من اى دل دیوانه ى من
که مى سوزى از این بیگانگى ها
مکن دیگر ز دست غیر فریاد
خدا را بس کن این دیوانگى ها

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عنوان شعر :آیینه شکسته 

 

 

دیروز بیاد تو و آن عشق دل انگیز
بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم
در آینه بر صورت خود خیره شدم باز
بند از سر گیسویم آهسته گشودم

عطر آوردم بر سر و بر سینه فشاندم
چشمانم را نازکنان سرمه کشاندم
افشان کردم زلفم را بر سر شانه
در کنج لبم خالی آهسته نشاندم

گفتم بخود آنگاه صد افسوس که او نیست
تا مات شود زینهمه افسونگری و ناز
چون پیرهن سبز ببیند بتن من
با خنده بگوید که چه زیبا شده‌ای باز

او نیست که در مردمک چشم سیاهم
تا خیره شود عکس رخ خویش ببیند
این گیسوی افشان بچه کار آیدم امشب
کو پنجه او تا که در آن خانه گزیند

او نیست که بوید چو در آغوش من افتد
دیوانه صفت عطر دلاویز تنم را
ای آینه مردم من از این حسرت و افسوس
او نیست که بر سینه فشارد بدنم را

من خیره به آئینه و او گوش بمن داشت
گفتم که چسان حل کنی این مشکل ما را
بشکست و فغان کرد که از شرح غم خویش
ای زن، چه بگویم، که شکستی دل ما را

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عنوان شعر:از دوست داشتن 


امشب از آسمان دیده ی تو  
 روی شعرم ستاره می بارد 
در زمستان دشت کاغذها 
 پنجه هایم جرقه می کارد 
 شعر دیوانه ی تب آلودم
شرمگین از شیار خواهشها 
 پیکرش را دو باره می سوزد 
 عطش جاودان آتش ها 
 آری آغاز دوست داشتن است
 گرچه پایان راه ناپیداست 
 من به پایان دگر نیندیشم 
 که همین دوست داشتن زیباست 

 از سیاهی چرا هراسیدن
 شب پر از قطره های الماس است 
 آنچه از شب به جای می ماند 
 عطر سکر آور گل یاس است 
 آه بگذار گم شوم در تو 
 کس نیابد دگر نشانه ی من
 روح سوزان و آه مرطوبت
 بوزد بر تن ترانه من 
 آه بگذار زین دریچه باز 
خفته بر بال گرم رویاها 
 همره روزها سفر گیرم 
 بگریزم ز مرز دنیاها
 دانی از زندگی چه می خواهم 
من تو باشم .. تو .. پای تا سر تو 
 زندگی گر هزار باره بود 
 بار دیگر تو .. بار دیگر تو
 آنچه در من نهفته دریایی ست
 کی توان نهفتنم باشد 
 با تو زین سهمگین توفان 
 کاش یارای گفتنم باشد 
 
بس که لبریزم از تو می خواهم 
 بروم در میان صحراها 
 سر بسایم به سنگ کوهستان 
تن بکوبم به موج دریاها 
 بس که لبریزم از تو می خواهم
 چون غباری ز خود فرو ریزم 
 زیر پای تو سر نهم آرام 
 به سبک سایه به تو آویزم 
 آری آغاز دوست داشتن است 
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  حداکثر استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   You cannot paste images directly. Upload or insert images from URL.


×
×
  • جدید...